• مثبت ۱۰۰ ثانیه | جزیره فساد


    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «امروز جوامع بشری به همان صفات مبتلا هستند منتها با ادبیّات دیگر، با شیوه‌ی دیگر؛ همان ظلم آن روز، امروز هم هست؛ آن تکبر، امروز هم هست؛ آن فساد، امروز هم هست. می‌شنوید دیگر در خبرهای دنیا در این چند ماه گذشته: جزیره‌ی فساد درست کردن؛ شوخی است؟ فسادهای اخلاقی، فسادهای عملی، ظلم، زور، زورگویی، دخالت، به هر کسی دستشان برسد بزنند، به هر کسی دستشان برسد، هر جا بتوانند چنگ بیندازند؛ بشر همان بشر است منتها ادبیّاتش فرق کرده، ظاهرش فرق کرده.» ۱۴۰۴/۱۰/۲۷

     صد و سومین شماره «مثبت ۱۰۰ ثانیه» گزارشی است از روایت رهبر انقلاب درباره پرونده‌ای از فساد اخلاقی سیاستمداران آمریکایی که در چندماه گذشته در خبرهای دنیا سرو صدا به پا کرده است.

     «سنت‌جیمز کوچک؛ یک جزیره‌ای ۷۰ هکتاری در شمال دریای کارائیب و ۱۸۰۰ کیلومتری جنوب‌ آمریکا!

    اپستین سرمایه‌دار آمریکایی در دهه ۹۰ میلادی این جزیره را به قیمت ۸ میلیون دلار خریده بود. حدود ۷۰ نفر از کارمندانش هم با رعایت محرمانگی در این جزیره بخشی از تشکیلات او بودند. مکان ارائه بسیاری از خدماتی که حتی در فرهنگ آمریکایی هم ممنوع محسوب می‌شدند، از جمله بهره‌برداری جنسی از دختربچه‌ها!

    رد پای خیلی از شخصیت‌های سیاسی در این جزیره ثبت شده از بیل کلینتون گرفته تا فرزند شاه سابق بریتانیا، ترامپ و بیل گیتس، استیون هاوکینگ و دیوید کاپرفیلد.

    اپستین با ثروت و ارتباطاتش یک قلعه شیطانی فاسد ساخته بود. یک بار در سال ۱۳۸۷ با تبانی دادستان از چنگ عدالت فرار کرد. با همه این‌ها گزارش‌های یک روزنامه‌نگار که شامل مصاحبه با بیش از ۸۰ نفر از قربانیان بود، پرونده‌اش را دوباره باز کرد و این‌بار به اتهام «قاچاق جنسی افراد زیر سن قانونی».

    اپستین در سال ۲۰۱۹ بازداشت شد. در بازرسی از عمارتش در نیویورک، مقدار زیادی الماس، پاسپورت‌های جعلی و صدها عکس برهنه از دختران جوان یافت شد. اپستین در مرداد ۱۳۹۸ در حالی که در سلولش بازداشت بود با مرگی مشکوک از دنیا رفت.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62447

    #فيلم
    📰 مثبت ۱۰۰ ثانیه | جزیره فساد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «امروز جوامع بشری به همان صفات مبتلا هستند منتها با ادبیّات دیگر، با شیوه‌ی دیگر؛ همان ظلم آن روز، امروز هم هست؛ آن تکبر، امروز هم هست؛ آن فساد، امروز هم هست. می‌شنوید دیگر در خبرهای دنیا در این چند ماه گذشته: جزیره‌ی فساد درست کردن؛ شوخی است؟ فسادهای اخلاقی، فسادهای عملی، ظلم، زور، زورگویی، دخالت، به هر کسی دستشان برسد بزنند، به هر کسی دستشان برسد، هر جا بتوانند چنگ بیندازند؛ بشر همان بشر است منتها ادبیّاتش فرق کرده، ظاهرش فرق کرده.» ۱۴۰۴/۱۰/۲۷  صد و سومین شماره «مثبت ۱۰۰ ثانیه» گزارشی است از روایت رهبر انقلاب درباره پرونده‌ای از فساد اخلاقی سیاستمداران آمریکایی که در چندماه گذشته در خبرهای دنیا سرو صدا به پا کرده است.  «سنت‌جیمز کوچک؛ یک جزیره‌ای ۷۰ هکتاری در شمال دریای کارائیب و ۱۸۰۰ کیلومتری جنوب‌ آمریکا! اپستین سرمایه‌دار آمریکایی در دهه ۹۰ میلادی این جزیره را به قیمت ۸ میلیون دلار خریده بود. حدود ۷۰ نفر از کارمندانش هم با رعایت محرمانگی در این جزیره بخشی از تشکیلات او بودند. مکان ارائه بسیاری از خدماتی که حتی در فرهنگ آمریکایی هم ممنوع محسوب می‌شدند، از جمله بهره‌برداری جنسی از دختربچه‌ها! رد پای خیلی از شخصیت‌های سیاسی در این جزیره ثبت شده از بیل کلینتون گرفته تا فرزند شاه سابق بریتانیا، ترامپ و بیل گیتس، استیون هاوکینگ و دیوید کاپرفیلد. اپستین با ثروت و ارتباطاتش یک قلعه شیطانی فاسد ساخته بود. یک بار در سال ۱۳۸۷ با تبانی دادستان از چنگ عدالت فرار کرد. با همه این‌ها گزارش‌های یک روزنامه‌نگار که شامل مصاحبه با بیش از ۸۰ نفر از قربانیان بود، پرونده‌اش را دوباره باز کرد و این‌بار به اتهام «قاچاق جنسی افراد زیر سن قانونی». اپستین در سال ۲۰۱۹ بازداشت شد. در بازرسی از عمارتش در نیویورک، مقدار زیادی الماس، پاسپورت‌های جعلی و صدها عکس برهنه از دختران جوان یافت شد. اپستین در مرداد ۱۳۹۸ در حالی که در سلولش بازداشت بود با مرگی مشکوک از دنیا رفت. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62447 #فيلم
    0 Commentarios 0 Acciones 272 Views 0 Vista previa
  • کلیپ مدرسه فقاهت ولائی قم

    با موضوع :وزن داشتن هوا، سایه، نور و ظلمت

    تاریخ : ۲۷ آذر ۱۴۰۴

    https://eitaa.com/Mmohseniye121/2706

    با حضور استاد، حضرت آیت‌الله سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته)
    معرفی بخشی از فعالیت‌های علمی و آموزشی حوزه علمیه مدرسه فقاهت ولائی قم

    این مجموعه، گامی است در مسیر ترویج معارف اهل‌بیت(ع) و تعمیق دروس فقهی و ولایی.

    همراه ما باشید در راه نورانی علم، معرفت و اجتهاد.

    دسترسی کامل به برنامه‌ها و رسانه‌های کانال
    لینک جامع سازمان جهانی حزب‌الله


    https://takl.ink/hezbolah121/
    کلیپ مدرسه فقاهت ولائی قم با موضوع :وزن داشتن هوا، سایه، نور و ظلمت تاریخ : ۲۷ آذر ۱۴۰۴ https://eitaa.com/Mmohseniye121/2706 🔹 با حضور استاد، حضرت آیت‌الله سید محمدباقر خرازی (دامت برکاته) 🔹 معرفی بخشی از فعالیت‌های علمی و آموزشی حوزه علمیه مدرسه فقاهت ولائی قم این مجموعه، گامی است در مسیر ترویج معارف اهل‌بیت(ع) و تعمیق دروس فقهی و ولایی. 📚 همراه ما باشید در راه نورانی علم، معرفت و اجتهاد. 📣 دسترسی کامل به برنامه‌ها و رسانه‌های کانال 🔹 لینک جامع سازمان جهانی حزب‌الله https://takl.ink/hezbolah121/
    0 Commentarios 0 Acciones 130 Views 0 Vista previa
  • بیانات در دیدار روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی


    [دریافت PDF]

    با حضور خانواده شهیدان سلیمانی و یاران همراه وی و جمعی از خانواده شهدای اقتدار

    بسم الله الرّحمن الرّحیم

    و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین.

    امروز سالگرد یک میلاد بی‌نظیر است؛ هم از حیث مولد بی‌نظیر است، هم از حیث فرزند ولادت‌یافته؛ هم مولد و هم مولود. مولد، کعبه است؛ در تاریخ، دیگر ما چه کسی را سراغ داریم که در خانه‌ی خدا، در کعبه متولّد شده باشد؟ مولود، علیّ مرتضیٰ (سلام الله علیه) است که درباره‌ی ایشان چند جمله‌ای بعداً عرض خواهم کرد. بنابراین، از لحاظ ولادت این بزرگوار، روز سیزدهم رجب یک روز استثنائی و بی‌نظیر است.

    همین‌طور، امروز سالگرد شهید عزیز عالی‌قدر ما، شهید سلیمانی است. درباره‌ی شهید سلیمانی بحمدالله زیاد صحبت شده است، زیاد نوشته شده است. من اگر بخواهم درباره‌ی این شهید عزیز که از نزدیک زندگی او و کار او را مشاهده کرده‌ام، جمله‌ای عرض بکنم، باید بگویم سلیمانی مرد ایمان و اخلاص و عمل بود؛ این سه خصوصیّت. مرد ایمان بود؛ یعنی به کاری که میکرد ایمان داشت؛ به هدفی که برای آن هدف تلاش میکرد، از اعماق قلب ایمان داشت؛ به خدا و حمایت الهی ایمان داشت؛ مرد ایمان بود. مرد اخلاص بود؛ برای خوش‌نامی و تعریف شدن و در بین مردم وجهه پیدا کردن کار نمیکرد؛ مخلصاً لِلّه تعالی، مخلصاً للهدف تلاش میکرد و کار میکرد. و مرد عمل بود؛ بعضی خیلی خوبند، خیلی میفهمند لکن آنچه از آنها دیده میشود، عمل نیست؛ یعنی این راهی که در ذهن و در زبان در مقابل خودشان ترسیم میکنند، در عمل از آن خبری نیست. شهید سلیمانی اهل عمل بود؛ هر جایی که احساس میکرد وجود او لازم است، آنجا حاضر بود؛ چه در حفظ و هدایت حرکت انقلاب در کرمان، چه در مقابله‌ی با مهاجمین ظالم و ستمگر در آن منطقه، چه در نیروی قدس، چه در دفاع از حرم، چه در مقابله‌ی با داعش. مرد عمل بود؛ هم در میدان نظامی، هم در میدان سیاسی، هم در میدان تربیتی. کارش فقط کار نظامی نبود. او را به عنوان نظامی می‌شناسیم لکن در حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مسائل سیاسی منطقه، شهید سلیمانی یک عامل مؤثّر و مفید و در مواردی بی‌نظیر بود. مرد عمل در امر تربیت هم بود؛ زیر‌دست‌های خودش، جوانهایی که به او میپیوستند، کسانی که [همراه] با او میجنگیدند، از او درس میگرفتند؛ او تربیت میکرد اینها را. یک انسان جامع و کاملی در زمان ما [بود].

    چند روز قبل از این، آن کسانی که هنوز مدیون خون او هستند، یاوه‌هایی درباره‌ی او گفتند، راجع به شهید سلیمانی سخنان یاوه‌ای بر زبان آوردند،(۱) امّا شهید سلیمانی در عمل، در اقدام، در مدّت حیات بابرکتش، سخنان آنها را رد کرده است. و بحمدالله به کوری چشم دشمن مزار او هر سال مثل اینکه مقدّس‌تر و محترم‌تر از سال قبل میشود. امسال شما نگاه کنید ــ آن‌طوری که من در تلویزیون دیدم ــ اجتماع عظیم مردم از راه‌های دور، گاهی از کشورهای دیگر راه‌پیمایی میکنند، حرکت میکنند، میروند مزار این مرد را زیارت میکنند. مرد ایمان، مرد اخلاص و مرد عمل.

    امروز علاوه‌ی بر شهید سلیمانی، شهدای عزیز دیگری هم در این محفل مطرحند؛ خانواده‌های بعضی از این شهیدان در اینجا حاضرند؛ چه شهدای عرصه‌ی نظامی، چه شهدای عرصه‌ی علمی، چه آحاد مردم عزیز ما که در این جنگ دوازده‌روزه به خیل شهدا پیوستند. آن کسانی که ما از نزدیک آنها را می‌شناختیم، میتوانیم شهادت بدهیم که زندگی‌شان سرتاپا جهاد بود؛ به جهاد فکر میکردند. ‌در راه خدا تأمّل و توقّفی نداشتند و کار میکردند؛ شهادت هم آرزویشان بود؛ آرزویشان شهادت بود. هم شهدای نظامی، هم شهدای علمی ــ حالا آنهایی که بنده از نزدیک بعضی از این دانشمندان را می‌شناختم ــ عاشق شهادت بودند، منتظر شهادت بودند. این جلسه، جلسه‌ی تجلیل و تکریم و تعظیم به این شهیدان عزیز است که در تاریخ نامشان ماندگار خواهد بود و ما باید از نام مبارک اینها برای حرکت در تاریخ استفاده کنیم.

    امّا موضوعاتی که امروز مایلم مطرح کنم، دو سه موضوع کوتاه را میخواهم به شما عرض بکنم. یکی سخن کوتاهی است در باب امیرالمؤمنین (علیه‌ الصّلاة و ‌السّلام)؛ یکی سخن در باب یک عامل مؤثّر در رویارویی حق و باطل که باید متوجّه آن باشید، چه آنچه در زمان امیرالمؤمنین بود، چه آنچه امروز هست؛ یکی هم یک نگاهی به این حوادث اخیر هفته‌ی گذشته و اجتماعات مردممان که یک جمله‌ای هم درباره‌ی آن عرض خواهم کرد.

    درباره‌ی امیرالمؤمنین، خب گفته‌ها و نوشته‌ها در تاریخ، در ادبیّات، در حدیث آن‌قدر انباشته و بزرگ است که من گمان نمیکنم درباره‌ی هیچ شخصی این‌همه سخن گفته شده باشد، این‌همه مدح شده باشد؛ حتّی در غیر مسلمانها، حتّی از غیر شیعه، بزرگانی، علمائی، کتابها نوشته‌اند؛ شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن‌ابی‌الحدید یک کتاب قطورِ بزرگ با مجلّدات بسیار، و شرحهای نهج‌البلاغه و شرحهای سخنان آن بزرگوار و شرح نامه‌ به جناب مالک اشتر و شرح‌‌حال‌های ایشان در تاریخ، در ادبیّات به قدری زیاد است که عرض کردم، نمیشود نظیری برای او پیدا کرد. خب من در بین همه‌ی این خصوصیّاتی که راجع به امیرالمؤمنین (علیه‌ السّلام) گفته شده است، دو خصوصیّت را ــ که امیرالمؤمنین در قلّه‌ی این دو خصوصیّت است و ما امروز به اینها احتیاج داریم ــ انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «تقوا» است؛ عدالت و تقوا.

    امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت، و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به سمت آن قلّه حرکت کنیم.

    قلّه‌ی «عدالت» که گفتیم امیرالمؤمنین در آنجا مستقر است و بالاترین نقطه‌ی عدالت است، امیرالمؤمنین عدالت را چه جوری اِعمال میکرد؟ متنوّع اِعمال میکرد؛ گاهی با دستان نوازشگر، با خدمت به ضعفا، به بچّه‌های یتیم، به خانواده‌های بی‌سرپرست؛ گاهی این‌جوری اِعمال عدالت میکرد؛ گاهی عدالت را با ذوالفقار اِعمال میکرد؛ [یعنی] نقطه‌ی مقابل، با شمشیر دودَمِ بُرنده‌ای که در طول تاریخ هیچ سلاحی به اندازه‌ی ذوالفقار مدح نشده است؛ گاهی با زبان رسا و حکمت؛ عباراتی که فراتر از سطح ادبیّات عرب است، مثل نهج‌البلاغه. عدالت را این‌جوری [بیان میکند]؛ به آن کسانی که حکّام او هستند، استاندارهای او هستند نامه مینویسد، درس عدالت است. یعنی وقتی انسان نگاه کند، واقعاً نوشته‌ی امیرالمؤمنین به مالک اشتر(۲) که فرمان حکومت او است ــ که به غلط میگویند عهدنامه؛ عهدنامه نیست، فرمان است، فرمان حکومت است ــ پُر از مفاهیمی است که اغلب اینها به عدالت برمیگردد، جامعه را جامعه‌ی عادلانه قرار میدهد؛ عدالت را گاهی این‌جوری هم پیش میبُرد. یعنی هم با مهربانی، هم با خشونت الهی و تعصّب دین، هم با بیان رسا و حکمت و تبیین. مصدر این جهاد تبیین، امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) است.

    امّا تقوا؛ تقوا را چه جوری اِعمال میکرد؟ تقوا را گاهی در محراب عبادت اِعمال میکرد؛ عباداتی که فرشتگان به آن عبادات رشک میبردند؛ یعنی عبادت امیرالمؤمنین، نماز او، تضرّع او، سخن او با خدا، فرشتگان را متحیّر میکرد. گاهی تقوا را با صبر و سکوت برای حفظ اتّفاق مسلمین اِعمال میکرد؛ این هم یکی از مصادیق مهمّ تقوای امیرالمؤمنین است. حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، امیرالمؤمنین با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند. گاهی گفته میشود امیرالمؤمنین ۲۵ سال در خانه نشست؛ نه، امیرالمؤمنین در خانه ننشست، در صحنه بود، در عرصه بود، دستور میداد، هدایت میکرد، راهنمایی میکرد خلفای وقت را، مردم را. یعنی با صبر و سکوت، تقوای خودش را نشان [میداد]؛ این تقوا است. این تقوا است که انسان ببیند حقّی دارد از او زایل میشود امّا به خاطر یک مصلحت بزرگ‌تر سکوت کند. ماها طاقت نمی‌آوریم سکوت کنیم؛ اگر حقّی از ما زایل بشود، فکر میکنیم که دنیا به هم خورده، ملاحظه نمیکنیم؛ آن بزرگوار ملاحظه میکرد. در یک جاهایی تقوای آن بزرگوار با سینه سپر کردن در مقابلِ حوادثِ شدید ظاهر میشد، مثل لیلة‌المبیت؛ تقوا بود؛ رفت جای پیغمبر خوابید، در حالی که به طور طبیعی اطمینان حاصل بود که امشب جانش را از دست خواهد داد. در اُحد تقوا نشان داد، ایستاد؛ در حُنین تقوا نشان داد، ایستاد؛ در خیبر تقوا نشان داد، دشمن را زمین‌گیر کرد؛ در اغلب غزوات پیغمبر پیشرو بود؛ [اینها هم] تقوا بود. تقوا فقط در محراب عبادت نیست؛ در میدان جنگ هم تقوا است که انسان را نگه میدارد، حفظ میکند، پیش میبرد؛ [لذا امیرالمؤمنین] در مقابل دشمن سینه سپر میکرد.

