بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
پدرخانم آقا سیدمجتبی دکتر حدادعادل:
ازدواج پسرآقا(۱)
🖐روایت ازدواج پسر ولی امرمسلمین جهان،
شهیدمظلوم مقتدر حضرت آیتاللهالعظمی امام سیدعلی حسینی خامنهای(مدظله العالی):
در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیائیم منزل شما.
خانم ماگفته بود:
«بچه مافعلاًسال چهارم دبیرستان است و میخواهدکنکوربدهد.»
آن خانم گفته بود:
«حالانمیشودمابیائیم دخترراببینیم؟»
خانم ماگفته بود:
«نمیشود.
اصلاًشماخودتان رامعرفی کنید.
من نمیدانم چه کسی میخواهدبیاید!»
آن خانم گفته بود:
«من خانم مقام رهبری هستم.»
خانم ماازهولش دوباره سلام وعلیک کرده بودوگفته بود:
«ماتاحالاهرکسی آمده بود؛
ردکردیم.
صبرکنیدباآقای دکترصحبت میکنم؛
بعدشماراخبرمیکنم.»
بعداًتماس گرفتندکه ماحرفی نداریم.
باخودمان میگفتیم شایدآنهاآمدند؛
ولی نپسندیدند.
پس برای اینکه دخترهوایی نشود؛
بهتر است هماهنگی کنیم بیاینددر دبیرستان بچه راببینندتابچه هم متوجه نشودچه کسی آمده اوراببیند.
پس قرارگذاشتیم دردفتردبیرستان.
ازقضا،
خانم من مدیردبیرستان هدایت بود. ساعتی راخانم ماهماهنگ کردوخانم آقا تشریف آوردند؛
و دردفترنشستند.
خانم ماگفته بود:
«من دخترم راصدامیزنم؛
و به دفترمیآورم؛
بعدشما اوراببینید.»
اورادیدند.
دخترهم رفت سرکلاس.
خانم آقاهم رفتند.
چندروزگذشت که من برای کاری خدمت آقارفتم.
ایشان گفتند:
«خانم استخاره کردند.
خوب نیامده.»
من بعداًگفتم:
«خداراشکرکه دخترمانفهمید؛
مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
يک سال از این قضیه گذشت؛
و دوباره خانواده آقازنگ زدندکه دوباره میخواهیم بیائیم.
خانم ماگفته بود:
«خانم،
چی شده دوباره میخواهیدبیایید؟
آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد داردوخوب نیامده.»
خانم آقا گفته بود:
«چون دخترتان دخترخوبی است؛
ونمیتوانستیم بگذریم؛
ودخترمحجبه وفرهیخته وخوبی است. دوباره استخاره کردم وخوب آمد.
اگر اجازه بدهید؛
بیائیم.»
آن موقع،
دخترمان دیپلم گرفته بود؛
وکنکورشرکت کرده بود.
آمدند و وقتی مقدمات کارفراهم شد؛
قرار گذاشتیم پسر آقا ومادرش بیایندمنزل ما،
با یک قواره پارچه به عنوان هدیه،
تاعروس را ببینندو گفتوگو کنند.
آمدند؛
ونشستند؛
صحبت کردند؛
و وقتی آقامجتبی رفتند؛
ازدخترم پرسیدم:
«نظرتان چیست؟»
ایشان موافق بودند.
به او گفتم:
«خوب فکرهایت را بکن!»
بعد ازچند روز رفتم پیش آقا.
آقافرمودند:
«داریم خویش وقوم میشویم!»
گفتم:
«چه طور؟!»
گفتند:
«اینها آمدندوپسندیدند؛
و درگفتوگو به نتیجه رسیدهاند.»
وپرسیدند:
«نظرشماچیست؟»
گفتم:
«آقا،
اختیار ما دست شماست!»
آقاگفتند:
«نه،
بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید؛
وخانمتان هم همین طور،
وضع زندگی شما وضع مناسبی است؛
ولی[وضع زندگی]ما اینجور نیست؛
و اگربخواهم تمام زندگیام را بارکنم؛
غیر ازکتابهایم؛
يک وانت بارمیشود.
اینجاهم دو تا اتاق اندرون داریم؛
و يک اتاق بیرونی که آقایان ومسئولین میآیند؛
و با من دیدارمیکنند.
