• وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند


     خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.

     بهشت، دونفر!

    حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است.

    موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.»

    آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟»
    جانباز: خیرالله نصری
    راوی: زهرا رشیدی

     بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها

    موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است.

    نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.»

    روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".»

    انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد.
    جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی

    سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد.

    همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است.

    آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله.
    جانباز: آقای عدنان مهرعلی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     من هنوز هم یک سربازم

    این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.»

    حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است.

    بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود.
    جانباز: احمد پوررحیمی
    نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی

     دفاع همچنان ادامه دارد

    حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند.

    دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد!

    این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است!
    جانباز: مختار عوض‌خواه
    نویسنده: فائزه طاووسی

     وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند

    طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند.

    با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.»

    حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند.
    جانباز: حبیب‌الله طاهری
    نویسنده: زهرا رشیدی

     خانه خورشیدی‌ها

    ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم.

    زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار!

    کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم.
    جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     سینه مالامال درد است

    پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.»

    چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.»

    چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     جایگزینی برای ایستادن

    توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم.

    همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است.

    با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند.
    جانباز: رضا یزدان‌پناه
    راوی: سیده‌فاطمه موسوی

     هم‌نفس

    به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟»

    از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»

    آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد.

    در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت.
    جانباز: سیدکمال لوح موسوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     باز هم من را به یاد خواهد آورد

    اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.
     
    می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد.

    میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش.

    از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق.

    دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.»

    راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟
    بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام
    فاطمه ذجاجی

     سختی‌هایی که هم هست و هم نیست!

    دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌.

    اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده.

    از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!»
    جانباز: مریم وکیلی
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام

    آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم.

    زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد.

    در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید.

    می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!»

    مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

     تخت روان بر شانه‌های زنانه

    موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند.

    گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست.

    با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.»
    جانباز: صادق احمدزاده
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     جیره‌ناخور نظام

    متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.»

    خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند.

    نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.»

    وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.»
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     تنها خواسته‌اش

    آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش.

    نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند.

    انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.»

    صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.»

    انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام.
    جانباز: مجید محمدی میشنی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     یک تیر و دو مجروح

    وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید.

    هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...»

    نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.»

    شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

     گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...

    وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین.

    منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند.

    همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:
     حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.
     حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟
     جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      ز کودکی خادم این دیار محترمم

    وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است.

    پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌!

    پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      اسلحه‌ پدری

    آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.»

    واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه.

    اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.»

    دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد.
    جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

      حسین، علمدار عباس

    کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.»

    حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.»

    خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد.

    زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان.
    نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی


     بابای من اشک اسرائیل را درآورد!

    هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا.
    چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید.
    انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است.

    «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»  

    جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد.

    وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت:
    «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!»

    بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا.

    گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت.
    جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی
    نویسنده:حانیه اخلاقی


      دست از تنِ عباس چیکیده‌ست

    دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند.

    برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است.

    دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... .

    رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... .

    نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... .

    چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن.
    جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری
    نویسنده: حانیه اخلاقی

      ارزشش را داشت

    این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر!

    موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد.

    عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت!
    جانباز: حسین نامداری
    نویسنده: فائزه طاووسی

     پدر؛ قهرمان وطن!

    آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد!

    صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن.
    جانباز: مصطفی رام مهربانی
    نویسنده: فائزه طاووسی

     داداش‌بزرگه

    محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده.

    پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی


     بین‌الشهیدین

    همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود.

    می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.»

    پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود.

    زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     در پای امن سهند

    زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.»

    همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.»

    سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     آن‌ها که رنج را زیسته‌اند

    و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟»
    گروهی برمی‌خیزند.
    خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.»
    فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟»
    خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.»
    این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم».

    حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند.

    به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد.
    جانباز: علی امینی
    نویسنده: سیده فاطمه موسوی

     سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم

    خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند.

    به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.

    مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.

    استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.

    پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد.

    گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»
     

    خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»

    قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟»

    چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»
    جانباز: سیدمحمدرضا رضوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     جانباز چپ دست

    آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود.

    آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو.

    خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.»

    همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت.
    جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     ردّ پای دست‌های زنانه

    با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است.

    رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد.

    با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.»

    از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام.
    جانباز: سیدجمال هاشمی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     خانه نورانی

    در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.»

    خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     مشتاق دیدار

    وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است.

    آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته.

    خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473

    #ديگران__گزارش
    📰 وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند  خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.  بهشت، دونفر! حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است. موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.» آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟» جانباز: خیرالله نصری راوی: زهرا رشیدی  بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی نویسنده: زهرا عطارزاده  جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد. همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است. آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله. جانباز: آقای عدنان مهرعلی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  من هنوز هم یک سربازم این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.» حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است. بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود. جانباز: احمد پوررحیمی نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی  دفاع همچنان ادامه دارد حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند. دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد! این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است! جانباز: مختار عوض‌خواه نویسنده: فائزه طاووسی  وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند. با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.» حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند. جانباز: حبیب‌الله طاهری نویسنده: زهرا رشیدی  خانه خورشیدی‌ها ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم. زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار! کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم. جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  سینه مالامال درد است پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.» چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.» چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  جایگزینی برای ایستادن توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم. همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است. با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند. جانباز: رضا یزدان‌پناه راوی: سیده‌فاطمه موسوی  هم‌نفس به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟» از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.» آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد. در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت. جانباز: سیدکمال لوح موسوی نویسنده: سمیرا چوبداری  باز هم من را به یاد خواهد آورد اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.   می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد. میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش. از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق. دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.» راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟ بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام فاطمه ذجاجی  سختی‌هایی که هم هست و هم نیست! دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌. اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده. از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!» جانباز: مریم وکیلی نویسنده: راضیه ابراهیمی  سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم. زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد. در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید. می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!» مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد. نویسنده: صدیقه ارزبین  تخت روان بر شانه‌های زنانه موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند. گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست. با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.» جانباز: صادق احمدزاده نویسنده: راضیه ابراهیمی  جیره‌ناخور نظام متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.» خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند. نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.» وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.» نویسنده: مریم شید پیله‌ور  تنها خواسته‌اش آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش. نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند. انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.» صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.» انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام. جانباز: مجید محمدی میشنی نویسنده: زهرا عطارزاده  یک تیر و دو مجروح وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید. هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...» نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.» شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود. نویسنده: آزاده رباط‌جزی  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین. منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند. همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:  حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.  حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟  جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   ز کودکی خادم این دیار محترمم وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است. پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌! پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   اسلحه‌ پدری آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.» واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه. اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.» دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد. جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری   حسین، علمدار عباس کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.» حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.» خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد. زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان. نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی  بابای من اشک اسرائیل را درآورد! هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا. چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید. انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است. «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»   جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد. وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت: «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!» بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا. گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت. جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی نویسنده:حانیه اخلاقی   دست از تنِ عباس چیکیده‌ست دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند. برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است. دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... . رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... . نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... . چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن. جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری نویسنده: حانیه اخلاقی   ارزشش را داشت این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر! موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد. عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت! جانباز: حسین نامداری نویسنده: فائزه طاووسی  پدر؛ قهرمان وطن! آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد! صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن. جانباز: مصطفی رام مهربانی نویسنده: فائزه طاووسی  داداش‌بزرگه محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده. پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  بین‌الشهیدین همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود. می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.» پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود. زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  در پای امن سهند زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.» همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.» سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  آن‌ها که رنج را زیسته‌اند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟» گروهی برمی‌خیزند. خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.» فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟» خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.» این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم». حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند. به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد. جانباز: علی امینی نویسنده: سیده فاطمه موسوی  سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند. به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند. مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی. استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم. پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد. گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»   خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.» قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟» چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.» جانباز: سیدمحمدرضا رضوی نویسنده: سمیرا چوبداری  جانباز چپ دست آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود. آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو. خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.» همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت. جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده نویسنده: سمیرا چوبداری  ردّ پای دست‌های زنانه با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است. رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد. با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.» از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام. جانباز: سیدجمال هاشمی نویسنده: زهرا عطارزاده  خانه نورانی در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.» خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  مشتاق دیدار وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است. آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته. خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد. نویسنده: صدیقه ارزبین 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473 #ديگران__گزارش
    0 Kommentare 0 Geteilt 838 Ansichten 0 Bewertungen
  • حالا نوبت خواص است


     «جنگ دوازده‌روزه» فقط یک اتفاق نظامی نبود؛ این دوازده روز رخدادی تاریخی بود که هم دشمن و هم دوست، بار دیگر با این واقعیت روبه‌رو شدند که پشتوانه قدرت جمهوری اسلامی فقط خودکفایی‌اش در سلاح و موشک نیست، بلکه ایمان و همراهی و انسجام مردم مؤمن و وطن‌دوستش است. همه فهمیدند مزیت جمهوری اسلامی، مردمی است که در لحظاتی که وطن به آن‌ها نیاز دارد، به میدان می‌آید، هزینه می‌دهد و می‌ایستد.

    تجربه‌ی تاریخی ایران، از انقلاب اسلامی تا دفاع مقدس و از فتنه‌های داخلی تا نبردهای منطقه‌ای، یک الگوی تکرارشونده دارد: مردم معمولاً وظیفه خود را انجام می‌دهند، این خواص‌اند که یا مسیر را هموار می‌کنند یا گره می‌زنند. جنگ و اغتشاش که تمام می‌شود و صدای شلیک و انفجار می‌خوابد تازه میدان دشوارتر آغاز می‌شود: میدان تحلیل، موضع‌گیری، روایت‌سازی و جهاد تبیین.

     راهبرد دشمن در جنگ نرم را باید شناخت
    آمریکا و رژیم صهیونیستی در جنگ دوازده‌روزه، به‌طور هم‌زمان از دو جبهه‌ی جنگ سخت و جنگ نرم ضربه خوردند و جمهوری اسلامی ایران در هر دو عرصه سربلند بیرون آمد. نکته‌ی مهم آن است که عامل موفقیت ایران در جنگ سخت نیز، در حقیقت، پیروزی در جنگ نرم بود، زیرا «سلاح نرم در همه‌ی میدانها تعیین‌کننده‌تر است.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹

    دشمنان هم پس از ناکامی در رسیدن به اهداف و درخواست توقف جنگ ۱۲روزه، جنگ نرم علیه ملّت ایران را تشدید کرده‌اند. «دشمن فهمید که تصرّف این مُلک و این خاک و این سرزمین الهی و معنوی با ابزار فشار و ابزار نظامی امکان ندارد. فهمید که اگر بخواهد تصرّفی بکند، دخالتی بکند، موفّقیّتی پیدا کند باید دلها را تغییر بدهد، باید مغزها و فکرها را عوض کند؛ رفتند در این خط... امروز خطر این است، خط این است، هدف دشمن این است.» ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ وظیفه خواص جامعه و نخبگان سیاسی این است که این خط و راهبرد دشمن را در شرایط حساس بشناسد و مواجهه هوشمندانه با آن داشته باشند. همان‌گونه که در فتنه سال ۸۸ این‌گونه بود: «آنچه که انسان از نخبگان جامعه و جریانات سیاسی و گروه‌‌های سیاسی انتظار دارد، این است که با این حوادث، با این خطوط دشمن، با بصیرت مواجه بشوند.» ۱۳۸۸/۰۷/۰۲

     گاهی باید تبیین کرد و گاهی باید سکوت داشت
    در این جنگ، کلمات خنثی نیستند. وقتی اغتشاش‌گر و تروریست در خیابان بین مردم عادی معترض و رهگذر پنهان می‌شود، شرایط ممکن است شبهه‌آفرین باشد و در این بزنگاه هر واژه، بار سیاسی و هر سکوت، معنایی دارد.

    در جنگ نرم گاهی وظیفه‌ی خواص جامعه، گفتن است و گاهی سکوت، گاهی امیدآفرینی است و گاهی رفع شبهات. امروز ما در جنگ نرم قرار داریم و نخبگان جامعه باید «آرایش خودشان را بر طبق این نظم دشمن و مقصود دشمن قرار بدهند... آرایش تبلیغاتی بایستی به سمتی برود که دشمن درست همان سمت را هدف قرار داده.» ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ و مراقب باشند «یک چیزهائی را باید گفت؛ اگر نگفتیم، به آن وظیفه عمل نکرده‌ایم. یک چیزهائی را باید بر زبان نیاورد، باید نگفت؛ اگر گفتیم، برخلاف وظیفه عمل کرده‌ایم.» ۱۳۸۸/۰۴/۲۹

    وقتی نقطه هدف دشمن در این میدان جنگ نرم «بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ وظیفه نخبگان این است که سکوت نکرده و توانایی‌ها و داشته‌های ملّت را تبیین کنند.

    گاهی هم وظیفه نخبگان سکوت آگاهانه است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در شرایطی که حتی «حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، و با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳

     مسائلی اصلی و فرعی جامعه را باید تشخیص داد
    یکی از مسئولیت‌های مهم نخبگان جامعه در شرایط حساس کشور، تشخیص درست امور اصلی و فرعی است. نخبگان سیاسی باید مسائل اساسی جامعه را بشناسند، تمرکز خود را بر آن‌ها قرار دهند و از پرداختن به حواشی و مسائل فرعی پرهیز کنند.

    در شرایطی که دشمن مشکلات فراوانی برای کشور ایجاد می‌کند و  قوه‌ی مجریه در خط مقدم اداره کشور قرار دارد، وظیفه همه پرهیز از تضعیف دولت است؛ زیرا «تضعیف این پایه‌ها، تضعیف انقلاب و نظام و به تأخیر انداختن اهداف والای این نظام است. این را همه متوجّه باشند.» ۱۳۸۰/۱۰/۱۲ البته این سخن بدان معنا نیست که نفی اعتراض، تذکر یا انتقاد نداشته باشیم؛ بلکه «تذکّر‌دادن هیچ اشکالی ندارد امّا این تذکّر بایستی جوری باشد که اعتماد عمومی را از کسانی‌ که مسئولند و مشغول کارند، سلب نکند.» ۱۳۹۴/۰۱/۰۱ لذا «اگر اعتراضی به بخشی از دولت وجود داشته باشد، نباید دولت را تضعیف کرد.» ۱۳۸۰/۱۰/۱۲

     غیرت دینی و عشق به ایران، سلاح نرم ملّت
    در دوران مبارزه با حکومت پهلوی، «ملّت ایران پیروز شد، بدون اینکه سلاح سخت در اختیار داشته باشد؛ و حکومت پهلوی مغلوب شد در حالی ‌که سلاح سخت داشت؛ چرا؟ علّت این است که ملّت ایران سلاح نرم داشت.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ سلاح نرم ملّت ایران در آن مقطع، «غیرت دینی بود، غیرت ایمانی بود، احساس مسئولیّت [بود]... سلاح نرم ملّت ایران عشق به ایران بود، عشق به کشورشان بود... امروز ملّت ایران مجهّزتر و مسلّح‌تر از آن روز است.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ اکنون که دشمن هجمه‌ای گسترده در میدان جنگ نرم به‌راه انداخته است، نخبگان و خواص جامعه باید مراقب باشند که این سلاح نرم را در میان مردم تضعیف نکنند.

     گاهی تردید، پیروزیِ میدان را می‌بلعد
    توجه به حوادث دوران حکومت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام این هشدار را جدی‌تر می‌کند. «امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد... [اما] همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم جنگ نرم... این جنگ امروز هم در جریان است.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳

    جنگ نرم یعنی «با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳

    چنان‌که می‌بینیم امروز عوامل دست‌نشانده غربی از طرفی می‌گویند جنگ داخلی راه انداخته‌ایم و از طرف دیگر مزدورانشان مردم کوچه و خیابان را با دسیسه‌هایی ترور می‌کنند و آخر هم می‌خواهند از آب گل‌آلود این جنایات و کشته‌سازی ماهی بگیرند.

    باید توجه داشت که اکنون کشور از یک نبرد سنگین دیگر عبور کرده و ملّت مؤمن و شریف ایران روز دوشنبه ۲۲ دی‌ماه در حمایت از جمهوری اسلامی حماسه‌ای تاریخی رقم زد، همان‌گونه که رهبر انقلاب اسلامی فرمودند: «این اجتماعات عظیم و سرشار از عزم راسخ، نقشه‌ی دشمنان خارجی را که قرار بود به دست مزدوران داخلی پیاده شود، باطل کرد.» بنابراین حالا نوبت خواص است که نشان دهند در کدام سمت تاریخ ایستاده‌اند. لذا هشدار حاضر، خطاب به یک جناح و دسته خاص نیست؛ بلکه همه‌ی نخبگان و مجموعه‌هایی که خود را صاحب رسانه، مخاطب، تحلیل و نفوذ می‌بینند، باید دقت کنند. بی‌شک دشمن خباثت خود را در حوزه‌های مختلف به‌ویژه جنگ نرم رها نخواهد کرد و در این میدان، خواص جامعه وظیفه‌ای جدی دارند.

