• #توییت #ویراست

    آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته)

    ۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند


    #حمایت_از_علم
    #مطالعات
    #حزب_الله_علمی
    #مقالات
    #حزب_ﷲ
    پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی
    https://takl.ink/hezbolah121/

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #توییت #ویراست 🔰 آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته) 🔹۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند #حمایت_از_علم #مطالعات #حزب_الله_علمی #مقالات #حزب_ﷲ 🌐 پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی https://takl.ink/hezbolah121/ 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Kommentare 0 Geteilt 223 Ansichten 0 Bewertungen
  • #توییت #ویراست

    آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته)

    ۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند


    #حمایت_از_علم
    #مطالعات
    #حزب_الله_علمی
    #مقالات
    #حزب_ﷲ
    پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی
    https://takl.ink/hezbolah121/

    #توییت #ویراست 🔰 آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته) 🔹۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند #حمایت_از_علم #مطالعات #حزب_الله_علمی #مقالات #حزب_ﷲ 🌐 پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی https://takl.ink/hezbolah121/
    0 Kommentare 0 Geteilt 229 Ansichten 0 Bewertungen
  • واپسین تلاش‌های ناکام آمریکا برای حفظ پهلوی


     «استکبار یعنی چه؟ استکبار یک تعبیر قرآنی است؛ در قرآن کلمه‌ی استکبار به کار رفته است؛ آدم مستکبر، دولت مستکبر، گروه مستکبر، یعنی آن کسانی و آن دولتی که قصد دخالت در امور انسانها و ملّتهای دیگر را دارد، در همه‌ی کارهای آنها مداخله میکند برای حفظ منافع خود؛ خود را آزاد میداند، حقّ تحمیل بر ملّتها را برای خود قائل است، حقّ دخالت در امور کشورها را برای خود قائل است، پاسخگو هم به هیچ‌کس نیست؛ این معنای مستکبر است.» ۱۳۹۲/۰۸/۱۲
    آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار دانشجویان و دانش آموزان در سال ۱۳۹۲ است.
    در ۲۵ آذر ۱۳۵۷ کارتر با ارسال پیام محرمانه‌ای برای سولیوان، وزیر خارجه آمریکا در تهران از وی خواست تا هرچه زودتر به دیدار محمدرضا پهلوی رفته و حمایت آمریکا را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به اطلاع وی برساند.
    بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز اعلام این دستور، گزارشی اجمالی از وقایع روزهای قبل و بعد از ارسال این پیام را روایت می‌کند.
     
     حفظ وضع موجود
    پس از کشتار ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ و راهپیمایی‌های گسترده تاسوعا و عاشورا، سیاست ایالات متحده در قبال ایران به‌طور روشن بر حفظ ساختار قدرت موجود متمرکز شد. در آن فضای بحرانی ، پیام محرمانه ۲۵ آذر کارتر اهمیت ویژه‌ای دارد. در این پیام، که از طریق وزارت خارجه آمریکا برای سولیوان ارسال شد، بر حمایت ایالات متحده از تلاش‌های شاه برای بازگرداندن نظم تأکید شده بود و از سفیر خواسته شد این موضع را بی‌درنگ به شاه منتقل کند.(۱)

    این پیام در شرایطی ارسال شد که تنها چند روز از راهپیمایی‌های میلیونی عاشورا گذشته بود و گزارش‌های رسمی سفارت آمریکا نیز از وخامت شدید اوضاع و خروج کنترل نظم عمومی حکایت داشت.(۲)

    در ادامه روند حمایت ایالات متحده از ساختار سلطنت پهلویی پس از فاجعه ۱۷ شهریور مرور می‌شود.
     
     تداوم حمایت آمریکا از شاه
    پس از اجتماع یک میلیونی نماز عید فطر در ۱۳ شهریور و تظاهرات ۱۶ شهریور، شریف امامی نخست وزیر وقت در جلسه‌ای با فرماندهان نظامی تصمیم به برقراری حکومت نظامی در روز ۱۷ شهریور گرفت. صبح روز ۱۷شهریور؛ مردم در دسته‌های بزرگ، بی‌اطلاع از حکومت نظامی در میدان ژاله جمع شدند دقایقی بعد درگیری شدید میان نظامیان و مردم آغاز شد که به کشتار گسترده انجامید. این فاجعه مدتی بعد به «جمعه سیاه» شهرت‌ یافت.(۳)

    سولیوان سفیر آمریکا در تهران؛ به سایروس‌ونس وزیر امور خارجه آمریکا گزارش داد که به نظر می‌رسد حادثه جمعه سیاه شاه را متزلزل کرده است که تا حدودی به خاطر شایعاتی است که در تهران بر سر زبان‌ها افتاده، مبنی بر این‌که آمریکا و گروه‌های مختلف معارض شاه در حال طراحی کودتا علیه وی هستند.(۴)

    ونس و برژینسکی مشاور امنیت ملّی آمریکا هر دو به کارتر پیشنهاد دادند که شخصاً با شاه تماس تلفنی بگیرد و به او اطمینان دهد که آمریکا از وی حمایت خواهد کرد. کارتر نیز صبح ۱۰ سپتامبر [۱۹ شهریور] به شاه تلفن کرد و ضمن تأکید بر ادامۀ دوستی شخصی خود با شاه، آرزو کرد او بتواند اصلاحات سیاسی مدنظر خود را اجرا نماید.(۵)
     
     تشکیل شورای سلطنت
    جمعه سیاه پایان حضور مردم نبود و نتوانست خفقان را تحمیل کند. همزمان با آغاز محرم فضای مبارزه مجدد گرم شد. هسته‌ای از مبارزان معتقد به رهبری امام خمینی سازماندهی سلسله اعتراضاتی را بر عهده گرفت که اوج آن در ۲۰ آذر، مصادف با عاشورای حسینی بود. خیابان‌های تهران و بسیاری از شهرهای ایران شاهد حضور میلیونی مردم شد. رهبر نهضت، امام خمینی در سخنرانى خود در روز ۲۰ آذر اظهار مى‌دارند: «...رفراندمى که در دیروز و امروز شد و قطعنامه‌هایى که صادر شد به همۀ دنیا ثابت کرد که شاه ساقط است...با کمالِ آرامشْ تمام ایران گفتند که ما شاه را نمى خواهیم...»(۶)

    پس از تظاهرات روز عاشورا ویلیام سولیوان در گزارش خود به وزارت خارجه آمریکا تصریح می‌کند که پس از این تظاهرات، اغلب سفرای خارجی مقیم تهران به این جمع‌بندی رسیده بودند که وضعیت نظم و قانون از کنترل خارج شده است. (۷)

    در همین مقطع، وزارت خارجه آمریکا بررسی گزینه‌هایی نظیر تشکیل شورای سلطنت را در دستور کار قرار داد(۸) و تا اواسط آذر ۵۷، همچنان سرگرم بررسی تشکیل شورای سلطنت در ایران بود و در این باره با سفارتش در تهران مشورت و برای ایجاد هماهنگی های لازم با گروه هایی مثل کمیته ی ایرانی دفاع از حقوق بشر از آنها کسب اطلاع می کرد(۹)

    در واقع هدف از تشکیل شورای سلطنت این بود که در صورت خروج شاه از ایران جایگزین شاه می‌شد و صلاحیت تشکیل یک دولت ائتلافی ملی را به یک گروه نامعین می‌داد تا آنگاه انتخابات آزاد را برگزار و سلطنت را برای ولیعهد تضمین نماید.(۱۰)

    پس از بررسی نهایی آمریکا در تلگراف‌هایی رسمی از سفارت خود در تهران خواست تا مبانی حقوقی چنین شورایی را در قانون اساسی ایران بررسی کند.(۱۱)

    تماس‌ها با چهره‌هایی چون علی امینی و بررسی اسامی رجال سیاسی برای عضویت در شورای سلطنت نیز در همین چارچوب انجام شد.(۱۲)
     
     پیام محرمانه کارتر به شاه 
    در ۲۵ آذر ۱۳۵۷، جیمی کارتر طی پیامی محرمانه از ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در تهران، خواست هرچه سریع‌تر با محمدرضا پهلوی دیدار کرده و حمایت ایالات متحده را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به او ابلاغ کند سولیوان این پیام را در ۲۷ آذر ۱۳۵۷ به شاه ابلاغ کرد.(۱۳)

    این در حالی بود که خود او در گزارش‌های جداگانه، سقوط شاه را «غیرقابل اجتناب» توصیف می‌کرد و از شکست دولت نظامی سخن می‌گفت.(۱۴)
     
     تداوم اعتراضات تا اربعین
    برخلاف امید واشنگتن به اثرگذاری این پیام، اعتراضات مردمی نه‌تنها متوقف نشد، بلکه گسترش یافت. تنها سه روز پس از عاشورا، تظاهرات و درگیری‌ها در ده‌ها شهر ادامه داشت و گزارش‌ها از پیوستن بخشی از سربازان به مردم حکایت می‌کرد(۱۵)

    در این روند مراسم اربعین حسینی نقش برجسته‌ای ایفا کرد. تداوم حضور گسترده مردم در خیابان‌ها پس از عاشورا و تا اربعین، نشان داد که طرح‌هایی چون شورای سلطنت یا حمایت‌های خارجی، توان مهار جنبش انقلابی را ندارد؛ واقعیتی که در گزارش‌های بعدی سفارت آمریکا نیز بازتاب یافت.

    پیام محرمانه کارتر به سولیوان، بر اساس اسناد و منابع موجود، یکی از آخرین تلاش‌های رسمی ایالات متحده برای تقویت موقعیت محمدرضا پهلوی پس از عاشورای ۱۳۵۷ بود. این پیام، در کنار تماس‌های تلفنی، بررسی شورای سلطنت و حمایت از دولت‌های انتقالی، نشان می‌دهد که سیاست آمریکا تا واپسین ماه‌ها بر حفظ چارچوب سلطنت استوار بود. با این حال، تداوم اعتراضات مردمی از ۱۷ شهریور تا عاشورا و اربعین، این راهبرد را عملاً بی‌اثر کرد.

     


    (۱ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران: اداره نشر وزارت امورخارجه،ص۲۶۸

    (۲ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران: سوره مهر، ص۲۴۹

    (۳ رایت، رابرت(۲۰۱۰)، مامور ما در تهران، ترجمه محمد مظفرپور، تهران، انتشارات امیرکبیر، ص۱۱۰

    (۴ همان، ص۱۱۱

    (۵ همان

    (۶ خمینی، روح‌الله(۱۳۸۹)، صحیفه نور، جلد۵، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص۲۱۱

    (۷ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران، انتشارات سوره مهر، ص۲۴۹

    (۸ اسدی، فریبا(۱۳۹۴)، روابط سیاسی محمدرضا پهلوی و آمریکا در دوره کارتر، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۸۳

    (۹ همان

    (۱۰ واحد تدوین تاریخ انقلاب اسلامی(۱۳۸۳)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۸، تهران، انتشارات سوره مهر،ص۶۶

    (۱۱ دانشجویان مسلمان پیرو خط امام(۱۳۸۶)، اسناد لانه جاسوسی، جلد۳، تهران، انتشارات موسسه مطالعات و پزوهش‌های سیاسی،ص ۳۰۸

    (۱۲ همان، ص ۳۱۱

    (۱۳ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران، اداره نشز وزارت امورخارجه،ص۲۶۸

    (۱۴ قاسم‌پور، داوود(۱۳۸۸)، دهه‌ی سرنوشت ساز، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۴۳

    (۱۵ همان، ص ۴۲


     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62103

    #ديگران__گزارش
    📰 واپسین تلاش‌های ناکام آمریکا برای حفظ پهلوی  «استکبار یعنی چه؟ استکبار یک تعبیر قرآنی است؛ در قرآن کلمه‌ی استکبار به کار رفته است؛ آدم مستکبر، دولت مستکبر، گروه مستکبر، یعنی آن کسانی و آن دولتی که قصد دخالت در امور انسانها و ملّتهای دیگر را دارد، در همه‌ی کارهای آنها مداخله میکند برای حفظ منافع خود؛ خود را آزاد میداند، حقّ تحمیل بر ملّتها را برای خود قائل است، حقّ دخالت در امور کشورها را برای خود قائل است، پاسخگو هم به هیچ‌کس نیست؛ این معنای مستکبر است.» ۱۳۹۲/۰۸/۱۲ آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار دانشجویان و دانش آموزان در سال ۱۳۹۲ است. در ۲۵ آذر ۱۳۵۷ کارتر با ارسال پیام محرمانه‌ای برای سولیوان، وزیر خارجه آمریکا در تهران از وی خواست تا هرچه زودتر به دیدار محمدرضا پهلوی رفته و حمایت آمریکا را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به اطلاع وی برساند. بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز اعلام این دستور، گزارشی اجمالی از وقایع روزهای قبل و بعد از ارسال این پیام را روایت می‌کند.    حفظ وضع موجود پس از کشتار ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ و راهپیمایی‌های گسترده تاسوعا و عاشورا، سیاست ایالات متحده در قبال ایران به‌طور روشن بر حفظ ساختار قدرت موجود متمرکز شد. در آن فضای بحرانی ، پیام محرمانه ۲۵ آذر کارتر اهمیت ویژه‌ای دارد. در این پیام، که از طریق وزارت خارجه آمریکا برای سولیوان ارسال شد، بر حمایت ایالات متحده از تلاش‌های شاه برای بازگرداندن نظم تأکید شده بود و از سفیر خواسته شد این موضع را بی‌درنگ به شاه منتقل کند.(۱) این پیام در شرایطی ارسال شد که تنها چند روز از راهپیمایی‌های میلیونی عاشورا گذشته بود و گزارش‌های رسمی سفارت آمریکا نیز از وخامت شدید اوضاع و خروج کنترل نظم عمومی حکایت داشت.(۲) در ادامه روند حمایت ایالات متحده از ساختار سلطنت پهلویی پس از فاجعه ۱۷ شهریور مرور می‌شود.    تداوم حمایت آمریکا از شاه پس از اجتماع یک میلیونی نماز عید فطر در ۱۳ شهریور و تظاهرات ۱۶ شهریور، شریف امامی نخست وزیر وقت در جلسه‌ای با فرماندهان نظامی تصمیم به برقراری حکومت نظامی در روز ۱۷ شهریور گرفت. صبح روز ۱۷شهریور؛ مردم در دسته‌های بزرگ، بی‌اطلاع از حکومت نظامی در میدان ژاله جمع شدند دقایقی بعد درگیری شدید میان نظامیان و مردم آغاز شد که به کشتار گسترده انجامید. این فاجعه مدتی بعد به «جمعه سیاه» شهرت‌ یافت.(۳) سولیوان سفیر آمریکا در تهران؛ به سایروس‌ونس وزیر امور خارجه آمریکا گزارش داد که به نظر می‌رسد حادثه جمعه سیاه شاه را متزلزل کرده است که تا حدودی به خاطر شایعاتی است که در تهران بر سر زبان‌ها افتاده، مبنی بر این‌که آمریکا و گروه‌های مختلف معارض شاه در حال طراحی کودتا علیه وی هستند.(۴) ونس و برژینسکی مشاور امنیت ملّی آمریکا هر دو به کارتر پیشنهاد دادند که شخصاً با شاه تماس تلفنی بگیرد و به او اطمینان دهد که آمریکا از وی حمایت خواهد کرد. کارتر نیز صبح ۱۰ سپتامبر [۱۹ شهریور] به شاه تلفن کرد و ضمن تأکید بر ادامۀ دوستی شخصی خود با شاه، آرزو کرد او بتواند اصلاحات سیاسی مدنظر خود را اجرا نماید.(۵)    تشکیل شورای سلطنت جمعه سیاه پایان حضور مردم نبود و نتوانست خفقان را تحمیل کند. همزمان با آغاز محرم فضای مبارزه مجدد گرم شد. هسته‌ای از مبارزان معتقد به رهبری امام خمینی سازماندهی سلسله اعتراضاتی را بر عهده گرفت که اوج آن در ۲۰ آذر، مصادف با عاشورای حسینی بود. خیابان‌های تهران و بسیاری از شهرهای ایران شاهد حضور میلیونی مردم شد. رهبر نهضت، امام خمینی در سخنرانى خود در روز ۲۰ آذر اظهار مى‌دارند: «...رفراندمى که در دیروز و امروز شد و قطعنامه‌هایى که صادر شد به همۀ دنیا ثابت کرد که شاه ساقط است...با کمالِ آرامشْ تمام ایران گفتند که ما شاه را نمى خواهیم...»(۶) پس از تظاهرات روز عاشورا ویلیام سولیوان در گزارش خود به وزارت خارجه آمریکا تصریح می‌کند که پس از این تظاهرات، اغلب سفرای خارجی مقیم تهران به این جمع‌بندی رسیده بودند که وضعیت نظم و قانون از کنترل خارج شده است. (۷) در همین مقطع، وزارت خارجه آمریکا بررسی گزینه‌هایی نظیر تشکیل شورای سلطنت را در دستور کار قرار داد(۸) و تا اواسط آذر ۵۷، همچنان سرگرم بررسی تشکیل شورای سلطنت در ایران بود و در این باره با سفارتش در تهران مشورت و برای ایجاد هماهنگی های لازم با گروه هایی مثل کمیته ی ایرانی دفاع از حقوق بشر از آنها کسب اطلاع می کرد(۹) در واقع هدف از تشکیل شورای سلطنت این بود که در صورت خروج شاه از ایران جایگزین شاه می‌شد و صلاحیت تشکیل یک دولت ائتلافی ملی را به یک گروه نامعین می‌داد تا آنگاه انتخابات آزاد را برگزار و سلطنت را برای ولیعهد تضمین نماید.(۱۰) پس از بررسی نهایی آمریکا در تلگراف‌هایی رسمی از سفارت خود در تهران خواست تا مبانی حقوقی چنین شورایی را در قانون اساسی ایران بررسی کند.(۱۱) تماس‌ها با چهره‌هایی چون علی امینی و بررسی اسامی رجال سیاسی برای عضویت در شورای سلطنت نیز در همین چارچوب انجام شد.(۱۲)    پیام محرمانه کارتر به شاه  در ۲۵ آذر ۱۳۵۷، جیمی کارتر طی پیامی محرمانه از ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در تهران، خواست هرچه سریع‌تر با محمدرضا پهلوی دیدار کرده و حمایت ایالات متحده را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به او ابلاغ کند سولیوان این پیام را در ۲۷ آذر ۱۳۵۷ به شاه ابلاغ کرد.(۱۳) این در حالی بود که خود او در گزارش‌های جداگانه، سقوط شاه را «غیرقابل اجتناب» توصیف می‌کرد و از شکست دولت نظامی سخن می‌گفت.(۱۴)    تداوم اعتراضات تا اربعین برخلاف امید واشنگتن به اثرگذاری این پیام، اعتراضات مردمی نه‌تنها متوقف نشد، بلکه گسترش یافت. تنها سه روز پس از عاشورا، تظاهرات و درگیری‌ها در ده‌ها شهر ادامه داشت و گزارش‌ها از پیوستن بخشی از سربازان به مردم حکایت می‌کرد(۱۵) در این روند مراسم اربعین حسینی نقش برجسته‌ای ایفا کرد. تداوم حضور گسترده مردم در خیابان‌ها پس از عاشورا و تا اربعین، نشان داد که طرح‌هایی چون شورای سلطنت یا حمایت‌های خارجی، توان مهار جنبش انقلابی را ندارد؛ واقعیتی که در گزارش‌های بعدی سفارت آمریکا نیز بازتاب یافت. پیام محرمانه کارتر به سولیوان، بر اساس اسناد و منابع موجود، یکی از آخرین تلاش‌های رسمی ایالات متحده برای تقویت موقعیت محمدرضا پهلوی پس از عاشورای ۱۳۵۷ بود. این پیام، در کنار تماس‌های تلفنی، بررسی شورای سلطنت و حمایت از دولت‌های انتقالی، نشان می‌دهد که سیاست آمریکا تا واپسین ماه‌ها بر حفظ چارچوب سلطنت استوار بود. با این حال، تداوم اعتراضات مردمی از ۱۷ شهریور تا عاشورا و اربعین، این راهبرد را عملاً بی‌اثر کرد.   (۱ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران: اداره نشر وزارت امورخارجه،ص۲۶۸ (۲ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران: سوره مهر، ص۲۴۹ (۳ رایت، رابرت(۲۰۱۰)، مامور ما در تهران، ترجمه محمد مظفرپور، تهران، انتشارات امیرکبیر، ص۱۱۰ (۴ همان، ص۱۱۱ (۵ همان (۶ خمینی، روح‌الله(۱۳۸۹)، صحیفه نور، جلد۵، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص۲۱۱ (۷ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران، انتشارات سوره مهر، ص۲۴۹ (۸ اسدی، فریبا(۱۳۹۴)، روابط سیاسی محمدرضا پهلوی و آمریکا در دوره کارتر، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۸۳ (۹ همان (۱۰ واحد تدوین تاریخ انقلاب اسلامی(۱۳۸۳)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۸، تهران، انتشارات سوره مهر،ص۶۶ (۱۱ دانشجویان مسلمان پیرو خط امام(۱۳۸۶)، اسناد لانه جاسوسی، جلد۳، تهران، انتشارات موسسه مطالعات و پزوهش‌های سیاسی،ص ۳۰۸ (۱۲ همان، ص ۳۱۱ (۱۳ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران، اداره نشز وزارت امورخارجه،ص۲۶۸ (۱۴ قاسم‌پور، داوود(۱۳۸۸)، دهه‌ی سرنوشت ساز، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۴۳ (۱۵ همان، ص ۴۲   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62103 #ديگران__گزارش
    0 Kommentare 0 Geteilt 693 Ansichten 0 Bewertungen
  • مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵
     مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید.
    بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.
     
    لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟
     ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.
     
    از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.
     خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.
     
    مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.
     
    در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟
     مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.
     
    یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.
     
    یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.
     
    در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.
     
    چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟
     ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»
     
    یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»
     
    با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟
     یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.
     
    با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟
     بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»
     
    یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.
     
    شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟
     حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.
     
    یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.
     
    شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟
     ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.
     
    بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.
     
    سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.
     
    سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»
     
    وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.
     
    با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟
     ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.
     
    آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟
     بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»
     
    یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»
     
    با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟
     نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.
     
    آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟
     ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.
     
    لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟
     خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.
     
    دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.
     
    آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.
     
    بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.
     
    یعنی در حیاط شکسته بود؟
     درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.
     
    وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.
     
    شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»
     
    پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟
     من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.
     
    خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.
     
    یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.
     
    به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044

    #ديگران__گفتگو
    📰 مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵  مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید. بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.   لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟  ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.   از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.  خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.   مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.   در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟  مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.   یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.   یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.   در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.   چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟  ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»   یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»   با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟  یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.   با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟  بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»   یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.   شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟  حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.   یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.   شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟  ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.   بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.   سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.   سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»   وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.   با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟  ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.   آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟  بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»   یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»   با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟  نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.   آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟  ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.   لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟  خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.   دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.   آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.   بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.   یعنی در حیاط شکسته بود؟  درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.   وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.   شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»   پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟  من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.   خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.   یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.   به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044 #ديگران__گفتگو
    0 Kommentare 0 Geteilt 1KB Ansichten 0 Bewertungen
  • این آرزوی ۴۷ساله آمریکایی‌هاست


     در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند.
    «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آنها.
    صد و هفتاد و چهارمین شماره «صدای ایران» به روح مطهر شهید سیدعلی باقرنیا تقدیم شده است.
    این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد.

    دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره صد و هفتاد و چهار



    سرمقاله 



     این آرزوی ۴۷ساله آمریکایی‌هاست

     امروزه تحقیقات و مطالعات ثابت کرده تقریباً در تمام عرصه‌های مهم فعالیت بشری، اراده و نوع فکر مهم‌ترین عامل شکل‌دهی و پیشبرد امور است. این عامل مهم‌تر از هر ابزار و امکان مادی و ملموس است. برخورداری از بهترین و قوی‌ترین ابزار و امکانات اگر با اراده لازم و دقیق همراه نباشد، به احتمال بسیار زیاد منتج به نتیجه لازم نخواهد شد. 

    سان تزو، استراتژیست چین باستان در کتاب مشهور خود به نام «هنر جنگ» که زمانی فقط در دانشکده‌های نظامی و دوره‌های فرماندهی تدریس می‌شد و امروز در سایر عرصه‌ها همچون تجارت، مدیریت، ورزش و دیپلماسی نیز مورد توجه جدی و مطالعه است، می‌گوید: «جنگیدن و پیروز شدن در همه نبردها اوج برتری نیست؛ اوج برتری در شکستن مقاومت دشمن بدون جنگ است.»

    تاریخ بشری پر از چنین ماجراهایی است. اقوام، گروه‌ها و کشورهایی که علی‌رغم داشتن توانایی، در برابر دشمن شکست خورده‌اند، چرا که اراده‌ای برای مقابله و مقاومت نداشتند. در تاریخ ایران نیز از این دست تجارب تلخ وجود دارد. 

    آنچه امروز نیز ایران با آن مواجه است، چنین صحنه‌ای است. دشمن به هر روشی متوسل می‌شود و می‌کوشد تا مقاومت ایرانیان را در هم بشکند و به هدف خود برسد. «تسلیم بی‌قیدوشرط»؛ عبارت بزرگتر از دهان رئیس جمهور آمریکا که در روزهای ابتدایی جنگ ۱۲روزه مطرح شد، ناظر به همین راهبرد بود.

    در هم شکستن اراده و مقاومت ملت ایران، برنامه‌ای مفصل، پیچیده و چندوجهی است. اگر بخواهیم محورهای اصلی و اساسی این برنامه را در چند سرفصل خلاصه کنیم، عبارتند از:
    -  فشار شدید اقتصادی از طریق تحریم‌های ظالمانه برای افزایش مشکلات و نارضایتی 
    -  بمباران رسانه‌ای افکار عمومی با اخبار منفی و اغراق شده درباره مشکلات و کمبودها
    -  سانسور و تخفیف هر گونه موفقیت در هر عرصه‌ای
    -  حمله و ترور شخصیت و تخریب چهره‌ها و کانون‌های ایستادگی و مقاومت 
    -  تهدید و ارعاب و ترسیم حال و آینده‌ای سیاه و خطرناک در صورت ادامه مقاومت
    -  و بالاخره فروش سراب آینده‌ای روشن و جذاب که تنها راه رسیدن به آن، تسلیم در برابر دشمن و تن دادن به باج‌خواهی‌های آن است.