    این دو خصوصیّت است؛ عدالت امیرالمؤمنین و تقوای امیرالمؤمنین. ما امروز در کشورمان، در جامعه‌مان، هم به عدالت نیاز داریم، هم به تقوا. هم تقوای آحاد مردم و هم بخصوص تقوای مسئولان کشور؛ به این نیاز داریم، این باید تحقّقِ کامل پیدا کند. خب بحمدالله تا حدود زیادی در مواردی انسان مشاهده میکند که با تقوا عمل میکنند، امّا بایستی همه‌گیر بشود. این امامی که ما مشتاق نام او هستیم، مشتاق یاد او هستیم، اسم او را بر زبان می‌آوریم، مدح او را میگوییم و میخوانیم، این‌جور انسانی است؛ آن، رفتارش در عدالت و آن، رفتارش در تقوا.

    شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت که عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند، چون حکومت نداشت؛ امروز دیگر این بهانه وجود ندارد؛ امروز عذری وجود ندارد. امروز حکومت، حکومت اسلامی است، حکومت علوی است، حکومت وَلَوی(۳) است. امروز بایستی ما دنبال عدالت باشیم. عدالت واجب‌ترین و اولیٰ‌ترین خصوصیّت برای اداره‌ی یک جامعه است که بایستی دنبال آن باشید. خب، عواملی جلوی تقوای ما را میگیرند؛ گاهی میترسیم، گاهی تردید میکنیم در مبانی خودمان، گاهی ملاحظه‌ی رفاقتها را میکنیم، گاهی ملاحظه‌ی دشمن را میکنیم؛ اینها باید برود کنار، اینها نباید باشد. بایستی بدون ملاحظه ــ ملاحظه‌ی بی‌مورد ــ به سمت برنامه‌ی عدالت‌آور و برنامه‌ای که تقوا را توسعه بدهد، حرکت کرد. خب، این درباره‌ی امیرالمؤمنین.

    عرض کردم یک نکته‌ای وجود دارد در مورد امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) که این نکته امروز هم در جامعه‌ی ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ آن نکته این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ. در همه‌جا فاتح بود و غالب بود؛ حتّی در اُحد. [در جنگ] اُحد دیگران فرار کردند، امیرالمؤمنین غلبه کرد؛ شجاعت او، ایستادگی او و یکی دو نفر دیگرِ اطراف پیغمبر اکرم آن فراری را که افراد ضعیف مبتلا به آن شده بودند، جبران کرد؛ یعنی امیرالمؤمنین در تمام غزوات ــ شبیه این در حُنین هم اتّفاق افتاد، در جاهای دیگر هم بود ــ پیروز شد. در دوران خلافت سه‌ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفّین هم پیروز شد. در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم». بعضی خیال میکنند این حوادث این‌جوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولیّ خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند: هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنین.(۴)

    دشمن در مقابل شجاعت امیرالمؤمنین و قدرت امیرالمؤمنین و اراده‌ی پولادین امیرالمؤمنین چاره‌ای نداشت جز اینکه پناه ببرد به فریبِ محیط پیرامونیِ امیرالمؤمنین که در جنگ صفّین این کار با سرِ نیزه کردن قرآنها حاصل شد؛ بعد از آن هم اتّفاق افتاد، زمان امام حسن هم اتّفاق افتاد؛ جنگ نرم [این] است. جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. این جنگ امروز هم در جریان است؛ امروز هم این کار دارد انجام میگیرد. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند، با ابزارهای جنگِ نرم وارد میدان میشوند. آن زمان، [یعنی] زمان امیرالمؤمنین این کار را کردند که در تاریخ بتفصیل جزئیّاتش وجود دارد. افرادی میرفتند در شهرها، در روستاها به مردم حمله میکردند، ظلم میکردند، بعد یک نفر شایعه میکرد که اینها از طرف علی آمده‌اند. مردم را مردّد میکردند. امروز هم همین کار عیناً دارد انجام میگیرد. امروز ملّت ایران نشان داده که در میدانهای سخت، آن جایی که به وجود او احتیاج هست، محکم می‌ایستد. این کار ملّت ایران است، مخصوص یک گروه خاص و یک جمع خاص نیست؛ آن جایی که بایستی بِایستد می‌ایستد؛ آن جایی که باید کمک کند، کمک میکند؛ آن جایی که باید شعار بدهد، شعار میدهد؛ آن جایی که بایست دشمن را روبه‌رو مأیوس کند، مأیوس میکند. این انگیزه دشمن را نگران میکند؛ سعی میکنند این انگیزه را با بهانه‌های مختلف در افراد سست کنند، ضعیف کنند.

    امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آورده‌ها و داشته‌ها و توانایی‌های این ملّت؛ انکار توانایی‌های این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند. اگر ملّتی از داشته‌های خود غافل بشود، توانایی‌های خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آماده‌ی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد؛ این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند.

    جوان نخبه‌ی امروز، جوان نخبه‌ی کارآمد، در یک روز سه ماهواره میفرستد به فضا؛(۵) این چیز کوچکی نیست، خیلی چیز بزرگی است. جوان نخبه‌ی امروز، در طول چند ماه، چهار هزار مگاوات بر نیروی برق کشور اضافه میکند و شبکه‌ی کشور را تقویت میکند. جوان نخبه‌ی امروز، در دانشهای مختلف، در هوافضا، در زیست‌فنّاوری، در درمان ــ پزشکی ــ در نانو، در ساخت موشک، در صنایع نظامی، چشم دنیا را متحیّر کرده، آن هم در وقت تحریم. اینها ثروتهای بی‌نظیری است؛ این ثروتها را باید دید، ما اینها را داریم. من شاید یکی دو بار در صحبتها گفته‌ام؛(۶) چند سال قبل از این، یک دانشمند موشکی متعلّق به صهیونیست‌ها(۷) خودش اعلام کرده بود و گفته بود که وقتی [پرتاب] فلان موشک ایرانی را تمرین میکردند و من [تصویرش را که] پخش میشد دیدم، به احترام آن کسی که این را ساخته کلاهم را برداشتم و او را احترام کردم که در حال تحریم، در وقت تحریم، توانسته یک چنین کار بزرگی را انجام بدهد. در صنایع دفاعی، در شیوه‌های درمان، امروز کارهای بزرگ دارد انجام میگیرد؛ اینها را دشمن پنهان میکند، بعضی‌ها هم متأسّفانه در داخل اینها را پنهان میکنند. در داخل، متأسّفانه بعضی پنهان میکنند این پیشرفتها را، این کارهای بزرگ را، به مردم اطّلاع‌رسانی نمیکنند. کارهای بزرگی در کشور دارد انجام میگیرد، کشور دارد پیش میرود.

    آن عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملّت ایران در جنگ نظامی اوّلاً درخواست توقّف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما جنگ کنم ــ دشمن خبیث البتّه فریبگر و دروغ‌گو است؛ ما به حرف او اعتمادی نداریم ــ آن [عاملی] که موجب میشود او این کار را بکند چیست؟ آن قدرت ملّت ایران است، آن توانایی جوانان ایرانی است. من شنیدم و نقل کردند برای من که این کسانی که هفته‌ی گذشته این ماهواره‌ها را به فضا پرتاب کردند، این جوانهایی که سه ماهواره را در یک روز به فضا پرتاب کردند و در فضا مستقر شد، متوسّط سنّی اینها ۲۶ سال است! جوان بیست‌وشش‌ساله؛ اینها ثروتهای عظیمی است، ثروت نیروی انسانی ثروت کوچکی نیست. آن‌وقت آن یاوه‌گوی آمریکایی(۸) می‌نشیند راجع به ملّت ایران حرف میزند، یک مقداری بدگویی میکند، یک مقداری وعده میدهد؛ وعده‌ی دروغ، فریب. البتّه امروز خوشبختانه ملّت ایران آمریکا را شناخته‌اند؛ یک روزی بود که نمی‌شناختند؛ امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه می‌شناسند؛ مخصوص ایران هم نیست. مردم شناخته‌اند دشمن را؛ این خیلی موفّقیّت بزرگی است.

    ما خیلی اصرار میکردیم استدلال کنیم برای مردم، [ولی] مردم در جنگ دوازده‌روزه خودشان دیدند، مشاهده کردند؛ آنهایی هم که میگفتند راه‌حلّ مشکلات کشور مذاکره‌ی با آمریکا است، دیدند که چه شد؛ وسط مذاکره‌ی با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره‌ی با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده‌ کردن نقشه‌ی جنگ بود! مردم بیدارند، هوشیارند.

    خب، بنابراین مراقب جنگ نرم باید بود، مراقب شبهه‌سازی دشمن باید بود، مراقب شایعه‌سازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطّلاع‌رسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بی‌جهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمّی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازده‌روزه اتّحاد ملّت، معجزه‌آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهم‌ترین مسئله، توجّه به دشمنی دشمن و توجّه به اتّفاق و اتّحاد داخلی و درونی است؛ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم.(۹)

    خب، من دو سه جمله‌ای هم درباره‌ی این اجتماعاتی که هفته‌ی گذشته شد، عرض بکنم. اوّلاً قشر بازار و بازاری جزو وفادارترین قشرهای کشور به نظام اسلامی و به انقلاب اسلامی است. ما بازار را خوب می‌شناسیم. به اسم بازار و بازاری نمیتوان با جمهوری اسلامی و با نظام اسلامی مقابله کرد. بله، این اجتماعات عمدتاً‌ از طرف بازاری‌ها بود امّا حرفشان حرف درستی بود. من، هم در تلویزیون شنیدم، هم در محاسبات و در کارها این را دیدم. بازاری وقتی که نگاه میکند به وضع پولی کشور، کاهش ارزش پول کشور، عدم ثبات قیمت پول کشور و پول خارجی که موجب بشود محیط کسب و کار ثبات نداشته باشد، میگوید من نمیتوانم کاسبی کنم؛ راست میگوید؛ این را مسئولین کشور قبول دارند و من میدانم که رئیس‌جمهور محترم و دیگر مسئولین سطح بالای کشور درصدد علاج این مشکلند. این یک مشکل است که در این هم دست دشمن در میان است؛ این را هم به شما عرض بکنم. این گران شدن قیمت ارز خارجی، بالا رفتن بی‌حسابِ قیمت ارز خارجی و عدم ثبات آن که مدام بالا برود، پایین بیاید که کاسب نداند تکلیفش چیست، طبیعی نیست؛ این کار دشمن است. البتّه با تدابیر گوناگون باید جلویش گرفته بشود؛ و دارند تلاش میکنند؛ هم رئیس‌جمهور، هم رؤسای قوای دیگر و بعضی مسئولین دیگر تلاش میکنند که این کار درست بشود. بنابراین اعتراض بازاری‌ها به این مطلب بود؛ و این مطلب، مطلب درستی است. آنچه مهم است، این است که یک عدّه آدم تحریک‌شده‌ی مزدور دشمن پشت سر بازاری‌ها بِایستند و شعار ضدّ اسلام و ضدّ ایران و ضدّ جمهوری اسلامی بدهند؛ این مهم است. اعتراض، بجا است امّا اعتراض، غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایده‌ای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند.

    اینکه یک عدّه‌ای تحت عناوین گوناگون، نامهای گوناگون می‌آیند به قصد تخریب، به قصد ناامن کردن کشور، پشت سر بازاری‌های مؤمن و سالم و انقلابی قرار بگیرند و از اعتراض آنها سوء‌استفاده کنند، اغتشاش کنند، اصلاً قابل قبول نیست؛ مطلقاً. کار دشمن را باید شناخت، دشمن آرام نمی‌نشیند، از هر فرصتی استفاده میکند. اینجا دیدند یک فرصتی است، خواستند از آن استفاده کنند؛ البتّه مسئولین ما در میدان بودند و خواهند بود. مهم، مجموعه‌ی ملّت است؛ مهم، همان چیزهایی است که سلیمانی را سلیمانی کرد: ایمان، اخلاص، عمل؛ مهم، بی‌تفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بی‌تفاوت نبودن در مقابل شایعه‌پردازی‌های دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولین، بر دولت، بر  ملّت تحمیل کند، با قدرت کامل در مقابل دشمن بِایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتّکاء به خدای متعال، با اتّکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد.

    امیدواریم خدای متعال شهدای عزیز ما را با اولیائشان محشور کند؛ جوانهای ما را محفوظ بدارد؛ شما عزیزان را ان‌شاء‌الله از برکات ولادت امیرالمؤمنین برخوردار کند و بر دل خانواده‌های شهیدان، خداوند صبر و تسلّیٰ و سکینه و آرامش نازل کند.

    والسّلام علیکم و رحمة‌الله و‌ برکاته
     
     
     


    (۱ اشاره به سخنان دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو (نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی) که حرفهای گذشته‌ی خود راجع به شهید سلیمانی را تکرار کرد که او باعث کشته شدن سربازان آمریکایی شده است.

    (۲ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ی ۵۳

    (۳ حکومت ولایی

    (۴ سوره‌ی انفال، بخشی از آیه‌ی ۶۲؛ «... همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.»

    (۵ اشاره به پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی «پایا»، «ظفر ۲» و «کوثر» به فضا در هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴

    (۶ از جمله، بیانات در اجتماع بسیجیان شرکت‌کننده در همایش «خدمت بسیجیان» (۱۳۹۷/۷/۱۲)

    (۷ یوزی رابین (مدیر اسبق برنامه‌ی موشکی رژیم صهیونیستی)

    (۸ دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا)

    (۹ سوره‌ی فتح، بخشی از آیه‌ی ۲۹؛ «... بر کافران، سخت‌گیر [و] با همدیگر مهربانند ...»



