• بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام علیکم

    درآمدحلال با زحمت

    🖐رزق حلال🖐

    روزی فراوان

    حکایت بسیار زیبا

    مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود؛
    و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد.

    🔹️یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:

    میخواهم گوسفندانم را بفرپوشم؛
    چون میخواهم به مسافرت بروم.

    🔸️و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم؛
    و میخواهم مزدت را نیز بپردازم.
    🔹️پول زیادی به چوپان داد؛
    اما چوپان آن را نپذیرفت؛
    و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد؛
    و باور داشت که مزد واقعی کارش است؛
    ترجیح داد.🖐

    🔸️چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان،
    مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد؛
    و به سوی خانه اش رفت.

    🔹️چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود؛
    دنبال کار می گشت؛
    اما شغلی پیدا نکرد؛
    ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت؛
    و خرج نکرد؛
    به امید اینکه روزی به کارش آید.

    🔸️در آن روستا که چوپان زندگی می کرد؛
    مرد تاجری بود؛
    که مردم پولشان را به او می دادند؛
    تا با کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.

    🔹️هنگامی که وعده سفرش فرا رسید؛
    مردم مثل همیشه پیش او رفتند؛
    و هر کس مقداری پول به او داد؛
    و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.

    🔸️چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد؛
    تا برایش چیز سودمندی خرید کند.

    🔹️لذا او نیز به نزد تاجر رفت.
    هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند؛
    چوپان پنج درهم خویش را به او داد.

    🔸️تاجر او را مسخره کرد؛
    و خنده کنان به او گفت:
    با پنج درهم چه چیزی می توان خرید.؟
    چوپان گفت:
    آن را با خودت ببر،
    هرچیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.

    🔹️تاجر از کار او تعجب کرد و گفت:
    من به نزد تاجران بزرگی میروم؛
    و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند؛
    آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.

    🔸️اما چوپان بسیار اصرار کرد؛
    و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.

    🔹️تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید؛
    و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند؛
    ما یحتاج آنان را خریداری کرد .

    🔸️هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود؛
    بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود؛
    و بجز یک گربه ی چاق،
    چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت؛
    که برای آن چوپان خریداری کند.

    🔹️صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد؛
    تا از شرش رها شود؛
    تاجر آن را بحساب چوپان خرید؛
    و به سوی شهرش بر می گشت.

    🔸️در مسیر بازگشت،
    ازمیان روستایی گذشت؛
    خواست مقداری در آن روستا استراحت کند...

    🔹️هنگامی که داخل روستا شد؛
    مردم روستا گربه را دیدند؛
    و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد.🖐

    🔸️تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد.
    از آنان پرسید:
    دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟

    🔹️مردم روستا گفتند:
    ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند؛
    مورد فشار قرار گرفته ایم؛
    که چیزی برای ما باقی نمی گزارند.

    🔸️و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم؛
    تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.

    🔹️آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند.

    🔸️هنگامی که تاجر ازتصمیم آنان اطمینان حاصل کرد؛
    با خواسته ی آنان موافقت کرد؛
    که گربه را به مقدار وزن آن با طلا بفروشد.

    🔹️چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت؛ مردم به استقبالش رفتند؛
    و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد؛
    تا اینکه نوبت چوپان رسید؛
    تاجر با او تنها شد؛
    و او را به خداوند قسم داد؛
    تا راز آن پنج درهم را به او بگوید؛
    که آن را از کجا بدست آورده است؟

    🔸️چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد؛
    اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود.

    🔹️تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد؛
    در حالی که گریه می کرد؛
    می گفت:

    خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد؛
    چرا که تو به روزی حلال راضی بودی،
    و به بیشتر از آن رضایت ندادی.

    🔸️در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد؛
    و آن طلاها را به او داد.
    این معنی روزی حلال است.

    الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان

    و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده،
    ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌

    @کانال منتظران ظهور

    @montzranzhoor
    بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم 🌺🌸🌺درآمدحلال با زحمت🌺🌸🌺 🖐رزق حلال🖐 🤲روزی فراوان🤲 📚حکایت بسیار زیبا🤲🌸🤲 💢💥مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود؛ و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. 🔹️یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: 👋میخواهم گوسفندانم را بفرپوشم؛ چون میخواهم به مسافرت بروم. 🔸️و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم؛ و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. 🔹️پول زیادی به چوپان داد؛ اما چوپان آن را نپذیرفت؛ و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد؛ و باور داشت که مزد واقعی کارش است؛ ترجیح داد.🖐 🔸️چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد؛ و به سوی خانه اش رفت. 🔹️چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود؛ دنبال کار می گشت؛ اما شغلی پیدا نکرد؛ ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت؛ و خرج نکرد؛ به امید اینکه روزی به کارش آید.🤲 🔸️در آن روستا که چوپان زندگی می کرد؛ مرد تاجری بود؛ که مردم پولشان را به او می دادند؛ تا با کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.👋 🔹️هنگامی که وعده سفرش فرا رسید؛ مردم مثل همیشه پیش او رفتند؛ و هر کس مقداری پول به او داد؛ و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد. 🔸️چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد؛ تا برایش چیز سودمندی خرید کند. 🔹️لذا او نیز به نزد تاجر رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند؛ چوپان پنج درهم خویش را به او داد. 🔸️تاجر او را مسخره کرد؛ و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید.؟ چوپان گفت: آن را با خودت ببر، هرچیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.👏 🔹️تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم؛ و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند؛ آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند. 🔸️اما چوپان بسیار اصرار کرد؛ و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت. 🔹️تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید؛ و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند؛ ما یحتاج آنان را خریداری کرد . 🔸️هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود؛ بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود؛ و بجز یک گربه ی چاق، چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت؛ که برای آن چوپان خریداری کند. 🔹️صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد؛ تا از شرش رها شود؛ تاجر آن را بحساب چوپان خرید؛ و به سوی شهرش بر می گشت. 🔸️در مسیر بازگشت، ازمیان روستایی گذشت؛ خواست مقداری در آن روستا استراحت کند... 🔹️هنگامی که داخل روستا شد؛ مردم روستا گربه را دیدند؛ و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد.🖐 🔸️تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟ 🔹️مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند؛ مورد فشار قرار گرفته ایم؛ که چیزی برای ما باقی نمی گزارند. 🔸️و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم؛ تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند. 🔹️آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند. 🔸️هنگامی که تاجر ازتصمیم آنان اطمینان حاصل کرد؛ با خواسته ی آنان موافقت کرد؛ که گربه را به مقدار وزن آن با طلا بفروشد. 🔹️چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت؛ مردم به استقبالش رفتند؛ و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد؛ تا اینکه نوبت چوپان رسید؛ تاجر با او تنها شد؛ و او را به خداوند قسم داد؛ تا راز آن پنج درهم را به او بگوید؛ که آن را از کجا بدست آورده است؟ 🔸️چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد؛ اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. 🔹️تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد؛ در حالی که گریه می کرد؛ می گفت: 🤲خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد؛ چرا که تو به روزی حلال راضی بودی، و به بیشتر از آن رضایت ندادی. 🔸️در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد؛ و آن طلاها را به او داد. این معنی روزی حلال است.🤲 🤲الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان🤲 🤲و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده،🤲 ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ @کانال منتظران ظهور🤲 🌺@montzranzhoor🌺
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 173 Views 0 önizleme
  • #سیره_شهید

    انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه

    آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت.

    برش اول:
    • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد.
    برش دوم:
    • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش.
    • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟
    • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن.
    ⚡️ برش سوم:
    • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد.
    • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا.

    راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید

    کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه 🔰 آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت. 💥 برش اول: • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد. 〽️ برش دوم: • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش. • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟ • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن. ⚡️ برش سوم: • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد. • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا. 📣 راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید 📘 کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 314 Views 0 önizleme
  • #سیره_شهید

    انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه

    آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت.

    برش اول:
    • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد.
    برش دوم:
    • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش.
    • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟
    • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن.
    ⚡️ برش سوم:
    • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد.
    • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا.

    راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید

    کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه 🔰 آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت. 💥 برش اول: • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد. 〽️ برش دوم: • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش. • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟ • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن. ⚡️ برش سوم: • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد. • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا. 📣 راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید 📘 کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 235 Views 0 önizleme
  • #سیره_شهید

    ارادت شهید علی رضا کریمی به حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام)

    علی رضا همه کارهایش با حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام) گره خورده بود. پس از چهار سال بیماری و نا امیدی از درمان، شفا یافته حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام) بود.

    آخرین باری که داشت اعزام می شد، پرسیدم: مادر جان! کی بر می گردی؟ گفت: ما مسافر کربلائیم. هر وقت راه کربلا باز شد. در آخرین نامه اش هم نوشته بود: «به امید دیدار در کربلا»

    در فروردین ۱۳۶۲ برای شرکت در عملیات والفجر یک عازم فکه شد. در آن جا هم به خاطر شجاعت و مدیریتش شده بود مسئول یکی از دسته های گروهان ابوالفضل (علیه‌السلام). در همین عملیات هم شهید مفقود الجسد شد. وقتی در زیر شنی تانک بعثی های قرار گرفت آخرین نوایش هم یا ابوالفضل (علیه‌السلام) بود.

    شانزده سال بعد از شهادتش، وقتی پیکرش برگشت، اولین گروه از زائران امام حسین (علیه‌السلام) راهی کربلا بودند. روز تاسوعا هم با فریاد یا ابوالفضل تا گلزار شهدا تشییع شد.

    راوی: مادر شهید

    کتاب مسافر کربلا ؛ زندگی نامه و خاطرات شهید علی رضا کریمی؛ ص ۱۳ و ۱۴ و ۶۷.
    #سیره_شهید ✨ ارادت شهید علی رضا کریمی به حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام) 🔰 علی رضا همه کارهایش با حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام) گره خورده بود. پس از چهار سال بیماری و نا امیدی از درمان، شفا یافته حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام) بود. 💥 آخرین باری که داشت اعزام می شد، پرسیدم: مادر جان! کی بر می گردی؟ گفت: ما مسافر کربلائیم. هر وقت راه کربلا باز شد. در آخرین نامه اش هم نوشته بود: «به امید دیدار در کربلا» 〽️ در فروردین ۱۳۶۲ برای شرکت در عملیات والفجر یک عازم فکه شد. در آن جا هم به خاطر شجاعت و مدیریتش شده بود مسئول یکی از دسته های گروهان ابوالفضل (علیه‌السلام). در همین عملیات هم شهید مفقود الجسد شد. وقتی در زیر شنی تانک بعثی های قرار گرفت آخرین نوایش هم یا ابوالفضل (علیه‌السلام) بود. 💠 شانزده سال بعد از شهادتش، وقتی پیکرش برگشت، اولین گروه از زائران امام حسین (علیه‌السلام) راهی کربلا بودند. روز تاسوعا هم با فریاد یا ابوالفضل تا گلزار شهدا تشییع شد. 📣 راوی: مادر شهید 📘 کتاب مسافر کربلا ؛ زندگی نامه و خاطرات شهید علی رضا کریمی؛ ص ۱۳ و ۱۴ و ۶۷.
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 67 Views 0 önizleme
  • #سیره_شهید

    انس با دعای توسل در سیره شهید علی رضا کریمی

    علی رضا خیلی به توسل به اهل بیت (علیهم‌السلام) اهمیت می داد و همیشه می گفت: بعد از توکل به خداوند، توسل به اهل بیت (علیهم‌السلام) حلال مشکلات است. به همین خاطر هم به دعای توسل خیلی علاقه داشت. حتی موقعی که برای عقدکنان خواهرش به مرخصی آمده بود، پیشنهاد کرد که بعد از مراسم دعای توسل بخوانیم که به مزاق خیلی ها خوش نیامد؛ اما خودش کوتاه نیامد و رفت در زیر زمین خانه به تنهایی شروع کرد به دعای توسل.

    کشف پیکر مطهرش هم با دعای توسل همراه شد. شهید غلامی عادتش این بود هر وقت بدن شهیدی را پیدا می کرد، اول برایش یک زیارت عاشورا می خواند بعد بدن را بیرون می آورد.