من پول ندارم که خانه بخرم.
يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی،
و يک طبقه رامجتبی زندگی میکند.
شما بادخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهدعروس رهبرشود!
يک چیزهایی در ذهنش نباشد.
ما يک زندگی این جوری داریم.
شما این جوری زندگی نکردهاید؛
نسبتاً زندگی خوبی دارید؛
خونه دارید؛
زندگی دارید.
حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود؛
مشکل است.
مجتبی معمم هم نیست.
میخواهد روحانی شود؛
و برود قم درس بخواند؛
و زندگی بکند و...
همه را بگو تابداند.»
من آمدم با دخترم صحبت کردم؛
و ایشان هم قبول کرد.
برگشتیم و واردمراحل بعدی شديم.
آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران.
ایشان آن را اجاره دادهاند؛
وخرج زندگیشان را از آن درمیآورند.
ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند؛
و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه،
برای مراسم عقد،
مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟
آقا فرمودند:
«اولاً،
سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد؛
همان را مهریه دختر بگذارید؛
ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم؛
و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقدنمیخوانم؛
تا حالا هم نخواندم؛
با این حال،
اگر بخواهید؛
میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید؛
ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم؛
چون تا حالا برای مردم نخواندم؛
پس برای عروسم هم نمیخوانم.
بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند.
اشکالی هم ندارد.
از نظر من اشکالی ندارد.
ما گفتیم:
«نه آقا،
این که نمیشود.
ولی باشد.
حالا من صحبت میكنم با مادرش،
فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
گفتند:
«میتوانیدمراسم عقد را در تالاربگیرید؛
ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
ادامه درپست بعدی...
(((صفحه اول)))
💐🎋🌾🥀🌴❤️💚❤️🌴🥀🌾🎋💐
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
♦️پدرخانم آقا سیدمجتبی دکتر حدادعادل:
❇️ ازدواج پسرآقا(۱)
💫🎋👏💐🖐🌾روایت ازدواج پسر ولی امرمسلمین جهان،
شهیدمظلوم مقتدر حضرت آیتاللهالعظمی امام سیدعلی حسینی خامنهای(مدظله العالی):👇👇👇👇👇
🔹در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیائیم منزل شما.
خانم ماگفته بود:
«بچه مافعلاًسال چهارم دبیرستان است و میخواهدکنکوربدهد.»
❓آن خانم گفته بود:
«حالانمیشودمابیائیم دخترراببینیم؟»
♻️ خانم ماگفته بود:
«نمیشود.
اصلاًشماخودتان رامعرفی کنید.
من نمیدانم چه کسی میخواهدبیاید!»
✳️ آن خانم گفته بود:
«من خانم مقام رهبری هستم.»
🔹خانم ماازهولش دوباره سلام وعلیک کرده بودوگفته بود:
«ماتاحالاهرکسی آمده بود؛
ردکردیم.
صبرکنیدباآقای دکترصحبت میکنم؛
بعدشماراخبرمیکنم.»
🔹بعداًتماس گرفتندکه ماحرفی نداریم.
باخودمان میگفتیم شایدآنهاآمدند؛
ولی نپسندیدند.
پس برای اینکه دخترهوایی نشود؛
بهتر است هماهنگی کنیم بیاینددر دبیرستان بچه راببینندتابچه هم متوجه نشودچه کسی آمده اوراببیند.
پس قرارگذاشتیم دردفتردبیرستان.
ازقضا،
خانم من مدیردبیرستان هدایت بود. ساعتی راخانم ماهماهنگ کردوخانم آقا تشریف آوردند؛
و دردفترنشستند.
خانم ماگفته بود:
«من دخترم راصدامیزنم؛
و به دفترمیآورم؛
بعدشما اوراببینید.»
اورادیدند.
دخترهم رفت سرکلاس.
خانم آقاهم رفتند.
🔺چندروزگذشت که من برای کاری خدمت آقارفتم.
ایشان گفتند:
«خانم استخاره کردند.
خوب نیامده.»
🔹من بعداًگفتم:
«خداراشکرکه دخترمانفهمید؛
مبادا به روحیهاش لطمه بخورد!»