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62246

    #بيانات
    📰 بیانات در دیدار روز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و در سالگرد شهید سلیمانی [دریافت PDF] با حضور خانواده شهیدان سلیمانی و یاران همراه وی و جمعی از خانواده شهدای اقتدار بسم الله الرّحمن الرّحیم و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین. امروز سالگرد یک میلاد بی‌نظیر است؛ هم از حیث مولد بی‌نظیر است، هم از حیث فرزند ولادت‌یافته؛ هم مولد و هم مولود. مولد، کعبه است؛ در تاریخ، دیگر ما چه کسی را سراغ داریم که در خانه‌ی خدا، در کعبه متولّد شده باشد؟ مولود، علیّ مرتضیٰ (سلام الله علیه) است که درباره‌ی ایشان چند جمله‌ای بعداً عرض خواهم کرد. بنابراین، از لحاظ ولادت این بزرگوار، روز سیزدهم رجب یک روز استثنائی و بی‌نظیر است. همین‌طور، امروز سالگرد شهید عزیز عالی‌قدر ما، شهید سلیمانی است. درباره‌ی شهید سلیمانی بحمدالله زیاد صحبت شده است، زیاد نوشته شده است. من اگر بخواهم درباره‌ی این شهید عزیز که از نزدیک زندگی او و کار او را مشاهده کرده‌ام، جمله‌ای عرض بکنم، باید بگویم سلیمانی مرد ایمان و اخلاص و عمل بود؛ این سه خصوصیّت. مرد ایمان بود؛ یعنی به کاری که میکرد ایمان داشت؛ به هدفی که برای آن هدف تلاش میکرد، از اعماق قلب ایمان داشت؛ به خدا و حمایت الهی ایمان داشت؛ مرد ایمان بود. مرد اخلاص بود؛ برای خوش‌نامی و تعریف شدن و در بین مردم وجهه پیدا کردن کار نمیکرد؛ مخلصاً لِلّه تعالی، مخلصاً للهدف تلاش میکرد و کار میکرد. و مرد عمل بود؛ بعضی خیلی خوبند، خیلی میفهمند لکن آنچه از آنها دیده میشود، عمل نیست؛ یعنی این راهی که در ذهن و در زبان در مقابل خودشان ترسیم میکنند، در عمل از آن خبری نیست. شهید سلیمانی اهل عمل بود؛ هر جایی که احساس میکرد وجود او لازم است، آنجا حاضر بود؛ چه در حفظ و هدایت حرکت انقلاب در کرمان، چه در مقابله‌ی با مهاجمین ظالم و ستمگر در آن منطقه، چه در نیروی قدس، چه در دفاع از حرم، چه در مقابله‌ی با داعش. مرد عمل بود؛ هم در میدان نظامی، هم در میدان سیاسی، هم در میدان تربیتی. کارش فقط کار نظامی نبود. او را به عنوان نظامی می‌شناسیم لکن در حسّاس‌ترین و مهم‌ترین مسائل سیاسی منطقه، شهید سلیمانی یک عامل مؤثّر و مفید و در مواردی بی‌نظیر بود. مرد عمل در امر تربیت هم بود؛ زیر‌دست‌های خودش، جوانهایی که به او میپیوستند، کسانی که [همراه] با او میجنگیدند، از او درس میگرفتند؛ او تربیت میکرد اینها را. یک انسان جامع و کاملی در زمان ما [بود]. چند روز قبل از این، آن کسانی که هنوز مدیون خون او هستند، یاوه‌هایی درباره‌ی او گفتند، راجع به شهید سلیمانی سخنان یاوه‌ای بر زبان آوردند،(۱) امّا شهید سلیمانی در عمل، در اقدام، در مدّت حیات بابرکتش، سخنان آنها را رد کرده است. و بحمدالله به کوری چشم دشمن مزار او هر سال مثل اینکه مقدّس‌تر و محترم‌تر از سال قبل میشود. امسال شما نگاه کنید ــ آن‌طوری که من در تلویزیون دیدم ــ اجتماع عظیم مردم از راه‌های دور، گاهی از کشورهای دیگر راه‌پیمایی میکنند، حرکت میکنند، میروند مزار این مرد را زیارت میکنند. مرد ایمان، مرد اخلاص و مرد عمل. امروز علاوه‌ی بر شهید سلیمانی، شهدای عزیز دیگری هم در این محفل مطرحند؛ خانواده‌های بعضی از این شهیدان در اینجا حاضرند؛ چه شهدای عرصه‌ی نظامی، چه شهدای عرصه‌ی علمی، چه آحاد مردم عزیز ما که در این جنگ دوازده‌روزه به خیل شهدا پیوستند. آن کسانی که ما از نزدیک آنها را می‌شناختیم، میتوانیم شهادت بدهیم که زندگی‌شان سرتاپا جهاد بود؛ به جهاد فکر میکردند. ‌در راه خدا تأمّل و توقّفی نداشتند و کار میکردند؛ شهادت هم آرزویشان بود؛ آرزویشان شهادت بود. هم شهدای نظامی، هم شهدای علمی ــ حالا آنهایی که بنده از نزدیک بعضی از این دانشمندان را می‌شناختم ــ عاشق شهادت بودند، منتظر شهادت بودند. این جلسه، جلسه‌ی تجلیل و تکریم و تعظیم به این شهیدان عزیز است که در تاریخ نامشان ماندگار خواهد بود و ما باید از نام مبارک اینها برای حرکت در تاریخ استفاده کنیم. امّا موضوعاتی که امروز مایلم مطرح کنم، دو سه موضوع کوتاه را میخواهم به شما عرض بکنم. یکی سخن کوتاهی است در باب امیرالمؤمنین (علیه‌ الصّلاة و ‌السّلام)؛ یکی سخن در باب یک عامل مؤثّر در رویارویی حق و باطل که باید متوجّه آن باشید، چه آنچه در زمان امیرالمؤمنین بود، چه آنچه امروز هست؛ یکی هم یک نگاهی به این حوادث اخیر هفته‌ی گذشته و اجتماعات مردممان که یک جمله‌ای هم درباره‌ی آن عرض خواهم کرد. درباره‌ی امیرالمؤمنین، خب گفته‌ها و نوشته‌ها در تاریخ، در ادبیّات، در حدیث آن‌قدر انباشته و بزرگ است که من گمان نمیکنم درباره‌ی هیچ شخصی این‌همه سخن گفته شده باشد، این‌همه مدح شده باشد؛ حتّی در غیر مسلمانها، حتّی از غیر شیعه، بزرگانی، علمائی، کتابها نوشته‌اند؛ شرح نهج‌البلاغه‌ی ابن‌ابی‌الحدید یک کتاب قطورِ بزرگ با مجلّدات بسیار، و شرحهای نهج‌البلاغه و شرحهای سخنان آن بزرگوار و شرح نامه‌ به جناب مالک اشتر و شرح‌‌حال‌های ایشان در تاریخ، در ادبیّات به قدری زیاد است که عرض کردم، نمیشود نظیری برای او پیدا کرد. خب من در بین همه‌ی این خصوصیّاتی که راجع به امیرالمؤمنین (علیه‌ السّلام) گفته شده است، دو خصوصیّت را ــ که امیرالمؤمنین در قلّه‌ی این دو خصوصیّت است و ما امروز به اینها احتیاج داریم ــ انتخاب کرده‌ام که درباره‌اش چند کلمه‌ای مختصر صحبت کنم: یکی اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «عدالت» است؛ دیگری اینکه امیرالمؤمنین در قلّه‌ی «تقوا» است؛ عدالت و تقوا. امروز جمهوری اسلامی احتیاج دارد به عدالت، و احتیاج دارد به تقوا؛ امروز جمهوری اسلامی نسبت به گذشته، هم در عدالت پیشرفت داشته است، هم در تقوا؛ لکن تا آن مقداری که مورد انتظار است فاصله داریم. امیرالمؤمنین را باید اسوه قرار بدهیم و در این راه به سمت آن قلّه حرکت کنیم. قلّه‌ی «عدالت» که گفتیم امیرالمؤمنین در آنجا مستقر است و بالاترین نقطه‌ی عدالت است، امیرالمؤمنین عدالت را چه جوری اِعمال میکرد؟ متنوّع اِعمال میکرد؛ گاهی با دستان نوازشگر، با خدمت به ضعفا، به بچّه‌های یتیم، به خانواده‌های بی‌سرپرست؛ گاهی این‌جوری اِعمال عدالت میکرد؛ گاهی عدالت را با ذوالفقار اِعمال میکرد؛ [یعنی] نقطه‌ی مقابل، با شمشیر دودَمِ بُرنده‌ای که در طول تاریخ هیچ سلاحی به اندازه‌ی ذوالفقار مدح نشده است؛ گاهی با زبان رسا و حکمت؛ عباراتی که فراتر از سطح ادبیّات عرب است، مثل نهج‌البلاغه. عدالت را این‌جوری [بیان میکند]؛ به آن کسانی که حکّام او هستند، استاندارهای او هستند نامه مینویسد، درس عدالت است. یعنی وقتی انسان نگاه کند، واقعاً نوشته‌ی امیرالمؤمنین به مالک اشتر(۲) که فرمان حکومت او است ــ که به غلط میگویند عهدنامه؛ عهدنامه نیست، فرمان است، فرمان حکومت است ــ پُر از مفاهیمی است که اغلب اینها به عدالت برمیگردد، جامعه را جامعه‌ی عادلانه قرار میدهد؛ عدالت را گاهی این‌جوری هم پیش میبُرد. یعنی هم با مهربانی، هم با خشونت الهی و تعصّب دین، هم با بیان رسا و حکمت و تبیین. مصدر این جهاد تبیین، امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) است. امّا تقوا؛ تقوا را چه جوری اِعمال میکرد؟ تقوا را گاهی در محراب عبادت اِعمال میکرد؛ عباداتی که فرشتگان به آن عبادات رشک میبردند؛ یعنی عبادت امیرالمؤمنین، نماز او، تضرّع او، سخن او با خدا، فرشتگان را متحیّر میکرد. گاهی تقوا را با صبر و سکوت برای حفظ اتّفاق مسلمین اِعمال میکرد؛ این هم یکی از مصادیق مهمّ تقوای امیرالمؤمنین است. حقّی متعلّق و وابسته‌ی به او است، آن حق از او سلب میشود، امیرالمؤمنین با شمشیر میتواند این حق را بگیرد امّا بین مسلمین اختلاف خواهد شد؛ برای اینکه اختلاف نشود، صبر میکند، سکوت میکند، همکاری میکند. گاهی گفته میشود امیرالمؤمنین ۲۵ سال در خانه نشست؛ نه، امیرالمؤمنین در خانه ننشست، در صحنه بود، در عرصه بود، دستور میداد، هدایت میکرد، راهنمایی میکرد خلفای وقت را، مردم را. یعنی با صبر و سکوت، تقوای خودش را نشان [میداد]؛ این تقوا است. این تقوا است که انسان ببیند حقّی دارد از او زایل میشود امّا به خاطر یک مصلحت بزرگ‌تر سکوت کند. ماها طاقت نمی‌آوریم سکوت کنیم؛ اگر حقّی از ما زایل بشود، فکر میکنیم که دنیا به هم خورده، ملاحظه نمیکنیم؛ آن بزرگوار ملاحظه میکرد. در یک جاهایی تقوای آن بزرگوار با سینه سپر کردن در مقابلِ حوادثِ شدید ظاهر میشد، مثل لیلة‌المبیت؛ تقوا بود؛ رفت جای پیغمبر خوابید، در حالی که به طور طبیعی اطمینان حاصل بود که امشب جانش را از دست خواهد داد. در اُحد تقوا نشان داد، ایستاد؛ در حُنین تقوا نشان داد، ایستاد؛ در خیبر تقوا نشان داد، دشمن را زمین‌گیر کرد؛ در اغلب غزوات پیغمبر پیشرو بود؛ [اینها هم] تقوا بود. تقوا فقط در محراب عبادت نیست؛ در میدان جنگ هم تقوا است که انسان را نگه میدارد، حفظ میکند، پیش میبرد؛ [لذا امیرالمؤمنین] در مقابل دشمن سینه سپر میکرد. این دو خصوصیّت است؛ عدالت امیرالمؤمنین و تقوای امیرالمؤمنین. ما امروز در کشورمان، در جامعه‌مان، هم به عدالت نیاز داریم، هم به تقوا. هم تقوای آحاد مردم و هم بخصوص تقوای مسئولان کشور؛ به این نیاز داریم، این باید تحقّقِ کامل پیدا کند. خب بحمدالله تا حدود زیادی در مواردی انسان مشاهده میکند که با تقوا عمل میکنند، امّا بایستی همه‌گیر بشود. این امامی که ما مشتاق نام او هستیم، مشتاق یاد او هستیم، اسم او را بر زبان می‌آوریم، مدح او را میگوییم و میخوانیم، این‌جور انسانی است؛ آن، رفتارش در عدالت و آن، رفتارش در تقوا. شیعه در طول این هزار و اندی سال فرصت نداشت که عدالت امیرالمؤمنین را در جامعه پیاده کند، چون حکومت نداشت؛ امروز دیگر این بهانه وجود ندارد؛ امروز عذری وجود ندارد. امروز حکومت، حکومت اسلامی است، حکومت علوی است، حکومت وَلَوی(۳) است. امروز بایستی ما دنبال عدالت باشیم. عدالت واجب‌ترین و اولیٰ‌ترین خصوصیّت برای اداره‌ی یک جامعه است که بایستی دنبال آن باشید. خب، عواملی جلوی تقوای ما را میگیرند؛ گاهی میترسیم، گاهی تردید میکنیم در مبانی خودمان، گاهی ملاحظه‌ی رفاقتها را میکنیم، گاهی ملاحظه‌ی دشمن را میکنیم؛ اینها باید برود کنار، اینها نباید باشد. بایستی بدون ملاحظه ــ ملاحظه‌ی بی‌مورد ــ به سمت برنامه‌ی عدالت‌آور و برنامه‌ای که تقوا را توسعه بدهد، حرکت کرد. خب، این درباره‌ی امیرالمؤمنین. عرض کردم یک نکته‌ای وجود دارد در مورد امیرالمؤمنین (علیه ‌السّلام) که این نکته امروز هم در جامعه‌ی ما و در حکومت ما و نظام اسلامی باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ آن نکته این است که امیرالمؤمنین در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد؛ هیچ. در همه‌جا فاتح بود و غالب بود؛ حتّی در اُحد. [در جنگ] اُحد دیگران فرار کردند، امیرالمؤمنین غلبه کرد؛ شجاعت او، ایستادگی او و یکی دو نفر دیگرِ اطراف پیغمبر اکرم آن فراری را که افراد ضعیف مبتلا به آن شده بودند، جبران کرد؛ یعنی امیرالمؤمنین در تمام غزوات ــ شبیه این در حُنین هم اتّفاق افتاد، در جاهای دیگر هم بود ــ پیروز شد. در دوران خلافت سه‌ جنگ پیش آمد، در هر سه امیرالمؤمنین پیروز شد؛ در صفّین هم پیروز شد. در صفّین یک قدم بیشتر نمانده بود که مسیر تاریخ عوض بشود؛ اگر مالک اشتر میتوانست خودش را به آن نقطه برساند که نزدیک بود برساند، تاریخ عوض میشد، منتها به دستور امیرالمؤمنین برگشت. آن مشکلی که در آن زمان وجود داشت، و امروز هم وجود دارد، این است که همین امیرالمؤمنینی را که در هیچ درگیری نظامی مغلوب نشد، توانستند در موارد زیادی از رسیدن به هدف، مانع بشوند؛ یعنی راهی پیدا کردند که امروز ما به این راه میگوییم «جنگ نرم». بعضی خیال میکنند این حوادث این‌جوری، این تهمتها، این فریبها، این خباثتها، این نفوذها مال امروز است؛ نه، زمان امیرالمؤمنین هم همینها عامل بودند. کار دست مردم است؛ ولیّ خدا بدون کمک مردم که کاری نمیتواند بکند: هُوَ الَّذی اَیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنین.(۴) دشمن در مقابل شجاعت امیرالمؤمنین و قدرت امیرالمؤمنین و اراده‌ی پولادین امیرالمؤمنین چاره‌ای نداشت جز اینکه پناه ببرد به فریبِ محیط پیرامونیِ امیرالمؤمنین که در جنگ صفّین این کار با سرِ نیزه کردن قرآنها حاصل شد؛ بعد از آن هم اتّفاق افتاد، زمان امام حسن هم اتّفاق افتاد؛ جنگ نرم [این] است. جنگ نرم یعنی چه؟ یعنی با فریب، با دروغ، با تهمت، با وسوسه، با استدلالهای مغالطه‌آمیز مردم را از آن راهی که دارند میروند مردّد کنند، در مردم تردید ایجاد کنند. این، جنگ نرم است. این جنگ امروز هم در جریان است؛ امروز هم این کار دارد انجام میگیرد. هدف از جنگ نرم، بی‌انگیزه کردن مردم است؛ برای اینکه مردمی را که در مِیدانند و آماده‌ی تلاشند و آماده‌ی کارند بی‌انگیزه کنند، ناامید کنند، مأیوس کنند، دچار تردید کنند، با ابزارهای جنگِ نرم وارد میدان میشوند. آن زمان، [یعنی] زمان امیرالمؤمنین این کار را کردند که در تاریخ بتفصیل جزئیّاتش وجود دارد. افرادی میرفتند در شهرها، در روستاها به مردم حمله میکردند، ظلم میکردند، بعد یک نفر شایعه میکرد که اینها از طرف علی آمده‌اند. مردم را مردّد میکردند. امروز هم همین کار عیناً دارد انجام میگیرد. امروز ملّت ایران نشان داده که در میدانهای سخت، آن جایی که به وجود او احتیاج هست، محکم می‌ایستد. این کار ملّت ایران است، مخصوص یک گروه خاص و یک جمع خاص نیست؛ آن جایی که بایستی بِایستد می‌ایستد؛ آن جایی که باید کمک کند، کمک میکند؛ آن جایی که باید شعار بدهد، شعار میدهد؛ آن جایی که بایست دشمن را روبه‌رو مأیوس کند، مأیوس میکند. این انگیزه دشمن را نگران میکند؛ سعی میکنند این انگیزه را با بهانه‌های مختلف در افراد سست کنند، ضعیف کنند. امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آورده‌ها و داشته‌ها و توانایی‌های این ملّت؛ انکار توانایی‌های این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند. اگر ملّتی از داشته‌های خود غافل بشود، توانایی‌های خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آماده‌ی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد؛ این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند. جوان نخبه‌ی امروز، جوان نخبه‌ی کارآمد، در یک روز سه ماهواره میفرستد به فضا؛(۵) این چیز کوچکی نیست، خیلی چیز بزرگی است. جوان نخبه‌ی امروز، در طول چند ماه، چهار هزار مگاوات بر نیروی برق کشور اضافه میکند و شبکه‌ی کشور را تقویت میکند. جوان نخبه‌ی امروز، در دانشهای مختلف، در هوافضا، در زیست‌فنّاوری، در درمان ــ پزشکی ــ در نانو، در ساخت موشک، در صنایع نظامی، چشم دنیا را متحیّر کرده، آن هم در وقت تحریم. اینها ثروتهای بی‌نظیری است؛ این ثروتها را باید دید، ما اینها را داریم. من شاید یکی دو بار در صحبتها گفته‌ام؛(۶) چند سال قبل از این، یک دانشمند موشکی متعلّق به صهیونیست‌ها(۷) خودش اعلام کرده بود و گفته بود که وقتی [پرتاب] فلان موشک ایرانی را تمرین میکردند و من [تصویرش را که] پخش میشد دیدم، به احترام آن کسی که این را ساخته کلاهم را برداشتم و او را احترام کردم که در حال تحریم، در وقت تحریم، توانسته یک چنین کار بزرگی را انجام بدهد. در صنایع دفاعی، در شیوه‌های درمان، امروز کارهای بزرگ دارد انجام میگیرد؛ اینها را دشمن پنهان میکند، بعضی‌ها هم متأسّفانه در داخل اینها را پنهان میکنند. در داخل، متأسّفانه بعضی پنهان میکنند این پیشرفتها را، این کارهای بزرگ را، به مردم اطّلاع‌رسانی نمیکنند. کارهای بزرگی در کشور دارد انجام میگیرد، کشور دارد پیش میرود. آن عاملی که موجب میشود دشمن در مقابل ملّت ایران در جنگ نظامی اوّلاً درخواست توقّف جنگ را بکند، بعد هم پیغام بدهد که من نمیخواهم با شما جنگ کنم ــ دشمن خبیث البتّه فریبگر و دروغ‌گو است؛ ما به حرف او اعتمادی نداریم ــ آن [عاملی] که موجب میشود او این کار را بکند چیست؟ آن قدرت ملّت ایران است، آن توانایی جوانان ایرانی است. من شنیدم و نقل کردند برای من که این کسانی که هفته‌ی گذشته این ماهواره‌ها را به فضا پرتاب کردند، این جوانهایی که سه ماهواره را در یک روز به فضا پرتاب کردند و در فضا مستقر شد، متوسّط سنّی اینها ۲۶ سال است! جوان بیست‌وشش‌ساله؛ اینها ثروتهای عظیمی است، ثروت نیروی انسانی ثروت کوچکی نیست. آن‌وقت آن یاوه‌گوی آمریکایی(۸) می‌نشیند راجع به ملّت ایران حرف میزند، یک مقداری بدگویی میکند، یک مقداری وعده میدهد؛ وعده‌ی دروغ، فریب. البتّه امروز خوشبختانه ملّت ایران آمریکا را شناخته‌اند؛ یک روزی بود که نمی‌شناختند؛ امروز تشت رسوایی آمریکا در جهان فرو افتاده، مردم همه می‌شناسند؛ مخصوص ایران هم نیست. مردم شناخته‌اند دشمن را؛ این خیلی موفّقیّت بزرگی است. ما خیلی اصرار میکردیم استدلال کنیم برای مردم، [ولی] مردم در جنگ دوازده‌روزه خودشان دیدند، مشاهده کردند؛ آنهایی هم که میگفتند راه‌حلّ مشکلات کشور مذاکره‌ی با آمریکا است، دیدند که چه شد؛ وسط مذاکره‌ی با آمریکا، دولت ایران مشغول مذاکره‌ی با آمریکا بود، دولت آمریکا پشت صحنه مشغول آماده‌ کردن نقشه‌ی جنگ بود! مردم بیدارند، هوشیارند. خب، بنابراین مراقب جنگ نرم باید بود، مراقب شبهه‌سازی دشمن باید بود، مراقب شایعه‌سازی دشمن باید بود. این پولهایی که خرج میشود ــ میلیاردها خرج میشود ــ برای فلان تلویزیون، فلان رادیو، فلان مرکز اطّلاع‌رسانی و مانند اینها، و علیه ایران دائماً حرفهای دروغ و خلاف منتشر میکنند، این بی‌جهت نیست، این با یک استدلال بسیار مهمّی است؛ میخواهند داخل کشور را ضعیف کنند. دیدند که در جنگ دوازده‌روزه اتّحاد ملّت، معجزه‌آفرین بود، میخواهند این اتّحاد را به هم بزنند. مردم ایران مراقب باشند. مهم‌ترین مسئله، توجّه به دشمنی دشمن و توجّه به اتّفاق و اتّحاد داخلی و درونی است؛ اَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُم.(۹) خب، من دو سه جمله‌ای هم درباره‌ی این اجتماعاتی که هفته‌ی گذشته شد، عرض بکنم. اوّلاً قشر بازار و بازاری جزو وفادارترین قشرهای کشور به نظام اسلامی و به انقلاب اسلامی است. ما بازار را خوب می‌شناسیم. به اسم بازار و بازاری نمیتوان با جمهوری اسلامی و با نظام اسلامی مقابله کرد. بله، این اجتماعات عمدتاً‌ از طرف بازاری‌ها بود امّا حرفشان حرف درستی بود. من، هم در تلویزیون شنیدم، هم در محاسبات و در کارها این را دیدم. بازاری وقتی که نگاه میکند به وضع پولی کشور، کاهش ارزش پول کشور، عدم ثبات قیمت پول کشور و پول خارجی که موجب بشود محیط کسب و کار ثبات نداشته باشد، میگوید من نمیتوانم کاسبی کنم؛ راست میگوید؛ این را مسئولین کشور قبول دارند و من میدانم که رئیس‌جمهور محترم و دیگر مسئولین سطح بالای کشور درصدد علاج این مشکلند. این یک مشکل است که در این هم دست دشمن در میان است؛ این را هم به شما عرض بکنم. این گران شدن قیمت ارز خارجی، بالا رفتن بی‌حسابِ قیمت ارز خارجی و عدم ثبات آن که مدام بالا برود، پایین بیاید که کاسب نداند تکلیفش چیست، طبیعی نیست؛ این کار دشمن است. البتّه با تدابیر گوناگون باید جلویش گرفته بشود؛ و دارند تلاش میکنند؛ هم رئیس‌جمهور، هم رؤسای قوای دیگر و بعضی مسئولین دیگر تلاش میکنند که این کار درست بشود. بنابراین اعتراض بازاری‌ها به این مطلب بود؛ و این مطلب، مطلب درستی است. آنچه مهم است، این است که یک عدّه آدم تحریک‌شده‌ی مزدور دشمن پشت سر بازاری‌ها بِایستند و شعار ضدّ اسلام و ضدّ ایران و ضدّ جمهوری اسلامی بدهند؛ این مهم است. اعتراض، بجا است امّا اعتراض، غیر از اغتشاش است. ما با معترض حرف میزنیم، مسئولین باید با معترض حرف بزنند امّا با اغتشاشگر حرف زدن فایده‌ای ندارد؛ اغتشاشگر را باید به جای خودش نشاند. اینکه یک عدّه‌ای تحت عناوین گوناگون، نامهای گوناگون می‌آیند به قصد تخریب، به قصد ناامن کردن کشور، پشت سر بازاری‌های مؤمن و سالم و انقلابی قرار بگیرند و از اعتراض آنها سوء‌استفاده کنند، اغتشاش کنند، اصلاً قابل قبول نیست؛ مطلقاً. کار دشمن را باید شناخت، دشمن آرام نمی‌نشیند، از هر فرصتی استفاده میکند. اینجا دیدند یک فرصتی است، خواستند از آن استفاده کنند؛ البتّه مسئولین ما در میدان بودند و خواهند بود. مهم، مجموعه‌ی ملّت است؛ مهم، همان چیزهایی است که سلیمانی را سلیمانی کرد: ایمان، اخلاص، عمل؛ مهم، بی‌تفاوت نبودن در مقابل جنگ نرم دشمن است؛ بی‌تفاوت نبودن در مقابل شایعه‌پردازی‌های دشمن است؛ اینها مهم است. مهم این است که وقتی انسان احساس کرد دشمن طلبکارانه میخواهد یک چیزی را بر کشور، بر مسئولین، بر دولت، بر  ملّت تحمیل کند، با قدرت کامل در مقابل دشمن بِایستد و سینه سپر کند. ما در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آییم؛ ما با اتّکاء به خدای متعال، با اتّکال به خدای متعال و با اطمینان به همراهی مردم ان‌شاء‌الله به توفیق الهی دشمن را به زانو در خواهیم آورد. امیدواریم خدای متعال شهدای عزیز ما را با اولیائشان محشور کند؛ جوانهای ما را محفوظ بدارد؛ شما عزیزان را ان‌شاء‌الله از برکات ولادت امیرالمؤمنین برخوردار کند و بر دل خانواده‌های شهیدان، خداوند صبر و تسلّیٰ و سکینه و آرامش نازل کند. والسّلام علیکم و رحمة‌الله و‌ برکاته       (۱ اشاره به سخنان دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو (نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی) که حرفهای گذشته‌ی خود راجع به شهید سلیمانی را تکرار کرد که او باعث کشته شدن سربازان آمریکایی شده است. (۲ نهج‌البلاغه‌، نامه‌ی ۵۳ (۳ حکومت ولایی (۴ سوره‌ی انفال، بخشی از آیه‌ی ۶۲؛ «... همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.» (۵ اشاره به پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی «پایا»، «ظفر ۲» و «کوثر» به فضا در هفتم دی‌ماه ۱۴۰۴ (۶ از جمله، بیانات در اجتماع بسیجیان شرکت‌کننده در همایش «خدمت بسیجیان» (۱۳۹۷/۷/۱۲) (۷ یوزی رابین (مدیر اسبق برنامه‌ی موشکی رژیم صهیونیستی) (۸ دونالد ترامپ (رئیس‌جمهور آمریکا) (۹ سوره‌ی فتح، بخشی از آیه‌ی ۲۹؛ «... بر کافران، سخت‌گیر [و] با همدیگر مهربانند ...» 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62246 #بيانات
    0 Commentarios 0 Acciones 500 Views 0 Vista previa
  • مقاله 3005

