❁﷽❁
دستای مهربون، دل‌های شاد


یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود.

توی یک خونه‌ی پُر از شادی و نور ، بابا علی مهربون، مامان فاطمه قشنگ ، زهرا جووون خوشگل و خدیجه کوچولو نازنین 👧🏻 زندگی می‌کردن. این خانواده‌ی خوب، همیشه دلشون می‌خواست به بقیه کمک کنن و دل آدما رو شاد کنن .

یک روز قشنگ، بابا علی داشت می‌اومد خونه. دید یک پیرزن 👵🏻 مهربون، داره توی خیابون راه می‌ره، اما خیلی ناراحته و غصه‌داره . بار و بندیلش هم سنگین بود.

بابا علی رفت جلو و گفت: "سلام مادر جون! خوبی؟ چرا انقدر ناراحتی؟"

پیرزن گفت: "سلام پسرم! راستش خونه‌ام یک مشکلی پیدا کرده و من باید برم یک جای دیگه. اما خیلی غصه‌دارم که چطوری همه وسایلم رو ببرم و دلم آروم نمی‌گیره."

بابا علی خندید و گفت: "عه! این که ناراحتی نداره! من کمکتون می‌کنم. خدا دوست داره ما به آدما کمک کنیم تا دلشون شاد بشه."

بابا علی اومد خونه و قصه‌ی پیرزن رو برای مامان فاطمه و زهرا جووون و خدیجه کوچولو تعریف کرد.

مامان فاطمه سریع گفت: "آخ جون! پس ما هم باید بریم کمک! زود باشیم بریم دل اون خانم رو شاد کنیم."

زهرا جووون (که از خدیجه یکم بزرگ‌تر بود) گفت: "من می‌تونم وسایل‌های سبک‌تر رو بردارم." 💪🏻

خدیجه کوچولو با اون صدای کوچولوش گفت: "منم می‌تونم دست مامان‌جون رو بگیرم که خسته نشه."

همه‌ی خانواده با هم رفتن پیش پیرزن. پیرزن وقتی دید یک خانواده‌ی مهربون و شاد اومدن کمکش، چشم‌هاش پُر از اشک شد، اما این بار اشک شادی بود.

بابا علی تند و تند وسایل سنگین رو برداشت. مامان فاطمه وسایل‌ها رو توی یک پارچه‌ی قشنگ پیچید . زهرا جووون یک عالمه وسایل ریزه میزه پیرزن رو گذاشت توی کیفش . و خدیجه کوچولو، دست‌های گرم پیرزن رو گرفت و باهاش حرف‌های قشنگ زد تا دلش آروم بشه.

وقتی همه کارها تموم شد، پیرزن قشنگ خندید و گفت: "واییی! شماها مثل فرشته‌ها 🧚🏻‍♂️ اومدید. حالا دلم خیلی آرومه و اصلاً غصه ندارم. خدا بهتون پاداش بده."

بابا علی و مامان فاطمه به هم نگاه کردن و خندیدن. دیدن که وقتی به کسی کمک می‌کنن، دل خودشون هم چقدر شاد می‌شه. فهمیدن که خدا خیلی دوست داره که ما زود به کمک آدم‌هایی بریم که غصه‌دارن یا کسی رو ندارن. این کار قشنگ، گناهان بد ما رو هم از بین می‌بره.

الحمدلله خدیجه کوچولو و زهرا جووون یاد گرفتن که مهربونی کردن بهترین بازی دنیاست.


قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌اش نرسید.



پدر و مادر مهربان!
این قصه اقتباسی از روایت نورانی زیر می‌باشد:

امیر المومنین علی علیه السلام:

مِنْ كَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفِيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ.

از كفّاره گناهان بزرگ، به فرياد مردم رسيدن، و آرام كردن مصيبت ديدگان است.
نهج البلاغه - حکمت ٢٤

🪷
قصه‌های شبانه از روایات اهل بیت علیهم‌السلام

ان شاالله هر شب با یک قصه زیبا از معارف اهل بیت (علیهم السلام)، دنیایی از مهربانی، دانایی و نور را به قلب کودکانمان هدیه دهیم.

