• #سیره_شهید

    انس شهید قاسم سلیمانی با روضه اهل بیت (علیهم‌السلام)

    زندگی حاج قاسم بدجوری به روضه اهل بیت (علیهم‌السلام) گروه خورده بود. خیلی پیش می آمد دلش بهانه روضه می کرد. زنگ می زد به مداح و می گفت فلان نوحه را بخوان. گاهی وقت ها خودش می خواند. با سوز و آه. خیلی وقت ها فاصله ۲۰۰ کیلومتری کرمان تا روستا را مهمان روضه تلفنی بودیم. سوریه که بودیم، بیشتر پیش هم بودیم. توی جلسه یا خلوت فرقی نمی کرد. می گفت: «موعظه مون کن تا غافل نشیم. روضه بخون سبک بشیم و شسته بشیم».

    یه روزی بهم گفت: روضه بخوان. گفتم: روضه هیئتی بلد نیستم. روضه های من روایتیه. گفت: بخوان. شروع کردم به داستان شهادت یکی از شهدای مدافع حرم به نقل از فرمانده اش: «رزمنده ای داشتیم با نام جهادی ابراهیم. وسط عملیات بهم بی سیم زد که برام رضه مادر بخوان. صدایش به سختی می آمد. فهمیدم از پهلو تیر خورده است.» تا این را گفتم حاجی زد زیر گریه.

    ⚡️ «دستور دادم هر طور شده به عقب منتقلش کنند. برده بودنش بیمارستان الحاضر. رفتم بالای سرش. به ظاهرحال خوشی نداشت. دهانش پرخون شده بود. لخته های خون را از دهانش کنار می زدم. دیدم با چشم هایش انگار دارد دنبال کسی می گردد. گفتم: «ابراهیم! تو را به خدا اگر این لحظه های آخر مادر سادات را دیدی بگو یا زهرا (سلام‌الله‌علیها)». گریه حاج قاسم بلندتر شده بود. «ابراهیم لب باز کرد که بگوید یا زهرا آما کلامش ناقص ماند: یا ز… و شهید شد». گفتم: حاجی مادرمون حضرت زهرا توی این جبهه هاست. داد حاج قاسم بلند شد. خیلی طول کشید تا آرام شود.

    راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری

    کتاب سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی؛ صفحات ۱۰۱-۱۰۳.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ انس شهید قاسم سلیمانی با روضه اهل بیت (علیهم‌السلام) 💠 زندگی حاج قاسم بدجوری به روضه اهل بیت (علیهم‌السلام) گروه خورده بود. خیلی پیش می آمد دلش بهانه روضه می کرد. زنگ می زد به مداح و می گفت فلان نوحه را بخوان. گاهی وقت ها خودش می خواند. با سوز و آه. خیلی وقت ها فاصله ۲۰۰ کیلومتری کرمان تا روستا را مهمان روضه تلفنی بودیم. سوریه که بودیم، بیشتر پیش هم بودیم. توی جلسه یا خلوت فرقی نمی کرد. می گفت: «موعظه مون کن تا غافل نشیم. روضه بخون سبک بشیم و شسته بشیم». 💥 یه روزی بهم گفت: روضه بخوان. گفتم: روضه هیئتی بلد نیستم. روضه های من روایتیه. گفت: بخوان. شروع کردم به داستان شهادت یکی از شهدای مدافع حرم به نقل از فرمانده اش: «رزمنده ای داشتیم با نام جهادی ابراهیم. وسط عملیات بهم بی سیم زد که برام رضه مادر بخوان. صدایش به سختی می آمد. فهمیدم از پهلو تیر خورده است.» تا این را گفتم حاجی زد زیر گریه. ⚡️ «دستور دادم هر طور شده به عقب منتقلش کنند. برده بودنش بیمارستان الحاضر. رفتم بالای سرش. به ظاهرحال خوشی نداشت. دهانش پرخون شده بود. لخته های خون را از دهانش کنار می زدم. دیدم با چشم هایش انگار دارد دنبال کسی می گردد. گفتم: «ابراهیم! تو را به خدا اگر این لحظه های آخر مادر سادات را دیدی بگو یا زهرا (سلام‌الله‌علیها)». گریه حاج قاسم بلندتر شده بود. «ابراهیم لب باز کرد که بگوید یا زهرا آما کلامش ناقص ماند: یا ز… و شهید شد». گفتم: حاجی مادرمون حضرت زهرا توی این جبهه هاست. داد حاج قاسم بلند شد. خیلی طول کشید تا آرام شود. 📣 راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری 📘 کتاب سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی؛ صفحات ۱۰۱-۱۰۳. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Kommentare 0 Geteilt 147 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    انس شهید قاسم سلیمانی با روضه اهل بیت (علیهم‌السلام)

    زندگی حاج قاسم بدجوری به روضه اهل بیت (علیهم‌السلام) گروه خورده بود. خیلی پیش می آمد دلش بهانه روضه می کرد. زنگ می زد به مداح و می گفت فلان نوحه را بخوان. گاهی وقت ها خودش می خواند. با سوز و آه. خیلی وقت ها فاصله ۲۰۰ کیلومتری کرمان تا روستا را مهمان روضه تلفنی بودیم. سوریه که بودیم، بیشتر پیش هم بودیم. توی جلسه یا خلوت فرقی نمی کرد. می گفت: «موعظه مون کن تا غافل نشیم. روضه بخون سبک بشیم و شسته بشیم».

    یه روزی بهم گفت: روضه بخوان. گفتم: روضه هیئتی بلد نیستم. روضه های من روایتیه. گفت: بخوان. شروع کردم به داستان شهادت یکی از شهدای مدافع حرم به نقل از فرمانده اش: «رزمنده ای داشتیم با نام جهادی ابراهیم. وسط عملیات بهم بی سیم زد که برام رضه مادر بخوان. صدایش به سختی می آمد. فهمیدم از پهلو تیر خورده است.» تا این را گفتم حاجی زد زیر گریه.

    ⚡️ «دستور دادم هر طور شده به عقب منتقلش کنند. برده بودنش بیمارستان الحاضر. رفتم بالای سرش. به ظاهرحال خوشی نداشت. دهانش پرخون شده بود. لخته های خون را از دهانش کنار می زدم. دیدم با چشم هایش انگار دارد دنبال کسی می گردد. گفتم: «ابراهیم! تو را به خدا اگر این لحظه های آخر مادر سادات را دیدی بگو یا زهرا (سلام‌الله‌علیها)». گریه حاج قاسم بلندتر شده بود. «ابراهیم لب باز کرد که بگوید یا زهرا آما کلامش ناقص ماند: یا ز… و شهید شد». گفتم: حاجی مادرمون حضرت زهرا توی این جبهه هاست. داد حاج قاسم بلند شد. خیلی طول کشید تا آرام شود.

    راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری

    کتاب سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی؛ صفحات ۱۰۱-۱۰۳.
    #سیره_شهید ✨ انس شهید قاسم سلیمانی با روضه اهل بیت (علیهم‌السلام) 💠 زندگی حاج قاسم بدجوری به روضه اهل بیت (علیهم‌السلام) گروه خورده بود. خیلی پیش می آمد دلش بهانه روضه می کرد. زنگ می زد به مداح و می گفت فلان نوحه را بخوان. گاهی وقت ها خودش می خواند. با سوز و آه. خیلی وقت ها فاصله ۲۰۰ کیلومتری کرمان تا روستا را مهمان روضه تلفنی بودیم. سوریه که بودیم، بیشتر پیش هم بودیم. توی جلسه یا خلوت فرقی نمی کرد. می گفت: «موعظه مون کن تا غافل نشیم. روضه بخون سبک بشیم و شسته بشیم». 💥 یه روزی بهم گفت: روضه بخوان. گفتم: روضه هیئتی بلد نیستم. روضه های من روایتیه. گفت: بخوان. شروع کردم به داستان شهادت یکی از شهدای مدافع حرم به نقل از فرمانده اش: «رزمنده ای داشتیم با نام جهادی ابراهیم. وسط عملیات بهم بی سیم زد که برام رضه مادر بخوان. صدایش به سختی می آمد. فهمیدم از پهلو تیر خورده است.» تا این را گفتم حاجی زد زیر گریه. ⚡️ «دستور دادم هر طور شده به عقب منتقلش کنند. برده بودنش بیمارستان الحاضر. رفتم بالای سرش. به ظاهرحال خوشی نداشت. دهانش پرخون شده بود. لخته های خون را از دهانش کنار می زدم. دیدم با چشم هایش انگار دارد دنبال کسی می گردد. گفتم: «ابراهیم! تو را به خدا اگر این لحظه های آخر مادر سادات را دیدی بگو یا زهرا (سلام‌الله‌علیها)». گریه حاج قاسم بلندتر شده بود. «ابراهیم لب باز کرد که بگوید یا زهرا آما کلامش ناقص ماند: یا ز… و شهید شد». گفتم: حاجی مادرمون حضرت زهرا توی این جبهه هاست. داد حاج قاسم بلند شد. خیلی طول کشید تا آرام شود. 📣 راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری 📘 کتاب سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی؛ صفحات ۱۰۱-۱۰۳.
    0 Kommentare 0 Geteilt 154 Ansichten 0 Bewertungen
  • برای تأمین معیشت مردم برنامه ۲۰ بندی داریم


     آقای رئیس‌جمهور در یک عصر سرد زمستانی در نهاد ریاست جمهوری پذیرای رسانه KHAMENEI.IR بود. وقتی گفت‌وگو به موضوع صرفه‌جویی مصرف انرژی رسید دست روی مصادیقی گذاشت تا نشان دهد که شخص رئیس‌جمهور اولین عامل به توصیه‌هایی است که در این زمینه به مردم می‌شود.
    برنامه‌های دولت برای رفع ناترازی‌ها، تشریح اقدامات مهم و راهبردی دولت در یک سال گذشته، تمجید از مردم و صبوری و نجابت آنها به‌خصوص در فشارهای اخیر اقتصادی، تأکید بر توانایی‌های داخلی و عزم دولت برای حل معضلات و مشکلات کشور و تشریح جلسات رئیس جمهور با رهبر معظم انقلاب و پیگیری‌های ایشان درباره موضوعات معیشتی و اقتصادی، مهم‌ترین محورهای گفت‌وگو با رئیس جمهوری اسلامی ایران، آقای دکتر مسعود پزشکیان را تشکیل می‌دهد.

     جناب آقای دکتر پزشکیان! رهبر انقلاب در یکی از سخنرانی‌های اخیر خودشان به صورت ویژه از خدمات دولت تمجید کردند و بر لزوم حمایت از دولت تأکید کردند؛(۱) بعد از آن هم در یک سخنرانی دیگر فرمودند علی‌رغم مشکلات و کمبودهایی که وجود دارد، کشور در حال پیشرفت است.(۲) ناظر به این دو سخنرانی و این دو نکته‌ی مقام معظّم رهبری، لطفاً یک گزارش مختصری از مهم‌ترین اقدامات اجرایی دولت در طیّ یک سال گذشته ارائه بدهید و روند پیشرفت کشور را برای مخاطبان تشریح و توضیح بفرمایید؛ به‌هر‌حال، شما به عنوان رئیس‌جمهور و نفر اوّل اجرایی کشور، بیش از همه در جریان روند این پیشرفت هستید.
     بسم الله الرّحمن الرّحیم. قبل از هر چیز باید از مقام معظّم رهبری قدردانی کنیم که تا اینجا، چه در جلسات آشکار و چه در جلسات اختصاصی، پشتیبانی کاملی از دولت داشته‌اند و اگر پشتیبانی و توصیه‌های ایشان نبود، حتماً با مشکلات زیادی مواجه می‌شدیم؛ لذا این قابل قدردانی است.

    آنچه ما الان به دنبالش هستیم و داریم تلاش می‌کنیم که آن را اصلاح کنیم، موضوع ناترازی‌ها است. اگر بخواهیم بحث بکنیم، باید بگوییم روندی که در کشور وجود دارد روندی است که در بسیاری از قسمت‌ها با ناترازی‌های بزرگی مواجه است. مسئله‌ی انرژی ــ که همان اوّل خودش را نشان داد ــ مسئله‌ی آب، مسائل مالی، مسائل مدیریّتی، مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، همه‌ی این‌ها مسائلی است که ما در وسعت زیادی با این مشکل مواجهیم. ما وقتی دولت را به دست گرفتیم، ۲۰ هزار مگاوات کسری انرژی داشتیم؛ این کسری انرژی در طول سال‌ها ایجاد شده بود و طبیعتاً از یک طرف مصرف افزایش پیدا می‌کرد، از طرف دیگر توسعه‌ای در رابطه با ارائه‌ی خدمات انرژی نداشتیم و این هم سالی بود که بارندگی ما کم بود، نزدیک به چهل درصد نسبت به سال‌های قبل میانگین بارندگی کاهش پیدا کرده بود،  پشت سدها آب نبود و ما نزدیک به ۱۴ هزار مگاوات انرژی برق‌آبی داشتیم که با کمبودی که در پشت سدها از نظر آب داشتیم، نتوانستیم به طور کامل هم از آن استفاده کنیم؛ یعنی کسری انرژی ما به حدود ۳۰ هزار مگاوات رسید. خب طبیعتاً جنگ بود و در جنگ هم می‌بایست مسائل را حل می‌کردیم.

    من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم.
    تلاشی که در رابطه با این ناترازی‌ها انجام گرفت این بود که از یک طرف کاهش و یا کنترل هزینه و مصرف را شروع کردیم و از طرف دیگر سریع‌ترین راهی که می‌توانستیم به آن دسترسی پیدا کنیم و انرژی مورد نیاز را تهیّه کنیم، پنل‌های خورشیدی بود که از نظر محیط زیست هم ابزار یا وسیله‌ی بسیار باارزشی است؛ به این صورت که در هر هزار مگاوات، از ورود نزدیک به یک میلیون تُنCO۲  به جو جلوگیری می‌کند. ما تا امسال توانستیم بیش از سه هزار مگاوات پنل را وارد جریان تولید انرژی بکنیم، در‌صورتی‌که در طول سال‌های گذشته فقط هزار مگاوات در جریان بود. این روند دارد ادامه پیدا می‌کند، فردا هم دوباره نزدیک به هشتصد مگاوات پنل خورشیدی را وارد جریان خواهند کرد و به‌سرعت دارد پیش می‌رود، به‌طوری‌که هر هفته حدود سیصد مگاوات پنل خورشیدی دارند کار می‌کنند و قراردادهایی که بسته‌اند نزدیک به هشتاد هزار مگاوات است؛ یعنی ما اگر بتوانیم یک چنین روندی را پیش ببریم، استفاده از سوخت‌های فسیلی را به‌شدّت کاهش خواهیم داد. از طرف دیگر، ما نیروگاه‌هایی درست کرده بودیم که سیکل ترکیبی بودند امّا فقط از گاز استفاده می‌کردند؛ ما نزدیک به هفت هزار مگاوات انرژی سیکل ترکیبی داریم که توانستیم سه هزار مگاواتش را وارد خط بکنیم، ولی هنوز چهار هزار مگاواتش باقی مانده که دارند روی آن کار می‌کنند.

    روند مصرف برق، هر سال نزدیک به پنج شش درصد افزایش پیدا می‌کرد و پنج شش درصد یعنی سه چهار هزار مگاوات نیاز اضافه. با توصیه‌هایی که شد و برنامه‌هایی که انجام گرفت، ما پنج درصد هم کاهش رشد داشتیم؛ نه‌تنها پنج درصد افزایش نداشتیم، بلکه پنج درصد هم توانستیم کاهش بدهیم؛ یعنی نزدیک به سه چهار هزار مگاوات هم آنجا توانستیم کنترل کنیم. از طرف دیگر، با کنترل و جمع‌آوری ماینرهایی که وجود داشت هم توانستیم نزدیک به دو هزار مگاوات مصرف را کاهش بدهیم. بنابراین، این‌ها باعث شد که تا حدودی مشکلات انرژی را حل کنیم. البتّه این کارها الان هم ادامه دارد و ما تلاش خواهیم کرد که ان‌شاءالله در تابستان آینده دیگر با خاموشی به آن شکلی که وجود داشت مواجه نشویم، مگر اینکه خدای نکرده یک اتّفاقی رخ بدهد یا خطّی خراب بشود یا کارخانه‌ای از کار بیفتد؛ ولی احداث پنل‌های خورشیدی با سرعتی دارد پیش می‌رود که ان‌شاءالله مشکلی برای جبران انرژی به وجود نخواهد آمد.

    بحث بعدی ما در رابطه با کنترل همان گازهایی بود که داشتند می‌سوختند. سود حاصل از کنترل این گازهایی که دارند می‌سوزند، نزدیک به پنج شش میلیارد دلار است که اگر بتوانیم این‌ها را کنترل بکنیم، صرفه‌جویی بالایی به وجود می‌آید. ما تا حالا توانسته‌ایم نزدیک به ۱۵ میلیون متر مکعّب گاز را در روز کنترل کنیم، در‌حالی‌که در کلّ دوران‌های گذشته مجموعاً ۹ میلیون متر مکعّب را توانسته بودند مدیریّت کنند. الان در بقیّه‌ی میادینی که گاز دارد می‌سوزد، با پیمانکارهای مختلفی در این موضوع قرارداد بسته‌اند و دارند پیگیری می‌کنند تا با آن‌هایی هم که قرارداد نبسته‌اند، قرارداد ببندند؛ جلسه گذاشته‌ایم و این‌ها را پیگیری می‌کنیم که بتوانیم کارمان را انجام بدهیم.

    نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد.
    در رابطه با کریدورها که بسیار مهم است، ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم. تا الان شاید بیش از ده دوازده هزار میلیارد تومان پول به این مسئله تخصیص داده شده و احتمالاً همین مقدار را هم باز باید پرداخت کنیم. امروز هم راجع به همین مسئله در دولت جلسه داشتیم و اگر مشکلی پیش نیاید، به حول و قوّه‌ی الهی، کار مربوط به این کریدورها را امسال تمام می‌کنیم. در خصوص کریدور شلمچه ـ بصره کارهای اصلی را انجام داده‌اند و ستون‌هایش بالا آمده. سخت‌ترین قسمت این کریدور آنجایی بود که مسیر باید از آن رودخانه‌ای رد می‌شد که بین ما و بصره است؛ برای ستون‌هایی که آنجا زیر آب زدند، نزدیک به شصت میلیون دلار هزینه شده، به اضافه‌ی مین‌روبی‌هایی که باید انجام می‌گرفت و ما انجام دادیم. البتّه طرف عراقی هم باید کارهایی انجام بدهد که آن‌ها هم دارند پیگیری می‌کنند. کریدور آستارا ـ رشت هم پروژه‌ای بود که مانده بود و ما داریم آن را پیش می‌بریم. آن موقعی که ما آمدیم، حدود ۳۰ کیلومتر از ۱۶۰ کیلومترِ مسیر را توانسته بودند تصاحب کنند، امّا الان نزدیک به ۱۱۵ کیلومتر را تصاحب کرده‌اند؛ یعنی تعداد زمین‌هایی که این‌ها تصاحب می‌کنند، هر هفته افزایش پیدا می‌کند و قول داده‌اند که ان‌شاءالله تا آخر امسال، این پروژه را تمام کنند. ما هر هفته داریم پیگیری می‌کنیم که کلّ مسیر را بتوانیم تصاحب بکنیم، وام هم وجود دارد و طبق آن وام، این پروژه شروع خواهد شد و الان هم کارشناس‌ها آمده‌اند این کار را دارند انجام می‌دهند.