    دریافت «خط حزب‌الله» نسخه مطالعه




    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62341

    #ديگران__يادداشت
    📰 حالا نوبت خواص است  «جنگ دوازده‌روزه» فقط یک اتفاق نظامی نبود؛ این دوازده روز رخدادی تاریخی بود که هم دشمن و هم دوست، بار دیگر با این واقعیت روبه‌رو شدند که پشتوانه قدرت جمهوری اسلامی فقط خودکفایی‌اش در سلاح و موشک نیست، بلکه ایمان و همراهی و انسجام مردم مؤمن و وطن‌دوستش است. همه فهمیدند مزیت جمهوری اسلامی، مردمی است که در لحظاتی که وطن به آن‌ها نیاز دارد، به میدان می‌آید، هزینه می‌دهد و می‌ایستد. تجربه‌ی تاریخی ایران، از انقلاب اسلامی تا دفاع مقدس و از فتنه‌های داخلی تا نبردهای منطقه‌ای، یک الگوی تکرارشونده دارد: مردم معمولاً وظیفه خود را انجام می‌دهند، این خواص‌اند که یا مسیر را هموار می‌کنند یا گره می‌زنند. جنگ و اغتشاش که تمام می‌شود و صدای شلیک و انفجار می‌خوابد تازه میدان دشوارتر آغاز می‌شود: میدان تحلیل، موضع‌گیری، روایت‌سازی و جهاد تبیین.  راهبرد دشمن در جنگ نرم را باید شناخت آمریکا و رژیم صهیونیستی در جنگ دوازده‌روزه، به‌طور هم‌زمان از دو جبهه‌ی جنگ سخت و جنگ نرم ضربه خوردند و جمهوری اسلامی ایران در هر دو عرصه سربلند بیرون آمد. نکته‌ی مهم آن است که عامل موفقیت ایران در جنگ سخت نیز، در حقیقت، پیروزی در جنگ نرم بود، زیرا «سلاح نرم در همه‌ی میدانها تعیین‌کننده‌تر است.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ دشمنان هم پس از ناکامی در رسیدن به اهداف و درخواست توقف جنگ ۱۲روزه، جنگ نرم علیه ملّت ایران را تشدید کرده‌اند. «دشمن فهمید که تصرّف این مُلک و این خاک و این سرزمین الهی و معنوی با ابزار فشار و ابزار نظامی امکان ندارد. فهمید که اگر بخواهد تصرّفی بکند، دخالتی بکند، موفّقیّتی پیدا کند باید دلها را تغییر بدهد، باید مغزها و فکرها را عوض کند؛ رفتند در این خط... امروز خطر این است، خط این است، هدف دشمن این است.» ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ وظیفه خواص جامعه و نخبگان سیاسی این است که این خط و راهبرد دشمن را در شرایط حساس بشناسد و مواجهه هوشمندانه با آن داشته باشند. همان‌گونه که در فتنه سال ۸۸ این‌گونه بود: «آنچه که انسان از نخبگان جامعه و جریانات سیاسی و گروه‌‌های سیاسی انتظار دارد، این است که با این حوادث، با این خطوط دشمن، با بصیرت مواجه بشوند.» ۱۳۸۸/۰۷/۰۲  گاهی باید تبیین کرد و گاهی باید سکوت داشت در این جنگ، کلمات خنثی نیستند. وقتی اغتشاش‌گر و تروریست در خیابان بین مردم عادی معترض و رهگذر پنهان می‌شود، شرایط ممکن است شبهه‌آفرین باشد و در این بزنگاه هر واژه، بار سیاسی و هر سکوت، معنایی دارد. در جنگ نرم گاهی وظیفه‌ی خواص جامعه، گفتن است و گاهی سکوت، گاهی امیدآفرینی است و گاهی رفع شبهات. امروز ما در جنگ نرم قرار داریم و نخبگان جامعه باید «آرایش خودشان را بر طبق این نظم دشمن و مقصود دشمن قرار بدهند... آرایش تبلیغاتی بایستی به سمتی برود که دشمن درست همان سمت را هدف قرار داده.» ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ و مراقب باشند «یک چیزهائی را باید گفت؛ اگر نگفتیم، به آن وظیفه عمل نکرده‌ایم. یک چیزهائی را باید بر زبان نیاورد، باید نگفت؛ اگر گفتیم، برخلاف وظیفه عمل کرده‌ایم.» ۱۳۸۸/۰۴/۲۹ وقتی نقطه هدف دشمن در این میدان جنگ نرم «بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ وظیفه نخبگان این است که سکوت نکرده و توانایی‌ها و داشته‌های ملّت را تبیین کنند. گاهی هم وظیفه نخبگان سکوت آگاهانه است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در شرایطی که حتی «حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، و با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳  مسائلی اصلی و فرعی جامعه را باید تشخیص داد یکی از مسئولیت‌های مهم نخبگان جامعه در شرایط حساس کشور، تشخیص درست امور اصلی و فرعی است. نخبگان سیاسی باید مسائل اساسی جامعه را بشناسند، تمرکز خود را بر آن‌ها قرار دهند و از پرداختن به حواشی و مسائل فرعی پرهیز کنند. در شرایطی که دشمن مشکلات فراوانی برای کشور ایجاد می‌کند و  قوه‌ی مجریه در خط مقدم اداره کشور قرار دارد، وظیفه همه پرهیز از تضعیف دولت است؛ زیرا «تضعیف این پایه‌ها، تضعیف انقلاب و نظام و به تأخیر انداختن اهداف والای این نظام است. این را همه متوجّه باشند.» ۱۳۸۰/۱۰/۱۲ البته این سخن بدان معنا نیست که نفی اعتراض، تذکر یا انتقاد نداشته باشیم؛ بلکه «تذکّر‌دادن هیچ اشکالی ندارد امّا این تذکّر بایستی جوری باشد که اعتماد عمومی را از کسانی‌ که مسئولند و مشغول کارند، سلب نکند.» ۱۳۹۴/۰۱/۰۱ لذا «اگر اعتراضی به بخشی از دولت وجود داشته باشد، نباید دولت را تضعیف کرد.» ۱۳۸۰/۱۰/۱۲  غیرت دینی و عشق به ایران، سلاح نرم ملّت در دوران مبارزه با حکومت پهلوی، «ملّت ایران پیروز شد، بدون اینکه سلاح سخت در اختیار داشته باشد؛ و حکومت پهلوی مغلوب شد در حالی ‌که سلاح سخت داشت؛ چرا؟ علّت این است که ملّت ایران سلاح نرم داشت.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ سلاح نرم ملّت ایران در آن مقطع، «غیرت دینی بود، غیرت ایمانی بود، احساس مسئولیّت [بود]... سلاح نرم ملّت ایران عشق به ایران بود، عشق به کشورشان بود... امروز ملّت ایران مجهّزتر و مسلّح‌تر از آن روز است.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ اکنون که دشمن هجمه‌ای گسترده در میدان جنگ نرم به‌راه انداخته است، نخبگان و خواص جامعه باید مراقب باشند که این سلاح نرم را در میان مردم تضعیف نکنند.  گاهی تردید، پیروزیِ میدان را می‌بلعد توجه به حوادث دوران حکومت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام این هشدار را جدی‌تر می‌کند. «امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد... [اما] همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم جنگ نرم... این جنگ امروز هم در جریان است.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ جنگ نرم یعنی «با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند.» ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ چنان‌که می‌بینیم امروز عوامل دست‌نشانده غربی از طرفی می‌گویند جنگ داخلی راه انداخته‌ایم و از طرف دیگر مزدورانشان مردم کوچه و خیابان را با دسیسه‌هایی ترور می‌کنند و آخر هم می‌خواهند از آب گل‌آلود این جنایات و کشته‌سازی ماهی بگیرند. باید توجه داشت که اکنون کشور از یک نبرد سنگین دیگر عبور کرده و ملّت مؤمن و شریف ایران روز دوشنبه ۲۲ دی‌ماه در حمایت از جمهوری اسلامی حماسه‌ای تاریخی رقم زد، همان‌گونه که رهبر انقلاب اسلامی فرمودند: «این اجتماعات عظیم و سرشار از عزم راسخ، نقشه‌ی دشمنان خارجی را که قرار بود به دست مزدوران داخلی پیاده شود، باطل کرد.» بنابراین حالا نوبت خواص است که نشان دهند در کدام سمت تاریخ ایستاده‌اند. لذا هشدار حاضر، خطاب به یک جناح و دسته خاص نیست؛ بلکه همه‌ی نخبگان و مجموعه‌هایی که خود را صاحب رسانه، مخاطب، تحلیل و نفوذ می‌بینند، باید دقت کنند. بی‌شک دشمن خباثت خود را در حوزه‌های مختلف به‌ویژه جنگ نرم رها نخواهد کرد و در این میدان، خواص جامعه وظیفه‌ای جدی دارند. دریافت «خط حزب‌الله» نسخه مطالعه 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62341 #ديگران__يادداشت
    0 Kommentare 0 Geteilt 184 Ansichten 0 Bewertungen
  • #توییت #ویراست

    آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته)

    ۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند


    #حمایت_از_علم
    #مطالعات
    #حزب_الله_علمی
    #مقالات
    #حزب_ﷲ
    پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی
    https://takl.ink/hezbolah121/

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #توییت #ویراست 🔰 آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته) 🔹۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند #حمایت_از_علم #مطالعات #حزب_الله_علمی #مقالات #حزب_ﷲ 🌐 پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی https://takl.ink/hezbolah121/ 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Kommentare 0 Geteilt 257 Ansichten 0 Bewertungen
  • بیانات در دیدار روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی


    [دریافت PDF]

    با حضور خانواده شهیدان سلیمانی و یاران همراه وی و جمعی از خانواده شهدای اقتدار

    بسم الله الرّحمن الرّحیم

    و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین.

    امروز سالگرد یک میلاد بی‌نظیر است؛ هم از حیث مولد بی‌نظیر است، هم از حیث فرزند ولادت‌یافته؛ هم مولد و هم مولود. مولد، کعبه است؛ در تاریخ، دیگر ما چه کسی را سراغ داریم که در خانه‌ی خدا، در کعبه متولّد شده باشد؟ مولود، علیّ مرتضیٰ (سلام الله علیه) است که درباره‌ی ایشان چند جمله‌ای بعداً عرض خواهم کرد. بنابراین، از لحاظ ولادت این بزرگوار، روز سیزدهم رجب یک روز استثنائی و بی‌نظیر است.

    همین‌طور، امروز سالگرد شهید عزیز عالی‌قدر ما، شهید سلیمانی است. درباره‌ی شهید سلیمانی بحمدالله زیاد صحبت شده است، زیاد نوشته شده است. من اگر بخواهم درباره‌ی این شهید عزیز که از نزدیک زندگی او و کار او را مشاهده کرده‌ام، جمله‌ای عرض بکنم، باید بگویم سلیمانی مرد ایمان و اخلاص و عمل بود؛ این سه خصوصیّت. مرد ایمان بود؛ یعنی به کاری که میکرد ایمان داشت؛ به هدفی که برای آن هدف تلاش میکرد، از اعماق قلب ایمان داشت؛ به خدا و حمایت الهی ایمان داشت؛ مرد ایمان بود. مرد اخلاص بود؛ برای خوش‌نامی و تعریف شدن و در بین مردم وجهه پیدا کردن کار نمیکرد؛ مخلصاً لِلّه تعالی، مخلصاً للهدف تلاش میکرد و کار میکرد. و مرد عمل بود؛ بعضی خیلی خوبند، خیلی میفهمند لکن آنچه از آنها دیده میشود، عمل نیست؛ یعنی این راهی که در ذهن و در زبان در مقابل خودشان ترسیم میکنند، در عمل از آن خبری نیست. شهید سلیمانی اهل عمل بود؛ هر جایی که احساس میکرد وجود او لازم است، آنجا حاضر بود؛ چه در حفظ و هدایت حرکت انقلاب در کرمان، چه در مقابله‌ی با مهاجمین ظالم و ستمگر در آن منطقه، چه در نیروی قدس، چه در دفاع از حرم، چه در مقابله‌ی با داعش. مرد عمل بود؛ هم در میدان نظامی، هم در میدان سیاسی، هم در میدان تربیتی. کارش فقط کار نظامی نبود. او را به عنوان نظامی می‌شناسیم لکن در حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مسائل سیاسی منطقه، شهید سلیمانی یک عامل مؤثّر و مفید و در مواردی بی‌نظیر بود. مرد عمل در امر تربیت هم بود؛ زیر‌دست‌های خودش، جوانهایی که به او میپیوستند، کسانی که [همراه] با او میجنگیدند، از او درس میگرفتند؛ او تربیت میکرد اینها را. یک انسان جامع و کاملی در زمان ما [بود].

    چند روز قبل از این، آن کسانی که هنوز مدیون خون او هستند، یاوه‌هایی درباره‌ی او گفتند، راجع به شهید سلیمانی سخنان یاوه‌ای بر زبان آوردند،(۱) امّا شهید سلیمانی در عمل، در اقدام، در مدّت حیات بابرکتش، سخنان آنها را رد کرده است. و بحمدالله به کوری چشم دشمن مزار او هر سال مثل اینکه مقدّس‌تر و محترم‌تر از سال قبل میشود. امسال شما نگاه کنید ــ آن‌طوری که من در تلویزیون دیدم ــ اجتماع عظیم مردم از راه‌های دور، گاهی از کشورهای دیگر راه‌پیمایی میکنند، حرکت میکنند، میروند مزار این مرد را زیارت میکنند. مرد ایمان، مرد اخلاص و مرد عمل.

    امروز علاوه‌ی بر شهید سلیمانی، شهدای عزیز دیگری هم در این محفل مطرحند؛ خانواده‌های بعضی از این شهیدان در اینجا حاضرند؛ چه شهدای عرصه‌ی نظامی، چه شهدای عرصه‌ی علمی، چه آحاد مردم عزیز ما که در این جنگ دوازده‌روزه به خیل شهدا پیوستند. آن کسانی که ما از نزدیک آنها را می‌شناختیم، میتوانیم شهادت بدهیم که زندگی‌شان سرتاپا جهاد بود؛ به جهاد فکر میکردند. ‌در راه خدا تأمّل و توقّفی نداشتند و کار میکردند؛ شهادت هم آرزویشان بود؛ آرزویشان شهادت بود. هم شهدای نظامی، هم شهدای علمی ــ حالا آنهایی که بنده از نزدیک بعضی از این دانشمندان را می‌شناختم ــ عاشق شهادت بودند، منتظر شهادت بودند. این جلسه، جلسه‌ی تجلیل و تکریم و تعظیم به این شهیدان عزیز است که در تاریخ نامشان ماندگار خواهد بود و ما باید از نام مبارک اینها برای حرکت در تاریخ استفاده کنیم.

    امّا موضوعاتی که امروز مایلم مطرح کنم، دو سه موضوع کوتاه را میخواهم به شما عرض بکنم. یکی سخن کوتاهی است در باب امیرالمؤمنین (علیه‌ الصّلاة و ‌السّلام)؛ یکی سخن در باب یک عامل مؤثّر در رویارویی حق و باطل که باید متوجّه آن باشید، چه آنچه در زمان امیرالمؤمنین بود، چه آنچه امروز هست؛ یکی هم یک نگاهی به این حوادث اخیر هفته‌ی گذشته و اجتماعات مردممان که یک جمله‌ای هم درباره‌ی آن عرض خواهم کرد.

    درباره‌ی امیرالمؤمنین، خب گفته‌ها و نوشته‌ها در تاریخ، در ادبیّات، در حدیث آن‌قدر انباشته و بزرگ است که من گمان نمیکنم درباره‌ی هیچ شخصی این‌همه سخن گفته شده باشد، این‌همه مدح شده باشد؛ حتّی در غیر مسلمانها، حتّی از غیر شیعه، بزرگانی، علمائی، کتابها نوشته‌اند؛ شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن‌ابی‌الحدید یک کتاب قطورِ بزرگ با مجلّدات بسیار، و شرحهای نهج‌البلاغه و شرحهای سخنان آن بزرگوار و شرح نامه‌ به جناب مالک اشتر و شرح‌‌حال‌های ایشان در تاریخ، در ادبیّات به قدری زیاد است که عرض کردم، نمیشود نظیری برای او پیدا کرد. خب من در بین همه‌ی این خصوصیّاتی که راجع به امیرالمؤمنین (علیه‌ السّلام) گفته شده است، دو خصوصیّت را ــ که امیرالمؤمنین در قلّه‌ی این دو خصوصیّت است و ما امروز به اینها احتیاج داریم ــ انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «تقوا» است؛ عدالت و تقوا.

    امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت، و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به سمت آن قلّه حرکت کنیم.

    قلّه‌ی «عدالت» که گفتیم امیرالمؤمنین در آنجا مستقر است و بالاترین نقطه‌ی عدالت است، امیرالمؤمنین عدالت را چه جوری اِعمال میکرد؟ متنوّع اِعمال میکرد؛ گاهی با دستان نوازشگر، با خدمت به ضعفا، به بچّه‌های یتیم، به خانواده‌های بی‌سرپرست؛ گاهی این‌جوری اِعمال عدالت میکرد؛ گاهی عدالت را با ذوالفقار اِعمال میکرد؛ [یعنی] نقطه‌ی مقابل، با شمشیر دودَمِ بُرنده‌ای که در طول تاریخ هیچ سلاحی به اندازه‌ی ذوالفقار مدح نشده است؛ گاهی با زبان رسا و حکمت؛ عباراتی که فراتر از سطح ادبیّات عرب است، مثل نهج‌البلاغه. عدالت را این‌جوری [بیان میکند]؛ به آن کسانی که حکّام او هستند، استاندارهای او هستند نامه مینویسد، درس عدالت است. یعنی وقتی انسان نگاه کند، واقعاً نوشته‌ی امیرالمؤمنین به مالک اشتر(۲) که فرمان حکومت او است ــ که به غلط میگویند عهدنامه؛ عهدنامه نیست، فرمان است، فرمان حکومت است ــ پُر از مفاهیمی است که اغلب اینها به عدالت برمیگردد، جامعه را جامعه‌ی عادلانه قرار میدهد؛ عدالت را گاهی این‌جوری هم پیش میبُرد. یعنی هم با مهربانی، هم با خشونت الهی و تعصّب دین، هم با بیان رسا و حکمت و تبیین. مصدر این جهاد تبیین، امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) است.