    ⚡️ آن روز که نشست سر پیکر علی رضا؛ هر چه گشت زیارت عاشورا را در مفاتیح پیدا نکرد؛ اصلا گویا چنین دعایی از اول وجود نداشته. بعد گفت: هر چه شهدا بخواهند. بعد شروع کرد به خواندن دعای توسل.

    کتاب مسافر کربلا؛ زندگی نامه و خاطرات شهید علی رضا کریمی. ص ۳۴و ۵۴ و ۸۱.
    #سیره_شهید ✨ انس با دعای توسل در سیره شهید علی رضا کریمی 🔰 علی رضا خیلی به توسل به اهل بیت (علیهم‌السلام) اهمیت می داد و همیشه می گفت: بعد از توکل به خداوند، توسل به اهل بیت (علیهم‌السلام) حلال مشکلات است. به همین خاطر هم به دعای توسل خیلی علاقه داشت. حتی موقعی که برای عقدکنان خواهرش به مرخصی آمده بود، پیشنهاد کرد که بعد از مراسم دعای توسل بخوانیم که به مزاق خیلی ها خوش نیامد؛ اما خودش کوتاه نیامد و رفت در زیر زمین خانه به تنهایی شروع کرد به دعای توسل. 💥 کشف پیکر مطهرش هم با دعای توسل همراه شد. شهید غلامی عادتش این بود هر وقت بدن شهیدی را پیدا می کرد، اول برایش یک زیارت عاشورا می خواند بعد بدن را بیرون می آورد. ⚡️ آن روز که نشست سر پیکر علی رضا؛ هر چه گشت زیارت عاشورا را در مفاتیح پیدا نکرد؛ اصلا گویا چنین دعایی از اول وجود نداشته. بعد گفت: هر چه شهدا بخواهند. بعد شروع کرد به خواندن دعای توسل. 📘 کتاب مسافر کربلا؛ زندگی نامه و خاطرات شهید علی رضا کریمی. ص ۳۴و ۵۴ و ۸۱.
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 39 Views 0 önizleme
  • درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟


     آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.

     یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟

     حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است.

    نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود.

    به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند.

    به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است.

    یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند.

    در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است.

    البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.

     بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟

     بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.

     یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.

     طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.

     رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.

     ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است.

    آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند.

    یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.

     سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟

     پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.

     اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟

     یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند.

    غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند.

    پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا.

    همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.

     آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.

     ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود.

    تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد.

    مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود.

    از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.

     غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟

     پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند.

    از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند.

    در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.

     علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟

     خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است.

    جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود.

    بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.

     آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟

     من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم.

    بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند.

    از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود.

    خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است.

    خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم.

    محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند.

    من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.

     به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟

     بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند.

    حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند.


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806

    #ديگران__گفتگو
    📰 درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟  آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.  یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟  حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است. نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود. به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است. یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند. در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است. البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.  بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟  بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.  یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.  طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.  رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.  ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است. آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند. یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.  سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟  پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.  اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟  یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند. غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند. پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا. همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.  آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.  ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود. تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد. مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود. از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.  غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟  پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند. از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند. در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.  علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟  خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است. جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود. بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.  آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟  من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم. بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند. از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود. خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است. خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم. محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند. من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.  به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟  بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند. حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806 #ديگران__گفتگو
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 525 Views 0 önizleme
  • بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام علیکم

    به قصد فرج

    داستانی که پدر و مادران حتما برای سعادت و نگهداری خود و خانواده ی خود از گناه مطالعه بفرمایند؛
    (بسیار تأثیرگذار)،


