#سیره_شهید
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
شهید شهریاری در مقطعی برای امرارمعاش دانشآموزان دبیرستانی را تدریس خصوصی میکرد؛ اما بعد رها کرد. یک روز گفتم: «چرا رها کردی؟»
گفت: بعضی خانوادهها آداب شرعی رو رعایت نمیکنن. بعد خاطرهای تعریف کرد: آخرین روزی که برای تدریس رفتم، مادر نوجوانی که به او درس میدادم، بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا او خودش رو بپوشونه؛ اما بیتفاوت بود. گفتم: «لااقل یک چادر بیارید من خودم رو بپوشونم!!» و از همونجا برگشتم.
کتاب استاد؛ خرده روایت های زندگی شهید مجید شهریاری؛ ص ۱۴۲
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
شهید شهریاری در مقطعی برای امرارمعاش دانشآموزان دبیرستانی را تدریس خصوصی میکرد؛ اما بعد رها کرد. یک روز گفتم: «چرا رها کردی؟»
گفت: بعضی خانوادهها آداب شرعی رو رعایت نمیکنن. بعد خاطرهای تعریف کرد: آخرین روزی که برای تدریس رفتم، مادر نوجوانی که به او درس میدادم، بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا او خودش رو بپوشونه؛ اما بیتفاوت بود. گفتم: «لااقل یک چادر بیارید من خودم رو بپوشونم!!» و از همونجا برگشتم.
کتاب استاد؛ خرده روایت های زندگی شهید مجید شهریاری؛ ص ۱۴۲
#سیره_شهید
✨ معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
🔰 شهید شهریاری در مقطعی برای امرارمعاش دانشآموزان دبیرستانی را تدریس خصوصی میکرد؛ اما بعد رها کرد. یک روز گفتم: «چرا رها کردی؟»
💠 گفت: بعضی خانوادهها آداب شرعی رو رعایت نمیکنن. بعد خاطرهای تعریف کرد: آخرین روزی که برای تدریس رفتم، مادر نوجوانی که به او درس میدادم، بدحجاب بود. مدتی پشت در ایستادم تا او خودش رو بپوشونه؛ اما بیتفاوت بود. گفتم: «لااقل یک چادر بیارید من خودم رو بپوشونم!!» و از همونجا برگشتم.
📘 کتاب استاد؛ خرده روایت های زندگی شهید مجید شهریاری؛ ص ۱۴۲
0 نظرات
0 اشتراکگذاریها
112 بازدیدها
0 بازخورد ها