    امّا تقوا؛ تقوا را چه جوری اِعمال میکرد؟ تقوا را گاهی در محراب عبادت اِعمال میکرد؛ عباداتی که فرشتگان به آن عبادات رشک میبردند؛ یعنی عبادت امیرالمؤمنین، نماز او، تضرّع او، سخن او با خدا، فرشتگان را متحیّر میکرد. گاهی تقوا را با صبر و سکوت برای حفظ اتّفاق مسلمین اِعمال میکرد؛ این هم یکی از مصادیق مهمّ تقوای امیرالمؤمنین است. حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، امیرالمؤمنین با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند. گاهی گفته میشود امیرالمؤمنین ۲۵ سال در خانه نشست؛ نه، امیرالمؤمنین در خانه ننشست، در صحنه بود، در عرصه بود، دستور میداد، هدایت میکرد، راهنمایی میکرد خلفای وقت را، مردم را. یعنی با صبر و سکوت، تقوای خودش را نشان [میداد]؛ این تقوا است. این تقوا است که انسان ببیند حقّی دارد از او زایل میشود امّا به خاطر یک مصلحت بزرگ‌تر سکوت کند. ماها طاقت نمی‌آوریم سکوت کنیم؛ اگر حقّی از ما زایل بشود، فکر میکنیم که دنیا به هم خورده، ملاحظه نمیکنیم؛ آن بزرگوار ملاحظه میکرد. در یک جاهایی تقوای آن بزرگوار با سینه سپر کردن در مقابلِ حوادثِ شدید ظاهر میشد، مثل لیلة‌المبیت؛ تقوا بود؛ رفت جای پیغمبر خوابید، در حالی که به طور طبیعی اطمینان حاصل بود که امشب جانش را از دست خواهد داد. در اُحد تقوا نشان داد، ایستاد؛ در حُنین تقوا نشان داد، ایستاد؛ در خیبر تقوا نشان داد، دشمن را زمین‌گیر کرد؛ در اغلب غزوات پیغمبر پیشرو بود؛ [اینها هم] تقوا بود. تقوا فقط در محراب عبادت نیست؛ در میدان جنگ هم تقوا است که انسان را نگه میدارد، حفظ میکند، پیش میبرد؛ [لذا امیرالمؤمنین] در مقابل دشمن سینه سپر میکرد.

    این دو خصوصیّت است؛ عدالت امیرالمؤمنین و تقوای امیرالمؤمنین. ما امروز در کشورمان، در جامعه‌مان، هم به عدالت نیاز داریم، هم به تقوا. هم تقوای آحاد مردم و هم بخصوص تقوای مسئولان کشور؛ به این نیاز داریم، این باید تحقّقِ کامل پیدا کند. خب بحمدالله تا حدود زیادی در مواردی انسان مشاهده میکند که با تقوا عمل میکنند، امّا بایستی همه‌گیر بشود. این امامی که ما مشتاق نام او هستیم، مشتاق یاد او هستیم، اسم او را بر زبان می‌آوریم، مدح او را میگوییم و میخوانیم، این‌جور انسانی است؛ آن، رفتارش در عدالت و آن، رفتارش در تقوا.

    شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت که عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند، چون حکومت نداشت؛ امروز دیگر این بهانه وجود ندارد؛ امروز عذری وجود ندارد. امروز حکومت، حکومت اسلامی است، حکومت علوی است، حکومت وَلَوی(۳) است. امروز بایستی ما دنبال عدالت باشیم. عدالت واجب‌ترین و اولیٰ‌ترین خصوصیّت برای اداره‌ی یک جامعه است که بایستی دنبال آن باشید. خب، عواملی جلوی تقوای ما را میگیرند؛ گاهی میترسیم، گاهی تردید میکنیم در مبانی خودمان، گاهی ملاحظه‌ی رفاقتها را میکنیم، گاهی ملاحظه‌ی دشمن را میکنیم؛ اینها باید برود کنار، اینها نباید باشد. بایستی بدون ملاحظه ــ ملاحظه‌ی بی‌مورد ــ به سمت برنامه‌ی عدالت‌آور و برنامه‌ای که تقوا را توسعه بدهد، حرکت کرد. خب، این درباره‌ی امیرالمؤمنین.

    عرض کردم یک نکته‌ای وجود دارد در مورد امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) که این نکته امروز هم در جامعه‌ی ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ آن نکته این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ. در همه‌جا فاتح بود و غالب بود؛ حتّی در اُحد. [در جنگ] اُحد دیگران فرار کردند، امیرالمؤمنین غلبه کرد؛ شجاعت او، ایستادگی او و یکی دو نفر دیگرِ اطراف پیغمبر اکرم آن فراری را که افراد ضعیف مبتلا به آن شده بودند، جبران کرد؛ یعنی امیرالمؤمنین در تمام غزوات ــ شبیه این در حُنین هم اتّفاق افتاد، در جاهای دیگر هم بود ــ پیروز شد. در دوران خلافت سه‌ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفّین هم پیروز شد. در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم». بعضی خیال میکنند این حوادث این‌جوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولیّ خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند: هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنین.(۴)

    دشمن در مقابل شجاعت امیرالمؤمنین و قدرت امیرالمؤمنین و اراده‌ی پولادین امیرالمؤمنین چاره‌ای نداشت جز اینکه پناه ببرد به فریبِ محیط پیرامونیِ امیرالمؤمنین که در جنگ صفّین این کار با سرِ نیزه کردن قرآنها حاصل شد؛ بعد از آن هم اتّفاق افتاد، زمان امام حسن هم اتّفاق افتاد؛ جنگ نرم [این] است. جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. این جنگ امروز هم در جریان است؛ امروز هم این کار دارد انجام میگیرد. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند، با ابزارهای جنگِ نرم وارد میدان میشوند. آن زمان، [یعنی] زمان امیرالمؤمنین این کار را کردند که در تاریخ بتفصیل جزئیّاتش وجود دارد. افرادی میرفتند در شهرها، در روستاها به مردم حمله میکردند، ظلم میکردند، بعد یک نفر شایعه میکرد که اینها از طرف علی آمده‌اند. مردم را مردّد میکردند. امروز هم همین کار عیناً دارد انجام میگیرد. امروز ملّت ایران نشان داده که در میدانهای سخت، آن جایی که به وجود او احتیاج هست، محکم می‌ایستد. این کار ملّت ایران است، مخصوص یک گروه خاص و یک جمع خاص نیست؛ آن جایی که بایستی بِایستد می‌ایستد؛ آن جایی که باید کمک کند، کمک میکند؛ آن جایی که باید شعار بدهد، شعار میدهد؛ آن جایی که بایست دشمن را روبه‌رو مأیوس کند، مأیوس میکند. این انگیزه دشمن را نگران میکند؛ سعی میکنند این انگیزه را با بهانه‌های مختلف در افراد سست کنند، ضعیف کنند.

    امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آورده‌ها و داشته‌ها و توانایی‌های این ملّت؛ انکار توانایی‌های این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند. اگر ملّتی از داشته‌های خود غافل بشود، توانایی‌های خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آماده‌ی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد؛ این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند.

    جوان نخبه‌ی امروز، جوان نخبه‌ی کارآمد، در یک روز سه ماهواره میفرستد به فضا؛(۵) این چیز کوچکی نیست، خیلی چیز بزرگی است. جوان نخبه‌ی امروز، در طول چند ماه، چهار هزار مگاوات بر نیروی برق کشور اضافه میکند و شبکه‌ی کشور را تقویت میکند. جوان نخبه‌ی امروز، در دانشهای مختلف، در هوافضا، در زیست‌فنّاوری، در درمان ــ پزشکی ــ در نانو، در ساخت موشک، در صنایع نظامی، چشم دنیا را متحیّر کرده، آن هم در وقت تحریم. اینها ثروتهای بی‌نظیری است؛ این ثروتها را باید دید، ما اینها را داریم. من شاید یکی دو بار در صحبتها گفته‌ام؛(۶) چند سال قبل از این، یک دانشمند موشکی متعلّق به صهیونیست‌ها(۷) خودش اعلام کرده بود و گفته بود که وقتی [پرتاب] فلان موشک ایرانی را تمرین میکردند و من [تصویرش را که] پخش میشد دیدم، به احترام آن کسی که این را ساخته کلاهم را برداشتم و او را احترام کردم که در حال تحریم، در وقت تحریم، توانسته یک چنین کار بزرگی را انجام بدهد. در صنایع دفاعی، در شیوه‌های درمان، امروز کارهای بزرگ دارد انجام میگیرد؛ اینها را دشمن پنهان میکند، بعضی‌ها هم متأسّفانه در داخل اینها را پنهان میکنند. در داخل، متأسّفانه بعضی پنهان میکنند این پیشرفتها را، این کارهای بزرگ را، به مردم اطّلاع‌رسانی نمیکنند. کارهای بزرگی در کشور دارد انجام میگیرد، کشور دارد پیش میرود.

    آن عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملّت ایران در جنگ نظامی اوّلاً درخواست توقّف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما جنگ کنم ــ دشمن خبیث البتّه فریبگر و دروغ‌گو است؛ ما به حرف او اعتمادی نداریم ــ آن [عاملی] که موجب میشود او این کار را بکند چیست؟ آن قدرت ملّت ایران است، آن توانایی جوانان ایرانی است. من شنیدم و نقل کردند برای من که این کسانی که هفته‌ی گذشته این ماهواره‌ها را به فضا پرتاب کردند، این جوانهایی که سه ماهواره را در یک روز به فضا پرتاب کردند و در فضا مستقر شد، متوسّط سنّی اینها ۲۶ سال است! جوان بیست‌وشش‌ساله؛ اینها ثروتهای عظیمی است، ثروت نیروی انسانی ثروت کوچکی نیست. آن‌وقت آن یاوه‌گوی آمریکایی(۸) می‌نشیند راجع به ملّت ایران حرف میزند، یک مقداری بدگویی میکند، یک مقداری وعده میدهد؛ وعده‌ی دروغ، فریب. البتّه امروز خوشبختانه ملّت ایران آمریکا را شناخته‌اند؛ یک روزی بود که نمی‌شناختند؛ امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه می‌شناسند؛ مخصوص ایران هم نیست. مردم شناخته‌اند دشمن را؛ این خیلی موفّقیّت بزرگی است.

    ما خیلی اصرار میکردیم استدلال کنیم برای مردم، [ولی] مردم در جنگ دوازده‌روزه خودشان دیدند، مشاهده کردند؛ آنهایی هم که میگفتند راه‌حلّ مشکلات کشور مذاکره‌ی با آمریکا است، دیدند که چه شد؛ وسط مذاکره‌ی با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره‌ی با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده‌ کردن نقشه‌ی جنگ بود! مردم بیدارند، هوشیارند.

    خب، بنابراین مراقب جنگ نرم باید بود، مراقب شبهه‌سازی دشمن باید بود، مراقب شایعه‌سازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطّلاع‌رسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بی‌جهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمّی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازده‌روزه اتّحاد ملّت، معجزه‌آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهم‌ترین مسئله، توجّه به دشمنی دشمن و توجّه به اتّفاق و اتّحاد داخلی و درونی است؛ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم.(۹)

    خب، من دو سه جمله‌ای هم درباره‌ی این اجتماعاتی که هفته‌ی گذشته شد، عرض بکنم. اوّلاً قشر بازار و بازاری جزو وفادارترین قشرهای کشور به نظام اسلامی و به انقلاب اسلامی است. ما بازار را خوب می‌شناسیم. به اسم بازار و بازاری نمیتوان با جمهوری اسلامی و با نظام اسلامی مقابله کرد. بله، این اجتماعات عمدتاً‌ از طرف بازاری‌ها بود امّا حرفشان حرف درستی بود. من، هم در تلویزیون شنیدم، هم در محاسبات و در کارها این را دیدم. بازاری وقتی که نگاه میکند به وضع پولی کشور، کاهش ارزش پول کشور، عدم ثبات قیمت پول کشور و پول خارجی که موجب بشود محیط کسب و کار ثبات نداشته باشد، میگوید من نمیتوانم کاسبی کنم؛ راست میگوید؛ این را مسئولین کشور قبول دارند و من میدانم که رئیس‌جمهور محترم و دیگر مسئولین سطح بالای کشور درصدد علاج این مشکلند. این یک مشکل است که در این هم دست دشمن در میان است؛ این را هم به شما عرض بکنم. این گران شدن قیمت ارز خارجی، بالا رفتن بی‌حسابِ قیمت ارز خارجی و عدم ثبات آن که مدام بالا برود، پایین بیاید که کاسب نداند تکلیفش چیست، طبیعی نیست؛ این کار دشمن است. البتّه با تدابیر گوناگون باید جلویش گرفته بشود؛ و دارند تلاش میکنند؛ هم رئیس‌جمهور، هم رؤسای قوای دیگر و بعضی مسئولین دیگر تلاش میکنند که این کار درست بشود. بنابراین اعتراض بازاری‌ها به این مطلب بود؛ و این مطلب، مطلب درستی است. آنچه مهم است، این است که یک عدّه آدم تحریک‌شده‌ی مزدور دشمن پشت سر بازاری‌ها بِایستند و شعار ضدّ اسلام و ضدّ ایران و ضدّ جمهوری اسلامی بدهند؛ این مهم است. اعتراض، بجا است امّا اعتراض، غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایده‌ای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند.

    اینکه یک عدّه‌ای تحت عناوین گوناگون، نامهای گوناگون می‌آیند به قصد تخریب، به قصد ناامن کردن کشور، پشت سر بازاری‌های مؤمن و سالم و انقلابی قرار بگیرند و از اعتراض آنها سوء‌استفاده کنند، اغتشاش کنند، اصلاً قابل قبول نیست؛ مطلقاً. کار دشمن را باید شناخت، دشمن آرام نمی‌نشیند، از هر فرصتی استفاده میکند. اینجا دیدند یک فرصتی است، خواستند از آن استفاده کنند؛ البتّه مسئولین ما در میدان بودند و خواهند بود. مهم، مجموعه‌ی ملّت است؛ مهم، همان چیزهایی است که سلیمانی را سلیمانی کرد: ایمان، اخلاص، عمل؛ مهم، بی‌تفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بی‌تفاوت نبودن در مقابل شایعه‌پردازی‌های دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولین، بر دولت، بر  ملّت تحمیل کند، با قدرت کامل در مقابل دشمن بِایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتّکاء به خدای متعال، با اتّکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد.

    امیدواریم خدای متعال شهدای عزیز ما را با اولیائشان محشور کند؛ جوانهای ما را محفوظ بدارد؛ شما عزیزان را ان‌شاء‌الله از برکات ولادت امیرالمؤمنین برخوردار کند و بر دل خانواده‌های شهیدان، خداوند صبر و تسلّیٰ و سکینه و آرامش نازل کند.

    والسّلام علیکم و رحمة‌الله و‌ برکاته
     
     
     


    (۱ اشاره به سخنان دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو (نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی) که حرفهای گذشته‌ی خود راجع به شهید سلیمانی را تکرار کرد که او باعث کشته شدن سربازان آمریکایی شده است.

    (۲ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ی ۵۳

    (۳ حکومت ولایی

    (۴ سوره‌ی انفال، بخشی از آیه‌ی ۶۲؛ «... همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.»

    (۵ اشاره به پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی «پایا»، «ظفر ۲» و «کوثر» به فضا در هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴

    (۶ از جمله، بیانات در اجتماع بسیجیان شرکت‌کننده در همایش «خدمت بسیجیان» (۱۳۹۷/۷/۱۲)

    (۷ یوزی رابین (مدیر اسبق برنامه‌ی موشکی رژیم صهیونیستی)

    (۸ دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا)

    (۹ سوره‌ی فتح، بخشی از آیه‌ی ۲۹؛ «... بر کافران، سخت‌گیر [و] با همدیگر مهربانند ...»