    در این جنگ وسیع و عمیق، محدودیت زمان و مکان تقریباً وجود ندارد. هر کس در هر جا آماج چنین حملاتی است. جنگ ۱۲روزه برخی از ابعاد این نبرد ذهنی و مبتنی بر اراده‌ها را عریان‌تر از همیشه به نمایش گذاشت. برای نمونه و در سطح نخبگان، آنجا که با برخی از چهره‌ها و شخصیت‌های مؤثر نظام در همان ساعات اولیه شروع جنگ تماس گرفته شد و تهدید شدند اگر کشور را ترک و یا از جمهوری اسلامی اعلام برائت علنی نکنند، به همراه خانواده خود کشته می‌شوند! 

    مشابه این روش را امروز درباره ونزوئلا نیز شاهد هستیم. آمریکا علناً دولتمردان این کشور را تهدید می‌کند و در عین حال به آنان وعده نیز می‌دهد که در صورت تسلیم شدن و تقدیم دودستی کشور خود به کاخ سفید، برخی چیزها را برای آنها فراهم و تضمین خواهد کرد. روشی که از آن در ادبیات سیاسی به عنوان ارائه «چتر نجات طلایی» یاد می‌شود. 

    تمام داستان و دعوای امروز آمریکا با ایران آن است که ایران را مجبور به یک اعتراف کنند؛ بگوید اشتباه کردیم که نیم قرن پیش برای به دست آوردن استقلال و حق تعیین سرنوشت خود قیام و انقلاب کردیم! علم کردن اپوزیسیون مرتجع و مفتضحی که طومارش در سال ۵۷ پیچیده شد نیز در همین راستا است وگرنه خود بهتر از هر کسی می‌دانند که اینها عرضه‌ای ندارند و آبی از آنها گرم نمی‌شود. 

    البته نباید فراموش کرد که این جنگ جدید نیست و از همان ابتدای پیروزی انقلاب وجود داشت. آذرماه سال ۱۳۵۸ خبرنگار مجله آمریکایی تایم در مصاحبه با حضرت امام خمینی (ره)، آرزوهای خود را اینگونه در قالب سوال مطرح می کند: «منصفانه بگویید و به عنوان یک مرد سیاسی بگویید آیا انقلاب شکست نخورده است؟» جالب توجه است! رسانه آمریکایی از رهبر انقلابی که هنوز به سالگرد یک سالگی خود نرسیده، سعی دارد اعتراف بگیرد که انقلابتان شکست خورده است! 

     مقابله با این شیوه کهنه که امروز با شدت و حدت بیشتر و البته روش‌های پیچیده‌تری در جریان است، هوشمندی و روش‌های خاص خود را می‌طلبد که می‌توان و باید به تفصیل به آنها پرداخت. مقاومت ملی بر اساس «واقع‌بینی امیدوارانه» نامی است که می‌توان بر این روش مواجهه نهاد. در این روش، کمبودها و ضعف‌ها نادیده گرفته نمی‌شوند اما این کمبودها و ضعف‌ها باعث ندیدن واقعیت بزرگتر نیز نمی‌شود. آن واقعیت بزرگتر عبارت است از اینکه، ایران امروز، بیش از چهار دهه پس از سوال آرزومندانه آن خبرنگار آمریکایی از امام (ره) به پیش رفته و دستاوردهایی داشته است که نه تنها دشمنان انقلاب، بلکه احتمالاً برخی از دوستان و حتی انقلابیون نیز انتظار آنها را نداشته‌اند.

    آن خبرنگار در یکی از سوالات خود چنین پیش‌بینی کرده بود؛ «ارتش احتمالاً نمی‌تواند چنانچه حمله‌ای از خارج شود دفاع نماید.» البته شاید هم نتوان به او خرده‌ای گرفت، تصور او هنوز هم همان ارتشی بود که در آخرین تهاجم به ایران در شهریور ۱۳۲۰ تقریباً بدون هیچ مقاومتی تسلیم شد. اگر آن خبرنگار هنوز زنده باشد حتماً خبر کپی‌برداری ارتش کشورش از روی پهپاد ایرانی را دیده است و اگر منصف باشد، به پوچ بودن قضاوت و آرزوهای آن روز خود اعتراف خواهد کرد.





    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62070

    #ديگران__گزارش
    📰 این آرزوی ۴۷ساله آمریکایی‌هاست  در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند. «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آنها. صد و هفتاد و چهارمین شماره «صدای ایران» به روح مطهر شهید سیدعلی باقرنیا تقدیم شده است. این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد. دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره صد و هفتاد و چهار سرمقاله   این آرزوی ۴۷ساله آمریکایی‌هاست  امروزه تحقیقات و مطالعات ثابت کرده تقریباً در تمام عرصه‌های مهم فعالیت بشری، اراده و نوع فکر مهم‌ترین عامل شکل‌دهی و پیشبرد امور است. این عامل مهم‌تر از هر ابزار و امکان مادی و ملموس است. برخورداری از بهترین و قوی‌ترین ابزار و امکانات اگر با اراده لازم و دقیق همراه نباشد، به احتمال بسیار زیاد منتج به نتیجه لازم نخواهد شد.  سان تزو، استراتژیست چین باستان در کتاب مشهور خود به نام «هنر جنگ» که زمانی فقط در دانشکده‌های نظامی و دوره‌های فرماندهی تدریس می‌شد و امروز در سایر عرصه‌ها همچون تجارت، مدیریت، ورزش و دیپلماسی نیز مورد توجه جدی و مطالعه است، می‌گوید: «جنگیدن و پیروز شدن در همه نبردها اوج برتری نیست؛ اوج برتری در شکستن مقاومت دشمن بدون جنگ است.» تاریخ بشری پر از چنین ماجراهایی است. اقوام، گروه‌ها و کشورهایی که علی‌رغم داشتن توانایی، در برابر دشمن شکست خورده‌اند، چرا که اراده‌ای برای مقابله و مقاومت نداشتند. در تاریخ ایران نیز از این دست تجارب تلخ وجود دارد.  آنچه امروز نیز ایران با آن مواجه است، چنین صحنه‌ای است. دشمن به هر روشی متوسل می‌شود و می‌کوشد تا مقاومت ایرانیان را در هم بشکند و به هدف خود برسد. «تسلیم بی‌قیدوشرط»؛ عبارت بزرگتر از دهان رئیس جمهور آمریکا که در روزهای ابتدایی جنگ ۱۲روزه مطرح شد، ناظر به همین راهبرد بود. در هم شکستن اراده و مقاومت ملت ایران، برنامه‌ای مفصل، پیچیده و چندوجهی است. اگر بخواهیم محورهای اصلی و اساسی این برنامه را در چند سرفصل خلاصه کنیم، عبارتند از: -  فشار شدید اقتصادی از طریق تحریم‌های ظالمانه برای افزایش مشکلات و نارضایتی  -  بمباران رسانه‌ای افکار عمومی با اخبار منفی و اغراق شده درباره مشکلات و کمبودها -  سانسور و تخفیف هر گونه موفقیت در هر عرصه‌ای -  حمله و ترور شخصیت و تخریب چهره‌ها و کانون‌های ایستادگی و مقاومت  -  تهدید و ارعاب و ترسیم حال و آینده‌ای سیاه و خطرناک در صورت ادامه مقاومت -  و بالاخره فروش سراب آینده‌ای روشن و جذاب که تنها راه رسیدن به آن، تسلیم در برابر دشمن و تن دادن به باج‌خواهی‌های آن است. در این جنگ وسیع و عمیق، محدودیت زمان و مکان تقریباً وجود ندارد. هر کس در هر جا آماج چنین حملاتی است. جنگ ۱۲روزه برخی از ابعاد این نبرد ذهنی و مبتنی بر اراده‌ها را عریان‌تر از همیشه به نمایش گذاشت. برای نمونه و در سطح نخبگان، آنجا که با برخی از چهره‌ها و شخصیت‌های مؤثر نظام در همان ساعات اولیه شروع جنگ تماس گرفته شد و تهدید شدند اگر کشور را ترک و یا از جمهوری اسلامی اعلام برائت علنی نکنند، به همراه خانواده خود کشته می‌شوند!  مشابه این روش را امروز درباره ونزوئلا نیز شاهد هستیم. آمریکا علناً دولتمردان این کشور را تهدید می‌کند و در عین حال به آنان وعده نیز می‌دهد که در صورت تسلیم شدن و تقدیم دودستی کشور خود به کاخ سفید، برخی چیزها را برای آنها فراهم و تضمین خواهد کرد. روشی که از آن در ادبیات سیاسی به عنوان ارائه «چتر نجات طلایی» یاد می‌شود.  تمام داستان و دعوای امروز آمریکا با ایران آن است که ایران را مجبور به یک اعتراف کنند؛ بگوید اشتباه کردیم که نیم قرن پیش برای به دست آوردن استقلال و حق تعیین سرنوشت خود قیام و انقلاب کردیم! علم کردن اپوزیسیون مرتجع و مفتضحی که طومارش در سال ۵۷ پیچیده شد نیز در همین راستا است وگرنه خود بهتر از هر کسی می‌دانند که اینها عرضه‌ای ندارند و آبی از آنها گرم نمی‌شود.  البته نباید فراموش کرد که این جنگ جدید نیست و از همان ابتدای پیروزی انقلاب وجود داشت. آذرماه سال ۱۳۵۸ خبرنگار مجله آمریکایی تایم در مصاحبه با حضرت امام خمینی (ره)، آرزوهای خود را اینگونه در قالب سوال مطرح می کند: «منصفانه بگویید و به عنوان یک مرد سیاسی بگویید آیا انقلاب شکست نخورده است؟» جالب توجه است! رسانه آمریکایی از رهبر انقلابی که هنوز به سالگرد یک سالگی خود نرسیده، سعی دارد اعتراف بگیرد که انقلابتان شکست خورده است!   مقابله با این شیوه کهنه که امروز با شدت و حدت بیشتر و البته روش‌های پیچیده‌تری در جریان است، هوشمندی و روش‌های خاص خود را می‌طلبد که می‌توان و باید به تفصیل به آنها پرداخت. مقاومت ملی بر اساس «واقع‌بینی امیدوارانه» نامی است که می‌توان بر این روش مواجهه نهاد. در این روش، کمبودها و ضعف‌ها نادیده گرفته نمی‌شوند اما این کمبودها و ضعف‌ها باعث ندیدن واقعیت بزرگتر نیز نمی‌شود. آن واقعیت بزرگتر عبارت است از اینکه، ایران امروز، بیش از چهار دهه پس از سوال آرزومندانه آن خبرنگار آمریکایی از امام (ره) به پیش رفته و دستاوردهایی داشته است که نه تنها دشمنان انقلاب، بلکه احتمالاً برخی از دوستان و حتی انقلابیون نیز انتظار آنها را نداشته‌اند. آن خبرنگار در یکی از سوالات خود چنین پیش‌بینی کرده بود؛ «ارتش احتمالاً نمی‌تواند چنانچه حمله‌ای از خارج شود دفاع نماید.» البته شاید هم نتوان به او خرده‌ای گرفت، تصور او هنوز هم همان ارتشی بود که در آخرین تهاجم به ایران در شهریور ۱۳۲۰ تقریباً بدون هیچ مقاومتی تسلیم شد. اگر آن خبرنگار هنوز زنده باشد حتماً خبر کپی‌برداری ارتش کشورش از روی پهپاد ایرانی را دیده است و اگر منصف باشد، به پوچ بودن قضاوت و آرزوهای آن روز خود اعتراف خواهد کرد. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62070 #ديگران__گزارش
    0 Kommentare 0 Geteilt 751 Ansichten 0 Bewertungen
  • از انجمن فردوس تا مبارزات انقلاب


     «این چهره‌ی منور ادبیات معاصر ایران از جمله‌ی شخصیّتهای نادری بود که در دوران اختناق ستمشاهی حربه‌ی شعر و ادب را در راه تحقق انقلاب مقدس اسلامی با چیره‌دستی به کار برد و سالها رنج مبارزه‌ئی دشوار و تلاشی پیگیر را بر خود هموار کرد. ما ضایعه‌ی فقدان این شاعر گرانمایه را به جامعه‌ی فرهنگی کشور و به شاعران و ادیبان خراسان و به خانواده و بازماندگان محترم وی تسلیت می‌گوئیم.»۱۳۶۸/۰۹/۲۹
    آنچه خواندید بخشی از پیام رهبر انقلاب بعد از درگذشت مرحوم غلامرضا قدسی از شاعران برجسته دوره پیش از پیروزی و جریان انقلابی است.
    بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR هم‌زمان با ۲۱ آذر، سالروز درگذشت این شاعر انقلابی، در ادامه روایت زندگی پرفرازونشیب او، گزارشی از روند زندگی مبارزاتی و نگاه رهبر انقلاب در تعامل با او را  منتشر کرده است.
     
    آقا غلامرضا
    غلامرضا قدسی از شاعران خراسان بود و در ۶۲ سال از عمرش از اعضای انجمن ادبی آنجا بود و مدتی در دانشگاه مشهد تدریس می کرد. از قدسی دو کتاب شعر امروز خراسان و غزل معاصر ایران منتشر شده است.(۱)

    نگاه رهبر انقلاب به عملکرد قدسی در جریان انقلاب متفاوت است: «یک جبهه‌ى خودىِ خالصِ جوشیده‌ى از انقلاب که متشکّل از عناصر صددرصد خودى بود، به وجود آمد. این جبهه، حتّى از چهره‌هایى برخوردار شد که از نظام قبل به نظام اسلامى منتقل شدند و بعضى از آنها از جوانان ساخته و پرداخته‌ى انقلاب نیز خودى‌تر و صمیمى‌تر از آب در آمدند. از این چهره‌ها کسانى را داشتیم که به این جبهه پیوستند. البته نمى‌توانم بگویم که در میان این چهره‌ها کسانى هم بودند که از جبهه‌ى مقابل به این جبهه آمدند. اما به عنوان مثال، کسانى چون مرحوم «قدسى مشهدى» - اگر نخواهیم از زنده‌ها اسم بیاوریم - در عالم شعر بودند که همان زمان هم انقلابى، اهل زندان و اهل مبارزه به حساب مى‌آمدند. به‌هرحال، این جبهه، که جبهه‌ى جوانان بود، به وجود آمد.»۱۳۷۳/۰۴/۲۲
     
    انجمن ادبی فردوس
    آشنایی سیّدعلی خامنه‌ای با قدسی به سال‌های پیش از پیروزی انقلاب برمی‌گردد: «آشنایی او با غلامرضا قدسی میرزاجانی، معروف به قدسی نژاد، پایش را به انجمن ادبی نگارنده (فردوسی) باز کرد. این انجمن در ۱۳۲۵ش توسط قدسی نژاد و هم‌ردیفان شعردوست و شعر پرداز او پایه گذاری شده بود. در ابتدا جلسه‌های انجمن سیار بود، اما بعدها در خانه سرگرد عبدالعلی نگارنده تشکیل می‌شد. از این رو به آن انجمن ادبی نگارنده هم می‌گفتند. آشنایی سیدعلی خامنه‌ای با قدسی‌نژاد به رخدادهای نهضت ملّی شدن صنعت نفت بر می‌گشت. در آن روزها، قدسی‌نژاد در گردهم‌آیی‌های ضد انگلیسی مشهد سخن می راند و شعر می‌خواند:
    شب با گل است و روز شود محو آفتاب
    خوشتر ز زندگانی شبنم ندیده‌ام
    و چه بسا سیّدعلی، به واسطه تعلقات ادبی، قدسی را در ذهن خود نشان کرده بود.»(۲)

    محسن مؤمنی شریف این آشنایی را این طور روایت می‌کند: «با آشنایی با بعضی از شاعران و جلسات تخصصی، رابطه‌ی با شعر از نگاه شوریدگی و علاقمندی، به نگاه تخصصی بدل شد. یکی از آن شاعران، غلامرضا قدسی شاعر نامدار خراسان بود. علامه امینی به مشهد آمده بود و قرار بود در مدرسه‌ی نواب سخنرانی کند. در میان کسانی که مدرسه را برای این مراسم می‌آراستند، قدسی شاعر را دید. چند سال پیش از این در آستانه‌ی نواجونی، شعرخوانی او را در میتینگ‌هایی که به مناسبت دفاع از نهضت ملّی شدن صنعت نفت برگزار می‌شد، دیده بود. پیش رفت و بیتی را که از او به یاد داشت، خواند:
    شب با گل است و روز شود محو آفتاب
    خوش‌تر ز زندگانی شبنم ندیده‌ام
    و این‌گونه شد که درخت دوستی‌شان ریشه گرفت. سال‌ها بعد و با آغاز مبارزات سیاسی، قرارگرفتن در جبهه‌ی طرفداران امام خمینی رحمه‌الله به این دوستی استحکام بیشتری داد.»(۳)
     
    در عرصه سیاست
    از جمله فعالیت‌ها قدسی می‌توان به حضور او در جریان‌های پیش از سال‌های نهضت امام اشاره کرد. در بخشی گزارش مأمور شهربانی در سال ۱۳۳۱(۴)، از میتینگ جمعیت مؤتلفه به مناسب هفتم شهدای ۳۰تیر آمده است: «محترما به عرض می‌رساند عصر روز گذشته از طرف جمعیت‌های مؤتلفه اسلامی در گلکاری خیابان تهران به مناسبت شب هفت شهدای راه آزادی میتینگی برقرار ابتدا چند آیه کلام‌الله مجید قرائت سپس آقای جواد ذبیحی اشعاری را که آقای دکتر رسا سروده بود قرائت و بعد آقای صادق علیشاه چند فرد اشعاری در مورد شهدای راه آزادی [...] خوانده و [...] سپس غلامرضا قدسی چند فرد اشعاری خوانده و آقای مهدوی کارمند فرهنگ راجع به شهادت و شجاعت اهالی تهران و پشتیبانی از دولت جناب آقای دکتر مصدق و اظهار تسلیت به تهرانیان مقیم مشهد، بیاناتی نمود.»

    این روند همچنان ادامه پیدا کرد. او از جمله کسانی بود که بعد از مرگ علی شریعتی در مورد ضرورت آشنایی نسل‌های بعد با شریعتی در چهلمین روز سالگردش بعد از محمدتقی جعفری و بازرگان در مورد شریعتی صحبت کرد و گفت: «دکتر علی شریعتی را نباید از یاد برد و وظیفه ما است که او را به دیگران بشناسانیم.»(۵)

    این تأکید قدسی بر شخصیت شریعتی به عنوان یکی از مبارزان ادامه داشت و در سالگرد شریعتی هم او به عنوان یکی از سخنران‌ها در آن مراسم صحبت کرد.(۶)

    انتشارات سپیده
    بخش دیگری از فعالیت‌های قدسی‌نژاد که در آن با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هم مشترک بودند، راه اندازی انتشارات سپیده بود. یکی از اقدامات این انتشارات در اوایل سال ۱۳۶۶ شرکت سهامی انتشارات سپیده، با هیئت مدیرهای متشکل از آقایان سیّدعلی خامنه‌ای، محسن محسنیان، حاج کاظم تدین، ابراهیم شایسته، حاج عبدالرضا غنیان، حاج علی طوسی، غلامرضا قدسی، احمد طوسی، حسن قاسمی، حاج محمد ابراهیم یزدانیان، قاسم سرویها، محمود اکبرزاده آغاز به کار کرد.

    «در اسناد ساواک، به گزارش‌هایی درباره این انتشارات بر می‌خوریم که نشان می‌دهد سازمان امنیت به این انتشارات حساس بوده و فعالیت‌هایش را رصد می‌کند.»(۷)
     
    روزهای پیش از پیروزی انقلاب
    توجه رهبر انقلاب به جریان شعر و شاعری در سال‌های اخیر بر کسی پوشیده نیست اما توجه ایشان در روزهای مبارزه هم قابل توجه است: «اواخر پنجاه‌وهفت که تازه من از تبعید برگشته بودم مشهد، در تظاهرات، در آن اجتماعاتى که تشکیل مى‌دادیم من مقیّد بودم که یک شعرخوانى‌اى اوّلش باشد، این سنت شعرخوانى، سنت خیلى خوبى است. از قدیم هم بوده، این مداحها که مى‌خواندند، براى چى مى‌خواندند؟ این شعرخوانى است دیگر، منتها آن شعر را مى‌خواندند، شعر زمان مبارزه یک شعر دیگر است اما همان سنت است، چه با آهنگ بخوانند، با آواز، چه ساده، گفتیم شعر بخوانید.»(۸)
     
    استفاده از شعر در رسانه
    اما در این بین توجه به ضرورت استفاده رسانه‌ها از شعر و نگاه‌شان به غلامرضا قدسی به‌عنوان یکی از گزینه‌های جریان شعر انقلاب را نمی‌توان نادیده گرفت: «شاعر شما زیاد دارید، همین شعراى خودمان، همین حمید و معلم و آن آقاى چیه؟ اوستا، اوستا شاعر بسیار خوبى است ... نمى‌آیند؟ چطور نمى‌آیند؟ شعر که دارند. لازم نیست بیایند آن‌جا که. ما نمى‌خواهیم این‌جا کارمند بیاوریم ... بله؟ ... نه آقا شما شعر بخواهید به‌تان مى‌دهند. [...‌] شعرشان را جورى بکنید که حرام نشود، خیال نکنند که افتاد تو دست و پا و دست‌مالى شد و چرک شد و خراب شد، شاعر آخر اینجورى است دیگر، آقاى قدسى شاعر بسیار خوب سبک هندى خودمان در مشهد، این یک شعرى گفته بود، خودش به من گفت، گفت فرستادم براى روزنامه و چاپ نکردند، مال پارسال است البته. بعد از آن هم زبان بسته و شعر نگفته، فقط یک دو، سه تا شعر براى من گفته بعد از این حادثه و اینها همین‌طور شعر گفته، بعد که انتخاب شدم به این مسئولیت باز شعر گفته، همین‌جورى دوستانه، رفاقت‌آمیز شعر گفته، [...‌] اتفاقاً الان آقاى قدسى تهران است. شما پیدایش کنید، تماس بگیرید، بگوئید که روزنامه اطلاع پیدا کرده شما این‌جا هستید، یک مصاحبه باهاش بکنید، یک شعر هم ازش بگیرید.»(۹)
     
    حربه شعر

    علاقه و نگاه رهبر انقلاب به قدسی تا جایی بود که بعد از درگذشتش او را «شاعر آزاده» و «ادیب بلند آوازه» و  «مبارز» خطاب کردند: «درگذشت شاعر آزاده و ادیب بلند آوازه و مبارز و انقلابی دیرین استاد غلامرضا قدسی رحمةالله علیه موجب تأسف و اندوهی عمیق گردید. این چهره‌ی منور ادبیات معاصر ایران از جمله‌ی شخصیّتهای نادری بود که در دوران اختناق ستمشاهی حربه‌ی شعر و ادب را در راه تحقق انقلاب مقدس اسلامی با چیره‌دستی به کار برد و سالها رنج مبارزه‌ئی دشوار و تلاشی پیگیر را بر خود هموار کرد. ما ضایعه‌ی فقدان این شاعر گرانمایه را به جامعه‌ی فرهنگی کشور و به شاعران و ادیبان خراسان و به خانواده و بازماندگان محترم وی تسلیت می‌گوئیم.» ۱۳۶۸/۰۹/۲۹ 

     
     


    (۱ افشار، ایرج[به کوشش محمود نیکویه](۱۳۸۲) نادره کاران - سوگنامه ناموران فرهنگی و ادبی، تهران: قطره، ص ۶۷۶

    (۲ بهبودی، هدایت‌الله(۱۳۹۱) شرح اسم، تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص ۷۳

    (۳ یادداشت «گزارشی کوتاه از زندگی ادبی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای» نوشته محسن مومنی‌شریف

    (۴ منصوری، پروین(۱۳۹۶) محمدتقی شریعتی و کانون نشر حقایق، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۳۱۸

    (۵ محمدتقی شریعتی و کانون نشر حقایق، ص ۶۴۱

    (۶ جمعی از نویسندگان(۱۳۹۳)، مشهد از مقاومت تا پیروزی، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۲۸۱

    (۷ مشهد از مقاومت تا پیروزی، ص ۲۲۶

    (۸ بیانات رهبر انقلاب در دیدار با اعضای واحد فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی، ۱۳۶۰/۱۱/۲۶

