• وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند


     خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.

     بهشت، دونفر!

    حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است.

    موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.»

    آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟»
    جانباز: خیرالله نصری
    راوی: زهرا رشیدی

     بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها

    موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است.

    نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.»

    روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".»

    انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد.
    جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی

    سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد.

    همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است.

    آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله.
    جانباز: آقای عدنان مهرعلی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     من هنوز هم یک سربازم

    این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.»

    حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است.

    بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود.
    جانباز: احمد پوررحیمی
    نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی

     دفاع همچنان ادامه دارد

    حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند.

    دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد!

    این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است!
    جانباز: مختار عوض‌خواه
    نویسنده: فائزه طاووسی

     وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند

    طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند.

    با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.»

    حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند.
    جانباز: حبیب‌الله طاهری
    نویسنده: زهرا رشیدی

     خانه خورشیدی‌ها

    ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم.

    زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار!

    کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم.
    جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     سینه مالامال درد است

    پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.»

    چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.»

    چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     جایگزینی برای ایستادن

    توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم.

    همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است.

    با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند.
    جانباز: رضا یزدان‌پناه
    راوی: سیده‌فاطمه موسوی

     هم‌نفس

    به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟»

    از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»

    آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد.

    در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت.
    جانباز: سیدکمال لوح موسوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     باز هم من را به یاد خواهد آورد

    اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.
     
    می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد.

    میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش.

    از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق.

    دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.»

    راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟
    بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام
    فاطمه ذجاجی

     سختی‌هایی که هم هست و هم نیست!

    دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌.

    اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده.

    از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!»
    جانباز: مریم وکیلی
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام

    آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم.

    زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد.

    در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید.

    می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!»

    مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

     تخت روان بر شانه‌های زنانه

    موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند.

    گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست.

    با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.»
    جانباز: صادق احمدزاده
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     جیره‌ناخور نظام

    متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.»

    خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند.

    نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.»

    وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.»
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     تنها خواسته‌اش

    آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش.

    نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند.

    انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.»

    صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.»

    انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام.
    جانباز: مجید محمدی میشنی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     یک تیر و دو مجروح

    وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید.

    هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...»

    نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.»

    شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

     گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...

    وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین.

    منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند.

    همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:
     حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.
     حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟
     جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      ز کودکی خادم این دیار محترمم

    وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است.

    پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌!

    پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      اسلحه‌ پدری

    آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.»

    واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه.

    اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.»

    دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد.
    جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

      حسین، علمدار عباس

    کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.»

    حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.»

    خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد.

    زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان.
    نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی


     بابای من اشک اسرائیل را درآورد!

    هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا.
    چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید.
    انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است.

    «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»  

    جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد.

    وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت:
    «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!»

    بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا.

    گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت.
    جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی
    نویسنده:حانیه اخلاقی


      دست از تنِ عباس چیکیده‌ست

    دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند.

    برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است.

    دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... .

    رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... .

    نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... .

    چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن.
    جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری
    نویسنده: حانیه اخلاقی

      ارزشش را داشت

    این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر!

    موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد.

    عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت!
    جانباز: حسین نامداری
    نویسنده: فائزه طاووسی

     پدر؛ قهرمان وطن!

    آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد!

    صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن.
    جانباز: مصطفی رام مهربانی
    نویسنده: فائزه طاووسی

     داداش‌بزرگه

    محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده.

    پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی


     بین‌الشهیدین

    همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود.

    می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.»

    پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود.

    زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     در پای امن سهند

    زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.»

    همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.»

    سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     آن‌ها که رنج را زیسته‌اند

    و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟»
    گروهی برمی‌خیزند.
    خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.»
    فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟»
    خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.»
    این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم».

    حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند.

    به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد.
    جانباز: علی امینی
    نویسنده: سیده فاطمه موسوی

     سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم

    خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند.

    به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.

    مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.

    استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.

    پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد.

    گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»
     

    خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»

    قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟»

    چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»
    جانباز: سیدمحمدرضا رضوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     جانباز چپ دست

    آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود.

    آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو.

    خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.»

    همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت.
    جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     ردّ پای دست‌های زنانه

    با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است.

    رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد.

    با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.»

    از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام.
    جانباز: سیدجمال هاشمی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     خانه نورانی

    در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.»

    خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     مشتاق دیدار

    وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است.

    آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته.

    خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473

    #ديگران__گزارش
    📰 وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند  خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.  بهشت، دونفر! حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است. موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.» آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟» جانباز: خیرالله نصری راوی: زهرا رشیدی  بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی نویسنده: زهرا عطارزاده  جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد. همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است. آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله. جانباز: آقای عدنان مهرعلی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  من هنوز هم یک سربازم این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.» حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است. بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود. جانباز: احمد پوررحیمی نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی  دفاع همچنان ادامه دارد حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند. دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد! این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است! جانباز: مختار عوض‌خواه نویسنده: فائزه طاووسی  وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند. با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.» حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند. جانباز: حبیب‌الله طاهری نویسنده: زهرا رشیدی  خانه خورشیدی‌ها ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم. زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار! کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم. جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  سینه مالامال درد است پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.» چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.» چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  جایگزینی برای ایستادن توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم. همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است. با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند. جانباز: رضا یزدان‌پناه راوی: سیده‌فاطمه موسوی  هم‌نفس به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟» از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.» آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد. در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت. جانباز: سیدکمال لوح موسوی نویسنده: سمیرا چوبداری  باز هم من را به یاد خواهد آورد اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.   می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد. میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش. از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق. دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.» راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟ بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام فاطمه ذجاجی  سختی‌هایی که هم هست و هم نیست! دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌. اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده. از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!» جانباز: مریم وکیلی نویسنده: راضیه ابراهیمی  سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم. زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد. در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید. می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!» مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد. نویسنده: صدیقه ارزبین  تخت روان بر شانه‌های زنانه موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند. گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست. با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.» جانباز: صادق احمدزاده نویسنده: راضیه ابراهیمی  جیره‌ناخور نظام متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.» خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند. نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.» وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.» نویسنده: مریم شید پیله‌ور  تنها خواسته‌اش آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش. نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند. انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.» صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.» انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام. جانباز: مجید محمدی میشنی نویسنده: زهرا عطارزاده  یک تیر و دو مجروح وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید. هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...» نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.» شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود. نویسنده: آزاده رباط‌جزی  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین. منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند. همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:  حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.  حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟  جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   ز کودکی خادم این دیار محترمم وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است. پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌! پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   اسلحه‌ پدری آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.» واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه. اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.» دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد. جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری   حسین، علمدار عباس کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.» حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.» خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد. زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان. نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی  بابای من اشک اسرائیل را درآورد! هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا. چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید. انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است. «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»   جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد. وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت: «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!» بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا. گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت. جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی نویسنده:حانیه اخلاقی   دست از تنِ عباس چیکیده‌ست دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند. برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است. دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... . رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... . نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... . چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن. جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری نویسنده: حانیه اخلاقی   ارزشش را داشت این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر! موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد. عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت! جانباز: حسین نامداری نویسنده: فائزه طاووسی  پدر؛ قهرمان وطن! آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد! صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن. جانباز: مصطفی رام مهربانی نویسنده: فائزه طاووسی  داداش‌بزرگه محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده. پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  بین‌الشهیدین همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود. می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.» پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود. زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  در پای امن سهند زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.» همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.» سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  آن‌ها که رنج را زیسته‌اند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟» گروهی برمی‌خیزند. خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.» فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟» خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.» این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم». حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند. به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد. جانباز: علی امینی نویسنده: سیده فاطمه موسوی  سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند. به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند. مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی. استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم. پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد. گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»   خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.» قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟» چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.» جانباز: سیدمحمدرضا رضوی نویسنده: سمیرا چوبداری  جانباز چپ دست آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود. آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو. خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.» همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت. جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده نویسنده: سمیرا چوبداری  ردّ پای دست‌های زنانه با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است. رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد. با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.» از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام. جانباز: سیدجمال هاشمی نویسنده: زهرا عطارزاده  خانه نورانی در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.» خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  مشتاق دیدار وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است. آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته. خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد. نویسنده: صدیقه ارزبین 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 1K Views 0 Anteprima
  • انسجام ملت و دولت؛ نیاز امروز


     «بگذارید اینها [مسئولان] کارشان را بکنند.» این توصیه‌ی مؤکّد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بیانات چند روز اخیر، به مردم و نخبگان جامعه است. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این بیانات فرمودند: «من از اینکه به رؤسای کشور، به رئیس‌جمهور و دیگران در یک ‌چنین شرایط مهمّ بین‌المللی و داخلی اهانت بشود، بشدّت پرهیز میکنم و نمیگذارم و منع میکنم، نهی میکنم... توصیه‌ی مؤکّد من نسبت به شخص رئیس‌جمهور و مسئولین قوا، رؤسای دیگر قوا و رؤسای فعّال کشور است. بگذارید اینها کارشان را بکنند، تلاششان را بکنند و خدمت بزرگی را که بر عهده دارند انجام بدهند.» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷) این توصیه مهم در تمام دولتها وجود داشته است و سیره همیشگی معظم‌له حمایت از مسئولان بوده است. رهبرانقلاب بارها فرموده‌اند: «دأب بنده این است که همیشه از همه‌ی دولتها که بر سر کار هستند حمایت میکنم؛ امروز هم همین‌جور است، بعد از این هم ان‌شاءالله تا زنده هستیم همین‌جور خواهد بود.» (۱۳۹۶/۳/۲۲)

     انسجام ملّی، نقطه محوری شرایط کشور
    نکته مهم اینجاست که در دوران کنونی، شرایط مهم بین‌المللی و داخلی اقتضا میکند حمایت از دولت و کمک به مسئولان، ضرورت بیشتری داشته باشد. حال سؤال این است که کشور، امروز با چه شرایطی مواجه است؟ واقعیت این است که شرایط کنونی جامعه، همه بر محور «انسجام ملّی» رقم می‌خورد. اما انسجام ملّی به این معناست که «دولتها در نظام اسلامی باید مورد حمایت مردم قرار بگیرند؛ حتّی از سوی آن کسانی که به این شخص خاص در دولت رأی ندادند هم باید مورد پشتیبانی و حمایت قرار بگیرند. این حرفِ حقیقی و لبّ معنای انسجام اجتماعی و ملّی در کشور اسلامی ما است.» (۱۳۹۴/۰۱/۰۱)

    همین اتحاد ملت و دولت، عامل پیروزی ما بر دشمن بود. هدف دشمن در این جنگ، به میدان آوردن مردم علیه نظام بود؛ اما «خداوند نقشه‌ی آنها را باطل کرد، این نقشه را خدای متعال باطل کرد؛ مردم را به پشتیبانی دولت، به پشتیبانی نظام وارد میدان کرد. مردم وارد میدان شدند امّا درست در نقطه‌ی مقابل آن جهتی که دشمن محاسبه کرده بود و نقشه کشیده بود.» (۱۴۰۴/۰۴/۲۵) اتحاد و انسجام ملّی و میان ملت و دولت چنان اهمیتی دارد که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پس از دوران جنگ دوازده‌روزه، هفت تکلیف راهبردی را بر عهده مردم و مسئولان گذاشتند. اولین آنها این بود که «حفظ اتحاد ملّی وظیفه‌ی یکایک ما است.» (۱۴۰۴/۰۵/۰۳)

     ضرورت کمک به دولت در شرایط کنونی
    دقت در بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نشان می‌دهد ایشان بعد از جنگ دوازده‌روزه، از دولت و رؤسای دیگر قوا و مسئولان نظام بیشتر حمایت کرده‌اند. شرایط بین‌المللی حاکم بر جبهه مقاومت مانند غزه و لبنان، وحشیگری و غارتگری آمریکا نسبت به دولتهای جهان از طرفی، و شرایط داخلی مانند مشکلات اقتصادی، جنگ دوازده‌روزه، اغتشاشات تروریستی و جنگ تبلیغاتی دشمن، از طرفی دیگر اقتضا می‌کند انسجام و همبستگی ملّی، روز به روز قوی‌تر شود. به طور کلی باید توجه داشت «علائم زیادی وجود دارد که نظم کنونی جهان دارد تغییر پیدا میکند و نظم جدیدی بر جهان حاکم خواهد شد.» (۱۴۰۱/۰۸/۱۱) اینجا سؤال مهمی پیش می‌آید که «نقش ما ایرانی‌ها، جایگاه ما ایرانی‌ها در این نظم جدید چیست؟» (۱۴۰۱/۰۸/۱۱) اولین وظیفه‌ای که «شرایط کشور و اهدافی که ما برای خودمان ترسیم کرده‌ایم در جمهوری اسلامی، اقتضا میکند که همه به قوّه‌ی مجریه... کمک کنند؛ رهبری کمک کند، مردم کمک کنند، روشنفکرها کمک کنند، نخبگان کمک کنند؛ قاعده‌اش این است.» (۱۴۰۲/۰۶/۰۸)

     در انتقاد از مسئولین تقوا را رعایت کنیم
    یکی از الزامات کمک به دولت و مسئولان، شیوه صحیح انتقاد است. کسانی که انتقادات و اعتراضات شدیدی به دولت دارند، به ویژه زمانی که دولت از جناح سیاسی آنها نباشد، باید «تقوای نقد» را درباره دولت رعایت کنند. لذا «اگر به نام عدالت‌خواهى و به نام انقلابیگرى، اخلاق را زیر پا بگذاریم، ضرر کرده‌ایم؛ از خط امام منحرف شده‌ایم.» (۱۳۸۹/۰۴/۰۷) این که کسی تصور کند تخریب دولت به خاطر نظام و انقلاب، ناشی از تقوای اوست، تصور نادرستی است. این تقوا نیست. «مبادا خیال کنید تقوا این است که انسان مخالف خودش را زیر پا له کند؛ نه، عدالت ورزیدن با تقوا موافق است.» (۱۳۸۹/۰۴/۰۷)

    با این توصیف «پشتیبانى و حمایت از قوّه‌ی مجریّه و قوّه‌ی قضائیّه و مسئولین بالاى کشور لازم است و تضعیف آنها حرام است. همه باید این را رعایت کنند.» (۱۳۶۸/۰۷/۱۲) لذا «اگر اعتراضی به بخشی از دولت وجود داشته باشد، نباید دولت را تضعیف کرد.» (۱۳۸۰/۱۰/۱۲) زیرا «تضعیف این پایه‌ها، تضعیف انقلاب و نظام و به تأخیر انداختن اهداف والای این نظام است. این را همه متوجّه باشند.» (۱۳۸۰/۱۰/۱۲) بنابراین «این‌جور نباشد که چون بنده خبر ندارم از کاری که دیگری کرده، همین‌طور مدام ایراد کنم که آقا چرا چنین و چرا فلان [است].» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷) خلاصه اینکه گفتن اعتراض، اشکالی ندارد، «منتها اوّلاً‌ لحنی که برای بیان اعتراض و بیان انتقاد انتخاب میشود لحن قابل قبولی باشد؛ ثانیاً بعد از تحقیق باشد، بعد از اطّلاع‌یابی باشد.» (۱۴۰۴/۰۴/۲۵)

     چرا باید به دولت کمک کنیم؟
    تصور کنید «شما وقتی سوار اتوبوسی می‌شوید، طبیعی است که این اتوبوس یک وقت تند می‌رود، یک وقت کُند می‌رود... اگر بنا باشد در هریک از این قضایا به راننده بگوییم آقا این دفعه چرا شما پا روی ترمز گذاشتی، چرا رفتی دنده فلان، چرا رفتی این طرف، این‌که اصلاً نمی‌شود. باید اعتماد کرد. وقتی نشستیم، این آدم را قبول کردیم و گفتیم که در این‌جا این مسئولیت را انجام دهد، طبعاً باید اعتماد کرد.» (۱۳۷۷/۱۱/۱۳) این سخن بدان معنا نیست که اعتراض، تذکر و انتقادی نداشته باشیم؛ بلکه «تذکّر‌دادن هیچ اشکالی ندارد امّا این تذکّر بایستی جوری باشد که اعتماد عمومی را از کسانی‌ که مسئولند و مشغول کارند، سلب نکند.» (۱۳۹۴/۰۱/۰۱) منطق این سخن نیز واضح است؛ زیرا «همه‌ی دولتها هم نقاط مثبتی دارند، [هم] نقاط منفی‌ای دارند؛ هیچ دولتی نیست که بگوید من همه‌ی نقاطم مثبت است یا کسی بگوید همه‌ی نقاطش منفی است؛ نه، مثبت و منفی مخلوط است.» (۱۳۹۳/۰۴/۱۶) نکته مهم اینکه «نسبت به دولتهای گذشته، بهتر این است که نقد به صورت کارشناسی انجام بگیرد؛ نقد در منبرهای عمومی خیلی مصلحت نیست.» (۱۳۹۳/۰۴/۱۶)

     در معرض خطر قرار دادن اصل نظام، خیانت است
    افراد انقلابی دو نوعند: انقلابی مثبت و انقلابی منفی. «از اوّلِ انقلاب دوگونه انقلابی داشتیم و انقلابیّون ما دو گونه نقش ایفا کردند. بعضی از انقلابیّون، انقلابیّونِ مثبت بودند؛ بعضی از انقلابیّون هم انقلابیّون منفی بودند.» (۱۳۷۹/۱۲/۰۹) «انقلابی مثبت»، کسی است که با «مسئولیت‌پذیری» اهل «کار و تلاش و حرکتِ امیدوارانه» است و از «یأس و منفی‌بافی» به‌دور است. در این نگاه انقلابیگریِ حقیقی، همراه کردن نقد و اعتراض و مطالبه‌گری با ارائه‌ی راه‌حل و کار ایجابی است. اساساً «در اسلام هم نهی از منکر با امر به معروف همراه است، نهی از منکر همان اعتراض است، امر به معروف یعنی ارائه‌ی راه حل... بنابراین مطالبه‌گری را حتماً با ارائه‌ی راه حل همراه کنید.» (۱۳۹۹/۰۲/۲۸)

    بنابراین رفتار انقلابی مثبت باید کاملاً مبتنی بر بصیرت و درک شرایط باشد. «انقلابى باید بصیر باشد، باید بینا باشد، باید پیچیدگى‌هاى شرائط زمانه را درک کند. مسئله این‌جور ساده نیست که یکى را رد کنیم، یکى را اثبات کنیم، یکى را قبول کنیم؛ اینجورى نمیشود.» (۱۳۸۹/۰۷/۲۹) در تشخیص مصداق دوست و دشمن باید هوشیار بود. «بی‌دقتی در مصداقها، گاهی اوقات ضررها و لطمات بزرگی خواهد زد.» (۱۳۸۸/۰۹/۰۴) راه این است: «در دفاع از نظام اسلامی، در دفاع از کشور ایران، ایران عزیز، همه با هم باشند، در کنار هم باشند.» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷) 
     


    دریافت «خط حزب‌الله» نسخه مطالعه | نسخه چاپی




    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62496

    #ديگران__يادداشت
    📰 انسجام ملت و دولت؛ نیاز امروز  «بگذارید اینها [مسئولان] کارشان را بکنند.» این توصیه‌ی مؤکّد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بیانات چند روز اخیر، به مردم و نخبگان جامعه است. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این بیانات فرمودند: «من از اینکه به رؤسای کشور، به رئیس‌جمهور و دیگران در یک ‌چنین شرایط مهمّ بین‌المللی و داخلی اهانت بشود، بشدّت پرهیز میکنم و نمیگذارم و منع میکنم، نهی میکنم... توصیه‌ی مؤکّد من نسبت به شخص رئیس‌جمهور و مسئولین قوا، رؤسای دیگر قوا و رؤسای فعّال کشور است. بگذارید اینها کارشان را بکنند، تلاششان را بکنند و خدمت بزرگی را که بر عهده دارند انجام بدهند.» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷) این توصیه مهم در تمام دولتها وجود داشته است و سیره همیشگی معظم‌له حمایت از مسئولان بوده است. رهبرانقلاب بارها فرموده‌اند: «دأب بنده این است که همیشه از همه‌ی دولتها که بر سر کار هستند حمایت میکنم؛ امروز هم همین‌جور است، بعد از این هم ان‌شاءالله تا زنده هستیم همین‌جور خواهد بود.» (۱۳۹۶/۳/۲۲)  انسجام ملّی، نقطه محوری شرایط کشور نکته مهم اینجاست که در دوران کنونی، شرایط مهم بین‌المللی و داخلی اقتضا میکند حمایت از دولت و کمک به مسئولان، ضرورت بیشتری داشته باشد. حال سؤال این است که کشور، امروز با چه شرایطی مواجه است؟ واقعیت این است که شرایط کنونی جامعه، همه بر محور «انسجام ملّی» رقم می‌خورد. اما انسجام ملّی به این معناست که «دولتها در نظام اسلامی باید مورد حمایت مردم قرار بگیرند؛ حتّی از سوی آن کسانی که به این شخص خاص در دولت رأی ندادند هم باید مورد پشتیبانی و حمایت قرار بگیرند. این حرفِ حقیقی و لبّ معنای انسجام اجتماعی و ملّی در کشور اسلامی ما است.» (۱۳۹۴/۰۱/۰۱) همین اتحاد ملت و دولت، عامل پیروزی ما بر دشمن بود. هدف دشمن در این جنگ، به میدان آوردن مردم علیه نظام بود؛ اما «خداوند نقشه‌ی آنها را باطل کرد، این نقشه را خدای متعال باطل کرد؛ مردم را به پشتیبانی دولت، به پشتیبانی نظام وارد میدان کرد. مردم وارد میدان شدند امّا درست در نقطه‌ی مقابل آن جهتی که دشمن محاسبه کرده بود و نقشه کشیده بود.» (۱۴۰۴/۰۴/۲۵) اتحاد و انسجام ملّی و میان ملت و دولت چنان اهمیتی دارد که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پس از دوران جنگ دوازده‌روزه، هفت تکلیف راهبردی را بر عهده مردم و مسئولان گذاشتند. اولین آنها این بود که «حفظ اتحاد ملّی وظیفه‌ی یکایک ما است.» (۱۴۰۴/۰۵/۰۳)  ضرورت کمک به دولت در شرایط کنونی دقت در بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نشان می‌دهد ایشان بعد از جنگ دوازده‌روزه، از دولت و رؤسای دیگر قوا و مسئولان نظام بیشتر حمایت کرده‌اند. شرایط بین‌المللی حاکم بر جبهه مقاومت مانند غزه و لبنان، وحشیگری و غارتگری آمریکا نسبت به دولتهای جهان از طرفی، و شرایط داخلی مانند مشکلات اقتصادی، جنگ دوازده‌روزه، اغتشاشات تروریستی و جنگ تبلیغاتی دشمن، از طرفی دیگر اقتضا می‌کند انسجام و همبستگی ملّی، روز به روز قوی‌تر شود. به طور کلی باید توجه داشت «علائم زیادی وجود دارد که نظم کنونی جهان دارد تغییر پیدا میکند و نظم جدیدی بر جهان حاکم خواهد شد.» (۱۴۰۱/۰۸/۱۱) اینجا سؤال مهمی پیش می‌آید که «نقش ما ایرانی‌ها، جایگاه ما ایرانی‌ها در این نظم جدید چیست؟» (۱۴۰۱/۰۸/۱۱) اولین وظیفه‌ای که «شرایط کشور و اهدافی که ما برای خودمان ترسیم کرده‌ایم در جمهوری اسلامی، اقتضا میکند که همه به قوّه‌ی مجریه... کمک کنند؛ رهبری کمک کند، مردم کمک کنند، روشنفکرها کمک کنند، نخبگان کمک کنند؛ قاعده‌اش این است.» (۱۴۰۲/۰۶/۰۸)  در انتقاد از مسئولین تقوا را رعایت کنیم یکی از الزامات کمک به دولت و مسئولان، شیوه صحیح انتقاد است. کسانی که انتقادات و اعتراضات شدیدی به دولت دارند، به ویژه زمانی که دولت از جناح سیاسی آنها نباشد، باید «تقوای نقد» را درباره دولت رعایت کنند. لذا «اگر به نام عدالت‌خواهى و به نام انقلابیگرى، اخلاق را زیر پا بگذاریم، ضرر کرده‌ایم؛ از خط امام منحرف شده‌ایم.» (۱۳۸۹/۰۴/۰۷) این که کسی تصور کند تخریب دولت به خاطر نظام و انقلاب، ناشی از تقوای اوست، تصور نادرستی است. این تقوا نیست. «مبادا خیال کنید تقوا این است که انسان مخالف خودش را زیر پا له کند؛ نه، عدالت ورزیدن با تقوا موافق است.» (۱۳۸۹/۰۴/۰۷) با این توصیف «پشتیبانى و حمایت از قوّه‌ی مجریّه و قوّه‌ی قضائیّه و مسئولین بالاى کشور لازم است و تضعیف آنها حرام است. همه باید این را رعایت کنند.» (۱۳۶۸/۰۷/۱۲) لذا «اگر اعتراضی به بخشی از دولت وجود داشته باشد، نباید دولت را تضعیف کرد.» (۱۳۸۰/۱۰/۱۲) زیرا «تضعیف این پایه‌ها، تضعیف انقلاب و نظام و به تأخیر انداختن اهداف والای این نظام است. این را همه متوجّه باشند.» (۱۳۸۰/۱۰/۱۲) بنابراین «این‌جور نباشد که چون بنده خبر ندارم از کاری که دیگری کرده، همین‌طور مدام ایراد کنم که آقا چرا چنین و چرا فلان [است].» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷) خلاصه اینکه گفتن اعتراض، اشکالی ندارد، «منتها اوّلاً‌ لحنی که برای بیان اعتراض و بیان انتقاد انتخاب میشود لحن قابل قبولی باشد؛ ثانیاً بعد از تحقیق باشد، بعد از اطّلاع‌یابی باشد.» (۱۴۰۴/۰۴/۲۵)  چرا باید به دولت کمک کنیم؟ تصور کنید «شما وقتی سوار اتوبوسی می‌شوید، طبیعی است که این اتوبوس یک وقت تند می‌رود، یک وقت کُند می‌رود... اگر بنا باشد در هریک از این قضایا به راننده بگوییم آقا این دفعه چرا شما پا روی ترمز گذاشتی، چرا رفتی دنده فلان، چرا رفتی این طرف، این‌که اصلاً نمی‌شود. باید اعتماد کرد. وقتی نشستیم، این آدم را قبول کردیم و گفتیم که در این‌جا این مسئولیت را انجام دهد، طبعاً باید اعتماد کرد.» (۱۳۷۷/۱۱/۱۳) این سخن بدان معنا نیست که اعتراض، تذکر و انتقادی نداشته باشیم؛ بلکه «تذکّر‌دادن هیچ اشکالی ندارد امّا این تذکّر بایستی جوری باشد که اعتماد عمومی را از کسانی‌ که مسئولند و مشغول کارند، سلب نکند.» (۱۳۹۴/۰۱/۰۱) منطق این سخن نیز واضح است؛ زیرا «همه‌ی دولتها هم نقاط مثبتی دارند، [هم] نقاط منفی‌ای دارند؛ هیچ دولتی نیست که بگوید من همه‌ی نقاطم مثبت است یا کسی بگوید همه‌ی نقاطش منفی است؛ نه، مثبت و منفی مخلوط است.» (۱۳۹۳/۰۴/۱۶) نکته مهم اینکه «نسبت به دولتهای گذشته، بهتر این است که نقد به صورت کارشناسی انجام بگیرد؛ نقد در منبرهای عمومی خیلی مصلحت نیست.» (۱۳۹۳/۰۴/۱۶)  در معرض خطر قرار دادن اصل نظام، خیانت است افراد انقلابی دو نوعند: انقلابی مثبت و انقلابی منفی. «از اوّلِ انقلاب دوگونه انقلابی داشتیم و انقلابیّون ما دو گونه نقش ایفا کردند. بعضی از انقلابیّون، انقلابیّونِ مثبت بودند؛ بعضی از انقلابیّون هم انقلابیّون منفی بودند.» (۱۳۷۹/۱۲/۰۹) «انقلابی مثبت»، کسی است که با «مسئولیت‌پذیری» اهل «کار و تلاش و حرکتِ امیدوارانه» است و از «یأس و منفی‌بافی» به‌دور است. در این نگاه انقلابیگریِ حقیقی، همراه کردن نقد و اعتراض و مطالبه‌گری با ارائه‌ی راه‌حل و کار ایجابی است. اساساً «در اسلام هم نهی از منکر با امر به معروف همراه است، نهی از منکر همان اعتراض است، امر به معروف یعنی ارائه‌ی راه حل... بنابراین مطالبه‌گری را حتماً با ارائه‌ی راه حل همراه کنید.» (۱۳۹۹/۰۲/۲۸) بنابراین رفتار انقلابی مثبت باید کاملاً مبتنی بر بصیرت و درک شرایط باشد. «انقلابى باید بصیر باشد، باید بینا باشد، باید پیچیدگى‌هاى شرائط زمانه را درک کند. مسئله این‌جور ساده نیست که یکى را رد کنیم، یکى را اثبات کنیم، یکى را قبول کنیم؛ اینجورى نمیشود.» (۱۳۸۹/۰۷/۲۹) در تشخیص مصداق دوست و دشمن باید هوشیار بود. «بی‌دقتی در مصداقها، گاهی اوقات ضررها و لطمات بزرگی خواهد زد.» (۱۳۸۸/۰۹/۰۴) راه این است: «در دفاع از نظام اسلامی، در دفاع از کشور ایران، ایران عزیز، همه با هم باشند، در کنار هم باشند.» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷)    دریافت «خط حزب‌الله» نسخه مطالعه | نسخه چاپی 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62496 #ديگران__يادداشت
    0 Commenti 0 condivisioni 330 Views 0 Anteprima
  • نماهنگ | رئیس جمهور آمریکا مجرم است


    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «یک فتنه‌ای واقع شد... این یک فتنه‌ی آمریکایی بود... شخص رئیس‌جمهور آمریکا، شخص خود او، در این فتنه دخالت کرد... فتنه‌گران را تشویق کرد؛ پیغام داد از آمریکا... که بروید جلو، نترسید؛ گفت از شما حمایت میکنیم، حمایت نظامی میکنیم... یک تعدادی، این مجموعه‌ای که تخریب کردند و آتش زدند و رفتند و کارهای خلاف کردند و آدم کشتند، اینها را [به عنوان] ملّت ایران معرّفی کرد؛ یعنی تهمت بزرگی به ملّت ایران زد... اینها جرم است... ما رئیس‌جمهور آمریکا را مجرم میدانیم؛ هم به خاطر تلفات، هم به خاطر خسارات، هم به خاطر تهمتی که به ملّت ایران زد... یک جمعی که دستگاه‌های جاسوسی آمریکا و اسرائیل با دقّت اینها را انتخاب کرده بودند، پیدا کرده بودند، اغلب را خارج بُرده بودند، بعضی‌ها را هم در همین‌جا آموزش داده بودند... پول حسابی هم بِهِشان داده بودند... جنایتهای بزرگی انجام دادند. ۲۵۰ مسجد را خراب کردند؛ بیش از ۲۵۰ مرکز آموزشی و علمی را خراب کردند، از بین بردند؛ به صنعت برق ضربه زدند؛ به بانک‌ها ضربه زدند؛ به مجموعه‌های درمانی ضربه زدند؛ به فروشگاه‌های شامل ارزاق مردم ضربه زدند؛ به مردم آسیب زدند... بعضی‌ها را با شدّتِ غیر انسانی، یعنی کاملاً وحشیانه، به قتل رساندند... تعدادی از مردم کوچه و بازار را، مردم بی‌گناه را، دختر سه‌ساله را، مرد را، زن بی‌دفاع و بی‌گناه را کشتند. اسلحه داشتند؛ هم اسلحه‌ی گرم داشتند، هم اسلحه‌ی سرد داشتند؛ بهشان داده بودند... بله، فتنه را خاموش کردیم، امّا این کافی نیست؛ آمریکا باید پاسخگو باشد... ما کشور را به سوی جنگ نمیبریم؛ ما بنا نداریم کشور را به طرف جنگ ببریم امّا مجرمان داخلی را هم رها نمیکنیم. بدتر از مجرمان داخلی، مجرمان بین‌المللی‌اند؛ آنها را هم رها نمیکنیم.» ۱۴۰۴/۱۰/۲۷
    رسانه KHAMENEI.IR براساس این بخش از بیانات رهبر انقلاب، نماهنگ «رئیس جمهور آمریکا مجرم است» را منتشر میکند.