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62246

    #بيانات
    📰 بیانات در دیدار روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی [دریافت PDF] با حضور خانواده شهیدان سلیمانی و یاران همراه وی و جمعی از خانواده شهدای اقتدار بسم الله الرّحمن الرّحیم و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین. امروز سالگرد یک میلاد بی‌نظیر است؛ هم از حیث مولد بی‌نظیر است، هم از حیث فرزند ولادت‌یافته؛ هم مولد و هم مولود. مولد، کعبه است؛ در تاریخ، دیگر ما چه کسی را سراغ داریم که در خانه‌ی خدا، در کعبه متولّد شده باشد؟ مولود، علیّ مرتضیٰ (سلام الله علیه) است که درباره‌ی ایشان چند جمله‌ای بعداً عرض خواهم کرد. بنابراین، از لحاظ ولادت این بزرگوار، روز سیزدهم رجب یک روز استثنائی و بی‌نظیر است. همین‌طور، امروز سالگرد شهید عزیز عالی‌قدر ما، شهید سلیمانی است. درباره‌ی شهید سلیمانی بحمدالله زیاد صحبت شده است، زیاد نوشته شده است. من اگر بخواهم درباره‌ی این شهید عزیز که از نزدیک زندگی او و کار او را مشاهده کرده‌ام، جمله‌ای عرض بکنم، باید بگویم سلیمانی مرد ایمان و اخلاص و عمل بود؛ این سه خصوصیّت. مرد ایمان بود؛ یعنی به کاری که میکرد ایمان داشت؛ به هدفی که برای آن هدف تلاش میکرد، از اعماق قلب ایمان داشت؛ به خدا و حمایت الهی ایمان داشت؛ مرد ایمان بود. مرد اخلاص بود؛ برای خوش‌نامی و تعریف شدن و در بین مردم وجهه پیدا کردن کار نمیکرد؛ مخلصاً لِلّه تعالی، مخلصاً للهدف تلاش میکرد و کار میکرد. و مرد عمل بود؛ بعضی خیلی خوبند، خیلی میفهمند لکن آنچه از آنها دیده میشود، عمل نیست؛ یعنی این راهی که در ذهن و در زبان در مقابل خودشان ترسیم میکنند، در عمل از آن خبری نیست. شهید سلیمانی اهل عمل بود؛ هر جایی که احساس میکرد وجود او لازم است، آنجا حاضر بود؛ چه در حفظ و هدایت حرکت انقلاب در کرمان، چه در مقابله‌ی با مهاجمین ظالم و ستمگر در آن منطقه، چه در نیروی قدس، چه در دفاع از حرم، چه در مقابله‌ی با داعش. مرد عمل بود؛ هم در میدان نظامی، هم در میدان سیاسی، هم در میدان تربیتی. کارش فقط کار نظامی نبود. او را به عنوان نظامی می‌شناسیم لکن در حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مسائل سیاسی منطقه، شهید سلیمانی یک عامل مؤثّر و مفید و در مواردی بی‌نظیر بود. مرد عمل در امر تربیت هم بود؛ زیر‌دست‌های خودش، جوانهایی که به او میپیوستند، کسانی که [همراه] با او میجنگیدند، از او درس میگرفتند؛ او تربیت میکرد اینها را. یک انسان جامع و کاملی در زمان ما [بود]. چند روز قبل از این، آن کسانی که هنوز مدیون خون او هستند، یاوه‌هایی درباره‌ی او گفتند، راجع به شهید سلیمانی سخنان یاوه‌ای بر زبان آوردند،(۱) امّا شهید سلیمانی در عمل، در اقدام، در مدّت حیات بابرکتش، سخنان آنها را رد کرده است. و بحمدالله به کوری چشم دشمن مزار او هر سال مثل اینکه مقدّس‌تر و محترم‌تر از سال قبل میشود. امسال شما نگاه کنید ــ آن‌طوری که من در تلویزیون دیدم ــ اجتماع عظیم مردم از راه‌های دور، گاهی از کشورهای دیگر راه‌پیمایی میکنند، حرکت میکنند، میروند مزار این مرد را زیارت میکنند. مرد ایمان، مرد اخلاص و مرد عمل. امروز علاوه‌ی بر شهید سلیمانی، شهدای عزیز دیگری هم در این محفل مطرحند؛ خانواده‌های بعضی از این شهیدان در اینجا حاضرند؛ چه شهدای عرصه‌ی نظامی، چه شهدای عرصه‌ی علمی، چه آحاد مردم عزیز ما که در این جنگ دوازده‌روزه به خیل شهدا پیوستند. آن کسانی که ما از نزدیک آنها را می‌شناختیم، میتوانیم شهادت بدهیم که زندگی‌شان سرتاپا جهاد بود؛ به جهاد فکر میکردند. ‌در راه خدا تأمّل و توقّفی نداشتند و کار میکردند؛ شهادت هم آرزویشان بود؛ آرزویشان شهادت بود. هم شهدای نظامی، هم شهدای علمی ــ حالا آنهایی که بنده از نزدیک بعضی از این دانشمندان را می‌شناختم ــ عاشق شهادت بودند، منتظر شهادت بودند. این جلسه، جلسه‌ی تجلیل و تکریم و تعظیم به این شهیدان عزیز است که در تاریخ نامشان ماندگار خواهد بود و ما باید از نام مبارک اینها برای حرکت در تاریخ استفاده کنیم. امّا موضوعاتی که امروز مایلم مطرح کنم، دو سه موضوع کوتاه را میخواهم به شما عرض بکنم. یکی سخن کوتاهی است در باب امیرالمؤمنین (علیه‌ الصّلاة و ‌السّلام)؛ یکی سخن در باب یک عامل مؤثّر در رویارویی حق و باطل که باید متوجّه آن باشید، چه آنچه در زمان امیرالمؤمنین بود، چه آنچه امروز هست؛ یکی هم یک نگاهی به این حوادث اخیر هفته‌ی گذشته و اجتماعات مردممان که یک جمله‌ای هم درباره‌ی آن عرض خواهم کرد. درباره‌ی امیرالمؤمنین، خب گفته‌ها و نوشته‌ها در تاریخ، در ادبیّات، در حدیث آن‌قدر انباشته و بزرگ است که من گمان نمیکنم درباره‌ی هیچ شخصی این‌همه سخن گفته شده باشد، این‌همه مدح شده باشد؛ حتّی در غیر مسلمانها، حتّی از غیر شیعه، بزرگانی، علمائی، کتابها نوشته‌اند؛ شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن‌ابی‌الحدید یک کتاب قطورِ بزرگ با مجلّدات بسیار، و شرحهای نهج‌البلاغه و شرحهای سخنان آن بزرگوار و شرح نامه‌ به جناب مالک اشتر و شرح‌‌حال‌های ایشان در تاریخ، در ادبیّات به قدری زیاد است که عرض کردم، نمیشود نظیری برای او پیدا کرد. خب من در بین همه‌ی این خصوصیّاتی که راجع به امیرالمؤمنین (علیه‌ السّلام) گفته شده است، دو خصوصیّت را ــ که امیرالمؤمنین در قلّه‌ی این دو خصوصیّت است و ما امروز به اینها احتیاج داریم ــ انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «تقوا» است؛ عدالت و تقوا. امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت، و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به سمت آن قلّه حرکت کنیم. قلّه‌ی «عدالت» که گفتیم امیرالمؤمنین در آنجا مستقر است و بالاترین نقطه‌ی عدالت است، امیرالمؤمنین عدالت را چه جوری اِعمال میکرد؟ متنوّع اِعمال میکرد؛ گاهی با دستان نوازشگر، با خدمت به ضعفا، به بچّه‌های یتیم، به خانواده‌های بی‌سرپرست؛ گاهی این‌جوری اِعمال عدالت میکرد؛ گاهی عدالت را با ذوالفقار اِعمال میکرد؛ [یعنی] نقطه‌ی مقابل، با شمشیر دودَمِ بُرنده‌ای که در طول تاریخ هیچ سلاحی به اندازه‌ی ذوالفقار مدح نشده است؛ گاهی با زبان رسا و حکمت؛ عباراتی که فراتر از سطح ادبیّات عرب است، مثل نهج‌البلاغه. عدالت را این‌جوری [بیان میکند]؛ به آن کسانی که حکّام او هستند، استاندارهای او هستند نامه مینویسد، درس عدالت است. یعنی وقتی انسان نگاه کند، واقعاً نوشته‌ی امیرالمؤمنین به مالک اشتر(۲) که فرمان حکومت او است ــ که به غلط میگویند عهدنامه؛ عهدنامه نیست، فرمان است، فرمان حکومت است ــ پُر از مفاهیمی است که اغلب اینها به عدالت برمیگردد، جامعه را جامعه‌ی عادلانه قرار میدهد؛ عدالت را گاهی این‌جوری هم پیش میبُرد. یعنی هم با مهربانی، هم با خشونت الهی و تعصّب دین، هم با بیان رسا و حکمت و تبیین. مصدر این جهاد تبیین، امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) است. امّا تقوا؛ تقوا را چه جوری اِعمال میکرد؟ تقوا را گاهی در محراب عبادت اِعمال میکرد؛ عباداتی که فرشتگان به آن عبادات رشک میبردند؛ یعنی عبادت امیرالمؤمنین، نماز او، تضرّع او، سخن او با خدا، فرشتگان را متحیّر میکرد. گاهی تقوا را با صبر و سکوت برای حفظ اتّفاق مسلمین اِعمال میکرد؛ این هم یکی از مصادیق مهمّ تقوای امیرالمؤمنین است. حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، امیرالمؤمنین با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند. گاهی گفته میشود امیرالمؤمنین ۲۵ سال در خانه نشست؛ نه، امیرالمؤمنین در خانه ننشست، در صحنه بود، در عرصه بود، دستور میداد، هدایت میکرد، راهنمایی میکرد خلفای وقت را، مردم را. یعنی با صبر و سکوت، تقوای خودش را نشان [میداد]؛ این تقوا است. این تقوا است که انسان ببیند حقّی دارد از او زایل میشود امّا به خاطر یک مصلحت بزرگ‌تر سکوت کند. ماها طاقت نمی‌آوریم سکوت کنیم؛ اگر حقّی از ما زایل بشود، فکر میکنیم که دنیا به هم خورده، ملاحظه نمیکنیم؛ آن بزرگوار ملاحظه میکرد. در یک جاهایی تقوای آن بزرگوار با سینه سپر کردن در مقابلِ حوادثِ شدید ظاهر میشد، مثل لیلة‌المبیت؛ تقوا بود؛ رفت جای پیغمبر خوابید، در حالی که به طور طبیعی اطمینان حاصل بود که امشب جانش را از دست خواهد داد. در اُحد تقوا نشان داد، ایستاد؛ در حُنین تقوا نشان داد، ایستاد؛ در خیبر تقوا نشان داد، دشمن را زمین‌گیر کرد؛ در اغلب غزوات پیغمبر پیشرو بود؛ [اینها هم] تقوا بود. تقوا فقط در محراب عبادت نیست؛ در میدان جنگ هم تقوا است که انسان را نگه میدارد، حفظ میکند، پیش میبرد؛ [لذا امیرالمؤمنین] در مقابل دشمن سینه سپر میکرد. این دو خصوصیّت است؛ عدالت امیرالمؤمنین و تقوای امیرالمؤمنین. ما امروز در کشورمان، در جامعه‌مان، هم به عدالت نیاز داریم، هم به تقوا. هم تقوای آحاد مردم و هم بخصوص تقوای مسئولان کشور؛ به این نیاز داریم، این باید تحقّقِ کامل پیدا کند. خب بحمدالله تا حدود زیادی در مواردی انسان مشاهده میکند که با تقوا عمل میکنند، امّا بایستی همه‌گیر بشود. این امامی که ما مشتاق نام او هستیم، مشتاق یاد او هستیم، اسم او را بر زبان می‌آوریم، مدح او را میگوییم و میخوانیم، این‌جور انسانی است؛ آن، رفتارش در عدالت و آن، رفتارش در تقوا. شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت که عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند، چون حکومت نداشت؛ امروز دیگر این بهانه وجود ندارد؛ امروز عذری وجود ندارد. امروز حکومت، حکومت اسلامی است، حکومت علوی است، حکومت وَلَوی(۳) است. امروز بایستی ما دنبال عدالت باشیم. عدالت واجب‌ترین و اولیٰ‌ترین خصوصیّت برای اداره‌ی یک جامعه است که بایستی دنبال آن باشید. خب، عواملی جلوی تقوای ما را میگیرند؛ گاهی میترسیم، گاهی تردید میکنیم در مبانی خودمان، گاهی ملاحظه‌ی رفاقتها را میکنیم، گاهی ملاحظه‌ی دشمن را میکنیم؛ اینها باید برود کنار، اینها نباید باشد. بایستی بدون ملاحظه ــ ملاحظه‌ی بی‌مورد ــ به سمت برنامه‌ی عدالت‌آور و برنامه‌ای که تقوا را توسعه بدهد، حرکت کرد. خب، این درباره‌ی امیرالمؤمنین. عرض کردم یک نکته‌ای وجود دارد در مورد امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) که این نکته امروز هم در جامعه‌ی ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ آن نکته این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ. در همه‌جا فاتح بود و غالب بود؛ حتّی در اُحد. [در جنگ] اُحد دیگران فرار کردند، امیرالمؤمنین غلبه کرد؛ شجاعت او، ایستادگی او و یکی دو نفر دیگرِ اطراف پیغمبر اکرم آن فراری را که افراد ضعیف مبتلا به آن شده بودند، جبران کرد؛ یعنی امیرالمؤمنین در تمام غزوات ــ شبیه این در حُنین هم اتّفاق افتاد، در جاهای دیگر هم بود ــ پیروز شد. در دوران خلافت سه‌ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفّین هم پیروز شد. در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم». بعضی خیال میکنند این حوادث این‌جوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولیّ خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند: هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنین.(۴) دشمن در مقابل شجاعت امیرالمؤمنین و قدرت امیرالمؤمنین و اراده‌ی پولادین امیرالمؤمنین چاره‌ای نداشت جز اینکه پناه ببرد به فریبِ محیط پیرامونیِ امیرالمؤمنین که در جنگ صفّین این کار با سرِ نیزه کردن قرآنها حاصل شد؛ بعد از آن هم اتّفاق افتاد، زمان امام حسن هم اتّفاق افتاد؛ جنگ نرم [این] است. جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. این جنگ امروز هم در جریان است؛ امروز هم این کار دارد انجام میگیرد. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند، با ابزارهای جنگِ نرم وارد میدان میشوند. آن زمان، [یعنی] زمان امیرالمؤمنین این کار را کردند که در تاریخ بتفصیل جزئیّاتش وجود دارد. افرادی میرفتند در شهرها، در روستاها به مردم حمله میکردند، ظلم میکردند، بعد یک نفر شایعه میکرد که اینها از طرف علی آمده‌اند. مردم را مردّد میکردند. امروز هم همین کار عیناً دارد انجام میگیرد. امروز ملّت ایران نشان داده که در میدانهای سخت، آن جایی که به وجود او احتیاج هست، محکم می‌ایستد. این کار ملّت ایران است، مخصوص یک گروه خاص و یک جمع خاص نیست؛ آن جایی که بایستی بِایستد می‌ایستد؛ آن جایی که باید کمک کند، کمک میکند؛ آن جایی که باید شعار بدهد، شعار میدهد؛ آن جایی که بایست دشمن را روبه‌رو مأیوس کند، مأیوس میکند. این انگیزه دشمن را نگران میکند؛ سعی میکنند این انگیزه را با بهانه‌های مختلف در افراد سست کنند، ضعیف کنند. امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آورده‌ها و داشته‌ها و توانایی‌های این ملّت؛ انکار توانایی‌های این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند. اگر ملّتی از داشته‌های خود غافل بشود، توانایی‌های خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آماده‌ی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد؛ این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند. جوان نخبه‌ی امروز، جوان نخبه‌ی کارآمد، در یک روز سه ماهواره میفرستد به فضا؛(۵) این چیز کوچکی نیست، خیلی چیز بزرگی است. جوان نخبه‌ی امروز، در طول چند ماه، چهار هزار مگاوات بر نیروی برق کشور اضافه میکند و شبکه‌ی کشور را تقویت میکند. جوان نخبه‌ی امروز، در دانشهای مختلف، در هوافضا، در زیست‌فنّاوری، در درمان ــ پزشکی ــ در نانو، در ساخت موشک، در صنایع نظامی، چشم دنیا را متحیّر کرده، آن هم در وقت تحریم. اینها ثروتهای بی‌نظیری است؛ این ثروتها را باید دید، ما اینها را داریم. من شاید یکی دو بار در صحبتها گفته‌ام؛(۶) چند سال قبل از این، یک دانشمند موشکی متعلّق به صهیونیست‌ها(۷) خودش اعلام کرده بود و گفته بود که وقتی [پرتاب] فلان موشک ایرانی را تمرین میکردند و من [تصویرش را که] پخش میشد دیدم، به احترام آن کسی که این را ساخته کلاهم را برداشتم و او را احترام کردم که در حال تحریم، در وقت تحریم، توانسته یک چنین کار بزرگی را انجام بدهد. در صنایع دفاعی، در شیوه‌های درمان، امروز کارهای بزرگ دارد انجام میگیرد؛ اینها را دشمن پنهان میکند، بعضی‌ها هم متأسّفانه در داخل اینها را پنهان میکنند. در داخل، متأسّفانه بعضی پنهان میکنند این پیشرفتها را، این کارهای بزرگ را، به مردم اطّلاع‌رسانی نمیکنند. کارهای بزرگی در کشور دارد انجام میگیرد، کشور دارد پیش میرود. آن عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملّت ایران در جنگ نظامی اوّلاً درخواست توقّف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما جنگ کنم ــ دشمن خبیث البتّه فریبگر و دروغ‌گو است؛ ما به حرف او اعتمادی نداریم ــ آن [عاملی] که موجب میشود او این کار را بکند چیست؟ آن قدرت ملّت ایران است، آن توانایی جوانان ایرانی است. من شنیدم و نقل کردند برای من که این کسانی که هفته‌ی گذشته این ماهواره‌ها را به فضا پرتاب کردند، این جوانهایی که سه ماهواره را در یک روز به فضا پرتاب کردند و در فضا مستقر شد، متوسّط سنّی اینها ۲۶ سال است! جوان بیست‌وشش‌ساله؛ اینها ثروتهای عظیمی است، ثروت نیروی انسانی ثروت کوچکی نیست. آن‌وقت آن یاوه‌گوی آمریکایی(۸) می‌نشیند راجع به ملّت ایران حرف میزند، یک مقداری بدگویی میکند، یک مقداری وعده میدهد؛ وعده‌ی دروغ، فریب. البتّه امروز خوشبختانه ملّت ایران آمریکا را شناخته‌اند؛ یک روزی بود که نمی‌شناختند؛ امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه می‌شناسند؛ مخصوص ایران هم نیست. مردم شناخته‌اند دشمن را؛ این خیلی موفّقیّت بزرگی است. ما خیلی اصرار میکردیم استدلال کنیم برای مردم، [ولی] مردم در جنگ دوازده‌روزه خودشان دیدند، مشاهده کردند؛ آنهایی هم که میگفتند راه‌حلّ مشکلات کشور مذاکره‌ی با آمریکا است، دیدند که چه شد؛ وسط مذاکره‌ی با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره‌ی با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده‌ کردن نقشه‌ی جنگ بود! مردم بیدارند، هوشیارند. خب، بنابراین مراقب جنگ نرم باید بود، مراقب شبهه‌سازی دشمن باید بود، مراقب شایعه‌سازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطّلاع‌رسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بی‌جهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمّی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازده‌روزه اتّحاد ملّت، معجزه‌آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهم‌ترین مسئله، توجّه به دشمنی دشمن و توجّه به اتّفاق و اتّحاد داخلی و درونی است؛ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم.(۹) خب، من دو سه جمله‌ای هم درباره‌ی این اجتماعاتی که هفته‌ی گذشته شد، عرض بکنم. اوّلاً قشر بازار و بازاری جزو وفادارترین قشرهای کشور به نظام اسلامی و به انقلاب اسلامی است. ما بازار را خوب می‌شناسیم. به اسم بازار و بازاری نمیتوان با جمهوری اسلامی و با نظام اسلامی مقابله کرد. بله، این اجتماعات عمدتاً‌ از طرف بازاری‌ها بود امّا حرفشان حرف درستی بود. من، هم در تلویزیون شنیدم، هم در محاسبات و در کارها این را دیدم. بازاری وقتی که نگاه میکند به وضع پولی کشور، کاهش ارزش پول کشور، عدم ثبات قیمت پول کشور و پول خارجی که موجب بشود محیط کسب و کار ثبات نداشته باشد، میگوید من نمیتوانم کاسبی کنم؛ راست میگوید؛ این را مسئولین کشور قبول دارند و من میدانم که رئیس‌جمهور محترم و دیگر مسئولین سطح بالای کشور درصدد علاج این مشکلند. این یک مشکل است که در این هم دست دشمن در میان است؛ این را هم به شما عرض بکنم. این گران شدن قیمت ارز خارجی، بالا رفتن بی‌حسابِ قیمت ارز خارجی و عدم ثبات آن که مدام بالا برود، پایین بیاید که کاسب نداند تکلیفش چیست، طبیعی نیست؛ این کار دشمن است. البتّه با تدابیر گوناگون باید جلویش گرفته بشود؛ و دارند تلاش میکنند؛ هم رئیس‌جمهور، هم رؤسای قوای دیگر و بعضی مسئولین دیگر تلاش میکنند که این کار درست بشود. بنابراین اعتراض بازاری‌ها به این مطلب بود؛ و این مطلب، مطلب درستی است. آنچه مهم است، این است که یک عدّه آدم تحریک‌شده‌ی مزدور دشمن پشت سر بازاری‌ها بِایستند و شعار ضدّ اسلام و ضدّ ایران و ضدّ جمهوری اسلامی بدهند؛ این مهم است. اعتراض، بجا است امّا اعتراض، غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایده‌ای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند. اینکه یک عدّه‌ای تحت عناوین گوناگون، نامهای گوناگون می‌آیند به قصد تخریب، به قصد ناامن کردن کشور، پشت سر بازاری‌های مؤمن و سالم و انقلابی قرار بگیرند و از اعتراض آنها سوء‌استفاده کنند، اغتشاش کنند، اصلاً قابل قبول نیست؛ مطلقاً. کار دشمن را باید شناخت، دشمن آرام نمی‌نشیند، از هر فرصتی استفاده میکند. اینجا دیدند یک فرصتی است، خواستند از آن استفاده کنند؛ البتّه مسئولین ما در میدان بودند و خواهند بود. مهم، مجموعه‌ی ملّت است؛ مهم، همان چیزهایی است که سلیمانی را سلیمانی کرد: ایمان، اخلاص، عمل؛ مهم، بی‌تفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بی‌تفاوت نبودن در مقابل شایعه‌پردازی‌های دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولین، بر دولت، بر  ملّت تحمیل کند، با قدرت کامل در مقابل دشمن بِایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتّکاء به خدای متعال، با اتّکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد. امیدواریم خدای متعال شهدای عزیز ما را با اولیائشان محشور کند؛ جوانهای ما را محفوظ بدارد؛ شما عزیزان را ان‌شاء‌الله از برکات ولادت امیرالمؤمنین برخوردار کند و بر دل خانواده‌های شهیدان، خداوند صبر و تسلّیٰ و سکینه و آرامش نازل کند. والسّلام علیکم و رحمة‌الله و‌ برکاته       (۱ اشاره به سخنان دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو (نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی) که حرفهای گذشته‌ی خود راجع به شهید سلیمانی را تکرار کرد که او باعث کشته شدن سربازان آمریکایی شده است. (۲ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ی ۵۳ (۳ حکومت ولایی (۴ سوره‌ی انفال، بخشی از آیه‌ی ۶۲؛ «... همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.» (۵ اشاره به پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی «پایا»، «ظفر ۲» و «کوثر» به فضا در هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴ (۶ از جمله، بیانات در اجتماع بسیجیان شرکت‌کننده در همایش «خدمت بسیجیان» (۱۳۹۷/۷/۱۲) (۷ یوزی رابین (مدیر اسبق برنامه‌ی موشکی رژیم صهیونیستی) (۸ دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) (۹ سوره‌ی فتح، بخشی از آیه‌ی ۲۹؛ «... بر کافران، سخت‌گیر [و] با همدیگر مهربانند ...» 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62246 #بيانات
    0 Kommentare 0 Geteilt 879 Ansichten 0 Bewertungen
  • نگاهی به کتاب «و این‌گونه است زینب»