    ارتباط ما با همسایگان خیلی بهتر شده. روابط ما با کشورهای همسایه در خیلی از زمینه‌ها، چه فرهنگی، چه علمی، چه اقتصادی توسعه پیدا کرده. با آذربایجان، با ازبکستان، با ترکمنستان، با افغانستان، با پاکستان، با عراق، با ترکیه و در خلیج فارس هم با عمان و امارات و قطر و مانند این‌ها روند ارتباطات خیلی بهتر شده. علی‌رغم همه‌ی این مشکلاتی که هست، مسیر ارتباطات بین‌المللی‌مان دارد افزایش پیدا می‌کند. با چین و روسیه و قزاقستان و قرقیزستان و تاجیکستان، ارتباطات خیلی خوبی برقرار شده. الان داریم مسیرها را اصلاح می‌کنیم. کریدورها الان اولویّت دولت است. منابع لازم را برای مسیر شمال به جنوب و شرق به غرب دیده‌ایم و در سال آینده با سرعت خیلی بیشتری حرکت خواهیم کرد؛ هم از نظر ساخت راه و قطار و ریل، هم از نظر واگن و دیزل و ابزاری که باید وجود داشته باشد. همه‌ی این کارها را داریم پیگیری می‌کنیم که مسائل را حل کنیم.

    در حوزه‌ی مسائل اجتماعی، کارهای بزرگی در رابطه با مسجدمحوری، محلّه‌محوری و مشارکت مردم انجام شده. البتّه این‌ها چون مسائل اجتماعی است، شاید به صورت عدد و رقمی نشود گفت؛ همچنین، این مسائل زمان‌بر است و طبیعتاً تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست. در این زمینه، مقام معظّم رهبری به برادر عزیزمان حاج آقا علی‌اکبری دستور دادند که هماهنگی بکنند و این‌ها نزدیک به ده هزار مسجد را آوردند وسط. ما مراکز بهداشتی خودمان را در این رابطه درگیر کردیم، مدارس را درگیر کردیم و کار بزرگی در رابطه با آموزش‌وپرورش صورت گرفته؛ یعنی با مشارکت مردم، ما تمام مدارس کانکسی را جمع کردیم، مدارس سنگی را جمع کردیم و در جاهایی که مدرسه نبود، مدرسه ساخته شد. همه‌ی این‌ها با کمک مردم و روابط بین بخشی و خیّرینی که بودند انجام شد. بالای ده میلیون متر مربّع فضا ساخته شده و الان هم به‌سرعت دارد ساخته می‌شود. علاوه بر ساخت مدارس، بحث سخت‌افزار درون مدارس هم وجود داشت که این بچّه‌های ما چه چیزهایی لازم دارند تا بتوانند در آن فضا آموزش کافی ببینند. و مهم‌تر از آن، نحوه‌ی آموزش و روش آموزش در کلاس‌های ما است. الان چیدمان کلاس‌های ما فرق کرده، نوع تدریس فرق کرده و نحوه‌ی این آموزش‌ها روزبه‌روز اصلاح خواهد شد و دارد اصلاح می‌شود. البتّه بیشتر تمرکز ما روی مدارس دولتی و مدارس مناطق محروم است و آن عدالت آموزشی‌ای را که از آن حرف می‌زنیم، داریم پیگیری می‌کنیم.

    در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم. الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند.
    یکی از مسائل مهم، بحث مدیریّت و واگذاری اختیار است. مقام معظّم رهبری در جلسه‌ای که با استاندارها داشتند، توصیه‌شان این بود که مدیران اختیار داشته باشند و از زمان‌های قدیم هم نگاه مقام معظّم رهبری این‌طور بوده. به‌خصوص در جنگ دوازده‌روزه، این اختیار خودش را نشان داد و بدون اینکه مشکلی پیدا بکنیم، استان‌ها کار خودشان را می‌کردند؛ این به خاطر اختیاراتی بود که واگذار شده بود. البتّه مجلس محترم یک اشکالات قانونی‌ای گرفت که آن‌ها را هم داریم حل می‌کنیم. باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد. در این رابطه هم اقدامات بسیار مفیدی انجام گرفته و نتایج خیلی خوبی داشته‌ایم که البتّه مفصّل است و من اگر بخواهم این‌ها را خدمت شما عرض بکنم، فقط باید از این روندی که دارد اتّفاق می‌افتد بگویم.

    در رابطه با بهداشت و درمان، بحث پزشک خانواده را شروع کردیم و فعلاً داریم به یک زبان و نگاه مشترک می‌رسیم؛ چون اینکه چه باید بکنند، در تئوری معلوم است ولی در عمل، خیلی وقت‌ها آنچه گفته می‌شود اجرا نمی‌شود. در جلساتی که گذاشتیم، نزدیک به ۶۳ شهر و منطقه انتخاب شد که این کار را انجام بدهند و در پنج تا از این شهرها، کلّ شهرستان را انتخاب کردند. به‌هر‌حال، روش کار مشخّص است؛ این‌ها فقط باید بتوانند یاد بگیرند که چه کار بکنند. مسئله خیلی روشن است. طرح پزشک خانواده می‌گوید چه کسی مسئول چه مجموعه‌ای است، چه خدماتی باید به آن مجموعه بدهد و نهایتاً چگونه باید به این کسی که دارد خدمت می‌دهد، پول پرداخت بشود. ما اگر این کار را بکنیم، یعنی در کلّ کشور هیچ انسانی از چشم حاکمیّت دور نمی‌ماند؛ برای اینکه همه‌ی آن کسانی که هستند ــ چه فقیرند، چه دارایند، چه در منطقه‌ی دورافتاده‌اند، چه نزدیکند ــ معلوم است چه کسی چه خدمتی را با چه کیفیّتی باید به این‌ها ارائه بدهد، بدون اینکه ارتباط مالی داشته باشد. ما اگر بتوانیم این کار را بکنیم، عدالت را به معنای واقعی در سیستم بهداشت و درمان پیاده خواهیم کرد. البتّه این تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست و خود این‌ها جای بحث است.

    در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم، آن‌ها هم الان برنامه‌های خاصّ خودشان را دارند. در واقع، ما آن تابو را شکاندیم که نمی‌شود به قیمت بنزین دست زد. از خودمان هم شروع کردیم؛ یعنی الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند. فعلاً در بقیّه‌ی مسائل مداخله‌ای انجام ندادیم، ولی داریم تلاش می‌کنیم که آن مسائل قطار حومه‌ی شهری را درست بکنیم، حمل‌ونقل عمومی اصلاح بشود، بعد بتوانیم در قیمت‌های بین شهری هم مداخله کنیم. مهم‌ترین بحثی که اینجا ما داریم پیگیری می‌کنیم معیشت مردم است؛ یعنی این دغدغه‌ای است که شاید هر هفته ما با دولت و با این عزیزان داریم درباره‌اش گفت‌وگو می‌کنیم. منابعش را باید در نظر بگیریم که منابعی برای این‌ها به وجود بیاید و طبق این منابع بتوانیم معیشت مردم را بهبود بدهیم.

    آقای دکتر! شما ساعت شش‌ونیم صبح بیدار می‌شوید و هفت صبح سر کارید؛ شب‌ها چه ساعتی می‌خوابید؟
     بستگی دارد؛ ما خیلی وقت‌ها مثلاً ساعت پنج بیدار می‌شویم و ساعت دوازده شب برمی‌گردیم.

    این را از این جهت پرسیدم که برخی از رسانه‌های غربی با تحریف بعضی از مواضع و صحبت‌های شما دارند این خطّ تبلیغاتی را پیش می‌برند که مجموعه‌ی دولت جمهوری اسلامی و رئیس‌جمهور از جنگیدن و حلّ مشکلات ناتوان است. پاسخ آقای دکتر مسعود پزشکیان به این ادّعاهای مغرضانه و عنادورزانه چیست؟
     ببینید! بر اساس تمام تحلیل‌هایی که این‌ها داشتند، باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. چرا از هم نپاشید؟ اصلاً تمام محاسباتشان این بود که اگر این‌ها حمله کنند، مردم می‌ریزند در خیابان، مشکلات پیدا می‌شود، معیشت مردم مشکل پیدا می‌کند و مسائل مختلف خدماتی مختل می‌شود.

    البتّه در روزهای جنگ هم خدمات دولتی به صورت منظّم برقرار بود.
     بهتر از گذشته بود، چون اختیارات مال استاندارها بود؛ مثلاً در عرض آن دوازده روز، این‌ها توانستند بالای ده میلیون تُن کالا را در گمرکاتمان جابه‌جا کنند. همان رانندگانی که اعتراض داشتند، مردانه آمدند وسط؛ مردمی که اعتراض داشتند، جانانه از نظام و از تمامیّت کشور دفاع کردند؛ یعنی در حقیقت، هم انسجام داخلی را در مقابل آن‌ها نشان دادند، هم حضورشان را و همراهی‌شان را. این ارزشِ خیلی بالایی است که نشان می‌دهد دولتی‌ها و کسانی که سیاستمدارند باید این مردم را باور کنند و با این مردم مهربان باشند. تمام تلاش ما این است که هر‌چه از دستمان بربیاید، صادقانه و بی هیچ منّتی به این مردم خدمت کنیم و جز خدمت به این مردم، حدّاقل بگویم که خود ما هیچ چیز دیگری را دنبال نمی‌کنیم. مردم هم با همه‌ی این فشارهایی که وجود دارد، خیلی همراهی کردند. تمام محاسبات این‌ها این بود که اگر حمله کنند، مملکت به اغتشاش کشیده می‌شود؛ امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند. در سال ۱۴۰۱ اتّفاقی افتاد؛ امّا در سال ۱۴۰۴ همه ریختند در خیابان و گفتند جان ما فدای رهبر. چه اتّفاقی افتاده؟ این نگاه مردم و برگشت آن سرمایه‌ی اجتماعی بسیار امیدوارکننده بود و ما هر مقدار به این مردم خدمت کنیم، کم گذاشته‌ایم؛ لذا امیدوارم شرمنده‌ی این مردم عزیزمان نشویم.

    پاسخ شما به این ادّعاهای مغرضانه‌ای که عرض کردم چیست؟ مثلاً راجع به شخص خودتان اخیراً رسانه‌های غربی تحلیل‌هایی منتشر می‌کنند که آقای پزشکیان می‌گوید من نمی‌توانم! در‌حالی‌که این درست نقطه‌ی مقابل کارهایی است که شما می‌کنید.
     البتّه من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم. مشکلات مملکت جوری نیست که من به‌تنهایی بتوانم آن‌ها را حل کنم ــ این را بارها گفته‌ام ــ ولی ما با قدرت تمام، این مشکلات، تحریم‌ها و فشارهایی را که می‌آورند، پشت سر خواهیم گذاشت. امکان ندارد ما با هم باشیم و آن‌ها بتوانند ما را زمین‌گیر کنند. اینکه من می‌گویم با هم وحدت داشته باشیم، وفاق داشته باشیم، برای این است که باور و اعتقادم این است. چه در داخل کشور و چه با همسایگان خودمان اگر ماها وحدت داشته باشیم، آمریکا نمی‌تواند کشورهای منطقه را این‌جوری استثمار کند. این ما هستیم که می‌توانیم مشکلات را حل کنیم. البتّه مشکلاتی که وجود دارد، به این سادگی قابل حل نیست. آن‌ها محاسبه کرده‌اند؛ این‌طور نیست که بدون محاسبه آمده باشند. هم از نظر اقتصادی، هم از نظر نظامی، هم از نظر سیاسی و امنیّتی و تبلیغاتی، از هر لحاظ دارند کار می‌کنند. کشور ما روی پای خودش ایستاده. حالا آمده‌اند برنامه نوشته‌اند که مثلاً ایران ۳۶ ماه دیگر باید ساقط شود! تا دیروز می‌گفتند در عرض دوازده روز می‌تواند ساقط بشود، حالا نوشته‌اند سی‌وشش‌ماهه. اگر ما با هم باشیم، سی‌وشش‌هزار‌ساله هم نمی‌توانند این کار را بکنند. برای با هم بودن باید به یک زبان و نگاه مشترک برسیم، باید در پشت سیاست‌های رهبری حرکت بکنیم و سعی کنیم اختلافات را زمین بگذاریم، چون هر اختلافی باعث یک ناهماهنگی در جریان حاکمیّت می‌شود. این‌ها راه‌ها را بر روی ما بستند، ولی ما راه را پیدا می‌کنیم و اگر راهی پیدا نکردیم، راهی می‌سازیم. اگر با هم باشیم، این امکان‌پذیر است؛ امّا اگر با هم دعوا کنیم، این امکان‌پذیر نیست؛ چون یک بحث همگانی و عمومی است و باید در این چهارچوب حرکت کنیم و هماهنگ عمل کنیم.

    رهبر انقلاب اشاره‌ای داشتند که علی‌رغم تغییر دولت، بعضی از سیاست‌ها و پروژه‌های کلان نظام دارد پیش می‌رود و شخص آقای پزشکیان، به عنوان رئیس‌جمهور جدید، بعضی از پروژه‌های دولت قبلی را دارند ادامه می‌دهند و تکمیل می‌کنند.(۳) لطفاً راجع به بعضی از این پروژه‌ها توضیح بدهید و بفرمایید که آیا به جایی رسیده‌اند یا بر حسب تشخیص کارشناسی شما تغییری در مسیر آن‌ها انجام شده.
     ببینید! به نظر من مشکل ما تا حالا این بوده که هر کسی می‌آمده، برای خودش یک برنامه‌ای می‌نوشته؛ در‌صورتی‌که اگر بپذیریم ما یک سیاست کلّی داریم، یک چشم‌انداز و برنامه‌ی بیست‌ساله داریم. مقام معظّم رهبری در آن سند چشم‌انداز بیست‌ساله فرموده بودند که ما در سال ۱۴۰۴ باید کجا باشیم؛ اگر ما به آن سیاست‌ها عمل می‌کردیم، اینجا بودیم که الان هستیم؟ چرا نیستیم؟ برای اینکه هر کس آمده، فکر کرده برنامه دارد؛ در‌صورتی‌که حاکمیّت برنامه داشته، سیاستش مشخّص بوده و هر کس می‌آمده باید آن برنامه و سیاست را اجرا می‌کرده. در دوره‌ی انتخابات هم بحثی که با ما می‌کردند سر همین بود که می‌گفتند تو برنامه نداری. نمی‌شود مملکت سیاست داشته باشد، برنامه داشته باشد، یکی بیاید یک برنامه‌ی دیگری بدهد. من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم.

    من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم.
    همه‌ی آن کارهایی هم که از گذشته وجود داشت و ما افتتاح کردیم ــ چه در رابطه با مسکن، چه در رابطه با کارهای نیمه‌تمام جادّه‌ای، راه‌آهن یا آب و فاضلاب ــ آنجا هم اعلام کردیم این کار آن‌ها بوده، ما افتتاح کرده‌ایم؛ حالا هشتاد درصد رفته بودند، بیست درصد هم ما ادامه دادیم. این‌طور نیست که تصوّر کنیم ما یک کارهایی می‌کنیم که دیگران نکردند؛ در واقع، ما داریم ادامه می‌دهیم راهی را که آن‌ها رفتند و الان هم داریم اولویّت‌بندی می‌کنیم. ما نزدیک به هفت هزار همّت پروژه‌ی روی زمین داریم که این از نظر علمی و مدیریّتی اصلاً قابل قبول نیست. ما الان به هر استانی می‌رویم، هر مصوّبه‌ای را که داریم، نعل‌به‌نعل داریم پیگیری می‌کنیم و اجرا می‌کنیم. شما بررسی کنید، تعقیب کنید ببینید در کدام یک از این استان‌ها که ما رفتیم، یک مصوّبه‌ای داشتیم و اجرا نکردیم. در بعضی جاها صد درصدِ آنچه گفته شده و نوشته شده دارد عمل می‌شود. ما نباید بیاییم وعده‌هایی بدهیم که عمل نمی‌کنیم یا نمی‌توانیم عمل کنیم. در نتیجه، الان داریم تلاش می‌کنیم آن مسیرهایی که هست و پروژه‌هایی را که وجود دارد، بر اساس اولویّت، با قدرت و قاطعیّت پیگیری کنیم.

    لطفاً دو سه نمونه‌اش را مثال بزنید.
     مثلاً طرح مسکن مهر؛ ما بیش از پنجاه هزار مسکن محرومین را به اضافه‌ی مسکن‌هایی که نیمه‌تمام بودند، تمام کردیم. در رابطه با طرح‌های آبرسانی، مسیری که قرار بود آب طالقان به تهران برسد پروژه‌ی بزرگی بود؛ خب ما اعتبار گذاشتیم و تمامش کردیم و این همان مسیری بود که آن‌ها ادامه داده بودند. مثلاً کریدور زاهدان ـ چابهار را آن‌ها شروع کرده بودند، ما داریم تمامش می‌کنیم؛ حتّی مسیر آستارا ـ رشت را آن‌ها شروع کرده بودند، ولی ما داریم با قدرت می‌رویم جلو که تمامش بکنیم. الان دارند روی پروژه‌های مربوط به انرژی هسته‌ای که در بوشهر وجود دارد کار می‌کنند که نزدیک به دو هزار مگاوات برق تولید می‌شود. ما با قدرت داریم این‌ها را پیگیری می‌کنیم. البتّه زمان‌بر خواهد بود و به این سادگی نیست. ما چیزی از خودمان درنیاورده‌ایم؛ همه‌ی این‌ها مسائلی است که از قبل بوده و ما همان مسیر را داریم ادامه می‌دهیم.

    آقای دکتر! رهبر انقلاب در خصوص معضل اسراف در زمینه‌های مختلف از قبیل آب، نان، خوراک، بنزین و انرژی، بارها تذکّر داده‌اند و این را یک معضل بزرگی دانسته‌اند.  به طور مشخّص، برنامه‌ی دولت شما برای کاهش اسراف در زمینه‌های مختلف چیست؟
     ما داریم این کار را می‌کنیم و مقام معظّم رهبری با توصیه‌ها و پشتیبانی‌هایشان خیلی به ما کمک می‌کنند. با توصیه‌هایی که صورت گرفته، مصرف آب ده درصد کاهش پیدا کرده. می‌دانید ده درصد چند میلیون متر مکعّب در سال می‌شود؟ از این طرف که مقدار مصرف آب را کاهش دادند، مصرف انرژی برق را هم کاهش دادند. من بارها گفته‌ام که ما نزدیک به ۱۸۰ میلیارد دلار، یعنی روزانه مثلاً نزدیک به ۹ میلیون بشکه نفت و گاز تولید می‌کنیم، حدود یک‌ونیم میلیون بشکه‌اش را صادر می‌کنیم، بقیّه‌اش را داریم مصرف می‌کنیم؛ حالا اگر ده درصد صرفه‌جویی کنیم ــ که خیلی راحت امکان‌پذیر است ــ روزانه می‌شود حدود نهصد هزار بشکه نفت و گاز. همین ده درصد، تمام این چاله‌چوله‌هایی را که وجود دارد پُر می‌کند؛ یعنی تمام این مشکلاتی که مردم الان از وجود آن‌ها ناراضی‌اند؛ معیشت را، راه را، جادّه را و توسعه‌های بعدی را. به جای اینکه ما مثلاً فرض بکنید نُه میلیون بشکه نفت و گاز را بسوزانیم، ده درصدش را صرفه‌جویی کنیم؛ این رقمِ خیلی بزرگی است.