    اصالت تقوّم پیدایش عدم ظلم با پذیرش و باور به اشراقیّت ربوبی أهل البیت (علیهم السلام)

    اصول
    • 1: اصل تحقق عدالت حقیقی در گرو شناخت و تبعیت از اشراقات ربوبی طولیّه اهل‌بیت (علیهم‌السلام)[1]
    • 2: اصل ظلم‌ستیزی مؤثر منوط به درک جایگاه اهل‌بیت (علیهم‌السلام) به عنوان مظهر عدل الهی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/8610

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 3005 🔆 اصالت تقوّم پیدایش عدم ظلم با پذیرش و باور به اشراقیّت ربوبی أهل البیت (علیهم السلام) 🔷 اصول • 1: اصل تحقق عدالت حقیقی در گرو شناخت و تبعیت از اشراقات ربوبی طولیّه اهل‌بیت (علیهم‌السلام)[1] • 2: اصل ظلم‌ستیزی مؤثر منوط به درک جایگاه اهل‌بیت (علیهم‌السلام) به عنوان مظهر عدل الهی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/8610 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commentarios 0 Acciones 41 Views 0 Vista previa
  • مقاله 2893

    اصالت پیچیدگی قضاوت انسانی میان مشاهده واقعی و گمان ذهنی در شرایط مختلف اجتماعی

    اصول
    1: اصل ملاک صدور قضاوت انسانی بر پایه علم و یقین به رفتار واقعی افراد در برابر عدالت یا ظلم غالب در جامعه[1]
    2: اصل وابستگی میزان اعتماد و گمان انسان‌ها به نسبت عدالت و ظلم در ساختار اجتماعی و شرایط زمانی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/8435
    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 2893 🔆 اصالت پیچیدگی قضاوت انسانی میان مشاهده واقعی و گمان ذهنی در شرایط مختلف اجتماعی 🔷 اصول 1: اصل ملاک صدور قضاوت انسانی بر پایه علم و یقین به رفتار واقعی افراد در برابر عدالت یا ظلم غالب در جامعه[1] 2: اصل وابستگی میزان اعتماد و گمان انسان‌ها به نسبت عدالت و ظلم در ساختار اجتماعی و شرایط زمانی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/8435 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commentarios 0 Acciones 137 Views 0 Vista previa
  • مقالات 2741 تا 2775

    ادامه تفسیر آیه دوم سوره فلق (شامل 35 اصالت)

    اصول
    • اصل زایندگی استعاذه ربوبی در تولید سلامت معنوی و اصلاح کامل وجود انسان در مسیر فلق[1]
    • اصل تولید حیات معرفتی و گشودگی عقل و قلب از دل شکافت فلقی تاریکی‌ها و ظلمت‌ها[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/8210

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقالات 2741 تا 2775 🔆 ادامه تفسیر آیه دوم سوره فلق (شامل 35 اصالت) 🔷 اصول • اصل زایندگی استعاذه ربوبی در تولید سلامت معنوی و اصلاح کامل وجود انسان در مسیر فلق[1] • اصل تولید حیات معرفتی و گشودگی عقل و قلب از دل شکافت فلقی تاریکی‌ها و ظلمت‌ها[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/8210 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commentarios 0 Acciones 182 Views 0 Vista previa
  • مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵
     مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید.
    بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.
     
    لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟
     ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.
     
    از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.
     خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.
     
    مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.
     
    در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟
     مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.
     
    یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.
     
    یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.
     
    در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.
     
    چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟
     ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»
     
    یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»
     
    با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟
     یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.
     
    با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟
     بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»
     
    یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.
     
    شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟
     حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.
     
    یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.
     
    شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟
     ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.
     
    بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.
     
    سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.
     
    سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»
     
    وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.
     
    با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟
     ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.
     
    آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟
     بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»
     
    یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»
     
    با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟
     نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.
     
    آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟
     ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.
     
    لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟
     خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.
     
    دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.
     
    آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.
     
    بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.
     
    یعنی در حیاط شکسته بود؟
     درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.
     
    وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.
     
    شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»
     
    پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟
     من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.
     
    خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.
     
    یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.
     