     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62431

    #فيلم
    📰 نماهنگ | رئیس جمهور آمریکا مجرم است حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «یک فتنه‌ای واقع شد... این یک فتنه‌ی آمریکایی بود... شخص رئیس‌جمهور آمریکا، شخص خود او، در این فتنه دخالت کرد... فتنه‌گران را تشویق کرد؛ پیغام داد از آمریکا... که بروید جلو، نترسید؛ گفت از شما حمایت میکنیم، حمایت نظامی میکنیم... یک تعدادی، این مجموعه‌ای که تخریب کردند و آتش زدند و رفتند و کارهای خلاف کردند و آدم کشتند، اینها را [به عنوان] ملّت ایران معرّفی کرد؛ یعنی تهمت بزرگی به ملّت ایران زد... اینها جرم است... ما رئیس‌جمهور آمریکا را مجرم میدانیم؛ هم به خاطر تلفات، هم به خاطر خسارات، هم به خاطر تهمتی که به ملّت ایران زد... یک جمعی که دستگاه‌های جاسوسی آمریکا و اسرائیل با دقّت اینها را انتخاب کرده بودند، پیدا کرده بودند، اغلب را خارج بُرده بودند، بعضی‌ها را هم در همین‌جا آموزش داده بودند... پول حسابی هم بِهِشان داده بودند... جنایتهای بزرگی انجام دادند. ۲۵۰ مسجد را خراب کردند؛ بیش از ۲۵۰ مرکز آموزشی و علمی را خراب کردند، از بین بردند؛ به صنعت برق ضربه زدند؛ به بانک‌ها ضربه زدند؛ به مجموعه‌های درمانی ضربه زدند؛ به فروشگاه‌های شامل ارزاق مردم ضربه زدند؛ به مردم آسیب زدند... بعضی‌ها را با شدّتِ غیر انسانی، یعنی کاملاً وحشیانه، به قتل رساندند... تعدادی از مردم کوچه و بازار را، مردم بی‌گناه را، دختر سه‌ساله را، مرد را، زن بی‌دفاع و بی‌گناه را کشتند. اسلحه داشتند؛ هم اسلحه‌ی گرم داشتند، هم اسلحه‌ی سرد داشتند؛ بهشان داده بودند... بله، فتنه را خاموش کردیم، امّا این کافی نیست؛ آمریکا باید پاسخگو باشد... ما کشور را به سوی جنگ نمیبریم؛ ما بنا نداریم کشور را به طرف جنگ ببریم امّا مجرمان داخلی را هم رها نمیکنیم. بدتر از مجرمان داخلی، مجرمان بین‌المللی‌اند؛ آنها را هم رها نمیکنیم.» ۱۴۰۴/۱۰/۲۷ رسانه KHAMENEI.IR براساس این بخش از بیانات رهبر انقلاب، نماهنگ «رئیس جمهور آمریکا مجرم است» را منتشر میکند.   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62431 #فيلم
    0 Commenti 0 condivisioni 234 Views 0 Anteprima
  • نماهنگ | همه بدانند!


    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «کسانی هم هستند که کارشان تخریب است. دیشب در تهران، در بعضی جاهای دیگر، یک مشت تخریبگر آمدند ساختمان متعلّق به کشور خودشان را خراب کردند ــ مثلاً فرض کنید در فلان ساختمان، یک دیواری را خراب کردند ــ برای اینکه دل رئیس‌جمهور آمریکا خوش باشد؛ چون او یک حرف بی‌ربطی گفته که اگر چنانچه دولت ایران چنین کند، من می‌آیم طرف شما را  ــ طرف این اغتشاشگرها و افراد مضر برای کشور را ــ میگیرم، اینها هم دلشان به او خوش است! او اگر میتواند، کشور خودش را اداره کند... دست او به خون بیش از هزار ایرانی آلوده است. در جنگ دوازده‌روزه، هزار و اندی از هم‌میهنان ما ــ غیر از سرداران و دانشمندان و بزرگان ــ از آحاد مردم به شهادت رسیدند؛ این شخص گفت که من دستور دادم، من در جنگ فرماندهی کردم! پس اعتراف کرد که دستش به خون ایرانی‌ها آلوده است. آن وقت میگوید من طرف‌دار ملّت ایرانم، یک مشت آدم بی‌تجربه و بی‌توجّه و فکرنکرده هم باور میکنند و قبول میکنند و طبق میل او عمل میکنند، سطل آشغال آتش میزنند، برای اینکه او خوشش بیاید. همه بدانند: جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده؛ در مقابل کسانی که تخریبگرند، جمهوری اسلامی کوتاه نخواهد آمد، مزدوری بیگانگان را تحمّل نمیکند. شما هر کسی میخواهی باش؛ مزدور بیگانه که شدی، برای بیگانه که کار کردی، ملّت تو را مردود میداند، نظام اسلامی هم تو را مردود میداند... آن بابایی که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همه‌ی دنیا قضاوت میکند، او هم بداند که معمولاً‌ مستبدّین و مستکبران عالم، از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند، این هم سرنگون خواهد شد.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
    رسانه KHAMENEI.IR براساس این بخش از بیانات رهبر انقلاب، نماهنگ «همه بدانند!» را منتشر میکند.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62329

    #فيلم
    📰 نماهنگ | همه بدانند! حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «کسانی هم هستند که کارشان تخریب است. دیشب در تهران، در بعضی جاهای دیگر، یک مشت تخریبگر آمدند ساختمان متعلّق به کشور خودشان را خراب کردند ــ مثلاً فرض کنید در فلان ساختمان، یک دیواری را خراب کردند ــ برای اینکه دل رئیس‌جمهور آمریکا خوش باشد؛ چون او یک حرف بی‌ربطی گفته که اگر چنانچه دولت ایران چنین کند، من می‌آیم طرف شما را  ــ طرف این اغتشاشگرها و افراد مضر برای کشور را ــ میگیرم، اینها هم دلشان به او خوش است! او اگر میتواند، کشور خودش را اداره کند... دست او به خون بیش از هزار ایرانی آلوده است. در جنگ دوازده‌روزه، هزار و اندی از هم‌میهنان ما ــ غیر از سرداران و دانشمندان و بزرگان ــ از آحاد مردم به شهادت رسیدند؛ این شخص گفت که من دستور دادم، من در جنگ فرماندهی کردم! پس اعتراف کرد که دستش به خون ایرانی‌ها آلوده است. آن وقت میگوید من طرف‌دار ملّت ایرانم، یک مشت آدم بی‌تجربه و بی‌توجّه و فکرنکرده هم باور میکنند و قبول میکنند و طبق میل او عمل میکنند، سطل آشغال آتش میزنند، برای اینکه او خوشش بیاید. همه بدانند: جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده؛ در مقابل کسانی که تخریبگرند، جمهوری اسلامی کوتاه نخواهد آمد، مزدوری بیگانگان را تحمّل نمیکند. شما هر کسی میخواهی باش؛ مزدور بیگانه که شدی، برای بیگانه که کار کردی، ملّت تو را مردود میداند، نظام اسلامی هم تو را مردود میداند... آن بابایی که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همه‌ی دنیا قضاوت میکند، او هم بداند که معمولاً‌ مستبدّین و مستکبران عالم، از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند، این هم سرنگون خواهد شد.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ رسانه KHAMENEI.IR براساس این بخش از بیانات رهبر انقلاب، نماهنگ «همه بدانند!» را منتشر میکند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62329 #فيلم
    0 Commenti 0 condivisioni 151 Views 0 Anteprima
  • بیانات در دیدار روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی


    [دریافت PDF]

    با حضور خانواده شهیدان سلیمانی و یاران همراه وی و جمعی از خانواده شهدای اقتدار

    بسم الله الرّحمن الرّحیم

    و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین.

    امروز سالگرد یک میلاد بی‌نظیر است؛ هم از حیث مولد بی‌نظیر است، هم از حیث فرزند ولادت‌یافته؛ هم مولد و هم مولود. مولد، کعبه است؛ در تاریخ، دیگر ما چه کسی را سراغ داریم که در خانه‌ی خدا، در کعبه متولّد شده باشد؟ مولود، علیّ مرتضیٰ (سلام الله علیه) است که درباره‌ی ایشان چند جمله‌ای بعداً عرض خواهم کرد. بنابراین، از لحاظ ولادت این بزرگوار، روز سیزدهم رجب یک روز استثنائی و بی‌نظیر است.

    همین‌طور، امروز سالگرد شهید عزیز عالی‌قدر ما، شهید سلیمانی است. درباره‌ی شهید سلیمانی بحمدالله زیاد صحبت شده است، زیاد نوشته شده است. من اگر بخواهم درباره‌ی این شهید عزیز که از نزدیک زندگی او و کار او را مشاهده کرده‌ام، جمله‌ای عرض بکنم، باید بگویم سلیمانی مرد ایمان و اخلاص و عمل بود؛ این سه خصوصیّت. مرد ایمان بود؛ یعنی به کاری که میکرد ایمان داشت؛ به هدفی که برای آن هدف تلاش میکرد، از اعماق قلب ایمان داشت؛ به خدا و حمایت الهی ایمان داشت؛ مرد ایمان بود. مرد اخلاص بود؛ برای خوش‌نامی و تعریف شدن و در بین مردم وجهه پیدا کردن کار نمیکرد؛ مخلصاً لِلّه تعالی، مخلصاً للهدف تلاش میکرد و کار میکرد. و مرد عمل بود؛ بعضی خیلی خوبند، خیلی میفهمند لکن آنچه از آنها دیده میشود، عمل نیست؛ یعنی این راهی که در ذهن و در زبان در مقابل خودشان ترسیم میکنند، در عمل از آن خبری نیست. شهید سلیمانی اهل عمل بود؛ هر جایی که احساس میکرد وجود او لازم است، آنجا حاضر بود؛ چه در حفظ و هدایت حرکت انقلاب در کرمان، چه در مقابله‌ی با مهاجمین ظالم و ستمگر در آن منطقه، چه در نیروی قدس، چه در دفاع از حرم، چه در مقابله‌ی با داعش. مرد عمل بود؛ هم در میدان نظامی، هم در میدان سیاسی، هم در میدان تربیتی. کارش فقط کار نظامی نبود. او را به عنوان نظامی می‌شناسیم لکن در حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مسائل سیاسی منطقه، شهید سلیمانی یک عامل مؤثّر و مفید و در مواردی بی‌نظیر بود. مرد عمل در امر تربیت هم بود؛ زیر‌دست‌های خودش، جوانهایی که به او میپیوستند، کسانی که [همراه] با او میجنگیدند، از او درس میگرفتند؛ او تربیت میکرد اینها را. یک انسان جامع و کاملی در زمان ما [بود].

    چند روز قبل از این، آن کسانی که هنوز مدیون خون او هستند، یاوه‌هایی درباره‌ی او گفتند، راجع به شهید سلیمانی سخنان یاوه‌ای بر زبان آوردند،(۱) امّا شهید سلیمانی در عمل، در اقدام، در مدّت حیات بابرکتش، سخنان آنها را رد کرده است. و بحمدالله به کوری چشم دشمن مزار او هر سال مثل اینکه مقدّس‌تر و محترم‌تر از سال قبل میشود. امسال شما نگاه کنید ــ آن‌طوری که من در تلویزیون دیدم ــ اجتماع عظیم مردم از راه‌های دور، گاهی از کشورهای دیگر راه‌پیمایی میکنند، حرکت میکنند، میروند مزار این مرد را زیارت میکنند. مرد ایمان، مرد اخلاص و مرد عمل.

    امروز علاوه‌ی بر شهید سلیمانی، شهدای عزیز دیگری هم در این محفل مطرحند؛ خانواده‌های بعضی از این شهیدان در اینجا حاضرند؛ چه شهدای عرصه‌ی نظامی، چه شهدای عرصه‌ی علمی، چه آحاد مردم عزیز ما که در این جنگ دوازده‌روزه به خیل شهدا پیوستند. آن کسانی که ما از نزدیک آنها را می‌شناختیم، میتوانیم شهادت بدهیم که زندگی‌شان سرتاپا جهاد بود؛ به جهاد فکر میکردند. ‌در راه خدا تأمّل و توقّفی نداشتند و کار میکردند؛ شهادت هم آرزویشان بود؛ آرزویشان شهادت بود. هم شهدای نظامی، هم شهدای علمی ــ حالا آنهایی که بنده از نزدیک بعضی از این دانشمندان را می‌شناختم ــ عاشق شهادت بودند، منتظر شهادت بودند. این جلسه، جلسه‌ی تجلیل و تکریم و تعظیم به این شهیدان عزیز است که در تاریخ نامشان ماندگار خواهد بود و ما باید از نام مبارک اینها برای حرکت در تاریخ استفاده کنیم.

    امّا موضوعاتی که امروز مایلم مطرح کنم، دو سه موضوع کوتاه را میخواهم به شما عرض بکنم. یکی سخن کوتاهی است در باب امیرالمؤمنین (علیه‌ الصّلاة و ‌السّلام)؛ یکی سخن در باب یک عامل مؤثّر در رویارویی حق و باطل که باید متوجّه آن باشید، چه آنچه در زمان امیرالمؤمنین بود، چه آنچه امروز هست؛ یکی هم یک نگاهی به این حوادث اخیر هفته‌ی گذشته و اجتماعات مردممان که یک جمله‌ای هم درباره‌ی آن عرض خواهم کرد.

    درباره‌ی امیرالمؤمنین، خب گفته‌ها و نوشته‌ها در تاریخ، در ادبیّات، در حدیث آن‌قدر انباشته و بزرگ است که من گمان نمیکنم درباره‌ی هیچ شخصی این‌همه سخن گفته شده باشد، این‌همه مدح شده باشد؛ حتّی در غیر مسلمانها، حتّی از غیر شیعه، بزرگانی، علمائی، کتابها نوشته‌اند؛ شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن‌ابی‌الحدید یک کتاب قطورِ بزرگ با مجلّدات بسیار، و شرحهای نهج‌البلاغه و شرحهای سخنان آن بزرگوار و شرح نامه‌ به جناب مالک اشتر و شرح‌‌حال‌های ایشان در تاریخ، در ادبیّات به قدری زیاد است که عرض کردم، نمیشود نظیری برای او پیدا کرد. خب من در بین همه‌ی این خصوصیّاتی که راجع به امیرالمؤمنین (علیه‌ السّلام) گفته شده است، دو خصوصیّت را ــ که امیرالمؤمنین در قلّه‌ی این دو خصوصیّت است و ما امروز به اینها احتیاج داریم ــ انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «تقوا» است؛ عدالت و تقوا.

    امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت، و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به سمت آن قلّه حرکت کنیم.

    قلّه‌ی «عدالت» که گفتیم امیرالمؤمنین در آنجا مستقر است و بالاترین نقطه‌ی عدالت است، امیرالمؤمنین عدالت را چه جوری اِعمال میکرد؟ متنوّع اِعمال میکرد؛ گاهی با دستان نوازشگر، با خدمت به ضعفا، به بچّه‌های یتیم، به خانواده‌های بی‌سرپرست؛ گاهی این‌جوری اِعمال عدالت میکرد؛ گاهی عدالت را با ذوالفقار اِعمال میکرد؛ [یعنی] نقطه‌ی مقابل، با شمشیر دودَمِ بُرنده‌ای که در طول تاریخ هیچ سلاحی به اندازه‌ی ذوالفقار مدح نشده است؛ گاهی با زبان رسا و حکمت؛ عباراتی که فراتر از سطح ادبیّات عرب است، مثل نهج‌البلاغه. عدالت را این‌جوری [بیان میکند]؛ به آن کسانی که حکّام او هستند، استاندارهای او هستند نامه مینویسد، درس عدالت است. یعنی وقتی انسان نگاه کند، واقعاً نوشته‌ی امیرالمؤمنین به مالک اشتر(۲) که فرمان حکومت او است ــ که به غلط میگویند عهدنامه؛ عهدنامه نیست، فرمان است، فرمان حکومت است ــ پُر از مفاهیمی است که اغلب اینها به عدالت برمیگردد، جامعه را جامعه‌ی عادلانه قرار میدهد؛ عدالت را گاهی این‌جوری هم پیش میبُرد. یعنی هم با مهربانی، هم با خشونت الهی و تعصّب دین، هم با بیان رسا و حکمت و تبیین. مصدر این جهاد تبیین، امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) است.

    امّا تقوا؛ تقوا را چه جوری اِعمال میکرد؟ تقوا را گاهی در محراب عبادت اِعمال میکرد؛ عباداتی که فرشتگان به آن عبادات رشک میبردند؛ یعنی عبادت امیرالمؤمنین، نماز او، تضرّع او، سخن او با خدا، فرشتگان را متحیّر میکرد. گاهی تقوا را با صبر و سکوت برای حفظ اتّفاق مسلمین اِعمال میکرد؛ این هم یکی از مصادیق مهمّ تقوای امیرالمؤمنین است. حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، امیرالمؤمنین با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند. گاهی گفته میشود امیرالمؤمنین ۲۵ سال در خانه نشست؛ نه، امیرالمؤمنین در خانه ننشست، در صحنه بود، در عرصه بود، دستور میداد، هدایت میکرد، راهنمایی میکرد خلفای وقت را، مردم را. یعنی با صبر و سکوت، تقوای خودش را نشان [میداد]؛ این تقوا است. این تقوا است که انسان ببیند حقّی دارد از او زایل میشود امّا به خاطر یک مصلحت بزرگ‌تر سکوت کند. ماها طاقت نمی‌آوریم سکوت کنیم؛ اگر حقّی از ما زایل بشود، فکر میکنیم که دنیا به هم خورده، ملاحظه نمیکنیم؛ آن بزرگوار ملاحظه میکرد. در یک جاهایی تقوای آن بزرگوار با سینه سپر کردن در مقابلِ حوادثِ شدید ظاهر میشد، مثل لیلة‌المبیت؛ تقوا بود؛ رفت جای پیغمبر خوابید، در حالی که به طور طبیعی اطمینان حاصل بود که امشب جانش را از دست خواهد داد. در اُحد تقوا نشان داد، ایستاد؛ در حُنین تقوا نشان داد، ایستاد؛ در خیبر تقوا نشان داد، دشمن را زمین‌گیر کرد؛ در اغلب غزوات پیغمبر پیشرو بود؛ [اینها هم] تقوا بود. تقوا فقط در محراب عبادت نیست؛ در میدان جنگ هم تقوا است که انسان را نگه میدارد، حفظ میکند، پیش میبرد؛ [لذا امیرالمؤمنین] در مقابل دشمن سینه سپر میکرد.

    این دو خصوصیّت است؛ عدالت امیرالمؤمنین و تقوای امیرالمؤمنین. ما امروز در کشورمان، در جامعه‌مان، هم به عدالت نیاز داریم، هم به تقوا. هم تقوای آحاد مردم و هم بخصوص تقوای مسئولان کشور؛ به این نیاز داریم، این باید تحقّقِ کامل پیدا کند. خب بحمدالله تا حدود زیادی در مواردی انسان مشاهده میکند که با تقوا عمل میکنند، امّا بایستی همه‌گیر بشود. این امامی که ما مشتاق نام او هستیم، مشتاق یاد او هستیم، اسم او را بر زبان می‌آوریم، مدح او را میگوییم و میخوانیم، این‌جور انسانی است؛ آن، رفتارش در عدالت و آن، رفتارش در تقوا.

    شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت که عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند، چون حکومت نداشت؛ امروز دیگر این بهانه وجود ندارد؛ امروز عذری وجود ندارد. امروز حکومت، حکومت اسلامی است، حکومت علوی است، حکومت وَلَوی(۳) است. امروز بایستی ما دنبال عدالت باشیم. عدالت واجب‌ترین و اولیٰ‌ترین خصوصیّت برای اداره‌ی یک جامعه است که بایستی دنبال آن باشید. خب، عواملی جلوی تقوای ما را میگیرند؛ گاهی میترسیم، گاهی تردید میکنیم در مبانی خودمان، گاهی ملاحظه‌ی رفاقتها را میکنیم، گاهی ملاحظه‌ی دشمن را میکنیم؛ اینها باید برود کنار، اینها نباید باشد. بایستی بدون ملاحظه ــ ملاحظه‌ی بی‌مورد ــ به سمت برنامه‌ی عدالت‌آور و برنامه‌ای که تقوا را توسعه بدهد، حرکت کرد. خب، این درباره‌ی امیرالمؤمنین.

    عرض کردم یک نکته‌ای وجود دارد در مورد امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) که این نکته امروز هم در جامعه‌ی ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ آن نکته این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ. در همه‌جا فاتح بود و غالب بود؛ حتّی در اُحد. [در جنگ] اُحد دیگران فرار کردند، امیرالمؤمنین غلبه کرد؛ شجاعت او، ایستادگی او و یکی دو نفر دیگرِ اطراف پیغمبر اکرم آن فراری را که افراد ضعیف مبتلا به آن شده بودند، جبران کرد؛ یعنی امیرالمؤمنین در تمام غزوات ــ شبیه این در حُنین هم اتّفاق افتاد، در جاهای دیگر هم بود ــ پیروز شد. در دوران خلافت سه‌ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفّین هم پیروز شد. در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم». بعضی خیال میکنند این حوادث این‌جوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولیّ خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند: هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنین.(۴)

    دشمن در مقابل شجاعت امیرالمؤمنین و قدرت امیرالمؤمنین و اراده‌ی پولادین امیرالمؤمنین چاره‌ای نداشت جز اینکه پناه ببرد به فریبِ محیط پیرامونیِ امیرالمؤمنین که در جنگ صفّین این کار با سرِ نیزه کردن قرآنها حاصل شد؛ بعد از آن هم اتّفاق افتاد، زمان امام حسن هم اتّفاق افتاد؛ جنگ نرم [این] است. جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. این جنگ امروز هم در جریان است؛ امروز هم این کار دارد انجام میگیرد. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند، با ابزارهای جنگِ نرم وارد میدان میشوند. آن زمان، [یعنی] زمان امیرالمؤمنین این کار را کردند که در تاریخ بتفصیل جزئیّاتش وجود دارد. افرادی میرفتند در شهرها، در روستاها به مردم حمله میکردند، ظلم میکردند، بعد یک نفر شایعه میکرد که اینها از طرف علی آمده‌اند. مردم را مردّد میکردند. امروز هم همین کار عیناً دارد انجام میگیرد. امروز ملّت ایران نشان داده که در میدانهای سخت، آن جایی که به وجود او احتیاج هست، محکم می‌ایستد. این کار ملّت ایران است، مخصوص یک گروه خاص و یک جمع خاص نیست؛ آن جایی که بایستی بِایستد می‌ایستد؛ آن جایی که باید کمک کند، کمک میکند؛ آن جایی که باید شعار بدهد، شعار میدهد؛ آن جایی که بایست دشمن را روبه‌رو مأیوس کند، مأیوس میکند. این انگیزه دشمن را نگران میکند؛ سعی میکنند این انگیزه را با بهانه‌های مختلف در افراد سست کنند، ضعیف کنند.

    امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آورده‌ها و داشته‌ها و توانایی‌های این ملّت؛ انکار توانایی‌های این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند. اگر ملّتی از داشته‌های خود غافل بشود، توانایی‌های خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آماده‌ی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد؛ این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند.

    جوان نخبه‌ی امروز، جوان نخبه‌ی کارآمد، در یک روز سه ماهواره میفرستد به فضا؛(۵) این چیز کوچکی نیست، خیلی چیز بزرگی است. جوان نخبه‌ی امروز، در طول چند ماه، چهار هزار مگاوات بر نیروی برق کشور اضافه میکند و شبکه‌ی کشور را تقویت میکند. جوان نخبه‌ی امروز، در دانشهای مختلف، در هوافضا، در زیست‌فنّاوری، در درمان ــ پزشکی ــ در نانو، در ساخت موشک، در صنایع نظامی، چشم دنیا را متحیّر کرده، آن هم در وقت تحریم. اینها ثروتهای بی‌نظیری است؛ این ثروتها را باید دید، ما اینها را داریم. من شاید یکی دو بار در صحبتها گفته‌ام؛(۶) چند سال قبل از این، یک دانشمند موشکی متعلّق به صهیونیست‌ها(۷) خودش اعلام کرده بود و گفته بود که وقتی [پرتاب] فلان موشک ایرانی را تمرین میکردند و من [تصویرش را که] پخش میشد دیدم، به احترام آن کسی که این را ساخته کلاهم را برداشتم و او را احترام کردم که در حال تحریم، در وقت تحریم، توانسته یک چنین کار بزرگی را انجام بدهد. در صنایع دفاعی، در شیوه‌های درمان، امروز کارهای بزرگ دارد انجام میگیرد؛ اینها را دشمن پنهان میکند، بعضی‌ها هم متأسّفانه در داخل اینها را پنهان میکنند. در داخل، متأسّفانه بعضی پنهان میکنند این پیشرفتها را، این کارهای بزرگ را، به مردم اطّلاع‌رسانی نمیکنند. کارهای بزرگی در کشور دارد انجام میگیرد، کشور دارد پیش میرود.

    آن عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملّت ایران در جنگ نظامی اوّلاً درخواست توقّف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما جنگ کنم ــ دشمن خبیث البتّه فریبگر و دروغ‌گو است؛ ما به حرف او اعتمادی نداریم ــ آن [عاملی] که موجب میشود او این کار را بکند چیست؟ آن قدرت ملّت ایران است، آن توانایی جوانان ایرانی است. من شنیدم و نقل کردند برای من که این کسانی که هفته‌ی گذشته این ماهواره‌ها را به فضا پرتاب کردند، این جوانهایی که سه ماهواره را در یک روز به فضا پرتاب کردند و در فضا مستقر شد، متوسّط سنّی اینها ۲۶ سال است! جوان بیست‌وشش‌ساله؛ اینها ثروتهای عظیمی است، ثروت نیروی انسانی ثروت کوچکی نیست. آن‌وقت آن یاوه‌گوی آمریکایی(۸) می‌نشیند راجع به ملّت ایران حرف میزند، یک مقداری بدگویی میکند، یک مقداری وعده میدهد؛ وعده‌ی دروغ، فریب. البتّه امروز خوشبختانه ملّت ایران آمریکا را شناخته‌اند؛ یک روزی بود که نمی‌شناختند؛ امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه می‌شناسند؛ مخصوص ایران هم نیست. مردم شناخته‌اند دشمن را؛ این خیلی موفّقیّت بزرگی است.

    ما خیلی اصرار میکردیم استدلال کنیم برای مردم، [ولی] مردم در جنگ دوازده‌روزه خودشان دیدند، مشاهده کردند؛ آنهایی هم که میگفتند راه‌حلّ مشکلات کشور مذاکره‌ی با آمریکا است، دیدند که چه شد؛ وسط مذاکره‌ی با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره‌ی با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده‌ کردن نقشه‌ی جنگ بود! مردم بیدارند، هوشیارند.

    خب، بنابراین مراقب جنگ نرم باید بود، مراقب شبهه‌سازی دشمن باید بود، مراقب شایعه‌سازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطّلاع‌رسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بی‌جهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمّی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازده‌روزه اتّحاد ملّت، معجزه‌آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهم‌ترین مسئله، توجّه به دشمنی دشمن و توجّه به اتّفاق و اتّحاد داخلی و درونی است؛ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم.(۹)

    خب، من دو سه جمله‌ای هم درباره‌ی این اجتماعاتی که هفته‌ی گذشته شد، عرض بکنم. اوّلاً قشر بازار و بازاری جزو وفادارترین قشرهای کشور به نظام اسلامی و به انقلاب اسلامی است. ما بازار را خوب می‌شناسیم. به اسم بازار و بازاری نمیتوان با جمهوری اسلامی و با نظام اسلامی مقابله کرد. بله، این اجتماعات عمدتاً‌ از طرف بازاری‌ها بود امّا حرفشان حرف درستی بود. من، هم در تلویزیون شنیدم، هم در محاسبات و در کارها این را دیدم. بازاری وقتی که نگاه میکند به وضع پولی کشور، کاهش ارزش پول کشور، عدم ثبات قیمت پول کشور و پول خارجی که موجب بشود محیط کسب و کار ثبات نداشته باشد، میگوید من نمیتوانم کاسبی کنم؛ راست میگوید؛ این را مسئولین کشور قبول دارند و من میدانم که رئیس‌جمهور محترم و دیگر مسئولین سطح بالای کشور درصدد علاج این مشکلند. این یک مشکل است که در این هم دست دشمن در میان است؛ این را هم به شما عرض بکنم. این گران شدن قیمت ارز خارجی، بالا رفتن بی‌حسابِ قیمت ارز خارجی و عدم ثبات آن که مدام بالا برود، پایین بیاید که کاسب نداند تکلیفش چیست، طبیعی نیست؛ این کار دشمن است. البتّه با تدابیر گوناگون باید جلویش گرفته بشود؛ و دارند تلاش میکنند؛ هم رئیس‌جمهور، هم رؤسای قوای دیگر و بعضی مسئولین دیگر تلاش میکنند که این کار درست بشود. بنابراین اعتراض بازاری‌ها به این مطلب بود؛ و این مطلب، مطلب درستی است. آنچه مهم است، این است که یک عدّه آدم تحریک‌شده‌ی مزدور دشمن پشت سر بازاری‌ها بِایستند و شعار ضدّ اسلام و ضدّ ایران و ضدّ جمهوری اسلامی بدهند؛ این مهم است. اعتراض، بجا است امّا اعتراض، غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایده‌ای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند.

    اینکه یک عدّه‌ای تحت عناوین گوناگون، نامهای گوناگون می‌آیند به قصد تخریب، به قصد ناامن کردن کشور، پشت سر بازاری‌های مؤمن و سالم و انقلابی قرار بگیرند و از اعتراض آنها سوء‌استفاده کنند، اغتشاش کنند، اصلاً قابل قبول نیست؛ مطلقاً. کار دشمن را باید شناخت، دشمن آرام نمی‌نشیند، از هر فرصتی استفاده میکند. اینجا دیدند یک فرصتی است، خواستند از آن استفاده کنند؛ البتّه مسئولین ما در میدان بودند و خواهند بود. مهم، مجموعه‌ی ملّت است؛ مهم، همان چیزهایی است که سلیمانی را سلیمانی کرد: ایمان، اخلاص، عمل؛ مهم، بی‌تفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بی‌تفاوت نبودن در مقابل شایعه‌پردازی‌های دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولین، بر دولت، بر  ملّت تحمیل کند، با قدرت کامل در مقابل دشمن بِایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتّکاء به خدای متعال، با اتّکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد.

