ادامه روایت ازدواج پسر ولی امر مسلمین جهان،
شهید مظلوم مقتدر حضرت آیت‌الله‌العظمی امام سیدعلی حسینی خامنه‌ای(رضوان الله تعالی علیه)

ازدواج پسر آقا (۲)

گفتم:
«آقا، هر جور شما صلاح می‌دانید.

فرمودند:
«می‌خواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید؛
چند نفر زن و مرد جا می‌شوند.
نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می‌کنیم.»

ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمی‌گیرد.
ما حتی قوم و خويش‌های درجه اولمان را نمی‌توانستیم دعوت کنیم.
پذیرفتیم.
خلاصه،
تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم؛
و آقا هم همین طور.
ایشان از غیر فامیلشان هم،
آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند.
يک رقم غذا نیز درست کردیم.

قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد.
پسر آقا گفت:
«من نه انگشتر می‌خواهم؛
نه ساعت می‌خواهم؛
و نه چیز دیگری.»

من هم گفتم حداقل يک حلقه که می‌گیرد.
آقا گفتند:
«چه کار کنم، مجتبی؟!»

آقا مجتبی گفت:
«نمی‌خواهم.»
بعد،
آقا يک انگشتر عقیق داشت.
گفتند:
«این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده،
اگر دخترتان قبول می‌کند؛
من این را هدیه می‌دهم به ایشان،
ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.»

پذیرفتیم.
خلاصه،
آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم؛
و به دست مجتبی هم گشاد بود.
دادیم یک انگشترسازی،
و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند.
خلاصه،
خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان.
این شد حلقه داماد.

به آقا گفتم:
«توی همه این مسائل احتیاط کردیم.
دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»

آقا فرمودند:
«دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.»

ما داشتیم در همان ايام عروسی می‌گرفتیم برای پسرمان،
و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه،
قبل از آن‌که عروسمان استفاده کند؛
همان شب دخترمان استفاده کرد.

آقا گفتند:
«من يک فرش ماشينی می‌دهم؛
و شما هم يک فرش.»

مراسم برگزار شد.
برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود؛
و دو تا پیکان هم از اقوام آقا.
مراسم در خانه ما طول کشید؛
تا آمدند عروس را ببرند؛
خانواده آقا هم آمده بودند.
فقط آقا نتوانسته بودند بیایند.
مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود؛
تا این که ما عروس را آوردیم خانه.
دیدیم آقا همین‌طور بیدار نشسته‌اند؛
منتظرند که عروس را بیاورند.
گفتند:
«من اخلاقاً وظيفه خود می‌دانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما،
من هم بدرقه‌اش کنم.
هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.»

ما تعجب کرده بودیم؛
و فکر نمی‌کردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند؛
به خاطر اینکه عروسش را می‌خواهند بیاورند.

خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود؛
غذا هم به آقا نداده بودند.
آقا گفتند:
«آقای دکتر،
امشب شام هم نداشتیم.
من یکی از این پاسدارها را صدا کردم؛
و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟
یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم.
گفتم که بیاور.
حالا یک چیزی می‌خوریم!»

بعد هم که دخترمان وارد شد؛
آقا نشستند و چند دقیقه‌ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند؛
و تا پای در خانه،
عروس را بدرقه کردند؛
خوش‌آمد گفتند.
بعد برگشتیم.

راوی:
دکتر غلامعلی حداد عادل،
پدر عروس رهبر شهید انقلاب،

منبع: کتابچه قائد اُمت،
کاری از اندیشکده راهبردی سعداء

#رهبر_شهید

(((صفحه دوم)))
👆👆👆ادامه روایت ازدواج پسر ولی امر مسلمین جهان، شهید مظلوم مقتدر حضرت آیت‌الله‌العظمی امام سیدعلی حسینی خامنه‌ای(رضوان الله تعالی علیه)👆👆👆 ❇️ ازدواج پسر آقا (۲) 🔹 گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح می‌دانید. ✳️ فرمودند: «می‌خواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید؛ چند نفر زن و مرد جا می‌شوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می‌کنیم.» 🔹 ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمی‌گیرد. ما حتی قوم و خويش‌های درجه اولمان را نمی‌توانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم؛ و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم. 🟢 قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می‌خواهم؛ نه ساعت می‌خواهم؛ و نه چیز دیگری.» 🔹 من هم گفتم حداقل يک حلقه که می‌گیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!» 🟢 آقا مجتبی گفت: «نمی‌خواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می‌کند؛ من این را هدیه می‌دهم به ایشان، ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.» 🔹 پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم؛ و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی، و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد. 🔹 به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.» ✳️ آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.» 🔹 ما داشتیم در همان ايام عروسی می‌گرفتیم برای پسرمان، و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آن‌که عروسمان استفاده کند؛ همان شب دخترمان استفاده کرد. ✳️ آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی می‌دهم؛ و شما هم يک فرش.» 🔹 مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود؛ و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید؛ تا آمدند عروس را ببرند؛ خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود؛ تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همین‌طور بیدار نشسته‌اند؛ منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود می‌دانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقه‌اش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.» 👏💐 ما تعجب کرده بودیم؛ و فکر نمی‌کردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند؛ به خاطر اینکه عروسش را می‌خواهند بیاورند. 🔹 خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود؛ غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم؛ و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی می‌خوریم!» ✅ بعد هم که دخترمان وارد شد؛ آقا نشستند و چند دقیقه‌ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند؛ و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند؛ خوش‌آمد گفتند. بعد برگشتیم. 💬 راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب، 📚 منبع: کتابچه قائد اُمت، کاری از اندیشکده راهبردی سعداء #رهبر_شهید (((صفحه دوم)))
0 نظرات 0 اشتراک‌گذاری‌ها 58 بازدیدها 0 بازخورد ‌ها
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com