🔹يک سال از این قضیه گذشت؛
و دوباره خانواده آقازنگ زدندکه دوباره میخواهیم بیائیم.
❓خانم ماگفته بود:
«خانم،
چی شده دوباره میخواهیدبیایید؟
آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد داردوخوب نیامده.»
♻️ خانم آقا گفته بود:
«چون دخترتان دخترخوبی است؛
ونمیتوانستیم بگذریم؛
ودخترمحجبه وفرهیخته وخوبی است. دوباره استخاره کردم وخوب آمد.
اگر اجازه بدهید؛
بیائیم.»
🔹آن موقع،
دخترمان دیپلم گرفته بود؛
وکنکورشرکت کرده بود.
آمدند و وقتی مقدمات کارفراهم شد؛
قرار گذاشتیم پسر آقا ومادرش بیایندمنزل ما،
با یک قواره پارچه به عنوان هدیه،
تاعروس را ببینندو گفتوگو کنند.
آمدند؛
ونشستند؛
صحبت کردند؛
و وقتی آقامجتبی رفتند؛
ازدخترم پرسیدم:
«نظرتان چیست؟»
ایشان موافق بودند.
به او گفتم:
«خوب فکرهایت را بکن!»
🤝 بعد ازچند روز رفتم پیش آقا.
آقافرمودند:
«داریم خویش وقوم میشویم!»
⁉️ گفتم:
«چه طور؟!»
✳️ گفتند:
«اینها آمدندوپسندیدند؛
و درگفتوگو به نتیجه رسیدهاند.»
وپرسیدند:
«نظرشماچیست؟»
🔹گفتم:
«آقا،
اختیار ما دست شماست!»
✳️ آقاگفتند:
«نه،
بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید؛
وخانمتان هم همین طور،
وضع زندگی شما وضع مناسبی است؛
ولی[وضع زندگی]ما اینجور نیست؛
و اگربخواهم تمام زندگیام را بارکنم؛
غیر ازکتابهایم؛
يک وانت بارمیشود.
اینجاهم دو تا اتاق اندرون داریم؛
و يک اتاق بیرونی که آقایان ومسئولین میآیند؛
و با من دیدارمیکنند.
من پول ندارم که خانه بخرم.
يک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی،
و يک طبقه رامجتبی زندگی میکند.
شما بادخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهدعروس رهبرشود!
يک چیزهایی در ذهنش نباشد.
ما يک زندگی این جوری داریم.
شما این جوری زندگی نکردهاید؛
نسبتاً زندگی خوبی دارید؛
خونه دارید؛
زندگی دارید.
حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود؛
مشکل است.
مجتبی معمم هم نیست.
میخواهد روحانی شود؛
و برود قم درس بخواند؛
و زندگی بکند و...
همه را بگو تابداند.»
✅ من آمدم با دخترم صحبت کردم؛
و ایشان هم قبول کرد.
برگشتیم و واردمراحل بعدی شديم.
🔹 آقا يک خانهای قبل از ریاستجمهوریشان داشتند توی جنوب تهران.
ایشان آن را اجاره دادهاند؛
وخرج زندگیشان را از آن درمیآورند.
ایشان حقوق بابت رهبری نمیگيرند؛
و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه،
برای مراسم عقد،
مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟
آقا فرمودند:
«اولاً،
سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد؛
همان را مهریه دختر بگذارید؛
ولی من چون برای مردم خطبه عقد میخوانم؛
و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقدنمیخوانم؛
تا حالا هم نخواندم؛
با این حال،
اگر بخواهید؛
میتوانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید؛
ولی من عقد را نمیتوانم بخوانم؛
چون تا حالا برای مردم نخواندم؛
پس برای عروسم هم نمیخوانم.
بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند.
اشکالی هم ندارد.
از نظر من اشکالی ندارد.
🔹ما گفتیم:
«نه آقا،
این که نمیشود.
ولی باشد.
حالا من صحبت میكنم با مادرش،
فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد.
✳️ گفتند:
«میتوانیدمراسم عقد را در تالاربگیرید؛
ولی من نمیتوانم شرکت کنم.
👈 ادامه درپست بعدی...👇👇👇
(((صفحه اول)))
0 Reacties
0 aandelen
88 Views
0 voorbeeld