    زنی بود که بیشتر وقتها همسرش در مسافرت بود.
    این زن همیشه بخاطر همسرش و بخاطر فرزندانش می ترسید که دچار فتنه نشوند.
    روزی همسرش به پیشش آمد وبه او گفت:
    که هر بار ،
    در طی سفر ،
    حالتی به من دست می دهد؛
    که برایم عجیب است؛
    انگار که چیزی مرا از انجام دادن کار حرام باز می دارد.
    حال چه این کار حرام،
    یک نگاه کردن باشد؛
    یا تلفن کردن باشد؛
    و یا چیزهای دیگر….
    و در روز دیگری پسر بزرگش به پیشش آمد؛
    و از مادرش پرسید:
    مادرم چه دعایی برایم می کنی؟!؟!؟!؟!
    هنگامی که با دوستانم به کنار مدارس دخترانه می رویم؛
    قلبم حالت گرفتگی دارد.
    پس از آنجا بر می گردم…
    و وقتی که بر روی اینترنت هستم؛ چیزی مرا از انجام دادن حرام باز می دارد؛ حتی اگر یک نظر کردن به عکسی باشد…

    🖐پس زن آنها را با خبر کرد؛
    به این که هر روز این دعا را میخوانده:

    « ﺍﻟﻠّﻬُﻢَّ ﺇﻧﻲ ﺃَﺳْﺘَﻮﺩِﻋُﻚ ﺩﻳﻨﻲ ﻭﺍَﻣﺎﻧَﺘﻲ ﻭ ﺫُﺭِّﻳَﺘﻲ ﻭ ﺯَﻭﺟﻲ ﻭ ﻗَﻠﺒﻲ ﻭ ﻗَﻠﺐَ ﺫُﺭَّﻳﺘﻲ ﻭ َﻗَﻠﺐَ ﺯَﻭﺟﻲ ﻭ ﺳَﻤْﻌِﻬﻢ ﻭَ ﺟَﻤﻴﻊ ﺟَﻮﺍﺭِﺣِﻬﻢ »

    (خداوندا همانا من دینم و امانت هایم و فرزندانم و همسرم و قلبم و قلب فرزندانم و قلب همسرم و گوشهایشان را و چشم هایشان را و تمام اعضای بدنشان را در دست تو یا الله،
    به امانت می گذارم که نگهدارشان باشی. )

    عزیزان
    🖐نشر این پست صدقه جاریه است؛
    از بدست آوردن حسنات دریغ نکنید.


    اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت زینب (سلام الله علیها)

    ظهور بسیار نزدیک است.

    اللهم عجل لولیک الفرج

    التماس دعای فرج
    بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم 🤲به قصد فرج🤲 👏💐داستانی که پدر و مادران حتما برای سعادت و نگهداری خود و خانواده ی خود از گناه مطالعه بفرمایند؛ (بسیار تأثیرگذار)، 👇👇👇 ✅ زنی بود که بیشتر وقتها همسرش در مسافرت بود. این زن همیشه بخاطر همسرش و بخاطر فرزندانش می ترسید که دچار فتنه نشوند. 🔺 روزی همسرش به پیشش آمد وبه او گفت: که هر بار ، در طی سفر ، حالتی به من دست می دهد؛ که برایم عجیب است؛ انگار که چیزی مرا از انجام دادن کار حرام باز می دارد. حال چه این کار حرام، یک نگاه کردن باشد؛ یا تلفن کردن باشد؛ و یا چیزهای دیگر…. 🔹 و در روز دیگری پسر بزرگش به پیشش آمد؛ و از مادرش پرسید: مادرم چه دعایی برایم می کنی؟!؟!؟!؟! 👈 هنگامی که با دوستانم به کنار مدارس دخترانه می رویم؛ قلبم حالت گرفتگی دارد. پس از آنجا بر می گردم… 💢و وقتی که بر روی اینترنت هستم؛ چیزی مرا از انجام دادن حرام باز می دارد؛ حتی اگر یک نظر کردن به عکسی باشد… 🖐پس زن آنها را با خبر کرد؛ به این که هر روز این دعا را میخوانده: 🤲❤🤲« ﺍﻟﻠّﻬُﻢَّ ﺇﻧﻲ ﺃَﺳْﺘَﻮﺩِﻋُﻚ ﺩﻳﻨﻲ ﻭﺍَﻣﺎﻧَﺘﻲ ﻭ ﺫُﺭِّﻳَﺘﻲ ﻭ ﺯَﻭﺟﻲ ﻭ ﻗَﻠﺒﻲ ﻭ ﻗَﻠﺐَ ﺫُﺭَّﻳﺘﻲ ﻭ َﻗَﻠﺐَ ﺯَﻭﺟﻲ ﻭ ﺳَﻤْﻌِﻬﻢ ﻭَ ﺟَﻤﻴﻊ ﺟَﻮﺍﺭِﺣِﻬﻢ »🤲❤️🤲 🌺🌸🌺(خداوندا همانا من دینم و امانت هایم و فرزندانم و همسرم و قلبم و قلب فرزندانم و قلب همسرم و گوشهایشان را و چشم هایشان را و تمام اعضای بدنشان را در دست تو یا الله، به امانت می گذارم که نگهدارشان باشی. )🌺🌸🌺 👏💐👏عزیزان👏💐👏 🖐نشر این پست صدقه جاریه است؛ از بدست آوردن حسنات دریغ نکنید. 🤲اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت زینب (سلام الله علیها) 🤲 🤲ظهور بسیار نزدیک است.🤲 🤲اللهم عجل لولیک الفرج🤲 🤲التماس دعای فرج🤲
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 121 Views 0 önizleme
  • #آیه_روز

    شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى‌ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‌ (سوره بقره، آیه‌ی 185)

    ترجمه:
    (روزه در) ماه رمضان، ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است. (و قرآن كتابى است كه) هدايتگر مردم همراه با دلائل روشنِ هدايت و وسيله تشخيص حقّ از باطل است، پس هر كس از شما كه اين ماه را دريابد، بايد روزه بگيرد. و آنكس كه بيمار يا در سفر باشد، روزهاى ديگرى را به همان تعداد روزه بگيرد. خداوند براى شما آسانى مى‌خواهد و براى شما دشوارى نمى‌خواهد (اين قضاى روزه) براى آن است كه شماره مقرّر روزها را تكميل كنيد و خدا را بر اينكه شما را هدايت كرده، به بزرگى ياد كنيد، باشد كه شكرگزار گرديد.

    تفسیر:
    ارزش رمضان، به نزول قرآن است. ارزش انسان‌ها نيز مى‌تواند به مقدارى باشد كه قرآن در آنها نفوذ كرده باشد. «الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ»

    وجوب روزه، بعد از يقين به حلول ماه رمضان است. «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ»

    قضاى روزه بر مريض و مسافر واجب است. «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ»

    روزه‌ى قضا، مشروط به زمان خاصّى نيست. «أَيَّامٍ أُخَرَ»

    احكام خداوند بر اساس آسانى و مطابق طاقت انسان است. «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ»

    عسر وحرج، واجبات را از دوش انسان برمى‌دارد. «لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»

    روزه‌ى قضا بايد به تعداد روزهايى باشد كه عذر داشته است. «لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ»

    هدايت و توفيق انجام عبادات، از طرف خداست. تكبير، نشان بزرگداشت‌ خدا و عدم توجّه به خود و ديگران است. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ»

    روزه، زمينه‌ساز هدايت انسان و سپاسگزارى اوست. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»

    تفسیر نور، جلد 1، صفحه 288

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #آیه_روز 🔰 شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى‌ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‌ (سوره بقره، آیه‌ی 185) 📖 ترجمه: 🔺 (روزه در) ماه رمضان، ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است. (و قرآن كتابى است كه) هدايتگر مردم همراه با دلائل روشنِ هدايت و وسيله تشخيص حقّ از باطل است، پس هر كس از شما كه اين ماه را دريابد، بايد روزه بگيرد. و آنكس كه بيمار يا در سفر باشد، روزهاى ديگرى را به همان تعداد روزه بگيرد. خداوند براى شما آسانى مى‌خواهد و براى شما دشوارى نمى‌خواهد (اين قضاى روزه) براى آن است كه شماره مقرّر روزها را تكميل كنيد و خدا را بر اينكه شما را هدايت كرده، به بزرگى ياد كنيد، باشد كه شكرگزار گرديد. 📚 تفسیر: 🔻 ارزش رمضان، به نزول قرآن است. ارزش انسان‌ها نيز مى‌تواند به مقدارى باشد كه قرآن در آنها نفوذ كرده باشد. «الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ» 🔻 وجوب روزه، بعد از يقين به حلول ماه رمضان است. «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ» 🔻 قضاى روزه بر مريض و مسافر واجب است. «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ» 🔻 روزه‌ى قضا، مشروط به زمان خاصّى نيست. «أَيَّامٍ أُخَرَ» 🔻 احكام خداوند بر اساس آسانى و مطابق طاقت انسان است. «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ» 🔻 عسر وحرج، واجبات را از دوش انسان برمى‌دارد. «لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ» 🔻 روزه‌ى قضا بايد به تعداد روزهايى باشد كه عذر داشته است. «لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ» 🔻 هدايت و توفيق انجام عبادات، از طرف خداست. تكبير، نشان بزرگداشت‌ خدا و عدم توجّه به خود و ديگران است. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ» 🔻 روزه، زمينه‌ساز هدايت انسان و سپاسگزارى اوست. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» 🔶 تفسیر نور، جلد 1، صفحه 288 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 120 Views 0 önizleme
  • #آیه_روز

    شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى‌ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‌ (سوره بقره، آیه‌ی 185)

    ترجمه:
    (روزه در) ماه رمضان، ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است. (و قرآن كتابى است كه) هدايتگر مردم همراه با دلائل روشنِ هدايت و وسيله تشخيص حقّ از باطل است، پس هر كس از شما كه اين ماه را دريابد، بايد روزه بگيرد. و آنكس كه بيمار يا در سفر باشد، روزهاى ديگرى را به همان تعداد روزه بگيرد. خداوند براى شما آسانى مى‌خواهد و براى شما دشوارى نمى‌خواهد (اين قضاى روزه) براى آن است كه شماره مقرّر روزها را تكميل كنيد و خدا را بر اينكه شما را هدايت كرده، به بزرگى ياد كنيد، باشد كه شكرگزار گرديد.

    تفسیر:
    ارزش رمضان، به نزول قرآن است. ارزش انسان‌ها نيز مى‌تواند به مقدارى باشد كه قرآن در آنها نفوذ كرده باشد. «الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ»

    وجوب روزه، بعد از يقين به حلول ماه رمضان است. «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ»

    قضاى روزه بر مريض و مسافر واجب است. «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ»

    روزه‌ى قضا، مشروط به زمان خاصّى نيست. «أَيَّامٍ أُخَرَ»

    احكام خداوند بر اساس آسانى و مطابق طاقت انسان است. «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ»

    عسر وحرج، واجبات را از دوش انسان برمى‌دارد. «لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»

    روزه‌ى قضا بايد به تعداد روزهايى باشد كه عذر داشته است. «لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ»

    هدايت و توفيق انجام عبادات، از طرف خداست. تكبير، نشان بزرگداشت‌ خدا و عدم توجّه به خود و ديگران است. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ»

    روزه، زمينه‌ساز هدايت انسان و سپاسگزارى اوست. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»