    به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044

    #ديگران__گفتگو
    📰 مسعود می‌گفت تمام توانم را برای انقلاب می‌گذارم  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد دانشمند آقای دکتر مسعود علیمحمدی این‌گونه مرقوم داشتند: «شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی محمدی رضوان الله علیه را به مادر و همسر و خاندان گرامیش و به همه‌ی دوستان و شاگردان و همکارانش تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دست جنایت‌کاری که این ضایعه را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بی‌گمان همت دانشمندان و استادان و دانش‌پژوهان کشور، به رغم دشمن، این انگیزه‌ی خباثت‌آلود را ناکام خواهد گذاشت. علوّ درجات آن شهید سعید و صبر و اجر بازماندگان را از خداوند متعال مسئلت می‌کنم.» ۱۳۸۸/۱۰/۲۵  مسعود علیمحمدی دانشمند هسته‌ای و استاد برجسته فیزیک دانشگاه تهران بود که صبحگاه ۲۲ دی ۱۳۸۸ مقابل منزلش ترور شد و به شهادت رسید. بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام سالگرد شهادت این دانشمند هسته‌ای در گفت‌وگو با سرکار خانم دکتر منصوره کرمی، همسر گرانقدر شهید مسعود علیمحمدی، زندگی خانوادگی و ویژگی‌های اخلاقی، علمی و کاری این شهید سعید را بررسی کرده است.   لطفاً از روند آشنایی و ازدواج‌تان با دکتر علیمحمدی بگویید، این ازدواج چگونه و در چه سالی شکل گرفت؟  ازدواج ما در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۶۱ انجام شد. کلاً هجده روز از خواستگاری تا بله‌برون طول کشید و همه چیز در طی این هجده روز ــ تا آنجایی که یادم است ــ انجام شد. خب، آن موقع‌ها ازدواج‌ها خیلی ساده بود و ازدواج ما هم یک ازدواج سنتی بود. مادر مسعود یادم است که عکس مسعود را اول آورد و به ما نشان داد. مسعود آن زمان جبهه بود. ما عکس را پسندیدیم. البته از لحاظ اخلاقی، فکری و اعتقادی ــ که برای خانواده‌ی من بسیار مهم بود ــ کاملاً مطلع بودیم، چون برادر من با ایشان دوست بود. فقط ظاهر ایشان را ندیده بودم که عکس‌شان را دیدیم و پسندیدیم. قرار شد آن‌ها تماس بگیرند؛ البته قرار بود ما جواب بدهیم و بعد آن‌ها تماس بگیرند. جواب ما مثبت بود. بعد از دو هفته مادر مسعود تماس گرفت و گفت که مسعود جبهه بوده، آنجا حالش خیلی بد می‌شود، تب‌های شدید می‌کند و ظاهراً از همان‌جا او را برمی‌گردانند. من همیشه می‌گویم شاید خداوند خواسته مسعود دیگر جبهه نرود و زنده بماند و این مسیر علمی کشور را طی بکند.   از ویژگی‌های اخلاقی و به‌خصوص بُعد عاطفی شهید برایمان بگویید، شما ایشان را فردی بسیار عاطفی توصیف کرده‌اید.  خب، مسعود خیلی عاطفی بود برخلاف ظاهرش که بسیار آدمی بود که جذبه داشت. شاید خیلی از افرادی که دورادور ایشان را می‌شناختند باورشان نمی‌شد، ولی واقعاً بسیار آدم عاطفی بود. یادم است زمانی که نمره‌های دانشجویانش را می‌خواست اعلام بکند ــ مثل الآن همه چیز مجازی نبود ــ نمره‌ها را پشت در اتاقش می‌زد. بعد می‌گفت من روزهایی که نمره‌های بچه‌ها را پشت در اتاق می‌گذارم، فردایش دیگر دانشگاه نمی‌روم، چون بچه‌ها می‌آیند گریه می‌کنند، خیلی‌هایشان از من نمره می‌خواهند و من نمی‌توانم، این بی‌عدالتی است. آن که درس خوانده با آن که درس نخوانده خیلی متفاوت است. همه هم می‌گویند «ما مشکل داشتیم». خود من در زندگی‌ام این همه مشکل داشتم و با وجود همه‌ی مشکلات درس خواندم.   مسعود زمانی که دکترا گرفت، دو تا بچه داشت و شاگرد اول دوره‌ی خودش شد. به بهترین نحو درسش را خوانده بود. می‌گفت این‌ها بهانه‌جویی است اما از آن طرف هم وقتی می‌آیند گریه‌زاری می‌کنند، من واقعاً نمی‌توانم تحمل بکنم. پیشنهاد این‌که فردایش نرود سرِ کار، از من بود. می‌گفتم وقتی اعصابت این‌قدر به هم می‌ریزد، نرو دانشگاه، همان روز در خانه بمان. تو که هر جایی می‌توانی کارت را انجام بدهی. در خانه هم همین‌طور بود، خیلی خیلی عاطفی بود. شاید باورتان نشود، زود اشکش درمی‌آمد. وقتی از موضوعی ناراحت می‌شد، وقتی دلش برای کسی می‌سوخت، به هر شکلی که می‌توانست، دوست داشت کمک بکند. فکر می‌کنم همین حس عاطفی بودنش بود که باعث می‌شد قلبش برای مملکتش بتپد. همیشه یادم است وقتی صحبت می‌شد، می‌گفت خیلی خون پای این کشور و انقلاب ریخته شده و من نمی‌توانم سرسری بگیرم، نمی‌توانم نسبت به این موضوع بی‌اهمیت باشم. من باید تمام توانم را بگذارم.   در بُعد معنوی و اعتقادی، شهید علیمحمدی چه ویژگی‌هایی داشت؟  مسعود خیلی مذهبی بود. از همان ابتدا که آمد، یک خانواده‌ی مذهبی داشت. نسبت به یک‌سری مسائل تقیّد زیادی داشت، در مسائل حرام و حلال بسیار آدم دقیقی بود. یادم است یک وقت‌هایی می‌رفتم در اتاقش که مشغول کاری بود. کاری که معمولاً نباید کسی می‌دید و این کارها را در خانه انجام می‌داد. آدم وقتی همسرش در خانه است و یک چیزی به ذهنش می‌رسد، سریع می‌رود با او صحبت می‌کند. من همین کار را می‌کردم. یک‌بار دعوایم کرد و گفت: «وقتی این‌طور پا می‌شوی و وارد اتاق می‌شوی، تمام مطالعاتی که من در این یکی دو ساعت انجام داده‌ام می‌پرد. من برای این کار ساعت می‌گیرم. حالا که این‌ها پرید، دوباره باید از اول شروع کنم. نمی‌دانم با این زمان چه کار کنم.» خیلی برایش مهم بود که مبادا «یک قران نانِ کثیف یا ناحلال» وارد زندگی‌اش بشود.   یادم است سال ۱۳۸۸، مبلغ سی میلیون تومان می‌خواستند به او بدهند. از بنیاد نخبگان با او تماس گرفته بودند و گفته بودند: «چرا نمی‌آیی چک را ببری؟» گفته بود: «چک چی؟» گفته بودند: «چک برای شماست و به نام شما صادر شده.» حتی از همکارهایش پرسیده بود: «بنیاد نخبگان به شما هم چک داده؟» و همه گفته بودند: «نه». با اصرار آن‌ها، مسعود می‌رود. می‌بیند واقعاً یک چک سی میلیون تومانی است. باور کنید آن موقع با سی میلیون تومان می‌شد یک خانه‌ی خیلی خوب خرید. آمد خانه و چک را آورد و گفت: «من دوست ندارم این پول وارد خانه‌ام شود.» گفته بود: «رفتم گروه فیزیک، گفتم اگر برای آزمایشگاه وسیله‌ای لازم دارید، من سی میلیون تومان دارم، این پول را برای این کار گذاشته‌ام.» دانشگاه تهران آن زمان از نظر تجهیزات خیلی فقیر بود، نمی‌دانم الان چه‌طور است. رفته بود و گفته بود: «اگر وسیله‌ای لازم دارید، بگویید.» آن‌ها گفته بودند یک وسیله می‌خواهیم که شش میلیون و خرده‌ای هزینه دارد. مسعود گفته بود: «بروید بخرید، فاکتورش را بیاورید، من پرداخت می‌کنم.» که همین کار را هم انجام داده بود.   یک دانشجویی هم داشت که وضع مالی‌اش خوب نبود. به او می‌گفت: «چرا درس نمی‌خوانی؟» بچه‌ی درس‌خوان و زرنگی بود. گفته بود: «مجبورم بروم سر کار تا بتوانم زندگی‌ام را بچرخانم.» مسعود به او گفته بود: «ببین، من ماهی دویست هزار تومان به تو می‌دهم.» آن موقع واقعاً با دویست هزار تومان می‌شد زندگی را چرخاند، در حدی که یک فرد خرج خودش را بدهد. یک پولی هم به او داده بود و گفته بود: «برو یک موبایل ساده بخر.» چون مسعود خیلی پیگیری می‌کرد که ببیند دانشجوهایش کارهایشان را انجام داده‌اند یا نه. گفته بود: «من هر وقت زنگ می‌زنم، پدر شما گوشی را برمی‌دارد. من خجالت می‌کشم. نمی‌خواهم مزاحم خانواده‌ات بشوم. یک موبایل بخر که من هر وقت لازم بود با تو تماس بگیرم تا ببینم کارت را انجام داده‌ای یا نه.» بقیه‌ی پول مانده بود. یادم است یک روز آمد و به من گفت: «۲۲ میلیون تومان در فلان جا و فلان حساب گذاشته‌ام. این مال من نیست. حواست باشد اگر یک روزی من نبودم، فکر نکنی این جزو اموال من است. این باید خرج دانشگاه تهران بشود. من نیت کرده‌ام که خرج دانشگاه تهران شود.» بعد از شهادت ایشان، من پول را بردم دانشگاه تهران. به دوستان‌شان گفتم: «مسعود چنین چیزی گفته بود و من این مبلغ را به دانشگاه تهران هدیه می‌کنم برای تجهیزاتی که لازم است.» آن‌ها هم گفتند گروه فیزیک سایت کامپیوتری ندارد. بعدها گفتند: «ما این‌قدر این ۲۲ میلیون را روی سر مسئولین کوبیدیم تا دکتر عباسی ــ که آن زمان رئیس سازمان انرژی اتمی بود ــ ۴۵۰ میلیون کمک از ایشان گرفتیم و بقیه‌اش را از مسئولین دیگر و این سایت را راه انداختیم.» این است که می‌گویم این‌قدر تقیّد داشت. می‌توانست بگوید چرا باید فکر کنم این پول از کجا آمده. می‌توانست خودش را بزند به آن راه یا توجهی نکند، ولی نه، خیلی دقیق بود در این امور.   در حساب‌وکتابی هم که با خانواده داشت، خیلی دقیق بود. پدرشان که به رحمت خدا رفت، در حساب‌وکتاب ارث و میراث، یک قِران را هم با دقت حساب می‌کرد. مسعود ماشین نداشت. وقتی پدرش رحمت خدا رفت، از ماشین پدرش استفاده می‌کرد. ما با موتور این طرف و آن طرف می‌رفتیم. بلافاصله آمد به خانواده‌اش گفت: «بهتر است حساب این ماشین را که من دارم استفاده می‌کنم، مشخص کنید. اگر می‌خواهید، من حاضرم آن را بخرم. سهم خودم را می‌برم و بقیه‌ی پول را هم می‌پردازم تا سهم بقیه هم داده شود.» که آن‌ها قبول کردند و سهم بقیه را داد.   چرا شهید علیمحمدی ترجیح می‌داد کارهای علمی‌اش را در خانه انجام دهد و نه در محیط دانشگاه یا محل کار؟  ببینید، خب مسعود بیشتر کارهایش علمی بود. می‌گفت: «در دانشگاه نمی‌توانم انجام بدهم، چون همکارها یا دانشجوها در اتاق می‌آیند و اگر من حواسم نباشد، کافی است یک فرمول را ببینند، کسی که فیزیک خوانده دقیق متوجه می‌شود.» سرِ کار هم خودش خیلی مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. می‌گفت: «درواقع آنجایی که من کار می‌کنم، فقط محسن (شهید فخری‌زاده) من را می‌شناسد و یک نفر دیگر. هیچ‌کس دیگر، حتی کارمندها، نمی‌دانند من چه کار می‌کنم، فقط رده‌های بالا می‌شناسند.» برای همین می‌گفت: «هرچه ترددم را کمتر بکنم، بهتر است تا کمتر شناسایی بشوم.» و این را هم می‌گفت که در خانه احساس آرامش بیشتری دارد. او از این آدم‌هایی نبود که بنشیند ساعت‌ها حرف بزند. معمولاً همکارها می‌نشستند به بگو و بخند، یا راجع به یک موضوعی چند ساعت صحبت می‌کردند. می‌گفت: «نه، من وقتم را به بطالت نمی‌گذرانم.»   یادم است یک روز با شهید فخری‌زاده و یک گروه علمی، درباره‌ی یک پروژه جلسه داشتند. می‌گفت: «هیچ‌کس گوشی تلفن همراه در جلسه نمی‌برد.» تلفن همراه خودش را به رئیس دفتر شهید فخری‌زاده داده بود ــ که او هم دانشجوی فیزیک بود ــ و گفته بود: «رأسِ فلان ساعت که جلسه تمام می‌شود، من را صدا بزن، باید بروم، کار مهمی دارم.» آن فرد می‌گفت: «جلسه تمام شد، صدایش زدم و گفتم آقای دکتر، شما گفته بودید شما صدا را بزنم.» بعد به ایشان گفتم: «آقای دکتر، من یک سؤال داشتم.» ایشان هم گفته بود: «سؤالت را بگو.» می‌گفت: «دقیقاً دو ساعت نشست و درباره‌ی موضوعی که برای من مشکل ایجاد کرده بود، توضیح داد.» به ایشان گفتم: «شما که عجله داشتید.» و شهید علیمحمدی جواب داده بود: «من عجله دارم که زودتر برگردم سر کارهای اصلی‌ام. وقتی بدانم لازم است، وقتم را می‌گذارم.» آن فرد می‌گفت: «هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دکتر ــ با اینکه می‌خواست برود ــ نگفت این یک کارمند است، حالا ولش کن. برایش مهم بود به سؤالاتم جواب بدهد.»   با توجه به رفت‌وآمدهای زیاد منزل‌تان، آیا در مهمانی‌ها یا جمع‌های دوستانه پیش می‌آمد که درباره‌ی کارهای علمی‌اش توضیح بدهد؟  یادم است همان سال ۱۳۸۸ ما یک مهمانی گرفتیم، همه دوستان مسعود بودند؛ از بچه‌های دانشگاه شریف ــ هم‌دوره‌ای‌هایش ــ تا فکر کنم بچه‌های شیراز. خب، خانم خانه قبل از مهمانی، خانه را تمیز می‌کند دیگر. من رفتم اتاق مسعود را تمیز کنم چون معمولاً هر کس می‌خواست نماز بخواند، مخصوصاً آقایان، من آن‌ها را به آن اتاق می‌فرستادم. به من گفت: «به اتاق من اصلاً دست نزن، اول باید پاک‌سازی بشود بعد تمیز بشود.» یادم است خودش همه چیز را جمع‌وجور کرد. گفتم: «پاک‌سازی یعنی چه؟ خب این‌ها را جمع کن یک گوشه بگذار، دوباره می‌خواهی پهن‌شان کنی.» گفت: «نه. این‌هایی که می‌آیند، آدم‌های حواس‌جمعی‌اند. کافی است یک جمله، یک فرمول، یک چیز ببینند و متوجه می‌شوند من چه کار می‌کنم. بنابراین، باید همه چیز را خودم جمع کنم.» خیلی وقت‌ها هم اجازه نمی‌داد من وارد اتاق بشوم. یعنی گردگیری روی میز و وسایلش را خودش انجام می‌داد. من فقط یک جارو می‌زدم و می‌رفتم. یادم است یک‌بار خانه‌ی مادرم بودیم، خیلی سال پیش بود، اوایل دهه‌ی ۸۰. آن زمان تلویزیون خیلی درباره‌ی «کیک زرد» برنامه نشان می‌داد. بعد شوهرخواهرم ــ فکر می‌کنم ــ گفت: «آقا مسعود! کیک زرد چیست؟ این را توضیح می‌دهی؟» من قشنگ یادم است که مسعود توضیح داد. ولی این‌که بخواهد بگوید من چه کار می‌کنم یا وارد جزئیات شود، نه، مطلقاً.   با توجه به گفته‌های شما، شهید علیمحمدی در مسائل امنیتی و حفاظتی بسیار دقیق بودند. آیا این دقت باعث می‌شد شما هم از برخی جزئیات مطلع شوید؟  بله، خودش خیلی حواسش جمع بود اما این‌طور نبود که ما همه چیز را بدانیم. من یک سری چیزها را می‌دانستم، علتش هم این بود که چون مسعود در خانه کار می‌کرد، هر روز صبح پاکت‌های محرمانه به خانه‌ی ما می‌آمد، روی آن‌ها نوشته شده بود: «فوق سری»، «فوق محرمانه» و این مهرهایی که به قول مسعود هرچه مهر دارند روی این‌ها می‌کوبند! این‌ها را می‌آوردند و به من تحویل می‌دادند. مسعود تأکید می‌کرد که بچه‌ها نبینند. من پاکت‌ها را می‌بردم و در کشوی میزش می‌گذاشتم و قفل می‌کردم، کلید را هم برمی‌داشتم. یک‌بار نمی‌دانم آن نامه‌های محرمانه چه بود که جوابش را فوری می‌خواستند. مسعود آن روز باید دانشگاه می‌رفت. به من گفت مثلاً ساعت ۹ یک آقایی می‌آید، این پاکت را ــ که جواب چیزهایی بود که نوشته بود ــ به او بده. بعد مشخصات آن آقا را دقیق توضیح داد. من فهمیدم موضوع خیلی مهم است. وقتی زنگ در را زدند، من در را باز نکردم، به مسعود زنگ زدم و گفتم: «آن آقا آمد.» گفت: «صبر کن، در را باز نکن.» خودش با آن فرد تماس گرفت، بعد دوباره به من زنگ زد و گفت: «چهره‌اش چه شکلی است؟» تا دم در هم رفتم و چهره‌اش را برایش توضیح دادم. وقتی مطابقت داشت، گفت: «پاکت را بده، مطمئن شدم.» خب، از همین جهت‌ها می‌فهمیدیم که کار، کار مهمی است، کار بااهمیتی است. مسعود هم از لحاظ اعتقادی می‌دانست من هم مثل خودش همان اعتقادات را دارم. و برای اینکه مسائل امنیتی بیشتر رعایت شود، خیلی وقت‌ها مجبور بود چیزهایی را به من بگوید. مثلاً یک دوره‌ای یادم است به من می‌گفت: «اگر تلفن زنگ خورد، نگذار بچه‌ها جواب بدهند؛ خودت جواب بده. مبادا کسی به بچه‌ها زنگ بزند یا چیزی بپرسد.»   یا اینکه سال ۱۳۸۴ آمد و خودش به من گفت: «دیگر من لو رفتم. از این جهت ما باید مراقبت بیشتری انجام بدهیم.» نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. همان سال ۸۴، وقتی مطمئن شد که دنبالش هستند، یک شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت من گم شدم، هر وقت خانه نیامدم، هر وقت کشته شدم، زخمی شدم، به هر شکل، قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنی، قبل از اینکه با اورژانس یا دکتر تماس بگیری، اول به این شماره خبر بده. آن‌ها می‌آیند خانه.» خب، باید رعایت می‌کرد و ما هم باید مطلع می‌شدیم. چون اگر از اهمیت کار خبر نداشتیم، شاید آن مراقبت‌ها را انجام نمی‌دادیم.   شما که همیار و همراه شهید بودید، آیا باور داشتید حساسیت ایشان درباره‌ی مسائل امنیتی واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک خطر جدی باشد؟  حقیقتش به این شکل نه. من همیشه همه‌جا می‌گویم مثل کسی بود که می‌گویند «اگر مسواک نزنی دندانت خراب می‌شود»؛ حالا بعضی شب‌ها خسته می‌شوی و می‌گویی امشب نزدم، بی‌اهمیت از کنارش رد می‌شوی. واقعاً مثل همان مسواک زدن بود. یعنی من باورم نمی‌شد. مسعود چون اولین شهید هسته‌ای بود، باورم نمی‌شد که دشمن این‌قدر شنیع و خون‌خوار باشد، همسر من را به شکل خیلی بدی کشتند. البته نشان‌دهنده‌ی احمق بودن‌شان بود. یادم است سال ۱۳۸۸، شرایط کشور اصلاً شرایط خوبی نبود. منطقه‌ای هم که ما بودیم، خیلی از مردمش طرفدار انقلاب نبودند. اما دیدنِ کشته شدن مسعود جلوی چشم همسایه‌ها و مردم همان منطقه تأثیرگذار بود. فکر کنید، به‌جز بمبی که گذاشته بودند، یک «بمب صوتی» هم در کنار آن بود. مسئولین امنیتی به من گفتند صدای انفجار تا شعاع شش کیلومتر رفته بود. برای یک فردی که بی‌اسلحه و بدون هیچ وسیله‌ای از خانه خارج می‌شود، نیاز نبود چنین کاری بکنند. من همیشه می‌گویم می‌توانستند در خیابان با یک چاقو هم او را بکشند. این‌ها می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد بکنند. تروریسم یعنی همین! کارش ایجاد رعب و وحشت است. اما متوجه این نبودند که مردم ایران وقتی ظلم به کسی را می‌بینند ــ و آن ظلم را در حق خودشان هم می‌دانند ــ واکنششان متفاوت است.   یادم است همسایه‌ی روبه‌روی ما، تازه خانه را ساخته بودند؛ شاید شش ماه نشده بود آنجا آمده بودند. آن خانم به خاطر فشارهای روحی و روانی که به او وارد شده بود، تا دو سال مستأجری رفتند. همیشه من را می‌دید و می‌گفت: «تو چه‌طور می‌توانی اینجا زندگی بکنی؟ چه‌طور می‌توانی تحمل بکنی؟» یک حس و حال غریبی در مردم آنجا ایجاد شده بود، منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم. این ظلم را همه با چشم خودشان دیدند. از این جهت فکر می‌کنم خوب بود؛ یعنی دشمن یک دانشمند بزرگ را از کشور ما گرفت، ولی نتوانست آن تأثیری را که می‌خواست بگذارد.   شما فرمودید شهید علیمحمدی در سال ۱۳۸۴ گفته بودند «من لو رفتم». ماجرا دقیقاً چه بود و چرا چنین احساسی پیدا کرده بودند؟  ما سال ۱۳۸۳ مکه رفتیم، حج تمتع بود. آنجا یک آقا و خانمی بودند، آقا هم‌اتاقیِ مسعود بود، چون در حج تمتع خانوادگی کسی پیش هم نمی‌تواند باشد، آقایان جدا هستند و خانم‌ها هم جدا. ایشان با یک آقایی آشنا شده بود که برادر آن فرد، استاد دانشگاه در دانشکده‌ی فنیِ دانشگاه تهران بود. تابستان ۸۴ بود، ما با آن فرد هیچ ارتباطی نداشتیم و فقط در همان مکه همدیگر را دیده بودیم، بعد از آن دیگر ارتباطی نبود. ولی مسعود به آن آقا گفته بود که من در گروه فیزیک دانشگاه تهران هستم. برادر آن فرد که استاد دانشگاه گروه فیزیک بود با چه مصیبتی شماره مسعود را پیدا کرده بود، تماس گرفته بود و گفته بود من برای یک کار علمی به انگلیس رفته بودم و در کنفرانسی آنجا بودم. من را ۲۴ ساعت گرفتند. من نمی‌دانم تو چه کار می‌کنی و اصلاً تا حالا هم تو را ندیدم، فقط اسمت را شنیده‌ام. ولی دلم برای تو به شور افتاده، آنها در پی کارهای علمی تو هستند، حواست به خودت جمع باشد. مسعود این موضوع را به دوستانش اطلاع داده بود.   بعد، سال ۱۳۸۵، ما از شمال برمی‌گشتیم که یکی از دوستانش زنگ زد و گفت: «من هر جور شده باید تو را ببینم.» مسعود گفت: «ما تازه از سفر برمی‌گردیم، باشد فردا شب بیا.» اما او گفت: «نه، باید امشب ببینمت.» یادم است مستقیم تجریش رفتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم و من سریع غذا درست کردم و ایشان با خانواده‌شان آمدند. آخر شب، یکی دو ساعت داخل اتاق مسعود رفتند و صحبت کردند. بعد مشخص شد آن آقا برای کنفرانس علمی به اوکراین رفته بوده و گفته بود: «من را ۴۸ ساعت بردند و درباره‌ی کارهای علمی تو سؤال کردند.» او زیر بار نرفته بود و گفته بود: «من اصلاً چنین فردی را نمی‌شناسم.» مسعود به او گفته بود: «تو اشتباه کردی، آن کسی که آمده سراغت، می‌دانسته ما چقدر با هم در ارتباط هستیم.» این هم گذشت.   سال ۱۳۸۷ ما برای حج عمره به مکه رفتیم. آنجا دخترخواهرم هم با ما آمده بود، یعنی با من و دخترم. چون مسعود مسئله‌ی محرم و نامحرمی را خیلی رعایت می‌کرد، برای طواف مستحبی گفت: «شما جدا بروید، من هم جدا می‌روم.» یک مهتابی سبزرنگ آن زمان بود که نمی‌دانم الان هست یا نه، همیشه قرارمان همان‌جا بود. ما طواف و نماز را که انجام دادیم، آمدیم زیر مهتابی. مسعود اشاره کرد که دستم را جلو ببرم. یک موبایل کوچک در دستم گذاشت و گفت: «این پیشت باشد.» و گفت: «یک مرد عربی دارد از ما فیلم می‌گیرد. تو مواظب دخترها باش. امکان دارد من را ببرند. فاصله هم از ما نگیر. اگر من را بردند، به تهران اطلاع بده.» ما خانه آمدیم و خدا را شکر اتفاقی نیفتاد. مسعود بعد از آن فقط برای نمازهای جماعت بیرون می‌رفت. می‌گفت: «در شلوغی این‌ها هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ولی موقع خلوت چرا، امکان دارد هر کاری انجام بدهند.» ما ایران برگشتیم، یک سال قبل از شهادت مسعود بود و به دوستان اطلاع داده بود.   