    ما دو سه برابر اروپا داریم برق مصرف می‌کنیم؛ گازی که مصرف می‌کنیم، اصلاً قابل مقایسه با آن‌ها نیست. ما از نظر گاز و انرژی دوّمین کشور هستیم، ولی الان داریم گاز صنایع، پتروشیمی‌ها و کارخانه‌ها را قطع می‌کنیم؛ چرا؟ برای اینکه درست مدیریّت نکردیم، درست تخصیص ندادیم، درست مصرف نمی‌کنیم. لزومی ندارد ما این‌جوری مصرف کنیم که الان داریم مصرف می‌کنیم. ما دما را می‌گذاریم روی ۲۸ یا ۳۰، تازه پیراهنمان را هم درمی‌آوریم؛ بعضی وقت‌ها هم پنجره را باز می‌کنیم، بخاری یا شوفاژمان هم روشن است! در قرآن می‌فرماید: «کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسرِفوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ المُسرِفین»؛ خدا کسی را که اسراف کند دوست ندارد. ما در یک اتاق نشسته‌ایم، چهل تا چراغ روشن کرده‌ایم! چه لزومی دارد؟ هر کسی یک مقدار کنترل کند، ما می‌توانیم خیلی از مشکلاتمان را حل کنیم. ما اصلاً نیازی به دیگران نداریم، به شرط اینکه خودمان بتوانیم آنچه داریم مدیریّت کنیم. مملکت ما پُر از طلا و معدن است، ولی این رفتار ما است که این طلاها و معادن را می‌تواند به یک جایی برساند یا نرساند.

    یعنی دمای اینجا از ۲۱ درجه بالاتر نمی‌رود؟
     من که آمدم اینجا، اعتراض کردم؛ چون وقتی ما اینجا نیستیم، این‌ها اصلاً حق ندارند اینجا را گرم کنند.

    نه، گرم نبود آقای دکتر.
     این‌ها می‌گفتند تازه روشن کرده‌اند، وگرنه ما این‌ها را خاموش کردیم. ما در بیشتر اتاق‌های خودمان دیگر شوفاژ روشن نمی‌کنیم؛ برای اینکه وقتی نمی‌روم آنجا، دیگر لزومی ندارد روشن باشد. من یک ساعت می‌خواهم بروم آنجا، ۲۴ ساعت آنجا گرمایش داشته باشد؟ من کارهایم را در یک جا انجام می‌دهم و دیگر از این اتاق به آن اتاق نمی‌روم؛ چه لزومی دارد این کار را بکنم؟ خیلی راحت می‌شود صرفه‌جویی کرد. الان گفته‌ام در خانه‌ی خودمان یک دیواری یا یک پرده‌ای بزنند که ما یک جای کوچک را مثلاً در حدّ همان ۲۱ یا ۲۲ درجه گرم کنیم، بقیّه را اصلاً نگذاریم گرم بشود؛ همین کافی است. وقتی من در پنج شش متر اتاق می‌توانم بنشینم، لزومی ندارد یک اتاق بزرگ را به خاطر من گرم و سرد بکنند. توصیه‌ی مقام معظّم رهبری هم همین است، خداوند هم می‌فرماید اگر مسلمانید اسراف نکنید. من الان در دفترم می‌خواهم کتاب بخوانم، کلّ آن ساختمان را روشن می‌کنند که من آنجا نشسته‌ام! چرا؟ ما الان چراغ مطالعه گذاشته‌ایم، با چراغ مطالعه داریم کارمان را می‌کنیم؛ آنجا دیگر کاری ندارم، پس بقیّه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم. چه لزومی دارد کلّ اتاق روشن بشود که من می‌خواهم دو تا امضا بزنم؟ ما اگر بتوانیم ده درصد صرفه‌جویی بکنیم، همین هم رقمِ خیلی زیادی است. البتّه ما خیلی بیشتر از این‌ها داریم کنترل می‌کنیم. یک استخر اینجا درست کرده بودند، دائم گرم بود؛ ما گفتیم برای چه اینجا را گرم نگه داشته‌اید. حالا قرار است یک روز من بروم آنجا شنا کنم. گفتیم جمعش کنند. اصلاً لزومی ندارد. هر وقت هم من خواستم استخر بروم، می‌روم یک استخر عمومی؛ لزومی ندارد یک استخر اختصاصی بیست‌وچهارساعته را نگه دارند که حالا یک روزی یک روزگاری قرار است من بروم آنجا شنا کنم.

    باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند.
    به نظر من، ما در یک جنگ تمام‌عیار با آمریکا و اسرائیل و اروپا هستیم؛ آن‌ها نمی‌خواهند کشور ما سر پا بِایستد. این جنگ بدتر از جنگ عراق با ما است؛ اگر آدم خوب درک بکند، این جنگ خیلی پیچیده‌تر و سخت‌تر از آن جنگ است. در جنگ با عراق، وضعیّت معلوم بود؛ او موشک می‌زد، من هم معلوم بود کجا را می‌زنم. اینجا الان از هر لحاظ دارند ما را محاصره می‌کنند، دارند ما را در مضیقه و تنگنا قرار می‌دهند، مشکل ایجاد می‌کنند ــ از نظر معیشتی، از نظر فرهنگی، از نظر سیاسی و از نظر امنیّتی ــ و توقّعات جامعه را بالا می‌برند؛ از آن طرف جلوی فروش ما را، تبادلات ما را، تجارت ما را می‌گیرند، از این طرف هم توقّعات در جامعه بالا رفته! در نتیجه، همه باید با تمام توانمان کمک بکنیم و مملکت را درست کنیم.

    آقای دکتر! به نظر می‌آید که دشمن بعد از آن عدم موفّقیّت و شکستی که در جنگ دوازده‌روزه داشت، تغییر رفتار و تغییر سیاست داده و روی آورده به یک نوع عملیّات روانی و رسانه‌ای بر این مبنا که ایران به طور کلّی و دولت به شکل مشخّص، ضعیف هستند و چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابر ما ندارند. پاسخ شما به عنوان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی امنیّت ملّی به این خطّ رسانه‌ای چیست؟
     بگذارید این‌ها در همین خیال باشند. این‌ها با همین خیال حمله کردند، ولی وحدت و انسجام داخلی افزایش پیدا کرد. کاری که الان مقام معظّم رهبری انجام می‌دهد که هماهنگی قوا پشت سرش ایجاد می‌شود و اگر هم‌صدایی و همدلی به وجود بیاید، هیچ قدرتی نمی‌تواند یک ملّت منسجم و با هم را زمین‌گیر کند. دغدغه‌ای که من دارم ــ مهم‌تر از هر قدرت نظامی ــ انسجام و وحدت داخلی و گذاشتن اختلافات به یک گوشه‌ای است و دست به دستِ هم دادن و مشکلات را حل کردن است. چرا ما گفتیم کارها را محلّه‌محور کنیم، مسجدمحور کنیم و مردم را مشارکت بدهیم؟ مردم باید در سیاست‌گذاری دخالت و مشارکت داشته باشند. ما باید مردم را در تصمیم‌گیری‌ها مداخله بدهیم. جنگ را چه‌جوری اداره کردیم؟ دولت پول داشت؟ آن موقع هم آمریکا و کشورهای عربی به عراق کمک می‌کردند، به صدّام کمک می‌کردند؛ آیا توانستند یک وجب خاک ما را بگیرند؟ تمام قدرت‌ها به آن‌ها کمک می‌کردند. مردم بودند که این کار را می‌کردند. ما آن مردم را و آن مدیرها را با همان تفکّر می‌خواهیم؛ یعنی مردم و مدیرانی را می‌خواهیم که بدانند مملکت مال خودشان است، منطقه مال خودشان است و با تمام وجود می‌توانند مشکلاتشان را حل کنند.

    ما داریم مشکلات خودمان را حل می‌کنیم؛ آن چیزی که من از آن نگرانم و بارها هم گفته‌ام، فقط این است که بتوانیم اختلافات را کنار بگذاریم. این‌ها دارند به اختلافات دامن می‌زنند؛ ما باید مواظب باشیم که اختلافات دامن‌گیرمان نشود. اگر هم اختلاف داریم، بنشینیم در اتاق‌های سربسته با همدیگر دعوا کنیم؛ ولی وقتی رفتیم بیرون، یک صدا از نظام بیرون بیاید و آن صدا هم جهت‌گیری‌ها و مسیرهایی است که مقام معظّم رهبری نشان می‌دهد. ممکن است در دل من یک چیز دیگری باشد ولی وقتی مسیر مشخّص است، همه باید در آن مسیر حرکت کنند. و اگر همه با هم باشیم، بر این مشکلات غلبه خواهیم کرد؛ آن‌ها هر کاری می‌خواهند بکنند. اگر ما بتوانیم عدالت را و انصاف را در کشور پیاده کنیم و مردم را در تصمیم‌گیری‌ها و در سیاست‌ها مشارکت بدهیم و مردم ببینند ما با چه مشکلاتی مواجهیم، خودشان کمک می‌کنند مشکلات را حل می‌کنند.

    در وضعیّت فعلی، فشارهای اقتصادی سنگین است، بخش زیادی از مردم هم این را درک می‌کنند. آقای رئیس‌جمهور چقدر شرایط اقتصادی مردم را لمس می‌کنند و در جریانش هستند؟
     ما مشکلات اقتصادی مردم را با تمام وجود درک می‌کنیم. ما نفت را حدود ۷۵ دلار می‌فروختیم، حالا می‌فروشیم ۵۰ دلار؛ یعنی ۲۵ دلار کمتر داریم می‌فروشیم. از یک طرف فشار آوردند و درآمد ما کمتر شده، از یک طرف جنگ بوده و یک مقدار خدمات و تولید ما کاهش پیدا کرده. علی‌رغم همه‌ی این‌ها، قرار شده که تا عید نزدیک به دوونیم میلیارد دلار پول را تبدیل کنند و کالابرگ‌های مورد نیاز را تا آنجایی که امکان دارد بتوانیم به جمعیّت هدف پرداخت بکنیم. همین پول بنزین،  حالا پنج هزار تومان عددی نمی‌شود، ولی قرار شده دولت هر‌چه از این پول به دست می‌آورد، همه را در کالابرگ و یا معیشت مردم هزینه کند. ما برای سال آینده با مجلس صحبت کردیم که به هر شکلی شده معیشت مردم را تأمین کنیم. باید با مجلس و با نماینده‌ها و حتّی با مجموعه‌ی حاکمیّت به یک زبان و نگاه مشترک برسیم؛ آنجاهایی که نباید پول بدهیم ندهیم، آنجاهایی که نباید یارانه بدهیم ندهیم، آنجایی را که باید بدهیم تفاهم کنیم که بدهیم.

    باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد.
    در همین بحث بنزین، فکر می‌کنید به هر باک بنزین چقدر یارانه می‌دهیم؟ بر اساس همین سهمیّه‌ای که می‌دهیم، در ماه نزدیک به هشت میلیون تومان است، تازه اگر در سقف آن شصت لیتر و صد لیتر مصرف کند؛ اگر بیشتر مصرف کند، دیگر می‌رسد به حدود بیست میلیون تومان در هر باک؛ حالا اگر دو تا باک داشته باشیم، آن‌وقت ببینید چقدر می‌شود. چرا ما داریم این‌جوری پول خرج می‌کنیم؟ چرا این یارانه را به همه نمی‌دهیم؟ وقتی هم مداخله می‌کنیم، دادِ یک عدّه بالا می‌رود که چرا دارید گران می‌کنید. ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آنچه به دست می‌آوریم به همه بدهیم. اگر قرار است من به یک باک ماشین هفت میلیون، ده میلیون یا بیست میلیون یارانه بدهم، خب این را به همه‌ی مردم می‌دهم؛ به همه به اندازه‌ی سهمی که دارند پرداخت می‌کنم. رسانه‌ی ما باید دفاع کند و فرهنگش را ایجاد کند. ما هیچ پولی را برای چاله‌چوله‌های دولت خودمان برنخواهیم داشت، هیچ چیزی از یارانه کم نخواهیم کرد، ولی می‌خواهیم این یارانه را به همه بدهیم. من که چند تا ماشین در خانه دارم، بسته به میزان مصرفم، برای هر باک دارم هشت میلیون، نُه میلیون یا ده میلیون یارانه می‌گیرم؛ در همین حال، یک عدّه نان شب ندارند بخورند! چرا؟

    بر اساس آمار هم گویا فقط پنجاه شصت درصد مردم خودروی شخصی دارند.
     بله، این هم جای بحث است و کاملاً مشخّص است. چرا ما پول را به همه نمی‌دهیم و فقط به آن‌هایی می‌دهیم که ماشین دارند؟ این فرهنگ باید ایجاد بشود. ما تصمیم داریم برای سال آینده در این رابطه، هم با مردم صحبت کنیم، هم با نمایندگان و هم با دولت تا به یک زبان مشترک برسیم. ما هیچ پولی را برای دولت نمی‌خواهیم. این پول را باید به همه بدهیم، نه‌اینکه یکی که چند تا ماشین دارد همه‌ی یارانه‌ها را بگیرد. ما امسال نزدیک به پنج میلیارد دلار بنزین وارد کردیم؛ خریدیم شصت هزار تومان، می‌فروشیم ۱۵۰۰ یا ۳۰۰۰ تومان!‌ چرا؟ آن‌وقت به معیشت مردم نمی‌رسیم. نیاز به تعامل با مردم دارد، نیاز به اعتماد مردم دارد. ما امسال کلّ بودجه‌ای که دادیم به مجلس، دو درصد رشد دارد؛ در‌صورتی‌که سال‌های قبل مثلاً چهل درصد یا پنجاه درصد رشد و هزینه درست می‌کردیم. ما سعی کردیم هزینه‌ی خودمان را کم بکنیم؛ به مجلس هم گفتیم هر چقدر می‌توانند هزینه‌ی ما را کم کنند، نمی‌خواهد هزینه اضافه کنند.

    گفتند بودجه‌ی سال آینده را بسیار انقباضی بسته‌اید.
     هنوز خیلی جا دارد؛ هنوز خیلی جا دارد که ما بتوانیم خیلی از این هزینه‌هایمان را کم بکنیم. چرا ما داریم اضافه هزینه می‌کنیم؟ بهر‌ه‌وری نیروی انسانی و نوع خدمات ما می‌تواند خیلی بهتر از این بشود و این کاری است که نیاز به همکاری و همدلی و هم‌زبانی دارد. ما خیلی کارها را می‌توانیم انجام ندهیم. معیشت مردم برای ما اولویّت است. من می‌توانم به موبایل پول ندهم، ولی به معیشت مردم باید بدهم. ما تا حالا یک‌ونیم میلیارد داده‌ایم موبایل وارد کرده‌اند، ولی الان در معیشت مردم و نهاده‌ها و کالاهای اساسی گرفتاریم. البتّه ارز ترجیحی به آن ندادیم، ولی بالاخره ارز دادیم. خب من ارز را اوّل باید به معیشت مردم بدهم و بعد اگر اضافه آوردم، به بقیّه‌ی مسائل می‌دهم؛ اگر اضافه نیاوردم، خب حالا صادرات کند و بر اساس صادرات خودش، خدمات خودش را هم از آن صادرات بگیرد.

    این نیاز به یک تغییر فکر دارد، نیاز به فرهنگ‌سازی دارد. برق هم این‌جوری است، گاز هم این‌جوری است. من مثلاً چهار تا خانه دارم، چهار تا ساختمان دارم، در همه‌ی آن‌ها یارانه‌ی گاز می‌گیرم، یارانه‌ی برق می‌گیرم؛ آن یکی خانه ندارد، مجبور است کلّی پول بدهد تا فقط بتواند خانه‌اش را کرایه کند. خب وقتی در این مسئله مداخله می‌کنید، دادِ همه درمی‌آید که گران کردند! ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آن چیزی که وجود دارد به همه برسد. اگر این تفکّر پذیرفته بشود و مردم با ما همکاری بکنند، فوقش به یک خانه‌ی من گاز یارانه‌ای بدهند و یک سهمی بدهند بگویند اصلاً این‌قدر گاز را به تو رایگان می‌دهیم؛ ولی برای بقیّه‌ی خانه‌هایی که من دارم چرا باید گازی به قیمت مثلاً فرض کنید سیصد تومان بدهند؟ و این چیزی است که باید صداوسیمای ما، نمایندگان عزیز ما، روحانیّت عزیز ما و احزاب سیاسی ما کمک کنند که عدالت را و انصاف را در این مملکت پیاده کنیم. آن‌وقت، هیچ کس مشکل گرسنگی و معیشت پیدا نمی‌کند. ما پول داریم، منتها بد مصرف می‌کنیم؛ این را باید درست مدیریّت کنیم.

    آقای دکتر! آیا این هفته یا هفته‌ی پیش با رهبر انقلاب درباره‌ی مسائل اقتصادی و معیشتی جلسه‌ای داشتید؟ در آخرین جلساتی که با ایشان داشتید، چه تذکّرات و نکات مشخّصی را در زمینه‌ی معیشت مردم و مسائل اقتصادی بیان کردند؟
     ما هر هفته بالاخره فرصتی پیدا می‌کنیم خدمت مقام معظّم رهبری می‌رسیم و درباره‌ی گزارشات و جهت‌گیری‌هایی که وجود دارد با ایشان مشورت می‌کنیم. ایشان به ما و به سایر قوا و به بقیّه‌ی جاهایی که لازم است، توصیه‌هایی می‌کنند و مسائل یک مقدار کنترل می‌شود. ببینید! دغدغه‌ی مقام معظّم رهبری، در اولویّت اوّل، معیشت مردم است؛ یعنی مهم‌ترین دغدغه‌ی ایشان هم معیشت مردم است. کارهایی که ما داریم می‌کنیم و برنامه‌هایی که می‌ریزیم، نیاز به این دارد که همه مشترک بشویم و با هم جلو برویم؛ این اگر اتّفاق بیفتد و رسانه‌ی ما، مجلس ما و بقیّه‌ی ارگان‌ها هماهنگ بشوند، حدّاقل برای سال آینده ما می‌توانیم کاری بکنیم که مردم از نظر معیشت دچار مشکل نشوند و قیمت‌ها برای نیازهای غذایی‌شان دیگر افزایش پیدا نکند؛ ما می‌توانیم این کار را بکنیم. ما این مسئله را خدمت ایشان ارائه دادیم، نظرشان مثبت بود. ما یک برنامه‌ای شامل حدود بیست بند ارائه دادیم و گروه‌های مختلف اقتصادی در دولت و مجلس و بعضی نهادها با هم هماهنگ شده‌اند که این بیست بند را عملیّاتی کنند. چون ایشان نگران بودند از وضعیّت ارزی و کالاهای اساسی و نهاده‌ها و تورّم و مانند این‌ها، هفده هجده بند بود که ما باید بتوانیم درباره‌ی این‌ها گزارش بدهیم.