     رهبر معظم انقلاب در دیدار فرمانده و پرسنل نیروی هوایی ارتش در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۹ فرمودند: «زینب (سلام الله علیها)، هم در حرکت به سمت کربلا، همراه امام حسین؛ هم در حادثه‌ی روز عاشورا، آن سختیها و آن محنتها؛ هم در حادثه‌ی بعد از شهادت حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، بی‌سرپناهی این مجموعه‌ی به جا مانده‌ی کودک و زن، به عنوان یک ولىّ الهی آنچنان درخشید که نظیر او را نمیشود پیدا کرد؛ در طول تاریخ نمیشود نظیری برای این پیدا کرد.»
    به همین مناسبت بخش کتاب رسانه KHAMENEI.IR به معرفی کتاب «و این‌گونه است زینب» می‌پردازد.
     
     پرداختن به شخصیت‌ حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، نه یک انتخاب سلیقه‌ای است و نه تکرار مکرر یک موضوع تمام‌شده؛ بلکه یک ضرورت دائمیِ فرهنگی و معرفتی است. این ضرورت دقیقاً از همان‌جا آغاز می‌شود که به نظر می‌رسد «همه چیز گفته شده»، اما در واقع، آنچه گفته شده بیشتر تکرار روایت‌هاست، و کمی تلاش  برای کشف ابعاد شخصیت.

    در نگاه نخست، ممکن است چنین تصور شود که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های تاریخ اسلام است: خطبه‌ها نقل شده، مصائب گفته شده، شجاعتش ستوده شده و نامی که در آیین‌ها و مجالس بارها تکرار شده است. اما این شناخت، غالباً شناختی شعاری و مناسکی است، نه تحلیلی و زیسته. تکرار نام و روایت، لزوماً به فهم عمیق منجر نمی‌شود؛ گاهی حتی برعکس، عظمت شخصیت را در کلیشه‌ها پنهان می‌کند.

    مسئله اصلی این است که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها معمولاً در نقش «راوی مصیبت» یا «نماد صبر» معرفی شده، در حالی که این‌ها فقط بخشی از حقیقت‌اند. آنچه کمتر به آن پرداخته شده، پیچیدگی شخصیت ایشان در مقام کنشگر تاریخی است: زنی که در یکی از بحرانی‌ترین و خاص‌ترین لحظات تاریخ اسلام، مسئولیت روایت، مدیریت بحران، حفظ پیام و مواجهه مستقیم با قدرت سیاسی را بر عهده می‌گیرد. این نقش، نه صرفاً عاطفی است و نه صرفاً معنوی؛ بلکه ترکیبی است از عقلانیت، شجاعت، زمان‌شناسی و قدرت تحلیل موقعیت.

    ضرورت پرداخت دوباره به چنین شخصیت‌هایی از این‌جا ناشی می‌شود که مسائل امروز، پرسش‌های تازه‌ای ایجاد می‌کنند. هر نسل، از تاریخ چیز دیگری می‌پرسد. نسل امروز، کمتر به دنبال شنیدن «چه شد» است و بیشتر می‌خواهد بداند «چگونه ایستادگی شد»، «چگونه تصمیم گرفته شد» و «چگونه می‌توان در شرایط مشابه، مسئولانه عمل کرد». پاسخ به این پرسش‌ها، در روایت‌های کلیشه‌ای و تکراری پیدا نمی‌شود؛ نیازمند بازخوانی و بازپرداخت است.

    از سوی دیگر، عظمت شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها دقیقاً در نقاطی نهفته است که کمتر برجسته شده‌اند: در سکوت‌های حساب‌شده، در انتخاب واژه‌ها، در نحوه مواجهه با دشمن، در حفظ کرامت انسانی در اوج مصیبت، و در تبدیل شکست ظاهری به پیروزی معنایی. این‌ها ابعادی هستند که با صرف نقل مصیبت یا خطبه، به‌طور کامل دیده نمی‌شوند و نیازمند روایت دقیق، چندلایه و متناسب با فهم امروزند.

    همچنین نباید فراموش کرد که تصویر ارائه‌شده از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها گاه ناخواسته تک‌بعدی و محدودکننده بوده است. تمرکز افراطی بر رنج، بدون نشان دادن قدرت تصمیم و کنش، شخصیتی می‌سازد که قابل تحسین هست اما قابل الگوگیری نیست. در حالی که پرداخت درست به این شخصیت‌ها باید به گونه‌ای باشد که مخاطب بتواند نسبت خود را با آن‌ها تعریف کند؛ نه این‌که صرفاً به احترام و فاصله بسنده کند.

    بنابراین، ضرورت پرداخت دوباره و چندباره به شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها از این واقعیت می‌آید که عظمت چنین شخصیت‌هایی، یک‌لایه نیست. تاریخ، آن‌ها را تمام نکرده و روایت‌های پیشین نیز همه حقیقت را نگفته‌اند. هر بازخوانی جدی، فرصتی است برای نزدیک‌تر شدن به عمق شخصیتی که هنوز هم می‌تواند برای فهم مسئولیت، ایستادگی، آگاهی و نقش انسان در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، الهام‌بخش باشد.

    به بیان روشن‌تر، زیاد گفته شدن، به معنای خوب فهمیده شدن نیست. اگر عظمت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به‌درستی نشان داده نشده، نه به دلیل کمبود روایت، بلکه به دلیل کمبود زاویه نگاه تازه، زبان مناسب و جسارت در خروج از کلیشه‌هاست. پرداختن دوباره به این شخصیت‌ها، تلاش برای جبران همین خلأ است؛ تلاشی که اگر درست انجام شود، تاریخ را به حال پیوند می‌زند و شخصیت‌ها را از قاب‌های تکراری بیرون می‌آورد و دوباره زنده می‌کند.



    کتاب «و این‌گونه است زینب»؛ کتابی‌ست که نه قصد افزودن روایت تازه‌ای به تاریخ عاشورا را دارد و نه مدعی کشف اسناد ناشناخته است، بلکه مأموریت خود را در بازآفرینیِ قابل‌فهم، وفادار و اثرگذارِ یک متن کلاسیک تعریف می‌کند؛ مأموریتی که اگر درست انجام نشود، یا به تحریف می‌انجامد یا به ساده‌سازیِ مخرب. اهمیت این کتاب دقیقاً در آن‌جاست که توانسته از هر دو آفت فاصله بگیرد.

    نقطه عزیمت این اثر، یک واقعیت تاریخی کمتر دیده‌شده است: بخش مهمی از آنچه امروز از جزئیات عاشورا در دست داریم، از دل منابعی بیرون آمده که الزاماً همسو با جبهه حق نبوده‌اند. گزارش‌ها، نقل وقایع، حتی ثبت دقیق حرکات، ضربات و گفت‌وگوها، گاه از سوی دشمنان ثبت شده؛ با نیت ثبت حادثه به سود قدرت وقت. اما همین ثبت واقع‌نگارانه، که در منطق خود چیزی شبیه گزارش‌نویسیِ خبری امروز است، در نهایت علیه همان قدرت عمل کرده و به سرمایه‌ای برای روایت حق تبدیل شده است. کتاب «و این‌گونه است زینب» بر شانه چنین داده‌های محدودی ایستاده و تلاش می‌کند از دل آن‌ها، تصویری روشن، زنده و قابل فهم از شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها ارائه دهد.

    مسئله اصلی اما این نیست که چه داده‌هایی وجود داشته، بلکه این است که این داده‌ها چگونه به مخاطب امروز منتقل می‌شوند. بخش بزرگی از منابع تاریخی سنتی، به‌ویژه در حوزه متون دینی و عاشورایی، به دلیل زبان کهن، ساختار پیچیده و ادبیات سنگین، عملاً از دسترس مخاطب عمومی خارج شده‌اند. این فاصله زبانی و سبکی، به‌تدریج فاصله‌ای معرفتی ایجاد کرده است؛ گویی تاریخ، فقط برای اهل تخصص نوشته شده و نسل جدید باید با واسطه و گزینش‌های ناقص با آن ارتباط بگیرد. کتاب «و این‌گونه است زینب» دقیقاً در پاسخ به همین خلأ شکل گرفته است.

    این اثر، بازآفرینی کتاب «خصائص زینبیه» نوشته آیت‌الله سید نورالدین جزایری، از مجتهدان محقق قرن چهاردهم هجری است؛ کتابی که به‌درستی می‌توان آن را اثری عاشقانه، عمیق و سرشار از نکته‌سنجی دانست، اما در عین حال به‌دلیل زبان و ساختار متکلف، برای مخاطب امروز دشوار و گاه نامفهوم است. نویسنده بازآفرینی، به‌جای حذف یا خلاصه‌سازیِ شتاب‌زده، راه دشوارتری را انتخاب کرده است: تلخیص، بازآرایی و به‌روزرسانی زبان، بدون خیانت به متن و روح اثر.

    یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این کتاب، انتخاب ساختار «چهل خصیصه» برای معرفی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها است. این انتخاب، صرفاً یک عدد نمادین یا چینش سلیقه‌ای نیست، بلکه روشی است برای پرهیز از روایت خطی و کلیشه‌ای زندگی. در این‌جا، حضرت زینب نه صرفاً به‌عنوان خواهری داغ‌دیده یا خطیبی شجاع، بلکه به‌مثابه شخصیتی چندبعدی معرفی می‌شود؛ شخصیتی که عقلانیت، شجاعت، صبر، بصیرت، مدیریت بحران، عاطفه، عبادت و کنش اجتماعی در او به‌هم گره خورده‌اند. این خصائص، چنان گزینش شده‌اند که خواننده، با هر پیش‌زمینه‌ای، بتواند نقطه‌ای برای اتصال پیدا کند.

    کتاب از این حیث، صرفاً روایت‌گر تاریخ نیست؛ بلکه الگوساز است. خواننده در مواجهه با متن، احساس نمی‌کند با شخصیتی دور، اسطوره‌ای و دست‌نیافتنی روبه‌روست، بلکه با زنی مواجه می‌شود که در متن سخت‌ترین شرایط تاریخی، تصمیم می‌گیرد، می‌ایستد، سخن می‌گوید و جریان می‌سازد. این «ملموس‌سازی» شخصیت، نتیجه همان بازآفرینی هوشمندانه‌ای است که نویسنده در پیش گرفته است.

    نکته مهم دیگر، مستندسازی کتاب است. یکی از کاستی‌های اثر اصلی «خصائص زینبیه»، که حتی از سوی دوستداران آن نیز مطرح بوده، ضعف در ارجاع‌دهی دقیق به منابع است. بازآفرینی حاضر، با بهره‌گیری از ۸۵ منبع شیعه و سنی، این خلأ را جبران کرده و با استفاده از پاورقی‌های دقیق، امکان اطمینان و پیگیری را برای مخاطب جدی‌تر فراهم آورده است. این ویژگی، کتاب را از سطح یک اثر صرفاً ترویجی بالاتر می‌برد و آن را به منبعی قابل اتکا برای مخاطب علاقه‌مند تبدیل می‌کند، بی‌آن‌که متن اصلی را سنگین یا آکادمیک کند.

    کتاب «و این‌گونه است زینب سلام‌الله‌علیها» بازنویسی و بازآفرینیِ جامع و وفادارانه‌ای از اثر کلاسیک مرحوم سید نعمت‌الله جزائری است؛ اثری که می‌کوشد شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را نه به‌صورت پراکنده و روایی، بلکه در قالبی منظم، اندیشه‌محور و چندلایه معرفی کند. ساختار کتاب بر پایه چهل خصیصه شکل گرفته است؛ خصایصی که هر یک، بُعدی از هویت انسانی، معنوی و تاریخی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را برجسته می‌سازد و در کنار هم، تصویری کامل و منسجم از این شخصیت ممتاز ارائه می‌دهد.

    اثر اصلی مرحوم جزائری با سه مقدمه آغاز می‌شود که هرکدام نقشی کلیدی در جهت‌دهی به متن دارند و بازنویسی حاضر نیز این منطق را حفظ کرده است. در مقدمه نخست، نویسنده ضرورت پرداختن به شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد که چرا این چهره، صرفاً یک شخصیت تاریخی یا عاطفی نیست، بلکه الگویی ماندگار برای فهم مسئولیت، ایمان و کنش در شرایط بحرانی به شمار می‌آید. مقدمه دوم وارد بحث بنیادین «انسان کامل» می‌شود و حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را در کنار زنانی چون آسیه، خدیجه، فاطمه و مریم، در زمره زنان کامل تاریخ معرفی می‌کند؛ زنانی که کمال انسانی را نه در انزوا، بلکه در متن زندگی و مواجهه با آزمون‌های بزرگ معنا کرده‌اند. مقدمه سوم نیز به یکی از شبهات تاریخی پاسخ می‌دهد و جایگاه نوادگان دختری پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به‌عنوان امتداد حقیقی نسل ایشان تبیین می‌کند؛ بحثی که برای فهم جایگاه اهل‌بیت علیهم‌السلام در تاریخ اسلام اهمیت ویژه‌ای دارد.