    امیدواریم خدای متعال شهدای عزیز ما را با اولیائشان محشور کند؛ جوانهای ما را محفوظ بدارد؛ شما عزیزان را ان‌شاء‌الله از برکات ولادت امیرالمؤمنین برخوردار کند و بر دل خانواده‌های شهیدان، خداوند صبر و تسلّیٰ و سکینه و آرامش نازل کند.

    والسّلام علیکم و رحمة‌الله و‌ برکاته
     
     
     


    (۱ اشاره به سخنان دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو (نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی) که حرفهای گذشته‌ی خود راجع به شهید سلیمانی را تکرار کرد که او باعث کشته شدن سربازان آمریکایی شده است.

    (۲ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ی ۵۳

    (۳ حکومت ولایی

    (۴ سوره‌ی انفال، بخشی از آیه‌ی ۶۲؛ «... همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.»

    (۵ اشاره به پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی «پایا»، «ظفر ۲» و «کوثر» به فضا در هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴

    (۶ از جمله، بیانات در اجتماع بسیجیان شرکت‌کننده در همایش «خدمت بسیجیان» (۱۳۹۷/۷/۱۲)

    (۷ یوزی رابین (مدیر اسبق برنامه‌ی موشکی رژیم صهیونیستی)

    (۸ دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا)

    (۹ سوره‌ی فتح، بخشی از آیه‌ی ۲۹؛ «... بر کافران، سخت‌گیر [و] با همدیگر مهربانند ...»



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62246

    #بيانات
    📰 بیانات در دیدار روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی [دریافت PDF] با حضور خانواده شهیدان سلیمانی و یاران همراه وی و جمعی از خانواده شهدای اقتدار بسم الله الرّحمن الرّحیم و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین. امروز سالگرد یک میلاد بی‌نظیر است؛ هم از حیث مولد بی‌نظیر است، هم از حیث فرزند ولادت‌یافته؛ هم مولد و هم مولود. مولد، کعبه است؛ در تاریخ، دیگر ما چه کسی را سراغ داریم که در خانه‌ی خدا، در کعبه متولّد شده باشد؟ مولود، علیّ مرتضیٰ (سلام الله علیه) است که درباره‌ی ایشان چند جمله‌ای بعداً عرض خواهم کرد. بنابراین، از لحاظ ولادت این بزرگوار، روز سیزدهم رجب یک روز استثنائی و بی‌نظیر است. همین‌طور، امروز سالگرد شهید عزیز عالی‌قدر ما، شهید سلیمانی است. درباره‌ی شهید سلیمانی بحمدالله زیاد صحبت شده است، زیاد نوشته شده است. من اگر بخواهم درباره‌ی این شهید عزیز که از نزدیک زندگی او و کار او را مشاهده کرده‌ام، جمله‌ای عرض بکنم، باید بگویم سلیمانی مرد ایمان و اخلاص و عمل بود؛ این سه خصوصیّت. مرد ایمان بود؛ یعنی به کاری که میکرد ایمان داشت؛ به هدفی که برای آن هدف تلاش میکرد، از اعماق قلب ایمان داشت؛ به خدا و حمایت الهی ایمان داشت؛ مرد ایمان بود. مرد اخلاص بود؛ برای خوش‌نامی و تعریف شدن و در بین مردم وجهه پیدا کردن کار نمیکرد؛ مخلصاً لِلّه تعالی، مخلصاً للهدف تلاش میکرد و کار میکرد. و مرد عمل بود؛ بعضی خیلی خوبند، خیلی میفهمند لکن آنچه از آنها دیده میشود، عمل نیست؛ یعنی این راهی که در ذهن و در زبان در مقابل خودشان ترسیم میکنند، در عمل از آن خبری نیست. شهید سلیمانی اهل عمل بود؛ هر جایی که احساس میکرد وجود او لازم است، آنجا حاضر بود؛ چه در حفظ و هدایت حرکت انقلاب در کرمان، چه در مقابله‌ی با مهاجمین ظالم و ستمگر در آن منطقه، چه در نیروی قدس، چه در دفاع از حرم، چه در مقابله‌ی با داعش. مرد عمل بود؛ هم در میدان نظامی، هم در میدان سیاسی، هم در میدان تربیتی. کارش فقط کار نظامی نبود. او را به عنوان نظامی می‌شناسیم لکن در حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مسائل سیاسی منطقه، شهید سلیمانی یک عامل مؤثّر و مفید و در مواردی بی‌نظیر بود. مرد عمل در امر تربیت هم بود؛ زیر‌دست‌های خودش، جوانهایی که به او میپیوستند، کسانی که [همراه] با او میجنگیدند، از او درس میگرفتند؛ او تربیت میکرد اینها را. یک انسان جامع و کاملی در زمان ما [بود]. چند روز قبل از این، آن کسانی که هنوز مدیون خون او هستند، یاوه‌هایی درباره‌ی او گفتند، راجع به شهید سلیمانی سخنان یاوه‌ای بر زبان آوردند،(۱) امّا شهید سلیمانی در عمل، در اقدام، در مدّت حیات بابرکتش، سخنان آنها را رد کرده است. و بحمدالله به کوری چشم دشمن مزار او هر سال مثل اینکه مقدّس‌تر و محترم‌تر از سال قبل میشود. امسال شما نگاه کنید ــ آن‌طوری که من در تلویزیون دیدم ــ اجتماع عظیم مردم از راه‌های دور، گاهی از کشورهای دیگر راه‌پیمایی میکنند، حرکت میکنند، میروند مزار این مرد را زیارت میکنند. مرد ایمان، مرد اخلاص و مرد عمل. امروز علاوه‌ی بر شهید سلیمانی، شهدای عزیز دیگری هم در این محفل مطرحند؛ خانواده‌های بعضی از این شهیدان در اینجا حاضرند؛ چه شهدای عرصه‌ی نظامی، چه شهدای عرصه‌ی علمی، چه آحاد مردم عزیز ما که در این جنگ دوازده‌روزه به خیل شهدا پیوستند. آن کسانی که ما از نزدیک آنها را می‌شناختیم، میتوانیم شهادت بدهیم که زندگی‌شان سرتاپا جهاد بود؛ به جهاد فکر میکردند. ‌در راه خدا تأمّل و توقّفی نداشتند و کار میکردند؛ شهادت هم آرزویشان بود؛ آرزویشان شهادت بود. هم شهدای نظامی، هم شهدای علمی ــ حالا آنهایی که بنده از نزدیک بعضی از این دانشمندان را می‌شناختم ــ عاشق شهادت بودند، منتظر شهادت بودند. این جلسه، جلسه‌ی تجلیل و تکریم و تعظیم به این شهیدان عزیز است که در تاریخ نامشان ماندگار خواهد بود و ما باید از نام مبارک اینها برای حرکت در تاریخ استفاده کنیم. امّا موضوعاتی که امروز مایلم مطرح کنم، دو سه موضوع کوتاه را میخواهم به شما عرض بکنم. یکی سخن کوتاهی است در باب امیرالمؤمنین (علیه‌ الصّلاة و ‌السّلام)؛ یکی سخن در باب یک عامل مؤثّر در رویارویی حق و باطل که باید متوجّه آن باشید، چه آنچه در زمان امیرالمؤمنین بود، چه آنچه امروز هست؛ یکی هم یک نگاهی به این حوادث اخیر هفته‌ی گذشته و اجتماعات مردممان که یک جمله‌ای هم درباره‌ی آن عرض خواهم کرد. درباره‌ی امیرالمؤمنین، خب گفته‌ها و نوشته‌ها در تاریخ، در ادبیّات، در حدیث آن‌قدر انباشته و بزرگ است که من گمان نمیکنم درباره‌ی هیچ شخصی این‌همه سخن گفته شده باشد، این‌همه مدح شده باشد؛ حتّی در غیر مسلمانها، حتّی از غیر شیعه، بزرگانی، علمائی، کتابها نوشته‌اند؛ شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن‌ابی‌الحدید یک کتاب قطورِ بزرگ با مجلّدات بسیار، و شرحهای نهج‌البلاغه و شرحهای سخنان آن بزرگوار و شرح نامه‌ به جناب مالک اشتر و شرح‌‌حال‌های ایشان در تاریخ، در ادبیّات به قدری زیاد است که عرض کردم، نمیشود نظیری برای او پیدا کرد. خب من در بین همه‌ی این خصوصیّاتی که راجع به امیرالمؤمنین (علیه‌ السّلام) گفته شده است، دو خصوصیّت را ــ که امیرالمؤمنین در قلّه‌ی این دو خصوصیّت است و ما امروز به اینها احتیاج داریم ــ انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «تقوا» است؛ عدالت و تقوا. امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت، و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به سمت آن قلّه حرکت کنیم. قلّه‌ی «عدالت» که گفتیم امیرالمؤمنین در آنجا مستقر است و بالاترین نقطه‌ی عدالت است، امیرالمؤمنین عدالت را چه جوری اِعمال میکرد؟ متنوّع اِعمال میکرد؛ گاهی با دستان نوازشگر، با خدمت به ضعفا، به بچّه‌های یتیم، به خانواده‌های بی‌سرپرست؛ گاهی این‌جوری اِعمال عدالت میکرد؛ گاهی عدالت را با ذوالفقار اِعمال میکرد؛ [یعنی] نقطه‌ی مقابل، با شمشیر دودَمِ بُرنده‌ای که در طول تاریخ هیچ سلاحی به اندازه‌ی ذوالفقار مدح نشده است؛ گاهی با زبان رسا و حکمت؛ عباراتی که فراتر از سطح ادبیّات عرب است، مثل نهج‌البلاغه. عدالت را این‌جوری [بیان میکند]؛ به آن کسانی که حکّام او هستند، استاندارهای او هستند نامه مینویسد، درس عدالت است. یعنی وقتی انسان نگاه کند، واقعاً نوشته‌ی امیرالمؤمنین به مالک اشتر(۲) که فرمان حکومت او است ــ که به غلط میگویند عهدنامه؛ عهدنامه نیست، فرمان است، فرمان حکومت است ــ پُر از مفاهیمی است که اغلب اینها به عدالت برمیگردد، جامعه را جامعه‌ی عادلانه قرار میدهد؛ عدالت را گاهی این‌جوری هم پیش میبُرد. یعنی هم با مهربانی، هم با خشونت الهی و تعصّب دین، هم با بیان رسا و حکمت و تبیین. مصدر این جهاد تبیین، امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) است. امّا تقوا؛ تقوا را چه جوری اِعمال میکرد؟ تقوا را گاهی در محراب عبادت اِعمال میکرد؛ عباداتی که فرشتگان به آن عبادات رشک میبردند؛ یعنی عبادت امیرالمؤمنین، نماز او، تضرّع او، سخن او با خدا، فرشتگان را متحیّر میکرد. گاهی تقوا را با صبر و سکوت برای حفظ اتّفاق مسلمین اِعمال میکرد؛ این هم یکی از مصادیق مهمّ تقوای امیرالمؤمنین است. حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، امیرالمؤمنین با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند. گاهی گفته میشود امیرالمؤمنین ۲۵ سال در خانه نشست؛ نه، امیرالمؤمنین در خانه ننشست، در صحنه بود، در عرصه بود، دستور میداد، هدایت میکرد، راهنمایی میکرد خلفای وقت را، مردم را. یعنی با صبر و سکوت، تقوای خودش را نشان [میداد]؛ این تقوا است. این تقوا است که انسان ببیند حقّی دارد از او زایل میشود امّا به خاطر یک مصلحت بزرگ‌تر سکوت کند. ماها طاقت نمی‌آوریم سکوت کنیم؛ اگر حقّی از ما زایل بشود، فکر میکنیم که دنیا به هم خورده، ملاحظه نمیکنیم؛ آن بزرگوار ملاحظه میکرد. در یک جاهایی تقوای آن بزرگوار با سینه سپر کردن در مقابلِ حوادثِ شدید ظاهر میشد، مثل لیلة‌المبیت؛ تقوا بود؛ رفت جای پیغمبر خوابید، در حالی که به طور طبیعی اطمینان حاصل بود که امشب جانش را از دست خواهد داد. در اُحد تقوا نشان داد، ایستاد؛ در حُنین تقوا نشان داد، ایستاد؛ در خیبر تقوا نشان داد، دشمن را زمین‌گیر کرد؛ در اغلب غزوات پیغمبر پیشرو بود؛ [اینها هم] تقوا بود. تقوا فقط در محراب عبادت نیست؛ در میدان جنگ هم تقوا است که انسان را نگه میدارد، حفظ میکند، پیش میبرد؛ [لذا امیرالمؤمنین] در مقابل دشمن سینه سپر میکرد. این دو خصوصیّت است؛ عدالت امیرالمؤمنین و تقوای امیرالمؤمنین. ما امروز در کشورمان، در جامعه‌مان، هم به عدالت نیاز داریم، هم به تقوا. هم تقوای آحاد مردم و هم بخصوص تقوای مسئولان کشور؛ به این نیاز داریم، این باید تحقّقِ کامل پیدا کند. خب بحمدالله تا حدود زیادی در مواردی انسان مشاهده میکند که با تقوا عمل میکنند، امّا بایستی همه‌گیر بشود. این امامی که ما مشتاق نام او هستیم، مشتاق یاد او هستیم، اسم او را بر زبان می‌آوریم، مدح او را میگوییم و میخوانیم، این‌جور انسانی است؛ آن، رفتارش در عدالت و آن، رفتارش در تقوا. شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت که عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند، چون حکومت نداشت؛ امروز دیگر این بهانه وجود ندارد؛ امروز عذری وجود ندارد. امروز حکومت، حکومت اسلامی است، حکومت علوی است، حکومت وَلَوی(۳) است. امروز بایستی ما دنبال عدالت باشیم. عدالت واجب‌ترین و اولیٰ‌ترین خصوصیّت برای اداره‌ی یک جامعه است که بایستی دنبال آن باشید. خب، عواملی جلوی تقوای ما را میگیرند؛ گاهی میترسیم، گاهی تردید میکنیم در مبانی خودمان، گاهی ملاحظه‌ی رفاقتها را میکنیم، گاهی ملاحظه‌ی دشمن را میکنیم؛ اینها باید برود کنار، اینها نباید باشد. بایستی بدون ملاحظه ــ ملاحظه‌ی بی‌مورد ــ به سمت برنامه‌ی عدالت‌آور و برنامه‌ای که تقوا را توسعه بدهد، حرکت کرد. خب، این درباره‌ی امیرالمؤمنین. عرض کردم یک نکته‌ای وجود دارد در مورد امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) که این نکته امروز هم در جامعه‌ی ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ آن نکته این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ. در همه‌جا فاتح بود و غالب بود؛ حتّی در اُحد. [در جنگ] اُحد دیگران فرار کردند، امیرالمؤمنین غلبه کرد؛ شجاعت او، ایستادگی او و یکی دو نفر دیگرِ اطراف پیغمبر اکرم آن فراری را که افراد ضعیف مبتلا به آن شده بودند، جبران کرد؛ یعنی امیرالمؤمنین در تمام غزوات ــ شبیه این در حُنین هم اتّفاق افتاد، در جاهای دیگر هم بود ــ پیروز شد. در دوران خلافت سه‌ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفّین هم پیروز شد. در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم». بعضی خیال میکنند این حوادث این‌جوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولیّ خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند: هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنین.(۴) دشمن در مقابل شجاعت امیرالمؤمنین و قدرت امیرالمؤمنین و اراده‌ی پولادین امیرالمؤمنین چاره‌ای نداشت جز اینکه پناه ببرد به فریبِ محیط پیرامونیِ امیرالمؤمنین که در جنگ صفّین این کار با سرِ نیزه کردن قرآنها حاصل شد؛ بعد از آن هم اتّفاق افتاد، زمان امام حسن هم اتّفاق افتاد؛ جنگ نرم [این] است. جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. این جنگ امروز هم در جریان است؛ امروز هم این کار دارد انجام میگیرد. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند، با ابزارهای جنگِ نرم وارد میدان میشوند. آن زمان، [یعنی] زمان امیرالمؤمنین این کار را کردند که در تاریخ بتفصیل جزئیّاتش وجود دارد. افرادی میرفتند در شهرها، در روستاها به مردم حمله میکردند، ظلم میکردند، بعد یک نفر شایعه میکرد که اینها از طرف علی آمده‌اند. مردم را مردّد میکردند. امروز هم همین کار عیناً دارد انجام میگیرد. امروز ملّت ایران نشان داده که در میدانهای سخت، آن جایی که به وجود او احتیاج هست، محکم می‌ایستد. این کار ملّت ایران است، مخصوص یک گروه خاص و یک جمع خاص نیست؛ آن جایی که بایستی بِایستد می‌ایستد؛ آن جایی که باید کمک کند، کمک میکند؛ آن جایی که باید شعار بدهد، شعار میدهد؛ آن جایی که بایست دشمن را روبه‌رو مأیوس کند، مأیوس میکند. این انگیزه دشمن را نگران میکند؛ سعی میکنند این انگیزه را با بهانه‌های مختلف در افراد سست کنند، ضعیف کنند. امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آورده‌ها و داشته‌ها و توانایی‌های این ملّت؛ انکار توانایی‌های این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند. اگر ملّتی از داشته‌های خود غافل بشود، توانایی‌های خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آماده‌ی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد؛ این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند. جوان نخبه‌ی امروز، جوان نخبه‌ی کارآمد، در یک روز سه ماهواره میفرستد به فضا؛(۵) این چیز کوچکی نیست، خیلی چیز بزرگی است. جوان نخبه‌ی امروز، در طول چند ماه، چهار هزار مگاوات بر نیروی برق کشور اضافه میکند و شبکه‌ی کشور را تقویت میکند. جوان نخبه‌ی امروز، در دانشهای مختلف، در هوافضا، در زیست‌فنّاوری، در درمان ــ پزشکی ــ در نانو، در ساخت موشک، در صنایع نظامی، چشم دنیا را متحیّر کرده، آن هم در وقت تحریم. اینها ثروتهای بی‌نظیری است؛ این ثروتها را باید دید، ما اینها را داریم. من شاید یکی دو بار در صحبتها گفته‌ام؛(۶) چند سال قبل از این، یک دانشمند موشکی متعلّق به صهیونیست‌ها(۷) خودش اعلام کرده بود و گفته بود که وقتی [پرتاب] فلان موشک ایرانی را تمرین میکردند و من [تصویرش را که] پخش میشد دیدم، به احترام آن کسی که این را ساخته کلاهم را برداشتم و او را احترام کردم که در حال تحریم، در وقت تحریم، توانسته یک چنین کار بزرگی را انجام بدهد. در صنایع دفاعی، در شیوه‌های درمان، امروز کارهای بزرگ دارد انجام میگیرد؛ اینها را دشمن پنهان میکند، بعضی‌ها هم متأسّفانه در داخل اینها را پنهان میکنند. در داخل، متأسّفانه بعضی پنهان میکنند این پیشرفتها را، این کارهای بزرگ را، به مردم اطّلاع‌رسانی نمیکنند. کارهای بزرگی در کشور دارد انجام میگیرد، کشور دارد پیش میرود. آن عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملّت ایران در جنگ نظامی اوّلاً درخواست توقّف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما جنگ کنم ــ دشمن خبیث البتّه فریبگر و دروغ‌گو است؛ ما به حرف او اعتمادی نداریم ــ آن [عاملی] که موجب میشود او این کار را بکند چیست؟ آن قدرت ملّت ایران است، آن توانایی جوانان ایرانی است. من شنیدم و نقل کردند برای من که این کسانی که هفته‌ی گذشته این ماهواره‌ها را به فضا پرتاب کردند، این جوانهایی که سه ماهواره را در یک روز به فضا پرتاب کردند و در فضا مستقر شد، متوسّط سنّی اینها ۲۶ سال است! جوان بیست‌وشش‌ساله؛ اینها ثروتهای عظیمی است، ثروت نیروی انسانی ثروت کوچکی نیست. آن‌وقت آن یاوه‌گوی آمریکایی(۸) می‌نشیند راجع به ملّت ایران حرف میزند، یک مقداری بدگویی میکند، یک مقداری وعده میدهد؛ وعده‌ی دروغ، فریب. البتّه امروز خوشبختانه ملّت ایران آمریکا را شناخته‌اند؛ یک روزی بود که نمی‌شناختند؛ امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه می‌شناسند؛ مخصوص ایران هم نیست. مردم شناخته‌اند دشمن را؛ این خیلی موفّقیّت بزرگی است. ما خیلی اصرار میکردیم استدلال کنیم برای مردم، [ولی] مردم در جنگ دوازده‌روزه خودشان دیدند، مشاهده کردند؛ آنهایی هم که میگفتند راه‌حلّ مشکلات کشور مذاکره‌ی با آمریکا است، دیدند که چه شد؛ وسط مذاکره‌ی با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره‌ی با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده‌ کردن نقشه‌ی جنگ بود! مردم بیدارند، هوشیارند. خب، بنابراین مراقب جنگ نرم باید بود، مراقب شبهه‌سازی دشمن باید بود، مراقب شایعه‌سازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطّلاع‌رسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بی‌جهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمّی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازده‌روزه اتّحاد ملّت، معجزه‌آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهم‌ترین مسئله، توجّه به دشمنی دشمن و توجّه به اتّفاق و اتّحاد داخلی و درونی است؛ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم.(۹) خب، من دو سه جمله‌ای هم درباره‌ی این اجتماعاتی که هفته‌ی گذشته شد، عرض بکنم. اوّلاً قشر بازار و بازاری جزو وفادارترین قشرهای کشور به نظام اسلامی و به انقلاب اسلامی است. ما بازار را خوب می‌شناسیم. به اسم بازار و بازاری نمیتوان با جمهوری اسلامی و با نظام اسلامی مقابله کرد. بله، این اجتماعات عمدتاً‌ از طرف بازاری‌ها بود امّا حرفشان حرف درستی بود. من، هم در تلویزیون شنیدم، هم در محاسبات و در کارها این را دیدم. بازاری وقتی که نگاه میکند به وضع پولی کشور، کاهش ارزش پول کشور، عدم ثبات قیمت پول کشور و پول خارجی که موجب بشود محیط کسب و کار ثبات نداشته باشد، میگوید من نمیتوانم کاسبی کنم؛ راست میگوید؛ این را مسئولین کشور قبول دارند و من میدانم که رئیس‌جمهور محترم و دیگر مسئولین سطح بالای کشور درصدد علاج این مشکلند. این یک مشکل است که در این هم دست دشمن در میان است؛ این را هم به شما عرض بکنم. این گران شدن قیمت ارز خارجی، بالا رفتن بی‌حسابِ قیمت ارز خارجی و عدم ثبات آن که مدام بالا برود، پایین بیاید که کاسب نداند تکلیفش چیست، طبیعی نیست؛ این کار دشمن است. البتّه با تدابیر گوناگون باید جلویش گرفته بشود؛ و دارند تلاش میکنند؛ هم رئیس‌جمهور، هم رؤسای قوای دیگر و بعضی مسئولین دیگر تلاش میکنند که این کار درست بشود. بنابراین اعتراض بازاری‌ها به این مطلب بود؛ و این مطلب، مطلب درستی است. آنچه مهم است، این است که یک عدّه آدم تحریک‌شده‌ی مزدور دشمن پشت سر بازاری‌ها بِایستند و شعار ضدّ اسلام و ضدّ ایران و ضدّ جمهوری اسلامی بدهند؛ این مهم است. اعتراض، بجا است امّا اعتراض، غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایده‌ای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند. اینکه یک عدّه‌ای تحت عناوین گوناگون، نامهای گوناگون می‌آیند به قصد تخریب، به قصد ناامن کردن کشور، پشت سر بازاری‌های مؤمن و سالم و انقلابی قرار بگیرند و از اعتراض آنها سوء‌استفاده کنند، اغتشاش کنند، اصلاً قابل قبول نیست؛ مطلقاً. کار دشمن را باید شناخت، دشمن آرام نمی‌نشیند، از هر فرصتی استفاده میکند. اینجا دیدند یک فرصتی است، خواستند از آن استفاده کنند؛ البتّه مسئولین ما در میدان بودند و خواهند بود. مهم، مجموعه‌ی ملّت است؛ مهم، همان چیزهایی است که سلیمانی را سلیمانی کرد: ایمان، اخلاص، عمل؛ مهم، بی‌تفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بی‌تفاوت نبودن در مقابل شایعه‌پردازی‌های دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولین، بر دولت، بر  ملّت تحمیل کند، با قدرت کامل در مقابل دشمن بِایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتّکاء به خدای متعال، با اتّکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد. امیدواریم خدای متعال شهدای عزیز ما را با اولیائشان محشور کند؛ جوانهای ما را محفوظ بدارد؛ شما عزیزان را ان‌شاء‌الله از برکات ولادت امیرالمؤمنین برخوردار کند و بر دل خانواده‌های شهیدان، خداوند صبر و تسلّیٰ و سکینه و آرامش نازل کند. والسّلام علیکم و رحمة‌الله و‌ برکاته       (۱ اشاره به سخنان دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو (نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی) که حرفهای گذشته‌ی خود راجع به شهید سلیمانی را تکرار کرد که او باعث کشته شدن سربازان آمریکایی شده است. (۲ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ی ۵۳ (۳ حکومت ولایی (۴ سوره‌ی انفال، بخشی از آیه‌ی ۶۲؛ «... همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.» (۵ اشاره به پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی «پایا»، «ظفر ۲» و «کوثر» به فضا در هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴ (۶ از جمله، بیانات در اجتماع بسیجیان شرکت‌کننده در همایش «خدمت بسیجیان» (۱۳۹۷/۷/۱۲) (۷ یوزی رابین (مدیر اسبق برنامه‌ی موشکی رژیم صهیونیستی) (۸ دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) (۹ سوره‌ی فتح، بخشی از آیه‌ی ۲۹؛ «... بر کافران، سخت‌گیر [و] با همدیگر مهربانند ...» 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62246 #بيانات
    0 Commenti 0 condivisioni 1K Views 0 Anteprima
  • برای پیروزی، خودسازی کنیم


     «این حرف من نیست، حرف یک رزمنده‌ی همدانی است که اگر چنانچه از سیم خاردار میخواهی رد بشوی، اوّل باید از سیم خاردار نفْست عبور کنی. وقتی گرفتار خودمان هستیم، نمیتوانیم کاری انجام بدهیم.» ۹۵/۱۲/۱۶

    این خلاصه سخن حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره نقش خودسازی در مواجهه با دشمن است که از زبان شهید چیت‌سازیان نقل می‌کنند. جمله بسیار مهمی که به این سؤال پاسخ می‌دهد: آیا فضائل و رذائل اخلاقی درونی، در نوع مواجهه ما با دشمن بیرونی تأثیرگذار است؟ آیا فرد و جامعه‌ای که دچار رذیله‌های حسادت، عُجب، غرور، حرص، ناامیدی، شهوت و حقارت است، در مواجهه با دشمنان ضعیف است؟

    خودسازی و معنویت چنان نقشی در مواجهه با دشمن و پیروزی دارد که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در تمام دوران مواجهه با شرایط سخت و مبارزه با دشمنان، جامعه را به ارتقای معنویت و خودسازی توصیه فرموده‌اند. یکی از نمونه‌های آن، توصیه به خواندن «سوره فتح»، «دعای چهاردهم صحیفه سجادیه» و «دعای توسل» است که نقش مهمی در خودسازی در دوران مبارزه دارد.

     تأثیر خودسازی در مواجهه با دشمن
    خودسازی دارای دو بُعد مهم معنوی (خودسازی در معنویت) و اخلاقی (خودسازی در اخلاق) است. «معنویّت به معنی برجسته کردن ارزشهای معنوی از قبیل: اخلاص، ایثار، توکّل، ایمان در خود و در جامعه است، و اخلاق به معنی رعایت فضیلت‌هایی چون خیرخواهی، گذشت، کمک به نیازمند، راستگویی، شجاعت، تواضع، اعتمادبه‌نفس و دیگر خلقیّات نیکو است.» ۱۳۹۷/۱۱/۲۲

    قرآن کریم صراحتاً نوع مواجهه با دشمن را به خودسازی و عدم خودسازی مرتبط دانسته و می‌فرماید: «این‌که دیدید عدّه‌ای از شما در جنگ اُحد، پشت به دشمن کردند و تن به شکست دادند، مسأله‌ی اینها از قبل زمینه‌سازی شده بود. اینها اشکال درونی داشتند. شیطان اینها را به کمک کارهایی که قبلاً کرده بودند، به لغزش وادار کرد. یعنی گناهان قبلی، اثرش را در جبهه ظاهر می‌کند.» ۱۳۷۵/۱۰/۲۸ به عبارت دیگر «اوّلین دشمنی که ما را در مقابل دشمنان دیگرمان به خاک می‌نشاند، غفلت است... نتیجه‌ی این غفلت دور شدن است؛ دور شدن از خدا، دور شدن از هدف، دور شدن از کامیابی.» ۱۳۹۴/۰۲/۱۶

    مؤید این نکته را در جبهه دشمن می‌بینیم. «آدمهاى خبیثى که در دنیا مشاهده میکنید که یا ظالمند، یا سفّاکند، یا پول‌پرستند، یا شهوت‌پرستند، یا شکم‌پرستند و ابعاد مادّى بر وجود اینها غلبه کرده، اینها کسانى هستند که آن بُعد معناگرا را، معنویّت‌گرا را در خودشان رشد ندادند، بتدریج ضعیف شده و از بین رفته.» ۱۳۹۵/۰۲/۰۱

    در مقابل، نقش فضائل اخلاقی در مواجهه با دشمن و پیروزی نیز روشن است. اساس وقوع انقلاب بر خودسازی درونی و فضائل اخلاقی استوار است. «اگر امامِ بزرگوارِ بى‌نظیرِ ما... ‌با این مفاهیم مأنوس نبود و با مناجات و دعا سروکار نداشت و اهل تضرع و استغفار و استغاثه و گریه و توسل نبود، بسیار بعید بود که خداى متعال این‌همه توفیق را به ایشان ارزانى بدارد.» ۱۳۶۸/۱۲/۱۰ بنابراین لازمه جهاد با دشمنان و مبارزه میدانی، جهاد با نفس و خودسازی درونی است.