    ما در این زمینه مشکل داریم و این نیاز به مداخله دارد، این مداخله هم دردآور است. مردم باید بدانند نیّت ما این است که بتوانیم آن زخم‌ها را درست کنیم و بخیه زدن این زخم‌ها هزینه‌بر است. اینکه بگویی من این را می‌دهم، این را می‌دهم، این را می‌دهم، خب همه خوششان می‌آید؛ وقتی که می‌گویی این را نمی‌دهم، این را نمی‌دهم، خب همه ناراحت می‌شوند که چرا نمی‌دهی. ما باید مصرفمان را کنترل کنیم. نمی‌گویم مصرف نکنیم؛ می‌گویم مصرفمان را باید کنترل کنیم. ده درصد کاهش مصرف اصلاً کار سختی نیست. همه می‌توانند یک قدم بیایند کمک کنند به ما، کمک کنند به مملکت ما، به ایران ما و به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. در این صورت، ما از همه‌ی این مشکلات راحت بیرون می‌آییم.

    من که می‌گویم بیایید کمک کنید، معنی‌اش این نیست که ما کار خودمان را نمی‌کنیم؛ ما با قدرت داریم کارهایمان را انجام می‌دهیم، یک سری کارها هم انجام می‌دهیم که الان نمی‌گویم، برای اینکه شیطنت می‌کنند می‌روند جلویش را می‌گیرند؛ ولی کارهایمان را داریم با قدرت انجام می‌دهیم. امّا اگر در این رابطه هر کس هر جا می‌تواند یک کمکی بکند، اوضاع اصلاً از این رو به آن رو می‌شود. ما نمی‌خواهیم خودمان را از کمک هیچ کس محروم بکنیم؛ هر کس می‌تواند، بیاید کمک کند. خب مملکت وسیع‌ است و ما همه جا مشکل داریم؛ یک قسمت را بیا درست کن ببینم چه‌جوری می‌خواهی درست کنی. نمی‌شود کنار گود بِایستی و مدام بگویی لنگش کن؛ خب شما بیا لنگش کن ببینم چه‌جوری لنگش می‌کنی.

    این مشکلاتی هم که ما پیدا کرده‌ایم، الان پیدا نشده، زمان شهید رئیسی هم پیدا نشده؛ یک روندی بوده، مشکلات دائماً داشته روی هم اضافه می‌شده، حالا ما باید جلویش بِایستیم؛ اگر هم جلویش بِایستی، بخیه می‌خواهد، بعضی وقت‌ها هم جرّاحی وسیع‌تر می‌خواهد. خب باید کارشناسان ما، دانشمندان ما، نخبه‌های ما، سرمایه‌گذاران و تولیدکنندگان ما همه با هم به یک تفاهمی برسند که اگر این مداخله را می‌کنیم، به نفع جامعه‌ی ما است، نه‌اینکه ما می‌خواهیم برای مردممان مشکل درست کنیم. ما اینجا هستیم که خدمتگزار مردم باشیم؛ حدّاقل خود من هیچ نیّت دیگری در دلم نیست، مگر اینکه بتوانیم مشکلات مردممان را حل کنیم.

    آقای دکتر! بر اثر تبلیغات دشمن، بخش‌هایی از مردم ما نگرانند که شاید دشمن آمریکایی و اسرائیلی دوباره بخواهد شیطنت کند. پاسخ آقای رئیس‌جمهور به این نگرانی‌ها چیست؟ البتّه ما در طول جنگ دوازده‌روزه دیدیم که حتّی خدمات عادی دولتی هم مختل نشد و با یک هماهنگی و همکاری و برنامه‌ریزی از‌پیش‌تعیین‌شده، جامعه به صورت روال عادی خودش اداره شد.
     ببینید! نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد. امّا من باز برمی‌گردم به اینکه اگر ما مردم با هم باشیم و وحدت داشته باشیم، آن‌ها اصلاً مأیوس می‌شوند از اینکه بخواهند بیایند به کشور ما حمله کنند. امید این‌ها این است ــ در گفتارشان هم گفتند دیگر ــ که باید از داخل یک اتّفاقی بیفتد تا این‌ها بتوانند بیایند مداخله را شروع کنند. علّت اینکه من مدام دارم می‌گویم که اگر هم بحثی هست، بهتر است در اتاق‌ها با هم بنشینیم دعوا کنیم ولی در بیرون یک‌صدا بشویم، این است که اگر وحدت و انسجام داشته باشیم، مردم می‌فهمند که ما واقعاً‌ دلمان می‌خواهد خدمت کنیم و هیچ فرقی بین هیچ جنسیّتی، هیچ قومیّتی، هیچ عقیده و باوری نمی‌گذاریم. بنده به عنوان مسئول مملکت موظّفم به همه بر اساس عدالت خدمت بدهم. اگر ما شیعه‌ایم، اگر می‌گوییم ما پیرو حضرت علی هستیم، حضرت علی به برادرش عقیل که از بیت‌المال اضافه می‌خواست چیزی نداد. خداوکیلی اگر ما این کار را می‌کردیم، مردم از ما ناراضی می‌شدند؟ بعضی جاها هم نکردیم، مردم از ما ناراضی‌اند.

    ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم.
    خب باید الان ثابت بشود. با تئوری و با گفتن هم نمی‌شود. به من می‌گویند بیا حرف بزن؛ خب ما یک عمر است داریم حرف می‌زنیم. بنده باید ثابت بکنم که فرقی قائل نخواهم شد بین جنسیّتی، قومیّتی، نژادی و زبانی. همه‌ی این‌ها دستورات خدا و پیغمبر و امام است؛ خب ما باید عمل کنیم. ما اگر به اسلام و به دستور رسول خدا و به دستور امام عمل کنیم، وحدت و انسجام و وفاقی در جامعه‌ی ما ایجاد می‌شود که دیگران حسرت خواهند خورد که کاش ما هم این‌جوری بودیم. نباید به همدیگر حرف‌هایی بزنیم که شایسته نیست. شیطان دشمن انسان است و می‌خواهد ما با هم خشن حرف بزنیم، ناجور حرف بزنیم تا با هم دعوا کنیم.

    متشکّریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. برای شما و دولت محترم آرزوی موفّقیّت می‌کنیم.
     ما همه یکی هستیم؛ در نتیجه، ما و دولت داریم تلاش می‌کنیم. می‌گوید:
    این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
    در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی (۴)

    همه او است. حالا خدا کند که ما بتوانیم مسیر خدایی را ادامه بدهیم و آن الگویی را که مقام معظّم رهبری از مسلمانی و از زندگی اسلامی می‌خواهد نشان بدهد، ما در رفتار باید نشان بدهیم نه در گفتار؛ به اندازه‌ی کافی حرف زده‌ایم. موفّق باشید. خداقوّت.
     


     
    (۱ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶)

    (۲ بیانات در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا (۱۴۰۴/۹/۲۰)

    (۳ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶)
    ۴) از اشعار حضرت امام خمینی رحمه‌الله


     