    پس از این مقدمات، کتاب وارد بخش خصایص می‌شود. در دو خصیصه نخست، به ویژگی‌های دوران تولد و فضای خانوادگی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها پرداخته می‌شود؛ فضایی که شکل‌گیری شخصیت ایشان را در پیوند با نبوت، امامت و تربیت فاطمی نشان می‌دهد. سپس، هجده لقب از القاب حضرت زینب سلام‌الله‌علیها بررسی می‌شود؛ القابی که هرکدام حامل معنایی دقیق و عمیق‌اند و تنها نام‌هایی تشریفاتی نیستند. عناوینی چون صدیقه صغری، عصمت‌صغری، ولیة‌الله، راضیه، مرضیه، نایب‌الام، شریک‌الامام، عالمه غیر معلمه و محبوبه مصطفی، به‌گونه‌ای تحلیل می‌شوند که جایگاه علمی، معنوی و ولایی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را روشن می‌کنند و نشان می‌دهند این القاب چگونه در رفتار و کنش تاریخی ایشان تجلی یافته‌اند.

    در ادامه، کتاب به زندگی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در ابعاد شخصی و اجتماعی می‌پردازد؛ از جمله به پیوند ایشان با همسرشان و نسبت این زندگی خانوادگی با مسئولیت‌های بزرگ‌تر تاریخی. پس از آن، مقامات معنوی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به‌تفصیل بررسی می‌شود؛ مقاماتی که از جهاد با نفس و یقین و معرفت آغاز می‌شود و به محبت عمیق نسبت به امام معصوم، صبر در برابر بلا، مواسات با امام حسین علیه‌السلام، غیرت دینی، و در نهایت مقام رضا و تسلیم می‌رسد. این بخش از کتاب، نشان می‌دهد که عظمت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها صرفاً محصول یک واقعه نیست، بلکه نتیجه سیر ممتد تربیتی و معنوی است.

    در دو خصیصه پایانی، تمرکز کتاب بر نقش تاریخی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در احیای عاشورا و پیام‌رسانی کربلا قرار می‌گیرد؛ نقشی که بدون آن، حادثه عاشورا در همان جغرافیای محدود دفن می‌شد. در این بخش، حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به‌عنوان کنشگری آگاه و زمان‌شناس معرفی می‌شود که توانست شکست ظاهری را به پیروزی معنایی تبدیل کند و پیام نهضت را به تاریخ بسپارد. در پایان نیز شباهت‌های ایشان با پیامبران و دیگر معصومان علیهم‌السلام بررسی می‌شود تا جایگاه استثنایی این بانو در منظومه هدایت الهی روشن‌تر شود.

    بازآفرینی کتاب «خصائص زینبیه» در قالب «و این‌گونه است زینب سلام‌الله‌علیها»، مخاطب را از حصر زبان کهن خارج کرده و با زبانی روان و امروزی، در دسترس نسل جدید قرار داده و در پی بازکردن راه فهم است؛ تا پیام حضرت زینب سلام‌الله‌علیها بتواند همچنان زنده بماند و با مخاطب امروز ارتباطی واقعی و مؤثر برقرار کند.

    از منظر کارکرد، کتاب «و این‌گونه است زینب» را می‌توان منبر دانست؛ نه به معنای خطابه‌ای صرف، بلکه به این معنا که متن، هم حامل معناست، هم عاطفه، و هم دعوت به تأمل. تاریخ، روضه، تحلیل اخلاقی و نمایش رشادت، در هم تنیده شده‌اند، بدون آن‌که یکی دیگری را خفه کند. این توازن، از نقاط قوت جدی کتاب است.

    نکته قابل توجه دیگر، قابلیت استفاده برای طیف‌های مختلف مخاطب است. زبان روان و بازنویسی‌شده، امکان مطالعه کتاب را برای نوجوانان و جوانان فراهم کرده و در عین حال، عمق مفهومی اثر، آن را برای مخاطب بزرگسال و اهل مطالعه نیز قابل تأمل نگه داشته است. حتی می‌توان گفت که کتاب، ظرفیت آن را دارد که در محیط‌های آموزشی، فرهنگی و خانوادگی، به‌عنوان متن پایه برای گفت‌وگو و بحث مورد استفاده قرار گیرد.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/book-content?id=62266

    #کتاب
    📰 نگاهی به کتاب «و این‌گونه است زینب»  رهبر معظم انقلاب در دیدار فرمانده و پرسنل نیروی هوایی ارتش در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۹ فرمودند: «زینب (سلام الله علیها)، هم در حرکت به سمت کربلا، همراه امام حسین؛ هم در حادثه‌ی روز عاشورا، آن سختیها و آن محنتها؛ هم در حادثه‌ی بعد از شهادت حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، بی‌سرپناهی این مجموعه‌ی به جا مانده‌ی کودک و زن، به عنوان یک ولىّ الهی آنچنان درخشید که نظیر او را نمیشود پیدا کرد؛ در طول تاریخ نمیشود نظیری برای این پیدا کرد.» به همین مناسبت بخش کتاب رسانه KHAMENEI.IR به معرفی کتاب «و این‌گونه است زینب» می‌پردازد.    پرداختن به شخصیت‌ حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، نه یک انتخاب سلیقه‌ای است و نه تکرار مکرر یک موضوع تمام‌شده؛ بلکه یک ضرورت دائمیِ فرهنگی و معرفتی است. این ضرورت دقیقاً از همان‌جا آغاز می‌شود که به نظر می‌رسد «همه چیز گفته شده»، اما در واقع، آنچه گفته شده بیشتر تکرار روایت‌هاست، و کمی تلاش  برای کشف ابعاد شخصیت. در نگاه نخست، ممکن است چنین تصور شود که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های تاریخ اسلام است: خطبه‌ها نقل شده، مصائب گفته شده، شجاعتش ستوده شده و نامی که در آیین‌ها و مجالس بارها تکرار شده است. اما این شناخت، غالباً شناختی شعاری و مناسکی است، نه تحلیلی و زیسته. تکرار نام و روایت، لزوماً به فهم عمیق منجر نمی‌شود؛ گاهی حتی برعکس، عظمت شخصیت را در کلیشه‌ها پنهان می‌کند. مسئله اصلی این است که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها معمولاً در نقش «راوی مصیبت» یا «نماد صبر» معرفی شده، در حالی که این‌ها فقط بخشی از حقیقت‌اند. آنچه کمتر به آن پرداخته شده، پیچیدگی شخصیت ایشان در مقام کنشگر تاریخی است: زنی که در یکی از بحرانی‌ترین و خاص‌ترین لحظات تاریخ اسلام، مسئولیت روایت، مدیریت بحران، حفظ پیام و مواجهه مستقیم با قدرت سیاسی را بر عهده می‌گیرد. این نقش، نه صرفاً عاطفی است و نه صرفاً معنوی؛ بلکه ترکیبی است از عقلانیت، شجاعت، زمان‌شناسی و قدرت تحلیل موقعیت. ضرورت پرداخت دوباره به چنین شخصیت‌هایی از این‌جا ناشی می‌شود که مسائل امروز، پرسش‌های تازه‌ای ایجاد می‌کنند. هر نسل، از تاریخ چیز دیگری می‌پرسد. نسل امروز، کمتر به دنبال شنیدن «چه شد» است و بیشتر می‌خواهد بداند «چگونه ایستادگی شد»، «چگونه تصمیم گرفته شد» و «چگونه می‌توان در شرایط مشابه، مسئولانه عمل کرد». پاسخ به این پرسش‌ها، در روایت‌های کلیشه‌ای و تکراری پیدا نمی‌شود؛ نیازمند بازخوانی و بازپرداخت است. از سوی دیگر، عظمت شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها دقیقاً در نقاطی نهفته است که کمتر برجسته شده‌اند: در سکوت‌های حساب‌شده، در انتخاب واژه‌ها، در نحوه مواجهه با دشمن، در حفظ کرامت انسانی در اوج مصیبت، و در تبدیل شکست ظاهری به پیروزی معنایی. این‌ها ابعادی هستند که با صرف نقل مصیبت یا خطبه، به‌طور کامل دیده نمی‌شوند و نیازمند روایت دقیق، چندلایه و متناسب با فهم امروزند. همچنین نباید فراموش کرد که تصویر ارائه‌شده از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها گاه ناخواسته تک‌بعدی و محدودکننده بوده است. تمرکز افراطی بر رنج، بدون نشان دادن قدرت تصمیم و کنش، شخصیتی می‌سازد که قابل تحسین هست اما قابل الگوگیری نیست. در حالی که پرداخت درست به این شخصیت‌ها باید به گونه‌ای باشد که مخاطب بتواند نسبت خود را با آن‌ها تعریف کند؛ نه این‌که صرفاً به احترام و فاصله بسنده کند. بنابراین، ضرورت پرداخت دوباره و چندباره به شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها از این واقعیت می‌آید که عظمت چنین شخصیت‌هایی، یک‌لایه نیست. تاریخ، آن‌ها را تمام نکرده و روایت‌های پیشین نیز همه حقیقت را نگفته‌اند. هر بازخوانی جدی، فرصتی است برای نزدیک‌تر شدن به عمق شخصیتی که هنوز هم می‌تواند برای فهم مسئولیت، ایستادگی، آگاهی و نقش انسان در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، الهام‌بخش باشد. به بیان روشن‌تر، زیاد گفته شدن، به معنای خوب فهمیده شدن نیست. اگر عظمت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به‌درستی نشان داده نشده، نه به دلیل کمبود روایت، بلکه به دلیل کمبود زاویه نگاه تازه، زبان مناسب و جسارت در خروج از کلیشه‌هاست. پرداختن دوباره به این شخصیت‌ها، تلاش برای جبران همین خلأ است؛ تلاشی که اگر درست انجام شود، تاریخ را به حال پیوند می‌زند و شخصیت‌ها را از قاب‌های تکراری بیرون می‌آورد و دوباره زنده می‌کند. کتاب «و این‌گونه است زینب»؛ کتابی‌ست که نه قصد افزودن روایت تازه‌ای به تاریخ عاشورا را دارد و نه مدعی کشف اسناد ناشناخته است، بلکه مأموریت خود را در بازآفرینیِ قابل‌فهم، وفادار و اثرگذارِ یک متن کلاسیک تعریف می‌کند؛ مأموریتی که اگر درست انجام نشود، یا به تحریف می‌انجامد یا به ساده‌سازیِ مخرب. اهمیت این کتاب دقیقاً در آن‌جاست که توانسته از هر دو آفت فاصله بگیرد. نقطه عزیمت این اثر، یک واقعیت تاریخی کمتر دیده‌شده است: بخش مهمی از آنچه امروز از جزئیات عاشورا در دست داریم، از دل منابعی بیرون آمده که الزاماً همسو با جبهه حق نبوده‌اند. گزارش‌ها، نقل وقایع، حتی ثبت دقیق حرکات، ضربات و گفت‌وگوها، گاه از سوی دشمنان ثبت شده؛ با نیت ثبت حادثه به سود قدرت وقت. اما همین ثبت واقع‌نگارانه، که در منطق خود چیزی شبیه گزارش‌نویسیِ خبری امروز است، در نهایت علیه همان قدرت عمل کرده و به سرمایه‌ای برای روایت حق تبدیل شده است. کتاب «و این‌گونه است زینب» بر شانه چنین داده‌های محدودی ایستاده و تلاش می‌کند از دل آن‌ها، تصویری روشن، زنده و قابل فهم از شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها ارائه دهد. مسئله اصلی اما این نیست که چه داده‌هایی وجود داشته، بلکه این است که این داده‌ها چگونه به مخاطب امروز منتقل می‌شوند. بخش بزرگی از منابع تاریخی سنتی، به‌ویژه در حوزه متون دینی و عاشورایی، به دلیل زبان کهن، ساختار پیچیده و ادبیات سنگین، عملاً از دسترس مخاطب عمومی خارج شده‌اند. این فاصله زبانی و سبکی، به‌تدریج فاصله‌ای معرفتی ایجاد کرده است؛ گویی تاریخ، فقط برای اهل تخصص نوشته شده و نسل جدید باید با واسطه و گزینش‌های ناقص با آن ارتباط بگیرد. کتاب «و این‌گونه است زینب» دقیقاً در پاسخ به همین خلأ شکل گرفته است. این اثر، بازآفرینی کتاب «خصائص زینبیه» نوشته آیت‌الله سید نورالدین جزایری، از مجتهدان محقق قرن چهاردهم هجری است؛ کتابی که به‌درستی می‌توان آن را اثری عاشقانه، عمیق و سرشار از نکته‌سنجی دانست، اما در عین حال به‌دلیل زبان و ساختار متکلف، برای مخاطب امروز دشوار و گاه نامفهوم است. نویسنده بازآفرینی، به‌جای حذف یا خلاصه‌سازیِ شتاب‌زده، راه دشوارتری را انتخاب کرده است: تلخیص، بازآرایی و به‌روزرسانی زبان، بدون خیانت به متن و روح اثر. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این کتاب، انتخاب ساختار «چهل خصیصه» برای معرفی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها است. این انتخاب، صرفاً یک عدد نمادین یا چینش سلیقه‌ای نیست، بلکه روشی است برای پرهیز از روایت خطی و کلیشه‌ای زندگی. در این‌جا، حضرت زینب نه صرفاً به‌عنوان خواهری داغ‌دیده یا خطیبی شجاع، بلکه به‌مثابه شخصیتی چندبعدی معرفی می‌شود؛ شخصیتی که عقلانیت، شجاعت، صبر، بصیرت، مدیریت بحران، عاطفه، عبادت و کنش اجتماعی در او به‌هم گره خورده‌اند. این خصائص، چنان گزینش شده‌اند که خواننده، با هر پیش‌زمینه‌ای، بتواند نقطه‌ای برای اتصال پیدا کند. کتاب از این حیث، صرفاً روایت‌گر تاریخ نیست؛ بلکه الگوساز است. خواننده در مواجهه با متن، احساس نمی‌کند با شخصیتی دور، اسطوره‌ای و دست‌نیافتنی روبه‌روست، بلکه با زنی مواجه می‌شود که در متن سخت‌ترین شرایط تاریخی، تصمیم می‌گیرد، می‌ایستد، سخن می‌گوید و جریان می‌سازد. این «ملموس‌سازی» شخصیت، نتیجه همان بازآفرینی هوشمندانه‌ای است که نویسنده در پیش گرفته است. نکته مهم دیگر، مستندسازی کتاب است. یکی از کاستی‌های اثر اصلی «خصائص زینبیه»، که حتی از سوی دوستداران آن نیز مطرح بوده، ضعف در ارجاع‌دهی دقیق به منابع است. بازآفرینی حاضر، با بهره‌گیری از ۸۵ منبع شیعه و سنی، این خلأ را جبران کرده و با استفاده از پاورقی‌های دقیق، امکان اطمینان و پیگیری را برای مخاطب جدی‌تر فراهم آورده است. این ویژگی، کتاب را از سطح یک اثر صرفاً ترویجی بالاتر می‌برد و آن را به منبعی قابل اتکا برای مخاطب علاقه‌مند تبدیل می‌کند، بی‌آن‌که متن اصلی را سنگین یا آکادمیک کند. کتاب «و این‌گونه است زینب سلام‌الله‌علیها» بازنویسی و بازآفرینیِ جامع و وفادارانه‌ای از اثر کلاسیک مرحوم سید نعمت‌الله جزائری است؛ اثری که می‌کوشد شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را نه به‌صورت پراکنده و روایی، بلکه در قالبی منظم، اندیشه‌محور و چندلایه معرفی کند. ساختار کتاب بر پایه چهل خصیصه شکل گرفته است؛ خصایصی که هر یک، بُعدی از هویت انسانی، معنوی و تاریخی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را برجسته می‌سازد و در کنار هم، تصویری کامل و منسجم از این شخصیت ممتاز ارائه می‌دهد. اثر اصلی مرحوم جزائری با سه مقدمه آغاز می‌شود که هرکدام نقشی کلیدی در جهت‌دهی به متن دارند و بازنویسی حاضر نیز این منطق را حفظ کرده است. در مقدمه نخست، نویسنده ضرورت پرداختن به شخصیت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد که چرا این چهره، صرفاً یک شخصیت تاریخی یا عاطفی نیست، بلکه الگویی ماندگار برای فهم مسئولیت، ایمان و کنش در شرایط بحرانی به شمار می‌آید. مقدمه دوم وارد بحث بنیادین «انسان کامل» می‌شود و حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را در کنار زنانی چون آسیه، خدیجه، فاطمه و مریم، در زمره زنان کامل تاریخ معرفی می‌کند؛ زنانی که کمال انسانی را نه در انزوا، بلکه در متن زندگی و مواجهه با آزمون‌های بزرگ معنا کرده‌اند. مقدمه سوم نیز به یکی از شبهات تاریخی پاسخ می‌دهد و جایگاه نوادگان دختری پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به‌عنوان امتداد حقیقی نسل ایشان تبیین می‌کند؛ بحثی که برای فهم جایگاه اهل‌بیت علیهم‌السلام در تاریخ اسلام اهمیت ویژه‌ای دارد. پس از این مقدمات، کتاب وارد بخش خصایص می‌شود. در دو خصیصه نخست، به ویژگی‌های دوران تولد و فضای خانوادگی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها پرداخته می‌شود؛ فضایی که شکل‌گیری شخصیت ایشان را در پیوند با نبوت، امامت و تربیت فاطمی نشان می‌دهد. سپس، هجده لقب از القاب حضرت زینب سلام‌الله‌علیها بررسی می‌شود؛ القابی که هرکدام حامل معنایی دقیق و عمیق‌اند و تنها نام‌هایی تشریفاتی نیستند. عناوینی چون صدیقه صغری، عصمت‌صغری، ولیة‌الله، راضیه، مرضیه، نایب‌الام، شریک‌الامام، عالمه غیر معلمه و محبوبه مصطفی، به‌گونه‌ای تحلیل می‌شوند که جایگاه علمی، معنوی و ولایی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را روشن می‌کنند و نشان می‌دهند این القاب چگونه در رفتار و کنش تاریخی ایشان تجلی یافته‌اند. در ادامه، کتاب به زندگی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در ابعاد شخصی و اجتماعی می‌پردازد؛ از جمله به پیوند ایشان با همسرشان و نسبت این زندگی خانوادگی با مسئولیت‌های بزرگ‌تر تاریخی. پس از آن، مقامات معنوی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به‌تفصیل بررسی می‌شود؛ مقاماتی که از جهاد با نفس و یقین و معرفت آغاز می‌شود و به محبت عمیق نسبت به امام معصوم، صبر در برابر بلا، مواسات با امام حسین علیه‌السلام، غیرت دینی، و در نهایت مقام رضا و تسلیم می‌رسد. این بخش از کتاب، نشان می‌دهد که عظمت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها صرفاً محصول یک واقعه نیست، بلکه نتیجه سیر ممتد تربیتی و معنوی است. در دو خصیصه پایانی، تمرکز کتاب بر نقش تاریخی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در احیای عاشورا و پیام‌رسانی کربلا قرار می‌گیرد؛ نقشی که بدون آن، حادثه عاشورا در همان جغرافیای محدود دفن می‌شد. در این بخش، حضرت زینب سلام‌الله‌علیها به‌عنوان کنشگری آگاه و زمان‌شناس معرفی می‌شود که توانست شکست ظاهری را به پیروزی معنایی تبدیل کند و پیام نهضت را به تاریخ بسپارد. در پایان نیز شباهت‌های ایشان با پیامبران و دیگر معصومان علیهم‌السلام بررسی می‌شود تا جایگاه استثنایی این بانو در منظومه هدایت الهی روشن‌تر شود. بازآفرینی کتاب «خصائص زینبیه» در قالب «و این‌گونه است زینب سلام‌الله‌علیها»، مخاطب را از حصر زبان کهن خارج کرده و با زبانی روان و امروزی، در دسترس نسل جدید قرار داده و در پی بازکردن راه فهم است؛ تا پیام حضرت زینب سلام‌الله‌علیها بتواند همچنان زنده بماند و با مخاطب امروز ارتباطی واقعی و مؤثر برقرار کند. از منظر کارکرد، کتاب «و این‌گونه است زینب» را می‌توان منبر دانست؛ نه به معنای خطابه‌ای صرف، بلکه به این معنا که متن، هم حامل معناست، هم عاطفه، و هم دعوت به تأمل. تاریخ، روضه، تحلیل اخلاقی و نمایش رشادت، در هم تنیده شده‌اند، بدون آن‌که یکی دیگری را خفه کند. این توازن، از نقاط قوت جدی کتاب است. نکته قابل توجه دیگر، قابلیت استفاده برای طیف‌های مختلف مخاطب است. زبان روان و بازنویسی‌شده، امکان مطالعه کتاب را برای نوجوانان و جوانان فراهم کرده و در عین حال، عمق مفهومی اثر، آن را برای مخاطب بزرگسال و اهل مطالعه نیز قابل تأمل نگه داشته است. حتی می‌توان گفت که کتاب، ظرفیت آن را دارد که در محیط‌های آموزشی، فرهنگی و خانوادگی، به‌عنوان متن پایه برای گفت‌وگو و بحث مورد استفاده قرار گیرد. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/book-content?id=62266 #کتاب
    0 Kommentare 0 Geteilt 560 Ansichten 0 Bewertungen
  • #توییت #ویراست

    آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته)

    ۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند


    #حمایت_از_علم
    #مطالعات
    #حزب_الله_علمی
    #مقالات
    #حزب_ﷲ
    پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی
    https://takl.ink/hezbolah121/

    #توییت #ویراست 🔰 آیت اللّه سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته) 🔹۳هزارمین مقاله از مقالات علمی حزب الله منتشر شد به سایت های حزب الله مراجعه کنید وببینید برادران وخواهران حوزوی ودانشگاه چگونه بی امان داده های معرفتی خود را سیل اسا منتشر می کنند در حالی که نام و نشان ندارند کجایندسایر جریانات غیر موافق باحزب الله وچرا در سکوتند انان که دائم در همزه لمزه غرقند #حمایت_از_علم #مطالعات #حزب_الله_علمی #مقالات #حزب_ﷲ 🌐 پیوند به تمام شبکه‌ها و صفحات اجتماعی رسمی https://takl.ink/hezbolah121/
    0 Kommentare 0 Geteilt 263 Ansichten 0 Bewertungen
  • نظام سلطه یا عادلانه؛ مسئله این است


     در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند.

    «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آنها.
    صد و نودمین شماره «صدای ایران» به روح مطهر شهید اسماعیل نادی تقدیم شده است.

    این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد.

    دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره صد و نود

    سرمقاله 



     نظام سلطه یا عادلانه؛ مسئله این است

     در سال‌های اخیر یکی از خطاهای رایج در تحلیل تقابل ایران و آمریکا، تقلیل یک رویارویی عمیق و تاریخی به چند پرونده فنی و مقطعی بوده است. گویی همه اختلاف‌ها در چند بند توافق یا چند گزارش نظارتی خلاصه می‌شود. این نگاه آگاهانه یا ناآگاهانه صورت‌مسئله را وارونه می‌کند و اجازه نمی‌دهد ریشه واقعی مسئله دیده شود. آنچه امروز میان ایران و آمریکا جریان دارد نه یک اختلاف موردی بلکه مواجهه دو نگاه متفاوت به قدرت، عدالت و نظم جهانی است.

    آمریکا و متحدانش طی دهه‌ها کوشیده‌اند نظم خاصی را بر جهان تحمیل کنند، نظمی که در آن تصمیم‌گیری‌های کلان جهانی در اتاق‌های بسته چند قدرت محدود انجام می‌شود و سایر کشورها یا باید تبعیت کنند یا هزینه بپردازند. در این نظم، قانون تا جایی معتبر است که منافع قدرت‌های مسلط را تهدید نکند. تحریم‌های فراگیر علیه ملت‌ها، حمایت آشکار از اشغالگری، سکوت در برابر جنایت‌های جنگی و برخورد دوگانه با مفاهیمی مانند حقوق بشر بخشی از واقعیت عینی این ساختار ناعادلانه است.

    ایران از نخستین سال‌های پس از انقلاب عملاً در برابر این منطق ایستاده است. نه به این دلیل که به‌دنبال تنش‌سازی یا ماجراجویی بوده بلکه از آن رو که پذیرش این نظم به معنای چشم‌پوشی از استقلال، هویت و حق تصمیم‌گیری ملی است. همین ایستادگی، ایران را به مسئله‌ای فراتر از یک کشور «ناسازگار» با نظم حاکم بر جهان تبدیل کرده است. ایران به نماد مقاومت در برابر زورگویی و تحکم تبدیل شد، نمادی که اگرچه هزینه‌ساز است اما برای بسیاری از ملت‌ها قابل فهم و الهام‌بخش است.

    آمریکا در این میان تلاش کرده با برجسته‌سازی موضوعاتی مانند برنامه هسته‌ای، چهره‌ای امنیتی از ایران بسازد و افکار عمومی جهان را از ریشه اصلی اختلاف منحرف کند. اما تجربه نشان داده حتی در مقاطعی که ایران بیشترین سطح شفافیت و همکاری را پذیرفته، فشارها کاهش نیافته، تحریم‌ها ادامه پیدا کرده، تهدیدها باقی مانده و ادبیات خصمانه تشدید شده است. این رفتار متناقض، خود بهترین شاهد است که مسئله اصلی نه یک پرونده خاص بلکه اصل ایستادگی ایران در برابر نظم مسلط است. البته همین نظم حاکم آمریکایی نیز در حال افول بوده و آمریکا دیگر توانی برای محافظت از آن را ندارد و عملاً دوران گذار بین‌المللی شروع شده است.

    در میانه همین فضاست که سخنان رهبر انقلاب اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. رهبر انقلاب اسلامی در پیامی به نشست سالانه اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا تأکید کردند: «سخن از بحث هسته‌ئی و چیزهائی از قبیل آن نیست. سخن از مقابله با نظم ناعادلانه و تحکّم نظام سلطه در جهان کنونی، و روی آوردن به نظام عادلانه‌ی ملّی و بین‌المللی اسلامی است. این است دعویِ بزرگی که ایران اسلامی پرچم آن را برافراشته و زورگویان فاسد و مفسد را برآشفته است.» این گزاره جمع‌بندی تجربه‌ای طولانی از مواجهه با آمریکا و متحدانش است. نظم مورد نظر آمریکا، نظمی است که در آن قدرت جای حق را گرفته است. کشوری که زور بیشتری دارد روایت خود را به‌عنوان قانون معرفی و دیگران را به تمکین وادار می‌کند. در چنین چارچوبی طبیعی است که طرح ایده یک نظم عادلانه آن هم با پشتوانه گفتمان اسلامی و استقلال‌طلبانه، خشم و نگرانی قدرت‌های مسلط را برانگیزد. این خشم از سر دغدغه امنیت جهانی نیست بلکه ناشی از به خطر افتادن یک انحصار تاریخی است.

    در این میان رسانه‌های وابسته به جریان سلطه می‌کوشند تقابل ایران و آمریکا را به‌صورت یک نزاع غیرمنطقی و پرهزینه تصویر کنند گویی مشکل از «سرسختی» ایران است نه از ساختار ناعادلانه‌ای که اجازه تنفس مستقل به کشورها نمی‌دهد. این روایت‌سازی عامدانه نقش آمریکا را به‌عنوان بازیگر اصلی فشار پنهان می‌کند و مسئولیت تنش‌ها را بر دوش قربانی می‌اندازد.

    واقعیت اما چیز دیگری است. ایران اگر پرچم مخالفت با نظم ناعادلانه را برافراشته، بهای آن را نیز پرداخته است. فشار اقتصادی، تهدید امنیتی و هزینه‌های سیاسی بخشی از این مسیر بوده است. اما همین هزینه‌پردازی است که طرح ایران را از سطح شعار فراتر برده و به آن وزن سیاسی داده است. اگر این ایستادگی صرفاً لفظی بود نه چنین واکنش شدیدی برمی‌انگیخت و نه این حجم از دشمنی سازمان‌یافته را به دنبال داشت.

    باید پذیرفت که منازعه ایران و آمریکا منازعه‌ای کوتاه‌مدت و قابل حل با چند توافق محدود نیست. این تقابل ریشه در دو نگاه متفاوت به جهان دارد: یک نگاه که عدالت را تابع قدرت می‌داند و نگاه دیگر که قدرت را در خدمت عدالت می‌خواهد. تا زمانی که این شکاف فکری و سیاسی وجود دارد بهانه‌ها تغییر می‌کنند اما اصل تقابل باقی می‌ماند.

    درک این واقعیت هم برای تحلیل‌گران و هم برای افکار عمومی ضروری است. اگر مسئله به‌درستی تبیین و فهم نشود جامعه مدام درگیر بحث‌های فرعی خواهد شد و اصل نزاع از نظرها پنهان می‌ماند. آنچه امروز جریان دارد صرفاً یک چالش سیاسی نیست بلکه بخشی از یک جدال تاریخی بر سر آینده نظم جهانی است، جدالی که ایران یکی از بازیگران اصلی آن شده است و جایگاه بازیگران در نظم بعدی بستگی به نوع کنشگری در دوران گذار بین‌المللی دارد.
     




    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62202

    #ديگران__گزارش
    📰 نظام سلطه یا عادلانه؛ مسئله این است  در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند. «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آنها. صد و نودمین شماره «صدای ایران» به روح مطهر شهید اسماعیل نادی تقدیم شده است. این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد. دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره صد و نود سرمقاله   نظام سلطه یا عادلانه؛ مسئله این است  در سال‌های اخیر یکی از خطاهای رایج در تحلیل تقابل ایران و آمریکا، تقلیل یک رویارویی عمیق و تاریخی به چند پرونده فنی و مقطعی بوده است. گویی همه اختلاف‌ها در چند بند توافق یا چند گزارش نظارتی خلاصه می‌شود. این نگاه آگاهانه یا ناآگاهانه صورت‌مسئله را وارونه می‌کند و اجازه نمی‌دهد ریشه واقعی مسئله دیده شود. آنچه امروز میان ایران و آمریکا جریان دارد نه یک اختلاف موردی بلکه مواجهه دو نگاه متفاوت به قدرت، عدالت و نظم جهانی است. آمریکا و متحدانش طی دهه‌ها کوشیده‌اند نظم خاصی را بر جهان تحمیل کنند، نظمی که در آن تصمیم‌گیری‌های کلان جهانی در اتاق‌های بسته چند قدرت محدود انجام می‌شود و سایر کشورها یا باید تبعیت کنند یا هزینه بپردازند. در این نظم، قانون تا جایی معتبر است که منافع قدرت‌های مسلط را تهدید نکند. تحریم‌های فراگیر علیه ملت‌ها، حمایت آشکار از اشغالگری، سکوت در برابر جنایت‌های جنگی و برخورد دوگانه با مفاهیمی مانند حقوق بشر بخشی از واقعیت عینی این ساختار ناعادلانه است. ایران از نخستین سال‌های پس از انقلاب عملاً در برابر این منطق ایستاده است. نه به این دلیل که به‌دنبال تنش‌سازی یا ماجراجویی بوده بلکه از آن رو که پذیرش این نظم به معنای چشم‌پوشی از استقلال، هویت و حق تصمیم‌گیری ملی است. همین ایستادگی، ایران را به مسئله‌ای فراتر از یک کشور «ناسازگار» با نظم حاکم بر جهان تبدیل کرده است. ایران به نماد مقاومت در برابر زورگویی و تحکم تبدیل شد، نمادی که اگرچه هزینه‌ساز است اما برای بسیاری از ملت‌ها قابل فهم و الهام‌بخش است. آمریکا در این میان تلاش کرده با برجسته‌سازی موضوعاتی مانند برنامه هسته‌ای، چهره‌ای امنیتی از ایران بسازد و افکار عمومی جهان را از ریشه اصلی اختلاف منحرف کند. اما تجربه نشان داده حتی در مقاطعی که ایران بیشترین سطح شفافیت و همکاری را پذیرفته، فشارها کاهش نیافته، تحریم‌ها ادامه پیدا کرده، تهدیدها باقی مانده و ادبیات خصمانه تشدید شده است. این رفتار متناقض، خود بهترین شاهد است که مسئله اصلی نه یک پرونده خاص بلکه اصل ایستادگی ایران در برابر نظم مسلط است. البته همین نظم حاکم آمریکایی نیز در حال افول بوده و آمریکا دیگر توانی برای محافظت از آن را ندارد و عملاً دوران گذار بین‌المللی شروع شده است. در میانه همین فضاست که سخنان رهبر انقلاب اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. رهبر انقلاب اسلامی در پیامی به نشست سالانه اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا تأکید کردند: «سخن از بحث هسته‌ئی و چیزهائی از قبیل آن نیست. سخن از مقابله با نظم ناعادلانه و تحکّم نظام سلطه در جهان کنونی، و روی آوردن به نظام عادلانه‌ی ملّی و بین‌المللی اسلامی است. این است دعویِ بزرگی که ایران اسلامی پرچم آن را برافراشته و زورگویان فاسد و مفسد را برآشفته است.» این گزاره جمع‌بندی تجربه‌ای طولانی از مواجهه با آمریکا و متحدانش است. نظم مورد نظر آمریکا، نظمی است که در آن قدرت جای حق را گرفته است. کشوری که زور بیشتری دارد روایت خود را به‌عنوان قانون معرفی و دیگران را به تمکین وادار می‌کند. در چنین چارچوبی طبیعی است که طرح ایده یک نظم عادلانه آن هم با پشتوانه گفتمان اسلامی و استقلال‌طلبانه، خشم و نگرانی قدرت‌های مسلط را برانگیزد. این خشم از سر دغدغه امنیت جهانی نیست بلکه ناشی از به خطر افتادن یک انحصار تاریخی است. در این میان رسانه‌های وابسته به جریان سلطه می‌کوشند تقابل ایران و آمریکا را به‌صورت یک نزاع غیرمنطقی و پرهزینه تصویر کنند گویی مشکل از «سرسختی» ایران است نه از ساختار ناعادلانه‌ای که اجازه تنفس مستقل به کشورها نمی‌دهد. این روایت‌سازی عامدانه نقش آمریکا را به‌عنوان بازیگر اصلی فشار پنهان می‌کند و مسئولیت تنش‌ها را بر دوش قربانی می‌اندازد. واقعیت اما چیز دیگری است. ایران اگر پرچم مخالفت با نظم ناعادلانه را برافراشته، بهای آن را نیز پرداخته است. فشار اقتصادی، تهدید امنیتی و هزینه‌های سیاسی بخشی از این مسیر بوده است. اما همین هزینه‌پردازی است که طرح ایران را از سطح شعار فراتر برده و به آن وزن سیاسی داده است. اگر این ایستادگی صرفاً لفظی بود نه چنین واکنش شدیدی برمی‌انگیخت و نه این حجم از دشمنی سازمان‌یافته را به دنبال داشت. باید پذیرفت که منازعه ایران و آمریکا منازعه‌ای کوتاه‌مدت و قابل حل با چند توافق محدود نیست. این تقابل ریشه در دو نگاه متفاوت به جهان دارد: یک نگاه که عدالت را تابع قدرت می‌داند و نگاه دیگر که قدرت را در خدمت عدالت می‌خواهد. تا زمانی که این شکاف فکری و سیاسی وجود دارد بهانه‌ها تغییر می‌کنند اما اصل تقابل باقی می‌ماند. درک این واقعیت هم برای تحلیل‌گران و هم برای افکار عمومی ضروری است. اگر مسئله به‌درستی تبیین و فهم نشود جامعه مدام درگیر بحث‌های فرعی خواهد شد و اصل نزاع از نظرها پنهان می‌ماند. آنچه امروز جریان دارد صرفاً یک چالش سیاسی نیست بلکه بخشی از یک جدال تاریخی بر سر آینده نظم جهانی است، جدالی که ایران یکی از بازیگران اصلی آن شده است و جایگاه بازیگران در نظم بعدی بستگی به نوع کنشگری در دوران گذار بین‌المللی دارد.   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62202 #ديگران__گزارش
    0 Kommentare 0 Geteilt 653 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    طی مسیر نورانیت با کتاب معراج السعاده

    هادی سال های آخر ماه رمضان را به ایران می آمد. باهم به مسجدالشهدا و مجلس دعای حاج مهدی سماواتی و بعضی مواقع مسجد ارگ و مجلس حاج منصور می رفتیم. در آخرین سفر رفتار و اخلاق او خیلی تغییر کرده و معنوی تر شده بود.