     نقش خودسازی درونی در پیروزی بر دشمنان
    حقیقت آن است که «یک بُعد لطیف معناگرا در هر انسانی وجود دارد... این بُعد را اگر ما آحاد بشر بتوانیم در خودمان تقویت کنیم، بقیّه‌ی ابعاد ما را هدایت خواهد کرد.» ۱۳۹۵/۰۲/۰۱ «معنویت در وجود یک انسان، برای او مایه هدفدار شدن است؛ زندگی او را معنا میکند و به آن جهت میدهد.» ۱۳۸۱/۰۷/۱۷ بنابراین «معنویّت و اخلاق، جهت‌دهنده‌ی همه‌ی حرکتها و فعّالیّتهای فردی و اجتماعی و نیاز اصلی جامعه است؛ بودن آنها، محیط زندگی را حتّی با کمبودهای مادّی، بهشت میسازد و نبودن آن حتّی با برخورداری مادّی، جهنّم می‌آفریند.» ۱۳۹۷/۱۱/۲۲ نتیجه اینکه «اگر ملّتی بخواهد راه عزت و شرف را، راه خدا را، راه زندگی بهتر را، راه رسیدن به آرمانهای مادّی و معنوی را طی بکند، باید بر نفس خود مسلط باشد.» ۱۳۷۰/۰۷/۱۷ شاهد سخن این است که «تا امروز هم ملّت ایران هر توفیقى پیدا کرده است، به برکت تکیه به معنویات آن را به دست آورده است.» ۱۳۷۷/۰۷/۲۹

    در دوران کنونی نیز «اگر می‌خواهیم در مقابل جبهه‌ی استکبار ایستادگی کنیم، مقاومت کنیم، به آن عزّت، آن شرف، آن اقتداری که جمهوری اسلامی لایق آن است و انقلاب به ما وعده‌ی آن را داده برسیم، احتیاج داریم به اینکه در رفتار شخصی خودمان رعایت‌های لازم را بکنیم؛ آن تقوا را حفظ کنیم.» ۱۳۹۵/۰۴/۱۲

     دلیل هجمه دشمن به ایمان و معنویت جوانان
    دشمنان این مسئله را به خوبی می‌دانند؛ لذا «همه‌ى سعى دستگاه‌هاى تبلیغاتى بین‌المللى و جهانى معنویت‌زدایى است.» ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ آنها می‌دانند «در جنگ نامتقارن، اراده‌ها هستند که با هم می‌جنگند.» ۱۳۹۵/۰۳/۰۳

    حقیقت این است که در کشور «ما یک مجموعه‌ی بزرگ جوان داریم که مؤمنند، متدیّنند، انقلابی‌اند، اهل توسّلند، اهل شور و عشق به معنویّتند... عدّه‌ای اهل قرآنند، عدّه‌ای اهل اعتکافند، عدّه‌ای اهل پیاده‌رویِ اربعینند... دشمن با همه‌ی اینها مخالف است.» دشمان، قبل از مواجهه نظامی با جامعه اسلامی، به دنبال تضعیف اراده‌ها، معنویت و ایمان جوانان و ترویج رذائل اخلاقی مانند شهوت‌رانی، خشونت، ناامیدی و بدبینی در میان جامعه هستند. به همین دلیل «سیاست امروز، سیاست اندلسی کردن ایران است!» ۱۳۸۱/۱۲/۰۶

    در این سیاست «عمده‌ترین وسیله دو چیز [است‌]؛ یکی پول، یکی هم جاذبه‌های جنسی... [برای اینکه افراد مؤثّر را] بکشانند به آن سمت مورد نظر خودشان. آن سمت مورد نظر چیست؟ آن عبارت است از تغییر باورها، تغییر آرمان‌ها، تغییر نگاه‌ها، تغییر سبک زندگی» ۱۳۹۴/۰۹/۰۴ «دشمنان ایران و ایرانی میدانند که مایه‌ی ایستادگی و اقتدار این ملّت و اراده‌ی مستحکم او، همین ایمان اسلامی او بود؛ میخواهند این را از او بگیرند. آنها تبلیغات جهانی را در همین جهت سازماندهی میکنند.» ۱۳۸۸/۰۳/۰۳

     ماه رجب و اعتکاف، فرصت خودسازی در مواجهه با دشمن
    با این توصیفات، وظیفه آحاد جامعه اسلامی ـ به ویژه نوجوانان و جوانان ـ مشخص است. «علاج ملّت ایران در ... به دست آوردن قدرت اخلاقی و اجتماعی و بالاتر از همه‌ی اینها اقتدار معنوی و روحی [است]» ۱۳۸۷/۰۱/۰۱

    اکنون «ماه رجب یک فرصت تقرّب به ارزشهای الهی و تقرّب به ذات مقدّس پروردگار و فرصت خودسازی است.» ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ وظیفه همه ما این است که «با خدا ارتباطمان را قوی کنیم تا در میدانهای زندگی بتوانیم با اراده‌ی محکم، با قدم استوار و با ذهن روشن، وارد هر میدانی بشویم. یک ملّت برای اینکه بتواند سیادت و عزت خود را بدست بیاورد؛ باید اراده‌ی مصمم داشته باشد و بداند چه میخواهد و قلب او مطمئن باشد به یاد خدا.» ۱۳۸۷/۰۴/۲۶

    خواندن دعاهای ماه رجب و تأمل در آنها، بهترین فرصت خودسازی است. این موضوع از این جهت اهمیت دارد که «در خلال دعاهای مذکور، نقطه‌های ضربه‌پذیرِ معنوی را به یادِ ما می‌آورند و هشدار میدهند که: ممکن است از این نقاط ضربه بخورید و آسیب ببینید.» ۱۳۷۳/۱۱/۲۸ لذا باید آنها را تشخیص دهیم و اصلاح کنیم. از طرفی «بهترین کسى که مى‌تواند بیمارى ما را تشخیص دهد، خودمان هستیم. بیاورید روى کاغذ! بنویسید: حسد. بنویسید: بخل. بنویسید: بدخواهى براى دیگران... این‌ها را روى کاغذ بیاوریم.» ۱۳۷۱/۱۲/۰۴

    در این میان، ایام اعتکاف بهترین فرصت برای خودسازی است که هم برای خود فرد و هم «برای کشور ارزش دارد.» ۱۳۹۵/۰۴/۱۲ اساساً اعتکاف «برای یک جامعه، علامت خوبی است... علامت یک حکومت الهی، علامت یک حرکت صحیح و دارای جهت‌گیری صحیح است.» ۱۳۷۵/۱۰/۱۹ و به این باور برسیم که «جامعه ما اگر جامعه تقوا و دعا و معنویت باشد، بسیاری از مشکلات مادّی او هم قطعاً برطرف خواهد شد.» ۱۳۷۷/۱۰/۰۴

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62262

    #ديگران__يادداشت
    📰 برای پیروزی، خودسازی کنیم  «این حرف من نیست، حرف یک رزمنده‌ی همدانی است که اگر چنانچه از سیم خاردار میخواهی رد بشوی، اوّل باید از سیم خاردار نفْست عبور کنی. وقتی گرفتار خودمان هستیم، نمیتوانیم کاری انجام بدهیم.» ۹۵/۱۲/۱۶ این خلاصه سخن حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره نقش خودسازی در مواجهه با دشمن است که از زبان شهید چیت‌سازیان نقل می‌کنند. جمله بسیار مهمی که به این سؤال پاسخ می‌دهد: آیا فضائل و رذائل اخلاقی درونی، در نوع مواجهه ما با دشمن بیرونی تأثیرگذار است؟ آیا فرد و جامعه‌ای که دچار رذیله‌های حسادت، عُجب، غرور، حرص، ناامیدی، شهوت و حقارت است، در مواجهه با دشمنان ضعیف است؟ خودسازی و معنویت چنان نقشی در مواجهه با دشمن و پیروزی دارد که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در تمام دوران مواجهه با شرایط سخت و مبارزه با دشمنان، جامعه را به ارتقای معنویت و خودسازی توصیه فرموده‌اند. یکی از نمونه‌های آن، توصیه به خواندن «سوره فتح»، «دعای چهاردهم صحیفه سجادیه» و «دعای توسل» است که نقش مهمی در خودسازی در دوران مبارزه دارد.  تأثیر خودسازی در مواجهه با دشمن خودسازی دارای دو بُعد مهم معنوی (خودسازی در معنویت) و اخلاقی (خودسازی در اخلاق) است. «معنویّت به معنی برجسته کردن ارزشهای معنوی از قبیل: اخلاص، ایثار، توکّل، ایمان در خود و در جامعه است، و اخلاق به معنی رعایت فضیلت‌هایی چون خیرخواهی، گذشت، کمک به نیازمند، راستگویی، شجاعت، تواضع، اعتمادبه‌نفس و دیگر خلقیّات نیکو است.» ۱۳۹۷/۱۱/۲۲ قرآن کریم صراحتاً نوع مواجهه با دشمن را به خودسازی و عدم خودسازی مرتبط دانسته و می‌فرماید: «این‌که دیدید عدّه‌ای از شما در جنگ اُحد، پشت به دشمن کردند و تن به شکست دادند، مسأله‌ی اینها از قبل زمینه‌سازی شده بود. اینها اشکال درونی داشتند. شیطان اینها را به کمک کارهایی که قبلاً کرده بودند، به لغزش وادار کرد. یعنی گناهان قبلی، اثرش را در جبهه ظاهر می‌کند.» ۱۳۷۵/۱۰/۲۸ به عبارت دیگر «اوّلین دشمنی که ما را در مقابل دشمنان دیگرمان به خاک می‌نشاند، غفلت است... نتیجه‌ی این غفلت دور شدن است؛ دور شدن از خدا، دور شدن از هدف، دور شدن از کامیابی.» ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ مؤید این نکته را در جبهه دشمن می‌بینیم. «آدمهاى خبیثى که در دنیا مشاهده میکنید که یا ظالمند، یا سفّاکند، یا پول‌پرستند، یا شهوت‌پرستند، یا شکم‌پرستند و ابعاد مادّى بر وجود اینها غلبه کرده، اینها کسانى هستند که آن بُعد معناگرا را، معنویّت‌گرا را در خودشان رشد ندادند، بتدریج ضعیف شده و از بین رفته.» ۱۳۹۵/۰۲/۰۱ در مقابل، نقش فضائل اخلاقی در مواجهه با دشمن و پیروزی نیز روشن است. اساس وقوع انقلاب بر خودسازی درونی و فضائل اخلاقی استوار است. «اگر امامِ بزرگوارِ بى‌نظیرِ ما... ‌با این مفاهیم مأنوس نبود و با مناجات و دعا سروکار نداشت و اهل تضرع و استغفار و استغاثه و گریه و توسل نبود، بسیار بعید بود که خداى متعال این‌همه توفیق را به ایشان ارزانى بدارد.» ۱۳۶۸/۱۲/۱۰ بنابراین لازمه جهاد با دشمنان و مبارزه میدانی، جهاد با نفس و خودسازی درونی است.  نقش خودسازی درونی در پیروزی بر دشمنان حقیقت آن است که «یک بُعد لطیف معناگرا در هر انسانی وجود دارد... این بُعد را اگر ما آحاد بشر بتوانیم در خودمان تقویت کنیم، بقیّه‌ی ابعاد ما را هدایت خواهد کرد.» ۱۳۹۵/۰۲/۰۱ «معنویت در وجود یک انسان، برای او مایه هدفدار شدن است؛ زندگی او را معنا میکند و به آن جهت میدهد.» ۱۳۸۱/۰۷/۱۷ بنابراین «معنویّت و اخلاق، جهت‌دهنده‌ی همه‌ی حرکتها و فعّالیّتهای فردی و اجتماعی و نیاز اصلی جامعه است؛ بودن آنها، محیط زندگی را حتّی با کمبودهای مادّی، بهشت میسازد و نبودن آن حتّی با برخورداری مادّی، جهنّم می‌آفریند.» ۱۳۹۷/۱۱/۲۲ نتیجه اینکه «اگر ملّتی بخواهد راه عزت و شرف را، راه خدا را، راه زندگی بهتر را، راه رسیدن به آرمانهای مادّی و معنوی را طی بکند، باید بر نفس خود مسلط باشد.» ۱۳۷۰/۰۷/۱۷ شاهد سخن این است که «تا امروز هم ملّت ایران هر توفیقى پیدا کرده است، به برکت تکیه به معنویات آن را به دست آورده است.» ۱۳۷۷/۰۷/۲۹ در دوران کنونی نیز «اگر می‌خواهیم در مقابل جبهه‌ی استکبار ایستادگی کنیم، مقاومت کنیم، به آن عزّت، آن شرف، آن اقتداری که جمهوری اسلامی لایق آن است و انقلاب به ما وعده‌ی آن را داده برسیم، احتیاج داریم به اینکه در رفتار شخصی خودمان رعایت‌های لازم را بکنیم؛ آن تقوا را حفظ کنیم.» ۱۳۹۵/۰۴/۱۲  دلیل هجمه دشمن به ایمان و معنویت جوانان دشمنان این مسئله را به خوبی می‌دانند؛ لذا «همه‌ى سعى دستگاه‌هاى تبلیغاتى بین‌المللى و جهانى معنویت‌زدایى است.» ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ آنها می‌دانند «در جنگ نامتقارن، اراده‌ها هستند که با هم می‌جنگند.» ۱۳۹۵/۰۳/۰۳ حقیقت این است که در کشور «ما یک مجموعه‌ی بزرگ جوان داریم که مؤمنند، متدیّنند، انقلابی‌اند، اهل توسّلند، اهل شور و عشق به معنویّتند... عدّه‌ای اهل قرآنند، عدّه‌ای اهل اعتکافند، عدّه‌ای اهل پیاده‌رویِ اربعینند... دشمن با همه‌ی اینها مخالف است.» دشمان، قبل از مواجهه نظامی با جامعه اسلامی، به دنبال تضعیف اراده‌ها، معنویت و ایمان جوانان و ترویج رذائل اخلاقی مانند شهوت‌رانی، خشونت، ناامیدی و بدبینی در میان جامعه هستند. به همین دلیل «سیاست امروز، سیاست اندلسی کردن ایران است!» ۱۳۸۱/۱۲/۰۶ در این سیاست «عمده‌ترین وسیله دو چیز [است‌]؛ یکی پول، یکی هم جاذبه‌های جنسی... [برای اینکه افراد مؤثّر را] بکشانند به آن سمت مورد نظر خودشان. آن سمت مورد نظر چیست؟ آن عبارت است از تغییر باورها، تغییر آرمان‌ها، تغییر نگاه‌ها، تغییر سبک زندگی» ۱۳۹۴/۰۹/۰۴ «دشمنان ایران و ایرانی میدانند که مایه‌ی ایستادگی و اقتدار این ملّت و اراده‌ی مستحکم او، همین ایمان اسلامی او بود؛ میخواهند این را از او بگیرند. آنها تبلیغات جهانی را در همین جهت سازماندهی میکنند.» ۱۳۸۸/۰۳/۰۳  ماه رجب و اعتکاف، فرصت خودسازی در مواجهه با دشمن با این توصیفات، وظیفه آحاد جامعه اسلامی ـ به ویژه نوجوانان و جوانان ـ مشخص است. «علاج ملّت ایران در ... به دست آوردن قدرت اخلاقی و اجتماعی و بالاتر از همه‌ی اینها اقتدار معنوی و روحی [است]» ۱۳۸۷/۰۱/۰۱ اکنون «ماه رجب یک فرصت تقرّب به ارزشهای الهی و تقرّب به ذات مقدّس پروردگار و فرصت خودسازی است.» ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ وظیفه همه ما این است که «با خدا ارتباطمان را قوی کنیم تا در میدانهای زندگی بتوانیم با اراده‌ی محکم، با قدم استوار و با ذهن روشن، وارد هر میدانی بشویم. یک ملّت برای اینکه بتواند سیادت و عزت خود را بدست بیاورد؛ باید اراده‌ی مصمم داشته باشد و بداند چه میخواهد و قلب او مطمئن باشد به یاد خدا.» ۱۳۸۷/۰۴/۲۶ خواندن دعاهای ماه رجب و تأمل در آنها، بهترین فرصت خودسازی است. این موضوع از این جهت اهمیت دارد که «در خلال دعاهای مذکور، نقطه‌های ضربه‌پذیرِ معنوی را به یادِ ما می‌آورند و هشدار میدهند که: ممکن است از این نقاط ضربه بخورید و آسیب ببینید.» ۱۳۷۳/۱۱/۲۸ لذا باید آنها را تشخیص دهیم و اصلاح کنیم. از طرفی «بهترین کسى که مى‌تواند بیمارى ما را تشخیص دهد، خودمان هستیم. بیاورید روى کاغذ! بنویسید: حسد. بنویسید: بخل. بنویسید: بدخواهى براى دیگران... این‌ها را روى کاغذ بیاوریم.» ۱۳۷۱/۱۲/۰۴ در این میان، ایام اعتکاف بهترین فرصت برای خودسازی است که هم برای خود فرد و هم «برای کشور ارزش دارد.» ۱۳۹۵/۰۴/۱۲ اساساً اعتکاف «برای یک جامعه، علامت خوبی است... علامت یک حکومت الهی، علامت یک حرکت صحیح و دارای جهت‌گیری صحیح است.» ۱۳۷۵/۱۰/۱۹ و به این باور برسیم که «جامعه ما اگر جامعه تقوا و دعا و معنویت باشد، بسیاری از مشکلات مادّی او هم قطعاً برطرف خواهد شد.» ۱۳۷۷/۱۰/۰۴ 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62262 #ديگران__يادداشت
    0 Commenti 0 condivisioni 745 Views 0 Anteprima
  • #آیه_روز

    وَلَا تَقْتُلُواْ أَوْلَدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئاً كَبِيراً (سوره إسراء، آیه‌ی 31)

    ترجمه:
    فرزندان خود را از بیم تنگدستى نكشید. این ما هستیم كه آنان و شما را روزى مى دهیم. یقیناً كشتن آنان گناهى است بزرگ!

    تفسیر:
    كودك، حقّ حیات دارد و والدین نباید این حق را از او بگیرند. «لاتقتلوا اولادكم»

    فقر و تهیدستى حتّى در قوى ترین عواطف انسانى تأثیرگذار است. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق»

    ترس از ضرر وزیان وفقر، مجوّز گناه و نادیده گرفتن حقوق دیگران نیست. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق»

    اگر امنیّت روانى وایمان نباشد، نه فقط فقر كه ترس از فقر نیز سبب آدم كشى مى شود. «لاتقتلوا... خشیة املاق»

    توجّه به ضمانت الهى، مانع گناه است. «لا تقتلوا... نحن نرزقهم»

    ایمان و توكّل را از یاد نبرید. «نحن نرزقهم»

    خداوند از پدر ومادر مهربان تر است، به او سوءظنّ نبرید. «نحن نرزقهم»

    رزق به دست خداست و زیادى نفرات و جمعیّت بى اثر است، پس فرزند عامل فقر نیست. «نحن نرزقهم و ایّاكم»

    گاهى رزق وروزى ما در سایه ى روزى فرزندان است. «نرزقهم و ایّاكم»

    فرزندكشى و سقط جنین، گناه و جنایت است، چه پسر باشد، چه دختر. «لاتقتلوا اولادكم... خطاً كبیرا»

    گناهان یكسان نیستند، گناهان صغیره و كبیره داریم. «خطاً كبیراً»

    تفسیر نور، سوره إسراء، ذیل آیه‌ی 31

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #آیه_روز 🔰 وَلَا تَقْتُلُواْ أَوْلَدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئاً كَبِيراً (سوره إسراء، آیه‌ی 31) 📖 ترجمه: 🔺 فرزندان خود را از بیم تنگدستى نكشید. این ما هستیم كه آنان و شما را روزى مى دهیم. یقیناً كشتن آنان گناهى است بزرگ! 📚 تفسیر: 🔻 كودك، حقّ حیات دارد و والدین نباید این حق را از او بگیرند. «لاتقتلوا اولادكم» 🔻 فقر و تهیدستى حتّى در قوى ترین عواطف انسانى تأثیرگذار است. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق» 🔻 ترس از ضرر وزیان وفقر، مجوّز گناه و نادیده گرفتن حقوق دیگران نیست. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق» 🔻 اگر امنیّت روانى وایمان نباشد، نه فقط فقر كه ترس از فقر نیز سبب آدم كشى مى شود. «لاتقتلوا... خشیة املاق» 🔻 توجّه به ضمانت الهى، مانع گناه است. «لا تقتلوا... نحن نرزقهم» 🔻 ایمان و توكّل را از یاد نبرید. «نحن نرزقهم» 🔻 خداوند از پدر ومادر مهربان تر است، به او سوءظنّ نبرید. «نحن نرزقهم» 🔻 رزق به دست خداست و زیادى نفرات و جمعیّت بى اثر است، پس فرزند عامل فقر نیست. «نحن نرزقهم و ایّاكم» 🔻 گاهى رزق وروزى ما در سایه ى روزى فرزندان است. «نرزقهم و ایّاكم» 🔻 فرزندكشى و سقط جنین، گناه و جنایت است، چه پسر باشد، چه دختر. «لاتقتلوا اولادكم... خطاً كبیرا» 🔻 گناهان یكسان نیستند، گناهان صغیره و كبیره داریم. «خطاً كبیراً» 🔶 تفسیر نور، سوره إسراء، ذیل آیه‌ی 31 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 303 Views 0 Anteprima
  • #آیه_روز

    وَلَا تَقْتُلُواْ أَوْلَدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئاً كَبِيراً (سوره إسراء، آیه‌ی 31)

    ترجمه:
    فرزندان خود را از بیم تنگدستى نكشید. این ما هستیم كه آنان و شما را روزى مى دهیم. یقیناً كشتن آنان گناهى است بزرگ!

    تفسیر:
    كودك، حقّ حیات دارد و والدین نباید این حق را از او بگیرند. «لاتقتلوا اولادكم»

    فقر و تهیدستى حتّى در قوى ترین عواطف انسانى تأثیرگذار است. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق»

    ترس از ضرر وزیان وفقر، مجوّز گناه و نادیده گرفتن حقوق دیگران نیست. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق»

    اگر امنیّت روانى وایمان نباشد، نه فقط فقر كه ترس از فقر نیز سبب آدم كشى مى شود. «لاتقتلوا... خشیة املاق»

    توجّه به ضمانت الهى، مانع گناه است. «لا تقتلوا... نحن نرزقهم»

    ایمان و توكّل را از یاد نبرید. «نحن نرزقهم»

    خداوند از پدر ومادر مهربان تر است، به او سوءظنّ نبرید. «نحن نرزقهم»

    رزق به دست خداست و زیادى نفرات و جمعیّت بى اثر است، پس فرزند عامل فقر نیست. «نحن نرزقهم و ایّاكم»

    گاهى رزق وروزى ما در سایه ى روزى فرزندان است. «نرزقهم و ایّاكم»

    فرزندكشى و سقط جنین، گناه و جنایت است، چه پسر باشد، چه دختر. «لاتقتلوا اولادكم... خطاً كبیرا»

    گناهان یكسان نیستند، گناهان صغیره و كبیره داریم. «خطاً كبیراً»

    تفسیر نور، سوره إسراء، ذیل آیه‌ی 31
    #آیه_روز 🔰 وَلَا تَقْتُلُواْ أَوْلَدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْئاً كَبِيراً (سوره إسراء، آیه‌ی 31) 📖 ترجمه: 🔺 فرزندان خود را از بیم تنگدستى نكشید. این ما هستیم كه آنان و شما را روزى مى دهیم. یقیناً كشتن آنان گناهى است بزرگ! 📚 تفسیر: 🔻 كودك، حقّ حیات دارد و والدین نباید این حق را از او بگیرند. «لاتقتلوا اولادكم» 🔻 فقر و تهیدستى حتّى در قوى ترین عواطف انسانى تأثیرگذار است. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق» 🔻 ترس از ضرر وزیان وفقر، مجوّز گناه و نادیده گرفتن حقوق دیگران نیست. «لا تقتلوا اولادكم خشیة املاق» 🔻 اگر امنیّت روانى وایمان نباشد، نه فقط فقر كه ترس از فقر نیز سبب آدم كشى مى شود. «لاتقتلوا... خشیة املاق» 🔻 توجّه به ضمانت الهى، مانع گناه است. «لا تقتلوا... نحن نرزقهم» 🔻 ایمان و توكّل را از یاد نبرید. «نحن نرزقهم» 🔻 خداوند از پدر ومادر مهربان تر است، به او سوءظنّ نبرید. «نحن نرزقهم» 🔻 رزق به دست خداست و زیادى نفرات و جمعیّت بى اثر است، پس فرزند عامل فقر نیست. «نحن نرزقهم و ایّاكم» 🔻 گاهى رزق وروزى ما در سایه ى روزى فرزندان است. «نرزقهم و ایّاكم» 🔻 فرزندكشى و سقط جنین، گناه و جنایت است، چه پسر باشد، چه دختر. «لاتقتلوا اولادكم... خطاً كبیرا» 🔻 گناهان یكسان نیستند، گناهان صغیره و كبیره داریم. «خطاً كبیراً» 🔶 تفسیر نور، سوره إسراء، ذیل آیه‌ی 31
    0 Commenti 0 condivisioni 299 Views 0 Anteprima
  • برای تأمین معیشت مردم برنامه ۲۰ بندی داریم


     آقای رئیس‌جمهور در یک عصر سرد زمستانی در نهاد ریاست جمهوری پذیرای رسانه KHAMENEI.IR بود. وقتی گفت‌وگو به موضوع صرفه‌جویی مصرف انرژی رسید دست روی مصادیقی گذاشت تا نشان دهد که شخص رئیس‌جمهور اولین عامل به توصیه‌هایی است که در این زمینه به مردم می‌شود.
    برنامه‌های دولت برای رفع ناترازی‌ها، تشریح اقدامات مهم و راهبردی دولت در یک سال گذشته، تمجید از مردم و صبوری و نجابت آنها به‌خصوص در فشارهای اخیر اقتصادی، تأکید بر توانایی‌های داخلی و عزم دولت برای حل معضلات و مشکلات کشور و تشریح جلسات رئیس جمهور با رهبر معظم انقلاب و پیگیری‌های ایشان درباره موضوعات معیشتی و اقتصادی، مهم‌ترین محورهای گفت‌وگو با رئیس جمهوری اسلامی ایران، آقای دکتر مسعود پزشکیان را تشکیل می‌دهد.

     جناب آقای دکتر پزشکیان! رهبر انقلاب در یکی از سخنرانی‌های اخیر خودشان به صورت ویژه از خدمات دولت تمجید کردند و بر لزوم حمایت از دولت تأکید کردند؛(۱) بعد از آن هم در یک سخنرانی دیگر فرمودند علی‌رغم مشکلات و کمبودهایی که وجود دارد، کشور در حال پیشرفت است.(۲) ناظر به این دو سخنرانی و این دو نکته‌ی مقام معظّم رهبری، لطفاً یک گزارش مختصری از مهم‌ترین اقدامات اجرایی دولت در طیّ یک سال گذشته ارائه بدهید و روند پیشرفت کشور را برای مخاطبان تشریح و توضیح بفرمایید؛ به‌هر‌حال، شما به عنوان رئیس‌جمهور و نفر اوّل اجرایی کشور، بیش از همه در جریان روند این پیشرفت هستید.
     بسم الله الرّحمن الرّحیم. قبل از هر چیز باید از مقام معظّم رهبری قدردانی کنیم که تا اینجا، چه در جلسات آشکار و چه در جلسات اختصاصی، پشتیبانی کاملی از دولت داشته‌اند و اگر پشتیبانی و توصیه‌های ایشان نبود، حتماً با مشکلات زیادی مواجه می‌شدیم؛ لذا این قابل قدردانی است.

    آنچه ما الان به دنبالش هستیم و داریم تلاش می‌کنیم که آن را اصلاح کنیم، موضوع ناترازی‌ها است. اگر بخواهیم بحث بکنیم، باید بگوییم روندی که در کشور وجود دارد روندی است که در بسیاری از قسمت‌ها با ناترازی‌های بزرگی مواجه است. مسئله‌ی انرژی ــ که همان اوّل خودش را نشان داد ــ مسئله‌ی آب، مسائل مالی، مسائل مدیریّتی، مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، همه‌ی این‌ها مسائلی است که ما در وسعت زیادی با این مشکل مواجهیم. ما وقتی دولت را به دست گرفتیم، ۲۰ هزار مگاوات کسری انرژی داشتیم؛ این کسری انرژی در طول سال‌ها ایجاد شده بود و طبیعتاً از یک طرف مصرف افزایش پیدا می‌کرد، از طرف دیگر توسعه‌ای در رابطه با ارائه‌ی خدمات انرژی نداشتیم و این هم سالی بود که بارندگی ما کم بود، نزدیک به چهل درصد نسبت به سال‌های قبل میانگین بارندگی کاهش پیدا کرده بود،  پشت سدها آب نبود و ما نزدیک به ۱۴ هزار مگاوات انرژی برق‌آبی داشتیم که با کمبودی که در پشت سدها از نظر آب داشتیم، نتوانستیم به طور کامل هم از آن استفاده کنیم؛ یعنی کسری انرژی ما به حدود ۳۰ هزار مگاوات رسید. خب طبیعتاً جنگ بود و در جنگ هم می‌بایست مسائل را حل می‌کردیم.

    من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم.
    تلاشی که در رابطه با این ناترازی‌ها انجام گرفت این بود که از یک طرف کاهش و یا کنترل هزینه و مصرف را شروع کردیم و از طرف دیگر سریع‌ترین راهی که می‌توانستیم به آن دسترسی پیدا کنیم و انرژی مورد نیاز را تهیّه کنیم، پنل‌های خورشیدی بود که از نظر محیط زیست هم ابزار یا وسیله‌ی بسیار باارزشی است؛ به این صورت که در هر هزار مگاوات، از ورود نزدیک به یک میلیون تُنCO۲  به جو جلوگیری می‌کند. ما تا امسال توانستیم بیش از سه هزار مگاوات پنل را وارد جریان تولید انرژی بکنیم، در‌صورتی‌که در طول سال‌های گذشته فقط هزار مگاوات در جریان بود. این روند دارد ادامه پیدا می‌کند، فردا هم دوباره نزدیک به هشتصد مگاوات پنل خورشیدی را وارد جریان خواهند کرد و به‌سرعت دارد پیش می‌رود، به‌طوری‌که هر هفته حدود سیصد مگاوات پنل خورشیدی دارند کار می‌کنند و قراردادهایی که بسته‌اند نزدیک به هشتاد هزار مگاوات است؛ یعنی ما اگر بتوانیم یک چنین روندی را پیش ببریم، استفاده از سوخت‌های فسیلی را به‌شدّت کاهش خواهیم داد. از طرف دیگر، ما نیروگاه‌هایی درست کرده بودیم که سیکل ترکیبی بودند امّا فقط از گاز استفاده می‌کردند؛ ما نزدیک به هفت هزار مگاوات انرژی سیکل ترکیبی داریم که توانستیم سه هزار مگاواتش را وارد خط بکنیم، ولی هنوز چهار هزار مگاواتش باقی مانده که دارند روی آن کار می‌کنند.

    روند مصرف برق، هر سال نزدیک به پنج شش درصد افزایش پیدا می‌کرد و پنج شش درصد یعنی سه چهار هزار مگاوات نیاز اضافه. با توصیه‌هایی که شد و برنامه‌هایی که انجام گرفت، ما پنج درصد هم کاهش رشد داشتیم؛ نه‌تنها پنج درصد افزایش نداشتیم، بلکه پنج درصد هم توانستیم کاهش بدهیم؛ یعنی نزدیک به سه چهار هزار مگاوات هم آنجا توانستیم کنترل کنیم. از طرف دیگر، با کنترل و جمع‌آوری ماینرهایی که وجود داشت هم توانستیم نزدیک به دو هزار مگاوات مصرف را کاهش بدهیم. بنابراین، این‌ها باعث شد که تا حدودی مشکلات انرژی را حل کنیم. البتّه این کارها الان هم ادامه دارد و ما تلاش خواهیم کرد که ان‌شاءالله در تابستان آینده دیگر با خاموشی به آن شکلی که وجود داشت مواجه نشویم، مگر اینکه خدای نکرده یک اتّفاقی رخ بدهد یا خطّی خراب بشود یا کارخانه‌ای از کار بیفتد؛ ولی احداث پنل‌های خورشیدی با سرعتی دارد پیش می‌رود که ان‌شاءالله مشکلی برای جبران انرژی به وجود نخواهد آمد.