    (۹ همان


     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62073

    #ديگران__گزارش
    📰 از انجمن فردوس تا مبارزات انقلاب  «این چهره‌ی منور ادبیات معاصر ایران از جمله‌ی شخصیّتهای نادری بود که در دوران اختناق ستمشاهی حربه‌ی شعر و ادب را در راه تحقق انقلاب مقدس اسلامی با چیره‌دستی به کار برد و سالها رنج مبارزه‌ئی دشوار و تلاشی پیگیر را بر خود هموار کرد. ما ضایعه‌ی فقدان این شاعر گرانمایه را به جامعه‌ی فرهنگی کشور و به شاعران و ادیبان خراسان و به خانواده و بازماندگان محترم وی تسلیت می‌گوئیم.»۱۳۶۸/۰۹/۲۹ آنچه خواندید بخشی از پیام رهبر انقلاب بعد از درگذشت مرحوم غلامرضا قدسی از شاعران برجسته دوره پیش از پیروزی و جریان انقلابی است. بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR هم‌زمان با ۲۱ آذر، سالروز درگذشت این شاعر انقلابی، در ادامه روایت زندگی پرفرازونشیب او، گزارشی از روند زندگی مبارزاتی و نگاه رهبر انقلاب در تعامل با او را  منتشر کرده است.   آقا غلامرضا غلامرضا قدسی از شاعران خراسان بود و در ۶۲ سال از عمرش از اعضای انجمن ادبی آنجا بود و مدتی در دانشگاه مشهد تدریس می کرد. از قدسی دو کتاب شعر امروز خراسان و غزل معاصر ایران منتشر شده است.(۱) نگاه رهبر انقلاب به عملکرد قدسی در جریان انقلاب متفاوت است: «یک جبهه‌ى خودىِ خالصِ جوشیده‌ى از انقلاب که متشکّل از عناصر صددرصد خودى بود، به وجود آمد. این جبهه، حتّى از چهره‌هایى برخوردار شد که از نظام قبل به نظام اسلامى منتقل شدند و بعضى از آنها از جوانان ساخته و پرداخته‌ى انقلاب نیز خودى‌تر و صمیمى‌تر از آب در آمدند. از این چهره‌ها کسانى را داشتیم که به این جبهه پیوستند. البته نمى‌توانم بگویم که در میان این چهره‌ها کسانى هم بودند که از جبهه‌ى مقابل به این جبهه آمدند. اما به عنوان مثال، کسانى چون مرحوم «قدسى مشهدى» - اگر نخواهیم از زنده‌ها اسم بیاوریم - در عالم شعر بودند که همان زمان هم انقلابى، اهل زندان و اهل مبارزه به حساب مى‌آمدند. به‌هرحال، این جبهه، که جبهه‌ى جوانان بود، به وجود آمد.»۱۳۷۳/۰۴/۲۲   انجمن ادبی فردوس آشنایی سیّدعلی خامنه‌ای با قدسی به سال‌های پیش از پیروزی انقلاب برمی‌گردد: «آشنایی او با غلامرضا قدسی میرزاجانی، معروف به قدسی نژاد، پایش را به انجمن ادبی نگارنده (فردوسی) باز کرد. این انجمن در ۱۳۲۵ش توسط قدسی نژاد و هم‌ردیفان شعردوست و شعر پرداز او پایه گذاری شده بود. در ابتدا جلسه‌های انجمن سیار بود، اما بعدها در خانه سرگرد عبدالعلی نگارنده تشکیل می‌شد. از این رو به آن انجمن ادبی نگارنده هم می‌گفتند. آشنایی سیدعلی خامنه‌ای با قدسی‌نژاد به رخدادهای نهضت ملّی شدن صنعت نفت بر می‌گشت. در آن روزها، قدسی‌نژاد در گردهم‌آیی‌های ضد انگلیسی مشهد سخن می راند و شعر می‌خواند: شب با گل است و روز شود محو آفتاب خوشتر ز زندگانی شبنم ندیده‌ام و چه بسا سیّدعلی، به واسطه تعلقات ادبی، قدسی را در ذهن خود نشان کرده بود.»(۲) محسن مؤمنی شریف این آشنایی را این طور روایت می‌کند: «با آشنایی با بعضی از شاعران و جلسات تخصصی، رابطه‌ی با شعر از نگاه شوریدگی و علاقمندی، به نگاه تخصصی بدل شد. یکی از آن شاعران، غلامرضا قدسی شاعر نامدار خراسان بود. علامه امینی به مشهد آمده بود و قرار بود در مدرسه‌ی نواب سخنرانی کند. در میان کسانی که مدرسه را برای این مراسم می‌آراستند، قدسی شاعر را دید. چند سال پیش از این در آستانه‌ی نواجونی، شعرخوانی او را در میتینگ‌هایی که به مناسبت دفاع از نهضت ملّی شدن صنعت نفت برگزار می‌شد، دیده بود. پیش رفت و بیتی را که از او به یاد داشت، خواند: شب با گل است و روز شود محو آفتاب خوش‌تر ز زندگانی شبنم ندیده‌ام و این‌گونه شد که درخت دوستی‌شان ریشه گرفت. سال‌ها بعد و با آغاز مبارزات سیاسی، قرارگرفتن در جبهه‌ی طرفداران امام خمینی رحمه‌الله به این دوستی استحکام بیشتری داد.»(۳)   در عرصه سیاست از جمله فعالیت‌ها قدسی می‌توان به حضور او در جریان‌های پیش از سال‌های نهضت امام اشاره کرد. در بخشی گزارش مأمور شهربانی در سال ۱۳۳۱(۴)، از میتینگ جمعیت مؤتلفه به مناسب هفتم شهدای ۳۰تیر آمده است: «محترما به عرض می‌رساند عصر روز گذشته از طرف جمعیت‌های مؤتلفه اسلامی در گلکاری خیابان تهران به مناسبت شب هفت شهدای راه آزادی میتینگی برقرار ابتدا چند آیه کلام‌الله مجید قرائت سپس آقای جواد ذبیحی اشعاری را که آقای دکتر رسا سروده بود قرائت و بعد آقای صادق علیشاه چند فرد اشعاری در مورد شهدای راه آزادی [...] خوانده و [...] سپس غلامرضا قدسی چند فرد اشعاری خوانده و آقای مهدوی کارمند فرهنگ راجع به شهادت و شجاعت اهالی تهران و پشتیبانی از دولت جناب آقای دکتر مصدق و اظهار تسلیت به تهرانیان مقیم مشهد، بیاناتی نمود.» این روند همچنان ادامه پیدا کرد. او از جمله کسانی بود که بعد از مرگ علی شریعتی در مورد ضرورت آشنایی نسل‌های بعد با شریعتی در چهلمین روز سالگردش بعد از محمدتقی جعفری و بازرگان در مورد شریعتی صحبت کرد و گفت: «دکتر علی شریعتی را نباید از یاد برد و وظیفه ما است که او را به دیگران بشناسانیم.»(۵) این تأکید قدسی بر شخصیت شریعتی به عنوان یکی از مبارزان ادامه داشت و در سالگرد شریعتی هم او به عنوان یکی از سخنران‌ها در آن مراسم صحبت کرد.(۶) انتشارات سپیده بخش دیگری از فعالیت‌های قدسی‌نژاد که در آن با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هم مشترک بودند، راه اندازی انتشارات سپیده بود. یکی از اقدامات این انتشارات در اوایل سال ۱۳۶۶ شرکت سهامی انتشارات سپیده، با هیئت مدیرهای متشکل از آقایان سیّدعلی خامنه‌ای، محسن محسنیان، حاج کاظم تدین، ابراهیم شایسته، حاج عبدالرضا غنیان، حاج علی طوسی، غلامرضا قدسی، احمد طوسی، حسن قاسمی، حاج محمد ابراهیم یزدانیان، قاسم سرویها، محمود اکبرزاده آغاز به کار کرد. «در اسناد ساواک، به گزارش‌هایی درباره این انتشارات بر می‌خوریم که نشان می‌دهد سازمان امنیت به این انتشارات حساس بوده و فعالیت‌هایش را رصد می‌کند.»(۷)   روزهای پیش از پیروزی انقلاب توجه رهبر انقلاب به جریان شعر و شاعری در سال‌های اخیر بر کسی پوشیده نیست اما توجه ایشان در روزهای مبارزه هم قابل توجه است: «اواخر پنجاه‌وهفت که تازه من از تبعید برگشته بودم مشهد، در تظاهرات، در آن اجتماعاتى که تشکیل مى‌دادیم من مقیّد بودم که یک شعرخوانى‌اى اوّلش باشد، این سنت شعرخوانى، سنت خیلى خوبى است. از قدیم هم بوده، این مداحها که مى‌خواندند، براى چى مى‌خواندند؟ این شعرخوانى است دیگر، منتها آن شعر را مى‌خواندند، شعر زمان مبارزه یک شعر دیگر است اما همان سنت است، چه با آهنگ بخوانند، با آواز، چه ساده، گفتیم شعر بخوانید.»(۸)   استفاده از شعر در رسانه اما در این بین توجه به ضرورت استفاده رسانه‌ها از شعر و نگاه‌شان به غلامرضا قدسی به‌عنوان یکی از گزینه‌های جریان شعر انقلاب را نمی‌توان نادیده گرفت: «شاعر شما زیاد دارید، همین شعراى خودمان، همین حمید و معلم و آن آقاى چیه؟ اوستا، اوستا شاعر بسیار خوبى است ... نمى‌آیند؟ چطور نمى‌آیند؟ شعر که دارند. لازم نیست بیایند آن‌جا که. ما نمى‌خواهیم این‌جا کارمند بیاوریم ... بله؟ ... نه آقا شما شعر بخواهید به‌تان مى‌دهند. [...‌] شعرشان را جورى بکنید که حرام نشود، خیال نکنند که افتاد تو دست و پا و دست‌مالى شد و چرک شد و خراب شد، شاعر آخر اینجورى است دیگر، آقاى قدسى شاعر بسیار خوب سبک هندى خودمان در مشهد، این یک شعرى گفته بود، خودش به من گفت، گفت فرستادم براى روزنامه و چاپ نکردند، مال پارسال است البته. بعد از آن هم زبان بسته و شعر نگفته، فقط یک دو، سه تا شعر براى من گفته بعد از این حادثه و اینها همین‌طور شعر گفته، بعد که انتخاب شدم به این مسئولیت باز شعر گفته، همین‌جورى دوستانه، رفاقت‌آمیز شعر گفته، [...‌] اتفاقاً الان آقاى قدسى تهران است. شما پیدایش کنید، تماس بگیرید، بگوئید که روزنامه اطلاع پیدا کرده شما این‌جا هستید، یک مصاحبه باهاش بکنید، یک شعر هم ازش بگیرید.»(۹)   حربه شعر علاقه و نگاه رهبر انقلاب به قدسی تا جایی بود که بعد از درگذشتش او را «شاعر آزاده» و «ادیب بلند آوازه» و  «مبارز» خطاب کردند: «درگذشت شاعر آزاده و ادیب بلند آوازه و مبارز و انقلابی دیرین استاد غلامرضا قدسی رحمةالله علیه موجب تأسف و اندوهی عمیق گردید. این چهره‌ی منور ادبیات معاصر ایران از جمله‌ی شخصیّتهای نادری بود که در دوران اختناق ستمشاهی حربه‌ی شعر و ادب را در راه تحقق انقلاب مقدس اسلامی با چیره‌دستی به کار برد و سالها رنج مبارزه‌ئی دشوار و تلاشی پیگیر را بر خود هموار کرد. ما ضایعه‌ی فقدان این شاعر گرانمایه را به جامعه‌ی فرهنگی کشور و به شاعران و ادیبان خراسان و به خانواده و بازماندگان محترم وی تسلیت می‌گوئیم.» ۱۳۶۸/۰۹/۲۹      (۱ افشار، ایرج[به کوشش محمود نیکویه](۱۳۸۲) نادره کاران - سوگنامه ناموران فرهنگی و ادبی، تهران: قطره، ص ۶۷۶ (۲ بهبودی، هدایت‌الله(۱۳۹۱) شرح اسم، تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص ۷۳ (۳ یادداشت «گزارشی کوتاه از زندگی ادبی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای» نوشته محسن مومنی‌شریف (۴ منصوری، پروین(۱۳۹۶) محمدتقی شریعتی و کانون نشر حقایق، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۳۱۸ (۵ محمدتقی شریعتی و کانون نشر حقایق، ص ۶۴۱ (۶ جمعی از نویسندگان(۱۳۹۳)، مشهد از مقاومت تا پیروزی، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری و انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۲۸۱ (۷ مشهد از مقاومت تا پیروزی، ص ۲۲۶ (۸ بیانات رهبر انقلاب در دیدار با اعضای واحد فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی، ۱۳۶۰/۱۱/۲۶ (۹ همان   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62073 #ديگران__گزارش
    0 Kommentare 0 Geteilt 1KB Ansichten 0 Bewertungen
  • مقاله 2566

    اصالت نقش مطالعات ملی در بازتاب واقعیت‌های اجتماعی دستگاه قضایی

    اصول
    1: اصل جایگاه سنجش افکار عمومی به‌عنوان بخشی از سازوکار فهم وضعیت اجتماعی عدالت[1]
    ۲: اصل اعتبار علمی داده‌های اجتماعی به‌عنوان پایه شناخت وضعیت دستگاه قضایی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7942
    🔴 مقاله 2566 🔆 اصالت نقش مطالعات ملی در بازتاب واقعیت‌های اجتماعی دستگاه قضایی 🔷 اصول 1: اصل جایگاه سنجش افکار عمومی به‌عنوان بخشی از سازوکار فهم وضعیت اجتماعی عدالت[1] ۲: اصل اعتبار علمی داده‌های اجتماعی به‌عنوان پایه شناخت وضعیت دستگاه قضایی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7942
    0 Kommentare 0 Geteilt 120 Ansichten 0 Bewertungen
  • آزادی در رسانه‌های غربی و بازنمایی وارونه‌ی ملت‌های مستقل


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «در دوره ی قبل ریاست جمهوری امریکا شخصی که جزو دو حزب معروف امریکا نبود، آمد وارد صحنه شد؛ ثروت زیادی هم داشت و پول زیادی هم خرج کرد؛ اما مطلقاً نگذاشتند به مراحل مقدماتی و ابتدایىِ انتخاب هم برسد؛ با شیوه های گوناگون و روش های خاص، او را از صحنه خارج کردند. در آن جا رسانه ها آزاد است؛ اما رسانه ها متعلق به چه کسانی است؟ رسانه ها متعلق به سرمایه داران بزرگ است. در امریکا، معنای آزادی رسانه ها، آزادىِ سخن گفتنِ بزرگ سرمایه داران است. عمده ترین مطبوعات، متعلق به آنهاست. مهمترین چاپخانه ها و ناشران کتاب متعلق به سرمایه داران است.» ۱۳۸۴/۰۲/۱۹
    آئین اختتامیه «همایش بین‌المللی حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع در منظومه فکری حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای»، همزمان با سالروز تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در ۱۲ آذرماه ۱۴۰۴ برگزار می‌شود. بازخوانی اندیشه و سیره‌ی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در حوزه‌ی حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع، ترسیم نظام مطلوب حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع مبتنی بر اندیشه رهبر معظم انقلاب و تضمین و صیانت از حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع و چگونگی ارتقاء آن بر اساس آراء و اندیشه‌های حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، از اهداف همایش است.
    به همین مناسبت رسانه KHAMENEI.IR در پرونده «حقوق ملت و آزادی‌های مشروع» در یادداشت پیش رو ادعای آزادی رسانه‌ها در غرب را بررسی کرده است.
     
     آزادی رسانه‌ای از پایه‌های اساسی اندیشه‌ی لیبرال‌دموکراتیک است. در نظریه‌ی کلاسیک «بازار آزاد ایده‌ها»، فرض بر این است که رقابت آزاد میان دیدگاه‌ها حقیقت را آشکار می‌کند و جامعه به خودتصحیحی می‌رسد. با این حال، مطالعات معاصر در حوزه‌ی ارتباطات نشان می‌دهد که رسانه‌های غربی در عمل، تحت سلطه‌ی ساختارهای اقتصادی و سیاسی خاص قرار دارند. رابرت مک‌چزنی (۲۰۱۵, pp. ۴۱-۴۴) توضیح می‌دهد که چند شرکت عظیم چندملیتی بخش اعظم بازار رسانه‌ای غرب را در اختیار دارند و در نتیجه، «آزادی رسانه‌ای» عملاً به آزادی سرمایه و انحصار خبری تبدیل شده است.

    چامسکی و هرمن (۱۹۸۸, pp. ۱۴-۲۵) در کتاب Manufacturing Consent پنج فیلتر ساختاری رسانه‌های غربی را معرفی می‌کنند: تمرکز مالکیت، وابستگی به تبلیغات، اتکاء به منابع رسمی، فشارهای ایدئولوژیک و دشمن‌سازی. این فیلترها تعیین می‌کنند چه چیزی خبر می‌شود و چه چیزی نادیده گرفته می‌شود. در چنین نظامی، آزادی رسانه‌ای بیش از آنکه به معنای دسترسی آزاد به اطلاعات باشد، بازتاب‌دهنده‌ی منافع قدرت‌های اقتصادی و سیاسی است.
     
     ساختار قدرت در نظام رسانه‌ای غرب
    یکی از مؤلفه‌های بنیادین در نقد آزادی رسانه‌ای در غرب، تمرکز مالکیت و کنترل نهادی بر جریان اطلاعات است. مک‌چزنی (۲۰۱۵) استدلال می‌کند که مالکیت متراکم رسانه‌ای نه‌تنها تنوع دیدگاه‌ها را از میان می‌برد، بلکه موجب همسان‌سازی روایت‌ها و شکل‌گیری «افکار عمومی مهندسی‌شده» می‌شود.

    همچنین، فیرکلاف (۲۰۱۰) در نظریه‌ی تحلیل گفتمان انتقادی تأکید می‌کند که رسانه‌ها در تولید و بازتولید گفتمان‌های قدرت نقش فعال دارند. به بیان دیگر، زبان رسانه‌ای صرفاً ابزار ارتباط نیست، بلکه شیوه‌ای برای تثبیت روابط سلطه است (Fairclough, ۲۰۱۰, p. ۲۷).

    در این بستر، مفهوم آزادی رسانه‌ای به‌شکل پارادوکسیکال درمی‌آید: رسانه‌ها ظاهراً آزادند، اما به لحاظ ساختاری درون نظام‌های اقتصادی و سیاسی محدودکننده عمل می‌کنند.
     
     بازنمایی وارونه‌ی ملت‌های مستقل
    نکته‌ی کلیدی در نقد رسانه‌های غربی، شیوه‌ی بازنمایی آن‌ها از ملت‌ها و دولت‌های مستقل است. ادوارد سعید (۱۹۹۷) در Covering Islam  نشان می‌دهد که چگونه رسانه‌های غربی از طریق چارچوب‌های خاص فرهنگی و سیاسی، جهان اسلام را به‌صورت «دیگری تهدیدگر» معرفی می‌کنند. به گفته‌ی او، رسانه‌ها کمتر به واقعیت‌های تاریخی و زمینه‌ای جوامع اسلامی توجه دارند و بیشتر به بازتولید الگوهای شرق‌شناسانه می‌پردازند .(Said, ۱۹۹۷, pp. ۴۵-۴۷) 
     
    به‌طور مشابه، انتمن (۲۰۰۴, p. ۵) در نظریه‌ی قاب‌بندی (Framing) بیان می‌کند که رسانه‌ها از طریق انتخاب واژه‌ها، تصاویر و منابع، معنا را می‌سازند. وقتی کشور یا ملت مستقلی در قالب «بحران»، «تهدید» یا «نقض حقوق بشر» قاب‌بندی می‌شود، در ذهن مخاطب تصویری از ناتوانی یا خطر شکل می‌گیرد. این همان فرآیند بازنمایی وارونه است؛ یعنی واقعیتی که وارونه نشان داده می‌شود تا روایت مسلط حفظ گردد.

    در همین چارچوب، هرمن و پترسون (۲۰۱۰, pp. ۲۱-۲۳) در The Politics of Genocide توضیح می‌دهند که رسانه‌های غربی در پوشش بحران‌های انسانی، معیار دوگانه به‌کار می‌برند: فجایع دشمنان سیاسی غرب بزرگ‌نمایی می‌شود، اما جنایات متحدان غربی مسکوت می‌ماند. این دوگانگی موجب بی‌اعتمادی گسترده به صداقت رسانه‌های غربی شده است.
     
     مکانیسم‌های بازنمایی وارونه
    بازنمایی ملت‌های مستقل در رسانه‌های غربی معمولاً از طریق چند سازوکار تکراری انجام می‌شود:
     بحران‌محوری: کشورهای مستقل اغلب از منظر بحران سیاسی یا اقتصادی تصویر می‌شوند، نه در قالب جوامع دارای ظرفیت‌های فرهنگی و تمدنی.
     نجات‌گرایی غربی: غرب در نقش «منجی» ظاهر می‌شود؛ ملت‌های مستقل در مقام «نیازمند نجات» قرار می‌گیرند.
     حذف صدای محلی: تحلیلگران و خبرنگاران محلی جای خود را به کارشناسان غربی می‌دهند. این امر نوعی استعمار معرفتی جدید ایجاد می‌کند.
     استاندارد دوگانه: ارزش‌هایی چون آزادی یا حقوق بشر در قبال دشمنان سیاسی غرب به ابزار مشروعیت‌سازی مداخله تبدیل می‌شود.

    این مکانیسم‌ها در مجموع، به بازتولید هژمونی فرهنگی غرب و تضعیف کنشگری ملت‌های مستقل می‌انجامند.
     
     پیامدهای فرهنگی و سیاسی
    پیامدهای این بازنمایی صرفاً نظری نیست، بلکه آثار ژئوپلیتیکی و اقتصادی عمیقی دارد.

    نخست، به تعبیر کولدری (۲۰۱۰, p. ۴)، حذف صداهای بومی از رسانه‌های جهانی موجب تضعیف عدالت ارتباطی و انحصار روایت جهانی می‌شود. دوم، بازنمایی منفی کشورها بر سیاست‌گذاری و سرمایه‌گذاری بین‌المللی اثر می‌گذارد؛ چنان‌که در مورد آفریقا، تصویر رسانه‌ای از «قاره بحران‌زده» مانع توسعه و جذب سرمایه شده است.

    در نهایت، رسانه‌ها با ساختن تصویر «دشمن»، بستر فرهنگی لازم برای مداخله نظامی یا تحریم سیاسی را فراهم می‌کنند.
     
     نتیجه‌گیری 
    آزادی رسانه‌ای در غرب بیش از آنکه به معنای رهایی از قدرت باشد، به معنای بازتولید قدرت از مسیر رسانه است. تمرکز مالکیت، فیلترهای خبری و گفتمان‌های ایدئولوژیک، نشان می‌دهد که رسانه‌های غربی از «نظام‌های آزادی» به «نظام‌های هدایت افکار عمومی» تبدیل شده‌اند. برای تحقق آزادی واقعی، باید نظام رسانه‌ای جهانی متکثر، چندصدا و عادلانه باشد؛ به‌گونه‌ای که ملت‌های مستقل بتوانند خود روایتگر واقعیت‌هایشان باشند. تحقق عدالت ارتباطی جهانی، شرط ضروری آزادی حقیقی رسانه است.
     

     

    Chomsky, N., & Herman, E. S. (۱۹۸۸). Manufacturing Consent: The Political Economy of the Mass Media. Pantheon Books
    Couldry, N. (۲۰۱۰). Why Voice Matters: Culture and Politics after Neoliberalism. SAGE Publications
    Entman, R. M. (۲۰۰۴). Projections of Power: Framing News, Public Opinion, and U.S. Foreign Policy. University of Chicago Press
    Fairclough, N. (۲۰۱۰). Critical Discourse Analysis: The Critical Study of Language (۲nd ed.). Routledge
    Herman, E. S., & Peterson, D. (۲۰۱۰). The Politics of Genocide. Monthly Review Press
    McChesney, R. W. (۲۰۱۵). Rich Media, Poor Democracy: Communication Politics in Dubious Times (۲nd ed.). The New Press
    Said, E. W. (۱۹۹۷). Covering Islam: How the Media and the Experts Determine How We See the Rest of the World. Vintage Books