سال ۱۳۸۸، یک ماه قبل از شهادتش در آذرماه ــ که این ماه همیشه برای من سخت است ــ گفت باید اجلاس سزامی بروم، نماینده‌ی ایران بود، با دکتر شهریاری. دیدم حالش اصلاً خوب نیست. ناراحت شدم و گفتم: «هم سفر خارجی می‌روی، هم اخم می‌کنی؟» گفت: «این دفعه فرق دارد.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «اولاً دکتر شهریاری را نگذاشتند بیاید. گفتند از نظر امنیتی مشکل دارد.» به آن‌ها گفتم: «برای من هم مشکل دارد؟» گفتند: «نه، برای تو مشکل ندارد.» قبل از آن، منافقین با خود من تماس گرفته بودند، می‌خواستند تخلیه‌ی اطلاعاتی بکنند. مسعود گفت: «با شواهدی که دیدم، احتمال ربایش می‌دهم. وگرنه مرگ که ترسی ندارد، کاش بکشند، شهید می‌شویم. اما من از ربایش می‌ترسم از اینکه مبادا زیر شکنجه طاقت نیاورم و اسامی دوستانم را لو بدهم.» یادم است همان سال گفت: «بهتر است گوشی خودم را نبرم. دوستان رعایت نمی‌کنند اما من باید رعایت بکنم.» گوشی‌اش را با گوشی دخترم عوض کرد. گفت: «یک هفته گوشی تو دست من باشد، گوشی من دست تو. ولی اگر از طرف من زنگ خورد، جواب نده.» گفتم: «این‌بار اصلاً حسابِ این‌که رومینگ می‌افتد و این‌ها را نکن، گوشی روشن باشد.» گفت: «باشد.» مسعود رفت. ۲۴ ساعت هیچ خبری از او نداشتیم. هرچه زنگ زدیم، جواب داده نشد. بعد فهمیدیم آنجا برنامه‌ای بوده که گوشی‌ها از کار افتاده بود، هم گوشی خودش، هم گوشی آن فردی که همراه مسعود بود. بالاخره یکی از همراهانش از طریق هتل توانسته بود تماس بگیرد، به دفتر دکتر زنگ زده بود و گفته بود: «به این شماره هم تماس بگیر و به خانم علیمحمدی بگو حال ما خوب است. شماره‌ی اتاق را هم بده.» من زنگ زدم هتل در اردن و با مسعود صحبت کردم. گفت: «امکان صحبت کردن نداریم، نگران نباش، آن چیزهایی که فکر می‌کردم، نبوده.»   وقتی برگشت، ‌رئیس دانشگاهِ اَمّان ــ او قرار بود وزیر علوم کشور اردن هم بشود ــ او را به اردن دعوت کرده بود برای یک‌سری سخنرانی علمی همراه با خانواده، یک هفته کامل، با هزینه‌ی خودشان. حتی دو بار هم ایمیل زدند و گفتند: «می‌آیی؟ بهترین هتل، راننده، همه چیز در اختیار شما خواهیم گذاشت.» مسعود علاقه‌ی زیادی به آثار تاریخی داشت. آنجا که رفته بود، یک فرصت نصفه‌روزی پیدا کرده بودند و او را جاهای تاریخی برده بودند. خیلی خوشش آمده بود. من به او گفتم: «چرا قبول نکردی؟» هیچ‌وقت ما را سفر خارجی نبرده بود، من خیلی دوست داشتم برویم. تنها سفر خارج از کشورمان زیارت خانه‌ی خدا بود. گفت: «معلوم نیست برای چه باید بیاید این‌همه خرج من و خانواده‌ام را بدهد. امکان دارد دسته‌جمعی ببَرَندمان.» من یک لحظه فکر کردم و گفتم: «من اصلاً این‌طور فکر نکرده بودم.» گفت: «آره، من به خاطر این قبول نکردم.» و بعدش هم که آن اتفاق افتاد.   با توجه به فشارهای امنیتی و اضطراب‌هایی که به‌خاطر مراقبت از شهید علیمحمدی بر شما وارد می‌شد، چگونه این شرایط سخت را تحمل می‌کردید؟  ببینید، من فکر می‌کنم یک دلیلش علاقه‌ام به همسرم بود. فوق‌العاده دوستش داشتم، فوق‌العاده دوست داشتم که در کارهایش موفق باشد. باور کنید عینِ یک مادری که بچه‌اش را بزرگ کرده باشد، برای من همان حالت را داشت. الان خیلی وقت‌ها که یاد گذشته می‌افتم، یک‌دفعه می‌گویم «الهی بمیرم مادر برایت»، بعد می‌گویم «من که مادرش نبودم، چرا این‌طور می‌گویم؟» یادم است زمانی که دانشجو بود و امتحان داشت، من روز امتحان می‌دویدم دمِ درِ کوچه و می‌پرسیدم: «امتحانت خوب شد؟» می‌گفت: «خیالت راحت، عالی عالی.» خب، من ذره‌ذره زحمت‌های مسعود و علاقه‌اش را دیده بودم و خودم هم به این کشور و این انقلاب اعتقاد داشتم. تنها کاری بود که از دستم برمی‌آمد. الان غبطه می‌خورم، کاش آن موقع که باید درس می‌خواندم، درست درس خوانده بودم، من هم شاید می‌توانستم مثل مسعود کاری انجام بدهم و زندگی‌ام این‌طور به بطالت نگذرد. برای همین، رعایت آن مسائل امنیتی برای من سخت نبود البته خیلی مراقبت می‌کردم.   آیا در زندگی روزمره اتفاقاتی پیش می‌آمد که به‌خاطر وضعیت امنیتی، باعث اضطراب شما بشود؟  بله، حالا یک موضوعی هم برایتان بگویم که جلسه‌مان غمگین نباشد. یادم است پسرم سر کار رفته بود، تا رسیده بود، شلوارش پاره شده بود و دیده بود نمی‌تواند با آن کار کند. تاکسی گرفته بود و به خانه برگشته بود. شلوارش را عوض کرده بود و لباسش را هم در ماشین لباسشویی انداخته بود و آن را روشن کرده بود، درِ خانه را هم قفل نکرده بود. من از خرید که برگشتم، دیدم در باز است. گفتم: «من که در را قفل کرده بودم!» ترسیدم، مخصوصاً که صدای ماشین لباسشویی می‌آمد. موبایل نداشتم، چند روز قبلش موبایلم را به پسرم داده بودم که سر کار ببرد. گوشی را از کنار در برداشتم و به حیاط رفتم. به مسعود زنگ زدم و گفتم: «من می‌ترسم، مطمئنم در را قفل کرده بودم. الان در باز است، ماشین لباسشویی هم روشن است و هیچ‌کس خانه نیست.» مسعود شروع کرد غش‌غش خندیدن. گفت: «آره، ایمان این‌جوری شده. شلوارش پاره شده، خورده زمین، شلوارش هم کثیف شده. نمی‌توانسته سرِ کار برود، برگشته خانه و کارش را انجام داده، برو نترس.»   یک‌بار دیگر، مسعود یک کتاب به من داده بود درباره‌ی ترور دانشمندان هسته‌ای مصر. این‌که جاسوس‌ها چطور به آن‌ها نزدیک شده بودند و چطور همه را کشته بودند. یکی از روش‌هایی که نوشته بود این بود که: «وقتی وارد خانه می‌شدند، یک سکه لای در می‌گذاشتند، وقتی در باز می‌شد، سکه می‌افتاد و می‌فهمیدند کسی وارد خانه شده.» یک روز من از خرید برگشتم کلید را که به در انداختم، یک سکه از لای در افتاد! حقیقتش خیلی ترسیدم آن‌قدر که جرئت نداشتم درِ ورودی را باز کنم. در حیاط شروع کردم به حرف زدن: «مسعود این را بگذار آنجا! ایمان آن را برندار!» که اگر کسی داخل خانه است، بفهمد من آمدم و فرار کند. چون مسعود همیشه می‌گفت: «اگر فکر کردی کسی در خانه است، وارد نشو. چون ممکن است برای فرار هر کاری بکند و بلایی سر شما بیاورد. یک سروصدایی بکن که آن فرار کند.» همین‌طور سر و صدا می‌کردم و سر بچه‌ها جیغ می‌زدم: «این را برندار! آن را دست نزن!» درِ ورودی خانه را که باز کردم، بدون این‌که کفش‌هایم را دربیاورم سمت تلفن دویدم، گوشی را برداشتم و به حیاط برگشتم و به مسعود زنگ زدم. او باز هم غش‌غش خندید و گفت: «خانم مارپل شدی! نه بابا، خبری نیست، برو داخل. اگر چیزی باشد، من خیلی قبل‌تر می‌فهمم.»   با وجود این اتفاقات، آیا شما احتمال وقوع یک حادثه جدی برای دکتر علیمحمدی را باور می‌کردید؟  نمی‌دانم، شاید چون خودش این‌قدر مطمئن بود یا چون باور نداشتم. چون اولین شهید هسته‌ای بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد، هرگز باور نمی‌کردم. مسعود همیشه با اطمینان می‌گفت: «کارهای علمی من که به‌صورت بین‌المللی انجام می‌دهم، کاملاً متفاوت است با آن کارهایی که دارم انجام می‌دهم. دشمن باورش نمی‌شود یک نفر در دو عرصه‌ی متفاوت بتواند کار کند. از این جهت خیالم راحت است، تو هم خیالت راحت باشد.» شاید این را برای آرامش من می‌گفت.   آیا قبل از شهادت، نشانه‌ای بود که احساس کنید خطر جدی شده است؟  ده روز قبل از شهادتش به‌نظر من مطمئن بود، ولی به من حرفی نزد. یک ایمیل از طرف منافقین برایش آمد که «اسناد هسته‌ای ایران» را فرستاده بودند و گفته بودند: «نظرت را درباره‌ی این‌ها بگو.» مسعود جواب آن‌ها را نداد، فقط من را صدا زد و گفت: «ببین برایم چه ایمیلی آمده.» گفتم: «چه کار می‌کنی؟ جواب می‌دهی؟» گفت: «نه، جوابشان را نمی‌دهم. برای محسن فرستادم. خودش می‌داند باید چه کار کند.» آن روزها خیلی درهم بود، شاید ده روز قبل، شاید یک ماه قبل از شهادت، دقیق یادم نیست. یک روز آمد و گفت: «منصوره! تو وقتی پدرت رحمت خدا رفت، خیلی من را اذیت کردی.» من تقریباً یک سال دچار افسردگی شدید بودم و حالم خوب نبود، فقط گریه می‌کردم. گفت: «من نگران تو هستم، اگر من بروم، تو می‌خواهی چه کار کنی؟» شاید باورتان نشود، شانزده سال گذشته! یادم است، خیلی سخت بود، من فکر می‌کنم هر کس جای من بود، باید تا حالا مرده باشد.   لطفاً از روز شهادت برایمان بگویید. آن صبح چه اتفاقی افتاد و آخرین لحظات حضور شهید در خانه چگونه گذشت؟  خب، آن روز مثل همه‌ی روزهای دیگر بود. البته مسعود ساعت ۸ صبح با شهید فخری‌زاده جلسه‌ی «فلسفه‌ی علم» داشتند. خدا حاج‌آقا را رحمت کند، چند تا کتاب درباره‌ی فلسفه‌ی علم نوشته بود، ولی اجازه‌ی چاپ نداشت، چون خودش هم زندگیِ مخفی داشت و حتی اسمش را هم نمی‌شد جایی برد، شرایطش خیلی سخت‌تر از شرایط ما بود. مسعود هم فلسفه را خیلی دوست داشت و خیلی هم در این زمینه مطالعه کرده بود. معمولاً وقتی کتابی می‌نوشت یا روی موضوعی کار می‌کرد، جلسات مختلفی می‌گذاشت. نظرات دوستان را می‌شنید و خودش را به چالش می‌کشید. آن روز هم ساعت ۸ صبح جلسه‌ی فلسفه‌ی علم داشتند و منزل ما هم به محل جلسه نزدیک بود.   دخترم که رشته‌ی معماری می‌خوانْد، پدرش به او گفته بود: «تو که درس‌هایت همه‌اش نظری است، فایده‌اش کم است. من با یکی از دوستانم که شرکت ساختمان‌سازی دارد صحبت می‌کنم، در بخش نقشه‌کشی و امثال آن، تو هم برو کنارشان. نه این‌که حقوق بگیری، فقط برو کمکی از دستت برمی‌آید انجام بده تا از لحاظ عملی هم کار یاد بگیری.» آن بنده‌ی خدا هم قبول کرده بود. پسرم هم کارش نزدیک همان شرکت بود. خب، مردها نسبت به دخترشان خیلی حساسیت دارند. الهام و ایمان را هر روز با خودش می‌برد و همان‌جا پیاده می‌کرد. قرار بود عروسیِ دخترِ خواهرم باشد. شب قبلش دخترم گفت: «بابا، من فردا با شما نمی‌آیم، قرار است برای عروسی لباس بخرم، می‌خواهم با مامان بروم خرید.» گفت: «باشد.» پسرم صبح دید پدرش خیلی طول می‌دهد و می‌دانست به‌خاطر خواهرش است که می‌خواهد او را هم برساند. گفت: «من رفتم.» و جلوتر از مسعود از خانه بیرون زد. ما همیشه حدود ساعت پنج‌ونیم یا یک ربع به شش بیدار می‌شدیم، نمازمان را می‌خواندیم، من صبحانه را آماده می‌کردم. مسعود می‌رفت در حیاط دو سه دور می‌زد تا کمی سرحال شود، بعد می‌آمد در اتاقش کارهای آن روزش را می‌نوشت. چون باید در جلسات مختلفی حاضر می‌شد. می‌نوشت: «در فلان جلسه باید این کار انجام شود»، «فلان بودجه باید تأمین بشود» یا «فلان بودجه را پیگیری کنم». من دست‌خط همان روزش را هنوز دارم.   آن روز، من خیلی کسل بودم، نمی‌دانم چرا. صبحانه را که آماده کردم، همه چیز را روی میز گذاشتم و رفتم روی تختم دراز کشیدم. خوابم برد. یک‌دفعه با صدای مسعود که به در اتاق زد، بیدار شدم. گفت: «خانم، من امروز ناهار ندارم؟» گفتم: «چرا، شب قبل کتلت درست کردم، فقط باید کمی خیارشور و گوجه کنارشان بگذارم، آماده است.» خانه‌ی ما ویلایی بود. خواهر مسعود همیشه ماشینش را جلوی ماشین مسعود می‌گذاشت، یک پارکینگ بیشتر نداشتیم و یکی هم به‌اصطلاح مزاحم بود. چون مسعود زودتر از همه می‌رفت، ماشین خودش را عقب می‌گذاشت و خواهرش جلوی او پارک می‌کرد. صبح‌ها مسعود ماشین خواهرش را در کوچه می‌گذاشت، ماشین خودش را درمی‌آورد و می‌رفت. آن روز هم گفت: «من ماشینِ شهره را بیرون می‌گذارم، تو غذای من را آماده کن.» من دویدم و خیارشور و گوجه و بقیه‌ی چیزها را کنار غذا گذاشتم و ناهار را در یک نایلکس گذاشتم و آمدم دم درِ ورودی. دیدم مسعود آنجا ایستاده. نایلکس غذا را به او دادم، از من خداحافظی کرد. من همان‌جا ایستادم و شروع کردم «چهارقل» و «آیت‌الکرسی» خواندن. ظرف غذا را در ماشین گذاشت. هنوز ماشین خودش را از حیاط بیرون نبرده بود. بعد شروع کرد در حیاط راه رفتن. دو سه دور دورِ باغچه‌ی گرد وسط حیاط چرخید. آن نگاهش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم همه‌جای حیاط را با دقت نگاه کرد.   بعد آمد جلوی پله‌های درِ ورودی، همان‌جا بندِ کفشش را سفت کرد و برای بار دوم گفت: «خداحافظ.» سوار ماشین شد، ماشین را برد در کوچه گذاشت. درِ خانه ریموت نداشت. همیشه عادتش این بود که ماشین روشن باشد، درِ ماشین هم باز باشد، فرز می‌دوید می‌آمد درِ حیاط را می‌بست حتی قفل پایینِ در را هم می‌انداخت، درِ کوچه را می‌بست و می‌رفت. آن روز هم همین کار را کرد. آمد در را ببندد، سرش را این‌طور آورد داخل که ببیند من هنوز همان‌جا هستم یا نه. دید من هنوز آنجا ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم، برای بار سوم گفت: «خداحافظ.» در را که بست، صدای انفجار آمد. شاید چند ثانیه هم نشد. خانه‌ی ما قدیمی بود، درِ ورودی‌اش کاملاً شیشه‌ای بود؛ یعنی فاصله‌ی من و مسعود فقط به اندازه‌ی یک حیاط بود. شیشه‌ها همین‌طور می‌شکست و روی سر من می‌ریخت. من فکر کردم زلزله آمده و خانه دارد روی سرم خراب می‌شود. اصلاً تصورِ بمب و این چیزها را نداشتم. یک‌دفعه با جیغ دخترم به خودم آمدم. همین‌طور گریه می‌کرد و جیغ می‌زد: «مامان! چه شده؟ کلی شیشه روی تخت من ریخت.» تازه آن موقع انگار چشم‌هایم باز شد و داشتم همه‌جا را می‌دیدم. بی‌اختیار گفتم: «پدرت…» اصلاً متوجه نبودم در بسته شده و من چطور دارم ماشین را می‌بینم. ماشین را می‌دیدم که دود همین‌طور از آن بلند می‌شود.   یعنی در حیاط شکسته بود؟  درِ آهنیِ بزرگِ قدیمی کاملاً پرت شده بود جلوی درِ اتاق خواب ما. من و دخترم دویدیم، اصلاً متوجه نبودیم زیرِ پایمان پر از شیشه است و هردومان پابرهنه خودمان را به ماشین رساندیم. دیدم مسعود فرصت نکرده سوار ماشین شود، همان جلوی درِ ماشین روی زمین نشسته بود، دو تا دستش لبِ رکابِ ماشین و به حالت سجده بود. یک چیزی در دلم گفت نگذارم دخترم جلو بیاید. بی‌اختیار دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم عقب، گفتم: «تو نیا جلو.» رفتم شروع کردم صدا زدن: «مسعود! مسعود جان!» دیدم جواب نمی‌دهد. با دو دستم سرش را گرفتم که بالا بیاورم و بگذارم روی سینه‌ام، فکر کردم شاید از حال رفته، چون خودم هم در شوک بودم. گفتم اگر از حال رفته، به هوش بیاورمش، چون ظاهرش از پشت سالم بود. وقتی دو دستم را زیر سرش بردم و سرش را بلند کردم، یک‌دفعه دیدم این قسمتِ سرش کاملاً خالی است، کاملاً مغزش را نشانه گرفته بودند. موج انفجار را طوری تنظیم کرده بودند که به سرش بخورد.   وقتی آن صحنه را دیدم، فهمیدم کار تمام شده است. دوباره سرش را همان‌طور گذاشتم، دویدم وسط کوچه، گفتم شاید ضاربین را ببینم، چون هنوز اصلاً تصور «بمب» در ذهنم نبود. دیدم هیچ‌کس در کوچه نیست. زمستانِ خیلی سردی هم بود. بعد از آن بود که شروع کردم به جیغ زدن. پسرم هم که تازه از خانه بیرون رفته بود، صدای انفجار را شنیده بود. می‌گفت یک‌دفعه دلم آشوب شد، شروع کرد به زنگ زدن به پدرش. دید جواب نمی‌دهد. بعد زنگ زد خانه. موج انفجار تلفن‌های خانه را قطع کرده بود. پسرم برگشت و می‌گفت: «با حالت دو، وقتی رسیدم سرِ کوچه، دیدم ماشین پدر وسط کوچه است، گفتم حتماً تصادف کرده.» دوید آمد و او هم فهمید کار تمام شده. یادم است گفت: «مادر، زنگ بزنیم پلیس.» گفتم: «نه، پدرت یک شماره داده، گفته اول آن شماره را بگیرید.» دفترچه‌ی تلفن را که آوردم، من نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، انگار اصلاً سواد نداشتم. دادم به پسرم، او هم گفت: «مادر، من هم نمی‌توانم.» بعد گفت: «عیب ندارد، شماره‌ی یکی از دوستان بابا را دارم که با همه‌ی این تیم‌ها آشناست.» به او زنگ زد. آن آقا هم به اولین کسی که خبر داد، دکتر عباسی بود. دکتر عباسی با خانمش در راه دانشگاه بودند. خودش بعدها می‌گفت: «من هنوز به خیابان قلندری در صدر نرسیده بودم که این خبر را به من دادند. همان‌جا پیچیدم داخل قلندری و اولین کسی بودم از دوستان مسعود که به خانه‌ی شما رسیدم.» بعد هم خودش به شهید فخری‌زاده و بقیه خبر داده بود.   شهید فخری‌زاده وقتی خانه‌ی ما آمد، به من گفت: «حاج خانم! مسعود جریمه تعیین کرده بود، گفته بود هر کس سرِ ساعت جلسه نیاید، باید با جعبه‌ی شیرینی بیاید تا همه سرِ وقت در جلسات حاضر شوند. امروز هم وقتی ساعت هشت‌وپنج دقیقه شد، همه ماندیم که چرا دکتر علیمحمدی نیامده.» بعد گفت: «مسعود آن‌قدر در این جلسات سخت می‌گرفت و این‌قدر دقیق بود که من آن روز ساعت چهار یا پنج صبح بیدار شدم و شروع کردم مرور کردن مطالبی را که می‌خواستم در جلسه عرضه کنم تا بتوانم جواب‌های مسعود را بدهم.» و خودش همین‌طور گریه می‌کرد و می‌گفت: «نمی‌دانستم که مسعود دیگر نیست…»   پس از شهادت شهید علیمحمدی، زندگی شما چگونه گذشت و چه مسیر و فعالیت‌هایی را ادامه دادید؟  من تقریباً تا ده ماه حالِ مساعدی نداشتم، همه‌اش گریه می‌کردم. با توصیه‌ی یکی از اقوام‌مان و یکی از پزشکان خوب کشورمان، مسیر درمانم آغاز شد. ایشان به پسردایی من که پزشک بود گفته بود: «هر کسی که در یک همچنین واقعه‌ای حضور داشته باشد، تأثیراتش را می‌گیرد. اگر به‌موقع درمان نشود، بعدها دچار عارضه‌های جسمی و روانی می‌شود. حتماً باید درمان شود.» و توصیه کرده بود که این خانواده را پیش من بیاورید و من با ایشان صحبت کنم. یادم است پسردایی‌ام یک روز با خانواده‌اش منزل ما آمد که حال‌مان را بپرسد. به برادرم گفته بود: «حتماً خواهرت را راضی کن.» هر کس می‌گفت برو دکتر روان‌پزشک یا روان‌شناس، من می‌گفتم: «نه، من باید عزاداری کنم. این یک چیز طبیعی است. چرا می‌گویید باید دکتر بروم؟» ولی خب، از حد گذشته بود، از حد یک عزاداریِ معمول خیلی بیشتر شده بود. شاید چون خیلی احساسی و عاطفی هستم.   خلاصه، برادرم من را راضی کرد. به پسرم هرچه گفتم بیاید، گفت: «نه مادر، من نمی‌آیم، من سالمم.» من و دخترم با هم رفتیم. وقتی آقای دکتر، دخترم را دید، گفت: «ایشان خدا را شکر خوب است.» اما رو به دخترم کرد و گفت: «مادرت خوب نیست. اگر می‌خواهی مادرت همیشه برایتان بماند، باید به او توجه کنید. توجه‌تان این است که برایش گوش باشید، به او نگویید گریه نکن. اتفاقاً خوب است گریه کند، خوب است تخلیه‌ی روانی شود.» جالب است برایتان بگویم، این آقای دکتر ساعتها برای ما وقت می‌گذاشت، بدون این‌که یک قِران پول بگیرد، انگیزه‌اش فقط خدمت بود و خدا را شکر من را سرپا کرد.   یک روز به من گفت: «شما چه کار می‌کنید؟» گفتم: «خب در خانه‌ام.» گفت: «پسرتان چه کار می‌کند؟» گفتم: «سرش گرم است، با بچه‌های فامیلِ پدرش خیلی سفر می‌روند و کارهایی را که قبلاً نمی‌کرد، الان می‌کند.» گفت: «دخترتان چه؟» گفتم: «دخترم هم دانشگاه می‌رود، سرش گرم است.» رویش را به من کرد و گفت: «می‌خواهی مادر بمانی برای این‌ها؟ می‌خواهی مادری باشی که روی تو حساب باز کنند؟» گفتم: «خب معلوم است.» گفت: «با این وضعی که تو داری، این‌ها هیچ‌وقت دیگر روی تو حساب باز نمی‌کنند. تو رها می‌شوی. تو باید سفت و محکم روی پای خودت بایستی.» صحبت‌های آقای دکتر خیلی قشنگ بود، من را تکان داد، واقعاً تکان داد.   به لطف و کرم خداوند و دوستان مسعود حالم بهتر شد. یکی از دوستانش آقای دادخواه ــ خدا خیرشان بدهد ــ و همسرشان خانم دکتر ملک‌زاده، من را رها نکردند. هر روز زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. همان آقایی که شرکت ساختمان‌سازی داشت، حتی دفترچه‌های کنکور را تهیه کرده بود و به همسرش داده بود که بدهد به ایمان تا به من برساند. آن‌قدر اصرار کردند تا ثبت‌نام کنکور را انجام دادم. تا آن موقع لیسانس روان‌شناسی داشتم. به کلاس کنکور رفتم و همان سال رشته‌ی «مطالعات خانواده» دانشگاه الزهرا قبول شدم. تنها جایی که حالم خوب بود، دانشگاه بود. درسم تمام شد و با یک NGO انجمن دفاع از قربانیان ترور آشنا شدم و آنجا شروع به فعالیت کردم. بعد از ارشد، با یک یا دو سال وقفه، سال ۱۳۹۳ ارشد را گرفتم و سال ۱۳۹۵ دکترایم را شروع کردم. دکترای جامعه‌شناسی خواندم. مدتی هم تدریس می‌کردم. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62044 #ديگران__گفتگو
    0 Commentarios 0 Acciones 2K Views 0 Vista previa
  • هیئت کانون مقابله با جنگ تبلیغاتی امروز است


     حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها با اشاره به نقش هیئات در جنگ تبلیغاتی امروز فرمودند: «امروز ما فراتر از درگیری‌های نظامی.. در کانون یک درگیری تبلیغاتی و رسانه‌ای هستیم؛ با چه کسی؟ با یک جبهه‌ی وسیع. ما در جنگ تبلیغاتی قرار داریم، در جنگ معنوی قرار داریم. دشمن فهمید که تصرّف این مُلک و این خاک و این سرزمین الهی و معنوی با ابزار فشار و ابزار نظامی امکان ندارد. فهمید که اگر بخواهد تصرّفی بکند، دخالتی بکند، موفّقیّتی پیدا کند باید دلها را تغییر بدهد، باید مغزها و فکرها را عوض کند؛ رفتند در این خط. البتّه ما در مقابلشان محکم ایستاده‌ایم، امّا امروز خطر این است، خط این است، هدف دشمن این است. هدف دشمن در کشور ما محو کردن آثار مشعشع مفاهیم انقلابی است؛ هدفش این است که بتدریج مردم را از یاد انقلاب، از یاد هدف انقلاب، از یاد کارهایی که در انقلاب شد، از یاد امامِ انقلاب منصرف کند؛ برای این دارند کار میکنند، دارند تلاش میکنند؛ میلیاردها خرج میکنند؛ نمیگویند، لکن ما میدانیم. نویسنده، هنرمند، کتاب‌نویس، رمان‌نویس، هالیوود و غیر اینها را به کار میگیرند، از ابزارهای گوناگون استفاده میکنند برای اینکه ذهن جوان ایرانی را تغییر بدهند. جبهه‌ی فعّالِ در این قسمت در مقابل ما یک جبهه‌ی وسیعی است؛ البتّه مرکز آمریکا است، دُوروبَرش هم بعضی از کشورهای اروپایی‌اند و در حاشیه‌اش هم مزدورها و خائنها و بی‌وطن‌ها و اینهایی [هستند] که در اروپا و در جاهای دیگر جمع شده‌اند برای اینکه به نان و نوایی برسند، این را هم شیوه‌ی خودشان قرار داده‌اند. ما در مقابل اینها قرار داریم.
    بنابراین جبهه‌ی انقلاب و کارگزاران مقاومت باید این وضع دشمن را بشناسند، آرایش خودشان را بر طبق این نظم دشمن و مقصود دشمن قرار بدهند. ما در مسائل نظامی، آرایش صفوفمان بستگی دارد به هدف دشمن؛ وقتی می‌بینیم دشمن به یک نقطه‌ای میخواهد حمله کند، نوعی آرایش نظامی میگیریم که دشمن را ناکام کنیم؛ این کار در باب تبلیغات باید انجام بگیرد. آرایش تبلیغاتی بایستی به سمتی برود که دشمن درست همان سمت را هدف قرار داده، و آن عبارت است از معارف اسلامی، معارف شیعی و معارف انقلابی؛ دشمن اینها را هدف قرار داده؛ باید در مقابل اینها ایستاد. البتّه کار آسانی هم نیست لکن خوشبختانه امروز ما فضلای زیادی داریم در حوزه‌های علمیّه که در این زمینه‌ها کار کرده‌اند، فکر کرده‌اند، محصول دارند و جامعه‌ی مدّاح کشور میتواند کاملاً از آنها بهره‌برداری کند.
    شما مدّاحها میتوانید این هیئتی را که در آنجا هستید، تبدیل کنید به کانون پایبندی به ارزشهای انقلاب و [دیگر] ارزشها؛ بخصوص امروز که جوانها خوشبختانه اقبال به هیئت دارند. امروز اقبال جوانها به هیئت خیلی زیاد است؛ در گذشته این‌جور نبود. امروز جوانها در شهرهای مختلف ــ که ما هم اطّلاع پیدا میکنیم یا در تلویزیون می‌بینیم یا خبر میگیریم ــ خوشبختانه اقبال دارند و کار میکنند، تلاش میکنند؛ این را بایستی قدر دانست و نسل جوان را در مقابل هدف این دشمن لجوج و خبیث و متأسّفانه دارای امکانات، مصون‌سازی کرد.» ۱۴۰۴/۰۹/۲۰
    رسانه KHAMENEI.IR برهمین اساس در یادداشتی به بررسی نقش هیئت در مصون‌سازی نسل جوان در برابر جنگ تبلیغاتی و رسانه‌ای دشمن پرداخته است.

     دوران مقدمه‌چینی سر آمده و اصل مطلب امروز روشن‌تر از همیشه است. هیئت، به عنوان محل گردهمایی شیعیان جهت اقامه‌ی شعائر دینی، چنان ریشه‌ای در فرهنگ جامعه‌ی ایرانی دارد که علی رغم تمام هجمه‌های گوناگونِ خارجی و داخلی، تاکنون نه‌تنها از سبک زندگی ایرانیان حذف نشده که حتی نشانه‌های رشد و تکامل کمّی و کیفی‌اش هم به وضوح قابل مشاهده است. 

    هیئت‌های مذهبی، به نحوی گوی کنش‌گری و مخاطب‌گیری را از دیگر پایگاه‌های دینی مانند مساجد، نماز جمعه، سازمان‌های فرهنگی-تبلیغاتی و... ربوده‌اند و پویاتر از دیگران، توانسته‌اند در این وانفسای رسانه‌زدگی، مخاطب هدف را شناسایی، جذب و با خود همراه کنند.

    شاید دلیل اصلی انتخاب هیئت‌ها به عنوان کانون‌ جهاد تبیین، از طرف رهبر معظم انقلاب هم همین باشد.

    در اصل «مردم» بخش جداناپذیر و رکن حیاتی هیئت‌اند. به همین دلیل است که هیئات کماکان با مردم تخاطب دارند و سعی می‌کنند در فرم و محتوا ذائقه‌ی عمومی را نیز درنظر بگیرند که بتوانند با مخاطبشان ارتباط موثرتری برقرار کنند.

    حالا فکر کنید هیئت، که مردم‌پایه است، نسبت به نگرانی‌ها و دغدغه‌های مردم محتوایی ارائه نکند. آیا این تناقضی مبنایی نیست؟ روشن‌تر بپرسم؛ اگر سخنران یک هیئت، برای مردمی که ۱۲ روز درگیر جنگ بودند چیستی و چرایی جنگ را تببین نکند و بعد مداح با فعال کردن عاطفه و حماسه به واسطه‌ نوحه‌خوانی، احساسات مخاطب را مدیریت نکند، آیا می‌توان آن هیئت را  هیئت «مردم‌پایه» نامید؟
    پاسخ روشن است. خیر!

    از آن‌سو، پرسش دیگری نیز مطرح است: هیئت را چه به سیاست؟ همان‌طور که گفتیم یکی از ارکان هیئت مردم‌اند، اما رکن هویتی هیئت اندیشه‌ و معارف‌ است. یعنی مجلس روضه برپا می‌شود تا محتوای الهی با هنرمندی در اختیار مردم قرار گیرد و بر ذهن و دلشان تاثیر بگذارد.