    بحث بعدی ما در رابطه با کنترل همان گازهایی بود که داشتند می‌سوختند. سود حاصل از کنترل این گازهایی که دارند می‌سوزند، نزدیک به پنج شش میلیارد دلار است که اگر بتوانیم این‌ها را کنترل بکنیم، صرفه‌جویی بالایی به وجود می‌آید. ما تا حالا توانسته‌ایم نزدیک به ۱۵ میلیون متر مکعّب گاز را در روز کنترل کنیم، در‌حالی‌که در کلّ دوران‌های گذشته مجموعاً ۹ میلیون متر مکعّب را توانسته بودند مدیریّت کنند. الان در بقیّه‌ی میادینی که گاز دارد می‌سوزد، با پیمانکارهای مختلفی در این موضوع قرارداد بسته‌اند و دارند پیگیری می‌کنند تا با آن‌هایی هم که قرارداد نبسته‌اند، قرارداد ببندند؛ جلسه گذاشته‌ایم و این‌ها را پیگیری می‌کنیم که بتوانیم کارمان را انجام بدهیم.

    نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد.
    در رابطه با کریدورها که بسیار مهم است، ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم. تا الان شاید بیش از ده دوازده هزار میلیارد تومان پول به این مسئله تخصیص داده شده و احتمالاً همین مقدار را هم باز باید پرداخت کنیم. امروز هم راجع به همین مسئله در دولت جلسه داشتیم و اگر مشکلی پیش نیاید، به حول و قوّه‌ی الهی، کار مربوط به این کریدورها را امسال تمام می‌کنیم. در خصوص کریدور شلمچه ـ بصره کارهای اصلی را انجام داده‌اند و ستون‌هایش بالا آمده. سخت‌ترین قسمت این کریدور آنجایی بود که مسیر باید از آن رودخانه‌ای رد می‌شد که بین ما و بصره است؛ برای ستون‌هایی که آنجا زیر آب زدند، نزدیک به شصت میلیون دلار هزینه شده، به اضافه‌ی مین‌روبی‌هایی که باید انجام می‌گرفت و ما انجام دادیم. البتّه طرف عراقی هم باید کارهایی انجام بدهد که آن‌ها هم دارند پیگیری می‌کنند. کریدور آستارا ـ رشت هم پروژه‌ای بود که مانده بود و ما داریم آن را پیش می‌بریم. آن موقعی که ما آمدیم، حدود ۳۰ کیلومتر از ۱۶۰ کیلومترِ مسیر را توانسته بودند تصاحب کنند، امّا الان نزدیک به ۱۱۵ کیلومتر را تصاحب کرده‌اند؛ یعنی تعداد زمین‌هایی که این‌ها تصاحب می‌کنند، هر هفته افزایش پیدا می‌کند و قول داده‌اند که ان‌شاءالله تا آخر امسال، این پروژه را تمام کنند. ما هر هفته داریم پیگیری می‌کنیم که کلّ مسیر را بتوانیم تصاحب بکنیم، وام هم وجود دارد و طبق آن وام، این پروژه شروع خواهد شد و الان هم کارشناس‌ها آمده‌اند این کار را دارند انجام می‌دهند.

    ارتباط ما با همسایگان خیلی بهتر شده. روابط ما با کشورهای همسایه در خیلی از زمینه‌ها، چه فرهنگی، چه علمی، چه اقتصادی توسعه پیدا کرده. با آذربایجان، با ازبکستان، با ترکمنستان، با افغانستان، با پاکستان، با عراق، با ترکیه و در خلیج فارس هم با عمان و امارات و قطر و مانند این‌ها روند ارتباطات خیلی بهتر شده. علی‌رغم همه‌ی این مشکلاتی که هست، مسیر ارتباطات بین‌المللی‌مان دارد افزایش پیدا می‌کند. با چین و روسیه و قزاقستان و قرقیزستان و تاجیکستان، ارتباطات خیلی خوبی برقرار شده. الان داریم مسیرها را اصلاح می‌کنیم. کریدورها الان اولویّت دولت است. منابع لازم را برای مسیر شمال به جنوب و شرق به غرب دیده‌ایم و در سال آینده با سرعت خیلی بیشتری حرکت خواهیم کرد؛ هم از نظر ساخت راه و قطار و ریل، هم از نظر واگن و دیزل و ابزاری که باید وجود داشته باشد. همه‌ی این کارها را داریم پیگیری می‌کنیم که مسائل را حل کنیم.

    در حوزه‌ی مسائل اجتماعی، کارهای بزرگی در رابطه با مسجدمحوری، محلّه‌محوری و مشارکت مردم انجام شده. البتّه این‌ها چون مسائل اجتماعی است، شاید به صورت عدد و رقمی نشود گفت؛ همچنین، این مسائل زمان‌بر است و طبیعتاً تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست. در این زمینه، مقام معظّم رهبری به برادر عزیزمان حاج آقا علی‌اکبری دستور دادند که هماهنگی بکنند و این‌ها نزدیک به ده هزار مسجد را آوردند وسط. ما مراکز بهداشتی خودمان را در این رابطه درگیر کردیم، مدارس را درگیر کردیم و کار بزرگی در رابطه با آموزش‌وپرورش صورت گرفته؛ یعنی با مشارکت مردم، ما تمام مدارس کانکسی را جمع کردیم، مدارس سنگی را جمع کردیم و در جاهایی که مدرسه نبود، مدرسه ساخته شد. همه‌ی این‌ها با کمک مردم و روابط بین بخشی و خیّرینی که بودند انجام شد. بالای ده میلیون متر مربّع فضا ساخته شده و الان هم به‌سرعت دارد ساخته می‌شود. علاوه بر ساخت مدارس، بحث سخت‌افزار درون مدارس هم وجود داشت که این بچّه‌های ما چه چیزهایی لازم دارند تا بتوانند در آن فضا آموزش کافی ببینند. و مهم‌تر از آن، نحوه‌ی آموزش و روش آموزش در کلاس‌های ما است. الان چیدمان کلاس‌های ما فرق کرده، نوع تدریس فرق کرده و نحوه‌ی این آموزش‌ها روزبه‌روز اصلاح خواهد شد و دارد اصلاح می‌شود. البتّه بیشتر تمرکز ما روی مدارس دولتی و مدارس مناطق محروم است و آن عدالت آموزشی‌ای را که از آن حرف می‌زنیم، داریم پیگیری می‌کنیم.

    در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم. الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند.
    یکی از مسائل مهم، بحث مدیریّت و واگذاری اختیار است. مقام معظّم رهبری در جلسه‌ای که با استاندارها داشتند، توصیه‌شان این بود که مدیران اختیار داشته باشند و از زمان‌های قدیم هم نگاه مقام معظّم رهبری این‌طور بوده. به‌خصوص در جنگ دوازده‌روزه، این اختیار خودش را نشان داد و بدون اینکه مشکلی پیدا بکنیم، استان‌ها کار خودشان را می‌کردند؛ این به خاطر اختیاراتی بود که واگذار شده بود. البتّه مجلس محترم یک اشکالات قانونی‌ای گرفت که آن‌ها را هم داریم حل می‌کنیم. باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد. در این رابطه هم اقدامات بسیار مفیدی انجام گرفته و نتایج خیلی خوبی داشته‌ایم که البتّه مفصّل است و من اگر بخواهم این‌ها را خدمت شما عرض بکنم، فقط باید از این روندی که دارد اتّفاق می‌افتد بگویم.

    در رابطه با بهداشت و درمان، بحث پزشک خانواده را شروع کردیم و فعلاً داریم به یک زبان و نگاه مشترک می‌رسیم؛ چون اینکه چه باید بکنند، در تئوری معلوم است ولی در عمل، خیلی وقت‌ها آنچه گفته می‌شود اجرا نمی‌شود. در جلساتی که گذاشتیم، نزدیک به ۶۳ شهر و منطقه انتخاب شد که این کار را انجام بدهند و در پنج تا از این شهرها، کلّ شهرستان را انتخاب کردند. به‌هر‌حال، روش کار مشخّص است؛ این‌ها فقط باید بتوانند یاد بگیرند که چه کار بکنند. مسئله خیلی روشن است. طرح پزشک خانواده می‌گوید چه کسی مسئول چه مجموعه‌ای است، چه خدماتی باید به آن مجموعه بدهد و نهایتاً چگونه باید به این کسی که دارد خدمت می‌دهد، پول پرداخت بشود. ما اگر این کار را بکنیم، یعنی در کلّ کشور هیچ انسانی از چشم حاکمیّت دور نمی‌ماند؛ برای اینکه همه‌ی آن کسانی که هستند ــ چه فقیرند، چه دارایند، چه در منطقه‌ی دورافتاده‌اند، چه نزدیکند ــ معلوم است چه کسی چه خدمتی را با چه کیفیّتی باید به این‌ها ارائه بدهد، بدون اینکه ارتباط مالی داشته باشد. ما اگر بتوانیم این کار را بکنیم، عدالت را به معنای واقعی در سیستم بهداشت و درمان پیاده خواهیم کرد. البتّه این تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست و خود این‌ها جای بحث است.

    در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم، آن‌ها هم الان برنامه‌های خاصّ خودشان را دارند. در واقع، ما آن تابو را شکاندیم که نمی‌شود به قیمت بنزین دست زد. از خودمان هم شروع کردیم؛ یعنی الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند. فعلاً در بقیّه‌ی مسائل مداخله‌ای انجام ندادیم، ولی داریم تلاش می‌کنیم که آن مسائل قطار حومه‌ی شهری را درست بکنیم، حمل‌ونقل عمومی اصلاح بشود، بعد بتوانیم در قیمت‌های بین شهری هم مداخله کنیم. مهم‌ترین بحثی که اینجا ما داریم پیگیری می‌کنیم معیشت مردم است؛ یعنی این دغدغه‌ای است که شاید هر هفته ما با دولت و با این عزیزان داریم درباره‌اش گفت‌وگو می‌کنیم. منابعش را باید در نظر بگیریم که منابعی برای این‌ها به وجود بیاید و طبق این منابع بتوانیم معیشت مردم را بهبود بدهیم.

    آقای دکتر! شما ساعت شش‌ونیم صبح بیدار می‌شوید و هفت صبح سر کارید؛ شب‌ها چه ساعتی می‌خوابید؟
     بستگی دارد؛ ما خیلی وقت‌ها مثلاً ساعت پنج بیدار می‌شویم و ساعت دوازده شب برمی‌گردیم.

    این را از این جهت پرسیدم که برخی از رسانه‌های غربی با تحریف بعضی از مواضع و صحبت‌های شما دارند این خطّ تبلیغاتی را پیش می‌برند که مجموعه‌ی دولت جمهوری اسلامی و رئیس‌جمهور از جنگیدن و حلّ مشکلات ناتوان است. پاسخ آقای دکتر مسعود پزشکیان به این ادّعاهای مغرضانه و عنادورزانه چیست؟
     ببینید! بر اساس تمام تحلیل‌هایی که این‌ها داشتند، باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. چرا از هم نپاشید؟ اصلاً تمام محاسباتشان این بود که اگر این‌ها حمله کنند، مردم می‌ریزند در خیابان، مشکلات پیدا می‌شود، معیشت مردم مشکل پیدا می‌کند و مسائل مختلف خدماتی مختل می‌شود.

    البتّه در روزهای جنگ هم خدمات دولتی به صورت منظّم برقرار بود.
     بهتر از گذشته بود، چون اختیارات مال استاندارها بود؛ مثلاً در عرض آن دوازده روز، این‌ها توانستند بالای ده میلیون تُن کالا را در گمرکاتمان جابه‌جا کنند. همان رانندگانی که اعتراض داشتند، مردانه آمدند وسط؛ مردمی که اعتراض داشتند، جانانه از نظام و از تمامیّت کشور دفاع کردند؛ یعنی در حقیقت، هم انسجام داخلی را در مقابل آن‌ها نشان دادند، هم حضورشان را و همراهی‌شان را. این ارزشِ خیلی بالایی است که نشان می‌دهد دولتی‌ها و کسانی که سیاستمدارند باید این مردم را باور کنند و با این مردم مهربان باشند. تمام تلاش ما این است که هر‌چه از دستمان بربیاید، صادقانه و بی هیچ منّتی به این مردم خدمت کنیم و جز خدمت به این مردم، حدّاقل بگویم که خود ما هیچ چیز دیگری را دنبال نمی‌کنیم. مردم هم با همه‌ی این فشارهایی که وجود دارد، خیلی همراهی کردند. تمام محاسبات این‌ها این بود که اگر حمله کنند، مملکت به اغتشاش کشیده می‌شود؛ امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند. در سال ۱۴۰۱ اتّفاقی افتاد؛ امّا در سال ۱۴۰۴ همه ریختند در خیابان و گفتند جان ما فدای رهبر. چه اتّفاقی افتاده؟ این نگاه مردم و برگشت آن سرمایه‌ی اجتماعی بسیار امیدوارکننده بود و ما هر مقدار به این مردم خدمت کنیم، کم گذاشته‌ایم؛ لذا امیدوارم شرمنده‌ی این مردم عزیزمان نشویم.

    پاسخ شما به این ادّعاهای مغرضانه‌ای که عرض کردم چیست؟ مثلاً راجع به شخص خودتان اخیراً رسانه‌های غربی تحلیل‌هایی منتشر می‌کنند که آقای پزشکیان می‌گوید من نمی‌توانم! در‌حالی‌که این درست نقطه‌ی مقابل کارهایی است که شما می‌کنید.
     البتّه من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم. مشکلات مملکت جوری نیست که من به‌تنهایی بتوانم آن‌ها را حل کنم ــ این را بارها گفته‌ام ــ ولی ما با قدرت تمام، این مشکلات، تحریم‌ها و فشارهایی را که می‌آورند، پشت سر خواهیم گذاشت. امکان ندارد ما با هم باشیم و آن‌ها بتوانند ما را زمین‌گیر کنند. اینکه من می‌گویم با هم وحدت داشته باشیم، وفاق داشته باشیم، برای این است که باور و اعتقادم این است. چه در داخل کشور و چه با همسایگان خودمان اگر ماها وحدت داشته باشیم، آمریکا نمی‌تواند کشورهای منطقه را این‌جوری استثمار کند. این ما هستیم که می‌توانیم مشکلات را حل کنیم. البتّه مشکلاتی که وجود دارد، به این سادگی قابل حل نیست. آن‌ها محاسبه کرده‌اند؛ این‌طور نیست که بدون محاسبه آمده باشند. هم از نظر اقتصادی، هم از نظر نظامی، هم از نظر سیاسی و امنیّتی و تبلیغاتی، از هر لحاظ دارند کار می‌کنند. کشور ما روی پای خودش ایستاده. حالا آمده‌اند برنامه نوشته‌اند که مثلاً ایران ۳۶ ماه دیگر باید ساقط شود! تا دیروز می‌گفتند در عرض دوازده روز می‌تواند ساقط بشود، حالا نوشته‌اند سی‌وشش‌ماهه. اگر ما با هم باشیم، سی‌وشش‌هزار‌ساله هم نمی‌توانند این کار را بکنند. برای با هم بودن باید به یک زبان و نگاه مشترک برسیم، باید در پشت سیاست‌های رهبری حرکت بکنیم و سعی کنیم اختلافات را زمین بگذاریم، چون هر اختلافی باعث یک ناهماهنگی در جریان حاکمیّت می‌شود. این‌ها راه‌ها را بر روی ما بستند، ولی ما راه را پیدا می‌کنیم و اگر راهی پیدا نکردیم، راهی می‌سازیم. اگر با هم باشیم، این امکان‌پذیر است؛ امّا اگر با هم دعوا کنیم، این امکان‌پذیر نیست؛ چون یک بحث همگانی و عمومی است و باید در این چهارچوب حرکت کنیم و هماهنگ عمل کنیم.

    رهبر انقلاب اشاره‌ای داشتند که علی‌رغم تغییر دولت، بعضی از سیاست‌ها و پروژه‌های کلان نظام دارد پیش می‌رود و شخص آقای پزشکیان، به عنوان رئیس‌جمهور جدید، بعضی از پروژه‌های دولت قبلی را دارند ادامه می‌دهند و تکمیل می‌کنند.(۳) لطفاً راجع به بعضی از این پروژه‌ها توضیح بدهید و بفرمایید که آیا به جایی رسیده‌اند یا بر حسب تشخیص کارشناسی شما تغییری در مسیر آن‌ها انجام شده.
     ببینید! به نظر من مشکل ما تا حالا این بوده که هر کسی می‌آمده، برای خودش یک برنامه‌ای می‌نوشته؛ در‌صورتی‌که اگر بپذیریم ما یک سیاست کلّی داریم، یک چشم‌انداز و برنامه‌ی بیست‌ساله داریم. مقام معظّم رهبری در آن سند چشم‌انداز بیست‌ساله فرموده بودند که ما در سال ۱۴۰۴ باید کجا باشیم؛ اگر ما به آن سیاست‌ها عمل می‌کردیم، اینجا بودیم که الان هستیم؟ چرا نیستیم؟ برای اینکه هر کس آمده، فکر کرده برنامه دارد؛ در‌صورتی‌که حاکمیّت برنامه داشته، سیاستش مشخّص بوده و هر کس می‌آمده باید آن برنامه و سیاست را اجرا می‌کرده. در دوره‌ی انتخابات هم بحثی که با ما می‌کردند سر همین بود که می‌گفتند تو برنامه نداری. نمی‌شود مملکت سیاست داشته باشد، برنامه داشته باشد، یکی بیاید یک برنامه‌ی دیگری بدهد. من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم.

    من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم.
    همه‌ی آن کارهایی هم که از گذشته وجود داشت و ما افتتاح کردیم ــ چه در رابطه با مسکن، چه در رابطه با کارهای نیمه‌تمام جادّه‌ای، راه‌آهن یا آب و فاضلاب ــ آنجا هم اعلام کردیم این کار آن‌ها بوده، ما افتتاح کرده‌ایم؛ حالا هشتاد درصد رفته بودند، بیست درصد هم ما ادامه دادیم. این‌طور نیست که تصوّر کنیم ما یک کارهایی می‌کنیم که دیگران نکردند؛ در واقع، ما داریم ادامه می‌دهیم راهی را که آن‌ها رفتند و الان هم داریم اولویّت‌بندی می‌کنیم. ما نزدیک به هفت هزار همّت پروژه‌ی روی زمین داریم که این از نظر علمی و مدیریّتی اصلاً قابل قبول نیست. ما الان به هر استانی می‌رویم، هر مصوّبه‌ای را که داریم، نعل‌به‌نعل داریم پیگیری می‌کنیم و اجرا می‌کنیم. شما بررسی کنید، تعقیب کنید ببینید در کدام یک از این استان‌ها که ما رفتیم، یک مصوّبه‌ای داشتیم و اجرا نکردیم. در بعضی جاها صد درصدِ آنچه گفته شده و نوشته شده دارد عمل می‌شود. ما نباید بیاییم وعده‌هایی بدهیم که عمل نمی‌کنیم یا نمی‌توانیم عمل کنیم. در نتیجه، الان داریم تلاش می‌کنیم آن مسیرهایی که هست و پروژه‌هایی را که وجود دارد، بر اساس اولویّت، با قدرت و قاطعیّت پیگیری کنیم.

    لطفاً دو سه نمونه‌اش را مثال بزنید.
     مثلاً طرح مسکن مهر؛ ما بیش از پنجاه هزار مسکن محرومین را به اضافه‌ی مسکن‌هایی که نیمه‌تمام بودند، تمام کردیم. در رابطه با طرح‌های آبرسانی، مسیری که قرار بود آب طالقان به تهران برسد پروژه‌ی بزرگی بود؛ خب ما اعتبار گذاشتیم و تمامش کردیم و این همان مسیری بود که آن‌ها ادامه داده بودند. مثلاً کریدور زاهدان ـ چابهار را آن‌ها شروع کرده بودند، ما داریم تمامش می‌کنیم؛ حتّی مسیر آستارا ـ رشت را آن‌ها شروع کرده بودند، ولی ما داریم با قدرت می‌رویم جلو که تمامش بکنیم. الان دارند روی پروژه‌های مربوط به انرژی هسته‌ای که در بوشهر وجود دارد کار می‌کنند که نزدیک به دو هزار مگاوات برق تولید می‌شود. ما با قدرت داریم این‌ها را پیگیری می‌کنیم. البتّه زمان‌بر خواهد بود و به این سادگی نیست. ما چیزی از خودمان درنیاورده‌ایم؛ همه‌ی این‌ها مسائلی است که از قبل بوده و ما همان مسیر را داریم ادامه می‌دهیم.

    آقای دکتر! رهبر انقلاب در خصوص معضل اسراف در زمینه‌های مختلف از قبیل آب، نان، خوراک، بنزین و انرژی، بارها تذکّر داده‌اند و این را یک معضل بزرگی دانسته‌اند.  به طور مشخّص، برنامه‌ی دولت شما برای کاهش اسراف در زمینه‌های مختلف چیست؟
     ما داریم این کار را می‌کنیم و مقام معظّم رهبری با توصیه‌ها و پشتیبانی‌هایشان خیلی به ما کمک می‌کنند. با توصیه‌هایی که صورت گرفته، مصرف آب ده درصد کاهش پیدا کرده. می‌دانید ده درصد چند میلیون متر مکعّب در سال می‌شود؟ از این طرف که مقدار مصرف آب را کاهش دادند، مصرف انرژی برق را هم کاهش دادند. من بارها گفته‌ام که ما نزدیک به ۱۸۰ میلیارد دلار، یعنی روزانه مثلاً نزدیک به ۹ میلیون بشکه نفت و گاز تولید می‌کنیم، حدود یک‌ونیم میلیون بشکه‌اش را صادر می‌کنیم، بقیّه‌اش را داریم مصرف می‌کنیم؛ حالا اگر ده درصد صرفه‌جویی کنیم ــ که خیلی راحت امکان‌پذیر است ــ روزانه می‌شود حدود نهصد هزار بشکه نفت و گاز. همین ده درصد، تمام این چاله‌چوله‌هایی را که وجود دارد پُر می‌کند؛ یعنی تمام این مشکلاتی که مردم الان از وجود آن‌ها ناراضی‌اند؛ معیشت را، راه را، جادّه را و توسعه‌های بعدی را. به جای اینکه ما مثلاً فرض بکنید نُه میلیون بشکه نفت و گاز را بسوزانیم، ده درصدش را صرفه‌جویی کنیم؛ این رقمِ خیلی بزرگی است.

    ما دو سه برابر اروپا داریم برق مصرف می‌کنیم؛ گازی که مصرف می‌کنیم، اصلاً قابل مقایسه با آن‌ها نیست. ما از نظر گاز و انرژی دوّمین کشور هستیم، ولی الان داریم گاز صنایع، پتروشیمی‌ها و کارخانه‌ها را قطع می‌کنیم؛ چرا؟ برای اینکه درست مدیریّت نکردیم، درست تخصیص ندادیم، درست مصرف نمی‌کنیم. لزومی ندارد ما این‌جوری مصرف کنیم که الان داریم مصرف می‌کنیم. ما دما را می‌گذاریم روی ۲۸ یا ۳۰، تازه پیراهنمان را هم درمی‌آوریم؛ بعضی وقت‌ها هم پنجره را باز می‌کنیم، بخاری یا شوفاژمان هم روشن است! در قرآن می‌فرماید: «کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسرِفوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ المُسرِفین»؛ خدا کسی را که اسراف کند دوست ندارد. ما در یک اتاق نشسته‌ایم، چهل تا چراغ روشن کرده‌ایم! چه لزومی دارد؟ هر کسی یک مقدار کنترل کند، ما می‌توانیم خیلی از مشکلاتمان را حل کنیم. ما اصلاً نیازی به دیگران نداریم، به شرط اینکه خودمان بتوانیم آنچه داریم مدیریّت کنیم. مملکت ما پُر از طلا و معدن است، ولی این رفتار ما است که این طلاها و معادن را می‌تواند به یک جایی برساند یا نرساند.

    یعنی دمای اینجا از ۲۱ درجه بالاتر نمی‌رود؟
     من که آمدم اینجا، اعتراض کردم؛ چون وقتی ما اینجا نیستیم، این‌ها اصلاً حق ندارند اینجا را گرم کنند.

    نه، گرم نبود آقای دکتر.
     این‌ها می‌گفتند تازه روشن کرده‌اند، وگرنه ما این‌ها را خاموش کردیم. ما در بیشتر اتاق‌های خودمان دیگر شوفاژ روشن نمی‌کنیم؛ برای اینکه وقتی نمی‌روم آنجا، دیگر لزومی ندارد روشن باشد. من یک ساعت می‌خواهم بروم آنجا، ۲۴ ساعت آنجا گرمایش داشته باشد؟ من کارهایم را در یک جا انجام می‌دهم و دیگر از این اتاق به آن اتاق نمی‌روم؛ چه لزومی دارد این کار را بکنم؟ خیلی راحت می‌شود صرفه‌جویی کرد. الان گفته‌ام در خانه‌ی خودمان یک دیواری یا یک پرده‌ای بزنند که ما یک جای کوچک را مثلاً در حدّ همان ۲۱ یا ۲۲ درجه گرم کنیم، بقیّه را اصلاً نگذاریم گرم بشود؛ همین کافی است. وقتی من در پنج شش متر اتاق می‌توانم بنشینم، لزومی ندارد یک اتاق بزرگ را به خاطر من گرم و سرد بکنند. توصیه‌ی مقام معظّم رهبری هم همین است، خداوند هم می‌فرماید اگر مسلمانید اسراف نکنید. من الان در دفترم می‌خواهم کتاب بخوانم، کلّ آن ساختمان را روشن می‌کنند که من آنجا نشسته‌ام! چرا؟ ما الان چراغ مطالعه گذاشته‌ایم، با چراغ مطالعه داریم کارمان را می‌کنیم؛ آنجا دیگر کاری ندارم، پس بقیّه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم. چه لزومی دارد کلّ اتاق روشن بشود که من می‌خواهم دو تا امضا بزنم؟ ما اگر بتوانیم ده درصد صرفه‌جویی بکنیم، همین هم رقمِ خیلی زیادی است. البتّه ما خیلی بیشتر از این‌ها داریم کنترل می‌کنیم. یک استخر اینجا درست کرده بودند، دائم گرم بود؛ ما گفتیم برای چه اینجا را گرم نگه داشته‌اید. حالا قرار است یک روز من بروم آنجا شنا کنم. گفتیم جمعش کنند. اصلاً لزومی ندارد. هر وقت هم من خواستم استخر بروم، می‌روم یک استخر عمومی؛ لزومی ندارد یک استخر اختصاصی بیست‌وچهارساعته را نگه دارند که حالا یک روزی یک روزگاری قرار است من بروم آنجا شنا کنم.

    باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند.
    به نظر من، ما در یک جنگ تمام‌عیار با آمریکا و اسرائیل و اروپا هستیم؛ آن‌ها نمی‌خواهند کشور ما سر پا بِایستد. این جنگ بدتر از جنگ عراق با ما است؛ اگر آدم خوب درک بکند، این جنگ خیلی پیچیده‌تر و سخت‌تر از آن جنگ است. در جنگ با عراق، وضعیّت معلوم بود؛ او موشک می‌زد، من هم معلوم بود کجا را می‌زنم. اینجا الان از هر لحاظ دارند ما را محاصره می‌کنند، دارند ما را در مضیقه و تنگنا قرار می‌دهند، مشکل ایجاد می‌کنند ــ از نظر معیشتی، از نظر فرهنگی، از نظر سیاسی و از نظر امنیّتی ــ و توقّعات جامعه را بالا می‌برند؛ از آن طرف جلوی فروش ما را، تبادلات ما را، تجارت ما را می‌گیرند، از این طرف هم توقّعات در جامعه بالا رفته! در نتیجه، همه باید با تمام توانمان کمک بکنیم و مملکت را درست کنیم.

    آقای دکتر! به نظر می‌آید که دشمن بعد از آن عدم موفّقیّت و شکستی که در جنگ دوازده‌روزه داشت، تغییر رفتار و تغییر سیاست داده و روی آورده به یک نوع عملیّات روانی و رسانه‌ای بر این مبنا که ایران به طور کلّی و دولت به شکل مشخّص، ضعیف هستند و چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابر ما ندارند. پاسخ شما به عنوان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی امنیّت ملّی به این خطّ رسانه‌ای چیست؟
     بگذارید این‌ها در همین خیال باشند. این‌ها با همین خیال حمله کردند، ولی وحدت و انسجام داخلی افزایش پیدا کرد. کاری که الان مقام معظّم رهبری انجام می‌دهد که هماهنگی قوا پشت سرش ایجاد می‌شود و اگر هم‌صدایی و همدلی به وجود بیاید، هیچ قدرتی نمی‌تواند یک ملّت منسجم و با هم را زمین‌گیر کند. دغدغه‌ای که من دارم ــ مهم‌تر از هر قدرت نظامی ــ انسجام و وحدت داخلی و گذاشتن اختلافات به یک گوشه‌ای است و دست به دستِ هم دادن و مشکلات را حل کردن است. چرا ما گفتیم کارها را محلّه‌محور کنیم، مسجدمحور کنیم و مردم را مشارکت بدهیم؟ مردم باید در سیاست‌گذاری دخالت و مشارکت داشته باشند. ما باید مردم را در تصمیم‌گیری‌ها مداخله بدهیم. جنگ را چه‌جوری اداره کردیم؟ دولت پول داشت؟ آن موقع هم آمریکا و کشورهای عربی به عراق کمک می‌کردند، به صدّام کمک می‌کردند؛ آیا توانستند یک وجب خاک ما را بگیرند؟ تمام قدرت‌ها به آن‌ها کمک می‌کردند. مردم بودند که این کار را می‌کردند. ما آن مردم را و آن مدیرها را با همان تفکّر می‌خواهیم؛ یعنی مردم و مدیرانی را می‌خواهیم که بدانند مملکت مال خودشان است، منطقه مال خودشان است و با تمام وجود می‌توانند مشکلاتشان را حل کنند.

    ما داریم مشکلات خودمان را حل می‌کنیم؛ آن چیزی که من از آن نگرانم و بارها هم گفته‌ام، فقط این است که بتوانیم اختلافات را کنار بگذاریم. این‌ها دارند به اختلافات دامن می‌زنند؛ ما باید مواظب باشیم که اختلافات دامن‌گیرمان نشود. اگر هم اختلاف داریم، بنشینیم در اتاق‌های سربسته با همدیگر دعوا کنیم؛ ولی وقتی رفتیم بیرون، یک صدا از نظام بیرون بیاید و آن صدا هم جهت‌گیری‌ها و مسیرهایی است که مقام معظّم رهبری نشان می‌دهد. ممکن است در دل من یک چیز دیگری باشد ولی وقتی مسیر مشخّص است، همه باید در آن مسیر حرکت کنند. و اگر همه با هم باشیم، بر این مشکلات غلبه خواهیم کرد؛ آن‌ها هر کاری می‌خواهند بکنند. اگر ما بتوانیم عدالت را و انصاف را در کشور پیاده کنیم و مردم را در تصمیم‌گیری‌ها و در سیاست‌ها مشارکت بدهیم و مردم ببینند ما با چه مشکلاتی مواجهیم، خودشان کمک می‌کنند مشکلات را حل می‌کنند.