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62191

    #ديگران__گفتگو
    📰 برای تأمین معیشت مردم برنامه ۲۰ بندی داریم  آقای رئیس‌جمهور در یک عصر سرد زمستانی در نهاد ریاست جمهوری پذیرای رسانه KHAMENEI.IR بود. وقتی گفت‌وگو به موضوع صرفه‌جویی مصرف انرژی رسید دست روی مصادیقی گذاشت تا نشان دهد که شخص رئیس‌جمهور اولین عامل به توصیه‌هایی است که در این زمینه به مردم می‌شود. برنامه‌های دولت برای رفع ناترازی‌ها، تشریح اقدامات مهم و راهبردی دولت در یک سال گذشته، تمجید از مردم و صبوری و نجابت آنها به‌خصوص در فشارهای اخیر اقتصادی، تأکید بر توانایی‌های داخلی و عزم دولت برای حل معضلات و مشکلات کشور و تشریح جلسات رئیس جمهور با رهبر معظم انقلاب و پیگیری‌های ایشان درباره موضوعات معیشتی و اقتصادی، مهم‌ترین محورهای گفت‌وگو با رئیس جمهوری اسلامی ایران، آقای دکتر مسعود پزشکیان را تشکیل می‌دهد.  جناب آقای دکتر پزشکیان! رهبر انقلاب در یکی از سخنرانی‌های اخیر خودشان به صورت ویژه از خدمات دولت تمجید کردند و بر لزوم حمایت از دولت تأکید کردند؛(۱) بعد از آن هم در یک سخنرانی دیگر فرمودند علی‌رغم مشکلات و کمبودهایی که وجود دارد، کشور در حال پیشرفت است.(۲) ناظر به این دو سخنرانی و این دو نکته‌ی مقام معظّم رهبری، لطفاً یک گزارش مختصری از مهم‌ترین اقدامات اجرایی دولت در طیّ یک سال گذشته ارائه بدهید و روند پیشرفت کشور را برای مخاطبان تشریح و توضیح بفرمایید؛ به‌هر‌حال، شما به عنوان رئیس‌جمهور و نفر اوّل اجرایی کشور، بیش از همه در جریان روند این پیشرفت هستید.  بسم الله الرّحمن الرّحیم. قبل از هر چیز باید از مقام معظّم رهبری قدردانی کنیم که تا اینجا، چه در جلسات آشکار و چه در جلسات اختصاصی، پشتیبانی کاملی از دولت داشته‌اند و اگر پشتیبانی و توصیه‌های ایشان نبود، حتماً با مشکلات زیادی مواجه می‌شدیم؛ لذا این قابل قدردانی است. آنچه ما الان به دنبالش هستیم و داریم تلاش می‌کنیم که آن را اصلاح کنیم، موضوع ناترازی‌ها است. اگر بخواهیم بحث بکنیم، باید بگوییم روندی که در کشور وجود دارد روندی است که در بسیاری از قسمت‌ها با ناترازی‌های بزرگی مواجه است. مسئله‌ی انرژی ــ که همان اوّل خودش را نشان داد ــ مسئله‌ی آب، مسائل مالی، مسائل مدیریّتی، مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، همه‌ی این‌ها مسائلی است که ما در وسعت زیادی با این مشکل مواجهیم. ما وقتی دولت را به دست گرفتیم، ۲۰ هزار مگاوات کسری انرژی داشتیم؛ این کسری انرژی در طول سال‌ها ایجاد شده بود و طبیعتاً از یک طرف مصرف افزایش پیدا می‌کرد، از طرف دیگر توسعه‌ای در رابطه با ارائه‌ی خدمات انرژی نداشتیم و این هم سالی بود که بارندگی ما کم بود، نزدیک به چهل درصد نسبت به سال‌های قبل میانگین بارندگی کاهش پیدا کرده بود،  پشت سدها آب نبود و ما نزدیک به ۱۴ هزار مگاوات انرژی برق‌آبی داشتیم که با کمبودی که در پشت سدها از نظر آب داشتیم، نتوانستیم به طور کامل هم از آن استفاده کنیم؛ یعنی کسری انرژی ما به حدود ۳۰ هزار مگاوات رسید. خب طبیعتاً جنگ بود و در جنگ هم می‌بایست مسائل را حل می‌کردیم. من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم. تلاشی که در رابطه با این ناترازی‌ها انجام گرفت این بود که از یک طرف کاهش و یا کنترل هزینه و مصرف را شروع کردیم و از طرف دیگر سریع‌ترین راهی که می‌توانستیم به آن دسترسی پیدا کنیم و انرژی مورد نیاز را تهیّه کنیم، پنل‌های خورشیدی بود که از نظر محیط زیست هم ابزار یا وسیله‌ی بسیار باارزشی است؛ به این صورت که در هر هزار مگاوات، از ورود نزدیک به یک میلیون تُنCO۲  به جو جلوگیری می‌کند. ما تا امسال توانستیم بیش از سه هزار مگاوات پنل را وارد جریان تولید انرژی بکنیم، در‌صورتی‌که در طول سال‌های گذشته فقط هزار مگاوات در جریان بود. این روند دارد ادامه پیدا می‌کند، فردا هم دوباره نزدیک به هشتصد مگاوات پنل خورشیدی را وارد جریان خواهند کرد و به‌سرعت دارد پیش می‌رود، به‌طوری‌که هر هفته حدود سیصد مگاوات پنل خورشیدی دارند کار می‌کنند و قراردادهایی که بسته‌اند نزدیک به هشتاد هزار مگاوات است؛ یعنی ما اگر بتوانیم یک چنین روندی را پیش ببریم، استفاده از سوخت‌های فسیلی را به‌شدّت کاهش خواهیم داد. از طرف دیگر، ما نیروگاه‌هایی درست کرده بودیم که سیکل ترکیبی بودند امّا فقط از گاز استفاده می‌کردند؛ ما نزدیک به هفت هزار مگاوات انرژی سیکل ترکیبی داریم که توانستیم سه هزار مگاواتش را وارد خط بکنیم، ولی هنوز چهار هزار مگاواتش باقی مانده که دارند روی آن کار می‌کنند. روند مصرف برق، هر سال نزدیک به پنج شش درصد افزایش پیدا می‌کرد و پنج شش درصد یعنی سه چهار هزار مگاوات نیاز اضافه. با توصیه‌هایی که شد و برنامه‌هایی که انجام گرفت، ما پنج درصد هم کاهش رشد داشتیم؛ نه‌تنها پنج درصد افزایش نداشتیم، بلکه پنج درصد هم توانستیم کاهش بدهیم؛ یعنی نزدیک به سه چهار هزار مگاوات هم آنجا توانستیم کنترل کنیم. از طرف دیگر، با کنترل و جمع‌آوری ماینرهایی که وجود داشت هم توانستیم نزدیک به دو هزار مگاوات مصرف را کاهش بدهیم. بنابراین، این‌ها باعث شد که تا حدودی مشکلات انرژی را حل کنیم. البتّه این کارها الان هم ادامه دارد و ما تلاش خواهیم کرد که ان‌شاءالله در تابستان آینده دیگر با خاموشی به آن شکلی که وجود داشت مواجه نشویم، مگر اینکه خدای نکرده یک اتّفاقی رخ بدهد یا خطّی خراب بشود یا کارخانه‌ای از کار بیفتد؛ ولی احداث پنل‌های خورشیدی با سرعتی دارد پیش می‌رود که ان‌شاءالله مشکلی برای جبران انرژی به وجود نخواهد آمد. بحث بعدی ما در رابطه با کنترل همان گازهایی بود که داشتند می‌سوختند. سود حاصل از کنترل این گازهایی که دارند می‌سوزند، نزدیک به پنج شش میلیارد دلار است که اگر بتوانیم این‌ها را کنترل بکنیم، صرفه‌جویی بالایی به وجود می‌آید. ما تا حالا توانسته‌ایم نزدیک به ۱۵ میلیون متر مکعّب گاز را در روز کنترل کنیم، در‌حالی‌که در کلّ دوران‌های گذشته مجموعاً ۹ میلیون متر مکعّب را توانسته بودند مدیریّت کنند. الان در بقیّه‌ی میادینی که گاز دارد می‌سوزد، با پیمانکارهای مختلفی در این موضوع قرارداد بسته‌اند و دارند پیگیری می‌کنند تا با آن‌هایی هم که قرارداد نبسته‌اند، قرارداد ببندند؛ جلسه گذاشته‌ایم و این‌ها را پیگیری می‌کنیم که بتوانیم کارمان را انجام بدهیم. نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد. در رابطه با کریدورها که بسیار مهم است، ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم. تا الان شاید بیش از ده دوازده هزار میلیارد تومان پول به این مسئله تخصیص داده شده و احتمالاً همین مقدار را هم باز باید پرداخت کنیم. امروز هم راجع به همین مسئله در دولت جلسه داشتیم و اگر مشکلی پیش نیاید، به حول و قوّه‌ی الهی، کار مربوط به این کریدورها را امسال تمام می‌کنیم. در خصوص کریدور شلمچه ـ بصره کارهای اصلی را انجام داده‌اند و ستون‌هایش بالا آمده. سخت‌ترین قسمت این کریدور آنجایی بود که مسیر باید از آن رودخانه‌ای رد می‌شد که بین ما و بصره است؛ برای ستون‌هایی که آنجا زیر آب زدند، نزدیک به شصت میلیون دلار هزینه شده، به اضافه‌ی مین‌روبی‌هایی که باید انجام می‌گرفت و ما انجام دادیم. البتّه طرف عراقی هم باید کارهایی انجام بدهد که آن‌ها هم دارند پیگیری می‌کنند. کریدور آستارا ـ رشت هم پروژه‌ای بود که مانده بود و ما داریم آن را پیش می‌بریم. آن موقعی که ما آمدیم، حدود ۳۰ کیلومتر از ۱۶۰ کیلومترِ مسیر را توانسته بودند تصاحب کنند، امّا الان نزدیک به ۱۱۵ کیلومتر را تصاحب کرده‌اند؛ یعنی تعداد زمین‌هایی که این‌ها تصاحب می‌کنند، هر هفته افزایش پیدا می‌کند و قول داده‌اند که ان‌شاءالله تا آخر امسال، این پروژه را تمام کنند. ما هر هفته داریم پیگیری می‌کنیم که کلّ مسیر را بتوانیم تصاحب بکنیم، وام هم وجود دارد و طبق آن وام، این پروژه شروع خواهد شد و الان هم کارشناس‌ها آمده‌اند این کار را دارند انجام می‌دهند. ارتباط ما با همسایگان خیلی بهتر شده. روابط ما با کشورهای همسایه در خیلی از زمینه‌ها، چه فرهنگی، چه علمی، چه اقتصادی توسعه پیدا کرده. با آذربایجان، با ازبکستان، با ترکمنستان، با افغانستان، با پاکستان، با عراق، با ترکیه و در خلیج فارس هم با عمان و امارات و قطر و مانند این‌ها روند ارتباطات خیلی بهتر شده. علی‌رغم همه‌ی این مشکلاتی که هست، مسیر ارتباطات بین‌المللی‌مان دارد افزایش پیدا می‌کند. با چین و روسیه و قزاقستان و قرقیزستان و تاجیکستان، ارتباطات خیلی خوبی برقرار شده. الان داریم مسیرها را اصلاح می‌کنیم. کریدورها الان اولویّت دولت است. منابع لازم را برای مسیر شمال به جنوب و شرق به غرب دیده‌ایم و در سال آینده با سرعت خیلی بیشتری حرکت خواهیم کرد؛ هم از نظر ساخت راه و قطار و ریل، هم از نظر واگن و دیزل و ابزاری که باید وجود داشته باشد. همه‌ی این کارها را داریم پیگیری می‌کنیم که مسائل را حل کنیم. در حوزه‌ی مسائل اجتماعی، کارهای بزرگی در رابطه با مسجدمحوری، محلّه‌محوری و مشارکت مردم انجام شده. البتّه این‌ها چون مسائل اجتماعی است، شاید به صورت عدد و رقمی نشود گفت؛ همچنین، این مسائل زمان‌بر است و طبیعتاً تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست. در این زمینه، مقام معظّم رهبری به برادر عزیزمان حاج آقا علی‌اکبری دستور دادند که هماهنگی بکنند و این‌ها نزدیک به ده هزار مسجد را آوردند وسط. ما مراکز بهداشتی خودمان را در این رابطه درگیر کردیم، مدارس را درگیر کردیم و کار بزرگی در رابطه با آموزش‌وپرورش صورت گرفته؛ یعنی با مشارکت مردم، ما تمام مدارس کانکسی را جمع کردیم، مدارس سنگی را جمع کردیم و در جاهایی که مدرسه نبود، مدرسه ساخته شد. همه‌ی این‌ها با کمک مردم و روابط بین بخشی و خیّرینی که بودند انجام شد. بالای ده میلیون متر مربّع فضا ساخته شده و الان هم به‌سرعت دارد ساخته می‌شود. علاوه بر ساخت مدارس، بحث سخت‌افزار درون مدارس هم وجود داشت که این بچّه‌های ما چه چیزهایی لازم دارند تا بتوانند در آن فضا آموزش کافی ببینند. و مهم‌تر از آن، نحوه‌ی آموزش و روش آموزش در کلاس‌های ما است. الان چیدمان کلاس‌های ما فرق کرده، نوع تدریس فرق کرده و نحوه‌ی این آموزش‌ها روزبه‌روز اصلاح خواهد شد و دارد اصلاح می‌شود. البتّه بیشتر تمرکز ما روی مدارس دولتی و مدارس مناطق محروم است و آن عدالت آموزشی‌ای را که از آن حرف می‌زنیم، داریم پیگیری می‌کنیم. در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم. الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند. یکی از مسائل مهم، بحث مدیریّت و واگذاری اختیار است. مقام معظّم رهبری در جلسه‌ای که با استاندارها داشتند، توصیه‌شان این بود که مدیران اختیار داشته باشند و از زمان‌های قدیم هم نگاه مقام معظّم رهبری این‌طور بوده. به‌خصوص در جنگ دوازده‌روزه، این اختیار خودش را نشان داد و بدون اینکه مشکلی پیدا بکنیم، استان‌ها کار خودشان را می‌کردند؛ این به خاطر اختیاراتی بود که واگذار شده بود. البتّه مجلس محترم یک اشکالات قانونی‌ای گرفت که آن‌ها را هم داریم حل می‌کنیم. باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد. در این رابطه هم اقدامات بسیار مفیدی انجام گرفته و نتایج خیلی خوبی داشته‌ایم که البتّه مفصّل است و من اگر بخواهم این‌ها را خدمت شما عرض بکنم، فقط باید از این روندی که دارد اتّفاق می‌افتد بگویم. در رابطه با بهداشت و درمان، بحث پزشک خانواده را شروع کردیم و فعلاً داریم به یک زبان و نگاه مشترک می‌رسیم؛ چون اینکه چه باید بکنند، در تئوری معلوم است ولی در عمل، خیلی وقت‌ها آنچه گفته می‌شود اجرا نمی‌شود. در جلساتی که گذاشتیم، نزدیک به ۶۳ شهر و منطقه انتخاب شد که این کار را انجام بدهند و در پنج تا از این شهرها، کلّ شهرستان را انتخاب کردند. به‌هر‌حال، روش کار مشخّص است؛ این‌ها فقط باید بتوانند یاد بگیرند که چه کار بکنند. مسئله خیلی روشن است. طرح پزشک خانواده می‌گوید چه کسی مسئول چه مجموعه‌ای است، چه خدماتی باید به آن مجموعه بدهد و نهایتاً چگونه باید به این کسی که دارد خدمت می‌دهد، پول پرداخت بشود. ما اگر این کار را بکنیم، یعنی در کلّ کشور هیچ انسانی از چشم حاکمیّت دور نمی‌ماند؛ برای اینکه همه‌ی آن کسانی که هستند ــ چه فقیرند، چه دارایند، چه در منطقه‌ی دورافتاده‌اند، چه نزدیکند ــ معلوم است چه کسی چه خدمتی را با چه کیفیّتی باید به این‌ها ارائه بدهد، بدون اینکه ارتباط مالی داشته باشد. ما اگر بتوانیم این کار را بکنیم، عدالت را به معنای واقعی در سیستم بهداشت و درمان پیاده خواهیم کرد. البتّه این تغییر رفتار کار ساده‌ای نیست و خود این‌ها جای بحث است. در بحث‌های مالی و پولی هم سازمان بهینه‌سازی و مدیریّت مصرف بنزین و گازوئیل را درست کردیم، آن‌ها هم الان برنامه‌های خاصّ خودشان را دارند. در واقع، ما آن تابو را شکاندیم که نمی‌شود به قیمت بنزین دست زد. از خودمان هم شروع کردیم؛ یعنی الان ماشین‌های دولتی دیگر کارت سوخت ندارند و باید بروند آزاد بگیرند مصرف کنند؛ یکی هم مناطق آزاد، یکی هم آن‌هایی که تازه می‌آیند. فعلاً در بقیّه‌ی مسائل مداخله‌ای انجام ندادیم، ولی داریم تلاش می‌کنیم که آن مسائل قطار حومه‌ی شهری را درست بکنیم، حمل‌ونقل عمومی اصلاح بشود، بعد بتوانیم در قیمت‌های بین شهری هم مداخله کنیم. مهم‌ترین بحثی که اینجا ما داریم پیگیری می‌کنیم معیشت مردم است؛ یعنی این دغدغه‌ای است که شاید هر هفته ما با دولت و با این عزیزان داریم درباره‌اش گفت‌وگو می‌کنیم. منابعش را باید در نظر بگیریم که منابعی برای این‌ها به وجود بیاید و طبق این منابع بتوانیم معیشت مردم را بهبود بدهیم. آقای دکتر! شما ساعت شش‌ونیم صبح بیدار می‌شوید و هفت صبح سر کارید؛ شب‌ها چه ساعتی می‌خوابید؟  بستگی دارد؛ ما خیلی وقت‌ها مثلاً ساعت پنج بیدار می‌شویم و ساعت دوازده شب برمی‌گردیم. این را از این جهت پرسیدم که برخی از رسانه‌های غربی با تحریف بعضی از مواضع و صحبت‌های شما دارند این خطّ تبلیغاتی را پیش می‌برند که مجموعه‌ی دولت جمهوری اسلامی و رئیس‌جمهور از جنگیدن و حلّ مشکلات ناتوان است. پاسخ آقای دکتر مسعود پزشکیان به این ادّعاهای مغرضانه و عنادورزانه چیست؟  ببینید! بر اساس تمام تحلیل‌هایی که این‌ها داشتند، باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. چرا از هم نپاشید؟ اصلاً تمام محاسباتشان این بود که اگر این‌ها حمله کنند، مردم می‌ریزند در خیابان، مشکلات پیدا می‌شود، معیشت مردم مشکل پیدا می‌کند و مسائل مختلف خدماتی مختل می‌شود. البتّه در روزهای جنگ هم خدمات دولتی به صورت منظّم برقرار بود.  بهتر از گذشته بود، چون اختیارات مال استاندارها بود؛ مثلاً در عرض آن دوازده روز، این‌ها توانستند بالای ده میلیون تُن کالا را در گمرکاتمان جابه‌جا کنند. همان رانندگانی که اعتراض داشتند، مردانه آمدند وسط؛ مردمی که اعتراض داشتند، جانانه از نظام و از تمامیّت کشور دفاع کردند؛ یعنی در حقیقت، هم انسجام داخلی را در مقابل آن‌ها نشان دادند، هم حضورشان را و همراهی‌شان را. این ارزشِ خیلی بالایی است که نشان می‌دهد دولتی‌ها و کسانی که سیاستمدارند باید این مردم را باور کنند و با این مردم مهربان باشند. تمام تلاش ما این است که هر‌چه از دستمان بربیاید، صادقانه و بی هیچ منّتی به این مردم خدمت کنیم و جز خدمت به این مردم، حدّاقل بگویم که خود ما هیچ چیز دیگری را دنبال نمی‌کنیم. مردم هم با همه‌ی این فشارهایی که وجود دارد، خیلی همراهی کردند. تمام محاسبات این‌ها این بود که اگر حمله کنند، مملکت به اغتشاش کشیده می‌شود؛ امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند. در سال ۱۴۰۱ اتّفاقی افتاد؛ امّا در سال ۱۴۰۴ همه ریختند در خیابان و گفتند جان ما فدای رهبر. چه اتّفاقی افتاده؟ این نگاه مردم و برگشت آن سرمایه‌ی اجتماعی بسیار امیدوارکننده بود و ما هر مقدار به این مردم خدمت کنیم، کم گذاشته‌ایم؛ لذا امیدوارم شرمنده‌ی این مردم عزیزمان نشویم. پاسخ شما به این ادّعاهای مغرضانه‌ای که عرض کردم چیست؟ مثلاً راجع به شخص خودتان اخیراً رسانه‌های غربی تحلیل‌هایی منتشر می‌کنند که آقای پزشکیان می‌گوید من نمی‌توانم! در‌حالی‌که این درست نقطه‌ی مقابل کارهایی است که شما می‌کنید.  البتّه من بارها گفته‌ام نمی‌توانم، بلکه ما می‌توانیم. مشکلات مملکت جوری نیست که من به‌تنهایی بتوانم آن‌ها را حل کنم ــ این را بارها گفته‌ام ــ ولی ما با قدرت تمام، این مشکلات، تحریم‌ها و فشارهایی را که می‌آورند، پشت سر خواهیم گذاشت. امکان ندارد ما با هم باشیم و آن‌ها بتوانند ما را زمین‌گیر کنند. اینکه من می‌گویم با هم وحدت داشته باشیم، وفاق داشته باشیم، برای این است که باور و اعتقادم این است. چه در داخل کشور و چه با همسایگان خودمان اگر ماها وحدت داشته باشیم، آمریکا نمی‌تواند کشورهای منطقه را این‌جوری استثمار کند. این ما هستیم که می‌توانیم مشکلات را حل کنیم. البتّه مشکلاتی که وجود دارد، به این سادگی قابل حل نیست. آن‌ها محاسبه کرده‌اند؛ این‌طور نیست که بدون محاسبه آمده باشند. هم از نظر اقتصادی، هم از نظر نظامی، هم از نظر سیاسی و امنیّتی و تبلیغاتی، از هر لحاظ دارند کار می‌کنند. کشور ما روی پای خودش ایستاده. حالا آمده‌اند برنامه نوشته‌اند که مثلاً ایران ۳۶ ماه دیگر باید ساقط شود! تا دیروز می‌گفتند در عرض دوازده روز می‌تواند ساقط بشود، حالا نوشته‌اند سی‌وشش‌ماهه. اگر ما با هم باشیم، سی‌وشش‌هزار‌ساله هم نمی‌توانند این کار را بکنند. برای با هم بودن باید به یک زبان و نگاه مشترک برسیم، باید در پشت سیاست‌های رهبری حرکت بکنیم و سعی کنیم اختلافات را زمین بگذاریم، چون هر اختلافی باعث یک ناهماهنگی در جریان حاکمیّت می‌شود. این‌ها راه‌ها را بر روی ما بستند، ولی ما راه را پیدا می‌کنیم و اگر راهی پیدا نکردیم، راهی می‌سازیم. اگر با هم باشیم، این امکان‌پذیر است؛ امّا اگر با هم دعوا کنیم، این امکان‌پذیر نیست؛ چون یک بحث همگانی و عمومی است و باید در این چهارچوب حرکت کنیم و هماهنگ عمل کنیم. رهبر انقلاب اشاره‌ای داشتند که علی‌رغم تغییر دولت، بعضی از سیاست‌ها و پروژه‌های کلان نظام دارد پیش می‌رود و شخص آقای پزشکیان، به عنوان رئیس‌جمهور جدید، بعضی از پروژه‌های دولت قبلی را دارند ادامه می‌دهند و تکمیل می‌کنند.(۳) لطفاً راجع به بعضی از این پروژه‌ها توضیح بدهید و بفرمایید که آیا به جایی رسیده‌اند یا بر حسب تشخیص کارشناسی شما تغییری در مسیر آن‌ها انجام شده.  ببینید! به نظر من مشکل ما تا حالا این بوده که هر کسی می‌آمده، برای خودش یک برنامه‌ای می‌نوشته؛ در‌صورتی‌که اگر بپذیریم ما یک سیاست کلّی داریم، یک چشم‌انداز و برنامه‌ی بیست‌ساله داریم. مقام معظّم رهبری در آن سند چشم‌انداز بیست‌ساله فرموده بودند که ما در سال ۱۴۰۴ باید کجا باشیم؛ اگر ما به آن سیاست‌ها عمل می‌کردیم، اینجا بودیم که الان هستیم؟ چرا نیستیم؟ برای اینکه هر کس آمده، فکر کرده برنامه دارد؛ در‌صورتی‌که حاکمیّت برنامه داشته، سیاستش مشخّص بوده و هر کس می‌آمده باید آن برنامه و سیاست را اجرا می‌کرده. در دوره‌ی انتخابات هم بحثی که با ما می‌کردند سر همین بود که می‌گفتند تو برنامه نداری. نمی‌شود مملکت سیاست داشته باشد، برنامه داشته باشد، یکی بیاید یک برنامه‌ی دیگری بدهد. من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم. من نمی‌توانم برنامه‌ای را که آن‌ها در چهارچوب آن سیاست‌ها اجرا کردند بگذارم کنار، یک برنامه‌ی دیگری و یک راه دیگری را انتخاب کنم. علی‌رغم تمام مشکلاتی که وجود دارد، ما با تمام قدرت آن راه را داریم ادامه می‌دهیم. همه‌ی آن کارهایی هم که از گذشته وجود داشت و ما افتتاح کردیم ــ چه در رابطه با مسکن، چه در رابطه با کارهای نیمه‌تمام جادّه‌ای، راه‌آهن یا آب و فاضلاب ــ آنجا هم اعلام کردیم این کار آن‌ها بوده، ما افتتاح کرده‌ایم؛ حالا هشتاد درصد رفته بودند، بیست درصد هم ما ادامه دادیم. این‌طور نیست که تصوّر کنیم ما یک کارهایی می‌کنیم که دیگران نکردند؛ در واقع، ما داریم ادامه می‌دهیم راهی را که آن‌ها رفتند و الان هم داریم اولویّت‌بندی می‌کنیم. ما نزدیک به هفت هزار همّت پروژه‌ی روی زمین داریم که این از نظر علمی و مدیریّتی اصلاً قابل قبول نیست. ما الان به هر استانی می‌رویم، هر مصوّبه‌ای را که داریم، نعل‌به‌نعل داریم پیگیری می‌کنیم و اجرا می‌کنیم. شما بررسی کنید، تعقیب کنید ببینید در کدام یک از این استان‌ها که ما رفتیم، یک مصوّبه‌ای داشتیم و اجرا نکردیم. در بعضی جاها صد درصدِ آنچه گفته شده و نوشته شده دارد عمل می‌شود. ما نباید بیاییم وعده‌هایی بدهیم که عمل نمی‌کنیم یا نمی‌توانیم عمل کنیم. در نتیجه، الان داریم تلاش می‌کنیم آن مسیرهایی که هست و پروژه‌هایی را که وجود دارد، بر اساس اولویّت، با قدرت و قاطعیّت پیگیری کنیم. لطفاً دو سه نمونه‌اش را مثال بزنید.  مثلاً طرح مسکن مهر؛ ما بیش از پنجاه هزار مسکن محرومین را به اضافه‌ی مسکن‌هایی که نیمه‌تمام بودند، تمام کردیم. در رابطه با طرح‌های آبرسانی، مسیری که قرار بود آب طالقان به تهران برسد پروژه‌ی بزرگی بود؛ خب ما اعتبار گذاشتیم و تمامش کردیم و این همان مسیری بود که آن‌ها ادامه داده بودند. مثلاً کریدور زاهدان ـ چابهار را آن‌ها شروع کرده بودند، ما داریم تمامش می‌کنیم؛ حتّی مسیر آستارا ـ رشت را آن‌ها شروع کرده بودند، ولی ما داریم با قدرت می‌رویم جلو که تمامش بکنیم. الان دارند روی پروژه‌های مربوط به انرژی هسته‌ای که در بوشهر وجود دارد کار می‌کنند که نزدیک به دو هزار مگاوات برق تولید می‌شود. ما با قدرت داریم این‌ها را پیگیری می‌کنیم. البتّه زمان‌بر خواهد بود و به این سادگی نیست. ما چیزی از خودمان درنیاورده‌ایم؛ همه‌ی این‌ها مسائلی است که از قبل بوده و ما همان مسیر را داریم ادامه می‌دهیم. آقای دکتر! رهبر انقلاب در خصوص معضل اسراف در زمینه‌های مختلف از قبیل آب، نان، خوراک، بنزین و انرژی، بارها تذکّر داده‌اند و این را یک معضل بزرگی دانسته‌اند.  