    اساس مجلس روضه، اقامه‌ی عزا برای «امام شهید» است. آیا امام یک مفهوم سیاسی نیست؟ شهید چه‌طور؟ خود عزاداری چه؟ آیا عزاداری برای مظلوم، به معنای پذیرش وجود ظلم و ظالم نیست؟
    اینجا نیز پاسخ روشن است؛ هیئتی که سیاسی نیست هیئت نیست.
    پس؛ هیئت یک پایگاهِ دینیِ مردم‌پایه‌ی سیاسی است. 

    همان‌طور که رهبر معظم انقلاب اشاره فرمودند، جنگ امروز بیش از آن که نظامی باشد، رسانه‌ای-تبلیغاتی است و مجدداً همان‌طور که قبل‌تر فرموده بودند هدف نهایی عملیات‌های رسانه‌ای علیه افکار عمومی جامعه‌ی ایرانی، پمپاژ ناامیدی و ایجاد اختلال در دستگاه محاسباتی است، علاج مقابله با این عملیات‌ها را هم «جهاد تبیین» معرفی کردند و وظیفه‌ی مرکزی این جهاد را نیز به عهده‌ی هیئات گذاشتند. آیا هیئات نیز بر همین مبنا فعالیت خود را پیش می‌برند؟

    علی‌رغم تمام کم‌توجهی‌ها نسبت به این مطالبات، اگر منصفانه نگاه کنیم، حرکت‌های خلاقانه‌ی رو به رشد متعهدانه‌ای را نیز میبینیم که ذیل عزاداری برای حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، چرایی قیام آن حضرت و چگونگی الگوبرداری ما از آن قیام را نیز در سخنرانی و مداحی و شاعری تبین می‌کنند.

    لذا از ما هیئتی‌ها انتظار می‌رود با عنایت به مطالبات رهبر معظم انقلاب مسیر پیش روی خود را مبتنی بر پاسخگویی همه جانبه به شبهات فکری و انجام فعالیت‌های تبلیغاتی هنرمندانه علیه فرافکنی‌های دشمن طراحی کنیم.

    هرگونه کوچک‌شماری اهمیت و کارکرد هیئات، ناشی از ناآگاهی تاریخی و معرفتی است. هیئتی که توانسته مبارزین انقلابی را تربیت و سازماندهی کند، آرمان انقلاب را با شور و شعور تببین نماید، بار محتوایی نهضت حضرت امام را به دوش بکشد و انقلاب اسلامی را بسترسازی کند. 

    هیئتی که جنگ تحمیلی را در دو جبهه‌ی تربیت نیرو برای خط مقدم و تربیت فکری جامعه برای مواجهه با ناامیدی‌ها و شبهه‌ها مدیریت و امنیت روانی مردم را تضمین کرد. 

    هیئتی که در غائله‌ها و فتنه‌های سال ۷۸ و ۸۸ تمام قد ایستادگی و کنش‌گری کرد. هیئتی که مدافعان حرم را تربیت و جریان‌سازی کرد و هیئتی که در جنگ ۱۲ روزه، تلاش کرد مسئولیتش را مانند گذشته به سرانجام برساند.

    امید است با همت جمعی جامعه‌ی مذهبی، مأموریت محوله‌ی جدید، یعنی هجوم به نقطه‌ضعف‌های دشمن نیز با موفقیت انجام شود. مأموریتی که حتما متناسب با توانایی‌های هیئت و هیئتی‌ها به آن‌ها محوّل شده است.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62071

    #ديگران__يادداشت
    📰 هیئت کانون مقابله با جنگ تبلیغاتی امروز است  حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها با اشاره به نقش هیئات در جنگ تبلیغاتی امروز فرمودند: «امروز ما فراتر از درگیری‌های نظامی.. در کانون یک درگیری تبلیغاتی و رسانه‌ای هستیم؛ با چه کسی؟ با یک جبهه‌ی وسیع. ما در جنگ تبلیغاتی قرار داریم، در جنگ معنوی قرار داریم. دشمن فهمید که تصرّف این مُلک و این خاک و این سرزمین الهی و معنوی با ابزار فشار و ابزار نظامی امکان ندارد. فهمید که اگر بخواهد تصرّفی بکند، دخالتی بکند، موفّقیّتی پیدا کند باید دلها را تغییر بدهد، باید مغزها و فکرها را عوض کند؛ رفتند در این خط. البتّه ما در مقابلشان محکم ایستاده‌ایم، امّا امروز خطر این است، خط این است، هدف دشمن این است. هدف دشمن در کشور ما محو کردن آثار مشعشع مفاهیم انقلابی است؛ هدفش این است که بتدریج مردم را از یاد انقلاب، از یاد هدف انقلاب، از یاد کارهایی که در انقلاب شد، از یاد امامِ انقلاب منصرف کند؛ برای این دارند کار میکنند، دارند تلاش میکنند؛ میلیاردها خرج میکنند؛ نمیگویند، لکن ما میدانیم. نویسنده، هنرمند، کتاب‌نویس، رمان‌نویس، هالیوود و غیر اینها را به کار میگیرند، از ابزارهای گوناگون استفاده میکنند برای اینکه ذهن جوان ایرانی را تغییر بدهند. جبهه‌ی فعّالِ در این قسمت در مقابل ما یک جبهه‌ی وسیعی است؛ البتّه مرکز آمریکا است، دُوروبَرش هم بعضی از کشورهای اروپایی‌اند و در حاشیه‌اش هم مزدورها و خائنها و بی‌وطن‌ها و اینهایی [هستند] که در اروپا و در جاهای دیگر جمع شده‌اند برای اینکه به نان و نوایی برسند، این را هم شیوه‌ی خودشان قرار داده‌اند. ما در مقابل اینها قرار داریم. بنابراین جبهه‌ی انقلاب و کارگزاران مقاومت باید این وضع دشمن را بشناسند، آرایش خودشان را بر طبق این نظم دشمن و مقصود دشمن قرار بدهند. ما در مسائل نظامی، آرایش صفوفمان بستگی دارد به هدف دشمن؛ وقتی می‌بینیم دشمن به یک نقطه‌ای میخواهد حمله کند، نوعی آرایش نظامی میگیریم که دشمن را ناکام کنیم؛ این کار در باب تبلیغات باید انجام بگیرد. آرایش تبلیغاتی بایستی به سمتی برود که دشمن درست همان سمت را هدف قرار داده، و آن عبارت است از معارف اسلامی، معارف شیعی و معارف انقلابی؛ دشمن اینها را هدف قرار داده؛ باید در مقابل اینها ایستاد. البتّه کار آسانی هم نیست لکن خوشبختانه امروز ما فضلای زیادی داریم در حوزه‌های علمیّه که در این زمینه‌ها کار کرده‌اند، فکر کرده‌اند، محصول دارند و جامعه‌ی مدّاح کشور میتواند کاملاً از آنها بهره‌برداری کند. شما مدّاحها میتوانید این هیئتی را که در آنجا هستید، تبدیل کنید به کانون پایبندی به ارزشهای انقلاب و [دیگر] ارزشها؛ بخصوص امروز که جوانها خوشبختانه اقبال به هیئت دارند. امروز اقبال جوانها به هیئت خیلی زیاد است؛ در گذشته این‌جور نبود. امروز جوانها در شهرهای مختلف ــ که ما هم اطّلاع پیدا میکنیم یا در تلویزیون می‌بینیم یا خبر میگیریم ــ خوشبختانه اقبال دارند و کار میکنند، تلاش میکنند؛ این را بایستی قدر دانست و نسل جوان را در مقابل هدف این دشمن لجوج و خبیث و متأسّفانه دارای امکانات، مصون‌سازی کرد.» ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ رسانه KHAMENEI.IR برهمین اساس در یادداشتی به بررسی نقش هیئت در مصون‌سازی نسل جوان در برابر جنگ تبلیغاتی و رسانه‌ای دشمن پرداخته است.  دوران مقدمه‌چینی سر آمده و اصل مطلب امروز روشن‌تر از همیشه است. هیئت، به عنوان محل گردهمایی شیعیان جهت اقامه‌ی شعائر دینی، چنان ریشه‌ای در فرهنگ جامعه‌ی ایرانی دارد که علی رغم تمام هجمه‌های گوناگونِ خارجی و داخلی، تاکنون نه‌تنها از سبک زندگی ایرانیان حذف نشده که حتی نشانه‌های رشد و تکامل کمّی و کیفی‌اش هم به وضوح قابل مشاهده است.  هیئت‌های مذهبی، به نحوی گوی کنش‌گری و مخاطب‌گیری را از دیگر پایگاه‌های دینی مانند مساجد، نماز جمعه، سازمان‌های فرهنگی-تبلیغاتی و... ربوده‌اند و پویاتر از دیگران، توانسته‌اند در این وانفسای رسانه‌زدگی، مخاطب هدف را شناسایی، جذب و با خود همراه کنند. شاید دلیل اصلی انتخاب هیئت‌ها به عنوان کانون‌ جهاد تبیین، از طرف رهبر معظم انقلاب هم همین باشد. در اصل «مردم» بخش جداناپذیر و رکن حیاتی هیئت‌اند. به همین دلیل است که هیئات کماکان با مردم تخاطب دارند و سعی می‌کنند در فرم و محتوا ذائقه‌ی عمومی را نیز درنظر بگیرند که بتوانند با مخاطبشان ارتباط موثرتری برقرار کنند. حالا فکر کنید هیئت، که مردم‌پایه است، نسبت به نگرانی‌ها و دغدغه‌های مردم محتوایی ارائه نکند. آیا این تناقضی مبنایی نیست؟ روشن‌تر بپرسم؛ اگر سخنران یک هیئت، برای مردمی که ۱۲ روز درگیر جنگ بودند چیستی و چرایی جنگ را تببین نکند و بعد مداح با فعال کردن عاطفه و حماسه به واسطه‌ نوحه‌خوانی، احساسات مخاطب را مدیریت نکند، آیا می‌توان آن هیئت را  هیئت «مردم‌پایه» نامید؟ پاسخ روشن است. خیر! از آن‌سو، پرسش دیگری نیز مطرح است: هیئت را چه به سیاست؟ همان‌طور که گفتیم یکی از ارکان هیئت مردم‌اند، اما رکن هویتی هیئت اندیشه‌ و معارف‌ است. یعنی مجلس روضه برپا می‌شود تا محتوای الهی با هنرمندی در اختیار مردم قرار گیرد و بر ذهن و دلشان تاثیر بگذارد. اساس مجلس روضه، اقامه‌ی عزا برای «امام شهید» است. آیا امام یک مفهوم سیاسی نیست؟ شهید چه‌طور؟ خود عزاداری چه؟ آیا عزاداری برای مظلوم، به معنای پذیرش وجود ظلم و ظالم نیست؟ اینجا نیز پاسخ روشن است؛ هیئتی که سیاسی نیست هیئت نیست. پس؛ هیئت یک پایگاهِ دینیِ مردم‌پایه‌ی سیاسی است.  همان‌طور که رهبر معظم انقلاب اشاره فرمودند، جنگ امروز بیش از آن که نظامی باشد، رسانه‌ای-تبلیغاتی است و مجدداً همان‌طور که قبل‌تر فرموده بودند هدف نهایی عملیات‌های رسانه‌ای علیه افکار عمومی جامعه‌ی ایرانی، پمپاژ ناامیدی و ایجاد اختلال در دستگاه محاسباتی است، علاج مقابله با این عملیات‌ها را هم «جهاد تبیین» معرفی کردند و وظیفه‌ی مرکزی این جهاد را نیز به عهده‌ی هیئات گذاشتند. آیا هیئات نیز بر همین مبنا فعالیت خود را پیش می‌برند؟ علی‌رغم تمام کم‌توجهی‌ها نسبت به این مطالبات، اگر منصفانه نگاه کنیم، حرکت‌های خلاقانه‌ی رو به رشد متعهدانه‌ای را نیز میبینیم که ذیل عزاداری برای حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، چرایی قیام آن حضرت و چگونگی الگوبرداری ما از آن قیام را نیز در سخنرانی و مداحی و شاعری تبین می‌کنند. لذا از ما هیئتی‌ها انتظار می‌رود با عنایت به مطالبات رهبر معظم انقلاب مسیر پیش روی خود را مبتنی بر پاسخگویی همه جانبه به شبهات فکری و انجام فعالیت‌های تبلیغاتی هنرمندانه علیه فرافکنی‌های دشمن طراحی کنیم. هرگونه کوچک‌شماری اهمیت و کارکرد هیئات، ناشی از ناآگاهی تاریخی و معرفتی است. هیئتی که توانسته مبارزین انقلابی را تربیت و سازماندهی کند، آرمان انقلاب را با شور و شعور تببین نماید، بار محتوایی نهضت حضرت امام را به دوش بکشد و انقلاب اسلامی را بسترسازی کند.  هیئتی که جنگ تحمیلی را در دو جبهه‌ی تربیت نیرو برای خط مقدم و تربیت فکری جامعه برای مواجهه با ناامیدی‌ها و شبهه‌ها مدیریت و امنیت روانی مردم را تضمین کرد.  هیئتی که در غائله‌ها و فتنه‌های سال ۷۸ و ۸۸ تمام قد ایستادگی و کنش‌گری کرد. هیئتی که مدافعان حرم را تربیت و جریان‌سازی کرد و هیئتی که در جنگ ۱۲ روزه، تلاش کرد مسئولیتش را مانند گذشته به سرانجام برساند. امید است با همت جمعی جامعه‌ی مذهبی، مأموریت محوله‌ی جدید، یعنی هجوم به نقطه‌ضعف‌های دشمن نیز با موفقیت انجام شود. مأموریتی که حتما متناسب با توانایی‌های هیئت و هیئتی‌ها به آن‌ها محوّل شده است. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62071 #ديگران__يادداشت
    0 Commentarios 0 Acciones 825 Views 0 Vista previa
  • مقاله 2524

    اصالت تقوم انسداد و نفوذ شیاطین به رعایت تقوا

    اصول
    1: اصل ریشه‌گذاری انسدادهای پنهان در جان انسان به‌مثابه مبنای شکل‌گیری مجاری نهفته‌ی نفوذ جریانات شیطانی[1]
    2: اصل پیدایش آمادگی‌های باطنی در ساحت اراده انسانی به‌عنوان جایگاه آغازین لغزش و رسوخ وسوسه‌های ظلمانی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7867
    🔴 مقاله 2524 🔆 اصالت تقوم انسداد و نفوذ شیاطین به رعایت تقوا 🔷 اصول 1: اصل ریشه‌گذاری انسدادهای پنهان در جان انسان به‌مثابه مبنای شکل‌گیری مجاری نهفته‌ی نفوذ جریانات شیطانی[1] 2: اصل پیدایش آمادگی‌های باطنی در ساحت اراده انسانی به‌عنوان جایگاه آغازین لغزش و رسوخ وسوسه‌های ظلمانی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7867
    0 Commentarios 0 Acciones 129 Views 0 Vista previa
  • مقاله 2486

    اصالت وفاداری حوزویان به رهبریِ ولائی و مقاومت در برابر هرگونه فشارهای سیاسی

    اصول
    1: اصل پایبندی به حق و عدالت حتی در دوران ظلم و فشار شدید سیاسی[1]
    2: اصل ارادت قلبی و پیروی مستمر از رهبری معنوی و مراجع تقلید در مسیر هدایت اجتماعی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7813
    🔴 مقاله 2486 🔆 اصالت وفاداری حوزویان به رهبریِ ولائی و مقاومت در برابر هرگونه فشارهای سیاسی 🔷 اصول 1: اصل پایبندی به حق و عدالت حتی در دوران ظلم و فشار شدید سیاسی[1] 2: اصل ارادت قلبی و پیروی مستمر از رهبری معنوی و مراجع تقلید در مسیر هدایت اجتماعی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7813
    0 Commentarios 0 Acciones 207 Views 0 Vista previa
  • مقاله 2470

    اصالت معیار دینداری در ازدواج با تأسی از رهنمود امام حسن برای جلوگیری از ظلم خانوادگی

    اصول
    • اصل ضرورت معیار دینداری در انتخاب همسر با تأسی از رهنمود امام حسن برای جلوگیری ظلم خانوادگی[1]
    • اصل لزوم سنجش اخلاق دینی در فرایند ازدواج جهت تضمین امنیت روانی و انسجام خانوادگی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7771
    🔴 مقاله 2470 🔆 اصالت معیار دینداری در ازدواج با تأسی از رهنمود امام حسن برای جلوگیری از ظلم خانوادگی 🔷 اصول • اصل ضرورت معیار دینداری در انتخاب همسر با تأسی از رهنمود امام حسن برای جلوگیری ظلم خانوادگی[1] • اصل لزوم سنجش اخلاق دینی در فرایند ازدواج جهت تضمین امنیت روانی و انسجام خانوادگی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7771
    0 Commentarios 0 Acciones 252 Views 0 Vista previa
  • مقاله 2460

    اصالت ضرورت مقابله با هرگونه ظلم جهت احراز هرگونه سلطه

    اصول
    1: ضرورت مقابله فعال با هرگونه ظلم و ستم برای تضمین حقوق مشروع انسان‌ها[1]
    2: اصل مشروعیت مقابله با ظلم در چارچوب عدالت، کرامت انسانی و ارزش‌های ولائی[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7761
    🔴 مقاله 2460 🔆 اصالت ضرورت مقابله با هرگونه ظلم جهت احراز هرگونه سلطه 🔷 اصول 1: ضرورت مقابله فعال با هرگونه ظلم و ستم برای تضمین حقوق مشروع انسان‌ها[1] 2: اصل مشروعیت مقابله با ظلم در چارچوب عدالت، کرامت انسانی و ارزش‌های ولائی[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7761
    0 Commentarios 0 Acciones 94 Views 0 Vista previa
Resultados de la búsqueda
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com