    در وضعیّت فعلی، فشارهای اقتصادی سنگین است، بخش زیادی از مردم هم این را درک می‌کنند. آقای رئیس‌جمهور چقدر شرایط اقتصادی مردم را لمس می‌کنند و در جریانش هستند؟
     ما مشکلات اقتصادی مردم را با تمام وجود درک می‌کنیم. ما نفت را حدود ۷۵ دلار می‌فروختیم، حالا می‌فروشیم ۵۰ دلار؛ یعنی ۲۵ دلار کمتر داریم می‌فروشیم. از یک طرف فشار آوردند و درآمد ما کمتر شده، از یک طرف جنگ بوده و یک مقدار خدمات و تولید ما کاهش پیدا کرده. علی‌رغم همه‌ی این‌ها، قرار شده که تا عید نزدیک به دوونیم میلیارد دلار پول را تبدیل کنند و کالابرگ‌های مورد نیاز را تا آنجایی که امکان دارد بتوانیم به جمعیّت هدف پرداخت بکنیم. همین پول بنزین،  حالا پنج هزار تومان عددی نمی‌شود، ولی قرار شده دولت هر‌چه از این پول به دست می‌آورد، همه را در کالابرگ و یا معیشت مردم هزینه کند. ما برای سال آینده با مجلس صحبت کردیم که به هر شکلی شده معیشت مردم را تأمین کنیم. باید با مجلس و با نماینده‌ها و حتّی با مجموعه‌ی حاکمیّت به یک زبان و نگاه مشترک برسیم؛ آنجاهایی که نباید پول بدهیم ندهیم، آنجاهایی که نباید یارانه بدهیم ندهیم، آنجایی را که باید بدهیم تفاهم کنیم که بدهیم.

    باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد.
    در همین بحث بنزین، فکر می‌کنید به هر باک بنزین چقدر یارانه می‌دهیم؟ بر اساس همین سهمیّه‌ای که می‌دهیم، در ماه نزدیک به هشت میلیون تومان است، تازه اگر در سقف آن شصت لیتر و صد لیتر مصرف کند؛ اگر بیشتر مصرف کند، دیگر می‌رسد به حدود بیست میلیون تومان در هر باک؛ حالا اگر دو تا باک داشته باشیم، آن‌وقت ببینید چقدر می‌شود. چرا ما داریم این‌جوری پول خرج می‌کنیم؟ چرا این یارانه را به همه نمی‌دهیم؟ وقتی هم مداخله می‌کنیم، دادِ یک عدّه بالا می‌رود که چرا دارید گران می‌کنید. ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آنچه به دست می‌آوریم به همه بدهیم. اگر قرار است من به یک باک ماشین هفت میلیون، ده میلیون یا بیست میلیون یارانه بدهم، خب این را به همه‌ی مردم می‌دهم؛ به همه به اندازه‌ی سهمی که دارند پرداخت می‌کنم. رسانه‌ی ما باید دفاع کند و فرهنگش را ایجاد کند. ما هیچ پولی را برای چاله‌چوله‌های دولت خودمان برنخواهیم داشت، هیچ چیزی از یارانه کم نخواهیم کرد، ولی می‌خواهیم این یارانه را به همه بدهیم. من که چند تا ماشین در خانه دارم، بسته به میزان مصرفم، برای هر باک دارم هشت میلیون، نُه میلیون یا ده میلیون یارانه می‌گیرم؛ در همین حال، یک عدّه نان شب ندارند بخورند! چرا؟

    بر اساس آمار هم گویا فقط پنجاه شصت درصد مردم خودروی شخصی دارند.
     بله، این هم جای بحث است و کاملاً مشخّص است. چرا ما پول را به همه نمی‌دهیم و فقط به آن‌هایی می‌دهیم که ماشین دارند؟ این فرهنگ باید ایجاد بشود. ما تصمیم داریم برای سال آینده در این رابطه، هم با مردم صحبت کنیم، هم با نمایندگان و هم با دولت تا به یک زبان مشترک برسیم. ما هیچ پولی را برای دولت نمی‌خواهیم. این پول را باید به همه بدهیم، نه‌اینکه یکی که چند تا ماشین دارد همه‌ی یارانه‌ها را بگیرد. ما امسال نزدیک به پنج میلیارد دلار بنزین وارد کردیم؛ خریدیم شصت هزار تومان، می‌فروشیم ۱۵۰۰ یا ۳۰۰۰ تومان!‌ چرا؟ آن‌وقت به معیشت مردم نمی‌رسیم. نیاز به تعامل با مردم دارد، نیاز به اعتماد مردم دارد. ما امسال کلّ بودجه‌ای که دادیم به مجلس، دو درصد رشد دارد؛ در‌صورتی‌که سال‌های قبل مثلاً چهل درصد یا پنجاه درصد رشد و هزینه درست می‌کردیم. ما سعی کردیم هزینه‌ی خودمان را کم بکنیم؛ به مجلس هم گفتیم هر چقدر می‌توانند هزینه‌ی ما را کم کنند، نمی‌خواهد هزینه اضافه کنند.

    گفتند بودجه‌ی سال آینده را بسیار انقباضی بسته‌اید.
     هنوز خیلی جا دارد؛ هنوز خیلی جا دارد که ما بتوانیم خیلی از این هزینه‌هایمان را کم بکنیم. چرا ما داریم اضافه هزینه می‌کنیم؟ بهر‌ه‌وری نیروی انسانی و نوع خدمات ما می‌تواند خیلی بهتر از این بشود و این کاری است که نیاز به همکاری و همدلی و هم‌زبانی دارد. ما خیلی کارها را می‌توانیم انجام ندهیم. معیشت مردم برای ما اولویّت است. من می‌توانم به موبایل پول ندهم، ولی به معیشت مردم باید بدهم. ما تا حالا یک‌ونیم میلیارد داده‌ایم موبایل وارد کرده‌اند، ولی الان در معیشت مردم و نهاده‌ها و کالاهای اساسی گرفتاریم. البتّه ارز ترجیحی به آن ندادیم، ولی بالاخره ارز دادیم. خب من ارز را اوّل باید به معیشت مردم بدهم و بعد اگر اضافه آوردم، به بقیّه‌ی مسائل می‌دهم؛ اگر اضافه نیاوردم، خب حالا صادرات کند و بر اساس صادرات خودش، خدمات خودش را هم از آن صادرات بگیرد.

    این نیاز به یک تغییر فکر دارد، نیاز به فرهنگ‌سازی دارد. برق هم این‌جوری است، گاز هم این‌جوری است. من مثلاً چهار تا خانه دارم، چهار تا ساختمان دارم، در همه‌ی آن‌ها یارانه‌ی گاز می‌گیرم، یارانه‌ی برق می‌گیرم؛ آن یکی خانه ندارد، مجبور است کلّی پول بدهد تا فقط بتواند خانه‌اش را کرایه کند. خب وقتی در این مسئله مداخله می‌کنید، دادِ همه درمی‌آید که گران کردند! ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آن چیزی که وجود دارد به همه برسد. اگر این تفکّر پذیرفته بشود و مردم با ما همکاری بکنند، فوقش به یک خانه‌ی من گاز یارانه‌ای بدهند و یک سهمی بدهند بگویند اصلاً این‌قدر گاز را به تو رایگان می‌دهیم؛ ولی برای بقیّه‌ی خانه‌هایی که من دارم چرا باید گازی به قیمت مثلاً فرض کنید سیصد تومان بدهند؟ و این چیزی است که باید صداوسیمای ما، نمایندگان عزیز ما، روحانیّت عزیز ما و احزاب سیاسی ما کمک کنند که عدالت را و انصاف را در این مملکت پیاده کنیم. آن‌وقت، هیچ کس مشکل گرسنگی و معیشت پیدا نمی‌کند. ما پول داریم، منتها بد مصرف می‌کنیم؛ این را باید درست مدیریّت کنیم.

    آقای دکتر! آیا این هفته یا هفته‌ی پیش با رهبر انقلاب درباره‌ی مسائل اقتصادی و معیشتی جلسه‌ای داشتید؟ در آخرین جلساتی که با ایشان داشتید، چه تذکّرات و نکات مشخّصی را در زمینه‌ی معیشت مردم و مسائل اقتصادی بیان کردند؟
     ما هر هفته بالاخره فرصتی پیدا می‌کنیم خدمت مقام معظّم رهبری می‌رسیم و درباره‌ی گزارشات و جهت‌گیری‌هایی که وجود دارد با ایشان مشورت می‌کنیم. ایشان به ما و به سایر قوا و به بقیّه‌ی جاهایی که لازم است، توصیه‌هایی می‌کنند و مسائل یک مقدار کنترل می‌شود. ببینید! دغدغه‌ی مقام معظّم رهبری، در اولویّت اوّل، معیشت مردم است؛ یعنی مهم‌ترین دغدغه‌ی ایشان هم معیشت مردم است. کارهایی که ما داریم می‌کنیم و برنامه‌هایی که می‌ریزیم، نیاز به این دارد که همه مشترک بشویم و با هم جلو برویم؛ این اگر اتّفاق بیفتد و رسانه‌ی ما، مجلس ما و بقیّه‌ی ارگان‌ها هماهنگ بشوند، حدّاقل برای سال آینده ما می‌توانیم کاری بکنیم که مردم از نظر معیشت دچار مشکل نشوند و قیمت‌ها برای نیازهای غذایی‌شان دیگر افزایش پیدا نکند؛ ما می‌توانیم این کار را بکنیم. ما این مسئله را خدمت ایشان ارائه دادیم، نظرشان مثبت بود. ما یک برنامه‌ای شامل حدود بیست بند ارائه دادیم و گروه‌های مختلف اقتصادی در دولت و مجلس و بعضی نهادها با هم هماهنگ شده‌اند که این بیست بند را عملیّاتی کنند. چون ایشان نگران بودند از وضعیّت ارزی و کالاهای اساسی و نهاده‌ها و تورّم و مانند این‌ها، هفده هجده بند بود که ما باید بتوانیم درباره‌ی این‌ها گزارش بدهیم.

    ما در این زمینه مشکل داریم و این نیاز به مداخله دارد، این مداخله هم دردآور است. مردم باید بدانند نیّت ما این است که بتوانیم آن زخم‌ها را درست کنیم و بخیه زدن این زخم‌ها هزینه‌بر است. اینکه بگویی من این را می‌دهم، این را می‌دهم، این را می‌دهم، خب همه خوششان می‌آید؛ وقتی که می‌گویی این را نمی‌دهم، این را نمی‌دهم، خب همه ناراحت می‌شوند که چرا نمی‌دهی. ما باید مصرفمان را کنترل کنیم. نمی‌گویم مصرف نکنیم؛ می‌گویم مصرفمان را باید کنترل کنیم. ده درصد کاهش مصرف اصلاً کار سختی نیست. همه می‌توانند یک قدم بیایند کمک کنند به ما، کمک کنند به مملکت ما، به ایران ما و به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. در این صورت، ما از همه‌ی این مشکلات راحت بیرون می‌آییم.

    من که می‌گویم بیایید کمک کنید، معنی‌اش این نیست که ما کار خودمان را نمی‌کنیم؛ ما با قدرت داریم کارهایمان را انجام می‌دهیم، یک سری کارها هم انجام می‌دهیم که الان نمی‌گویم، برای اینکه شیطنت می‌کنند می‌روند جلویش را می‌گیرند؛ ولی کارهایمان را داریم با قدرت انجام می‌دهیم. امّا اگر در این رابطه هر کس هر جا می‌تواند یک کمکی بکند، اوضاع اصلاً از این رو به آن رو می‌شود. ما نمی‌خواهیم خودمان را از کمک هیچ کس محروم بکنیم؛ هر کس می‌تواند، بیاید کمک کند. خب مملکت وسیع‌ است و ما همه جا مشکل داریم؛ یک قسمت را بیا درست کن ببینم چه‌جوری می‌خواهی درست کنی. نمی‌شود کنار گود بِایستی و مدام بگویی لنگش کن؛ خب شما بیا لنگش کن ببینم چه‌جوری لنگش می‌کنی.

    این مشکلاتی هم که ما پیدا کرده‌ایم، الان پیدا نشده، زمان شهید رئیسی هم پیدا نشده؛ یک روندی بوده، مشکلات دائماً داشته روی هم اضافه می‌شده، حالا ما باید جلویش بِایستیم؛ اگر هم جلویش بِایستی، بخیه می‌خواهد، بعضی وقت‌ها هم جرّاحی وسیع‌تر می‌خواهد. خب باید کارشناسان ما، دانشمندان ما، نخبه‌های ما، سرمایه‌گذاران و تولیدکنندگان ما همه با هم به یک تفاهمی برسند که اگر این مداخله را می‌کنیم، به نفع جامعه‌ی ما است، نه‌اینکه ما می‌خواهیم برای مردممان مشکل درست کنیم. ما اینجا هستیم که خدمتگزار مردم باشیم؛ حدّاقل خود من هیچ نیّت دیگری در دلم نیست، مگر اینکه بتوانیم مشکلات مردممان را حل کنیم.

    آقای دکتر! بر اثر تبلیغات دشمن، بخش‌هایی از مردم ما نگرانند که شاید دشمن آمریکایی و اسرائیلی دوباره بخواهد شیطنت کند. پاسخ آقای رئیس‌جمهور به این نگرانی‌ها چیست؟ البتّه ما در طول جنگ دوازده‌روزه دیدیم که حتّی خدمات عادی دولتی هم مختل نشد و با یک هماهنگی و همکاری و برنامه‌ریزی از‌پیش‌تعیین‌شده، جامعه به صورت روال عادی خودش اداره شد.
     ببینید! نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد. امّا من باز برمی‌گردم به اینکه اگر ما مردم با هم باشیم و وحدت داشته باشیم، آن‌ها اصلاً مأیوس می‌شوند از اینکه بخواهند بیایند به کشور ما حمله کنند. امید این‌ها این است ــ در گفتارشان هم گفتند دیگر ــ که باید از داخل یک اتّفاقی بیفتد تا این‌ها بتوانند بیایند مداخله را شروع کنند. علّت اینکه من مدام دارم می‌گویم که اگر هم بحثی هست، بهتر است در اتاق‌ها با هم بنشینیم دعوا کنیم ولی در بیرون یک‌صدا بشویم، این است که اگر وحدت و انسجام داشته باشیم، مردم می‌فهمند که ما واقعاً‌ دلمان می‌خواهد خدمت کنیم و هیچ فرقی بین هیچ جنسیّتی، هیچ قومیّتی، هیچ عقیده و باوری نمی‌گذاریم. بنده به عنوان مسئول مملکت موظّفم به همه بر اساس عدالت خدمت بدهم. اگر ما شیعه‌ایم، اگر می‌گوییم ما پیرو حضرت علی هستیم، حضرت علی به برادرش عقیل که از بیت‌المال اضافه می‌خواست چیزی نداد. خداوکیلی اگر ما این کار را می‌کردیم، مردم از ما ناراضی می‌شدند؟ بعضی جاها هم نکردیم، مردم از ما ناراضی‌اند.

    ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم.
    خب باید الان ثابت بشود. با تئوری و با گفتن هم نمی‌شود. به من می‌گویند بیا حرف بزن؛ خب ما یک عمر است داریم حرف می‌زنیم. بنده باید ثابت بکنم که فرقی قائل نخواهم شد بین جنسیّتی، قومیّتی، نژادی و زبانی. همه‌ی این‌ها دستورات خدا و پیغمبر و امام است؛ خب ما باید عمل کنیم. ما اگر به اسلام و به دستور رسول خدا و به دستور امام عمل کنیم، وحدت و انسجام و وفاقی در جامعه‌ی ما ایجاد می‌شود که دیگران حسرت خواهند خورد که کاش ما هم این‌جوری بودیم. نباید به همدیگر حرف‌هایی بزنیم که شایسته نیست. شیطان دشمن انسان است و می‌خواهد ما با هم خشن حرف بزنیم، ناجور حرف بزنیم تا با هم دعوا کنیم.

    متشکّریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. برای شما و دولت محترم آرزوی موفّقیّت می‌کنیم.
     ما همه یکی هستیم؛ در نتیجه، ما و دولت داریم تلاش می‌کنیم. می‌گوید:
    این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
    در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی (۴)

    همه او است. حالا خدا کند که ما بتوانیم مسیر خدایی را ادامه بدهیم و آن الگویی را که مقام معظّم رهبری از مسلمانی و از زندگی اسلامی می‌خواهد نشان بدهد، ما در رفتار باید نشان بدهیم نه در گفتار؛ به اندازه‌ی کافی حرف زده‌ایم. موفّق باشید. خداقوّت.
     


     
    (۱ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶)

    (۲ بیانات در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا (۱۴۰۴/۹/۲۰)

    (۳ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶)
    ۴) از اشعار حضرت امام خمینی رحمه‌الله


     