    یک شب بهش گفتم: هادی چه طور این همه تغییر کردی؟ گفت: کتابی هست به نام معراج السعاده . اگر کسی واقعا بخواهد تغییر کند و به سعادت یا معراح برسد باید هر شب یک صفحه از روی آن بخواند. بعدش کتاب خودش را آورد و هر شب موضوعی از مطالب آن را مطرح می کرد و می گفت به این توصیه ها عمل کنید تا به سعادت برسید.

    ⚡️ مثلا یک شب بحث سکوت را پیش می کشید و توصیه می کرد از صحبت های بی فایده پرهیز کنیم و قبل از صحبت به مفید بودن یا نبودنش فکر کنیم. یک شب دیگر درباره شوخی صحبت می کرد و اینکه نباید به بهانه خنده و شوخی دیگران را به خاطر لهجه مسخره کنیم و شب دیگر در مورد حیا و عفت صحبت می کرد و اینکه باید در صحبت و نگاه و حضور در پیش نامحرم به حد ضرورت اکتفا کنیم تا مبادا عفت مان آسیب ببیند. یک روز رفت پاساژ مهستان تا مقداری وسایل بخرد تا به نجف ببرد. برای ما هم کتاب معراج السعاده را خریده بود تا ما هم مثل خودش بیفتیم توی مسیر اصلاح و نورانی شدن.

    راوی: خواهر شهید

    کتاب پسرک فلافل فروش؛ خاطرات شهید محمد هادی ذوالفقاری؛ صفحه ۱۰۶-۱۰۷

    #سیره_شهید ✨ طی مسیر نورانیت با کتاب معراج السعاده 🔹 هادی سال های آخر ماه رمضان را به ایران می آمد. باهم به مسجدالشهدا و مجلس دعای حاج مهدی سماواتی و بعضی مواقع مسجد ارگ و مجلس حاج منصور می رفتیم. در آخرین سفر رفتار و اخلاق او خیلی تغییر کرده و معنوی تر شده بود. 💠 یک شب بهش گفتم: هادی چه طور این همه تغییر کردی؟ گفت: کتابی هست به نام معراج السعاده . اگر کسی واقعا بخواهد تغییر کند و به سعادت یا معراح برسد باید هر شب یک صفحه از روی آن بخواند. بعدش کتاب خودش را آورد و هر شب موضوعی از مطالب آن را مطرح می کرد و می گفت به این توصیه ها عمل کنید تا به سعادت برسید. ⚡️ مثلا یک شب بحث سکوت را پیش می کشید و توصیه می کرد از صحبت های بی فایده پرهیز کنیم و قبل از صحبت به مفید بودن یا نبودنش فکر کنیم. یک شب دیگر درباره شوخی صحبت می کرد و اینکه نباید به بهانه خنده و شوخی دیگران را به خاطر لهجه مسخره کنیم و شب دیگر در مورد حیا و عفت صحبت می کرد و اینکه باید در صحبت و نگاه و حضور در پیش نامحرم به حد ضرورت اکتفا کنیم تا مبادا عفت مان آسیب ببیند. یک روز رفت پاساژ مهستان تا مقداری وسایل بخرد تا به نجف ببرد. برای ما هم کتاب معراج السعاده را خریده بود تا ما هم مثل خودش بیفتیم توی مسیر اصلاح و نورانی شدن. 📣 راوی: خواهر شهید 📘 کتاب پسرک فلافل فروش؛ خاطرات شهید محمد هادی ذوالفقاری؛ صفحه ۱۰۶-۱۰۷
    0 Kommentare 0 Geteilt 184 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    طی مسیر نورانیت با کتاب معراج السعاده

    هادی سال های آخر ماه رمضان را به ایران می آمد. باهم به مسجدالشهدا و مجلس دعای حاج مهدی سماواتی و بعضی مواقع مسجد ارگ و مجلس حاج منصور می رفتیم. در آخرین سفر رفتار و اخلاق او خیلی تغییر کرده و معنوی تر شده بود.

    یک شب بهش گفتم: هادی چه طور این همه تغییر کردی؟ گفت: کتابی هست به نام معراج السعاده . اگر کسی واقعا بخواهد تغییر کند و به سعادت یا معراح برسد باید هر شب یک صفحه از روی آن بخواند. بعدش کتاب خودش را آورد و هر شب موضوعی از مطالب آن را مطرح می کرد و می گفت به این توصیه ها عمل کنید تا به سعادت برسید.

    ⚡️ مثلا یک شب بحث سکوت را پیش می کشید و توصیه می کرد از صحبت های بی فایده پرهیز کنیم و قبل از صحبت به مفید بودن یا نبودنش فکر کنیم. یک شب دیگر درباره شوخی صحبت می کرد و اینکه نباید به بهانه خنده و شوخی دیگران را به خاطر لهجه مسخره کنیم و شب دیگر در مورد حیا و عفت صحبت می کرد و اینکه باید در صحبت و نگاه و حضور در پیش نامحرم به حد ضرورت اکتفا کنیم تا مبادا عفت مان آسیب ببیند. یک روز رفت پاساژ مهستان تا مقداری وسایل بخرد تا به نجف ببرد. برای ما هم کتاب معراج السعاده را خریده بود تا ما هم مثل خودش بیفتیم توی مسیر اصلاح و نورانی شدن.

    راوی: خواهر شهید

    کتاب پسرک فلافل فروش؛ خاطرات شهید محمد هادی ذوالفقاری؛ صفحه ۱۰۶-۱۰۷

    #سیره_شهید ✨ طی مسیر نورانیت با کتاب معراج السعاده 🔹 هادی سال های آخر ماه رمضان را به ایران می آمد. باهم به مسجدالشهدا و مجلس دعای حاج مهدی سماواتی و بعضی مواقع مسجد ارگ و مجلس حاج منصور می رفتیم. در آخرین سفر رفتار و اخلاق او خیلی تغییر کرده و معنوی تر شده بود. 💠 یک شب بهش گفتم: هادی چه طور این همه تغییر کردی؟ گفت: کتابی هست به نام معراج السعاده . اگر کسی واقعا بخواهد تغییر کند و به سعادت یا معراح برسد باید هر شب یک صفحه از روی آن بخواند. بعدش کتاب خودش را آورد و هر شب موضوعی از مطالب آن را مطرح می کرد و می گفت به این توصیه ها عمل کنید تا به سعادت برسید. ⚡️ مثلا یک شب بحث سکوت را پیش می کشید و توصیه می کرد از صحبت های بی فایده پرهیز کنیم و قبل از صحبت به مفید بودن یا نبودنش فکر کنیم. یک شب دیگر درباره شوخی صحبت می کرد و اینکه نباید به بهانه خنده و شوخی دیگران را به خاطر لهجه مسخره کنیم و شب دیگر در مورد حیا و عفت صحبت می کرد و اینکه باید در صحبت و نگاه و حضور در پیش نامحرم به حد ضرورت اکتفا کنیم تا مبادا عفت مان آسیب ببیند. یک روز رفت پاساژ مهستان تا مقداری وسایل بخرد تا به نجف ببرد. برای ما هم کتاب معراج السعاده را خریده بود تا ما هم مثل خودش بیفتیم توی مسیر اصلاح و نورانی شدن. 📣 راوی: خواهر شهید 📘 کتاب پسرک فلافل فروش؛ خاطرات شهید محمد هادی ذوالفقاری؛ صفحه ۱۰۶-۱۰۷
    0 Kommentare 0 Geteilt 183 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    جلسه امتحان یا نماز اول وقت؟!

    احمد به شدت مراقب نماز اول وقت ش بود و وقتی اذان می شد همه کارهایش را تعطیل می کرد. آن هم چه نمازی. مثل ما نبود که برای رفع تکلیف نماز بخواند. طوری نماز می خواند که گویا اصلا توی این دنیا نبود.

    توی مدرسه قرار بود معلم از یکی از درس ها امتحان بگیرد. سر صف که آمدیم آقای ناظم گفت: بر خلاف معمول این امتحان در خارج از ساعت درس و بعد از کلاس سوم برگزار می گردد. چند دقیقه مانده بود به امتحان که صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت سمت نمازخانه. من هم پشت سرش رفتم که منصرفش کنم.

    ⚡️ گفتم: این معلم خیلی حساسه اگه دیر بیای راهت نمیده و ازت امتحان نمی گیره. اما گوش احمد بدهکار نبود. او رفت نماز خانه و من سر جلسه امتحان. بیست دقیقه می شد که سر جلسه بودیم اما نه از آقای معلم نه از احمد علی خبری نبود. آقای ناظم هم مدام دانش آموزان را به سکوت دعوت می کرد تا معلم برگه سؤالات را بیاورد. مدام از داخل کلاس سرک می کشیدم و منتظر احمدعلی بودم.

    بالاخره معلم برگه به دست وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت: از دست این دستگاه تکثیر. کلی وقت ما را تلف کرد تا این برگه ها آماده شود. تا معلم برگه را داد به دست یکی ا زدانش آموزان که پخش کند، احمدعلی در چارچوب در ظاهر شد. با اینکه معلم ما بعد از ورود خودش، هیچ کسی را داخل کلاس راه نمی داد، ، گفت: نیری برو بشین سر جات.

    من و احمد علی هر دو امتحان دادیم، اما او نمازش را اول وقت خوانده بود و خدا امور دنیا را با او هماهنگ کرده بود ولی من نه.

    کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ صفحات ۲۴-۲۵ و ۲۶ و ۳۷
    #سیره_شهید ✨ جلسه امتحان یا نماز اول وقت؟! 🔰 احمد به شدت مراقب نماز اول وقت ش بود و وقتی اذان می شد همه کارهایش را تعطیل می کرد. آن هم چه نمازی. مثل ما نبود که برای رفع تکلیف نماز بخواند. طوری نماز می خواند که گویا اصلا توی این دنیا نبود. 💠 توی مدرسه قرار بود معلم از یکی از درس ها امتحان بگیرد. سر صف که آمدیم آقای ناظم گفت: بر خلاف معمول این امتحان در خارج از ساعت درس و بعد از کلاس سوم برگزار می گردد. چند دقیقه مانده بود به امتحان که صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت سمت نمازخانه. من هم پشت سرش رفتم که منصرفش کنم. ⚡️ گفتم: این معلم خیلی حساسه اگه دیر بیای راهت نمیده و ازت امتحان نمی گیره. اما گوش احمد بدهکار نبود. او رفت نماز خانه و من سر جلسه امتحان. بیست دقیقه می شد که سر جلسه بودیم اما نه از آقای معلم نه از احمد علی خبری نبود. آقای ناظم هم مدام دانش آموزان را به سکوت دعوت می کرد تا معلم برگه سؤالات را بیاورد. مدام از داخل کلاس سرک می کشیدم و منتظر احمدعلی بودم. 🛑 بالاخره معلم برگه به دست وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت: از دست این دستگاه تکثیر. کلی وقت ما را تلف کرد تا این برگه ها آماده شود. تا معلم برگه را داد به دست یکی ا زدانش آموزان که پخش کند، احمدعلی در چارچوب در ظاهر شد. با اینکه معلم ما بعد از ورود خودش، هیچ کسی را داخل کلاس راه نمی داد، ، گفت: نیری برو بشین سر جات. 💥 من و احمد علی هر دو امتحان دادیم، اما او نمازش را اول وقت خوانده بود و خدا امور دنیا را با او هماهنگ کرده بود ولی من نه. 📘 کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ صفحات ۲۴-۲۵ و ۲۶ و ۳۷
    0 Kommentare 0 Geteilt 104 Ansichten 0 Bewertungen
  • #سیره_شهید

    جلسه امتحان یا نماز اول وقت؟!

    احمد به شدت مراقب نماز اول وقت ش بود و وقتی اذان می شد همه کارهایش را تعطیل می کرد. آن هم چه نمازی. مثل ما نبود که برای رفع تکلیف نماز بخواند. طوری نماز می خواند که گویا اصلا توی این دنیا نبود.

    توی مدرسه قرار بود معلم از یکی از درس ها امتحان بگیرد. سر صف که آمدیم آقای ناظم گفت: بر خلاف معمول این امتحان در خارج از ساعت درس و بعد از کلاس سوم برگزار می گردد. چند دقیقه مانده بود به امتحان که صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت سمت نمازخانه. من هم پشت سرش رفتم که منصرفش کنم.

    ⚡️ گفتم: این معلم خیلی حساسه اگه دیر بیای راهت نمیده و ازت امتحان نمی گیره. اما گوش احمد بدهکار نبود. او رفت نماز خانه و من سر جلسه امتحان. بیست دقیقه می شد که سر جلسه بودیم اما نه از آقای معلم نه از احمد علی خبری نبود. آقای ناظم هم مدام دانش آموزان را به سکوت دعوت می کرد تا معلم برگه سؤالات را بیاورد. مدام از داخل کلاس سرک می کشیدم و منتظر احمدعلی بودم.

    بالاخره معلم برگه به دست وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت: از دست این دستگاه تکثیر. کلی وقت ما را تلف کرد تا این برگه ها آماده شود. تا معلم برگه را داد به دست یکی ا زدانش آموزان که پخش کند، احمدعلی در چارچوب در ظاهر شد. با اینکه معلم ما بعد از ورود خودش، هیچ کسی را داخل کلاس راه نمی داد، ، گفت: نیری برو بشین سر جات.

    من و احمد علی هر دو امتحان دادیم، اما او نمازش را اول وقت خوانده بود و خدا امور دنیا را با او هماهنگ کرده بود ولی من نه.

    کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ صفحات ۲۴-۲۵ و ۲۶ و ۳۷

    #سیره_شهید ✨ جلسه امتحان یا نماز اول وقت؟! 🔰 احمد به شدت مراقب نماز اول وقت ش بود و وقتی اذان می شد همه کارهایش را تعطیل می کرد. آن هم چه نمازی. مثل ما نبود که برای رفع تکلیف نماز بخواند. طوری نماز می خواند که گویا اصلا توی این دنیا نبود. 💠 توی مدرسه قرار بود معلم از یکی از درس ها امتحان بگیرد. سر صف که آمدیم آقای ناظم گفت: بر خلاف معمول این امتحان در خارج از ساعت درس و بعد از کلاس سوم برگزار می گردد. چند دقیقه مانده بود به امتحان که صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت سمت نمازخانه. من هم پشت سرش رفتم که منصرفش کنم. ⚡️ گفتم: این معلم خیلی حساسه اگه دیر بیای راهت نمیده و ازت امتحان نمی گیره. اما گوش احمد بدهکار نبود. او رفت نماز خانه و من سر جلسه امتحان. بیست دقیقه می شد که سر جلسه بودیم اما نه از آقای معلم نه از احمد علی خبری نبود. آقای ناظم هم مدام دانش آموزان را به سکوت دعوت می کرد تا معلم برگه سؤالات را بیاورد. مدام از داخل کلاس سرک می کشیدم و منتظر احمدعلی بودم. 🛑 بالاخره معلم برگه به دست وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت: از دست این دستگاه تکثیر. کلی وقت ما را تلف کرد تا این برگه ها آماده شود. تا معلم برگه را داد به دست یکی ا زدانش آموزان که پخش کند، احمدعلی در چارچوب در ظاهر شد. با اینکه معلم ما بعد از ورود خودش، هیچ کسی را داخل کلاس راه نمی داد، ، گفت: نیری برو بشین سر جات. 💥 من و احمد علی هر دو امتحان دادیم، اما او نمازش را اول وقت خوانده بود و خدا امور دنیا را با او هماهنگ کرده بود ولی من نه. 📘 کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ صفحات ۲۴-۲۵ و ۲۶ و ۳۷
    0 Kommentare 0 Geteilt 121 Ansichten 0 Bewertungen
  • مقاله 2427

    اصالت اهمیت سکوت هوشمندانه در مواجهه با موضوعات ناشناخته و پیچیده

    اصول
    1: اصل پرهیز کامل از سخن گفتن درباره موضوعات ناشناخته برای جلوگیری از لغزش‌های اخلاقی و عملی[1]
    2: اصل اجتناب دقیق از ورود به امور غیرضروری و غیرواجب برای حفظ تمرکز و سلامت روان[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7713
    🔴 مقاله 2427 🔆 اصالت اهمیت سکوت هوشمندانه در مواجهه با موضوعات ناشناخته و پیچیده 🔷 اصول 1: اصل پرهیز کامل از سخن گفتن درباره موضوعات ناشناخته برای جلوگیری از لغزش‌های اخلاقی و عملی[1] 2: اصل اجتناب دقیق از ورود به امور غیرضروری و غیرواجب برای حفظ تمرکز و سلامت روان[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7713
    0 Kommentare 0 Geteilt 180 Ansichten 0 Bewertungen
Weitere Ergebnisse
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com