     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=61919

    #ديگران__يادداشت
    📰 آزادی در رسانه‌های غربی و بازنمایی وارونه‌ی ملت‌های مستقل  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «در دوره ی قبل ریاست جمهوری امریکا شخصی که جزو دو حزب معروف امریکا نبود، آمد وارد صحنه شد؛ ثروت زیادی هم داشت و پول زیادی هم خرج کرد؛ اما مطلقاً نگذاشتند به مراحل مقدماتی و ابتدایىِ انتخاب هم برسد؛ با شیوه های گوناگون و روش های خاص، او را از صحنه خارج کردند. در آن جا رسانه ها آزاد است؛ اما رسانه ها متعلق به چه کسانی است؟ رسانه ها متعلق به سرمایه داران بزرگ است. در امریکا، معنای آزادی رسانه ها، آزادىِ سخن گفتنِ بزرگ سرمایه داران است. عمده ترین مطبوعات، متعلق به آنهاست. مهمترین چاپخانه ها و ناشران کتاب متعلق به سرمایه داران است.» ۱۳۸۴/۰۲/۱۹ آئین اختتامیه «همایش بین‌المللی حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع در منظومه فکری حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای»، همزمان با سالروز تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در ۱۲ آذرماه ۱۴۰۴ برگزار می‌شود. بازخوانی اندیشه و سیره‌ی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در حوزه‌ی حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع، ترسیم نظام مطلوب حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع مبتنی بر اندیشه رهبر معظم انقلاب و تضمین و صیانت از حقوق ملّت و آزادی‌های مشروع و چگونگی ارتقاء آن بر اساس آراء و اندیشه‌های حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، از اهداف همایش است. به همین مناسبت رسانه KHAMENEI.IR در پرونده «حقوق ملت و آزادی‌های مشروع» در یادداشت پیش رو ادعای آزادی رسانه‌ها در غرب را بررسی کرده است.    آزادی رسانه‌ای از پایه‌های اساسی اندیشه‌ی لیبرال‌دموکراتیک است. در نظریه‌ی کلاسیک «بازار آزاد ایده‌ها»، فرض بر این است که رقابت آزاد میان دیدگاه‌ها حقیقت را آشکار می‌کند و جامعه به خودتصحیحی می‌رسد. با این حال، مطالعات معاصر در حوزه‌ی ارتباطات نشان می‌دهد که رسانه‌های غربی در عمل، تحت سلطه‌ی ساختارهای اقتصادی و سیاسی خاص قرار دارند. رابرت مک‌چزنی (۲۰۱۵, pp. ۴۱-۴۴) توضیح می‌دهد که چند شرکت عظیم چندملیتی بخش اعظم بازار رسانه‌ای غرب را در اختیار دارند و در نتیجه، «آزادی رسانه‌ای» عملاً به آزادی سرمایه و انحصار خبری تبدیل شده است. چامسکی و هرمن (۱۹۸۸, pp. ۱۴-۲۵) در کتاب Manufacturing Consent پنج فیلتر ساختاری رسانه‌های غربی را معرفی می‌کنند: تمرکز مالکیت، وابستگی به تبلیغات، اتکاء به منابع رسمی، فشارهای ایدئولوژیک و دشمن‌سازی. این فیلترها تعیین می‌کنند چه چیزی خبر می‌شود و چه چیزی نادیده گرفته می‌شود. در چنین نظامی، آزادی رسانه‌ای بیش از آنکه به معنای دسترسی آزاد به اطلاعات باشد، بازتاب‌دهنده‌ی منافع قدرت‌های اقتصادی و سیاسی است.    ساختار قدرت در نظام رسانه‌ای غرب یکی از مؤلفه‌های بنیادین در نقد آزادی رسانه‌ای در غرب، تمرکز مالکیت و کنترل نهادی بر جریان اطلاعات است. مک‌چزنی (۲۰۱۵) استدلال می‌کند که مالکیت متراکم رسانه‌ای نه‌تنها تنوع دیدگاه‌ها را از میان می‌برد، بلکه موجب همسان‌سازی روایت‌ها و شکل‌گیری «افکار عمومی مهندسی‌شده» می‌شود. همچنین، فیرکلاف (۲۰۱۰) در نظریه‌ی تحلیل گفتمان انتقادی تأکید می‌کند که رسانه‌ها در تولید و بازتولید گفتمان‌های قدرت نقش فعال دارند. به بیان دیگر، زبان رسانه‌ای صرفاً ابزار ارتباط نیست، بلکه شیوه‌ای برای تثبیت روابط سلطه است (Fairclough, ۲۰۱۰, p. ۲۷). در این بستر، مفهوم آزادی رسانه‌ای به‌شکل پارادوکسیکال درمی‌آید: رسانه‌ها ظاهراً آزادند، اما به لحاظ ساختاری درون نظام‌های اقتصادی و سیاسی محدودکننده عمل می‌کنند.    بازنمایی وارونه‌ی ملت‌های مستقل نکته‌ی کلیدی در نقد رسانه‌های غربی، شیوه‌ی بازنمایی آن‌ها از ملت‌ها و دولت‌های مستقل است. ادوارد سعید (۱۹۹۷) در Covering Islam  نشان می‌دهد که چگونه رسانه‌های غربی از طریق چارچوب‌های خاص فرهنگی و سیاسی، جهان اسلام را به‌صورت «دیگری تهدیدگر» معرفی می‌کنند. به گفته‌ی او، رسانه‌ها کمتر به واقعیت‌های تاریخی و زمینه‌ای جوامع اسلامی توجه دارند و بیشتر به بازتولید الگوهای شرق‌شناسانه می‌پردازند .(Said, ۱۹۹۷, pp. ۴۵-۴۷)    به‌طور مشابه، انتمن (۲۰۰۴, p. ۵) در نظریه‌ی قاب‌بندی (Framing) بیان می‌کند که رسانه‌ها از طریق انتخاب واژه‌ها، تصاویر و منابع، معنا را می‌سازند. وقتی کشور یا ملت مستقلی در قالب «بحران»، «تهدید» یا «نقض حقوق بشر» قاب‌بندی می‌شود، در ذهن مخاطب تصویری از ناتوانی یا خطر شکل می‌گیرد. این همان فرآیند بازنمایی وارونه است؛ یعنی واقعیتی که وارونه نشان داده می‌شود تا روایت مسلط حفظ گردد. در همین چارچوب، هرمن و پترسون (۲۰۱۰, pp. ۲۱-۲۳) در The Politics of Genocide توضیح می‌دهند که رسانه‌های غربی در پوشش بحران‌های انسانی، معیار دوگانه به‌کار می‌برند: فجایع دشمنان سیاسی غرب بزرگ‌نمایی می‌شود، اما جنایات متحدان غربی مسکوت می‌ماند. این دوگانگی موجب بی‌اعتمادی گسترده به صداقت رسانه‌های غربی شده است.    مکانیسم‌های بازنمایی وارونه بازنمایی ملت‌های مستقل در رسانه‌های غربی معمولاً از طریق چند سازوکار تکراری انجام می‌شود:  بحران‌محوری: کشورهای مستقل اغلب از منظر بحران سیاسی یا اقتصادی تصویر می‌شوند، نه در قالب جوامع دارای ظرفیت‌های فرهنگی و تمدنی.  نجات‌گرایی غربی: غرب در نقش «منجی» ظاهر می‌شود؛ ملت‌های مستقل در مقام «نیازمند نجات» قرار می‌گیرند.  حذف صدای محلی: تحلیلگران و خبرنگاران محلی جای خود را به کارشناسان غربی می‌دهند. این امر نوعی استعمار معرفتی جدید ایجاد می‌کند.  استاندارد دوگانه: ارزش‌هایی چون آزادی یا حقوق بشر در قبال دشمنان سیاسی غرب به ابزار مشروعیت‌سازی مداخله تبدیل می‌شود. این مکانیسم‌ها در مجموع، به بازتولید هژمونی فرهنگی غرب و تضعیف کنشگری ملت‌های مستقل می‌انجامند.    پیامدهای فرهنگی و سیاسی پیامدهای این بازنمایی صرفاً نظری نیست، بلکه آثار ژئوپلیتیکی و اقتصادی عمیقی دارد. نخست، به تعبیر کولدری (۲۰۱۰, p. ۴)، حذف صداهای بومی از رسانه‌های جهانی موجب تضعیف عدالت ارتباطی و انحصار روایت جهانی می‌شود. دوم، بازنمایی منفی کشورها بر سیاست‌گذاری و سرمایه‌گذاری بین‌المللی اثر می‌گذارد؛ چنان‌که در مورد آفریقا، تصویر رسانه‌ای از «قاره بحران‌زده» مانع توسعه و جذب سرمایه شده است. در نهایت، رسانه‌ها با ساختن تصویر «دشمن»، بستر فرهنگی لازم برای مداخله نظامی یا تحریم سیاسی را فراهم می‌کنند.    نتیجه‌گیری  آزادی رسانه‌ای در غرب بیش از آنکه به معنای رهایی از قدرت باشد، به معنای بازتولید قدرت از مسیر رسانه است. تمرکز مالکیت، فیلترهای خبری و گفتمان‌های ایدئولوژیک، نشان می‌دهد که رسانه‌های غربی از «نظام‌های آزادی» به «نظام‌های هدایت افکار عمومی» تبدیل شده‌اند. برای تحقق آزادی واقعی، باید نظام رسانه‌ای جهانی متکثر، چندصدا و عادلانه باشد؛ به‌گونه‌ای که ملت‌های مستقل بتوانند خود روایتگر واقعیت‌هایشان باشند. تحقق عدالت ارتباطی جهانی، شرط ضروری آزادی حقیقی رسانه است.     Chomsky, N., & Herman, E. S. (۱۹۸۸). Manufacturing Consent: The Political Economy of the Mass Media. Pantheon Books Couldry, N. (۲۰۱۰). Why Voice Matters: Culture and Politics after Neoliberalism. SAGE Publications Entman, R. M. (۲۰۰۴). Projections of Power: Framing News, Public Opinion, and U.S. Foreign Policy. University of Chicago Press Fairclough, N. (۲۰۱۰). Critical Discourse Analysis: The Critical Study of Language (۲nd ed.). Routledge Herman, E. S., & Peterson, D. (۲۰۱۰). The Politics of Genocide. Monthly Review Press McChesney, R. W. (۲۰۱۵). Rich Media, Poor Democracy: Communication Politics in Dubious Times (۲nd ed.). The New Press Said, E. W. (۱۹۹۷). Covering Islam: How the Media and the Experts Determine How We See the Rest of the World. Vintage Books   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=61919 #ديگران__يادداشت
    0 Kommentare 0 Geteilt 381 Ansichten 0 Bewertungen
  • «روایت قهرمان بانوان ایرانی»


    بسمه تعالی
     
    «روایت قهرمان بانوان ایرانی»
    مروری بر روایتگری زنان از دفاع مقدس
    به مناسبت رونمایی از سه تقریظ رهبر انقلاب اسلامی
    بر سه کتاب
    "تب ناتمام"،خانوم ماه"،"همسفر آتش و برف"
     

    مقدمه

    تب ناتمام ماجرای مادری است که در ۳۷ سالگی شاهد مجروحیت و قطع‌نخاع شدن پسر دلبندش می‌شود و هفده سال مادرانه و عاشقانه از او پرستاری می‌کند. این روایت، سوی دیگری نیز دارد و آن شرح جانبازی و تحمل دردها و رنج‌های فراوان و پایداری بر اصول از سوی جوانی است که در ۱۹ سالگی قطع‌نخاع شده و تا ۳۶ سالگی که به درجه‌ی رفیع شهادت نایل می‌شود حتی یک لحظه از راه نورانی‌اش پشیمان نبوده است.

    خانوم ماه روایت بانویی است که در عنفوان جوانی با طلبه‌ای مؤمن و مخلص ازدواج می‌کند و در تمامی مراحل سخت زندگی مجاهدانه و مؤمنانه‌ی همسرش با او هم‌قدم است و به همراه او خانه‌ای را از خشت و گِل عشق و ایمان بنا می‌کند.

    همسفر آتش و برف، روایتی است مستند و داستانی از روایت همسر شهیدی قهرمان و زندگی سراسر جهاد و مقاومت در سنگرهای مختلف دفاع از دین و سرزمین و آیین.

    در هر سه کتاب تصویر تازه‌ای از نقش زن در انقلاب اسلامی ترسیم شده، قهرمان اصلی هر سه کتاب از بانوان این سرزمین‌اند: یک مادر شهید و دو بانوی دیگر همسر شهید که البته آنان نیز مادر فرزندانی هستند. راوی هر سه کتاب نیز همین سه مهربانو می‌باشند و نویسندگان دو کتاب از این سه اثر نیز از بانوان نسل‌های جدید این سرزمین‌اند.

    پیش از این در مقالات سه‌گانه‌ای که هریک به مناسبت رونمایی از تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی بر کتابهای حوزه‌ی دفاع مقدس منتشر شد به ابعاد و آثار مختلف نقش زنان در انقلاب اسلامی، دفاع مقدس، و دفاع از حرم پرداخته شد:
    یکم. در مقاله‌ی «حدیث زینبی مادران ایرانی» به‌مناسبت انتشار تقریظ کتاب «تنها گریه‌کن»، نقش زنان در دوران قبل، حین، و بعد از مشروطه، دوران حکومت پهلوی اول و دوم، دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا دفاع مقدس شرح داده شد.

    همچنین با مروری بر دیدگاه حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله‌العالی)، مهم‌ترین محورهای بیانات رهبر انقلاب اسلامی درباره‌ی مادران و پدران و هسمران شهدا نیز ارائه گردید.

    دوم. در مقاله‌ی «به احترام حماسه‌ی مهربانوان سرزمین و دین و آیین» به مناسبت انتشار تقریظ کتاب «حوض خون» به ابعاد مختلف فعالیت زنان در کمک‌رسانی به جبهه‌ها و مخصوصاً فعالیت تعدادی از بانوان اندیمشک در شست‌وشوی لباس و ملحفه و پتوی رزمندگان جبهه‌ها پرداخته شد.

    سوم. در مقاله‌ی «حق کرامت الهی زن از منظر رهبر معظم انقلاب اسلامی» به مناسبت انتشار تقریظ کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» به بیان ویژگی‌ها و نقش ماندگار و مؤثر زن در جامعه و تاریخ از دیدگاه رهبر انقلاب اسلامی پرداخته شد و این ویژگی‌ها از ابعاد معرفتی، سیاسی ـ اجتماعی، اقتصادی، خانوادگی تشریح و براساس آن، به وظایف و تکالیف زنان برای ایفای نقش خطیرشان در جامعه از نظر حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای اشاره شد همچنین شش الگوی برگزیده ازنظر اسلام در بیان معظم‌له مورد اشاره قرار گرفت.

    در مقاله «حدیث زینبی مادران ایرانی» با ذکر منابع و مستندات نشان داده شد که از نظر حضرت امام خمینی(ره) زنان عامل تقویت ملتها بوده و در مقاطع مختلف بیداری ملت ایران ازجمله نهضت تنباکو، نهضت مشروطه، قیام پانزدهم خرداد نقشی برابر و گاه بالاتر از مردان ایفا کردند و آن‌قدر حضور و فعالیت بانوان در مقاطع مختلف برای ایشان چشمگیر و مهم بوده که تصریح می‌کنند که ما نهضت خودمان را مرهون زنها می‌دانیم.

    حضرت امام(ره) درخصوص ایستادگی و پایداری زنان قهرمان ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی و خصوصاً در مقطع دفاع هشت ساله، آنان را احیاگران رشادت و جانبازی زنان قهرمان صدر اسلام می‌نامند وبه بیان احساس غرور از شجاعت‌ها، ایثارها و جانبازی‌های زینب‌گونه‌ی بانوان ایران می‌پردازند.

    عصاره و خلاصه‌ی نظر ایشان درباره‌ی بانوان را در این عبارت می‌توان دید:
    «بانوان رهبر نهضت ما هستند، ما دنباله‌ی آنها هستیم. من شما را به رهبری قبول دارم و خدمتگزار شمایم.» (۱۳۵۸/۲/۵)

    حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز در بیانات متعدد به تفصیل به نقش و تأثیر حضور و فعالیتهای بانوان در عرصه‌های مختلف پرداخته و آنان را دارای نقشی برابر و در بسیاری از عرصه‌ها مهم‌تر از نقش مردان دانسته‌اند و مخصوصاً مادران و همسران شهدا و جانبازان دفاع از انقلاب، دفاع مقدس، و دفاع از حرم را آیات و اسوه‌های صبر و مقاومت معرفی کرده و همواره دربرابر آنان ابراز خضوع  نموده‌اند. دوعبارت از صدها بیان ایشان در این موضوع:
    «انقلاب ما انقلاب زینبی است. از اول انقلاب، زنان یکی از برجسته‌ترین نقشها را در این انقلاب ایفا کردند. هم در خود حادثه‌ی بزرگ انقلاب، هم در حادثه‌ی بسیار بزرگ هشت سال دفاع مقدس، نقش مادران، نقش همسران، از نقش مجاهدان اگر سنگین‌تر و دردناک‌تر و تحمل‌طلب‌تر نبود، یقیناً کمتر نبود.» (بیانات در دیدار جمعی از پرستاران نمونه کشور، ۱۳۸۹/۰۲/۰۱)
    «این همسران مجاهدان راه حق و مبارزان و سرداران و مادران آنها حقیقتاً آیتی هستند از صبر و مقاومت. شرح حال اینها را که انسان نگاه میکند و میخواند، رنجهای اینها را که ملاحظه میکند ـ البته بانوانی که قبل از انقلاب همسر مبارزینی بودند که سختیهائی را تحمل میکردند، نمونه‌هائی هم در آنجا دیده میشد؛ لیکن نمونه‌های کامل در دوره‌ی دفاع مقدس بود ـ میبیند این همسران چه کشیدند، این مادران چه کشیدند. اینها فرزندان را فرستادند جبهه‌ها؛ بسیاری از آنها شهید شدند، جانباز شدند و این اسوه‌های صبر و مقاومت مثل کوه، استوار ایستادند. » (بیانات در دیدار جمعی از بانوان نخبه، ۱۳۹۰/۰۳/۰۱)
     
    اهمیت و لزوم جمع آوری،ثبت و انتشار خاطرات و تاریخ دفاع مقدس
    دفاع مقدس ملت ایران جلوه‌ی هزاران هزار ایثار، از خودگذشتگی، اتحاد، مقاومت،و جانبازی در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها بود. تنوع، کثرت و زیبایی‌ها و شگفتی‌های هریک از این صحنه‌ها و خاطرات و روایت مربوط به آن منبعی سرشار و تمام نشدنی برای افتخار و اتکای ملت ایران در آینده‌ی روشن خود است و به دلیل همین ظرفیت است که دشمنان این سرزمین و دین و آیین به تعبیر رهبر انقلاب اسلامی:
    «از اول دفاع مقدس... همه‌ی دست‌های شیطانی درصدد بودند که نگذارند زیبایی‌ها و شکوه این حادثه منعکس بشود. همه‌ی سعی‌شان این بود که نگذارند آن عظمتی که در این کار بود منعکس بشود... همین‌طور در طول سالهای بعد از جنگ... خیلی‌ها تلاش کردند که نگذارند این حماسه‌ها زنده بشود.» (۱۳۹۲/۷/۱۵)

    اما چرا دشمن هنوز که هنوز است همچنان در پی فراموش ساختن یا تحریف خاطرات و روایت‌های مربوط به شهدا، رزمندگان، ابتکارات و پیشرفتهای نظامی و مهمتر از همه ماجرای تحول شگرف روحی و وجودی مردم این سرزمین خصوصاً جوانان در طول دفاع مقدس است؟

    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در زمان‌های متعدد و مختلف به این پرسش نیز چنین پاسخ داده‌اند:
    «اینگونه خاطرات درس است و الهام و تربیت» (۱۳۶۴/۱۰/۱۶)
    «گنجینه‌ی یادها و خاطره‌های مجاهدان و آزادگان، ذخیره‌ی عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنی‌ها را پُرشمار می‌کند.» (۱۳۹۲/۷/۵)
    «هیچ صحنه‌ای مثل صحنه‌ی جنگ، برای گزارش خصوصیات یک ملت بهتر نیست.» (۱۳۷۲/۶/۲۹)

    بنابراین نگرانی دشمن از تأثیرات حفظ و نشر گنجینه‌ی دفاع مقدس در تربیت نسل جوان و آینده‌ساز کشور است لذا توصیه‌ها و دستورات رهبری در این خصوص به‌وضوح بیان شده. ازجمله:
    «کار ثبت و ضبط و حفظ و نشر و پخش اینها یک کار بسیار لازمی است، فریضه است.» (۱۳۹۴/۷/۱۳)
    «نگذارید این خاطرات [دفاع مقدس] به دست فراموشی سپرده شود... خیلی‌ها تلاش کردند که نگذارند این حماسه‌ها زنده بشود. شماها عکس این عمل کنید، نقطه‌ی مقابل این عمل کنید... باید هرچه بیشتر گفته شود، هر چه بیشتر نوشته شود، هرچه صادقانه‌تر منعکس بشود آن جزئیات بدون کم و زیاد، بدون مبالغه، آن حوادث به مبالغه نیاز ندارد. این قدر عظمت دارد که  خود حادثه را که نقل کنند شکوه خودش را و عظمتی را که در دل خودش هست نشان می‌دهد.» (۱۳۹۲/۷/۱۵)
    «آن هشت سال بایستی تاریخ ما را تغذیه کند... از آن هشت سال جنگ باید استفاده کرد... هر تجربه‌ی مخلصانه‌ای که این ]برادران جانباز و آزاده[ یا خودشان دیده‌اند یا در دیگری دیده‌اند، به‌نظر من کافی است تا انسان‌هایی را هدایت کند، این حادثه‌ها و تجربه‌ها، ماها را واقعاً هدایت می‌کند.» (۱۳۷۰/۴/۲۵)

    از همان سال‌های اولیه دفاع مقدس، برخی جوانان متعهد و انقلابی با همان بضاعت اندکی که در اختیار داشتند به ضبط و ثبت برخی وقایع و رویدادهای این دفاع شرافتمندانه همت گماشتند و جمعی دیگر نیز براساس مشاهدات خود یا استفاده از خاطرات ضبط و ثبت شده به نگارش گزارش‌ها، خاطرات، و روایت‌های داستانی پرداختند. با پایان یافتن پیروزمندانه‌ی جمهوری اسلامی ایران در جنگ هشت‌ساله، انتشار آثار در حوزه‌ی خاطره‌نگاری و داستان کوتاه ازنظر تنوع و تعداد، مسیر صعودی خود را آغاز کرد. اما حیات و رشد این نهال نوپا نیاز به حمایت‌ها، هدایت‌ها و تشویق‌های صاحبنظرانی داشت تا هم از گزند آفات و دشمنی‌ها مصون بماند و هم بتدریج رشد کند و مسیر بالندگی درخور عظمت دفاع مقدس را طی کند.

    و چه کسی شایسته‌تر و دلسوزتر و صاحبنظرتر از شخصیتی که از جوانی و توأم با تحصیلات حوزوی و مهم‌تر از آن در کوران زندان‌ها و تبعیدها و مرارت‌های دوران مبارزه علیه رژیم طاغوت پیوندی مستحکم و مستمر با آثار شاخص ادبی ایران و جهان اعم از نثر و نظم داشته و هزاران اثر ادبی را مطالعه کرده، و حتی سرگذشت و تاریخ کشورها، ملت‌ها، و انقلاب‌ها را در کتب ادبی و تاریخی به‌دقت مورد توجه قرار داده است.
     
    نقش هدایت‌ها و حمایت‌های رهبر انقلاب اسلامی در رشد کمی و کیفی آثار مربوط به دفاع مقدس
    بنابر آنچه تا کنون از یادداشتها و تقریظهای حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای منتشر شده ـ که بخش اندکی از تقریظات ایشان را تشکیل می‌دهد،ـ علیرغم وجود چند نمونه از نظرات ایشان در سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹، از آنجا که نخستین دوره‌ی رشد قابل توجه انتشار کتب این حوزه از سال ۱۳۶۹ شروع شده لذا بیشترین یادداشت‌ها و تقریظ‌های ایشان نیز به همان سال‌ها اختصاص دارد چنانکه تنها در سال ۱۳۷۰ برای حدود ۲۲ کتاب حوزه‌ی دفاع مقدس یادداشت‌های تشویق‌کننده و گاه با ذکر نکاتی اصلاحی نوشته‌اند.

    خوشبختانه به همت بلند جوانان متعهد به ادای تکلیف مهم حفظ و انتشار میراث عظیم دفاع مقدس به‌تدریج آثار مربوط به این حوزه هم ازنظر کیفی و هم از نظر کمی رشد قابل توجهی یافت اما دشمنان آگاه و برخی افراد ناآگاه نیز همچنان به تخریب و تحقیر دفاع مقدس و نیز آثار مربوط به آن ادامه داده‌اند.

    جامعه‌ی ایران اسلامی نیز پس از پایان دفاع مقدس مورد شدیدترین تهاجم‌های فرهنگی بیگانگان قرار گرفت و لزوم بصیرت نسبت به اهداف دشمن و مقابله با آن به یکی از مهم‌ترین و پربسامدترین تذکرات و توصیه‌های رهبر معظم انقلاب تبدیل شده اما ایشان تنها به تذکر و توصیه در این خصوص  اکتفا نکردند بلکه خود با نگارش تقریظ‌ها و موافقت با انتشار برخی از یادداشت‌های قبلی ایشان بر آثار ادبی دفاع مقدس دوره‌ی جدیدی از توجه به رشد ادبیات این حوزه‌ی مهم و ضرورت حیاتی برای نسل‌های آینده را آغاز کردند، دوره‌ی جدیدی که از بهمن سال ۱۳۹۰ با انتشار تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «نورالدین پسر ایران» آغاز شد و اینک با انتشار سه تقریظ اخیر ایشان، تعداد تقریظ‌های منتشر شده در این دوره به عدد سی می‌رسد و البته در طول سالهای ۱۳۹۰ تا کنون، هفت اثر مربوط به حوزه‌های غیردفاع مقدس نیز مورد تشویق کتبی ایشان قرار گرفته‌اند. اینها همه غیر از دهها تشویقی است که بصورت ارسال پیام شفاهی صورت گرفته است.

    هدایتها‌، حمایتها و تأکیدات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در جلسات مختلف با نویسندگان، خاطره‌نگاران، مستندسازان، و برگزارکنندگان کنگره‌های بزرگداشت شهدا، و نیز در دیدارهای عمومی موجب احساس مسئولیت اهالی قلم و ناشران در ارتقای کمی و کیفی آثار گردید.

    اما همچنان نگرانی‌هایی هم باقی مانده بود ازجمله درگذشت برخی مادران و پدران شهدا و شهادت برخی جانبازان بدون اینکه خاطرات گرانبهای آنان ثبت و ضبط شود. این موضوع نیز از دیرباز مورد تذکر و هشدار رهبر انقلاب بود و بارها نسبت به جمع‌آوری و اخذ خاطرات و حتی مدارک مرتبط با دفاع مقدس تأکید کرده‌اند. ازجمله در همان بحبوحه‌ی دفاع مقدس در حاشیه‌ی یکی از کتابها چنین نوشته‌اند:
    «بی‌شک اگر لحظات پُرمعنا و پُرماجرای هریک از این شهادت‌ها ثبت می‌شد و چنانکه در این یادداشت‌ها آمده، به چشم می‌آمد غنی‌ترین میراث معنوی برای تاریخ به‌جا می‌ماند.»