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62191

    #ديگران__گفتگو
    📰 برای تأمین معیشت مردم برنامه ۲۰ بندی داریم  آقای رئیس‌جمهور در یک عصر سرد زمستانی در نهاد ریاست جمهوری پذیرای رسانه KHAMENEI.IR بود. وقتی گفت‌وگو به موضوع صرفه‌جویی مصرف انرژی رسید دست روی مصادیقی گذاشت تا نشان دهد که شخص رئیس‌جمهور اولین عامل به توصیه‌هایی است که در این زمینه به مردم می‌شود. برنامه‌های دولت برای رفع ناترازی‌ها، تشریح اقدامات مهم و راهبردی دولت در یک سال گذشته، تمجید از مردم و صبوری و نجابت آنها به‌خصوص در فشارهای اخیر اقتصادی، تأکید بر توانایی‌های داخلی و عزم دولت برای حل معضلات و مشکلات کشور و تشریح جلسات رئیس جمهور با رهبر معظم انقلاب و پیگیری‌های ایشان درباره موضوعات معیشتی و اقتصادی، مهم‌ترین محورهای گفت‌وگو با رئیس جمهوری اسلامی ایران، آقای دکتر مسعود پزشکیان را تشکیل می‌دهد.  جناب آقای دکتر پزشکیان! رهبر انقلاب در یکی از سخنرانی‌های اخیر خودشان به صورت ویژه از خدمات دولت تمجید کردند و بر لزوم حمایت از دولت تأکید کردند؛(۱) بعد از آن هم در یک سخنرانی دیگر فرمودند علی‌رغم مشکلات و کمبودهایی که وجود دارد، کشور در حال پیشرفت است.(۲) ناظر به این دو سخنرانی و این دو نکته‌ی مقام معظّم رهبری، لطفاً یک گزارش مختصری از مهم‌ترین اقدامات اجرایی دولت در طیّ یک سال گذشته ارائه بدهید و روند پیشرفت کشور را برای مخاطبان تشریح و توضیح بفرمایید؛ به‌هر‌حال، شما به عنوان رئیس‌جمهور و نفر اوّل اجرایی کشور، بیش از همه در جریان روند این پیشرفت هستید.  بسم الله الرّحمن الرّحیم. قبل از هر چیز باید از مقام معظّم رهبری قدردانی کنیم که تا اینجا، چه در جلسات آشکار و چه در جلسات اختصاصی، پشتیبانی کاملی از دولت داشته‌اند و اگر پشتیبانی و توصیه‌های ایشان نبود، حتماً با مشکلات زیادی مواجه می‌شدیم؛ لذا این قابل قدردانی است. آنچه ما الان به دنبالش هستیم و داریم تلاش می‌کنیم که آن را اصلاح کنیم، موضوع ناترازی‌ها است. اگر بخواهیم بحث بکنیم، باید بگوییم روندی که در کشور وجود دارد روندی است که در بسیاری از قسمت‌ها با ناترازی‌های بزرگی مواجه است. مسئله‌ی انرژی ــ که همان اوّل خودش را نشان داد ــ مسئله‌ی آب، مسائل مالی، مسائل مدیریّتی، مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، همه‌ی این‌ها مسائلی است که ما در وسعت زیادی با این مشکل مواجهیم. ما وقتی دولت را به دست گرفتیم، ۲۰ هزار مگاوات کسری انرژی داشتیم؛ این کسری انرژی در طول سال‌ها ایجاد شده بود و طبیعتاً از یک طرف مصرف افزایش پیدا می‌کرد، از طرف دیگر توسعه‌ای در رابطه با ارائه‌ی خدمات انرژی نداشتیم و این هم سالی بود که بارندگی ما کم بود، نزدیک به چهل درصد نسبت به سال‌های قبل میانگین بارندگی کاهش پیدا کرده بود،  پشت سدها آب نبود و ما نزدیک به ۱۴ هزار مگاوات انرژی برق‌آبی داشتیم که با کمبودی که در پشت سدها از نظر آب داشتیم، نتوانستیم به طور کامل هم از آن استفاده کنیم؛ یعنی کسری انرژی ما به حدود ۳۰ هزار مگاوات رسید. خب طبیعتاً جنگ بود و در جنگ هم می‌بایست مسائل را حل می‌کردیم. من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم. تلاشی که در رابطه با این ناترازی‌ها انجام گرفت این بود که از یک طرف کاهش و یا کنترل هزینه و مصرف را شروع کردیم و از طرف دیگر سریع‌ترین راهی که می‌توانستیم به آن دسترسی پیدا کنیم و انرژی مورد نیاز را تهیّه کنیم، پنل‌های خورشیدی بود که از نظر محیط زیست هم ابزار یا وسیله‌ی بسیار باارزشی است؛ به این صورت که در هر هزار مگاوات، از ورود نزدیک به یک میلیون تُنCO۲  به جو جلوگیری می‌کند. ما تا امسال توانستیم بیش از سه هزار مگاوات پنل را وارد جریان تولید انرژی بکنیم، در‌صورتی‌که در طول سال‌های گذشته فقط هزار مگاوات در جریان بود. این روند دارد ادامه پیدا می‌کند، فردا هم دوباره نزدیک به هشتصد مگاوات پنل خورشیدی را وارد جریان خواهند کرد و به‌سرعت دارد پیش می‌رود، به‌طوری‌که هر هفته حدود سیصد مگاوات پنل خورشیدی دارند کار می‌کنند و قراردادهایی که بسته‌اند نزدیک به هشتاد هزار مگاوات است؛ یعنی ما اگر بتوانیم یک چنین روندی را پیش ببریم، استفاده از سوخت‌های فسیلی را به‌شدّت کاهش خواهیم داد. از طرف دیگر، ما نیروگاه‌هایی درست کرده بودیم که سیکل ترکیبی بودند امّا فقط از گاز استفاده می‌کردند؛ ما نزدیک به هفت هزار مگاوات انرژی سیکل ترکیبی داریم که توانستیم سه هزار مگاواتش را وارد خط بکنیم، ولی هنوز چهار هزار مگاواتش باقی مانده که دارند روی آن کار می‌کنند. روند مصرف برق، هر سال نزدیک به پنج شش درصد افزایش پیدا می‌کرد و پنج شش درصد یعنی سه چهار هزار مگاوات نیاز اضافه. با توصیه‌هایی که شد و برنامه‌هایی که انجام گرفت، ما پنج درصد هم کاهش رشد داشتیم؛ نه‌تنها پنج درصد افزایش نداشتیم، بلکه پنج درصد هم توانستیم کاهش بدهیم؛ یعنی نزدیک به سه چهار هزار مگاوات هم آنجا توانستیم کنترل کنیم. از طرف دیگر، با کنترل و جمع‌آوری ماینرهایی که وجود داشت هم توانستیم نزدیک به دو هزار مگاوات مصرف را کاهش بدهیم. بنابراین، این‌ها باعث شد که تا حدودی مشکلات انرژی را حل کنیم. البتّه این کارها الان هم ادامه دارد و ما تلاش خواهیم کرد که ان‌شاءالله در تابستان آینده دیگر با خاموشی به آن شکلی که وجود داشت مواجه نشویم، مگر اینکه خدای نکرده یک اتّفاقی رخ بدهد یا خطّی خراب بشود یا کارخانه‌ای از کار بیفتد؛ ولی احداث پنل‌های خورشیدی با سرعتی دارد پیش می‌رود که ان‌شاءالله مشکلی برای جبران انرژی به وجود نخواهد آمد. بحث بعدی ما در رابطه با کنترل همان گازهایی بود که داشتند می‌سوختند. سود حاصل از کنترل این گازهایی که دارند می‌سوزند، نزدیک به پنج شش میلیارد دلار است که اگر بتوانیم این‌ها را کنترل بکنیم، صرفه‌جویی بالایی به وجود می‌آید. ما تا حالا توانسته‌ایم نزدیک به ۱۵ میلیون متر مکعّب گاز را در روز کنترل کنیم، در‌حالی‌که در کلّ دوران‌های گذشته مجموعاً ۹ میلیون متر مکعّب را توانسته بودند مدیریّت کنند. الان در بقیّه‌ی میادینی که گاز دارد می‌سوزد، با پیمانکارهای مختلفی در این موضوع قرارداد بسته‌اند و دارند پیگیری می‌کنند تا با آن‌هایی هم که قرارداد نبسته‌اند، قرارداد ببندند؛ جلسه گذاشته‌ایم و این‌ها را پیگیری می‌کنیم که بتوانیم کارمان را انجام بدهیم. نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد. در رابطه با کریدورها که بسیار مهم است، ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم. تا الان شاید بیش از ده دوازده هزار میلیارد تومان پول به این مسئله تخصیص داده شده و احتمالاً همین مقدار را هم باز باید پرداخت کنیم. امروز هم راجع به همین مسئله در دولت جلسه داشتیم و اگر مشکلی پیش نیاید، به حول و قوّه‌ی الهی، کار مربوط به این کریدورها را امسال تمام می‌کنیم. در خصوص کریدور شلمچه ـ بصره کارهای اصلی را انجام داده‌اند و ستون‌هایش بالا آمده. سخت‌ترین قسمت این کریدور آنجایی بود که مسیر باید از آن رودخانه‌ای رد می‌شد که بین ما و بصره است؛ برای ستون‌هایی که آنجا زیر آب زدند، نزدیک به شصت میلیون دلار هزینه شده، به اضافه‌ی مین‌روبی‌هایی که باید انجام می‌گرفت و ما انجام دادیم. البتّه طرف عراقی هم باید کارهایی انجام بدهد که آن‌ها هم دارند پیگیری می‌کنند. کریدور آستارا ـ رشت هم پروژه‌ای بود که مانده بود و ما داریم آن را پیش می‌بریم. آن موقعی که ما آمدیم، حدود ۳۰ کیلومتر از ۱۶۰ کیلومترِ مسیر را توانسته بودند تصاحب کنند، امّا الان نزدیک به ۱۱۵ کیلومتر را تصاحب کرده‌اند؛ یعنی تعداد زمین‌هایی که این‌ها تصاحب می‌کنند، هر هفته افزایش پیدا می‌کند و قول داده‌اند که ان‌شاءالله تا آخر امسال، این پروژه را تمام کنند. ما هر هفته داریم پیگیری می‌کنیم که کلّ مسیر را بتوانیم تصاحب بکنیم، وام هم وجود دارد و طبق آن وام، این پروژه شروع خواهد شد و الان هم کارشناس‌ها آمده‌اند این کار را دارند انجام می‌دهند. ارتباط ما با همسایگان خیلی بهتر شده. روابط ما با کشورهای همسایه در خیلی از زمینه‌ها، چه فرهنگی، چه علمی، چه اقتصادی توسعه پیدا کرده. با آذربایجان، با ازبکستان، با ترکمنستان، با افغانستان، با پاکستان، با عراق، با ترکیه و در خلیج فارس هم با عمان و امارات و قطر و مانند این‌ها روند ارتباطات خیلی بهتر شده. علی‌رغم همه‌ی این مشکلاتی که هست، مسیر ارتباطات بین‌المللی‌مان دارد افزایش پیدا می‌کند. با چین و روسیه و قزاقستان و قرقیزستان و تاجیکستان، ارتباطات خیلی خوبی برقرار شده. الان داریم مسیرها را اصلاح می‌کنیم. کریدورها الان اولویّت دولت است. منابع لازم را برای مسیر شمال به جنوب و شرق به غرب دیده‌ایم و در سال آینده با سرعت خیلی بیشتری حرکت خواهیم کرد؛ هم از نظر ساخت راه و قطار و ریل، هم از نظر واگن و دیزل و ابزاری که باید وجود داشته باشد. همه‌ی این کارها را داریم پیگیری می‌کنیم که مسائل را حل کنیم. در حوزه‌ی مسائل اجتماعی، کارهای بزرگی در رابطه با مسجدمحوری، محلّه‌محوری و مشارکت مردم انجام شده. البتّه این‌ها چون مسائل اجتماعی است، شاید به صورت عدد و رقمی نشود گفت؛ همچنین، این مسائل زمان‌بر است و طبیعتاً تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست. در این زمینه، مقام معظّم رهبری به برادر عزیزمان حاج آقا علی‌اکبری دستور دادند که هماهنگی بکنند و این‌ها نزدیک به ده هزار مسجد را آوردند وسط. ما مراکز بهداشتی خودمان را در این رابطه درگیر کردیم، مدارس را درگیر کردیم و کار بزرگی در رابطه با آموزش‌وپرورش صورت گرفته؛ یعنی با مشارکت مردم، ما تمام مدارس کانکسی را جمع کردیم، مدارس سنگی را جمع کردیم و در جاهایی که مدرسه نبود، مدرسه ساخته شد. همه‌ی این‌ها با کمک مردم و روابط بین بخشی و خیّرینی که بودند انجام شد. بالای ده میلیون متر مربّع فضا ساخته شده و الان هم به‌سرعت دارد ساخته می‌شود. علاوه بر ساخت مدارس، بحث سخت‌افزار درون مدارس هم وجود داشت که این بچّه‌های ما چه چیزهایی لازم دارند تا بتوانند در آن فضا آموزش کافی ببینند. و مهم‌تر از آن، نحوه‌ی آموزش و روش آموزش در کلاس‌های ما است. الان چیدمان کلاس‌های ما فرق کرده، نوع تدریس فرق کرده و نحوه‌ی این آموزش‌ها روزبه‌روز اصلاح خواهد شد و دارد اصلاح می‌شود. البتّه بیشتر تمرکز ما روی مدارس دولتی و مدارس مناطق محروم است و آن عدالت آموزشی‌ای را که از آن حرف می‌زنیم، داریم پیگیری می‌کنیم. در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم. الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند. یکی از مسائل مهم، بحث مدیریّت و واگذاری اختیار است. مقام معظّم رهبری در جلسه‌ای که با استاندارها داشتند، توصیه‌شان این بود که مدیران اختیار داشته باشند و از زمان‌های قدیم هم نگاه مقام معظّم رهبری این‌طور بوده. به‌خصوص در جنگ دوازده‌روزه، این اختیار خودش را نشان داد و بدون اینکه مشکلی پیدا بکنیم، استان‌ها کار خودشان را می‌کردند؛ این به خاطر اختیاراتی بود که واگذار شده بود. البتّه مجلس محترم یک اشکالات قانونی‌ای گرفت که آن‌ها را هم داریم حل می‌کنیم. باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد. در این رابطه هم اقدامات بسیار مفیدی انجام گرفته و نتایج خیلی خوبی داشته‌ایم که البتّه مفصّل است و من اگر بخواهم این‌ها را خدمت شما عرض بکنم، فقط باید از این روندی که دارد اتّفاق می‌افتد بگویم. در رابطه با بهداشت و درمان، بحث پزشک خانواده را شروع کردیم و فعلاً داریم به یک زبان و نگاه مشترک می‌رسیم؛ چون اینکه چه باید بکنند، در تئوری معلوم است ولی در عمل، خیلی وقت‌ها آنچه گفته می‌شود اجرا نمی‌شود. در جلساتی که گذاشتیم، نزدیک به ۶۳ شهر و منطقه انتخاب شد که این کار را انجام بدهند و در پنج تا از این شهرها، کلّ شهرستان را انتخاب کردند. به‌هر‌حال، روش کار مشخّص است؛ این‌ها فقط باید بتوانند یاد بگیرند که چه کار بکنند. مسئله خیلی روشن است. طرح پزشک خانواده می‌گوید چه کسی مسئول چه مجموعه‌ای است، چه خدماتی باید به آن مجموعه بدهد و نهایتاً چگونه باید به این کسی که دارد خدمت می‌دهد، پول پرداخت بشود. ما اگر این کار را بکنیم، یعنی در کلّ کشور هیچ انسانی از چشم حاکمیّت دور نمی‌ماند؛ برای اینکه همه‌ی آن کسانی که هستند ــ چه فقیرند، چه دارایند، چه در منطقه‌ی دورافتاده‌اند، چه نزدیکند ــ معلوم است چه کسی چه خدمتی را با چه کیفیّتی باید به این‌ها ارائه بدهد، بدون اینکه ارتباط مالی داشته باشد. ما اگر بتوانیم این کار را بکنیم، عدالت را به معنای واقعی در سیستم بهداشت و درمان پیاده خواهیم کرد. البتّه این تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست و خود این‌ها جای بحث است. در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم، آن‌ها هم الان برنامه‌های خاصّ خودشان را دارند. در واقع، ما آن تابو را شکاندیم که نمی‌شود به قیمت بنزین دست زد. از خودمان هم شروع کردیم؛ یعنی الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند. فعلاً در بقیّه‌ی مسائل مداخله‌ای انجام ندادیم، ولی داریم تلاش می‌کنیم که آن مسائل قطار حومه‌ی شهری را درست بکنیم، حمل‌ونقل عمومی اصلاح بشود، بعد بتوانیم در قیمت‌های بین شهری هم مداخله کنیم. مهم‌ترین بحثی که اینجا ما داریم پیگیری می‌کنیم معیشت مردم است؛ یعنی این دغدغه‌ای است که شاید هر هفته ما با دولت و با این عزیزان داریم درباره‌اش گفت‌وگو می‌کنیم. منابعش را باید در نظر بگیریم که منابعی برای این‌ها به وجود بیاید و طبق این منابع بتوانیم معیشت مردم را بهبود بدهیم. آقای دکتر! شما ساعت شش‌ونیم صبح بیدار می‌شوید و هفت صبح سر کارید؛ شب‌ها چه ساعتی می‌خوابید؟  بستگی دارد؛ ما خیلی وقت‌ها مثلاً ساعت پنج بیدار می‌شویم و ساعت دوازده شب برمی‌گردیم. این را از این جهت پرسیدم که برخی از رسانه‌های غربی با تحریف بعضی از مواضع و صحبت‌های شما دارند این خطّ تبلیغاتی را پیش می‌برند که مجموعه‌ی دولت جمهوری اسلامی و رئیس‌جمهور از جنگیدن و حلّ مشکلات ناتوان است. پاسخ آقای دکتر مسعود پزشکیان به این ادّعاهای مغرضانه و عنادورزانه چیست؟  ببینید! بر اساس تمام تحلیل‌هایی که این‌ها داشتند، باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. چرا از هم نپاشید؟ اصلاً تمام محاسباتشان این بود که اگر این‌ها حمله کنند، مردم می‌ریزند در خیابان، مشکلات پیدا می‌شود، معیشت مردم مشکل پیدا می‌کند و مسائل مختلف خدماتی مختل می‌شود. البتّه در روزهای جنگ هم خدمات دولتی به صورت منظّم برقرار بود.  بهتر از گذشته بود، چون اختیارات مال استاندارها بود؛ مثلاً در عرض آن دوازده روز، این‌ها توانستند بالای ده میلیون تُن کالا را در گمرکاتمان جابه‌جا کنند. همان رانندگانی که اعتراض داشتند، مردانه آمدند وسط؛ مردمی که اعتراض داشتند، جانانه از نظام و از تمامیّت کشور دفاع کردند؛ یعنی در حقیقت، هم انسجام داخلی را در مقابل آن‌ها نشان دادند، هم حضورشان را و همراهی‌شان را. این ارزشِ خیلی بالایی است که نشان می‌دهد دولتی‌ها و کسانی که سیاستمدارند باید این مردم را باور کنند و با این مردم مهربان باشند. تمام تلاش ما این است که هر‌چه از دستمان بربیاید، صادقانه و بی هیچ منّتی به این مردم خدمت کنیم و جز خدمت به این مردم، حدّاقل بگویم که خود ما هیچ چیز دیگری را دنبال نمی‌کنیم. مردم هم با همه‌ی این فشارهایی که وجود دارد، خیلی همراهی کردند. تمام محاسبات این‌ها این بود که اگر حمله کنند، مملکت به اغتشاش کشیده می‌شود؛ امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند. در سال ۱۴۰۱ اتّفاقی افتاد؛ امّا در سال ۱۴۰۴ همه ریختند در خیابان و گفتند جان ما فدای رهبر. چه اتّفاقی افتاده؟ این نگاه مردم و برگشت آن سرمایه‌ی اجتماعی بسیار امیدوارکننده بود و ما هر مقدار به این مردم خدمت کنیم، کم گذاشته‌ایم؛ لذا امیدوارم شرمنده‌ی این مردم عزیزمان نشویم. پاسخ شما به این ادّعاهای مغرضانه‌ای که عرض کردم چیست؟ مثلاً راجع به شخص خودتان اخیراً رسانه‌های غربی تحلیل‌هایی منتشر می‌کنند که آقای پزشکیان می‌گوید من نمی‌توانم! در‌حالی‌که این درست نقطه‌ی مقابل کارهایی است که شما می‌کنید.  البتّه من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم. مشکلات مملکت جوری نیست که من به‌تنهایی بتوانم آن‌ها را حل کنم ــ این را بارها گفته‌ام ــ ولی ما با قدرت تمام، این مشکلات، تحریم‌ها و فشارهایی را که می‌آورند، پشت سر خواهیم گذاشت. امکان ندارد ما با هم باشیم و آن‌ها بتوانند ما را زمین‌گیر کنند. اینکه من می‌گویم با هم وحدت داشته باشیم، وفاق داشته باشیم، برای این است که باور و اعتقادم این است. چه در داخل کشور و چه با همسایگان خودمان اگر ماها وحدت داشته باشیم، آمریکا نمی‌تواند کشورهای منطقه را این‌جوری استثمار کند. این ما هستیم که می‌توانیم مشکلات را حل کنیم. البتّه مشکلاتی که وجود دارد، به این سادگی قابل حل نیست. آن‌ها محاسبه کرده‌اند؛ این‌طور نیست که بدون محاسبه آمده باشند. هم از نظر اقتصادی، هم از نظر نظامی، هم از نظر سیاسی و امنیّتی و تبلیغاتی، از هر لحاظ دارند کار می‌کنند. کشور ما روی پای خودش ایستاده. حالا آمده‌اند برنامه نوشته‌اند که مثلاً ایران ۳۶ ماه دیگر باید ساقط شود! تا دیروز می‌گفتند در عرض دوازده روز می‌تواند ساقط بشود، حالا نوشته‌اند سی‌وشش‌ماهه. اگر ما با هم باشیم، سی‌وشش‌هزار‌ساله هم نمی‌توانند این کار را بکنند. برای با هم بودن باید به یک زبان و نگاه مشترک برسیم، باید در پشت سیاست‌های رهبری حرکت بکنیم و سعی کنیم اختلافات را زمین بگذاریم، چون هر اختلافی باعث یک ناهماهنگی در جریان حاکمیّت می‌شود. این‌ها راه‌ها را بر روی ما بستند، ولی ما راه را پیدا می‌کنیم و اگر راهی پیدا نکردیم، راهی می‌سازیم. اگر با هم باشیم، این امکان‌پذیر است؛ امّا اگر با هم دعوا کنیم، این امکان‌پذیر نیست؛ چون یک بحث همگانی و عمومی است و باید در این چهارچوب حرکت کنیم و هماهنگ عمل کنیم. رهبر انقلاب اشاره‌ای داشتند که علی‌رغم تغییر دولت، بعضی از سیاست‌ها و پروژه‌های کلان نظام دارد پیش می‌رود و شخص آقای پزشکیان، به عنوان رئیس‌جمهور جدید، بعضی از پروژه‌های دولت قبلی را دارند ادامه می‌دهند و تکمیل می‌کنند.(۳) لطفاً راجع به بعضی از این پروژه‌ها توضیح بدهید و بفرمایید که آیا به جایی رسیده‌اند یا بر حسب تشخیص کارشناسی شما تغییری در مسیر آن‌ها انجام شده.  ببینید! به نظر من مشکل ما تا حالا این بوده که هر کسی می‌آمده، برای خودش یک برنامه‌ای می‌نوشته؛ در‌صورتی‌که اگر بپذیریم ما یک سیاست کلّی داریم، یک چشم‌انداز و برنامه‌ی بیست‌ساله داریم. مقام معظّم رهبری در آن سند چشم‌انداز بیست‌ساله فرموده بودند که ما در سال ۱۴۰۴ باید کجا باشیم؛ اگر ما به آن سیاست‌ها عمل می‌کردیم، اینجا بودیم که الان هستیم؟ چرا نیستیم؟ برای اینکه هر کس آمده، فکر کرده برنامه دارد؛ در‌صورتی‌که حاکمیّت برنامه داشته، سیاستش مشخّص بوده و هر کس می‌آمده باید آن برنامه و سیاست را اجرا می‌کرده. در دوره‌ی انتخابات هم بحثی که با ما می‌کردند سر همین بود که می‌گفتند تو برنامه نداری. نمی‌شود مملکت سیاست داشته باشد، برنامه داشته باشد، یکی بیاید یک برنامه‌ی دیگری بدهد. من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم. من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم. همه‌ی آن کارهایی هم که از گذشته وجود داشت و ما افتتاح کردیم ــ چه در رابطه با مسکن، چه در رابطه با کارهای نیمه‌تمام جادّه‌ای، راه‌آهن یا آب و فاضلاب ــ آنجا هم اعلام کردیم این کار آن‌ها بوده، ما افتتاح کرده‌ایم؛ حالا هشتاد درصد رفته بودند، بیست درصد هم ما ادامه دادیم. این‌طور نیست که تصوّر کنیم ما یک کارهایی می‌کنیم که دیگران نکردند؛ در واقع، ما داریم ادامه می‌دهیم راهی را که آن‌ها رفتند و الان هم داریم اولویّت‌بندی می‌کنیم. ما نزدیک به هفت هزار همّت پروژه‌ی روی زمین داریم که این از نظر علمی و مدیریّتی اصلاً قابل قبول نیست. ما الان به هر استانی می‌رویم، هر مصوّبه‌ای را که داریم، نعل‌به‌نعل داریم پیگیری می‌کنیم و اجرا می‌کنیم. شما بررسی کنید، تعقیب کنید ببینید در کدام یک از این استان‌ها که ما رفتیم، یک مصوّبه‌ای داشتیم و اجرا نکردیم. در بعضی جاها صد درصدِ آنچه گفته شده و نوشته شده دارد عمل می‌شود. ما نباید بیاییم وعده‌هایی بدهیم که عمل نمی‌کنیم یا نمی‌توانیم عمل کنیم. در نتیجه، الان داریم تلاش می‌کنیم آن مسیرهایی که هست و پروژه‌هایی را که وجود دارد، بر اساس اولویّت، با قدرت و قاطعیّت پیگیری کنیم. لطفاً دو سه نمونه‌اش را مثال بزنید.  مثلاً طرح مسکن مهر؛ ما بیش از پنجاه هزار مسکن محرومین را به اضافه‌ی مسکن‌هایی که نیمه‌تمام بودند، تمام کردیم. در رابطه با طرح‌های آبرسانی، مسیری که قرار بود آب طالقان به تهران برسد پروژه‌ی بزرگی بود؛ خب ما اعتبار گذاشتیم و تمامش کردیم و این همان مسیری بود که آن‌ها ادامه داده بودند. مثلاً کریدور زاهدان ـ چابهار را آن‌ها شروع کرده بودند، ما داریم تمامش می‌کنیم؛ حتّی مسیر آستارا ـ رشت را آن‌ها شروع کرده بودند، ولی ما داریم با قدرت می‌رویم جلو که تمامش بکنیم. الان دارند روی پروژه‌های مربوط به انرژی هسته‌ای که در بوشهر وجود دارد کار می‌کنند که نزدیک به دو هزار مگاوات برق تولید می‌شود. ما با قدرت داریم این‌ها را پیگیری می‌کنیم. البتّه زمان‌بر خواهد بود و به این سادگی نیست. ما چیزی از خودمان درنیاورده‌ایم؛ همه‌ی این‌ها مسائلی است که از قبل بوده و ما همان مسیر را داریم ادامه می‌دهیم. آقای دکتر! رهبر انقلاب در خصوص معضل اسراف در زمینه‌های مختلف از قبیل آب، نان، خوراک، بنزین و انرژی، بارها تذکّر داده‌اند و این را یک معضل بزرگی دانسته‌اند.  به طور مشخّص، برنامه‌ی دولت شما برای کاهش اسراف در زمینه‌های مختلف چیست؟  ما داریم این کار را می‌کنیم و مقام معظّم رهبری با توصیه‌ها و پشتیبانی‌هایشان خیلی به ما کمک می‌کنند. با توصیه‌هایی که صورت گرفته، مصرف آب ده درصد کاهش پیدا کرده. می‌دانید ده درصد چند میلیون متر مکعّب در سال می‌شود؟ از این طرف که مقدار مصرف آب را کاهش دادند، مصرف انرژی برق را هم کاهش دادند. من بارها گفته‌ام که ما نزدیک به ۱۸۰ میلیارد دلار، یعنی روزانه مثلاً نزدیک به ۹ میلیون بشکه نفت و گاز تولید می‌کنیم، حدود یک‌ونیم میلیون بشکه‌اش را صادر می‌کنیم، بقیّه‌اش را داریم مصرف می‌کنیم؛ حالا اگر ده درصد صرفه‌جویی کنیم ــ که خیلی راحت امکان‌پذیر است ــ روزانه می‌شود حدود نهصد هزار بشکه نفت و گاز. همین ده درصد، تمام این چاله‌چوله‌هایی را که وجود دارد پُر می‌کند؛ یعنی تمام این مشکلاتی که مردم الان از وجود آن‌ها ناراضی‌اند؛ معیشت را، راه را، جادّه را و توسعه‌های بعدی را. به جای اینکه ما مثلاً فرض بکنید نُه میلیون بشکه نفت و گاز را بسوزانیم، ده درصدش را صرفه‌جویی کنیم؛ این رقمِ خیلی بزرگی است. ما دو سه برابر اروپا داریم برق مصرف می‌کنیم؛ گازی که مصرف می‌کنیم، اصلاً قابل مقایسه با آن‌ها نیست. ما از نظر گاز و انرژی دوّمین کشور هستیم، ولی الان داریم گاز صنایع، پتروشیمی‌ها و کارخانه‌ها را قطع می‌کنیم؛ چرا؟ برای اینکه درست مدیریّت نکردیم، درست تخصیص ندادیم، درست مصرف نمی‌کنیم. لزومی ندارد ما این‌جوری مصرف کنیم که الان داریم مصرف می‌کنیم. ما دما را می‌گذاریم روی ۲۸ یا ۳۰، تازه پیراهنمان را هم درمی‌آوریم؛ بعضی وقت‌ها هم پنجره را باز می‌کنیم، بخاری یا شوفاژمان هم روشن است! در قرآن می‌فرماید: «کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسرِفوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ المُسرِفین»؛ خدا کسی را که اسراف کند دوست ندارد. ما در یک اتاق نشسته‌ایم، چهل تا چراغ روشن کرده‌ایم! چه لزومی دارد؟ هر کسی یک مقدار کنترل کند، ما می‌توانیم خیلی از مشکلاتمان را حل کنیم. ما اصلاً نیازی به دیگران نداریم، به شرط اینکه خودمان بتوانیم آنچه داریم مدیریّت کنیم. مملکت ما پُر از طلا و معدن است، ولی این رفتار ما است که این طلاها و معادن را می‌تواند به یک جایی برساند یا نرساند. یعنی دمای اینجا از ۲۱ درجه بالاتر نمی‌رود؟  من که آمدم اینجا، اعتراض کردم؛ چون وقتی ما اینجا نیستیم، این‌ها اصلاً حق ندارند اینجا را گرم کنند. نه، گرم نبود آقای دکتر.  این‌ها می‌گفتند تازه روشن کرده‌اند، وگرنه ما این‌ها را خاموش کردیم. ما در بیشتر اتاق‌های خودمان دیگر شوفاژ روشن نمی‌کنیم؛ برای اینکه وقتی نمی‌روم آنجا، دیگر لزومی ندارد روشن باشد. من یک ساعت می‌خواهم بروم آنجا، ۲۴ ساعت آنجا گرمایش داشته باشد؟ من کارهایم را در یک جا انجام می‌دهم و دیگر از این اتاق به آن اتاق نمی‌روم؛ چه لزومی دارد این کار را بکنم؟ خیلی راحت می‌شود صرفه‌جویی کرد. الان گفته‌ام در خانه‌ی خودمان یک دیواری یا یک پرده‌ای بزنند که ما یک جای کوچک را مثلاً در حدّ همان ۲۱ یا ۲۲ درجه گرم کنیم، بقیّه را اصلاً نگذاریم گرم بشود؛ همین کافی است. وقتی من در پنج شش متر اتاق می‌توانم بنشینم، لزومی ندارد یک اتاق بزرگ را به خاطر من گرم و سرد بکنند. توصیه‌ی مقام معظّم رهبری هم همین است، خداوند هم می‌فرماید اگر مسلمانید اسراف نکنید. من الان در دفترم می‌خواهم کتاب بخوانم، کلّ آن ساختمان را روشن می‌کنند که من آنجا نشسته‌ام! چرا؟ ما الان چراغ مطالعه گذاشته‌ایم، با چراغ مطالعه داریم کارمان را می‌کنیم؛ آنجا دیگر کاری ندارم، پس بقیّه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم. چه لزومی دارد کلّ اتاق روشن بشود که من می‌خواهم دو تا امضا بزنم؟ ما اگر بتوانیم ده درصد صرفه‌جویی بکنیم، همین هم رقمِ خیلی زیادی است. البتّه ما خیلی بیشتر از این‌ها داریم کنترل می‌کنیم. یک استخر اینجا درست کرده بودند، دائم گرم بود؛ ما گفتیم برای چه اینجا را گرم نگه داشته‌اید. حالا قرار است یک روز من بروم آنجا شنا کنم. گفتیم جمعش کنند. اصلاً لزومی ندارد. هر وقت هم من خواستم استخر بروم، می‌روم یک استخر عمومی؛ لزومی ندارد یک استخر اختصاصی بیست‌وچهارساعته را نگه دارند که حالا یک روزی یک روزگاری قرار است من بروم آنجا شنا کنم. باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند. به نظر من، ما در یک جنگ تمام‌عیار با آمریکا و اسرائیل و اروپا هستیم؛ آن‌ها نمی‌خواهند کشور ما سر پا بِایستد. این جنگ بدتر از جنگ عراق با ما است؛ اگر آدم خوب درک بکند، این جنگ خیلی پیچیده‌تر و سخت‌تر از آن جنگ است. در جنگ با عراق، وضعیّت معلوم بود؛ او موشک می‌زد، من هم معلوم بود کجا را می‌زنم. اینجا الان از هر لحاظ دارند ما را محاصره می‌کنند، دارند ما را در مضیقه و تنگنا قرار می‌دهند، مشکل ایجاد می‌کنند ــ از نظر معیشتی، از نظر فرهنگی، از نظر سیاسی و از نظر امنیّتی ــ و توقّعات جامعه را بالا می‌برند؛ از آن طرف جلوی فروش ما را، تبادلات ما را، تجارت ما را می‌گیرند، از این طرف هم توقّعات در جامعه بالا رفته! در نتیجه، همه باید با تمام توانمان کمک بکنیم و مملکت را درست کنیم. آقای دکتر! به نظر می‌آید که دشمن بعد از آن عدم موفّقیّت و شکستی که در جنگ دوازده‌روزه داشت، تغییر رفتار و تغییر سیاست داده و روی آورده به یک نوع عملیّات روانی و رسانه‌ای بر این مبنا که ایران به طور کلّی و دولت به شکل مشخّص، ضعیف هستند و چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابر ما ندارند. پاسخ شما به عنوان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی امنیّت ملّی به این خطّ رسانه‌ای چیست؟  بگذارید این‌ها در همین خیال باشند. این‌ها با همین خیال حمله کردند، ولی وحدت و انسجام داخلی افزایش پیدا کرد. کاری که الان مقام معظّم رهبری انجام می‌دهد که هماهنگی قوا پشت سرش ایجاد می‌شود و اگر هم‌صدایی و همدلی به وجود بیاید، هیچ قدرتی نمی‌تواند یک ملّت منسجم و با هم را زمین‌گیر کند. دغدغه‌ای که من دارم ــ مهم‌تر از هر قدرت نظامی ــ انسجام و وحدت داخلی و گذاشتن اختلافات به یک گوشه‌ای است و دست به دستِ هم دادن و مشکلات را حل کردن است. چرا ما گفتیم کارها را محلّه‌محور کنیم، مسجدمحور کنیم و مردم را مشارکت بدهیم؟ مردم باید در سیاست‌گذاری دخالت و مشارکت داشته باشند. ما باید مردم را در تصمیم‌گیری‌ها مداخله بدهیم. جنگ را چه‌جوری اداره کردیم؟ دولت پول داشت؟ آن موقع هم آمریکا و کشورهای عربی به عراق کمک می‌کردند، به صدّام کمک می‌کردند؛ آیا توانستند یک وجب خاک ما را بگیرند؟ تمام قدرت‌ها به آن‌ها کمک می‌کردند. مردم بودند که این کار را می‌کردند. ما آن مردم را و آن مدیرها را با همان تفکّر می‌خواهیم؛ یعنی مردم و مدیرانی را می‌خواهیم که بدانند مملکت مال خودشان است، منطقه مال خودشان است و با تمام وجود می‌توانند مشکلاتشان را حل کنند. ما داریم مشکلات خودمان را حل می‌کنیم؛ آن چیزی که من از آن نگرانم و بارها هم گفته‌ام، فقط این است که بتوانیم اختلافات را کنار بگذاریم. این‌ها دارند به اختلافات دامن می‌زنند؛ ما باید مواظب باشیم که اختلافات دامن‌گیرمان نشود. اگر هم اختلاف داریم، بنشینیم در اتاق‌های سربسته با همدیگر دعوا کنیم؛ ولی وقتی رفتیم بیرون، یک صدا از نظام بیرون بیاید و آن صدا هم جهت‌گیری‌ها و مسیرهایی است که مقام معظّم رهبری نشان می‌دهد. ممکن است در دل من یک چیز دیگری باشد ولی وقتی مسیر مشخّص است، همه باید در آن مسیر حرکت کنند. و اگر همه با هم باشیم، بر این مشکلات غلبه خواهیم کرد؛ آن‌ها هر کاری می‌خواهند بکنند. اگر ما بتوانیم عدالت را و انصاف را در کشور پیاده کنیم و مردم را در تصمیم‌گیری‌ها و در سیاست‌ها مشارکت بدهیم و مردم ببینند ما با چه مشکلاتی مواجهیم، خودشان کمک می‌کنند مشکلات را حل می‌کنند. در وضعیّت فعلی، فشارهای اقتصادی سنگین است، بخش زیادی از مردم هم این را درک می‌کنند. آقای رئیس‌جمهور چقدر شرایط اقتصادی مردم را لمس می‌کنند و در جریانش هستند؟  ما مشکلات اقتصادی مردم را با تمام وجود درک می‌کنیم. ما نفت را حدود ۷۵ دلار می‌فروختیم، حالا می‌فروشیم ۵۰ دلار؛ یعنی ۲۵ دلار کمتر داریم می‌فروشیم. از یک طرف فشار آوردند و درآمد ما کمتر شده، از یک طرف جنگ بوده و یک مقدار خدمات و تولید ما کاهش پیدا کرده. علی‌رغم همه‌ی این‌ها، قرار شده که تا عید نزدیک به دوونیم میلیارد دلار پول را تبدیل کنند و کالابرگ‌های مورد نیاز را تا آنجایی که امکان دارد بتوانیم به جمعیّت هدف پرداخت بکنیم. همین پول بنزین،  حالا پنج هزار تومان عددی نمی‌شود، ولی قرار شده دولت هر‌چه از این پول به دست می‌آورد، همه را در کالابرگ و یا معیشت مردم هزینه کند. ما برای سال آینده با مجلس صحبت کردیم که به هر شکلی شده معیشت مردم را تأمین کنیم. باید با مجلس و با نماینده‌ها و حتّی با مجموعه‌ی حاکمیّت به یک زبان و نگاه مشترک برسیم؛ آنجاهایی که نباید پول بدهیم ندهیم، آنجاهایی که نباید یارانه بدهیم ندهیم، آنجایی را که باید بدهیم تفاهم کنیم که بدهیم. باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد. در همین بحث بنزین، فکر می‌کنید به هر باک بنزین چقدر یارانه می‌دهیم؟ بر اساس همین سهمیّه‌ای که می‌دهیم، در ماه نزدیک به هشت میلیون تومان است، تازه اگر در سقف آن شصت لیتر و صد لیتر مصرف کند؛ اگر بیشتر مصرف کند، دیگر می‌رسد به حدود بیست میلیون تومان در هر باک؛ حالا اگر دو تا باک داشته باشیم، آن‌وقت ببینید چقدر می‌شود. چرا ما داریم این‌جوری پول خرج می‌کنیم؟ چرا این یارانه را به همه نمی‌دهیم؟ وقتی هم مداخله می‌کنیم، دادِ یک عدّه بالا می‌رود که چرا دارید گران می‌کنید. ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آنچه به دست می‌آوریم به همه بدهیم. اگر قرار است من به یک باک ماشین هفت میلیون، ده میلیون یا بیست میلیون یارانه بدهم، خب این را به همه‌ی مردم می‌دهم؛ به همه به اندازه‌ی سهمی که دارند پرداخت می‌کنم. رسانه‌ی ما باید دفاع کند و فرهنگش را ایجاد کند. ما هیچ پولی را برای چاله‌چوله‌های دولت خودمان برنخواهیم داشت، هیچ چیزی از یارانه کم نخواهیم کرد، ولی می‌خواهیم این یارانه را به همه بدهیم. من که چند تا ماشین در خانه دارم، بسته به میزان مصرفم، برای هر باک دارم هشت میلیون، نُه میلیون یا ده میلیون یارانه می‌گیرم؛ در همین حال، یک عدّه نان شب ندارند بخورند! چرا؟ بر اساس آمار هم گویا فقط پنجاه شصت درصد مردم خودروی شخصی دارند.  بله، این هم جای بحث است و کاملاً مشخّص است. چرا ما پول را به همه نمی‌دهیم و فقط به آن‌هایی می‌دهیم که ماشین دارند؟ این فرهنگ باید ایجاد بشود. ما تصمیم داریم برای سال آینده در این رابطه، هم با مردم صحبت کنیم، هم با نمایندگان و هم با دولت تا به یک زبان مشترک برسیم. ما هیچ پولی را برای دولت نمی‌خواهیم. این پول را باید به همه بدهیم، نه‌اینکه یکی که چند تا ماشین دارد همه‌ی یارانه‌ها را بگیرد. ما امسال نزدیک به پنج میلیارد دلار بنزین وارد کردیم؛ خریدیم شصت هزار تومان، می‌فروشیم ۱۵۰۰ یا ۳۰۰۰ تومان!‌ چرا؟ آن‌وقت به معیشت مردم نمی‌رسیم. نیاز به تعامل با مردم دارد، نیاز به اعتماد مردم دارد. ما امسال کلّ بودجه‌ای که دادیم به مجلس، دو درصد رشد دارد؛ در‌صورتی‌که سال‌های قبل مثلاً چهل درصد یا پنجاه درصد رشد و هزینه درست می‌کردیم. ما سعی کردیم هزینه‌ی خودمان را کم بکنیم؛ به مجلس هم گفتیم هر چقدر می‌توانند هزینه‌ی ما را کم کنند، نمی‌خواهد هزینه اضافه کنند. گفتند بودجه‌ی سال آینده را بسیار انقباضی بسته‌اید.  هنوز خیلی جا دارد؛ هنوز خیلی جا دارد که ما بتوانیم خیلی از این هزینه‌هایمان را کم بکنیم. چرا ما داریم اضافه هزینه می‌کنیم؟ بهر‌ه‌وری نیروی انسانی و نوع خدمات ما می‌تواند خیلی بهتر از این بشود و این کاری است که نیاز به همکاری و همدلی و هم‌زبانی دارد. ما خیلی کارها را می‌توانیم انجام ندهیم. معیشت مردم برای ما اولویّت است. من می‌توانم به موبایل پول ندهم، ولی به معیشت مردم باید بدهم. ما تا حالا یک‌ونیم میلیارد داده‌ایم موبایل وارد کرده‌اند، ولی الان در معیشت مردم و نهاده‌ها و کالاهای اساسی گرفتاریم. البتّه ارز ترجیحی به آن ندادیم، ولی بالاخره ارز دادیم. خب من ارز را اوّل باید به معیشت مردم بدهم و بعد اگر اضافه آوردم، به بقیّه‌ی مسائل می‌دهم؛ اگر اضافه نیاوردم، خب حالا صادرات کند و بر اساس صادرات خودش، خدمات خودش را هم از آن صادرات بگیرد. این نیاز به یک تغییر فکر دارد، نیاز به فرهنگ‌سازی دارد. برق هم این‌جوری است، گاز هم این‌جوری است. من مثلاً چهار تا خانه دارم، چهار تا ساختمان دارم، در همه‌ی آن‌ها یارانه‌ی گاز می‌گیرم، یارانه‌ی برق می‌گیرم؛ آن یکی خانه ندارد، مجبور است کلّی پول بدهد تا فقط بتواند خانه‌اش را کرایه کند. خب وقتی در این مسئله مداخله می‌کنید، دادِ همه درمی‌آید که گران کردند! ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آن چیزی که وجود دارد به همه برسد. اگر این تفکّر پذیرفته بشود و مردم با ما همکاری بکنند، فوقش به یک خانه‌ی من گاز یارانه‌ای بدهند و یک سهمی بدهند بگویند اصلاً این‌قدر گاز را به تو رایگان می‌دهیم؛ ولی برای بقیّه‌ی خانه‌هایی که من دارم چرا باید گازی به قیمت مثلاً فرض کنید سیصد تومان بدهند؟ و این چیزی است که باید صداوسیمای ما، نمایندگان عزیز ما، روحانیّت عزیز ما و احزاب سیاسی ما کمک کنند که عدالت را و انصاف را در این مملکت پیاده کنیم. آن‌وقت، هیچ کس مشکل گرسنگی و معیشت پیدا نمی‌کند. ما پول داریم، منتها بد مصرف می‌کنیم؛ این را باید درست مدیریّت کنیم. آقای دکتر! آیا این هفته یا هفته‌ی پیش با رهبر انقلاب درباره‌ی مسائل اقتصادی و معیشتی جلسه‌ای داشتید؟ در آخرین جلساتی که با ایشان داشتید، چه تذکّرات و نکات مشخّصی را در زمینه‌ی معیشت مردم و مسائل اقتصادی بیان کردند؟  ما هر هفته بالاخره فرصتی پیدا می‌کنیم خدمت مقام معظّم رهبری می‌رسیم و درباره‌ی گزارشات و جهت‌گیری‌هایی که وجود دارد با ایشان مشورت می‌کنیم. ایشان به ما و به سایر قوا و به بقیّه‌ی جاهایی که لازم است، توصیه‌هایی می‌کنند و مسائل یک مقدار کنترل می‌شود. ببینید! دغدغه‌ی مقام معظّم رهبری، در اولویّت اوّل، معیشت مردم است؛ یعنی مهم‌ترین دغدغه‌ی ایشان هم معیشت مردم است. کارهایی که ما داریم می‌کنیم و برنامه‌هایی که می‌ریزیم، نیاز به این دارد که همه مشترک بشویم و با هم جلو برویم؛ این اگر اتّفاق بیفتد و رسانه‌ی ما، مجلس ما و بقیّه‌ی ارگان‌ها هماهنگ بشوند، حدّاقل برای سال آینده ما می‌توانیم کاری بکنیم که مردم از نظر معیشت دچار مشکل نشوند و قیمت‌ها برای نیازهای غذایی‌شان دیگر افزایش پیدا نکند؛ ما می‌توانیم این کار را بکنیم. ما این مسئله را خدمت ایشان ارائه دادیم، نظرشان مثبت بود. ما یک برنامه‌ای شامل حدود بیست بند ارائه دادیم و گروه‌های مختلف اقتصادی در دولت و مجلس و بعضی نهادها با هم هماهنگ شده‌اند که این بیست بند را عملیّاتی کنند. چون ایشان نگران بودند از وضعیّت ارزی و کالاهای اساسی و نهاده‌ها و تورّم و مانند این‌ها، هفده هجده بند بود که ما باید بتوانیم درباره‌ی این‌ها گزارش بدهیم. ما در این زمینه مشکل داریم و این نیاز به مداخله دارد، این مداخله هم دردآور است. مردم باید بدانند نیّت ما این است که بتوانیم آن زخم‌ها را درست کنیم و بخیه زدن این زخم‌ها هزینه‌بر است. اینکه بگویی من این را می‌دهم، این را می‌دهم، این را می‌دهم، خب همه خوششان می‌آید؛ وقتی که می‌گویی این را نمی‌دهم، این را نمی‌دهم، خب همه ناراحت می‌شوند که چرا نمی‌دهی. ما باید مصرفمان را کنترل کنیم. نمی‌گویم مصرف نکنیم؛ می‌گویم مصرفمان را باید کنترل کنیم. ده درصد کاهش مصرف اصلاً کار سختی نیست. همه می‌توانند یک قدم بیایند کمک کنند به ما، کمک کنند به مملکت ما، به ایران ما و به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. در این صورت، ما از همه‌ی این مشکلات راحت بیرون می‌آییم. من که می‌گویم بیایید کمک کنید، معنی‌اش این نیست که ما کار خودمان را نمی‌کنیم؛ ما با قدرت داریم کارهایمان را انجام می‌دهیم، یک سری کارها هم انجام می‌دهیم که الان نمی‌گویم، برای اینکه شیطنت می‌کنند می‌روند جلویش را می‌گیرند؛ ولی کارهایمان را داریم با قدرت انجام می‌دهیم. امّا اگر در این رابطه هر کس هر جا می‌تواند یک کمکی بکند، اوضاع اصلاً از این رو به آن رو می‌شود. ما نمی‌خواهیم خودمان را از کمک هیچ کس محروم بکنیم؛ هر کس می‌تواند، بیاید کمک کند. خب مملکت وسیع‌ است و ما همه جا مشکل داریم؛ یک قسمت را بیا درست کن ببینم چه‌جوری می‌خواهی درست کنی. نمی‌شود کنار گود بِایستی و مدام بگویی لنگش کن؛ خب شما بیا لنگش کن ببینم چه‌جوری لنگش می‌کنی. این مشکلاتی هم که ما پیدا کرده‌ایم، الان پیدا نشده، زمان شهید رئیسی هم پیدا نشده؛ یک روندی بوده، مشکلات دائماً داشته روی هم اضافه می‌شده، حالا ما باید جلویش بِایستیم؛ اگر هم جلویش بِایستی، بخیه می‌خواهد، بعضی وقت‌ها هم جرّاحی وسیع‌تر می‌خواهد. خب باید کارشناسان ما، دانشمندان ما، نخبه‌های ما، سرمایه‌گذاران و تولیدکنندگان ما همه با هم به یک تفاهمی برسند که اگر این مداخله را می‌کنیم، به نفع جامعه‌ی ما است، نه‌اینکه ما می‌خواهیم برای مردممان مشکل درست کنیم. ما اینجا هستیم که خدمتگزار مردم باشیم؛ حدّاقل خود من هیچ نیّت دیگری در دلم نیست، مگر اینکه بتوانیم مشکلات مردممان را حل کنیم. آقای دکتر! بر اثر تبلیغات دشمن، بخش‌هایی از مردم ما نگرانند که شاید دشمن آمریکایی و اسرائیلی دوباره بخواهد شیطنت کند. پاسخ آقای رئیس‌جمهور به این نگرانی‌ها چیست؟ البتّه ما در طول جنگ دوازده‌روزه دیدیم که حتّی خدمات عادی دولتی هم مختل نشد و با یک هماهنگی و همکاری و برنامه‌ریزی از‌پیش‌تعیین‌شده، جامعه به صورت روال عادی خودش اداره شد.  ببینید! نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد. امّا من باز برمی‌گردم به اینکه اگر ما مردم با هم باشیم و وحدت داشته باشیم، آن‌ها اصلاً مأیوس می‌شوند از اینکه بخواهند بیایند به کشور ما حمله کنند. امید این‌ها این است ــ در گفتارشان هم گفتند دیگر ــ که باید از داخل یک اتّفاقی بیفتد تا این‌ها بتوانند بیایند مداخله را شروع کنند. علّت اینکه من مدام دارم می‌گویم که اگر هم بحثی هست، بهتر است در اتاق‌ها با هم بنشینیم دعوا کنیم ولی در بیرون یک‌صدا بشویم، این است که اگر وحدت و انسجام داشته باشیم، مردم می‌فهمند که ما واقعاً‌ دلمان می‌خواهد خدمت کنیم و هیچ فرقی بین هیچ جنسیّتی، هیچ قومیّتی، هیچ عقیده و باوری نمی‌گذاریم. بنده به عنوان مسئول مملکت موظّفم به همه بر اساس عدالت خدمت بدهم. اگر ما شیعه‌ایم، اگر می‌گوییم ما پیرو حضرت علی هستیم، حضرت علی به برادرش عقیل که از بیت‌المال اضافه می‌خواست چیزی نداد. خداوکیلی اگر ما این کار را می‌کردیم، مردم از ما ناراضی می‌شدند؟ بعضی جاها هم نکردیم، مردم از ما ناراضی‌اند. ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم. خب باید الان ثابت بشود. با تئوری و با گفتن هم نمی‌شود. به من می‌گویند بیا حرف بزن؛ خب ما یک عمر است داریم حرف می‌زنیم. بنده باید ثابت بکنم که فرقی قائل نخواهم شد بین جنسیّتی، قومیّتی، نژادی و زبانی. همه‌ی این‌ها دستورات خدا و پیغمبر و امام است؛ خب ما باید عمل کنیم. ما اگر به اسلام و به دستور رسول خدا و به دستور امام عمل کنیم، وحدت و انسجام و وفاقی در جامعه‌ی ما ایجاد می‌شود که دیگران حسرت خواهند خورد که کاش ما هم این‌جوری بودیم. نباید به همدیگر حرف‌هایی بزنیم که شایسته نیست. شیطان دشمن انسان است و می‌خواهد ما با هم خشن حرف بزنیم، ناجور حرف بزنیم تا با هم دعوا کنیم. متشکّریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. برای شما و دولت محترم آرزوی موفّقیّت می‌کنیم.  ما همه یکی هستیم؛ در نتیجه، ما و دولت داریم تلاش می‌کنیم. می‌گوید: این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی (۴) همه او است. حالا خدا کند که ما بتوانیم مسیر خدایی را ادامه بدهیم و آن الگویی را که مقام معظّم رهبری از مسلمانی و از زندگی اسلامی می‌خواهد نشان بدهد، ما در رفتار باید نشان بدهیم نه در گفتار؛ به اندازه‌ی کافی حرف زده‌ایم. موفّق باشید. خداقوّت.     (۱ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶) (۲ بیانات در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا (۱۴۰۴/۹/۲۰) (۳ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶) ۴) از اشعار حضرت امام خمینی رحمه‌الله   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62191 #ديگران__گفتگو
    0 Commenti 0 condivisioni 2K Views 0 Anteprima
  • مقاله 2801