به طور مشخّص، برنامه‌ی دولت شما برای کاهش اسراف در زمینه‌های مختلف چیست؟  ما داریم این کار را می‌کنیم و مقام معظّم رهبری با توصیه‌ها و پشتیبانی‌هایشان خیلی به ما کمک می‌کنند. با توصیه‌هایی که صورت گرفته، مصرف آب ده درصد کاهش پیدا کرده. می‌دانید ده درصد چند میلیون متر مکعّب در سال می‌شود؟ از این طرف که مقدار مصرف آب را کاهش دادند، مصرف انرژی برق را هم کاهش دادند. من بارها گفته‌ام که ما نزدیک به ۱۸۰ میلیارد دلار، یعنی روزانه مثلاً نزدیک به ۹ میلیون بشکه نفت و گاز تولید می‌کنیم، حدود یک‌ونیم میلیون بشکه‌اش را صادر می‌کنیم، بقیّه‌اش را داریم مصرف می‌کنیم؛ حالا اگر ده درصد صرفه‌جویی کنیم ــ که خیلی راحت امکان‌پذیر است ــ روزانه می‌شود حدود نهصد هزار بشکه نفت و گاز. همین ده درصد، تمام این چاله‌چوله‌هایی را که وجود دارد پُر می‌کند؛ یعنی تمام این مشکلاتی که مردم الان از وجود آن‌ها ناراضی‌اند؛ معیشت را، راه را، جادّه را و توسعه‌های بعدی را. به جای اینکه ما مثلاً فرض بکنید نُه میلیون بشکه نفت و گاز را بسوزانیم، ده درصدش را صرفه‌جویی کنیم؛ این رقمِ خیلی بزرگی است. ما دو سه برابر اروپا داریم برق مصرف می‌کنیم؛ گازی که مصرف می‌کنیم، اصلاً قابل مقایسه با آن‌ها نیست. ما از نظر گاز و انرژی دوّمین کشور هستیم، ولی الان داریم گاز صنایع، پتروشیمی‌ها و کارخانه‌ها را قطع می‌کنیم؛ چرا؟ برای اینکه درست مدیریّت نکردیم، درست تخصیص ندادیم، درست مصرف نمی‌کنیم. لزومی ندارد ما این‌جوری مصرف کنیم که الان داریم مصرف می‌کنیم. ما دما را می‌گذاریم روی ۲۸ یا ۳۰، تازه پیراهنمان را هم درمی‌آوریم؛ بعضی وقت‌ها هم پنجره را باز می‌کنیم، بخاری یا شوفاژمان هم روشن است! در قرآن می‌فرماید: «کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسرِفوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ المُسرِفین»؛ خدا کسی را که اسراف کند دوست ندارد. ما در یک اتاق نشسته‌ایم، چهل تا چراغ روشن کرده‌ایم! چه لزومی دارد؟ هر کسی یک مقدار کنترل کند، ما می‌توانیم خیلی از مشکلاتمان را حل کنیم. ما اصلاً نیازی به دیگران نداریم، به شرط اینکه خودمان بتوانیم آنچه داریم مدیریّت کنیم. مملکت ما پُر از طلا و معدن است، ولی این رفتار ما است که این طلاها و معادن را می‌تواند به یک جایی برساند یا نرساند. یعنی دمای اینجا از ۲۱ درجه بالاتر نمی‌رود؟  من که آمدم اینجا، اعتراض کردم؛ چون وقتی ما اینجا نیستیم، این‌ها اصلاً حق ندارند اینجا را گرم کنند. نه، گرم نبود آقای دکتر.  این‌ها می‌گفتند تازه روشن کرده‌اند، وگرنه ما این‌ها را خاموش کردیم. ما در بیشتر اتاق‌های خودمان دیگر شوفاژ روشن نمی‌کنیم؛ برای اینکه وقتی نمی‌روم آنجا، دیگر لزومی ندارد روشن باشد. من یک ساعت می‌خواهم بروم آنجا، ۲۴ ساعت آنجا گرمایش داشته باشد؟ من کارهایم را در یک جا انجام می‌دهم و دیگر از این اتاق به آن اتاق نمی‌روم؛ چه لزومی دارد این کار را بکنم؟ خیلی راحت می‌شود صرفه‌جویی کرد. الان گفته‌ام در خانه‌ی خودمان یک دیواری یا یک پرده‌ای بزنند که ما یک جای کوچک را مثلاً در حدّ همان ۲۱ یا ۲۲ درجه گرم کنیم، بقیّه را اصلاً نگذاریم گرم بشود؛ همین کافی است. وقتی من در پنج شش متر اتاق می‌توانم بنشینم، لزومی ندارد یک اتاق بزرگ را به خاطر من گرم و سرد بکنند. توصیه‌ی مقام معظّم رهبری هم همین است، خداوند هم می‌فرماید اگر مسلمانید اسراف نکنید. من الان در دفترم می‌خواهم کتاب بخوانم، کلّ آن ساختمان را روشن می‌کنند که من آنجا نشسته‌ام! چرا؟ ما الان چراغ مطالعه گذاشته‌ایم، با چراغ مطالعه داریم کارمان را می‌کنیم؛ آنجا دیگر کاری ندارم، پس بقیّه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم. چه لزومی دارد کلّ اتاق روشن بشود که من می‌خواهم دو تا امضا بزنم؟ ما اگر بتوانیم ده درصد صرفه‌جویی بکنیم، همین هم رقمِ خیلی زیادی است. البتّه ما خیلی بیشتر از این‌ها داریم کنترل می‌کنیم. یک استخر اینجا درست کرده بودند، دائم گرم بود؛ ما گفتیم برای چه اینجا را گرم نگه داشته‌اید. حالا قرار است یک روز من بروم آنجا شنا کنم. گفتیم جمعش کنند. اصلاً لزومی ندارد. هر وقت هم من خواستم استخر بروم، می‌روم یک استخر عمومی؛ لزومی ندارد یک استخر اختصاصی بیست‌وچهارساعته را نگه دارند که حالا یک روزی یک روزگاری قرار است من بروم آنجا شنا کنم. باورشان این بود که اگر رژیم صهیونیستی به ایران حمله کند، نظام فرو خواهد پاشید. امّا مردم از ایرانشان، از مملکتشان، از دینشان، از فرهنگشان و از رهبری دفاع کردند. به نظر من، ما در یک جنگ تمام‌عیار با آمریکا و اسرائیل و اروپا هستیم؛ آن‌ها نمی‌خواهند کشور ما سر پا بِایستد. این جنگ بدتر از جنگ عراق با ما است؛ اگر آدم خوب درک بکند، این جنگ خیلی پیچیده‌تر و سخت‌تر از آن جنگ است. در جنگ با عراق، وضعیّت معلوم بود؛ او موشک می‌زد، من هم معلوم بود کجا را می‌زنم. اینجا الان از هر لحاظ دارند ما را محاصره می‌کنند، دارند ما را در مضیقه و تنگنا قرار می‌دهند، مشکل ایجاد می‌کنند ــ از نظر معیشتی، از نظر فرهنگی، از نظر سیاسی و از نظر امنیّتی ــ و توقّعات جامعه را بالا می‌برند؛ از آن طرف جلوی فروش ما را، تبادلات ما را، تجارت ما را می‌گیرند، از این طرف هم توقّعات در جامعه بالا رفته! در نتیجه، همه باید با تمام توانمان کمک بکنیم و مملکت را درست کنیم. آقای دکتر! به نظر می‌آید که دشمن بعد از آن عدم موفّقیّت و شکستی که در جنگ دوازده‌روزه داشت، تغییر رفتار و تغییر سیاست داده و روی آورده به یک نوع عملیّات روانی و رسانه‌ای بر این مبنا که ایران به طور کلّی و دولت به شکل مشخّص، ضعیف هستند و چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابر ما ندارند. پاسخ شما به عنوان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی امنیّت ملّی به این خطّ رسانه‌ای چیست؟  بگذارید این‌ها در همین خیال باشند. این‌ها با همین خیال حمله کردند، ولی وحدت و انسجام داخلی افزایش پیدا کرد. کاری که الان مقام معظّم رهبری انجام می‌دهد که هماهنگی قوا پشت سرش ایجاد می‌شود و اگر هم‌صدایی و همدلی به وجود بیاید، هیچ قدرتی نمی‌تواند یک ملّت منسجم و با هم را زمین‌گیر کند. دغدغه‌ای که من دارم ــ مهم‌تر از هر قدرت نظامی ــ انسجام و وحدت داخلی و گذاشتن اختلافات به یک گوشه‌ای است و دست به دستِ هم دادن و مشکلات را حل کردن است. چرا ما گفتیم کارها را محلّه‌محور کنیم، مسجدمحور کنیم و مردم را مشارکت بدهیم؟ مردم باید در سیاست‌گذاری دخالت و مشارکت داشته باشند. ما باید مردم را در تصمیم‌گیری‌ها مداخله بدهیم. جنگ را چه‌جوری اداره کردیم؟ دولت پول داشت؟ آن موقع هم آمریکا و کشورهای عربی به عراق کمک می‌کردند، به صدّام کمک می‌کردند؛ آیا توانستند یک وجب خاک ما را بگیرند؟ تمام قدرت‌ها به آن‌ها کمک می‌کردند. مردم بودند که این کار را می‌کردند. ما آن مردم را و آن مدیرها را با همان تفکّر می‌خواهیم؛ یعنی مردم و مدیرانی را می‌خواهیم که بدانند مملکت مال خودشان است، منطقه مال خودشان است و با تمام وجود می‌توانند مشکلاتشان را حل کنند. ما داریم مشکلات خودمان را حل می‌کنیم؛ آن چیزی که من از آن نگرانم و بارها هم گفته‌ام، فقط این است که بتوانیم اختلافات را کنار بگذاریم. این‌ها دارند به اختلافات دامن می‌زنند؛ ما باید مواظب باشیم که اختلافات دامن‌گیرمان نشود. اگر هم اختلاف داریم، بنشینیم در اتاق‌های سربسته با همدیگر دعوا کنیم؛ ولی وقتی رفتیم بیرون، یک صدا از نظام بیرون بیاید و آن صدا هم جهت‌گیری‌ها و مسیرهایی است که مقام معظّم رهبری نشان می‌دهد. ممکن است در دل من یک چیز دیگری باشد ولی وقتی مسیر مشخّص است، همه باید در آن مسیر حرکت کنند. و اگر همه با هم باشیم، بر این مشکلات غلبه خواهیم کرد؛ آن‌ها هر کاری می‌خواهند بکنند. اگر ما بتوانیم عدالت را و انصاف را در کشور پیاده کنیم و مردم را در تصمیم‌گیری‌ها و در سیاست‌ها مشارکت بدهیم و مردم ببینند ما با چه مشکلاتی مواجهیم، خودشان کمک می‌کنند مشکلات را حل می‌کنند. در وضعیّت فعلی، فشارهای اقتصادی سنگین است، بخش زیادی از مردم هم این را درک می‌کنند. آقای رئیس‌جمهور چقدر شرایط اقتصادی مردم را لمس می‌کنند و در جریانش هستند؟  ما مشکلات اقتصادی مردم را با تمام وجود درک می‌کنیم. ما نفت را حدود ۷۵ دلار می‌فروختیم، حالا می‌فروشیم ۵۰ دلار؛ یعنی ۲۵ دلار کمتر داریم می‌فروشیم. از یک طرف فشار آوردند و درآمد ما کمتر شده، از یک طرف جنگ بوده و یک مقدار خدمات و تولید ما کاهش پیدا کرده. علی‌رغم همه‌ی این‌ها، قرار شده که تا عید نزدیک به دوونیم میلیارد دلار پول را تبدیل کنند و کالابرگ‌های مورد نیاز را تا آنجایی که امکان دارد بتوانیم به جمعیّت هدف پرداخت بکنیم. همین پول بنزین،  حالا پنج هزار تومان عددی نمی‌شود، ولی قرار شده دولت هر‌چه از این پول به دست می‌آورد، همه را در کالابرگ و یا معیشت مردم هزینه کند. ما برای سال آینده با مجلس صحبت کردیم که به هر شکلی شده معیشت مردم را تأمین کنیم. باید با مجلس و با نماینده‌ها و حتّی با مجموعه‌ی حاکمیّت به یک زبان و نگاه مشترک برسیم؛ آنجاهایی که نباید پول بدهیم ندهیم، آنجاهایی که نباید یارانه بدهیم ندهیم، آنجایی را که باید بدهیم تفاهم کنیم که بدهیم. باور و اعتقاد ما این است که باید اختیارات در استان‌ها واگذار بشود که این‌ها بتوانند کارهایشان را انجام بدهند و نیازی به این نباشد که برای هر کاری استاندار یا فرماندار یا رئیس دانشگاه یا مدیرکل بیاید تهران و بخواهد اجازه بگیرد. در همین بحث بنزین، فکر می‌کنید به هر باک بنزین چقدر یارانه می‌دهیم؟ بر اساس همین سهمیّه‌ای که می‌دهیم، در ماه نزدیک به هشت میلیون تومان است، تازه اگر در سقف آن شصت لیتر و صد لیتر مصرف کند؛ اگر بیشتر مصرف کند، دیگر می‌رسد به حدود بیست میلیون تومان در هر باک؛ حالا اگر دو تا باک داشته باشیم، آن‌وقت ببینید چقدر می‌شود. چرا ما داریم این‌جوری پول خرج می‌کنیم؟ چرا این یارانه را به همه نمی‌دهیم؟ وقتی هم مداخله می‌کنیم، دادِ یک عدّه بالا می‌رود که چرا دارید گران می‌کنید. ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آنچه به دست می‌آوریم به همه بدهیم. اگر قرار است من به یک باک ماشین هفت میلیون، ده میلیون یا بیست میلیون یارانه بدهم، خب این را به همه‌ی مردم می‌دهم؛ به همه به اندازه‌ی سهمی که دارند پرداخت می‌کنم. رسانه‌ی ما باید دفاع کند و فرهنگش را ایجاد کند. ما هیچ پولی را برای چاله‌چوله‌های دولت خودمان برنخواهیم داشت، هیچ چیزی از یارانه کم نخواهیم کرد، ولی می‌خواهیم این یارانه را به همه بدهیم. من که چند تا ماشین در خانه دارم، بسته به میزان مصرفم، برای هر باک دارم هشت میلیون، نُه میلیون یا ده میلیون یارانه می‌گیرم؛ در همین حال، یک عدّه نان شب ندارند بخورند! چرا؟ بر اساس آمار هم گویا فقط پنجاه شصت درصد مردم خودروی شخصی دارند.  بله، این هم جای بحث است و کاملاً مشخّص است. چرا ما پول را به همه نمی‌دهیم و فقط به آن‌هایی می‌دهیم که ماشین دارند؟ این فرهنگ باید ایجاد بشود. ما تصمیم داریم برای سال آینده در این رابطه، هم با مردم صحبت کنیم، هم با نمایندگان و هم با دولت تا به یک زبان مشترک برسیم. ما هیچ پولی را برای دولت نمی‌خواهیم. این پول را باید به همه بدهیم، نه‌اینکه یکی که چند تا ماشین دارد همه‌ی یارانه‌ها را بگیرد. ما امسال نزدیک به پنج میلیارد دلار بنزین وارد کردیم؛ خریدیم شصت هزار تومان، می‌فروشیم ۱۵۰۰ یا ۳۰۰۰ تومان!‌ چرا؟ آن‌وقت به معیشت مردم نمی‌رسیم. نیاز به تعامل با مردم دارد، نیاز به اعتماد مردم دارد. ما امسال کلّ بودجه‌ای که دادیم به مجلس، دو درصد رشد دارد؛ در‌صورتی‌که سال‌های قبل مثلاً چهل درصد یا پنجاه درصد رشد و هزینه درست می‌کردیم. ما سعی کردیم هزینه‌ی خودمان را کم بکنیم؛ به مجلس هم گفتیم هر چقدر می‌توانند هزینه‌ی ما را کم کنند، نمی‌خواهد هزینه اضافه کنند. گفتند بودجه‌ی سال آینده را بسیار انقباضی بسته‌اید.  هنوز خیلی جا دارد؛ هنوز خیلی جا دارد که ما بتوانیم خیلی از این هزینه‌هایمان را کم بکنیم. چرا ما داریم اضافه هزینه می‌کنیم؟ بهر‌ه‌وری نیروی انسانی و نوع خدمات ما می‌تواند خیلی بهتر از این بشود و این کاری است که نیاز به همکاری و همدلی و هم‌زبانی دارد. ما خیلی کارها را می‌توانیم انجام ندهیم. معیشت مردم برای ما اولویّت است. من می‌توانم به موبایل پول ندهم، ولی به معیشت مردم باید بدهم. ما تا حالا یک‌ونیم میلیارد داده‌ایم موبایل وارد کرده‌اند، ولی الان در معیشت مردم و نهاده‌ها و کالاهای اساسی گرفتاریم. البتّه ارز ترجیحی به آن ندادیم، ولی بالاخره ارز دادیم. خب من ارز را اوّل باید به معیشت مردم بدهم و بعد اگر اضافه آوردم، به بقیّه‌ی مسائل می‌دهم؛ اگر اضافه نیاوردم، خب حالا صادرات کند و بر اساس صادرات خودش، خدمات خودش را هم از آن صادرات بگیرد. این نیاز به یک تغییر فکر دارد، نیاز به فرهنگ‌سازی دارد. برق هم این‌جوری است، گاز هم این‌جوری است. من مثلاً چهار تا خانه دارم، چهار تا ساختمان دارم، در همه‌ی آن‌ها یارانه‌ی گاز می‌گیرم، یارانه‌ی برق می‌گیرم؛ آن یکی خانه ندارد، مجبور است کلّی پول بدهد تا فقط بتواند خانه‌اش را کرایه کند. خب وقتی در این مسئله مداخله می‌کنید، دادِ همه درمی‌آید که گران کردند! ما گران نمی‌کنیم؛ ما می‌خواهیم آن چیزی که وجود دارد به همه برسد. اگر این تفکّر پذیرفته بشود و مردم با ما همکاری بکنند، فوقش به یک خانه‌ی من گاز یارانه‌ای بدهند و یک سهمی بدهند بگویند اصلاً این‌قدر گاز را به تو رایگان می‌دهیم؛ ولی برای بقیّه‌ی خانه‌هایی که من دارم چرا باید گازی به قیمت مثلاً فرض کنید سیصد تومان بدهند؟ و این چیزی است که باید صداوسیمای ما، نمایندگان عزیز ما، روحانیّت عزیز ما و احزاب سیاسی ما کمک کنند که عدالت را و انصاف را در این مملکت پیاده کنیم. آن‌وقت، هیچ کس مشکل گرسنگی و معیشت پیدا نمی‌کند. ما پول داریم، منتها بد مصرف می‌کنیم؛ این را باید درست مدیریّت کنیم. آقای دکتر! آیا این هفته یا هفته‌ی پیش با رهبر انقلاب درباره‌ی مسائل اقتصادی و معیشتی جلسه‌ای داشتید؟ در آخرین جلساتی که با ایشان داشتید، چه تذکّرات و نکات مشخّصی را در زمینه‌ی معیشت مردم و مسائل اقتصادی بیان کردند؟  ما هر هفته بالاخره فرصتی پیدا می‌کنیم خدمت مقام معظّم رهبری می‌رسیم و درباره‌ی گزارشات و جهت‌گیری‌هایی که وجود دارد با ایشان مشورت می‌کنیم. ایشان به ما و به سایر قوا و به بقیّه‌ی جاهایی که لازم است، توصیه‌هایی می‌کنند و مسائل یک مقدار کنترل می‌شود. ببینید! دغدغه‌ی مقام معظّم رهبری، در اولویّت اوّل، معیشت مردم است؛ یعنی مهم‌ترین دغدغه‌ی ایشان هم معیشت مردم است. کارهایی که ما داریم می‌کنیم و برنامه‌هایی که می‌ریزیم، نیاز به این دارد که همه مشترک بشویم و با هم جلو برویم؛ این اگر اتّفاق بیفتد و رسانه‌ی ما، مجلس ما و بقیّه‌ی ارگان‌ها هماهنگ بشوند، حدّاقل برای سال آینده ما می‌توانیم کاری بکنیم که مردم از نظر معیشت دچار مشکل نشوند و قیمت‌ها برای نیازهای غذایی‌شان دیگر افزایش پیدا نکند؛ ما می‌توانیم این کار را بکنیم. ما این مسئله را خدمت ایشان ارائه دادیم، نظرشان مثبت بود. ما یک برنامه‌ای شامل حدود بیست بند ارائه دادیم و گروه‌های مختلف اقتصادی در دولت و مجلس و بعضی نهادها با هم هماهنگ شده‌اند که این بیست بند را عملیّاتی کنند. چون ایشان نگران بودند از وضعیّت ارزی و کالاهای اساسی و نهاده‌ها و تورّم و مانند این‌ها، هفده هجده بند بود که ما باید بتوانیم درباره‌ی این‌ها گزارش بدهیم. ما در این زمینه مشکل داریم و این نیاز به مداخله دارد، این مداخله هم دردآور است. مردم باید بدانند نیّت ما این است که بتوانیم آن زخم‌ها را درست کنیم و بخیه زدن این زخم‌ها هزینه‌بر است. اینکه بگویی من این را می‌دهم، این را می‌دهم، این را می‌دهم، خب همه خوششان می‌آید؛ وقتی که می‌گویی این را نمی‌دهم، این را نمی‌دهم، خب همه ناراحت می‌شوند که چرا نمی‌دهی. ما باید مصرفمان را کنترل کنیم. نمی‌گویم مصرف نکنیم؛ می‌گویم مصرفمان را باید کنترل کنیم. ده درصد کاهش مصرف اصلاً کار سختی نیست. همه می‌توانند یک قدم بیایند کمک کنند به ما، کمک کنند به مملکت ما، به ایران ما و به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. در این صورت، ما از همه‌ی این مشکلات راحت بیرون می‌آییم. من که می‌گویم بیایید کمک کنید، معنی‌اش این نیست که ما کار خودمان را نمی‌کنیم؛ ما با قدرت داریم کارهایمان را انجام می‌دهیم، یک سری کارها هم انجام می‌دهیم که الان نمی‌گویم، برای اینکه شیطنت می‌کنند می‌روند جلویش را می‌گیرند؛ ولی کارهایمان را داریم با قدرت انجام می‌دهیم. امّا اگر در این رابطه هر کس هر جا می‌تواند یک کمکی بکند، اوضاع اصلاً از این رو به آن رو می‌شود. ما نمی‌خواهیم خودمان را از کمک هیچ کس محروم بکنیم؛ هر کس می‌تواند، بیاید کمک کند. خب مملکت وسیع‌ است و ما همه جا مشکل داریم؛ یک قسمت را بیا درست کن ببینم چه‌جوری می‌خواهی درست کنی. نمی‌شود کنار گود بِایستی و مدام بگویی لنگش کن؛ خب شما بیا لنگش کن ببینم چه‌جوری لنگش می‌کنی. این مشکلاتی هم که ما پیدا کرده‌ایم، الان پیدا نشده، زمان شهید رئیسی هم پیدا نشده؛ یک روندی بوده، مشکلات دائماً داشته روی هم اضافه می‌شده، حالا ما باید جلویش بِایستیم؛ اگر هم جلویش بِایستی، بخیه می‌خواهد، بعضی وقت‌ها هم جرّاحی وسیع‌تر می‌خواهد. خب باید کارشناسان ما، دانشمندان ما، نخبه‌های ما، سرمایه‌گذاران و تولیدکنندگان ما همه با هم به یک تفاهمی برسند که اگر این مداخله را می‌کنیم، به نفع جامعه‌ی ما است، نه‌اینکه ما می‌خواهیم برای مردممان مشکل درست کنیم. ما اینجا هستیم که خدمتگزار مردم باشیم؛ حدّاقل خود من هیچ نیّت دیگری در دلم نیست، مگر اینکه بتوانیم مشکلات مردممان را حل کنیم. آقای دکتر! بر اثر تبلیغات دشمن، بخش‌هایی از مردم ما نگرانند که شاید دشمن آمریکایی و اسرائیلی دوباره بخواهد شیطنت کند. پاسخ آقای رئیس‌جمهور به این نگرانی‌ها چیست؟ البتّه ما در طول جنگ دوازده‌روزه دیدیم که حتّی خدمات عادی دولتی هم مختل نشد و با یک هماهنگی و همکاری و برنامه‌ریزی از‌پیش‌تعیین‌شده، جامعه به صورت روال عادی خودش اداره شد.  ببینید! نیروهای نظامی عزیز ما با قدرت دارند کارهایشان را می‌کنند و الان از نظر تجهیزات و از نظر نیرو، علی‌رغم همه‌ی مشکلاتی که داریم، قوی‌تر از آن زمانی هستند که این‌ها حمله کردند. لذا آن‌ها اگر بخواهند برخورد کنند، طبیعتاً با پاسخ قاطع‌تری روبه‌رو خواهند شد. امّا من باز برمی‌گردم به اینکه اگر ما مردم با هم باشیم و وحدت داشته باشیم، آن‌ها اصلاً مأیوس می‌شوند از اینکه بخواهند بیایند به کشور ما حمله کنند. امید این‌ها این است ــ در گفتارشان هم گفتند دیگر ــ که باید از داخل یک اتّفاقی بیفتد تا این‌ها بتوانند بیایند مداخله را شروع کنند. علّت اینکه من مدام دارم می‌گویم که اگر هم بحثی هست، بهتر است در اتاق‌ها با هم بنشینیم دعوا کنیم ولی در بیرون یک‌صدا بشویم، این است که اگر وحدت و انسجام داشته باشیم، مردم می‌فهمند که ما واقعاً‌ دلمان می‌خواهد خدمت کنیم و هیچ فرقی بین هیچ جنسیّتی، هیچ قومیّتی، هیچ عقیده و باوری نمی‌گذاریم. بنده به عنوان مسئول مملکت موظّفم به همه بر اساس عدالت خدمت بدهم. اگر ما شیعه‌ایم، اگر می‌گوییم ما پیرو حضرت علی هستیم، حضرت علی به برادرش عقیل که از بیت‌المال اضافه می‌خواست چیزی نداد. خداوکیلی اگر ما این کار را می‌کردیم، مردم از ما ناراضی می‌شدند؟ بعضی جاها هم نکردیم، مردم از ما ناراضی‌اند. ما کریدور آستارا ـ رشت را، شلمچه ـ بصره را و به احتمال قوی زاهدان ـ چابهار را امسال تمام می‌کنیم. خب باید الان ثابت بشود. با تئوری و با گفتن هم نمی‌شود. به من می‌گویند بیا حرف بزن؛ خب ما یک عمر است داریم حرف می‌زنیم. بنده باید ثابت بکنم که فرقی قائل نخواهم شد بین جنسیّتی، قومیّتی، نژادی و زبانی. همه‌ی این‌ها دستورات خدا و پیغمبر و امام است؛ خب ما باید عمل کنیم. ما اگر به اسلام و به دستور رسول خدا و به دستور امام عمل کنیم، وحدت و انسجام و وفاقی در جامعه‌ی ما ایجاد می‌شود که دیگران حسرت خواهند خورد که کاش ما هم این‌جوری بودیم. نباید به همدیگر حرف‌هایی بزنیم که شایسته نیست. شیطان دشمن انسان است و می‌خواهد ما با هم خشن حرف بزنیم، ناجور حرف بزنیم تا با هم دعوا کنیم. متشکّریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید. برای شما و دولت محترم آرزوی موفّقیّت می‌کنیم.  ما همه یکی هستیم؛ در نتیجه، ما و دولت داریم تلاش می‌کنیم. می‌گوید: این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی (۴) همه او است. حالا خدا کند که ما بتوانیم مسیر خدایی را ادامه بدهیم و آن الگویی را که مقام معظّم رهبری از مسلمانی و از زندگی اسلامی می‌خواهد نشان بدهد، ما در رفتار باید نشان بدهیم نه در گفتار؛ به اندازه‌ی کافی حرف زده‌ایم. موفّق باشید. خداقوّت.     (۱ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶) (۲ بیانات در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا (۱۴۰۴/۹/۲۰) (۳ سخنرانی تلویزیونی خطاب به ملّت ایران (۱۴۰۴/۹/۶) ۴) از اشعار حضرت امام خمینی رحمه‌الله   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62191 #ديگران__گفتگو
    0 Kommentare 0 Geteilt 1KB Ansichten 0 Bewertungen
  • مقاله 2861