    همچنین در رابطه با لزوم توجه به همه‌ی ابعاد و آثار و حضور و نقش همه‌ی عناصر موثر در دفاع مقدس معتقدند:
    «بسیار لازم بوده و هست که جبهه‌گیان رسته‌های غیر رزمی مانند جهادگران، امدادگران، رانندگان، آشپزها و تدارکاتی‌ها که هرکدام عالم مخصوص به خود داشته‌اند و بعضاً فداکاری‌شان از رزمندگان خطوط مقدم کم‌خطرتر نبوده بلکه حتی پرخطرتر هم بوده ـ مثل سنگرسازان و خاکریززنان ـ نیز شرح خود را بنویسند یا بگویند و کسی بنویسد.» (۱۳۷۱/۱/۶)

    البته تأکیدات ایشان تنها محدود به خاطرات و شرح حال‌نویسی و روایت نبوده بلکه تأکید ‌کرده‌اند:
    «بایستی در کنار این کارها، کارهای دیگری هم انجام بگیرد ازجمله‌ی کارها تحلیل‌ها و استنتاجهای جامعه‌شناسی و روان‌شناختی روی این خاطره‌نویسی‌ها براساس عنصر پُرقدرت دین است... حضور این عنصر پُرقدرت، از لحاظ جامعه‌شناختی کشور و از لحاظ روان‌شناختی مردم کشور بایست تحلیل بشود، بررسی بشود... یا برخی از چیزهایی که در حاشیه‌ی این جان‌فدایی‌ها و فداکاری‌ها وجود داشته ]مثلاً [شرح حال پدرها و مادرها، این خیلی چیز مهمی است...این پدرها، احساساتشان، انگیزه‌هایشان چگونه بوده است؟ یا همسرها؛ یعنی همسری که در کنار این جوان محبوب خودش دارد زندگی راحت می‌کند چطور چشم می‌پوشد از او و موافقت می‌کند با رفتن او، و صبر می‌کند بر نبودن او و بعد بر شهادت او؟ اینها، این احساسات آنها، حالات آنها، همه‌ی اینها درخور تحلیل است. یا این خدماتی که در خانه‌ها و در مراکز زنان و مردمی و مانند اینها انجام گرفته، فرض کنید در خانه‌هایی غذا درست کردند، کمپوت درست کردند، آذوقه‌های جنگی فراهم کردند، نان پختند و فرستادند، اینها چیزهایی عجیب و غریبی است، این مردها و این زنها با چه انگیزه هایی، با چه همت هایی این کار را کردند؟...
    یا تشییع‌جنازه‌ها؛ یکی از چیزهای مغفولی که تا حالا به آن توجه نشده و باید حتماً توجه بشود، تشییع جنازه‌ی شهدا است در دوران جنگ و الان هم همین‌جور است... تشییع‌ جنازه‌‌های عظیمی راه می‌افتاد، مردم می آمدند، شعرا شعر می‌گفتند، نوحه درست می‌کردند، سینه می‌زدند، به نام شهدا، به یاد شهدا، اینها در هیچ جای دنیا نیست، اینها چیزهایی عجیب و غریبی است، اینها به یادماندنی است، اینها را باید ثبت کرد و نگه داشت» (۱۴۰۰/۷/۲۴)

    و در دیداری با خانواده‌ی معظم شهدا چنین فرموده‌اند:
    «رنجی که پدر، مادر، و همسر می‌کشند باید مورد توجه قرار بگیرد، از این زاویه نگاه کنیم. یکی از ناحیه‌ی گنجینه‌ی باارزش خاطرات و یادهایی است که در سینه‌ی پدران و مادران و همسران وجود دارد،... پدر و مادر و همسر شهید گنجینه‌ی یادهای شهیدند، شهدا قهرمان کشورند، قهرمان‌های کشور ما شهدا هستند، بالاتر از شهدا ما هیچ قهرمانی نداریم. اینها هستند که در دشوارترین میدانها مبارزه کردند و توانستند به عالی‌ترین درجات برسند و توانستند دشمنی را شکست بدهند. اینها قهرمانند... یاد اینها اهمیت دارد، رفتار شهیدان چگونه بوده، این را پدرها و مادرها و همسرها می‌توانند بگویند، اینها الگو می‌شوند. برجستگی‌های اخلاقی شهدا چگونه بوده؟ ... سبک زندگی این شهدا چگونه بوده؟ این کتاب‌های شرح حال شهدا را که انسان می‌خواند مثل اینکه وارد یک باغی شده با زیباترین و معطر‌ترین گلها متنوع، انواع و اقسام خُلقیات نیکو، برجسته و زیبا را انسان در این کتابها می بیند... همه‌ی اینها درس است... جوان احتیاج به الگو دارد و اینها الگوهای زنده‌ی کشورها و جوانان ما محسوب می‌شوند. یاد اینها باید زنده بماند. چه کسی یاد اینها را می‌تواند زنده نگه دارد؟ پدران، مادران، آنهایی که اینها را بزرگ کردند، آن همسری که مدتی با اینها زندگی کرده... اینها همه درس است. همه‌ی آنچه در خاطره‌ی شماها از شهیدان‌تان وجود دارد، درس است، اینها باید گفته بشود، اینها باید منتشر بشود، اینها باید مورد استفاده‌ی نسل جوان کشور قرار بگیرد» (۱۴۰۲/۴/۴)

    و البته رعایت همه‌ی جنبه‌های حرفه ای، بیان متقن و دور از مبالغه، روایت هنرمندانه و... از جمله اصول و قواعد مهمی بوده که بارها مورد تأکید رهبر انقلاب اسلامی قرار گرفته که تنها به یک عبارت از دهها بیان مربوط در این موضوع اکتفا می‌شود:
    «این که ما روی مسائل مربوط به این سررشته‌های هنر و فرهنگ و ادبیات و این چیزها تکیه می‌کنیم، به‌خاطر این است ...بروید بالا سرِ کار، آدم وارد، آدم بصیر و بینا را بگمارید بر کارها، کتاب را ارزیابی کنند، کتاب خوب از آب دربیاورند... کار را صحیح و درست باید انجام داد...» (۱۳۷۹/۱۱/۳)

    «هیچ تبیینی، هیچ تبلیغی، بیان هیچ حقیقتی، اگر چنانچه با هنر همراه نباشد، با نوعی هنرمندی همراه نباشد، کار خودش را نخواهد کرد، نه اثر خواهد کرد، نه خواهد ماند، یعنی احیاناً اثر آنی هم نخواهد کرد، باید با هنر همراه باشد» (۱۳۷۷/۶/۱۶)
     
    حضور چشمگیر و موثر زنان در عرصه‌های گوناگون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
    بررسی ابعاد، گسترده، و عرصه‌های متعدد متنوع نقش بانوان در به‌ثمر رسیدن و مخصوصاً دوران نظام جمهوری اسلامی ایران نیازمند پژوهش‌های علمی و مستند (در حوزه‌های جامعه‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی، تعلیم و تربیت و...) می‌باشد که علیرغم انجام برخی پژوهش ها و انتشار نتایج آنان، همچنان این موضوع مهم قابل تحقیق و مطالعه بیشتری است. نگاهی به برخی آمارها ضرورت این پژوهش‌ها را بیش از پیش نشان می‌دهد:
    ۱. تعداد شهدای زن در دفاع مقدس                        ۶۸۴۲   
    ۲. تعداد جانبازان زن در دفاع مقدس                      ۵۷۳۵
    ۳. تعداد زنان اسیر در دفاع مقدس                          ۱۷۱
    ۴. تعداد بانوان مادر شهید در دفاع مقدس                 ۱۲۳/۵۵۳
    ۵. تعداد بانوان همسر شهید در دفاع مقدس               ۶۱/۰۵۲
    ۶. تعداد بانوان همسر جانباز در دفاع مقدس              ۳۱۷/۱۹۳  
    ۷. تعداد بانوان همسر آزاده در دفاع مقدس                ۴۱/۰۷۶
    ۸. تعداد بانوان رزمنده شهید در دفاع مقدس                 ۵۰۰   

    براساس برخی پژوهشهای صورت گرفته (پیوست)، نقش زنان در عرصه‌ی دفاع مقدس که شامل بیش از سی نوع می‌باشد، از یک منظر سه حوزه‌ی مختلف را دربر‌می‌گیرد:
    الف. پشت جبهه (ازجمله تهیه و آماده‌سازی مواد غذایی نظیر پخت نان و مربا، شستشوی البسه و ملحفه رزمندگان، دوخت و دوز و بافندگی لباس و کلاه و جوراب و دستکش، اهدای خون، اهدای زیورآلات و انواع هدایا از وسایل و دارایی‌های شخصی، جمع آوری کمک‌های مردمی، خدمت در بیمارستانها و...)

    ب. جبهه از جمله: (نگهبانی و محافظت از مهمات، ساخت سنگر، ساخت تجهیزات دفاعی برای زمین‌گیر کردن دشمن در ماههای اولیه‌ی جنگ، دفاع مسلحانه و...)

    ج. ‌ فعالیت‌های فرهنگی تبلیغی (حضور در مراسم تشییع پیکر مطهر شهدا، دیدار با خانواده‌ی شهدا و اسرا، تبلیغ ارزش‌های پایداری و عزت دینی و غرور ملی در محافل، مدارس و اجتماعات و...)

    و از منظری دیگر در دو حوزه‌ی مهم قابل شناسایی است:
    الف. حوزه‌ی تربیتی و آماده‌سازی روحی همسران و فرزندان برای حضور در جبهه‌ها
    ب. حوزه‌ی تداوم راه رزمندگان، شهدا، و ایثارگران و جلوگیری از تضعیف روحیه‌ی حماسی مردم در جنگ روانی دشمن.
     
    روایت لطیف مادران و همسران شهدا، و قلم دلنشین بانوان نویسنده
    هدایت‌ها، حمایت‌ها و تشویق‌های رهبر انقلاب اسلامی مورد توجه و  استقبال‌ نویسندگان، خاطره‌نگاران، و روایتگران متعدد از مناطق مختلف کشور قرار گرفته و در این میان حضور بانوان قابل توجه و چشمگیر بوده است و با همت و تلاش این گروه از اهالی قلم، کتاب‌‌های متعددی حاوی خاطرات مادران، پدران و همسران شهدا، جانبازان و آزادگان دفاع مقدس و دفاع از حرم به نگارش درآمد و منتشر شد و طبیعی است مجاهدتی چنین خالصانه مورد عنایت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نیز قرار گیرد. کافی است اشاره شود که از سی کتاب ارزشمندی که از بهمن سال ۱۳۹۰ تا آبان ۱۴۰۴ مفتخر به دریافت تقریظ ایشان قرار گرفته است بیست اثر به بانوان تعلق دارد.

    رهبر انقلاب اسلامی خود در چند دیدار به این موضوع یعنی حضور فعال بانوان در این عرصه تأکید کرده‌اند ازجمله:
    «واقعا کتابهایی که این خانم‌ها نوشته‌اند ـ آنهایی که من خوانده‌ام و دیده‌ام‌ ـ از لحاظ تصویر و مانند اینها، حقاً جزو برترین نوشته‌های خوب داستانی است، رمان نیست، خاطره است، اما واقعاً ‌زیباست.» (۱۳۹۷/۷/۸)
    «در میدان ادب،‌ ادبیات، شعر، رمان، شرح‌حال‌نویسی، زنها جزو برجسته‌هایند» (۱۴۰۴/۵/۵)
     
    «این کتاب‌های خاطرات مربوط به دفاع مقدس و دفاع از حرم که چاپ می‌شود خیلی باارزش است. این یک گونه‌ی جدید از کتاب‌سازی است که بحمدالله خوب راه افتاده و خانمها هم در این زمینه خیلی فعالند. نویسنده‌های خانم نوشته‌های بسیار خوبی دارند. از آنها من زیاد می‌خوانم» (۱۴۰۲/۲/۲۴)
     
    نمونه عباراتی از تقریظ‌های رهبر انقلاب اسلامی بر آثار زنان نویسنده حوزه دفاع مقدس
    بهترین راه برای درک صحیح نگاه هدایتگر و حمایت‌کننده‌ی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به آثار ادبی دفاع مقدس مرور اجمالی گزیده‌ای از عبارات ایشان در تقریظ‌های منتشر شده از آثار بانوان نویسنده است:
    «این خانم (سیده اعظم حسینی) با مهارت و استادی، کتاب دا را تنظیم کرده، حقاً در یک حد نصاب است، کتاب قابل طرح جهانی است.» (تقریظ بر کتاب دا، زندگی سید زهرا حسینی، نویسنده: سیده اعظم حسینی، ۱۳۹۰/۱۰/۱۴)
    «هم راوی هم نویسنده حقاً در هنرمندی سنگ‌تمام گذاشته‌اند... آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین‌زبانی که از قریحه‌ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک‌اندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشه‌هائی که عادتاً در بیان خاطره‌ها نگفته میماند، از ویژگیهای برجسته‌ی این کتاب است.» (تقریظ بر کتاب نورالدین پسر ایران، راوی:نورالدین عافی،نویسنده: معصومه سپهری، ۱۳۹۰/۱۰/۲۰)
    «این نیز بخشی از آن تصویر عظیم و باشکوهی است که ما همواره آن را از دور دیده و تحسین کرده و بزرگ شمرده‌ایم، بی‌آنکه از ریزه‌کاری‌ها و نقش‌های معجز‌آسای تشکیل‌دهنده‌ی آن و رنگ‌آمیزی‌های بی‌نظیر جزءجزء آن به درستی خبر داشته باشیم. این کتاب شرح این ریزه‌کاری‌های حیرت‌انگیز در بخشی از این تابلوی ماندگار و تاریخی است... درخور آن است که در شکل فیلم و رمان عرضه شود.» (تقریظ بر کتاب لشکر خوبان، راوی: مهدیقلی رضایی،نویسنده: معصومه سپهری، فروردین ۱۳۹۲)
    «...بر این هنرمندی در مجسم‌کردن زیبایی‌ها و زشتی‌ها و رنج‌ها و شادی‌ها آفرین گفتم... خدمت بزرگی است آنها را از ذهنها و خاطره‌ها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن... به چهار بانوی قهرمان این کتاب بویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام می‌فرستم.» (تقریظ بر کتاب من زنده‌ام، نویسنده: معصومه آباد، ۱۳۹۲/۷/۵)
    «هم روایت، روایت بسیار خوبی است، هم نگارش، نگارش بسیار ممتازی است. این خانم قبلا هم کتاب نورالدین را نوشته بودند، خیلی واقعاً ارزش دارد این قلمها... بنده خدا را شکر می‌کنم وقتی که برخورد می‌کنم به این پدیده‌های بسیار برجسته و شیوای انقلاب اسلامی... ماجرای غواص‌ها... در این کتاب خوب تشریح شده... یکی از بزرگترین هنرهای نویسنده‌ها _ یعنی کسانی که روایت می‌نویسند چه رمان‌نویس، چه داستان کوتاه، چه خاطره _ و یکی از مهمترین بخشهای کارشان این است که بتوانند لحظات حسّاس را ترسیم کنند...» (بیانات درباره کتاب لشکر خوبان، ۱۳۹۲/۷/۱۵)
    «کتاب را خواندم ... آفرین... خیلی خوب نوشته‌اید، خیلی خوب، خیلی خوب، کتاب، کتاب جالبی است، جذابی است، هم از لحاظ داستانی خیلی خوب تنظیم کرده‌اند.» (تقریظ بر کتاب دختر شینا، راوی: قدم‌خیر محمدی کنعان (همسر شهید ستار ابراهیمی هژیر)، نویسنده: بهناز ضرابی‌زاده، ۱۳۹۲/۹/۱۳)
    «روایتی شورانگیز از زندگی سراسر جهاد و اخلاصِ مردی که در عنفوان جوانی به مقام مردان الهی بزرگ نائل آمد، و هم در زمین و هم در ملأ اعلی به عزّت رسید .. هنیئاً له. راوی ... نیز صدق و صفا و اخلاص را در روایت معصومانه‌ی خود بروشنی نشان داده است. در این میان، قلم هنرمند و نگارش آکنده از ذوق و لطف نویسنده است که به این همه، جان داده است. آفرین بر هر دو بانو؛ راوی و نویسنده‌ی کتاب. این خانم ضرابی‌زاده انصافاً خیلی قشنگ می‌نویسند...» (تقریظ بر کتاب گلستان یازدهم، راوی: زهرا پناهی‌روا (همسر شهید چیت‌سازیان)، نویسنده: بهناز ضرابی‌زاده، ۱۳۹۵/۱۱/۱۴)
    «سرگذشت این نوجوان شجاع و باهوش و صبور در اردوگاه‌های اسارت، یکی از شگفتی‌های دفاع مقدّس است... این یک سند باارزش از دفاع مقدّس و انقلاب است؛ باید قدر دانسته شود. خوب است سست‌پیمان‌های مغلوب‌دنیاشده، نگاهی به امثال این نوشته‌ی صادقانه و معصومانه بیندازند، شاید رحمت خدا شامل آنان شود.» (تقریظ بر کتاب سرباز کوچک امام، فاطمه دوست‌کامی، ۱۳۹۶/۴/۱۲)
    «بانو فرنگیس دلاور با همان روحیه‌ی استوار و پُرقدرت و با زبان صادق و صمیمی یک روستایی و با عواطف و احساسات رقیق و لطیف یک زن با ما سخن گفته ... ما از روستاهای مرزی در دوران جنگ ... هرگز به این وضوح و تفصیلی که در این روایت صادقانه ‌آمده خبر نداشتیم... از نویسنده کتاب خانم فتاحی به‌خاطر قلم روان و شیوا و هنر مصاحبه‌گیری و خاطره‌نویسی باید بسیار تشکر کرد.» (تقریظ بر کتاب فرنگیس، راوی: فرنگیس حیدرپور، نویسنده: مهناز فتاحی، ۱۳۹۶/۱۱/۲۱)
    «بسیار شیرین و جذاب نوشته شده ... ظرافت‌های برخاسته از ذوق و قریحه‌ی لطیف که در سراسر کتاب گسترده است می‌تواند از نویسنده‌ی خوش‌قلم و چیره‌دست کتاب باشد و می‌تواند هم دُر‌افشانی‌های راوی باشد.» (تقریظ بر کتاب مربع‌های قرمز، راوی:حسین یکتا،نویسنده:زینب عرفانیان، ۱۳۹۷/۴/۲۶)
    «صفا، اخلاص، صِدق، ایثار، ترجیح رضای حضرت حق بر همه چیز، بر همه‌ی عشق‌ها و همه‌ی محبوبها.. اراده و عزم راسخ در راه خدا و عشق به اهل بیت علیهم السلام، نمایشگر بخشی از شخصیت ممتاز شهید عزیز مصطفی صدرزاده است. سلام خدا بر او، و بر همسر صبور و دیگر وابستگانش، نوشته‌ی  خانم تجار، شیرین و پخته و مبتکرانه است.» (تقریظ بر کتاب اسم تو مصطفاست، نویسنده: راضیه تجار، ۱۳۹۷/۹/۱۸)
    «با شوق و عطش این کتاب شگفتی‌ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم . همه چیز در این کتاب عالی است، روایت، عالی، راوی، عالی، نگارش، عالی، سلیقه‌ی تدوین و گردآوری، عالی، و... هیچ سرمایه‌ی معنوی برای کشور و ملت بالاتر از اینها نیست. سرمایه‌ی باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه‌ی مادرانه به آن نیاز داشت. از نویسنده جداً باید تشکر شود.» (تقریظ بر کتاب تنها گریه کن، زندگی اشرف‌السادات منتظری، نویسنده: اکرم اسلامی، ۱۰ اسفند ۱۳۹۹)
    «بسیار کاردرست و بجایی کرده‌اند. این کاش برای دیگر مادران شهیدان در قم ـ مانند مادر شهیدان زین‌الدین ـ و در سراسر کشور نیز زلال قریحه‌ی شاعران، آثاری بیافریند.» (تقریظ بر ترکیب‌بند نغمه مستشار نظامی درباره‌ی کتاب تنها گریه‌کن)
    «آنچه در این کتاب آمده بخش ناشناخته و ناگفته‌ای از ماجرای عظیم دفاع مقدس است. باید از بانوی پرکار و صبور و خوش سلیقه‌ای که این کار پرزحمت را به‌عهده گرفته و بخوبی از عهده‌ برآمده است ... عمیقاً تشکر شود.» (تقریظ بر کتاب حوض خون، فاطمه سادات میرعالی، مهرماه ۱۴۰۰)
    «عشقی آتشین، عزمی پولادین و ایمانی راستین چهره‌نگار زندگی این دو جوان که با نگارشی زیبا و رسا در این کتاب تصویر شده است. این نیز از همان روایات صادقانه است که شنیدن و خواندن آن امثال این حقیر را خجالت‌زده می‌کند و فاصله‌ی نجومی‌شان با این مجاهدان واقعی را آشکار می‌سازد.» (تقریظ بر کتاب پاییز آمد، راوی:فخرالسادات موسوی (همسر شهید احمد یوسفی)، نویسنده گلستان جعفریان، آذر ۱۴۰۱)
    «سلام خدا بر شهید عزیز... و بر همسر پرگذشت و صبور و فرزانه او خانم ام‌البنین ... نوشته‌‌ی صفحه‌ی مقابل بسیار زیبا و اثرگذار است.» (تقریظ بر کتاب خاتون و قوماندان، راوی: ام‌البنین حسینی همسر شهید علیرضا توسلی، نویسنده: مریم قربان‌زاده، دی ۱۴۰۱)
    «اینجا فطرتی پاک را، دلی روشن را، دستی خدمتگزار به ضعیفان را می‌بینیم که رشته‌ای از انوار خورشید حسینی آنها را در خط نورانی جهاد و شهادت به‌کار می‌اندازد و دارنده‌ی آنها را به اوج می‌رساند... او لایق این عروج بوده و دل باصفا و روح بامرام او ظرفیت آن را داشته است.» (تقریظ بر کتاب مجید بربری، نویسنده: کبری خدابخش دهقی، تیرماه ۱۴۰۲)
    «این شهید عزیز از سرآمدان شهدا است. زندگی پرهیزکارانه، رفتار فداکارانه و سرانجام غبطه‌انگیز شهادت دلاورانه و آگاهانه ... نگارش خوب نویسنده و اظهارات صریح و ساده‌ی راوی رنج‌کشیده، از امتیازات کتاب است.» (تقریظ بر کتاب آخرین فرصت، راوی: رفعت قافلان کوهی، همسر شهید علی کسایی، نویسنده: سمیرا اکبری، تیر ۱۴۰۲)
    «موضوع این رمان تازه و مبتکرانه است، نگارش آن هم شیرین و جذاب است. پرداختن به بخش‌های حاشیه‌ای ولی مهم و تأثیرگذار دفاع مقدس کار لازمی است که نویسنده این رمان شیوا از عهده‌ی آن برآمده است...» (تقریظ بر کتاب معبد زیرزمینی، نویسنده: معصومه میرابوطالبی، شهریور ۱۴۰۲)
    «این شرح حال نیز برای امثال من غبطه‌انگیز و حسرت‌زا است. نور این جوان و امثال او چشم امثال مرا خیره می‌کند و ما را متوجه تاریکی‌هایی که در آن گرفتاریم می‌سازد. آفرین به آن انگیزه‌ی نجات‌بخش که سید مصطفی‌ها را به چنین اوجی می‌رساند...» (تقریظ بر کتاب بیست سال و سه روز، نویسنده: سمانه خاکبازان، خرداد ۱۴۰۳)
    [بزودی منتشر می‌شود] تقریظ کتاب تب ناتمام، (راوی: شهلا منزوی،مادر جانباز شهید حسین دخانچی،نویسنده:زهرا حسینی مهرآبادی)
    [بزودی منتشر می‌شود] تقریظ کتاب خانوم‌ماه،راوی: خانم‌ناز علی‌نژاد، همسر شهید شیرعلی سلطانی، نویسنده: ساجده تقی‌زاده)
    ***
    دست دل را گرفته‌اند به مهر
    زینبی سیرت و خدیجه صفت
    اسوه‌ی صبر و عشق و ایثارند
    قهرمان بانوان ایرانی


    ومن الله التوفیق     
    علیرضا مختارپور قهرودی

     

     
    پیوست:
    فهرست بخشی از پژوهشهای انجام شده درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نقش و تنوع فعالیت زنان در دفاع مقدس
    _ بیستون عشق (مشارکت اجتماعی زنان در کمک‌رسانی به جبهه‌ها در جنگ عراق ـ ایران، دکتر سمیه‌سادات شفیعی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۹۹
    _مجموعه مقالات اولین سمینار زن و دفاع مقدس، ۱۳۷۴
    _ مجموعه مقالات کنگره‌ی نقش زنان در دفاع و امنیت، پنج جلد، معاونت تبلیغات و انتشارات فرهنگی ولی‌فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹
    _ زنان جنگ، به کوشش سید امیر معصومی، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
    _ نقش پشتیبانی رزمی زنان در دفاع، زهرا رحمانیان، سازمان تحقیقات و مطالعات بسیج
    _ نقش زنان در دفاع مقدس، محمدعلی جودکی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
    _ بررسی نقش زنان در دفاع مقدس براساس خاطره‌نوشت یکشنبه‌ی آخر، (مقاله)، ثمر میری، ۱۳۹۹
    _ مطالعه مردم‌شناسی روایت‌های زنانه از دوران جنگ تحمیلی، (مقاله)، مینو سلیمی، فصلنامه‌ی علمی پژوهشی زن و فرهنگ،‌۱۳۹۷
    _ طراحی الگوی سبک دینی زنان، پژوهشی مبتنی بر وصیت‌نامه شهدای زن در دفاع مقدس، فاطمه فلاح تفتی، فصلنامه‌ی فرهنگی ـ تربیتی زنان و خانواده، ۱۴۰۰
    _ سنخ‌شناسی یاریگری‌ها در جنگ براساس روایت‌های زنان جنگ‌زده، محمدتقی کرمی قهی، فصلنامه علوم اجتماعی، ۱۳۹۲
    _ نقش زنان در ۸ سال دفاع مقدس، لیلا شهبازی، دانشگاه پیام نور واحد تهران مرکز، ۱۳۹۱