    اصالت ضرورت ولائی بودن سیاست و حکمرانی در قالب خلافت الهی، به منزلۀ استمرار ربوبیّت نظام تدبیری خداوند بر عالم و آدم

    اصول
    1: اصل ضرورت ولائی‌بودن سیاست به‌مثابه پاسخ قدسی به دوگانگی درونی انسان میان جمع‌زیستی و خودحفظ‌گری[1]
    2: اصل خلافت الهی به‌عنوان صورت سیاسی استمرار ربوبیت تشریعی خداوند در حیات اجتماعی انسان[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/8258
    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 2801 🔆 اصالت ضرورت ولائی بودن سیاست و حکمرانی در قالب خلافت الهی، به منزلۀ استمرار ربوبیّت نظام تدبیری خداوند بر عالم و آدم 🔷 اصول 1: اصل ضرورت ولائی‌بودن سیاست به‌مثابه پاسخ قدسی به دوگانگی درونی انسان میان جمع‌زیستی و خودحفظ‌گری[1] 2: اصل خلافت الهی به‌عنوان صورت سیاسی استمرار ربوبیت تشریعی خداوند در حیات اجتماعی انسان[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/8258 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 128 Views 0 Anteprima
  • واپسین تلاش‌های ناکام آمریکا برای حفظ پهلوی


     «استکبار یعنی چه؟ استکبار یک تعبیر قرآنی است؛ در قرآن کلمه‌ی استکبار به کار رفته است؛ آدم مستکبر، دولت مستکبر، گروه مستکبر، یعنی آن کسانی و آن دولتی که قصد دخالت در امور انسانها و ملّتهای دیگر را دارد، در همه‌ی کارهای آنها مداخله میکند برای حفظ منافع خود؛ خود را آزاد میداند، حقّ تحمیل بر ملّتها را برای خود قائل است، حقّ دخالت در امور کشورها را برای خود قائل است، پاسخگو هم به هیچ‌کس نیست؛ این معنای مستکبر است.» ۱۳۹۲/۰۸/۱۲
    آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار دانشجویان و دانش آموزان در سال ۱۳۹۲ است.
    در ۲۵ آذر ۱۳۵۷ کارتر با ارسال پیام محرمانه‌ای برای سولیوان، وزیر خارجه آمریکا در تهران از وی خواست تا هرچه زودتر به دیدار محمدرضا پهلوی رفته و حمایت آمریکا را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به اطلاع وی برساند.
    بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز اعلام این دستور، گزارشی اجمالی از وقایع روزهای قبل و بعد از ارسال این پیام را روایت می‌کند.
     
     حفظ وضع موجود
    پس از کشتار ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ و راهپیمایی‌های گسترده تاسوعا و عاشورا، سیاست ایالات متحده در قبال ایران به‌طور روشن بر حفظ ساختار قدرت موجود متمرکز شد. در آن فضای بحرانی ، پیام محرمانه ۲۵ آذر کارتر اهمیت ویژه‌ای دارد. در این پیام، که از طریق وزارت خارجه آمریکا برای سولیوان ارسال شد، بر حمایت ایالات متحده از تلاش‌های شاه برای بازگرداندن نظم تأکید شده بود و از سفیر خواسته شد این موضع را بی‌درنگ به شاه منتقل کند.(۱)

    این پیام در شرایطی ارسال شد که تنها چند روز از راهپیمایی‌های میلیونی عاشورا گذشته بود و گزارش‌های رسمی سفارت آمریکا نیز از وخامت شدید اوضاع و خروج کنترل نظم عمومی حکایت داشت.(۲)

    در ادامه روند حمایت ایالات متحده از ساختار سلطنت پهلویی پس از فاجعه ۱۷ شهریور مرور می‌شود.
     
     تداوم حمایت آمریکا از شاه
    پس از اجتماع یک میلیونی نماز عید فطر در ۱۳ شهریور و تظاهرات ۱۶ شهریور، شریف امامی نخست وزیر وقت در جلسه‌ای با فرماندهان نظامی تصمیم به برقراری حکومت نظامی در روز ۱۷ شهریور گرفت. صبح روز ۱۷شهریور؛ مردم در دسته‌های بزرگ، بی‌اطلاع از حکومت نظامی در میدان ژاله جمع شدند دقایقی بعد درگیری شدید میان نظامیان و مردم آغاز شد که به کشتار گسترده انجامید. این فاجعه مدتی بعد به «جمعه سیاه» شهرت‌ یافت.(۳)

    سولیوان سفیر آمریکا در تهران؛ به سایروس‌ونس وزیر امور خارجه آمریکا گزارش داد که به نظر می‌رسد حادثه جمعه سیاه شاه را متزلزل کرده است که تا حدودی به خاطر شایعاتی است که در تهران بر سر زبان‌ها افتاده، مبنی بر این‌که آمریکا و گروه‌های مختلف معارض شاه در حال طراحی کودتا علیه وی هستند.(۴)

    ونس و برژینسکی مشاور امنیت ملّی آمریکا هر دو به کارتر پیشنهاد دادند که شخصاً با شاه تماس تلفنی بگیرد و به او اطمینان دهد که آمریکا از وی حمایت خواهد کرد. کارتر نیز صبح ۱۰ سپتامبر [۱۹ شهریور] به شاه تلفن کرد و ضمن تأکید بر ادامۀ دوستی شخصی خود با شاه، آرزو کرد او بتواند اصلاحات سیاسی مدنظر خود را اجرا نماید.(۵)
     
     تشکیل شورای سلطنت
    جمعه سیاه پایان حضور مردم نبود و نتوانست خفقان را تحمیل کند. همزمان با آغاز محرم فضای مبارزه مجدد گرم شد. هسته‌ای از مبارزان معتقد به رهبری امام خمینی سازماندهی سلسله اعتراضاتی را بر عهده گرفت که اوج آن در ۲۰ آذر، مصادف با عاشورای حسینی بود. خیابان‌های تهران و بسیاری از شهرهای ایران شاهد حضور میلیونی مردم شد. رهبر نهضت، امام خمینی در سخنرانى خود در روز ۲۰ آذر اظهار مى‌دارند: «...رفراندمى که در دیروز و امروز شد و قطعنامه‌هایى که صادر شد به همۀ دنیا ثابت کرد که شاه ساقط است...با کمالِ آرامشْ تمام ایران گفتند که ما شاه را نمى خواهیم...»(۶)

    پس از تظاهرات روز عاشورا ویلیام سولیوان در گزارش خود به وزارت خارجه آمریکا تصریح می‌کند که پس از این تظاهرات، اغلب سفرای خارجی مقیم تهران به این جمع‌بندی رسیده بودند که وضعیت نظم و قانون از کنترل خارج شده است. (۷)

    در همین مقطع، وزارت خارجه آمریکا بررسی گزینه‌هایی نظیر تشکیل شورای سلطنت را در دستور کار قرار داد(۸) و تا اواسط آذر ۵۷، همچنان سرگرم بررسی تشکیل شورای سلطنت در ایران بود و در این باره با سفارتش در تهران مشورت و برای ایجاد هماهنگی های لازم با گروه هایی مثل کمیته ی ایرانی دفاع از حقوق بشر از آنها کسب اطلاع می کرد(۹)

    در واقع هدف از تشکیل شورای سلطنت این بود که در صورت خروج شاه از ایران جایگزین شاه می‌شد و صلاحیت تشکیل یک دولت ائتلافی ملی را به یک گروه نامعین می‌داد تا آنگاه انتخابات آزاد را برگزار و سلطنت را برای ولیعهد تضمین نماید.(۱۰)

    پس از بررسی نهایی آمریکا در تلگراف‌هایی رسمی از سفارت خود در تهران خواست تا مبانی حقوقی چنین شورایی را در قانون اساسی ایران بررسی کند.(۱۱)

    تماس‌ها با چهره‌هایی چون علی امینی و بررسی اسامی رجال سیاسی برای عضویت در شورای سلطنت نیز در همین چارچوب انجام شد.(۱۲)
     
     پیام محرمانه کارتر به شاه 
    در ۲۵ آذر ۱۳۵۷، جیمی کارتر طی پیامی محرمانه از ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در تهران، خواست هرچه سریع‌تر با محمدرضا پهلوی دیدار کرده و حمایت ایالات متحده را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به او ابلاغ کند سولیوان این پیام را در ۲۷ آذر ۱۳۵۷ به شاه ابلاغ کرد.(۱۳)

    این در حالی بود که خود او در گزارش‌های جداگانه، سقوط شاه را «غیرقابل اجتناب» توصیف می‌کرد و از شکست دولت نظامی سخن می‌گفت.(۱۴)
     
     تداوم اعتراضات تا اربعین
    برخلاف امید واشنگتن به اثرگذاری این پیام، اعتراضات مردمی نه‌تنها متوقف نشد، بلکه گسترش یافت. تنها سه روز پس از عاشورا، تظاهرات و درگیری‌ها در ده‌ها شهر ادامه داشت و گزارش‌ها از پیوستن بخشی از سربازان به مردم حکایت می‌کرد(۱۵)

    در این روند مراسم اربعین حسینی نقش برجسته‌ای ایفا کرد. تداوم حضور گسترده مردم در خیابان‌ها پس از عاشورا و تا اربعین، نشان داد که طرح‌هایی چون شورای سلطنت یا حمایت‌های خارجی، توان مهار جنبش انقلابی را ندارد؛ واقعیتی که در گزارش‌های بعدی سفارت آمریکا نیز بازتاب یافت.

    پیام محرمانه کارتر به سولیوان، بر اساس اسناد و منابع موجود، یکی از آخرین تلاش‌های رسمی ایالات متحده برای تقویت موقعیت محمدرضا پهلوی پس از عاشورای ۱۳۵۷ بود. این پیام، در کنار تماس‌های تلفنی، بررسی شورای سلطنت و حمایت از دولت‌های انتقالی، نشان می‌دهد که سیاست آمریکا تا واپسین ماه‌ها بر حفظ چارچوب سلطنت استوار بود. با این حال، تداوم اعتراضات مردمی از ۱۷ شهریور تا عاشورا و اربعین، این راهبرد را عملاً بی‌اثر کرد.

     


    (۱ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران: اداره نشر وزارت امورخارجه،ص۲۶۸

    (۲ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران: سوره مهر، ص۲۴۹

    (۳ رایت، رابرت(۲۰۱۰)، مامور ما در تهران، ترجمه محمد مظفرپور، تهران، انتشارات امیرکبیر، ص۱۱۰

    (۴ همان، ص۱۱۱

    (۵ همان

    (۶ خمینی، روح‌الله(۱۳۸۹)، صحیفه نور، جلد۵، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص۲۱۱

    (۷ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران، انتشارات سوره مهر، ص۲۴۹

    (۸ اسدی، فریبا(۱۳۹۴)، روابط سیاسی محمدرضا پهلوی و آمریکا در دوره کارتر، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۸۳

    (۹ همان

    (۱۰ واحد تدوین تاریخ انقلاب اسلامی(۱۳۸۳)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۸، تهران، انتشارات سوره مهر،ص۶۶

    (۱۱ دانشجویان مسلمان پیرو خط امام(۱۳۸۶)، اسناد لانه جاسوسی، جلد۳، تهران، انتشارات موسسه مطالعات و پزوهش‌های سیاسی،ص ۳۰۸

    (۱۲ همان، ص ۳۱۱

    (۱۳ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران، اداره نشز وزارت امورخارجه،ص۲۶۸

    (۱۴ قاسم‌پور، داوود(۱۳۸۸)، دهه‌ی سرنوشت ساز، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۴۳

    (۱۵ همان، ص ۴۲


     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62103

    #ديگران__گزارش
    📰 واپسین تلاش‌های ناکام آمریکا برای حفظ پهلوی  «استکبار یعنی چه؟ استکبار یک تعبیر قرآنی است؛ در قرآن کلمه‌ی استکبار به کار رفته است؛ آدم مستکبر، دولت مستکبر، گروه مستکبر، یعنی آن کسانی و آن دولتی که قصد دخالت در امور انسانها و ملّتهای دیگر را دارد، در همه‌ی کارهای آنها مداخله میکند برای حفظ منافع خود؛ خود را آزاد میداند، حقّ تحمیل بر ملّتها را برای خود قائل است، حقّ دخالت در امور کشورها را برای خود قائل است، پاسخگو هم به هیچ‌کس نیست؛ این معنای مستکبر است.» ۱۳۹۲/۰۸/۱۲ آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار دانشجویان و دانش آموزان در سال ۱۳۹۲ است. در ۲۵ آذر ۱۳۵۷ کارتر با ارسال پیام محرمانه‌ای برای سولیوان، وزیر خارجه آمریکا در تهران از وی خواست تا هرچه زودتر به دیدار محمدرضا پهلوی رفته و حمایت آمریکا را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به اطلاع وی برساند. بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز اعلام این دستور، گزارشی اجمالی از وقایع روزهای قبل و بعد از ارسال این پیام را روایت می‌کند.    حفظ وضع موجود پس از کشتار ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ و راهپیمایی‌های گسترده تاسوعا و عاشورا، سیاست ایالات متحده در قبال ایران به‌طور روشن بر حفظ ساختار قدرت موجود متمرکز شد. در آن فضای بحرانی ، پیام محرمانه ۲۵ آذر کارتر اهمیت ویژه‌ای دارد. در این پیام، که از طریق وزارت خارجه آمریکا برای سولیوان ارسال شد، بر حمایت ایالات متحده از تلاش‌های شاه برای بازگرداندن نظم تأکید شده بود و از سفیر خواسته شد این موضع را بی‌درنگ به شاه منتقل کند.(۱) این پیام در شرایطی ارسال شد که تنها چند روز از راهپیمایی‌های میلیونی عاشورا گذشته بود و گزارش‌های رسمی سفارت آمریکا نیز از وخامت شدید اوضاع و خروج کنترل نظم عمومی حکایت داشت.(۲) در ادامه روند حمایت ایالات متحده از ساختار سلطنت پهلویی پس از فاجعه ۱۷ شهریور مرور می‌شود.    تداوم حمایت آمریکا از شاه پس از اجتماع یک میلیونی نماز عید فطر در ۱۳ شهریور و تظاهرات ۱۶ شهریور، شریف امامی نخست وزیر وقت در جلسه‌ای با فرماندهان نظامی تصمیم به برقراری حکومت نظامی در روز ۱۷ شهریور گرفت. صبح روز ۱۷شهریور؛ مردم در دسته‌های بزرگ، بی‌اطلاع از حکومت نظامی در میدان ژاله جمع شدند دقایقی بعد درگیری شدید میان نظامیان و مردم آغاز شد که به کشتار گسترده انجامید. این فاجعه مدتی بعد به «جمعه سیاه» شهرت‌ یافت.(۳) سولیوان سفیر آمریکا در تهران؛ به سایروس‌ونس وزیر امور خارجه آمریکا گزارش داد که به نظر می‌رسد حادثه جمعه سیاه شاه را متزلزل کرده است که تا حدودی به خاطر شایعاتی است که در تهران بر سر زبان‌ها افتاده، مبنی بر این‌که آمریکا و گروه‌های مختلف معارض شاه در حال طراحی کودتا علیه وی هستند.(۴) ونس و برژینسکی مشاور امنیت ملّی آمریکا هر دو به کارتر پیشنهاد دادند که شخصاً با شاه تماس تلفنی بگیرد و به او اطمینان دهد که آمریکا از وی حمایت خواهد کرد. کارتر نیز صبح ۱۰ سپتامبر [۱۹ شهریور] به شاه تلفن کرد و ضمن تأکید بر ادامۀ دوستی شخصی خود با شاه، آرزو کرد او بتواند اصلاحات سیاسی مدنظر خود را اجرا نماید.(۵)    تشکیل شورای سلطنت جمعه سیاه پایان حضور مردم نبود و نتوانست خفقان را تحمیل کند. همزمان با آغاز محرم فضای مبارزه مجدد گرم شد. هسته‌ای از مبارزان معتقد به رهبری امام خمینی سازماندهی سلسله اعتراضاتی را بر عهده گرفت که اوج آن در ۲۰ آذر، مصادف با عاشورای حسینی بود. خیابان‌های تهران و بسیاری از شهرهای ایران شاهد حضور میلیونی مردم شد. رهبر نهضت، امام خمینی در سخنرانى خود در روز ۲۰ آذر اظهار مى‌دارند: «...رفراندمى که در دیروز و امروز شد و قطعنامه‌هایى که صادر شد به همۀ دنیا ثابت کرد که شاه ساقط است...با کمالِ آرامشْ تمام ایران گفتند که ما شاه را نمى خواهیم...»(۶) پس از تظاهرات روز عاشورا ویلیام سولیوان در گزارش خود به وزارت خارجه آمریکا تصریح می‌کند که پس از این تظاهرات، اغلب سفرای خارجی مقیم تهران به این جمع‌بندی رسیده بودند که وضعیت نظم و قانون از کنترل خارج شده است. (۷) در همین مقطع، وزارت خارجه آمریکا بررسی گزینه‌هایی نظیر تشکیل شورای سلطنت را در دستور کار قرار داد(۸) و تا اواسط آذر ۵۷، همچنان سرگرم بررسی تشکیل شورای سلطنت در ایران بود و در این باره با سفارتش در تهران مشورت و برای ایجاد هماهنگی های لازم با گروه هایی مثل کمیته ی ایرانی دفاع از حقوق بشر از آنها کسب اطلاع می کرد(۹) در واقع هدف از تشکیل شورای سلطنت این بود که در صورت خروج شاه از ایران جایگزین شاه می‌شد و صلاحیت تشکیل یک دولت ائتلافی ملی را به یک گروه نامعین می‌داد تا آنگاه انتخابات آزاد را برگزار و سلطنت را برای ولیعهد تضمین نماید.(۱۰) پس از بررسی نهایی آمریکا در تلگراف‌هایی رسمی از سفارت خود در تهران خواست تا مبانی حقوقی چنین شورایی را در قانون اساسی ایران بررسی کند.(۱۱) تماس‌ها با چهره‌هایی چون علی امینی و بررسی اسامی رجال سیاسی برای عضویت در شورای سلطنت نیز در همین چارچوب انجام شد.(۱۲)    پیام محرمانه کارتر به شاه  در ۲۵ آذر ۱۳۵۷، جیمی کارتر طی پیامی محرمانه از ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در تهران، خواست هرچه سریع‌تر با محمدرضا پهلوی دیدار کرده و حمایت ایالات متحده را از کوشش‌های شاه برای اعاده امنیت و ثبات در ایران به او ابلاغ کند سولیوان این پیام را در ۲۷ آذر ۱۳۵۷ به شاه ابلاغ کرد.(۱۳) این در حالی بود که خود او در گزارش‌های جداگانه، سقوط شاه را «غیرقابل اجتناب» توصیف می‌کرد و از شکست دولت نظامی سخن می‌گفت.(۱۴)    تداوم اعتراضات تا اربعین برخلاف امید واشنگتن به اثرگذاری این پیام، اعتراضات مردمی نه‌تنها متوقف نشد، بلکه گسترش یافت. تنها سه روز پس از عاشورا، تظاهرات و درگیری‌ها در ده‌ها شهر ادامه داشت و گزارش‌ها از پیوستن بخشی از سربازان به مردم حکایت می‌کرد(۱۵) در این روند مراسم اربعین حسینی نقش برجسته‌ای ایفا کرد. تداوم حضور گسترده مردم در خیابان‌ها پس از عاشورا و تا اربعین، نشان داد که طرح‌هایی چون شورای سلطنت یا حمایت‌های خارجی، توان مهار جنبش انقلابی را ندارد؛ واقعیتی که در گزارش‌های بعدی سفارت آمریکا نیز بازتاب یافت. پیام محرمانه کارتر به سولیوان، بر اساس اسناد و منابع موجود، یکی از آخرین تلاش‌های رسمی ایالات متحده برای تقویت موقعیت محمدرضا پهلوی پس از عاشورای ۱۳۵۷ بود. این پیام، در کنار تماس‌های تلفنی، بررسی شورای سلطنت و حمایت از دولت‌های انتقالی، نشان می‌دهد که سیاست آمریکا تا واپسین ماه‌ها بر حفظ چارچوب سلطنت استوار بود. با این حال، تداوم اعتراضات مردمی از ۱۷ شهریور تا عاشورا و اربعین، این راهبرد را عملاً بی‌اثر کرد.   (۱ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران: اداره نشر وزارت امورخارجه،ص۲۶۸ (۲ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران: سوره مهر، ص۲۴۹ (۳ رایت، رابرت(۲۰۱۰)، مامور ما در تهران، ترجمه محمد مظفرپور، تهران، انتشارات امیرکبیر، ص۱۱۰ (۴ همان، ص۱۱۱ (۵ همان (۶ خمینی، روح‌الله(۱۳۸۹)، صحیفه نور، جلد۵، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص۲۱۱ (۷ علیان‌نژاد، میرزاباقر(۱۳۸۴)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۹، تهران، انتشارات سوره مهر، ص۲۴۹ (۸ اسدی، فریبا(۱۳۹۴)، روابط سیاسی محمدرضا پهلوی و آمریکا در دوره کارتر، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۸۳ (۹ همان (۱۰ واحد تدوین تاریخ انقلاب اسلامی(۱۳۸۳)، روزشمار انقلاب اسلامی، جلد۸، تهران، انتشارات سوره مهر،ص۶۶ (۱۱ دانشجویان مسلمان پیرو خط امام(۱۳۸۶)، اسناد لانه جاسوسی، جلد۳، تهران، انتشارات موسسه مطالعات و پزوهش‌های سیاسی،ص ۳۰۸ (۱۲ همان، ص ۳۱۱ (۱۳ طیرانی، بهروز(۱۳۸۰)، روزشمار روابط ایران و آمریکا، تهران، اداره نشز وزارت امورخارجه،ص۲۶۸ (۱۴ قاسم‌پور، داوود(۱۳۸۸)، دهه‌ی سرنوشت ساز، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۴۳ (۱۵ همان، ص ۴۲   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62103 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 803 Views 0 Anteprima
  • مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵
     مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید.
    بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.
     
    لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟
     ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.
     
    از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.
     خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.
     
    مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.
     
    در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟
     مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.
     
    یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.
     
    یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.
     
    در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.
     
    چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟
     ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»
     
    یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»
     
    با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟
     یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.
     
    با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟
     بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»
     
    یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.
     
    شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟
     حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.
     
    یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.
     
    شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟
     ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.
     
    بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.
     
    سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.
     
    سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»
     
    وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.
     
    با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟
     ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.
     
    آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟
     بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»
     
    یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»
     
    با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟
     نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.
     
    آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟
     ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.
     
    لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟
     خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.
     
    دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.
     
    آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.
     
    بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.
     
    یعنی در حیاط شکسته بود؟
     درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.
     
    وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.
     
    شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»
     
    پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟
     من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.
     
    خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.
     
    یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.
     
    به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044

    #ديگران__گفتگو
    📰 مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵  مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید. بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.   لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟  ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.   از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.  خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.   مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.   در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟  مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.   یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.   یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.   در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.   چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟  ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»   یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»   با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟  یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.   با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟  بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»   یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.   شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟  حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.   یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.   شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟  ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.   بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.   سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.   سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»   وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.   با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟  ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.   آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟  بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»   یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»   با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟  نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.   آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟  ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.   لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟  خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.   دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.   آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.   بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.   یعنی در حیاط شکسته بود؟  درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.   وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.   شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»   پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟  من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.   خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.   یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.   به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044 #ديگران__گفتگو
    0 Commenti 0 condivisioni 2K Views 0 Anteprima
Pagine in Evidenza
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com