    گعده علمی ـ ۱۴۰۴/۰۹/۲۰

    در مباحث پیشین، سیر نزول وجود نورانی حضرت زهر از آسمان ششم تا منزل حضرت فاطمه بنت اسد مورد بررسی قرار گرفت. بر اساس مستندات تاریخی، این رویداد دو سال و سه ماه پس از واقعه معراج رسول اکرم و چهل روز پس از اعتکاف و چله‌نشینی ایشان در منزل فاطمه بنت اسد به وقوع پیوست. پایان این دوره چهل‌ روزه مصادف با شامگاه بیست و سوم ماه مبارک رمضان، یعنی شب قدر بود. اگر مبدأ این اعتکاف را محاسبه نماییم، رسول خدا تقریباً از نیمه شعبان (سیزدهم یا چهاردهم) تا بیست و سوم ماه رمضان به عبادت و خلوت‌گزینی پرداختند.

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/8390

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 2861 🔆 گعده علمی ـ ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ 🔷 در مباحث پیشین، سیر نزول وجود نورانی حضرت زهر از آسمان ششم تا منزل حضرت فاطمه بنت اسد مورد بررسی قرار گرفت. بر اساس مستندات تاریخی، این رویداد دو سال و سه ماه پس از واقعه معراج رسول اکرم و چهل روز پس از اعتکاف و چله‌نشینی ایشان در منزل فاطمه بنت اسد به وقوع پیوست. پایان این دوره چهل‌ روزه مصادف با شامگاه بیست و سوم ماه مبارک رمضان، یعنی شب قدر بود. اگر مبدأ این اعتکاف را محاسبه نماییم، رسول خدا تقریباً از نیمه شعبان (سیزدهم یا چهاردهم) تا بیست و سوم ماه رمضان به عبادت و خلوت‌گزینی پرداختند. 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/8390 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Kommentare 0 Geteilt 133 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    کاری که باعث شنیدن صدای تسبیح موجودات شد.

    از بچه گی با احمد بودم. یک روز بهش گفتم: دلیل اینکه در سالهای اخیر شما در معنویات خیلی رشد کردی؛ اما من نتوانسته ام به گردپای شما برسم.

    نمی خواست جوابم دهد. اصراش که کردم، حاضر شد بگوید: یک روز با بچه های مسجد رفته بودیم اردوی دماوند. بچه ها که مشغول بازی بودند، یکی از بزرگ ترها کتری را بهم داد و جایی را با انگشت نشانم داد و گفت:

    آنجا رودخانه است. برو از آنجا آب بیاور تا چایی درست کنیم. راه زیاد بود. نزدیکی های رودخانه صدای آب و نسیم خنکش را احساس می کردم. از لای بوته ها تا چشمم به رودخانه افتاد، سرم را پایین انداختم. همانجا نشستم. بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی دانستم چه کار کنم.

    ⚡️ عده ای از دختران مشغول شنا بودند. در آن خلوت که جز خدا هیچ کس نبود زمینه گناه برایم فراهم بود. همانجا خدا را صدا زدم و گفتم: خدایا کمکم کن. الان شیطان به شدت وسوسه ام می کند که نگاه کنم؛ اما من به خاطر تو از این گناه می گذرم.

    برگشتم و رفتم از یک جای دیگر کتری را پر کردم. آمدم پیش بچه ها و شروع کردم به آماده کردن چایی. چشم هام پر از اشک شده بود. ظاهرش از دود چوب ها بود و باطنش حالم از این داستان منقلب بود. در همان حال خیلی با خدا مناجات کردم. خیلی با توجه گفتم: یاالله یالله

    به محض تکرار نام خدا همه اشیای پیرامونم از سنگریزه ها و کوه و درختان یک صدا می گفتند: سبوح قدوس رب الملائکة و الروح؛ پاک و مقدس است خداوندی که پروردگار روح و فرشتگان است. با شنیدن این صدا تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. در آن غروب با بدنی لرزان به هر طرف که م یرفتم از همه ذرات این عالم آن صدا را می شنیدم. از آن موقع به بعد کم کم درهایی از عالم بالا به رویم باز شد. در آخر هم بعد از تأکید بر رازداری، گفت: این ها را گفتم تا بدانی انسانی که ترک گناه می کند چه مقامی پیش خدا دارد.

    راوی: دکتر محسن نوری

    کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ ص ۲۷ - ۲۹.

    #سیره_شهید ✨ کاری که باعث شنیدن صدای تسبیح موجودات شد. 🔹 از بچه گی با احمد بودم. یک روز بهش گفتم: دلیل اینکه در سالهای اخیر شما در معنویات خیلی رشد کردی؛ اما من نتوانسته ام به گردپای شما برسم. 💠 نمی خواست جوابم دهد. اصراش که کردم، حاضر شد بگوید: یک روز با بچه های مسجد رفته بودیم اردوی دماوند. بچه ها که مشغول بازی بودند، یکی از بزرگ ترها کتری را بهم داد و جایی را با انگشت نشانم داد و گفت: 🛑 آنجا رودخانه است. برو از آنجا آب بیاور تا چایی درست کنیم. راه زیاد بود. نزدیکی های رودخانه صدای آب و نسیم خنکش را احساس می کردم. از لای بوته ها تا چشمم به رودخانه افتاد، سرم را پایین انداختم. همانجا نشستم. بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی دانستم چه کار کنم. ⚡️ عده ای از دختران مشغول شنا بودند. در آن خلوت که جز خدا هیچ کس نبود زمینه گناه برایم فراهم بود. همانجا خدا را صدا زدم و گفتم: خدایا کمکم کن. الان شیطان به شدت وسوسه ام می کند که نگاه کنم؛ اما من به خاطر تو از این گناه می گذرم. 💥 برگشتم و رفتم از یک جای دیگر کتری را پر کردم. آمدم پیش بچه ها و شروع کردم به آماده کردن چایی. چشم هام پر از اشک شده بود. ظاهرش از دود چوب ها بود و باطنش حالم از این داستان منقلب بود. در همان حال خیلی با خدا مناجات کردم. خیلی با توجه گفتم: یاالله یالله 〽️ به محض تکرار نام خدا همه اشیای پیرامونم از سنگریزه ها و کوه و درختان یک صدا می گفتند: سبوح قدوس رب الملائکة و الروح؛ پاک و مقدس است خداوندی که پروردگار روح و فرشتگان است. با شنیدن این صدا تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. در آن غروب با بدنی لرزان به هر طرف که م یرفتم از همه ذرات این عالم آن صدا را می شنیدم. از آن موقع به بعد کم کم درهایی از عالم بالا به رویم باز شد. در آخر هم بعد از تأکید بر رازداری، گفت: این ها را گفتم تا بدانی انسانی که ترک گناه می کند چه مقامی پیش خدا دارد. 📣 راوی: دکتر محسن نوری 📘 کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ ص ۲۷ - ۲۹.
    0 Kommentare 0 Geteilt 352 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    کاری که باعث شنیدن صدای تسبیح موجودات شد.

    از بچه گی با احمد بودم. یک روز بهش گفتم: دلیل اینکه در سالهای اخیر شما در معنویات خیلی رشد کردی؛ اما من نتوانسته ام به گردپای شما برسم.

    نمی خواست جوابم دهد. اصراش که کردم، حاضر شد بگوید: یک روز با بچه های مسجد رفته بودیم اردوی دماوند. بچه ها که مشغول بازی بودند، یکی از بزرگ ترها کتری را بهم داد و جایی را با انگشت نشانم داد و گفت:

    آنجا رودخانه است. برو از آنجا آب بیاور تا چایی درست کنیم. راه زیاد بود. نزدیکی های رودخانه صدای آب و نسیم خنکش را احساس می کردم. از لای بوته ها تا چشمم به رودخانه افتاد، سرم را پایین انداختم. همانجا نشستم. بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی دانستم چه کار کنم.

    ⚡️ عده ای از دختران مشغول شنا بودند. در آن خلوت که جز خدا هیچ کس نبود زمینه گناه برایم فراهم بود. همانجا خدا را صدا زدم و گفتم: خدایا کمکم کن. الان شیطان به شدت وسوسه ام می کند که نگاه کنم؛ اما من به خاطر تو از این گناه می گذرم.

    برگشتم و رفتم از یک جای دیگر کتری را پر کردم. آمدم پیش بچه ها و شروع کردم به آماده کردن چایی. چشم هام پر از اشک شده بود. ظاهرش از دود چوب ها بود و باطنش حالم از این داستان منقلب بود. در همان حال خیلی با خدا مناجات کردم. خیلی با توجه گفتم: یاالله یالله

    به محض تکرار نام خدا همه اشیای پیرامونم از سنگریزه ها و کوه و درختان یک صدا می گفتند: سبوح قدوس رب الملائکة و الروح؛ پاک و مقدس است خداوندی که پروردگار روح و فرشتگان است. با شنیدن این صدا تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. در آن غروب با بدنی لرزان به هر طرف که م یرفتم از همه ذرات این عالم آن صدا را می شنیدم. از آن موقع به بعد کم کم درهایی از عالم بالا به رویم باز شد. در آخر هم بعد از تأکید بر رازداری، گفت: این ها را گفتم تا بدانی انسانی که ترک گناه می کند چه مقامی پیش خدا دارد.

    راوی: دکتر محسن نوری

    کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ ص ۲۷ - ۲۹.
    #سیره_شهید ✨ کاری که باعث شنیدن صدای تسبیح موجودات شد. 🔹 از بچه گی با احمد بودم. یک روز بهش گفتم: دلیل اینکه در سالهای اخیر شما در معنویات خیلی رشد کردی؛ اما من نتوانسته ام به گردپای شما برسم. 💠 نمی خواست جوابم دهد. اصراش که کردم، حاضر شد بگوید: یک روز با بچه های مسجد رفته بودیم اردوی دماوند. بچه ها که مشغول بازی بودند، یکی از بزرگ ترها کتری را بهم داد و جایی را با انگشت نشانم داد و گفت: 🛑 آنجا رودخانه است. برو از آنجا آب بیاور تا چایی درست کنیم. راه زیاد بود. نزدیکی های رودخانه صدای آب و نسیم خنکش را احساس می کردم. از لای بوته ها تا چشمم به رودخانه افتاد، سرم را پایین انداختم. همانجا نشستم. بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی دانستم چه کار کنم. ⚡️ عده ای از دختران مشغول شنا بودند. در آن خلوت که جز خدا هیچ کس نبود زمینه گناه برایم فراهم بود. همانجا خدا را صدا زدم و گفتم: خدایا کمکم کن. الان شیطان به شدت وسوسه ام می کند که نگاه کنم؛ اما من به خاطر تو از این گناه می گذرم. 💥 برگشتم و رفتم از یک جای دیگر کتری را پر کردم. آمدم پیش بچه ها و شروع کردم به آماده کردن چایی. چشم هام پر از اشک شده بود. ظاهرش از دود چوب ها بود و باطنش حالم از این داستان منقلب بود. در همان حال خیلی با خدا مناجات کردم. خیلی با توجه گفتم: یاالله یالله 〽️ به محض تکرار نام خدا همه اشیای پیرامونم از سنگریزه ها و کوه و درختان یک صدا می گفتند: سبوح قدوس رب الملائکة و الروح؛ پاک و مقدس است خداوندی که پروردگار روح و فرشتگان است. با شنیدن این صدا تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. در آن غروب با بدنی لرزان به هر طرف که م یرفتم از همه ذرات این عالم آن صدا را می شنیدم. از آن موقع به بعد کم کم درهایی از عالم بالا به رویم باز شد. در آخر هم بعد از تأکید بر رازداری، گفت: این ها را گفتم تا بدانی انسانی که ترک گناه می کند چه مقامی پیش خدا دارد. 📣 راوی: دکتر محسن نوری 📘 کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ ص ۲۷ - ۲۹.
    0 Kommentare 0 Geteilt 349 Ansichten 0 Bewertungen
  • مقاله 2605

    اصالت تحلیل راهبردی نفوذ نرم دشمن در تغییرات فکری و اعتقادی جامعه با تمرکز بر ابزارهای رسانه‌ای

    اصول
    • اصل ابتناء نفوذ رسانه‌ای بر تدریج در تغییر فکر و باورهای اعتقادی[1]
    • اصل تقدم خلوت دل بر مقاومت در برابر نفوذ نرم رسانه‌های اعتقادی‌ستیز[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-تبلیغ-و-رسانه-ولایی/اتاق-رسانه/میز-شبکههای-نفوذ/اصالت-تحلیل-راهبردی-نفوذ-نرم-دشمن-در-تغ/

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 2605 🔆 اصالت تحلیل راهبردی نفوذ نرم دشمن در تغییرات فکری و اعتقادی جامعه با تمرکز بر ابزارهای رسانه‌ای 🔷 اصول • اصل ابتناء نفوذ رسانه‌ای بر تدریج در تغییر فکر و باورهای اعتقادی[1] • اصل تقدم خلوت دل بر مقاومت در برابر نفوذ نرم رسانه‌های اعتقادی‌ستیز[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-تبلیغ-و-رسانه-ولایی/اتاق-رسانه/میز-شبکههای-نفوذ/اصالت-تحلیل-راهبردی-نفوذ-نرم-دشمن-در-تغ/ 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Kommentare 0 Geteilt 261 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    شهید عبدالله میثمی و التماس برای سفر حج

    آیت الله محلاتی، نماینده امام خمینی (ره) در سپاه، به دیدن عبدالله آمده بود. بعد از اینکه برای فرماندهان سخنرانی کرد و محیط کمی خلوت تر شد، گفت: شیخ! کارهایت را جمع و جور کن. باید بروی سفر حج تمتع.