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=61798

    #ديگران__يادداشت
    📰 «روایت قهرمان بانوان ایرانی» بسمه تعالی   «روایت قهرمان بانوان ایرانی» مروری بر روایتگری زنان از دفاع مقدس به مناسبت رونمایی از سه تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر سه کتاب "تب ناتمام"،خانوم ماه"،"همسفر آتش و برف"   مقدمه تب ناتمام ماجرای مادری است که در ۳۷ سالگی شاهد مجروحیت و قطع‌نخاع شدن پسر دلبندش می‌شود و هفده سال مادرانه و عاشقانه از او پرستاری می‌کند. این روایت، سوی دیگری نیز دارد و آن شرح جانبازی و تحمل دردها و رنج‌های فراوان و پایداری بر اصول از سوی جوانی است که در ۱۹ سالگی قطع‌نخاع شده و تا ۳۶ سالگی که به درجه‌ی رفیع شهادت نایل می‌شود حتی یک لحظه از راه نورانی‌اش پشیمان نبوده است. خانوم ماه روایت بانویی است که در عنفوان جوانی با طلبه‌ای مؤمن و مخلص ازدواج می‌کند و در تمامی مراحل سخت زندگی مجاهدانه و مؤمنانه‌ی همسرش با او هم‌قدم است و به همراه او خانه‌ای را از خشت و گِل عشق و ایمان بنا می‌کند. همسفر آتش و برف، روایتی است مستند و داستانی از روایت همسر شهیدی قهرمان و زندگی سراسر جهاد و مقاومت در سنگرهای مختلف دفاع از دین و سرزمین و آیین. در هر سه کتاب تصویر تازه‌ای از نقش زن در انقلاب اسلامی ترسیم شده، قهرمان اصلی هر سه کتاب از بانوان این سرزمین‌اند: یک مادر شهید و دو بانوی دیگر همسر شهید که البته آنان نیز مادر فرزندانی هستند. راوی هر سه کتاب نیز همین سه مهربانو می‌باشند و نویسندگان دو کتاب از این سه اثر نیز از بانوان نسل‌های جدید این سرزمین‌اند. پیش از این در مقالات سه‌گانه‌ای که هریک به مناسبت رونمایی از تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی بر کتابهای حوزه‌ی دفاع مقدس منتشر شد به ابعاد و آثار مختلف نقش زنان در انقلاب اسلامی، دفاع مقدس، و دفاع از حرم پرداخته شد: یکم. در مقاله‌ی «حدیث زینبی مادران ایرانی» به‌مناسبت انتشار تقریظ کتاب «تنها گریه‌کن»، نقش زنان در دوران قبل، حین، و بعد از مشروطه، دوران حکومت پهلوی اول و دوم، دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا دفاع مقدس شرح داده شد. همچنین با مروری بر دیدگاه حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله‌العالی)، مهم‌ترین محورهای بیانات رهبر انقلاب اسلامی درباره‌ی مادران و پدران و هسمران شهدا نیز ارائه گردید. دوم. در مقاله‌ی «به احترام حماسه‌ی مهربانوان سرزمین و دین و آیین» به مناسبت انتشار تقریظ کتاب «حوض خون» به ابعاد مختلف فعالیت زنان در کمک‌رسانی به جبهه‌ها و مخصوصاً فعالیت تعدادی از بانوان اندیمشک در شست‌وشوی لباس و ملحفه و پتوی رزمندگان جبهه‌ها پرداخته شد. سوم. در مقاله‌ی «حق کرامت الهی زن از منظر رهبر معظم انقلاب اسلامی» به مناسبت انتشار تقریظ کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» به بیان ویژگی‌ها و نقش ماندگار و مؤثر زن در جامعه و تاریخ از دیدگاه رهبر انقلاب اسلامی پرداخته شد و این ویژگی‌ها از ابعاد معرفتی، سیاسی ـ اجتماعی، اقتصادی، خانوادگی تشریح و براساس آن، به وظایف و تکالیف زنان برای ایفای نقش خطیرشان در جامعه از نظر حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای اشاره شد همچنین شش الگوی برگزیده ازنظر اسلام در بیان معظم‌له مورد اشاره قرار گرفت. در مقاله «حدیث زینبی مادران ایرانی» با ذکر منابع و مستندات نشان داده شد که از نظر حضرت امام خمینی(ره) زنان عامل تقویت ملتها بوده و در مقاطع مختلف بیداری ملت ایران ازجمله نهضت تنباکو، نهضت مشروطه، قیام پانزدهم خرداد نقشی برابر و گاه بالاتر از مردان ایفا کردند و آن‌قدر حضور و فعالیت بانوان در مقاطع مختلف برای ایشان چشمگیر و مهم بوده که تصریح می‌کنند که ما نهضت خودمان را مرهون زنها می‌دانیم. حضرت امام(ره) درخصوص ایستادگی و پایداری زنان قهرمان ایران در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی و خصوصاً در مقطع دفاع هشت ساله، آنان را احیاگران رشادت و جانبازی زنان قهرمان صدر اسلام می‌نامند وبه بیان احساس غرور از شجاعت‌ها، ایثارها و جانبازی‌های زینب‌گونه‌ی بانوان ایران می‌پردازند. عصاره و خلاصه‌ی نظر ایشان درباره‌ی بانوان را در این عبارت می‌توان دید: «بانوان رهبر نهضت ما هستند، ما دنباله‌ی آنها هستیم. من شما را به رهبری قبول دارم و خدمتگزار شمایم.» (۱۳۵۸/۲/۵) حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز در بیانات متعدد به تفصیل به نقش و تأثیر حضور و فعالیتهای بانوان در عرصه‌های مختلف پرداخته و آنان را دارای نقشی برابر و در بسیاری از عرصه‌ها مهم‌تر از نقش مردان دانسته‌اند و مخصوصاً مادران و همسران شهدا و جانبازان دفاع از انقلاب، دفاع مقدس، و دفاع از حرم را آیات و اسوه‌های صبر و مقاومت معرفی کرده و همواره دربرابر آنان ابراز خضوع  نموده‌اند. دوعبارت از صدها بیان ایشان در این موضوع: «انقلاب ما انقلاب زینبی است. از اول انقلاب، زنان یکی از برجسته‌ترین نقشها را در این انقلاب ایفا کردند. هم در خود حادثه‌ی بزرگ انقلاب، هم در حادثه‌ی بسیار بزرگ هشت سال دفاع مقدس، نقش مادران، نقش همسران، از نقش مجاهدان اگر سنگین‌تر و دردناک‌تر و تحمل‌طلب‌تر نبود، یقیناً کمتر نبود.» (بیانات در دیدار جمعی از پرستاران نمونه کشور، ۱۳۸۹/۰۲/۰۱) «این همسران مجاهدان راه حق و مبارزان و سرداران و مادران آنها حقیقتاً آیتی هستند از صبر و مقاومت. شرح حال اینها را که انسان نگاه میکند و میخواند، رنجهای اینها را که ملاحظه میکند ـ البته بانوانی که قبل از انقلاب همسر مبارزینی بودند که سختیهائی را تحمل میکردند، نمونه‌هائی هم در آنجا دیده میشد؛ لیکن نمونه‌های کامل در دوره‌ی دفاع مقدس بود ـ میبیند این همسران چه کشیدند، این مادران چه کشیدند. اینها فرزندان را فرستادند جبهه‌ها؛ بسیاری از آنها شهید شدند، جانباز شدند و این اسوه‌های صبر و مقاومت مثل کوه، استوار ایستادند. » (بیانات در دیدار جمعی از بانوان نخبه، ۱۳۹۰/۰۳/۰۱)   اهمیت و لزوم جمع آوری،ثبت و انتشار خاطرات و تاریخ دفاع مقدس دفاع مقدس ملت ایران جلوه‌ی هزاران هزار ایثار، از خودگذشتگی، اتحاد، مقاومت،و جانبازی در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها بود. تنوع، کثرت و زیبایی‌ها و شگفتی‌های هریک از این صحنه‌ها و خاطرات و روایت مربوط به آن منبعی سرشار و تمام نشدنی برای افتخار و اتکای ملت ایران در آینده‌ی روشن خود است و به دلیل همین ظرفیت است که دشمنان این سرزمین و دین و آیین به تعبیر رهبر انقلاب اسلامی: «از اول دفاع مقدس... همه‌ی دست‌های شیطانی درصدد بودند که نگذارند زیبایی‌ها و شکوه این حادثه منعکس بشود. همه‌ی سعی‌شان این بود که نگذارند آن عظمتی که در این کار بود منعکس بشود... همین‌طور در طول سالهای بعد از جنگ... خیلی‌ها تلاش کردند که نگذارند این حماسه‌ها زنده بشود.» (۱۳۹۲/۷/۱۵) اما چرا دشمن هنوز که هنوز است همچنان در پی فراموش ساختن یا تحریف خاطرات و روایت‌های مربوط به شهدا، رزمندگان، ابتکارات و پیشرفتهای نظامی و مهمتر از همه ماجرای تحول شگرف روحی و وجودی مردم این سرزمین خصوصاً جوانان در طول دفاع مقدس است؟ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در زمان‌های متعدد و مختلف به این پرسش نیز چنین پاسخ داده‌اند: «اینگونه خاطرات درس است و الهام و تربیت» (۱۳۶۴/۱۰/۱۶) «گنجینه‌ی یادها و خاطره‌های مجاهدان و آزادگان، ذخیره‌ی عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنی‌ها را پُرشمار می‌کند.» (۱۳۹۲/۷/۵) «هیچ صحنه‌ای مثل صحنه‌ی جنگ، برای گزارش خصوصیات یک ملت بهتر نیست.» (۱۳۷۲/۶/۲۹) بنابراین نگرانی دشمن از تأثیرات حفظ و نشر گنجینه‌ی دفاع مقدس در تربیت نسل جوان و آینده‌ساز کشور است لذا توصیه‌ها و دستورات رهبری در این خصوص به‌وضوح بیان شده. ازجمله: «کار ثبت و ضبط و حفظ و نشر و پخش اینها یک کار بسیار لازمی است، فریضه است.» (۱۳۹۴/۷/۱۳) «نگذارید این خاطرات [دفاع مقدس] به دست فراموشی سپرده شود... خیلی‌ها تلاش کردند که نگذارند این حماسه‌ها زنده بشود. شماها عکس این عمل کنید، نقطه‌ی مقابل این عمل کنید... باید هرچه بیشتر گفته شود، هر چه بیشتر نوشته شود، هرچه صادقانه‌تر منعکس بشود آن جزئیات بدون کم و زیاد، بدون مبالغه، آن حوادث به مبالغه نیاز ندارد. این قدر عظمت دارد که  خود حادثه را که نقل کنند شکوه خودش را و عظمتی را که در دل خودش هست نشان می‌دهد.» (۱۳۹۲/۷/۱۵) «آن هشت سال بایستی تاریخ ما را تغذیه کند... از آن هشت سال جنگ باید استفاده کرد... هر تجربه‌ی مخلصانه‌ای که این ]برادران جانباز و آزاده[ یا خودشان دیده‌اند یا در دیگری دیده‌اند، به‌نظر من کافی است تا انسان‌هایی را هدایت کند، این حادثه‌ها و تجربه‌ها، ماها را واقعاً هدایت می‌کند.» (۱۳۷۰/۴/۲۵) از همان سال‌های اولیه دفاع مقدس، برخی جوانان متعهد و انقلابی با همان بضاعت اندکی که در اختیار داشتند به ضبط و ثبت برخی وقایع و رویدادهای این دفاع شرافتمندانه همت گماشتند و جمعی دیگر نیز براساس مشاهدات خود یا استفاده از خاطرات ضبط و ثبت شده به نگارش گزارش‌ها، خاطرات، و روایت‌های داستانی پرداختند. با پایان یافتن پیروزمندانه‌ی جمهوری اسلامی ایران در جنگ هشت‌ساله، انتشار آثار در حوزه‌ی خاطره‌نگاری و داستان کوتاه ازنظر تنوع و تعداد، مسیر صعودی خود را آغاز کرد. اما حیات و رشد این نهال نوپا نیاز به حمایت‌ها، هدایت‌ها و تشویق‌های صاحبنظرانی داشت تا هم از گزند آفات و دشمنی‌ها مصون بماند و هم بتدریج رشد کند و مسیر بالندگی درخور عظمت دفاع مقدس را طی کند. و چه کسی شایسته‌تر و دلسوزتر و صاحبنظرتر از شخصیتی که از جوانی و توأم با تحصیلات حوزوی و مهم‌تر از آن در کوران زندان‌ها و تبعیدها و مرارت‌های دوران مبارزه علیه رژیم طاغوت پیوندی مستحکم و مستمر با آثار شاخص ادبی ایران و جهان اعم از نثر و نظم داشته و هزاران اثر ادبی را مطالعه کرده، و حتی سرگذشت و تاریخ کشورها، ملت‌ها، و انقلاب‌ها را در کتب ادبی و تاریخی به‌دقت مورد توجه قرار داده است.   نقش هدایت‌ها و حمایت‌های رهبر انقلاب اسلامی در رشد کمی و کیفی آثار مربوط به دفاع مقدس بنابر آنچه تا کنون از یادداشتها و تقریظهای حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای منتشر شده ـ که بخش اندکی از تقریظات ایشان را تشکیل می‌دهد،ـ علیرغم وجود چند نمونه از نظرات ایشان در سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹، از آنجا که نخستین دوره‌ی رشد قابل توجه انتشار کتب این حوزه از سال ۱۳۶۹ شروع شده لذا بیشترین یادداشت‌ها و تقریظ‌های ایشان نیز به همان سال‌ها اختصاص دارد چنانکه تنها در سال ۱۳۷۰ برای حدود ۲۲ کتاب حوزه‌ی دفاع مقدس یادداشت‌های تشویق‌کننده و گاه با ذکر نکاتی اصلاحی نوشته‌اند. خوشبختانه به همت بلند جوانان متعهد به ادای تکلیف مهم حفظ و انتشار میراث عظیم دفاع مقدس به‌تدریج آثار مربوط به این حوزه هم ازنظر کیفی و هم از نظر کمی رشد قابل توجهی یافت اما دشمنان آگاه و برخی افراد ناآگاه نیز همچنان به تخریب و تحقیر دفاع مقدس و نیز آثار مربوط به آن ادامه داده‌اند. جامعه‌ی ایران اسلامی نیز پس از پایان دفاع مقدس مورد شدیدترین تهاجم‌های فرهنگی بیگانگان قرار گرفت و لزوم بصیرت نسبت به اهداف دشمن و مقابله با آن به یکی از مهم‌ترین و پربسامدترین تذکرات و توصیه‌های رهبر معظم انقلاب تبدیل شده اما ایشان تنها به تذکر و توصیه در این خصوص  اکتفا نکردند بلکه خود با نگارش تقریظ‌ها و موافقت با انتشار برخی از یادداشت‌های قبلی ایشان بر آثار ادبی دفاع مقدس دوره‌ی جدیدی از توجه به رشد ادبیات این حوزه‌ی مهم و ضرورت حیاتی برای نسل‌های آینده را آغاز کردند، دوره‌ی جدیدی که از بهمن سال ۱۳۹۰ با انتشار تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر کتاب «نورالدین پسر ایران» آغاز شد و اینک با انتشار سه تقریظ اخیر ایشان، تعداد تقریظ‌های منتشر شده در این دوره به عدد سی می‌رسد و البته در طول سالهای ۱۳۹۰ تا کنون، هفت اثر مربوط به حوزه‌های غیردفاع مقدس نیز مورد تشویق کتبی ایشان قرار گرفته‌اند. اینها همه غیر از دهها تشویقی است که بصورت ارسال پیام شفاهی صورت گرفته است. هدایتها‌، حمایتها و تأکیدات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در جلسات مختلف با نویسندگان، خاطره‌نگاران، مستندسازان، و برگزارکنندگان کنگره‌های بزرگداشت شهدا، و نیز در دیدارهای عمومی موجب احساس مسئولیت اهالی قلم و ناشران در ارتقای کمی و کیفی آثار گردید. اما همچنان نگرانی‌هایی هم باقی مانده بود ازجمله درگذشت برخی مادران و پدران شهدا و شهادت برخی جانبازان بدون اینکه خاطرات گرانبهای آنان ثبت و ضبط شود. این موضوع نیز از دیرباز مورد تذکر و هشدار رهبر انقلاب بود و بارها نسبت به جمع‌آوری و اخذ خاطرات و حتی مدارک مرتبط با دفاع مقدس تأکید کرده‌اند. ازجمله در همان بحبوحه‌ی دفاع مقدس در حاشیه‌ی یکی از کتابها چنین نوشته‌اند: «بی‌شک اگر لحظات پُرمعنا و پُرماجرای هریک از این شهادت‌ها ثبت می‌شد و چنانکه در این یادداشت‌ها آمده، به چشم می‌آمد غنی‌ترین میراث معنوی برای تاریخ به‌جا می‌ماند.» همچنین در رابطه با لزوم توجه به همه‌ی ابعاد و آثار و حضور و نقش همه‌ی عناصر موثر در دفاع مقدس معتقدند: «بسیار لازم بوده و هست که جبهه‌گیان رسته‌های غیر رزمی مانند جهادگران، امدادگران، رانندگان، آشپزها و تدارکاتی‌ها که هرکدام عالم مخصوص به خود داشته‌اند و بعضاً فداکاری‌شان از رزمندگان خطوط مقدم کم‌خطرتر نبوده بلکه حتی پرخطرتر هم بوده ـ مثل سنگرسازان و خاکریززنان ـ نیز شرح خود را بنویسند یا بگویند و کسی بنویسد.» (۱۳۷۱/۱/۶) البته تأکیدات ایشان تنها محدود به خاطرات و شرح حال‌نویسی و روایت نبوده بلکه تأکید ‌کرده‌اند: «بایستی در کنار این کارها، کارهای دیگری هم انجام بگیرد ازجمله‌ی کارها تحلیل‌ها و استنتاجهای جامعه‌شناسی و روان‌شناختی روی این خاطره‌نویسی‌ها براساس عنصر پُرقدرت دین است... حضور این عنصر پُرقدرت، از لحاظ جامعه‌شناختی کشور و از لحاظ روان‌شناختی مردم کشور بایست تحلیل بشود، بررسی بشود... یا برخی از چیزهایی که در حاشیه‌ی این جان‌فدایی‌ها و فداکاری‌ها وجود داشته ]مثلاً [شرح حال پدرها و مادرها، این خیلی چیز مهمی است...این پدرها، احساساتشان، انگیزه‌هایشان چگونه بوده است؟ یا همسرها؛ یعنی همسری که در کنار این جوان محبوب خودش دارد زندگی راحت می‌کند چطور چشم می‌پوشد از او و موافقت می‌کند با رفتن او، و صبر می‌کند بر نبودن او و بعد بر شهادت او؟ اینها، این احساسات آنها، حالات آنها، همه‌ی اینها درخور تحلیل است. یا این خدماتی که در خانه‌ها و در مراکز زنان و مردمی و مانند اینها انجام گرفته، فرض کنید در خانه‌هایی غذا درست کردند، کمپوت درست کردند، آذوقه‌های جنگی فراهم کردند، نان پختند و فرستادند، اینها چیزهایی عجیب و غریبی است، این مردها و این زنها با چه انگیزه هایی، با چه همت هایی این کار را کردند؟... یا تشییع‌جنازه‌ها؛ یکی از چیزهای مغفولی که تا حالا به آن توجه نشده و باید حتماً توجه بشود، تشییع جنازه‌ی شهدا است در دوران جنگ و الان هم همین‌جور است... تشییع‌ جنازه‌‌های عظیمی راه می‌افتاد، مردم می آمدند، شعرا شعر می‌گفتند، نوحه درست می‌کردند، سینه می‌زدند، به نام شهدا، به یاد شهدا، اینها در هیچ جای دنیا نیست، اینها چیزهایی عجیب و غریبی است، اینها به یادماندنی است، اینها را باید ثبت کرد و نگه داشت» (۱۴۰۰/۷/۲۴) و در دیداری با خانواده‌ی معظم شهدا چنین فرموده‌اند: «رنجی که پدر، مادر، و همسر می‌کشند باید مورد توجه قرار بگیرد، از این زاویه نگاه کنیم. یکی از ناحیه‌ی گنجینه‌ی باارزش خاطرات و یادهایی است که در سینه‌ی پدران و مادران و همسران وجود دارد،... پدر و مادر و همسر شهید گنجینه‌ی یادهای شهیدند، شهدا قهرمان کشورند، قهرمان‌های کشور ما شهدا هستند، بالاتر از شهدا ما هیچ قهرمانی نداریم. اینها هستند که در دشوارترین میدانها مبارزه کردند و توانستند به عالی‌ترین درجات برسند و توانستند دشمنی را شکست بدهند. اینها قهرمانند... یاد اینها اهمیت دارد، رفتار شهیدان چگونه بوده، این را پدرها و مادرها و همسرها می‌توانند بگویند، اینها الگو می‌شوند. برجستگی‌های اخلاقی شهدا چگونه بوده؟ ... سبک زندگی این شهدا چگونه بوده؟ این کتاب‌های شرح حال شهدا را که انسان می‌خواند مثل اینکه وارد یک باغی شده با زیباترین و معطر‌ترین گلها متنوع، انواع و اقسام خُلقیات نیکو، برجسته و زیبا را انسان در این کتابها می بیند... همه‌ی اینها درس است... جوان احتیاج به الگو دارد و اینها الگوهای زنده‌ی کشورها و جوانان ما محسوب می‌شوند. یاد اینها باید زنده بماند. چه کسی یاد اینها را می‌تواند زنده نگه دارد؟ پدران، مادران، آنهایی که اینها را بزرگ کردند، آن همسری که مدتی با اینها زندگی کرده... اینها همه درس است. همه‌ی آنچه در خاطره‌ی شماها از شهیدان‌تان وجود دارد، درس است، اینها باید گفته بشود، اینها باید منتشر بشود، اینها باید مورد استفاده‌ی نسل جوان کشور قرار بگیرد» (۱۴۰۲/۴/۴) و البته رعایت همه‌ی جنبه‌های حرفه ای، بیان متقن و دور از مبالغه، روایت هنرمندانه و... از جمله اصول و قواعد مهمی بوده که بارها مورد تأکید رهبر انقلاب اسلامی قرار گرفته که تنها به یک عبارت از دهها بیان مربوط در این موضوع اکتفا می‌شود: «این که ما روی مسائل مربوط به این سررشته‌های هنر و فرهنگ و ادبیات و این چیزها تکیه می‌کنیم، به‌خاطر این است ...بروید بالا سرِ کار، آدم وارد، آدم بصیر و بینا را بگمارید بر کارها، کتاب را ارزیابی کنند، کتاب خوب از آب دربیاورند... کار را صحیح و درست باید انجام داد...» (۱۳۷۹/۱۱/۳) «هیچ تبیینی، هیچ تبلیغی، بیان هیچ حقیقتی، اگر چنانچه با هنر همراه نباشد، با نوعی هنرمندی همراه نباشد، کار خودش را نخواهد کرد، نه اثر خواهد کرد، نه خواهد ماند، یعنی احیاناً اثر آنی هم نخواهد کرد، باید با هنر همراه باشد» (۱۳۷۷/۶/۱۶)   حضور چشمگیر و موثر زنان در عرصه‌های گوناگون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بررسی ابعاد، گسترده، و عرصه‌های متعدد متنوع نقش بانوان در به‌ثمر رسیدن و مخصوصاً دوران نظام جمهوری اسلامی ایران نیازمند پژوهش‌های علمی و مستند (در حوزه‌های جامعه‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی، تعلیم و تربیت و...) می‌باشد که علیرغم انجام برخی پژوهش ها و انتشار نتایج آنان، همچنان این موضوع مهم قابل تحقیق و مطالعه بیشتری است. نگاهی به برخی آمارها ضرورت این پژوهش‌ها را بیش از پیش نشان می‌دهد: ۱. تعداد شهدای زن در دفاع مقدس                        ۶۸۴۲    ۲. تعداد جانبازان زن در دفاع مقدس                      ۵۷۳۵ ۳. تعداد زنان اسیر در دفاع مقدس                          ۱۷۱ ۴. تعداد بانوان مادر شهید در دفاع مقدس                 ۱۲۳/۵۵۳ ۵. تعداد بانوان همسر شهید در دفاع مقدس               ۶۱/۰۵۲ ۶. تعداد بانوان همسر جانباز در دفاع مقدس              ۳۱۷/۱۹۳   ۷. تعداد بانوان همسر آزاده در دفاع مقدس                ۴۱/۰۷۶ ۸. تعداد بانوان رزمنده شهید در دفاع مقدس                 ۵۰۰    براساس برخی پژوهشهای صورت گرفته (پیوست)، نقش زنان در عرصه‌ی دفاع مقدس که شامل بیش از سی نوع می‌باشد، از یک منظر سه حوزه‌ی مختلف را دربر‌می‌گیرد: الف. پشت جبهه (ازجمله تهیه و آماده‌سازی مواد غذایی نظیر پخت نان و مربا، شستشوی البسه و ملحفه رزمندگان، دوخت و دوز و بافندگی لباس و کلاه و جوراب و دستکش، اهدای خون، اهدای زیورآلات و انواع هدایا از وسایل و دارایی‌های شخصی، جمع آوری کمک‌های مردمی، خدمت در بیمارستانها و...) ب. جبهه از جمله: (نگهبانی و محافظت از مهمات، ساخت سنگر، ساخت تجهیزات دفاعی برای زمین‌گیر کردن دشمن در ماههای اولیه‌ی جنگ، دفاع مسلحانه و...) ج. ‌ فعالیت‌های فرهنگی تبلیغی (حضور در مراسم تشییع پیکر مطهر شهدا، دیدار با خانواده‌ی شهدا و اسرا، تبلیغ ارزش‌های پایداری و عزت دینی و غرور ملی در محافل، مدارس و اجتماعات و...) و از منظری دیگر در دو حوزه‌ی مهم قابل شناسایی است: الف. حوزه‌ی تربیتی و آماده‌سازی روحی همسران و فرزندان برای حضور در جبهه‌ها ب. حوزه‌ی تداوم راه رزمندگان، شهدا، و ایثارگران و جلوگیری از تضعیف روحیه‌ی حماسی مردم در جنگ روانی دشمن.   روایت لطیف مادران و همسران شهدا، و قلم دلنشین بانوان نویسنده هدایت‌ها، حمایت‌ها و تشویق‌های رهبر انقلاب اسلامی مورد توجه و  استقبال‌ نویسندگان، خاطره‌نگاران، و روایتگران متعدد از مناطق مختلف کشور قرار گرفته و در این میان حضور بانوان قابل توجه و چشمگیر بوده است و با همت و تلاش این گروه از اهالی قلم، کتاب‌‌های متعددی حاوی خاطرات مادران، پدران و همسران شهدا، جانبازان و آزادگان دفاع مقدس و دفاع از حرم به نگارش درآمد و منتشر شد و طبیعی است مجاهدتی چنین خالصانه مورد عنایت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نیز قرار گیرد. کافی است اشاره شود که از سی کتاب ارزشمندی که از بهمن سال ۱۳۹۰ تا آبان ۱۴۰۴ مفتخر به دریافت تقریظ ایشان قرار گرفته است بیست اثر به بانوان تعلق دارد. رهبر انقلاب اسلامی خود در چند دیدار به این موضوع یعنی حضور فعال بانوان در این عرصه تأکید کرده‌اند ازجمله: «واقعا کتابهایی که این خانم‌ها نوشته‌اند ـ آنهایی که من خوانده‌ام و دیده‌ام‌ ـ از لحاظ تصویر و مانند اینها، حقاً جزو برترین نوشته‌های خوب داستانی است، رمان نیست، خاطره است، اما واقعاً ‌زیباست.» (۱۳۹۷/۷/۸) «در میدان ادب،‌ ادبیات، شعر، رمان، شرح‌حال‌نویسی، زنها جزو برجسته‌هایند» (۱۴۰۴/۵/۵)   «این کتاب‌های خاطرات مربوط به دفاع مقدس و دفاع از حرم که چاپ می‌شود خیلی باارزش است. این یک گونه‌ی جدید از کتاب‌سازی است که بحمدالله خوب راه افتاده و خانمها هم در این زمینه خیلی فعالند. نویسنده‌های خانم نوشته‌های بسیار خوبی دارند. از آنها من زیاد می‌خوانم» (۱۴۰۲/۲/۲۴)   نمونه عباراتی از تقریظ‌های رهبر انقلاب اسلامی بر آثار زنان نویسنده حوزه دفاع مقدس بهترین راه برای درک صحیح نگاه هدایتگر و حمایت‌کننده‌ی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به آثار ادبی دفاع مقدس مرور اجمالی گزیده‌ای از عبارات ایشان در تقریظ‌های منتشر شده از آثار بانوان نویسنده است: «این خانم (سیده اعظم حسینی) با مهارت و استادی، کتاب دا را تنظیم کرده، حقاً در یک حد نصاب است، کتاب قابل طرح جهانی است.» (تقریظ بر کتاب دا، زندگی سید زهرا حسینی، نویسنده: سیده اعظم حسینی، ۱۳۹۰/۱۰/۱۴) «هم راوی هم نویسنده حقاً در هنرمندی سنگ‌تمام گذاشته‌اند... آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین‌زبانی که از قریحه‌ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک‌اندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشه‌هائی که عادتاً در بیان خاطره‌ها نگفته میماند، از ویژگیهای برجسته‌ی این کتاب است.» (تقریظ بر کتاب نورالدین پسر ایران، راوی:نورالدین عافی،نویسنده: معصومه سپهری، ۱۳۹۰/۱۰/۲۰) «این نیز بخشی از آن تصویر عظیم و باشکوهی است که ما همواره آن را از دور دیده و تحسین کرده و بزرگ شمرده‌ایم، بی‌آنکه از ریزه‌کاری‌ها و نقش‌های معجز‌آسای تشکیل‌دهنده‌ی آن و رنگ‌آمیزی‌های بی‌نظیر جزءجزء آن به درستی خبر داشته باشیم. این کتاب شرح این ریزه‌کاری‌های حیرت‌انگیز در بخشی از این تابلوی ماندگار و تاریخی است... درخور آن است که در شکل فیلم و رمان عرضه شود.» (تقریظ بر کتاب لشکر خوبان، راوی: مهدیقلی رضایی،نویسنده: معصومه سپهری، فروردین ۱۳۹۲) «...بر این هنرمندی در مجسم‌کردن زیبایی‌ها و زشتی‌ها و رنج‌ها و شادی‌ها آفرین گفتم... خدمت بزرگی است آنها را از ذهنها و خاطره‌ها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن... به چهار بانوی قهرمان این کتاب بویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام می‌فرستم.» (تقریظ بر کتاب من زنده‌ام، نویسنده: معصومه آباد، ۱۳۹۲/۷/۵) «هم روایت، روایت بسیار خوبی است، هم نگارش، نگارش بسیار ممتازی است. این خانم قبلا هم کتاب نورالدین را نوشته بودند، خیلی واقعاً ارزش دارد این قلمها... بنده خدا را شکر می‌کنم وقتی که برخورد می‌کنم به این پدیده‌های بسیار برجسته و شیوای انقلاب اسلامی... ماجرای غواص‌ها... در این کتاب خوب تشریح شده... یکی از بزرگترین هنرهای نویسنده‌ها _ یعنی کسانی که روایت می‌نویسند چه رمان‌نویس، چه داستان کوتاه، چه خاطره _ و یکی از مهمترین بخشهای کارشان این است که بتوانند لحظات حسّاس را ترسیم کنند...» (بیانات درباره کتاب لشکر خوبان، ۱۳۹۲/۷/۱۵) «کتاب را خواندم ... آفرین... خیلی خوب نوشته‌اید، خیلی خوب، خیلی خوب، کتاب، کتاب جالبی است، جذابی است، هم از لحاظ داستانی خیلی خوب تنظیم کرده‌اند.» (تقریظ بر کتاب دختر شینا، راوی: قدم‌خیر محمدی کنعان (همسر شهید ستار ابراهیمی هژیر)، نویسنده: بهناز ضرابی‌زاده، ۱۳۹۲/۹/۱۳) «روایتی شورانگیز از زندگی سراسر جهاد و اخلاصِ مردی که در عنفوان جوانی به مقام مردان الهی بزرگ نائل آمد، و هم در زمین و هم در ملأ اعلی به عزّت رسید .. هنیئاً له. راوی ... نیز صدق و صفا و اخلاص را در روایت معصومانه‌ی خود بروشنی نشان داده است. در این میان، قلم هنرمند و نگارش آکنده از ذوق و لطف نویسنده است که به این همه، جان داده است. آفرین بر هر دو بانو؛ راوی و نویسنده‌ی کتاب. این خانم ضرابی‌زاده انصافاً خیلی قشنگ می‌نویسند...» (تقریظ بر کتاب گلستان یازدهم، راوی: زهرا پناهی‌روا (همسر شهید چیت‌سازیان)، نویسنده: بهناز ضرابی‌زاده، ۱۳۹۵/۱۱/۱۴) «سرگذشت این نوجوان شجاع و باهوش و صبور در اردوگاه‌های اسارت، یکی از شگفتی‌های دفاع مقدّس است... این یک سند باارزش از دفاع مقدّس و انقلاب است؛ باید قدر دانسته شود. خوب است سست‌پیمان‌های مغلوب‌دنیاشده، نگاهی به امثال این نوشته‌ی صادقانه و معصومانه بیندازند، شاید رحمت خدا شامل آنان شود.» (تقریظ بر کتاب سرباز کوچک امام، فاطمه دوست‌کامی، ۱۳۹۶/۴/۱۲) «بانو فرنگیس دلاور با همان روحیه‌ی استوار و پُرقدرت و با زبان صادق و صمیمی یک روستایی و با عواطف و احساسات رقیق و لطیف یک زن با ما سخن گفته ... ما از روستاهای مرزی در دوران جنگ ... هرگز به این وضوح و تفصیلی که در این روایت صادقانه ‌آمده خبر نداشتیم... از نویسنده کتاب خانم فتاحی به‌خاطر قلم روان و شیوا و هنر مصاحبه‌گیری و خاطره‌نویسی باید بسیار تشکر کرد.» (تقریظ بر کتاب فرنگیس، راوی: فرنگیس حیدرپور، نویسنده: مهناز فتاحی، ۱۳۹۶/۱۱/۲۱) «بسیار شیرین و جذاب نوشته شده ... ظرافت‌های برخاسته از ذوق و قریحه‌ی لطیف که در سراسر کتاب گسترده است می‌تواند از نویسنده‌ی خوش‌قلم و چیره‌دست کتاب باشد و می‌تواند هم دُر‌افشانی‌های راوی باشد.» (تقریظ بر کتاب مربع‌های قرمز، راوی:حسین یکتا،نویسنده:زینب عرفانیان، ۱۳۹۷/۴/۲۶) «صفا، اخلاص، صِدق، ایثار، ترجیح رضای حضرت حق بر همه چیز، بر همه‌ی عشق‌ها و همه‌ی محبوبها.. اراده و عزم راسخ در راه خدا و عشق به اهل بیت علیهم السلام، نمایشگر بخشی از شخصیت ممتاز شهید عزیز مصطفی صدرزاده است. سلام خدا بر او، و بر همسر صبور و دیگر وابستگانش، نوشته‌ی  خانم تجار، شیرین و پخته و مبتکرانه است.» (تقریظ بر کتاب اسم تو مصطفاست، نویسنده: راضیه تجار، ۱۳۹۷/۹/۱۸) «با شوق و عطش این کتاب شگفتی‌ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم . همه چیز در این کتاب عالی است، روایت، عالی، راوی، عالی، نگارش، عالی، سلیقه‌ی تدوین و گردآوری، عالی، و... هیچ سرمایه‌ی معنوی برای کشور و ملت بالاتر از اینها نیست. سرمایه‌ی باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه‌ی مادرانه به آن نیاز داشت. از نویسنده جداً باید تشکر شود.» (تقریظ بر کتاب تنها گریه کن، زندگی اشرف‌السادات منتظری، نویسنده: اکرم اسلامی، ۱۰ اسفند ۱۳۹۹) «بسیار کاردرست و بجایی کرده‌اند. این کاش برای دیگر مادران شهیدان در قم ـ مانند مادر شهیدان زین‌الدین ـ و در سراسر کشور نیز زلال قریحه‌ی شاعران، آثاری بیافریند.» (تقریظ بر ترکیب‌بند نغمه مستشار نظامی درباره‌ی کتاب تنها گریه‌کن) «آنچه در این کتاب آمده بخش ناشناخته و ناگفته‌ای از ماجرای عظیم دفاع مقدس است. باید از بانوی پرکار و صبور و خوش سلیقه‌ای که این کار پرزحمت را به‌عهده گرفته و بخوبی از عهده‌ برآمده است ... عمیقاً تشکر شود.» (تقریظ بر کتاب حوض خون، فاطمه سادات میرعالی، مهرماه ۱۴۰۰) «عشقی آتشین، عزمی پولادین و ایمانی راستین چهره‌نگار زندگی این دو جوان که با نگارشی زیبا و رسا در این کتاب تصویر شده است. این نیز از همان روایات صادقانه است که شنیدن و خواندن آن امثال این حقیر را خجالت‌زده می‌کند و فاصله‌ی نجومی‌شان با این مجاهدان واقعی را آشکار می‌سازد.» (تقریظ بر کتاب پاییز آمد، راوی:فخرالسادات موسوی (همسر شهید احمد یوسفی)، نویسنده گلستان جعفریان، آذر ۱۴۰۱) «سلام خدا بر شهید عزیز... و بر همسر پرگذشت و صبور و فرزانه او خانم ام‌البنین ... نوشته‌‌ی صفحه‌ی مقابل بسیار زیبا و اثرگذار است.» (تقریظ بر کتاب خاتون و قوماندان، راوی: ام‌البنین حسینی همسر شهید علیرضا توسلی، نویسنده: مریم قربان‌زاده، دی ۱۴۰۱) «اینجا فطرتی پاک را، دلی روشن را، دستی خدمتگزار به ضعیفان را می‌بینیم که رشته‌ای از انوار خورشید حسینی آنها را در خط نورانی جهاد و شهادت به‌کار می‌اندازد و دارنده‌ی آنها را به اوج می‌رساند... او لایق این عروج بوده و دل باصفا و روح بامرام او ظرفیت آن را داشته است.» (تقریظ بر کتاب مجید بربری، نویسنده: کبری خدابخش دهقی، تیرماه ۱۴۰۲) «این شهید عزیز از سرآمدان شهدا است. زندگی پرهیزکارانه، رفتار فداکارانه و سرانجام غبطه‌انگیز شهادت دلاورانه و آگاهانه ... نگارش خوب نویسنده و اظهارات صریح و ساده‌ی راوی رنج‌کشیده، از امتیازات کتاب است.» (تقریظ بر کتاب آخرین فرصت، راوی: رفعت قافلان کوهی، همسر شهید علی کسایی، نویسنده: سمیرا اکبری، تیر ۱۴۰۲) «موضوع این رمان تازه و مبتکرانه است، نگارش آن هم شیرین و جذاب است. پرداختن به بخش‌های حاشیه‌ای ولی مهم و تأثیرگذار دفاع مقدس کار لازمی است که نویسنده این رمان شیوا از عهده‌ی آن برآمده است...» (تقریظ بر کتاب معبد زیرزمینی، نویسنده: معصومه میرابوطالبی، شهریور ۱۴۰۲) «این شرح حال نیز برای امثال من غبطه‌انگیز و حسرت‌زا است. نور این جوان و امثال او چشم امثال مرا خیره می‌کند و ما را متوجه تاریکی‌هایی که در آن گرفتاریم می‌سازد. آفرین به آن انگیزه‌ی نجات‌بخش که سید مصطفی‌ها را به چنین اوجی می‌رساند...» (تقریظ بر کتاب بیست سال و سه روز، نویسنده: سمانه خاکبازان، خرداد ۱۴۰۳) [بزودی منتشر می‌شود] تقریظ کتاب تب ناتمام، (راوی: شهلا منزوی،مادر جانباز شهید حسین دخانچی،نویسنده:زهرا حسینی مهرآبادی) [بزودی منتشر می‌شود] تقریظ کتاب خانوم‌ماه،راوی: خانم‌ناز علی‌نژاد، همسر شهید شیرعلی سلطانی، نویسنده: ساجده تقی‌زاده) *** دست دل را گرفته‌اند به مهر زینبی سیرت و خدیجه صفت اسوه‌ی صبر و عشق و ایثارند قهرمان بانوان ایرانی ومن الله التوفیق      علیرضا مختارپور قهرودی     پیوست: فهرست بخشی از پژوهشهای انجام شده درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نقش و تنوع فعالیت زنان در دفاع مقدس _ بیستون عشق (مشارکت اجتماعی زنان در کمک‌رسانی به جبهه‌ها در جنگ عراق ـ ایران، دکتر سمیه‌سادات شفیعی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۹۹ _مجموعه مقالات اولین سمینار زن و دفاع مقدس، ۱۳۷۴ _ مجموعه مقالات کنگره‌ی نقش زنان در دفاع و امنیت، پنج جلد، معاونت تبلیغات و انتشارات فرهنگی ولی‌فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹ _ زنان جنگ، به کوشش سید امیر معصومی، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران _ نقش پشتیبانی رزمی زنان در دفاع، زهرا رحمانیان، سازمان تحقیقات و مطالعات بسیج _ نقش زنان در دفاع مقدس، محمدعلی جودکی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی _ بررسی نقش زنان در دفاع مقدس براساس خاطره‌نوشت یکشنبه‌ی آخر، (مقاله)، ثمر میری، ۱۳۹۹ _ مطالعه مردم‌شناسی روایت‌های زنانه از دوران جنگ تحمیلی، (مقاله)، مینو سلیمی، فصلنامه‌ی علمی پژوهشی زن و فرهنگ،‌۱۳۹۷ _ طراحی الگوی سبک دینی زنان، پژوهشی مبتنی بر وصیت‌نامه شهدای زن در دفاع مقدس، فاطمه فلاح تفتی، فصلنامه‌ی فرهنگی ـ تربیتی زنان و خانواده، ۱۴۰۰ _ سنخ‌شناسی یاریگری‌ها در جنگ براساس روایت‌های زنان جنگ‌زده، محمدتقی کرمی قهی، فصلنامه علوم اجتماعی، ۱۳۹۲ _ نقش زنان در ۸ سال دفاع مقدس، لیلا شهبازی، دانشگاه پیام نور واحد تهران مرکز، ۱۳۹۱ 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=61798 #ديگران__يادداشت
    0 Kommentare 0 Geteilt 3KB Ansichten 0 Bewertungen
  • ایران بر پایه دانایی و ایمان ایستاده نه بر تقلید از غرب