https://eitaa.com/joinchat/4118021162C080f17b628
❁﷽❁ ✨ دستای مهربون، دل‌های شاد ✨ یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. 🕌 توی یک خونه‌ی پُر از شادی و نور ☀️، بابا علی مهربون، مامان فاطمه قشنگ 🌸، زهرا جووون خوشگل و خدیجه کوچولو نازنین 👧🏻 زندگی می‌کردن. این خانواده‌ی خوب، همیشه دلشون می‌خواست به بقیه کمک کنن و دل آدما رو شاد کنن 😊. یک روز قشنگ، بابا علی داشت می‌اومد خونه. دید یک پیرزن 👵🏻 مهربون، داره توی خیابون راه می‌ره، اما خیلی ناراحته و غصه‌داره 😔. بار و بندیلش هم سنگین بود. بابا علی رفت جلو و گفت: "سلام مادر جون! خوبی؟ چرا انقدر ناراحتی؟" پیرزن گفت: "سلام پسرم! راستش خونه‌ام یک مشکلی پیدا کرده و من باید برم یک جای دیگه. اما خیلی غصه‌دارم که چطوری همه وسایلم رو ببرم و دلم آروم نمی‌گیره." 🥺 بابا علی خندید و گفت: "عه! این که ناراحتی نداره! من کمکتون می‌کنم. خدا دوست داره ما به آدما کمک کنیم تا دلشون شاد بشه." 🥰 بابا علی اومد خونه و قصه‌ی پیرزن رو برای مامان فاطمه و زهرا جووون و خدیجه کوچولو تعریف کرد. مامان فاطمه سریع گفت: "آخ جون! پس ما هم باید بریم کمک! زود باشیم بریم دل اون خانم رو شاد کنیم." زهرا جووون (که از خدیجه یکم بزرگ‌تر بود) گفت: "من می‌تونم وسایل‌های سبک‌تر رو بردارم." 💪🏻 خدیجه کوچولو با اون صدای کوچولوش گفت: "منم می‌تونم دست مامان‌جون رو بگیرم که خسته نشه." 🤝 همه‌ی خانواده با هم رفتن پیش پیرزن. پیرزن وقتی دید یک خانواده‌ی مهربون و شاد اومدن کمکش، چشم‌هاش پُر از اشک شد، اما این بار اشک شادی بود. 😄 بابا علی تند و تند وسایل سنگین رو برداشت. مامان فاطمه وسایل‌ها رو توی یک پارچه‌ی قشنگ پیچید 🎀. زهرا جووون یک عالمه وسایل ریزه میزه پیرزن رو گذاشت توی کیفش 🎒. و خدیجه کوچولو، دست‌های گرم پیرزن رو گرفت و باهاش حرف‌های قشنگ زد تا دلش آروم بشه. 🗣️ وقتی همه کارها تموم شد، پیرزن قشنگ خندید و گفت: "واییی! شماها مثل فرشته‌ها 🧚🏻‍♂️ اومدید. حالا دلم خیلی آرومه و اصلاً غصه ندارم. خدا بهتون پاداش بده." 🙏 بابا علی و مامان فاطمه به هم نگاه کردن و خندیدن. دیدن که وقتی به کسی کمک می‌کنن، دل خودشون هم چقدر شاد می‌شه. ✨ فهمیدن که خدا خیلی دوست داره که ما زود به کمک آدم‌هایی بریم که غصه‌دارن یا کسی رو ندارن. این کار قشنگ، گناهان بد ما رو هم از بین می‌بره. 🗑️ الحمدلله خدیجه کوچولو و زهرا جووون یاد گرفتن که مهربونی کردن بهترین بازی دنیاست. 💫 قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌اش نرسید. پدر و مادر مهربان! این قصه اقتباسی از روایت نورانی زیر می‌باشد: امیر المومنین علی علیه السلام: مِنْ كَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفِيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ. از كفّاره گناهان بزرگ، به فرياد مردم رسيدن، و آرام كردن مصيبت ديدگان است. نهج البلاغه - حکمت ٢٤ 🌼🌻💐🌷🏵️💮🌸🪷🌺🌹 قصه‌های شبانه از روایات اهل بیت علیهم‌السلام 🌟 ان شاالله هر شب با یک قصه زیبا از معارف اهل بیت (علیهم السلام)، دنیایی از مهربانی، دانایی و نور را به قلب کودکانمان هدیه دهیم. 🆔 https://eitaa.com/joinchat/4118021162C080f17b628
Love
1
0 Commentarii 0 Distribuiri 857 Views 0 previzualizare
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com