    ⚡️ شیخ سرش را پائی انداخته بود. با جدیت گفت: حاج آقا نمی توانم. بماند برای سال بعد. آیت الله محلاتی گفت: پارسال هم همین را گفتی. گفت: من احساس می کنم تکلیفم اینجاست اگر اینجا باشم، ثواب حج را می برم.

    مدتی بعد آیت الله در همایش مسئولان دفاتر نمایندگی امام گفته بود: ای مسئولان دفاتر! آخر چگونه می شود انسانی که التماسش می کنیم که وسیله جور می کنیم پانزده روزه بروی کنار خانه خدا، قبول نمی کند. می گوید حاضر نیست جبهه و جنگ را حتی برای مدت کوتاهی ترک کند.

    شیخ عبدالله در جای دیگر گفته بود: من اگر چند روز فرصت داشته باشم، به حوزه می روم و درس می خوانم.

    کتاب تنها سی ماه دیگر؛ زندگی نامه داستانی شهید عبدالله میثمی، ص ۱۱۲.

    #سیره_شهید ✨ شهید عبدالله میثمی و التماس برای سفر حج 💠 آیت الله محلاتی، نماینده امام خمینی (ره) در سپاه، به دیدن عبدالله آمده بود. بعد از اینکه برای فرماندهان سخنرانی کرد و محیط کمی خلوت تر شد، گفت: شیخ! کارهایت را جمع و جور کن. باید بروی سفر حج تمتع. ⚡️ شیخ سرش را پائی انداخته بود. با جدیت گفت: حاج آقا نمی توانم. بماند برای سال بعد. آیت الله محلاتی گفت: پارسال هم همین را گفتی. گفت: من احساس می کنم تکلیفم اینجاست اگر اینجا باشم، ثواب حج را می برم. 🛑 مدتی بعد آیت الله در همایش مسئولان دفاتر نمایندگی امام گفته بود: ای مسئولان دفاتر! آخر چگونه می شود انسانی که التماسش می کنیم که وسیله جور می کنیم پانزده روزه بروی کنار خانه خدا، قبول نمی کند. می گوید حاضر نیست جبهه و جنگ را حتی برای مدت کوتاهی ترک کند. 💥 شیخ عبدالله در جای دیگر گفته بود: من اگر چند روز فرصت داشته باشم، به حوزه می روم و درس می خوانم. 📘 کتاب تنها سی ماه دیگر؛ زندگی نامه داستانی شهید عبدالله میثمی، ص ۱۱۲.
    0 Kommentare 0 Geteilt 368 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    شهید عبدالله میثمی و التماس برای سفر حج

    آیت الله محلاتی، نماینده امام خمینی (ره) در سپاه، به دیدن عبدالله آمده بود. بعد از اینکه برای فرماندهان سخنرانی کرد و محیط کمی خلوت تر شد، گفت: شیخ! کارهایت را جمع و جور کن. باید بروی سفر حج تمتع.

    ⚡️ شیخ سرش را پائی انداخته بود. با جدیت گفت: حاج آقا نمی توانم. بماند برای سال بعد. آیت الله محلاتی گفت: پارسال هم همین را گفتی. گفت: من احساس می کنم تکلیفم اینجاست اگر اینجا باشم، ثواب حج را می برم.

    مدتی بعد آیت الله در همایش مسئولان دفاتر نمایندگی امام گفته بود: ای مسئولان دفاتر! آخر چگونه می شود انسانی که التماسش می کنیم که وسیله جور می کنیم پانزده روزه بروی کنار خانه خدا، قبول نمی کند. می گوید حاضر نیست جبهه و جنگ را حتی برای مدت کوتاهی ترک کند.

    شیخ عبدالله در جای دیگر گفته بود: من اگر چند روز فرصت داشته باشم، به حوزه می روم و درس می خوانم.

    کتاب تنها سی ماه دیگر؛ زندگی نامه داستانی شهید عبدالله میثمی، ص ۱۱۲.

    #سیره_شهید ✨ شهید عبدالله میثمی و التماس برای سفر حج 💠 آیت الله محلاتی، نماینده امام خمینی (ره) در سپاه، به دیدن عبدالله آمده بود. بعد از اینکه برای فرماندهان سخنرانی کرد و محیط کمی خلوت تر شد، گفت: شیخ! کارهایت را جمع و جور کن. باید بروی سفر حج تمتع. ⚡️ شیخ سرش را پائی انداخته بود. با جدیت گفت: حاج آقا نمی توانم. بماند برای سال بعد. آیت الله محلاتی گفت: پارسال هم همین را گفتی. گفت: من احساس می کنم تکلیفم اینجاست اگر اینجا باشم، ثواب حج را می برم. 🛑 مدتی بعد آیت الله در همایش مسئولان دفاتر نمایندگی امام گفته بود: ای مسئولان دفاتر! آخر چگونه می شود انسانی که التماسش می کنیم که وسیله جور می کنیم پانزده روزه بروی کنار خانه خدا، قبول نمی کند. می گوید حاضر نیست جبهه و جنگ را حتی برای مدت کوتاهی ترک کند. 💥 شیخ عبدالله در جای دیگر گفته بود: من اگر چند روز فرصت داشته باشم، به حوزه می روم و درس می خوانم. 📘 کتاب تنها سی ماه دیگر؛ زندگی نامه داستانی شهید عبدالله میثمی، ص ۱۱۲.
    0 Kommentare 0 Geteilt 366 Ansichten 0 Bewertungen
  • حالا وقت تهاجم است


     در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند.
    «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آنها.
    صد و هفتاد و سومین شماره «صدای ایران» به روح مطهر شهید فاطمه قنبری تقدیم شده است.
    این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد.

    دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره صد و هفتاد و سه



    سرمقاله 



     حالا وقت تهاجم است

     ۱۲ روز طوفانی جنگ ۱۲روزه، فراتر از بحث نظامی، یک «شوک محاسباتی» به اتاق‌فرمان استکبار بود. شاید برای نخستین‌بار پس از دهه‌ها یکه‌تازی، آمریکا با واقعیتی روبرو شد که دیگر نمی‌توانستند انکارش کنند: ماشین جنگی غرب، توان تغییر رفتار ایران را ندارد.

    این بن‌بست راهبردی، خیلی زودتر از آنچه تصور می‌شد، در اسناد بالادستی واشنگتن نمود پیدا کرد. سند امنیت ملی آمریکا که چندی پیش ابلاغ شد، در واقع به نوعی سندِ پایانِ دوران تک‌قطبی است. وقتی در این متن راهبردی صراحتاً قید می‌شود که دوران تسلط آمریکا بر خاورمیانه از طریق لشکرکشی به پایان رسیده و واشنگتن باید از باتلاق «جنگ‌های بی‌پایان» دوری کند، یعنی کاخ سفید پیام نبرد ۱۲روزه را دریافت کرده است.

    اما شکست در میدان نظامی، به معنای پایان دشمنی نیست. این تغییر ریل را اندیشکده‌ها دقیق‌تر توضیح داده‌اند. در گزارش منتشرشده توسط اندیشکده رند در ۲۰۲۵ درباره منطق «جنگ‌های محدود»، تصریح شده که «افزایش تنش نظامی با ایران نه ساختار قدرت ایران را تغییر داد و نه اراده‌اش را.»

    اندیشکده INSS در تحلیل تابستان ۲۰۲۵ درباره پیامدهای درگیری، نتیجه گرفته بود که «گزینه نظامی نتوانست مسیر برنامه‌های ایران را کُند بکند؛ محور فشار باید غیرنظامی شود.» و موسسه WINEP در گزارش خود مسئله پس از جنگ ۱۲روزه را رقابت بر سر روایت‌ها و ذهن جوانان ایرانی عنوان کرده است.

    همین همگرایی، ماهیت تغییر آرایش دشمن را آشکار می‌کند: تغییر آرایش جنگی از میدان سخت به میدان ذهن. این پروژه البته ریشه تاریخی دارد. غرب آن‌روز که چماق رضاخانی را در اختیار داشت، مأموریت تغییر هویت ایرانی را از طریق پروژه‌هایی مانند کشف حجاب و گسترش مدارس میسیونری و سپس در دوران پهلوی دوم با اقداماتی مثل پروژه انتشارات فرانکلین دنبال کرد. امروز هم همان هدف را با ابزارهای دیجیتال و تبلیغاتی و رسانه‌ای پی می‌گیرد.

    اما اگر امروز دشمن آرایش جنگی ارتشش را عوض کرده، چرا ما همچنان در سنگر دفاع بمانیم؟ رهبر انقلاب در سخنرانی‌ روز ولادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها مسیر را شفاف کردند که در این جنگ تبلیغاتی دفاع کافی نیست؛ باید نقاط ضعف دشمن را هدف گرفت.

    امروز غرب در همین قضیه اخیر پس از طوفان‌الأقصی چندین نقطه ضعف دارد که همه ابزار تهاجم رسانه‌ای ماست:
     اول، رسوایی اخلاقی حقوق بشر آمریکایی: اسناد و آمار نسل‌کشی و کودک‌کشی غزه آخرین بقایای ادعای «اخلاقی بودن» و صدور دموکراسی و دغدغه حقوق بشر غرب را سوزاند.

     دوم، بیداری نسل جوان در غرب: چفیه‌ای که روزی نماد مقاومت در جنوب لبنان بود، امروز در دانشگاه‌های آمریکا و اروپا به نشانه آزادی‌خواهی نسل جوان تبدیل شده است. این چیز کوچکی نیست؛ راهپیمایی‌های خیابانی و دانشگاهی در حیاط خلوت و جایی که غرب آن را سرمایه خود می‌دانست.

     سوم، فروپاشی افسانه شکست‌ناپذیری رژیم صهیونی: رژیمی که قرار بود «پناهگاه امن صهیونیست‌ها» باشد، امروز ناتوان از تأمین امنیت درون مرزهای خود است و در گزارش‌های غربی صراحتاً از «بحران اعتماد عمومی» در اسرائیل سخن گفته می‌شود.

    از این نقاط ضعف بی‌شک در دشمن کم نیست؛ این‌ها حفره‌هایی است که دشمن نمی‌خواهد دیده شود اما همان‌جاست که باید ضربه زد. مأموریت رسانه‌ای جبهه مقاومت، فقط پاسخ‌گویی به شبهه‌ها نیست؛ حمله به این نقاط ضعف است که اگر ما روایت خود را نسازیم، دشمن روایت خودش را بر افکار عمومی تحمیل می‌کند.

    جنگ ۱۲روزه یک پیام مهم برای آمریکا و غرب داشت و آنها مجبور شدند تاکتیک را عوض کنند، چون در میدان شکست خوردند. اکنون وظیفه ماست که اجازه ندهیم این شکست در عرصه رسانه جبران شود و دشمن خودش را در ذهن‌ها بازسازی کند و جای شهید و جلاد را عوض کند.






    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62068

    #ديگران__گزارش
    📰 حالا وقت تهاجم است  در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند. «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آنها. صد و هفتاد و سومین شماره «صدای ایران» به روح مطهر شهید فاطمه قنبری تقدیم شده است. این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد. دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره صد و هفتاد و سه سرمقاله   حالا وقت تهاجم است  ۱۲ روز طوفانی جنگ ۱۲روزه، فراتر از بحث نظامی، یک «شوک محاسباتی» به اتاق‌فرمان استکبار بود. شاید برای نخستین‌بار پس از دهه‌ها یکه‌تازی، آمریکا با واقعیتی روبرو شد که دیگر نمی‌توانستند انکارش کنند: ماشین جنگی غرب، توان تغییر رفتار ایران را ندارد. این بن‌بست راهبردی، خیلی زودتر از آنچه تصور می‌شد، در اسناد بالادستی واشنگتن نمود پیدا کرد. سند امنیت ملی آمریکا که چندی پیش ابلاغ شد، در واقع به نوعی سندِ پایانِ دوران تک‌قطبی است. وقتی در این متن راهبردی صراحتاً قید می‌شود که دوران تسلط آمریکا بر خاورمیانه از طریق لشکرکشی به پایان رسیده و واشنگتن باید از باتلاق «جنگ‌های بی‌پایان» دوری کند، یعنی کاخ سفید پیام نبرد ۱۲روزه را دریافت کرده است. اما شکست در میدان نظامی، به معنای پایان دشمنی نیست. این تغییر ریل را اندیشکده‌ها دقیق‌تر توضیح داده‌اند. در گزارش منتشرشده توسط اندیشکده رند در ۲۰۲۵ درباره منطق «جنگ‌های محدود»، تصریح شده که «افزایش تنش نظامی با ایران نه ساختار قدرت ایران را تغییر داد و نه اراده‌اش را.» اندیشکده INSS در تحلیل تابستان ۲۰۲۵ درباره پیامدهای درگیری، نتیجه گرفته بود که «گزینه نظامی نتوانست مسیر برنامه‌های ایران را کُند بکند؛ محور فشار باید غیرنظامی شود.» و موسسه WINEP در گزارش خود مسئله پس از جنگ ۱۲روزه را رقابت بر سر روایت‌ها و ذهن جوانان ایرانی عنوان کرده است. همین همگرایی، ماهیت تغییر آرایش دشمن را آشکار می‌کند: تغییر آرایش جنگی از میدان سخت به میدان ذهن. این پروژه البته ریشه تاریخی دارد. غرب آن‌روز که چماق رضاخانی را در اختیار داشت، مأموریت تغییر هویت ایرانی را از طریق پروژه‌هایی مانند کشف حجاب و گسترش مدارس میسیونری و سپس در دوران پهلوی دوم با اقداماتی مثل پروژه انتشارات فرانکلین دنبال کرد. امروز هم همان هدف را با ابزارهای دیجیتال و تبلیغاتی و رسانه‌ای پی می‌گیرد. اما اگر امروز دشمن آرایش جنگی ارتشش را عوض کرده، چرا ما همچنان در سنگر دفاع بمانیم؟ رهبر انقلاب در سخنرانی‌ روز ولادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها مسیر را شفاف کردند که در این جنگ تبلیغاتی دفاع کافی نیست؛ باید نقاط ضعف دشمن را هدف گرفت. امروز غرب در همین قضیه اخیر پس از طوفان‌الأقصی چندین نقطه ضعف دارد که همه ابزار تهاجم رسانه‌ای ماست:  اول، رسوایی اخلاقی حقوق بشر آمریکایی: اسناد و آمار نسل‌کشی و کودک‌کشی غزه آخرین بقایای ادعای «اخلاقی بودن» و صدور دموکراسی و دغدغه حقوق بشر غرب را سوزاند.  دوم، بیداری نسل جوان در غرب: چفیه‌ای که روزی نماد مقاومت در جنوب لبنان بود، امروز در دانشگاه‌های آمریکا و اروپا به نشانه آزادی‌خواهی نسل جوان تبدیل شده است. این چیز کوچکی نیست؛ راهپیمایی‌های خیابانی و دانشگاهی در حیاط خلوت و جایی که غرب آن را سرمایه خود می‌دانست.  سوم، فروپاشی افسانه شکست‌ناپذیری رژیم صهیونی: رژیمی که قرار بود «پناهگاه امن صهیونیست‌ها» باشد، امروز ناتوان از تأمین امنیت درون مرزهای خود است و در گزارش‌های غربی صراحتاً از «بحران اعتماد عمومی» در اسرائیل سخن گفته می‌شود. از این نقاط ضعف بی‌شک در دشمن کم نیست؛ این‌ها حفره‌هایی است که دشمن نمی‌خواهد دیده شود اما همان‌جاست که باید ضربه زد. مأموریت رسانه‌ای جبهه مقاومت، فقط پاسخ‌گویی به شبهه‌ها نیست؛ حمله به این نقاط ضعف است که اگر ما روایت خود را نسازیم، دشمن روایت خودش را بر افکار عمومی تحمیل می‌کند. جنگ ۱۲روزه یک پیام مهم برای آمریکا و غرب داشت و آنها مجبور شدند تاکتیک را عوض کنند، چون در میدان شکست خوردند. اکنون وظیفه ماست که اجازه ندهیم این شکست در عرصه رسانه جبران شود و دشمن خودش را در ذهن‌ها بازسازی کند و جای شهید و جلاد را عوض کند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62068 #ديگران__گزارش
    0 Kommentare 0 Geteilt 469 Ansichten 0 Bewertungen
  • مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵
     مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید.
    بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.
     
    لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟
     ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.
     
    از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.
     خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.
     
    مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.
     
    در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟
     مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.
     
    یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.
     
    یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.
     
    در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.
     
    چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟
     ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»
     
    یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»
     
    با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟
     یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.
     
    با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟
     بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»
     
    یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.
     
    شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟
     حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.
     
    یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.
     
    شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟
     ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.
     
    بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.
     
    سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.
     
    سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»
     
    وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.
     
    با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟
     ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.
     
    آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟
     بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»
     
    یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»
     
    با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟
     نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.
     
    آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟
     ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.
     
    لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟
     خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.
     
    دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.
     
    آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.
     
    بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.
     
    یعنی در حیاط شکسته بود؟
     درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.
     
    وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.
     
    شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»
     
    پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟
     من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.
     
    خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.
     
    یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.
     
    به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044

    #ديگران__گفتگو
    📰 مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵  مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید. بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.   لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟  ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.   از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.  خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.   مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.   در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟  مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.   یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.   یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.   در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.   چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟  ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»   یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»   با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟  یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.   با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟  بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»   یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.   شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟  حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.   یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.   شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟  ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.   بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.   سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.   سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»   وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.   با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟  ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.   آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟  بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»   یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»   با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟  نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.   آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟  ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.   لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟  خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.   دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.   آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.   بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.   یعنی در حیاط شکسته بود؟  درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.   وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.   شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»   پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟  من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.   خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.   یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.   به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044 #ديگران__گفتگو
    0 Kommentare 0 Geteilt 2KB Ansichten 0 Bewertungen
  • مقاله 2404

    اصالت منشأ قدسی و وحیانی داشتن علم رمل

    اصول
    1: اصل منشأ قدسی و وحیانی علم رمل به عنوان تجلی پیوند میان نبوت و معرفت باطنی[1]
    ۲: اصل نقش خلوت صحرایی و انزوای نبوی در آماده‌سازی روح برای دریافت علم لدنی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7666
    🔴 مقاله 2404 🔆 اصالت منشأ قدسی و وحیانی داشتن علم رمل 🔷 اصول 1: اصل منشأ قدسی و وحیانی علم رمل به عنوان تجلی پیوند میان نبوت و معرفت باطنی[1] ۲: اصل نقش خلوت صحرایی و انزوای نبوی در آماده‌سازی روح برای دریافت علم لدنی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7666
    0 Kommentare 0 Geteilt 135 Ansichten 0 Bewertungen
Weitere Ergebnisse
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com