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سالهای اخیر با اشاره به وضعیت کنونی جهان غرب، تمدّن مادّی و غربی را در مسیر زوال و فرسایش دانسته و تأکید کردند که نشانه‌های این انحطاط به‌تدریج آشکار می‌شود؛ موضوعی که حتی اندیشمندان غربی نیز آن را تصدیق کرده‌اند. ایشان این روند را یکی از عوامل امیدبخش برای آینده تمدّن اسلامی توصیف می‌کنند: «امروز دنیای غرب در بن‌بست فکری و بن‌بست تئوریک است؛ خیلی از مسائل دنیا برایشان غیر قابل توجیه است، غیر قابل فهم است؛ با آن نگاه لیبرال‌ ـ دموکراسی که اینها داشتند نمیسازد خیلی از این چیزهایی که امروز در دنیا هست. امّا برای ما نه، برای ما همه چیز قابل حل است. نقش انسان، نقش اراده‌ی انسان، نقش توکّل به خدا، نقش حرکت تاریخ، مسئله‌ی مهدویّت و آینده‌ی قطعی اسلام، یک چیزهایی است که برای ما روشن است، برای آنها [نه]؛ ندارند، فاقدند، دستشان خالی است.» ۱۴۰۱/۰۶/۱۲ 

     همایش «ما و غرب؛ در آراء و اندیشه‌ی حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای» آبانماه سال گذشته فعالیت خود را آغاز کرد و دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴ نشست پایانی آن با حضور اساتید، پژوهشگران و نخبگان علمی و سیاسی در مرکز همایش‌های بین‌المللی صدا و سیما برگزار شد.
    در این نشست دکتر موسی حقانی، عضو شورای علمی و دبیر همایش «ما و غرب؛ در آراء و اندیشه حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای»، در سخنانی ضمن مرور تجربه‌های تاریخی مواجهه ما با سلطه‌طلبی غرب، نسبت آن را با تغییراتی که امروز در نظام بین‌الملل در جریان است را بررسی کرد.
     رسانه KHAMENEI.IR در ادامه متن و فیلم این سخنان را منتشر میکند.



    [دریافت فیلم]
     بسم الله الرّحمن الرّحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطّیّبین الطّاهرین.

    عرض ادب و سلام دارم خدمت حضّار محترم و گرامی می‌دارم یاد امام راحل، شهدای انقلاب اسلامی، شهدای جریان مقاومت را و آرزوی توفیق دارم برای همه‌ی عزیزانی که در این جمع حضور دارند و در راستای مقابله‌ی با سلطه‌ی غرب در کشور در عرصه‌های مختلف فعّالیّت می‌کنند.

    ما امروز در یک مقطع بسیار حسّاس از تاریخ جهان قرار داریم که این همایش ما هم اتّفاقاً می‌خواهد این وضعیّت را بر اساس دیدگاه‌های رهبر معظّم انقلاب تبیین بکند، و آن پوست‌اندازی نظام بین‌الملل و واقع شدن جهان در یک پیچ تاریخی مهم است. اتّفاقاتی که در این دو سال اخیر و حتّی قبل از آن رخ داده و بعد از این هم رخ خواهد داد، عمدتاً در راستای همین پوست‌اندازی و تغییراتی است که در نظام بین‌الملل دارد صورت می‌گیرد. طوفان‌الاقصیٰ و جنگ دوازده‌روزه و اتّفاقاتی که الان بین روسیه و اوکراین در جریان است، اختلافاتی که بین آمریکا و چین وجود دارد، آن قدرت‌طلبی یا خوی استکباری مداخله‌جویی که از آمریکا و از رئیس‌جمهور نادانشان ما داریم می‌بینیم که حتّی هم‌پیمانان خودشان را هم تحقیر می‌کند، این‌ها همه بیانگر این اتّفاق مهمّی است که دارد رخ می‌دهد.

    البتّه این تجربه‌ای که ما الان در آن واقع شده‌ایم اوّلین تجربه‌مان نیست؛ حدّاقل در دوران معاصر، یعنی در ۲۲۰ سال اخیر، جهان دو بار این تجربه را از سر گذرانده. و اینکه رهبر معظّم انقلاب مدام تأکید می‌کنند ــ حتّی در این نشستی که در دوازدهم آبان خدمت ایشان برگزار شد ــ بر مطالعه‌ی تاریخ و جدّیّت در مطالعه‌ی تاریخ، برمی‌گردد به مرور همین تجربه‌ها و ضرورت مرور این تجربه‌هایی که ما پشت سر گذاشته‌ایم. در ۲۲۰ سال اخیر، ما با سلطه‌طلبی غرب در منطقه و علیه خودمان مواجه هستیم. خب ایران در ابتدای قرن نوزدهم یک کشور بزرگ بود و رقابت‌های استعماری هم به این منطقه کشیده شد و کشور ما هم متأسّفانه با ناآمادگی‌ای که داشت، در معرض این رقابت‌ها قرار گرفت و آسیب‌های جدّی دید. آن موقع هم انگلستان به عنوان یک قدرت ظهور کرده بود، با روسیه‌ی تزاری و با فرانسه در عصر ناپلئون درگیر بود و این درگیری‌ها به منطقه‌ی ما هم کشیده شد. متأسّفانه ضعفی که ما از بعد از سقوط صفویّه دچارش شده بودیم و انفعالی که در جامعه‌ی ما حاکم شده بود و نفوذ، باعث شد که ما در آن پیچ تاریخی نتوانیم از منافع کشور خودمان دفاع بکنیم. همه‌ی دوستان می‌دانند چه اتّفاقاتی در آن قرن برای ما رخ داد؛ آن قرن سیاهی که در پایانش چند میلیون ایرانی کشته شدند، در ابتدایش هم بخش‌هایی از سرزمین ما از کشورمان جدا شد؛ گرجستان، قفقاز، آسیای میانه و افغانستان بخش‌هایی بود که از ایران در این مقطع جدا شد، به جهت اینکه ما قوی و مستقل نبودیم.

    البتّه قاجار بیشتر از اینکه مستقل نباشد، مستأصل بود؛ استیصالش هم از این حیث بود که این‌ها، هم با حمله‌ی نظامی به کشور ما باعث شدند که ما توانمندی‌هایمان را از دست بدهیم و هم شبکه‌ی نفوذی که در کشور ایجاد کردند به کشور ما آسیب جدّی وارد کرد. در همین ماجرا، به ما جنگ تحمیل شد و باز به ما صلح تحمیل شد. جنگ تحمیلی‌ای که روس‌ها با تحریک انگلیسی‌ها علیه ما در دوران فتحعلی‌شاه راه انداختند، منجر به یک صلح تحمیلی شد که آن هم با فشار انگلستان رخ داد و منجر به عهدنامه‌ی گلستان شد، بعد ترکمانچای، بعد عهدنامه‌ی پاریس که ما در آن هرات و افغانستان را از دست دادیم؛ یعنی این چرخه‌ی جنگ تحمیلی، صلح تحمیلی و قراردادهای تحمیلی در دوران اوّل، ایران را به‌شدّت فرسوده کرد و نهایتاً قاجار مستأصل شد و انگلستان با یک کودتا یک رژیم وابسته را در ایران روی کار آورد. این پیچ دوّم تاریخی بود؛ باز غفلت و حاکم شدن یک رژیم استبدادی به مدّت ۵۷ سال که تمام داروندار ایرانی‌ها را مورد هجمه قرار داد، از سبک زندگی‌ای که ما داشتیم، از چادر بانوان ایرانی، تا مجالس عزای سیّدالشّهداء، تا اقتصاد ایران، تا سرزمین‌های ما. در این دوره هم که وابستگی و سلطه‌ی غرب بر کشور ما اِعمال شد، ما همچنان می‌بینیم که جدایی سرزمین و تسلّط بر منابع و غارت منابع وجود دارد.

    انقلاب اسلامی این چرخه را به هم زد، منتها ما با انقلاب اسلامی وارد پیچ سوّم تاریخی شدیم. تفاوت‌های جدّی‌ای هم خوشبختانه بین این دوره با آن دو دوره وجود دارد. درک این مطلب برای جامعه‌ی ما ضروری است که اوّلاً در آن دوره چه بر سر ما آمد و الان ما چه ویژگی‌هایی داریم، چه نقاط قوّتی داریم که می‌تواند به ما کمک بکند که باز آن اتّفاق برایمان نیفتد.

    دغدغه‌ای که رهبر معظّم انقلاب سال‌ها دارند و تأکید می‌کنند این است که ما می‌بایستی در این گذار از نظام قدیم به نظام جدیدی که دارد شکل می‌گیرد، جوری بااقتدار عمل بکنیم که بتوانیم جایگاه ایران را در نظام بین‌الملل حفظ بکنیم. این اتّفاق مهمی است که دارد رخ می‌دهد و جامعه‌ی ما باید در جریان این اتّفاق، توانمندی‌های ما و دشمنی‌های دشمن قرار بگیرد.

    برای اینکه ما بتوانیم این را تبیین بکنیم، راهکار اساسی‌ای که خود رهبر معظّم انقلاب مطرح کردند رجوع به علم تاریخ است؛ ایشان می‌فرمایند که علم تاریخ علم راهبردی است. ما می‌توانیم با مراجعه‌ی به تاریخ، به شگردهای دشمن، به روش‌های دشمن و به اهداف دشمن پی ببریم؛ حتّی می‌توانیم به ماهیّت دشمن هم پی ببریم که اساساً ماهیّت دشمنی‌اش با ما چیست و ذات این استکبار و این برتری‌طلبی به چه چیزی برمی‌گردد؛ می‌توانیم بفهمیم اتّفاقاتی که در غرب رخ داد و منجر به شکل‌گیری غرب جدید شد، حاصل چه تکاپوهایی بود؛ آیا فقط حاصل تکاپوهای علمی بود یا حاصل زیاده‌طلبی‌های استعماری و غارت و کشتاری که این‌ها در جهان راه انداختند؟

    این یک مسیری است که رهبر معظّم انقلاب برای ما روشن کرده‌اند و نقطه‌ی اتّکاء ما هم در این مسیر، هم حمایت‌های ایشان است، هم راهنمایی‌های ایشان است و اینکه رهبر معظّم انقلاب خودشان وارث یک عقلانیّتِ شیعیِ حدّاقل هزارساله‌اند؛ یعنی جریان مرجعیّت شیعه‌ای که در طیّ هزار سال این شجره‌ی طیّبه را حفظ کرده و باعث شد که ما امروز این میراث غنی را داشته باشیم. ویژگی بعدی این است که خود ایشان مطالعات تاریخی عمیق دارند ــ هم در زمینه‌ی تاریخ ایران، هم در زمینه‌ی تاریخ غرب و اروپا ــ که این هم مزیّتی است که دیدگاه‌های ایشان ایجاد کرده. و سوّم اینکه خود ایشان حدود شصت سال در متن مبارزه‌ی با غرب قرار دارند. ویژگی دیگری که رهبر معظّم انقلاب دارند ــ که علی‌رغم اینکه همه‌ی مراجع ما بر آن میراث تکیه دارند، هیچ کدام این ویژگی را نداشتند ــ این است که ایشان سی‌واندی سال رهبریِ یک انقلاب و یک نظام انقلابی و جریان مقاومت را با آن تجربه عهده‌دار هستند.

    در این همایش، بنای ما ان‌شاءالله این است که بر اساس دیدگاه‌های رهبر معظّم انقلاب این سه دوره را بررسی بکنیم برای اینکه موقعیّت امروز خودمان را بهتر درک بکنیم. غرب در ۲۲۰ سال اخیر با ایران مستقل و ایران مقتدر مشکل داشته، لذا مشکل فقط با جمهوری اسلامی نیست. اساساً اینکه در ابتدای قرن نوزدهم این هجمه به ما صورت گرفت، برای این بود که ایران قوی و مستقل شکل نگیرد و تضعیف ایران جزو برنامه‌های اصلی آن‌ها بوده و هست. انقلاب اسلامی این توطئه‌ی شوم استکبار جهانی را با چالش مواجه کرده و اینکه خصومت با ما بیشتر است، درگیری در این ۴۶ سال با ایران بیشتر است و الان حتّی تا همین جنگ اخیر هم رسید ــ غیر از جنگ تحمیلی و فتنه‌ی گروهک‌ها و مانند این‌ها ــ برمی‌گردد به اینکه این‌ها ایران مستقل را برنمی‌‌تابند.

    نکته‌ای که ما باید به جوانانمان متذکّر بشویم این است که نسل انقلابی و نسلی که در ایران انقلاب کرد، دغدغه‌اش استقلال بود، منتها استقلال نه‌فقط برای استقلال. ما می‌دانستیم که در طیّ آن صدوخرده‌ای سالی که از ابتدای دوره‌ی قاجار گذرانده بودیم، آن چیزی که مانع پیشرفت ایران شد استعمار و البتّه استبداد داخلی بود و استقلال را هم برای پیشرفت می‌خواستیم.

    دغدغه‌ی جوانِ امروز پیشرفت است، امّا باید این را بداند که این پیشرفت بدون استقلال محقّق نمی‌شود. متأسّفانه جریان غرب‌گرا در کشور ما سرابی از پیشرفت را دارد به جامعه‌ی ما و به جوانان ما نشان می‌دهد؛ یعنی پیشرفت بدون استقلال. برخی از این کشورهای منطقه را هم به رخ ما می‌کشند که ببینید مثلاً آن‌ها الان چه وضعیّتی دارند، ما چه وضعیّتی داریم! اوّلاً وضعیّت برخی از آن‌ها از ما بهتر نیست، دوّم اینکه آن‌ها در هیچ عرصه‌ای استقلال ندارند. اوج این را ما در شرم‌الشّیخ دیدیم؛ یعنی آن رفتار اهانت‌آمیزی که ترامپ با دنیا کرد. تنها کشوری که زیر بار نرفت، به برکت وجود رهبر معظّم انقلاب و این استقلال و روحیّه‌ای که انقلاب اسلامی به ما داده، ایران عزیز و ایران مستقل و مقتدر بود. شما دیدید چه سیرکی را آنجا اجرا کرد!

    من در عرض یکی دو دقیقه گزارشی هم از همایش خدمتتان عرض بکنم؛ فقط خواستم بگویم چرا ما این کار را شروع کردیم. همان‌طور که آقای دکتر اسحاقی اشاره کردند، ما از آبان‌ماه سال گذشته رسماً کار را شروع کردیم، امّا از پنج شش ماه قبل از آن عملاً کار شروع شده بود. فراخوان مقاله در چهاردهم آبان سال گذشته منتشر شد و ما خوشبختانه حدود ۵۵۵ چکیده دریافت کردیم که الان خود آن چکیده‌ها یک جلد کتاب شده. کلّ مقالاتی که دریافت کردیم ۴۶۵ مقاله بود و از آن مقالات ۳۸۵ مقاله پذیرش شد، پذیرش این‌ها هم توسّط شصت نفر از عزیزانی که داوری این مقالات را بر عهده داشتند صورت گرفت. من اینجا از همه‌ی آن عزیزان تشکّر می‌کنم؛ کار سنگینی بود و این بررسی‌ها در سیزده گروه انجام شد. مجموعه‌ی مقالاتمان خوشبختانه دوازده جلد شده که امروز ما رونمایی این آثار را هم داریم. به‌ضرورت، با برخی از کسانی که در حوزه‌ی تحوّلات تاریخ معاصر و انقلاب اسلامی حضور داشتند، پنجاه مصاحبه‌ی علمی صورت گرفت که این مصاحبه‌های علمی هم در قالب دو جلد کتاب منتشر شد.

    یک اتّفاق بسیار مبارکی هم که در این همایش رخ داد و تجربه‌ی خوبی بود، برگزاری پیش‌نشست‌هایی بود که تقریباً از شش هفت ماه پیش آغاز شد و هفته‌‌ی پیش تا شنبه‌ی همین هفته اوج این پیش‌نشست‌ها بود. ما فقط در یک هفته‌ی گذشته سیزده پیش‌همایش داشتیم و ۱۱۰ مقاله از مقالاتی که پذیرش شده بود ارائه شد. همین جا من عذر می‌خواهم از عزیزانی که فرصت نشد ما از محضرشان استفاده بکنیم تا مقالاتشان را ارائه بدهند. ان‌شاءالله در این دوازده جلدی که از مقالات دریافتی منتشر شده، ما از عزیزان استفاده می‌کنیم. به‌هر‌حال، پیش‌نشست‌ها یک تجربه‌ی مبارکی بود و ان‌شاءالله ادامه پیدا بکند. در نهایت، امروز ان‌شاءالله مجموعاً حدود بیست جلد کتاب رونمایی می‌شود. پنجاه مرکز علمی کشور هم خوشبختانه با ما همراهی و همکاری داشتند. پیش‌نشست‌های ما در تهران، گرگان، مشهد، تبریز، زاهدان، نجف‌آباد، دزفول، اهواز، کرمانشاه، شیراز، اصفهان، بانکوک، کراچی، استانبول و اسلام‌آباد برگزار شد و ما روز شنبه هم یک پیش‌نشست را در قم داشتیم. ان‌شاءالله این تجربه باعث بشود شناخت جامعه‌ی ایرانی نسبت به غرب در این مقطع حسّاس افزایش پیدا بکند. البتّه این گام اوّل بود.

    این نکته را هم من عرض بکنم که اوّلاً اینکه ما را غرب‌ستیز معرّفی می‌کنند یک اتّهام است. همان‌طور که جریان مقاومت را تروریست خطاب می‌کنند، به ما هم می‌گویند غرب‌ستیز! ما غرب‌ستیز نیستیم، بلکه غرب ایران‌ستیز است، غرب اسلام‌ستیز است. ما بر اساس عقلانیّت شیعی و دینی و هویّت تاریخی و چند هزار سال سابقه‌ی تاریخی و تمدّنی‌ای که داریم، زیر بار سلطه نمی‌رویم؛ ملّت ایران زیر بار سلطه نمی‌رود و ما داریم مقاومت می‌کنیم. اتّفاقاً ما مقاومت عاقلانه، هوشمندانه و مقتدرانه در مقابل غرب داریم و این ویژگی ما است. این‌طور نیست که رهبر معظّم انقلاب به وجوه دیگر غرب و تکاپوهای غربی‌ها توجّه نداشته باشند. بالاخره آن‌ها دستاوردهایی دارند و این دستاوردها امروز مورد استفاده‌ی ما است، مورد استفاده‌ی بشریّت است. دعوای ما الان بر سر این ماجراها نیست. البتّه ما با ماهیّت غرب مشکل داریم و ماهیّت غرب با ماهیّت تمدّن دینی و تمدّن اسلامی کاملاً در تباین و تضاد است، امّا این‌طور نیست که دستاوردهای آن‌ها را بخواهیم نادیده بگیریم؛ نه، ما با آن دستاوردها مشکلی نداریم. مشکل این است که آن‌ها از دستاوردهای علمی خودشان برای فشار به ما و برای اِعمال سلطه می‌خواهند استفاده بکنند، ما زیر بار این نمی‌رویم؛ وگرنه هر ظرفیّتی از جهت علمی وجود داشته باشد، ایران اسلامی و ایران مبتنی بر سابقه‌ی تمدّنیِ خودش از آن استفاده می‌کند.

    ان‌شاءالله ما با تشکیل این نشستی که امروز داریم، ارائه‌ی مقالات را آغاز می‌کنیم، بعدازظهر هم همین‌طور. امروز چهارده مقاله ارائه خواهد شد که امیدوارم مورد استفاده‌ی عزیزان قرار بگیرد. ان‌شاءالله با شروع‌نشست‌ها من در خدمت عزیزان هستم.

    والسّلام علیکم و رحمة‌الله


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=61743

    #ديگران__يادداشت
    📰 ایران بر پایه دانایی و ایمان ایستاده نه بر تقلید از غرب  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سالهای اخیر با اشاره به وضعیت کنونی جهان غرب، تمدّن مادّی و غربی را در مسیر زوال و فرسایش دانسته و تأکید کردند که نشانه‌های این انحطاط به‌تدریج آشکار می‌شود؛ موضوعی که حتی اندیشمندان غربی نیز آن را تصدیق کرده‌اند. ایشان این روند را یکی از عوامل امیدبخش برای آینده تمدّن اسلامی توصیف می‌کنند: «امروز دنیای غرب در بن‌بست فکری و بن‌بست تئوریک است؛ خیلی از مسائل دنیا برایشان غیر قابل توجیه است، غیر قابل فهم است؛ با آن نگاه لیبرال‌ ـ دموکراسی که اینها داشتند نمیسازد خیلی از این چیزهایی که امروز در دنیا هست. امّا برای ما نه، برای ما همه چیز قابل حل است. نقش انسان، نقش اراده‌ی انسان، نقش توکّل به خدا، نقش حرکت تاریخ، مسئله‌ی مهدویّت و آینده‌ی قطعی اسلام، یک چیزهایی است که برای ما روشن است، برای آنها [نه]؛ ندارند، فاقدند، دستشان خالی است.» ۱۴۰۱/۰۶/۱۲   همایش «ما و غرب؛ در آراء و اندیشه‌ی حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای» آبانماه سال گذشته فعالیت خود را آغاز کرد و دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴ نشست پایانی آن با حضور اساتید، پژوهشگران و نخبگان علمی و سیاسی در مرکز همایش‌های بین‌المللی صدا و سیما برگزار شد. در این نشست دکتر موسی حقانی، عضو شورای علمی و دبیر همایش «ما و غرب؛ در آراء و اندیشه حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای»، در سخنانی ضمن مرور تجربه‌های تاریخی مواجهه ما با سلطه‌طلبی غرب، نسبت آن را با تغییراتی که امروز در نظام بین‌الملل در جریان است را بررسی کرد.  رسانه KHAMENEI.IR در ادامه متن و فیلم این سخنان را منتشر میکند. [دریافت فیلم]  بسم الله الرّحمن الرّحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطّیّبین الطّاهرین. عرض ادب و سلام دارم خدمت حضّار محترم و گرامی می‌دارم یاد امام راحل، شهدای انقلاب اسلامی، شهدای جریان مقاومت را و آرزوی توفیق دارم برای همه‌ی عزیزانی که در این جمع حضور دارند و در راستای مقابله‌ی با سلطه‌ی غرب در کشور در عرصه‌های مختلف فعّالیّت می‌کنند. ما امروز در یک مقطع بسیار حسّاس از تاریخ جهان قرار داریم که این همایش ما هم اتّفاقاً می‌خواهد این وضعیّت را بر اساس دیدگاه‌های رهبر معظّم انقلاب تبیین بکند، و آن پوست‌اندازی نظام بین‌الملل و واقع شدن جهان در یک پیچ تاریخی مهم است. اتّفاقاتی که در این دو سال اخیر و حتّی قبل از آن رخ داده و بعد از این هم رخ خواهد داد، عمدتاً در راستای همین پوست‌اندازی و تغییراتی است که در نظام بین‌الملل دارد صورت می‌گیرد. طوفان‌الاقصیٰ و جنگ دوازده‌روزه و اتّفاقاتی که الان بین روسیه و اوکراین در جریان است، اختلافاتی که بین آمریکا و چین وجود دارد، آن قدرت‌طلبی یا خوی استکباری مداخله‌جویی که از آمریکا و از رئیس‌جمهور نادانشان ما داریم می‌بینیم که حتّی هم‌پیمانان خودشان را هم تحقیر می‌کند، این‌ها همه بیانگر این اتّفاق مهمّی است که دارد رخ می‌دهد. البتّه این تجربه‌ای که ما الان در آن واقع شده‌ایم اوّلین تجربه‌مان نیست؛ حدّاقل در دوران معاصر، یعنی در ۲۲۰ سال اخیر، جهان دو بار این تجربه را از سر گذرانده. و اینکه رهبر معظّم انقلاب مدام تأکید می‌کنند ــ حتّی در این نشستی که در دوازدهم آبان خدمت ایشان برگزار شد ــ بر مطالعه‌ی تاریخ و جدّیّت در مطالعه‌ی تاریخ، برمی‌گردد به مرور همین تجربه‌ها و ضرورت مرور این تجربه‌هایی که ما پشت سر گذاشته‌ایم. در ۲۲۰ سال اخیر، ما با سلطه‌طلبی غرب در منطقه و علیه خودمان مواجه هستیم. خب ایران در ابتدای قرن نوزدهم یک کشور بزرگ بود و رقابت‌های استعماری هم به این منطقه کشیده شد و کشور ما هم متأسّفانه با ناآمادگی‌ای که داشت، در معرض این رقابت‌ها قرار گرفت و آسیب‌های جدّی دید. آن موقع هم انگلستان به عنوان یک قدرت ظهور کرده بود، با روسیه‌ی تزاری و با فرانسه در عصر ناپلئون درگیر بود و این درگیری‌ها به منطقه‌ی ما هم کشیده شد. متأسّفانه ضعفی که ما از بعد از سقوط صفویّه دچارش شده بودیم و انفعالی که در جامعه‌ی ما حاکم شده بود و نفوذ، باعث شد که ما در آن پیچ تاریخی نتوانیم از منافع کشور خودمان دفاع بکنیم. همه‌ی دوستان می‌دانند چه اتّفاقاتی در آن قرن برای ما رخ داد؛ آن قرن سیاهی که در پایانش چند میلیون ایرانی کشته شدند، در ابتدایش هم بخش‌هایی از سرزمین ما از کشورمان جدا شد؛ گرجستان، قفقاز، آسیای میانه و افغانستان بخش‌هایی بود که از ایران در این مقطع جدا شد، به جهت اینکه ما قوی و مستقل نبودیم. البتّه قاجار بیشتر از اینکه مستقل نباشد، مستأصل بود؛ استیصالش هم از این حیث بود که این‌ها، هم با حمله‌ی نظامی به کشور ما باعث شدند که ما توانمندی‌هایمان را از دست بدهیم و هم شبکه‌ی نفوذی که در کشور ایجاد کردند به کشور ما آسیب جدّی وارد کرد. در همین ماجرا، به ما جنگ تحمیل شد و باز به ما صلح تحمیل شد. جنگ تحمیلی‌ای که روس‌ها با تحریک انگلیسی‌ها علیه ما در دوران فتحعلی‌شاه راه انداختند، منجر به یک صلح تحمیلی شد که آن هم با فشار انگلستان رخ داد و منجر به عهدنامه‌ی گلستان شد، بعد ترکمانچای، بعد عهدنامه‌ی پاریس که ما در آن هرات و افغانستان را از دست دادیم؛ یعنی این چرخه‌ی جنگ تحمیلی، صلح تحمیلی و قراردادهای تحمیلی در دوران اوّل، ایران را به‌شدّت فرسوده کرد و نهایتاً قاجار مستأصل شد و انگلستان با یک کودتا یک رژیم وابسته را در ایران روی کار آورد. این پیچ دوّم تاریخی بود؛ باز غفلت و حاکم شدن یک رژیم استبدادی به مدّت ۵۷ سال که تمام داروندار ایرانی‌ها را مورد هجمه قرار داد، از سبک زندگی‌ای که ما داشتیم، از چادر بانوان ایرانی، تا مجالس عزای سیّدالشّهداء، تا اقتصاد ایران، تا سرزمین‌های ما. در این دوره هم که وابستگی و سلطه‌ی غرب بر کشور ما اِعمال شد، ما همچنان می‌بینیم که جدایی سرزمین و تسلّط بر منابع و غارت منابع وجود دارد. انقلاب اسلامی این چرخه را به هم زد، منتها ما با انقلاب اسلامی وارد پیچ سوّم تاریخی شدیم. تفاوت‌های جدّی‌ای هم خوشبختانه بین این دوره با آن دو دوره وجود دارد. درک این مطلب برای جامعه‌ی ما ضروری است که اوّلاً در آن دوره چه بر سر ما آمد و الان ما چه ویژگی‌هایی داریم، چه نقاط قوّتی داریم که می‌تواند به ما کمک بکند که باز آن اتّفاق برایمان نیفتد. دغدغه‌ای که رهبر معظّم انقلاب سال‌ها دارند و تأکید می‌کنند این است که ما می‌بایستی در این گذار از نظام قدیم به نظام جدیدی که دارد شکل می‌گیرد، جوری بااقتدار عمل بکنیم که بتوانیم جایگاه ایران را در نظام بین‌الملل حفظ بکنیم. این اتّفاق مهمی است که دارد رخ می‌دهد و جامعه‌ی ما باید در جریان این اتّفاق، توانمندی‌های ما و دشمنی‌های دشمن قرار بگیرد. برای اینکه ما بتوانیم این را تبیین بکنیم، راهکار اساسی‌ای که خود رهبر معظّم انقلاب مطرح کردند رجوع به علم تاریخ است؛ ایشان می‌فرمایند که علم تاریخ علم راهبردی است. ما می‌توانیم با مراجعه‌ی به تاریخ، به شگردهای دشمن، به روش‌های دشمن و به اهداف دشمن پی ببریم؛ حتّی می‌توانیم به ماهیّت دشمن هم پی ببریم که اساساً ماهیّت دشمنی‌اش با ما چیست و ذات این استکبار و این برتری‌طلبی به چه چیزی برمی‌گردد؛ می‌توانیم بفهمیم اتّفاقاتی که در غرب رخ داد و منجر به شکل‌گیری غرب جدید شد، حاصل چه تکاپوهایی بود؛ آیا فقط حاصل تکاپوهای علمی بود یا حاصل زیاده‌طلبی‌های استعماری و غارت و کشتاری که این‌ها در جهان راه انداختند؟ این یک مسیری است که رهبر معظّم انقلاب برای ما روشن کرده‌اند و نقطه‌ی اتّکاء ما هم در این مسیر، هم حمایت‌های ایشان است، هم راهنمایی‌های ایشان است و اینکه رهبر معظّم انقلاب خودشان وارث یک عقلانیّتِ شیعیِ حدّاقل هزارساله‌اند؛ یعنی جریان مرجعیّت شیعه‌ای که در طیّ هزار سال این شجره‌ی طیّبه را حفظ کرده و باعث شد که ما امروز این میراث غنی را داشته باشیم. ویژگی بعدی این است که خود ایشان مطالعات تاریخی عمیق دارند ــ هم در زمینه‌ی تاریخ ایران، هم در زمینه‌ی تاریخ غرب و اروپا ــ که این هم مزیّتی است که دیدگاه‌های ایشان ایجاد کرده. و سوّم اینکه خود ایشان حدود شصت سال در متن مبارزه‌ی با غرب قرار دارند. ویژگی دیگری که رهبر معظّم انقلاب دارند ــ که علی‌رغم اینکه همه‌ی مراجع ما بر آن میراث تکیه دارند، هیچ کدام این ویژگی را نداشتند ــ این است که ایشان سی‌واندی سال رهبریِ یک انقلاب و یک نظام انقلابی و جریان مقاومت را با آن تجربه عهده‌دار هستند. در این همایش، بنای ما ان‌شاءالله این است که بر اساس دیدگاه‌های رهبر معظّم انقلاب این سه دوره را بررسی بکنیم برای اینکه موقعیّت امروز خودمان را بهتر درک بکنیم. غرب در ۲۲۰ سال اخیر با ایران مستقل و ایران مقتدر مشکل داشته، لذا مشکل فقط با جمهوری اسلامی نیست. اساساً اینکه در ابتدای قرن نوزدهم این هجمه به ما صورت گرفت، برای این بود که ایران قوی و مستقل شکل نگیرد و تضعیف ایران جزو برنامه‌های اصلی آن‌ها بوده و هست. انقلاب اسلامی این توطئه‌ی شوم استکبار جهانی را با چالش مواجه کرده و اینکه خصومت با ما بیشتر است، درگیری در این ۴۶ سال با ایران بیشتر است و الان حتّی تا همین جنگ اخیر هم رسید ــ غیر از جنگ تحمیلی و فتنه‌ی گروهک‌ها و مانند این‌ها ــ برمی‌گردد به اینکه این‌ها ایران مستقل را برنمی‌‌تابند. نکته‌ای که ما باید به جوانانمان متذکّر بشویم این است که نسل انقلابی و نسلی که در ایران انقلاب کرد، دغدغه‌اش استقلال بود، منتها استقلال نه‌فقط برای استقلال. ما می‌دانستیم که در طیّ آن صدوخرده‌ای سالی که از ابتدای دوره‌ی قاجار گذرانده بودیم، آن چیزی که مانع پیشرفت ایران شد استعمار و البتّه استبداد داخلی بود و استقلال را هم برای پیشرفت می‌خواستیم. دغدغه‌ی جوانِ امروز پیشرفت است، امّا باید این را بداند که این پیشرفت بدون استقلال محقّق نمی‌شود. متأسّفانه جریان غرب‌گرا در کشور ما سرابی از پیشرفت را دارد به جامعه‌ی ما و به جوانان ما نشان می‌دهد؛ یعنی پیشرفت بدون استقلال. برخی از این کشورهای منطقه را هم به رخ ما می‌کشند که ببینید مثلاً آن‌ها الان چه وضعیّتی دارند، ما چه وضعیّتی داریم! اوّلاً وضعیّت برخی از آن‌ها از ما بهتر نیست، دوّم اینکه آن‌ها در هیچ عرصه‌ای استقلال ندارند. اوج این را ما در شرم‌الشّیخ دیدیم؛ یعنی آن رفتار اهانت‌آمیزی که ترامپ با دنیا کرد. تنها کشوری که زیر بار نرفت، به برکت وجود رهبر معظّم انقلاب و این استقلال و روحیّه‌ای که انقلاب اسلامی به ما داده، ایران عزیز و ایران مستقل و مقتدر بود. شما دیدید چه سیرکی را آنجا اجرا کرد! من در عرض یکی دو دقیقه گزارشی هم از همایش خدمتتان عرض بکنم؛ فقط خواستم بگویم چرا ما این کار را شروع کردیم. همان‌طور که آقای دکتر اسحاقی اشاره کردند، ما از آبان‌ماه سال گذشته رسماً کار را شروع کردیم، امّا از پنج شش ماه قبل از آن عملاً کار شروع شده بود. فراخوان مقاله در چهاردهم آبان سال گذشته منتشر شد و ما خوشبختانه حدود ۵۵۵ چکیده دریافت کردیم که الان خود آن چکیده‌ها یک جلد کتاب شده. کلّ مقالاتی که دریافت کردیم ۴۶۵ مقاله بود و از آن مقالات ۳۸۵ مقاله پذیرش شد، پذیرش این‌ها هم توسّط شصت نفر از عزیزانی که داوری این مقالات را بر عهده داشتند صورت گرفت. من اینجا از همه‌ی آن عزیزان تشکّر می‌کنم؛ کار سنگینی بود و این بررسی‌ها در سیزده گروه انجام شد. مجموعه‌ی مقالاتمان خوشبختانه دوازده جلد شده که امروز ما رونمایی این آثار را هم داریم. به‌ضرورت، با برخی از کسانی که در حوزه‌ی تحوّلات تاریخ معاصر و انقلاب اسلامی حضور داشتند، پنجاه مصاحبه‌ی علمی صورت گرفت که این مصاحبه‌های علمی هم در قالب دو جلد کتاب منتشر شد. یک اتّفاق بسیار مبارکی هم که در این همایش رخ داد و تجربه‌ی خوبی بود، برگزاری پیش‌نشست‌هایی بود که تقریباً از شش هفت ماه پیش آغاز شد و هفته‌‌ی پیش تا شنبه‌ی همین هفته اوج این پیش‌نشست‌ها بود. ما فقط در یک هفته‌ی گذشته سیزده پیش‌همایش داشتیم و ۱۱۰ مقاله از مقالاتی که پذیرش شده بود ارائه شد. همین جا من عذر می‌خواهم از عزیزانی که فرصت نشد ما از محضرشان استفاده بکنیم تا مقالاتشان را ارائه بدهند. ان‌شاءالله در این دوازده جلدی که از مقالات دریافتی منتشر شده، ما از عزیزان استفاده می‌کنیم. به‌هر‌حال، پیش‌نشست‌ها یک تجربه‌ی مبارکی بود و ان‌شاءالله ادامه پیدا بکند. در نهایت، امروز ان‌شاءالله مجموعاً حدود بیست جلد کتاب رونمایی می‌شود. پنجاه مرکز علمی کشور هم خوشبختانه با ما همراهی و همکاری داشتند. پیش‌نشست‌های ما در تهران، گرگان، مشهد، تبریز، زاهدان، نجف‌آباد، دزفول، اهواز، کرمانشاه، شیراز، اصفهان، بانکوک، کراچی، استانبول و اسلام‌آباد برگزار شد و ما روز شنبه هم یک پیش‌نشست را در قم داشتیم. ان‌شاءالله این تجربه باعث بشود شناخت جامعه‌ی ایرانی نسبت به غرب در این مقطع حسّاس افزایش پیدا بکند. البتّه این گام اوّل بود. این نکته را هم من عرض بکنم که اوّلاً اینکه ما را غرب‌ستیز معرّفی می‌کنند یک اتّهام است. همان‌طور که جریان مقاومت را تروریست خطاب می‌کنند، به ما هم می‌گویند غرب‌ستیز! ما غرب‌ستیز نیستیم، بلکه غرب ایران‌ستیز است، غرب اسلام‌ستیز است. ما بر اساس عقلانیّت شیعی و دینی و هویّت تاریخی و چند هزار سال سابقه‌ی تاریخی و تمدّنی‌ای که داریم، زیر بار سلطه نمی‌رویم؛ ملّت ایران زیر بار سلطه نمی‌رود و ما داریم مقاومت می‌کنیم. اتّفاقاً ما مقاومت عاقلانه، هوشمندانه و مقتدرانه در مقابل غرب داریم و این ویژگی ما است. این‌طور نیست که رهبر معظّم انقلاب به وجوه دیگر غرب و تکاپوهای غربی‌ها توجّه نداشته باشند. بالاخره آن‌ها دستاوردهایی دارند و این دستاوردها امروز مورد استفاده‌ی ما است، مورد استفاده‌ی بشریّت است. دعوای ما الان بر سر این ماجراها نیست. البتّه ما با ماهیّت غرب مشکل داریم و ماهیّت غرب با ماهیّت تمدّن دینی و تمدّن اسلامی کاملاً در تباین و تضاد است، امّا این‌طور نیست که دستاوردهای آن‌ها را بخواهیم نادیده بگیریم؛ نه، ما با آن دستاوردها مشکلی نداریم. مشکل این است که آن‌ها از دستاوردهای علمی خودشان برای فشار به ما و برای اِعمال سلطه می‌خواهند استفاده بکنند، ما زیر بار این نمی‌رویم؛ وگرنه هر ظرفیّتی از جهت علمی وجود داشته باشد، ایران اسلامی و ایران مبتنی بر سابقه‌ی تمدّنیِ خودش از آن استفاده می‌کند. ان‌شاءالله ما با تشکیل این نشستی که امروز داریم، ارائه‌ی مقالات را آغاز می‌کنیم، بعدازظهر هم همین‌طور. امروز چهارده مقاله ارائه خواهد شد که امیدوارم مورد استفاده‌ی عزیزان قرار بگیرد. ان‌شاءالله با شروع‌نشست‌ها من در خدمت عزیزان هستم. والسّلام علیکم و رحمة‌الله 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=61743 #ديگران__يادداشت
    0 Kommentare 0 Geteilt 1KB Ansichten 0 Bewertungen
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com