    تفسیر نور، جلد 1، صفحه 288
    #آیه_روز 🔰 شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‌ وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى‌ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‌ (سوره بقره، آیه‌ی 185) 📖 ترجمه: 🔺 (روزه در) ماه رمضان، ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است. (و قرآن كتابى است كه) هدايتگر مردم همراه با دلائل روشنِ هدايت و وسيله تشخيص حقّ از باطل است، پس هر كس از شما كه اين ماه را دريابد، بايد روزه بگيرد. و آنكس كه بيمار يا در سفر باشد، روزهاى ديگرى را به همان تعداد روزه بگيرد. خداوند براى شما آسانى مى‌خواهد و براى شما دشوارى نمى‌خواهد (اين قضاى روزه) براى آن است كه شماره مقرّر روزها را تكميل كنيد و خدا را بر اينكه شما را هدايت كرده، به بزرگى ياد كنيد، باشد كه شكرگزار گرديد. 📚 تفسیر: 🔻 ارزش رمضان، به نزول قرآن است. ارزش انسان‌ها نيز مى‌تواند به مقدارى باشد كه قرآن در آنها نفوذ كرده باشد. «الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ» 🔻 وجوب روزه، بعد از يقين به حلول ماه رمضان است. «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ» 🔻 قضاى روزه بر مريض و مسافر واجب است. «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ» 🔻 روزه‌ى قضا، مشروط به زمان خاصّى نيست. «أَيَّامٍ أُخَرَ» 🔻 احكام خداوند بر اساس آسانى و مطابق طاقت انسان است. «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ» 🔻 عسر وحرج، واجبات را از دوش انسان برمى‌دارد. «لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ» 🔻 روزه‌ى قضا بايد به تعداد روزهايى باشد كه عذر داشته است. «لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ» 🔻 هدايت و توفيق انجام عبادات، از طرف خداست. تكبير، نشان بزرگداشت‌ خدا و عدم توجّه به خود و ديگران است. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ» 🔻 روزه، زمينه‌ساز هدايت انسان و سپاسگزارى اوست. «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‌ ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» 🔶 تفسیر نور، جلد 1، صفحه 288
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 103 Views 0 önizleme
  • انقلاب اسلامی؛‌ به روایت میشل فوکو
    🖊احمدحسین شریفی
    ــــــــــــــــــــــ
    میشل فوکو، یکی از مشهورترین اندیشمندان فرانسوی قرن بیستم و یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازهای جامعه‌شناسی انقلاب، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، برای مطالعه میدانی نهضت اسلامی ملت ایران، دو بار به ایران سفر کرد. نخست در تاریخ ۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷ و نوبت دوم هم در تاریخ ۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷. وی در این دو سفر به سه شهر تهران و قم و آبادان (به دلیل حادثه سینما رکس آبادان) مسافرت کرد و با برخی از شخصیت‌های دینی و ملی و نیروهای انقلابی ملاقات‌هایی داشت و شخصاً شاهد برخی از تجمعات و راهپیمایی‌های اعتراضی مردم هم بود.
    حاصل این دو سفر دو کتاب کوچک اما بسیار خواندنی شده است؛ به نام‌های «ایرانیها چه رؤیایی در سر دردارند؟» و «ایران: روح یک جهان بی‌روح». این دو نوشته نشان از درک عمیق میشل فوکو از انقلاب اسلامی و چرایی انقلاب و اهداف و آرمان‌های آن دارد. در بخشی از کتاب ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟، (ص۵۶) می‌نویسد:
    «وقتی از ایران آمدم سؤالی که همه از من می‌کردند این بود: «این انقلاب است؟» من جوابی نمی‌دادم؛ اما دلم می‌خواست بگویم: نه، ‌به معنی ظاهری کلمه، انقلاب نیست. یعنی نوعی از جا برخاستن و برپا ایستادن نیست. قیام انسان‌های دست خالیی است که می‌خواهند باری را که بر پشت همه ما و به ویژه بر پشت ایشان، بر پشت این کارگران نفت، این کشاورزان مرزهای میان امپراطوری‌ها، سنگینی می‌کند از میان بردارند: بار نظم جهانی را. شاید این نخستین قیام بزرگ بر ضد نظام‌های جهانی باشد، مدرنترین و دیوانه‌وارترین صورت شورش.»

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    🔻انقلاب اسلامی؛‌ به روایت میشل فوکو 🖊احمدحسین شریفی ــــــــــــــــــــــ میشل فوکو، یکی از مشهورترین اندیشمندان فرانسوی قرن بیستم و یکی از بزرگ‌ترین نظریه‌پردازهای جامعه‌شناسی انقلاب، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، برای مطالعه میدانی نهضت اسلامی ملت ایران، دو بار به ایران سفر کرد. نخست در تاریخ ۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷ و نوبت دوم هم در تاریخ ۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷. وی در این دو سفر به سه شهر تهران و قم و آبادان (به دلیل حادثه سینما رکس آبادان) مسافرت کرد و با برخی از شخصیت‌های دینی و ملی و نیروهای انقلابی ملاقات‌هایی داشت و شخصاً شاهد برخی از تجمعات و راهپیمایی‌های اعتراضی مردم هم بود. حاصل این دو سفر دو کتاب کوچک اما بسیار خواندنی شده است؛ به نام‌های «ایرانیها چه رؤیایی در سر دردارند؟» و «ایران: روح یک جهان بی‌روح». این دو نوشته نشان از درک عمیق میشل فوکو از انقلاب اسلامی و چرایی انقلاب و اهداف و آرمان‌های آن دارد. در بخشی از کتاب ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟، (ص۵۶) می‌نویسد: «وقتی از ایران آمدم سؤالی که همه از من می‌کردند این بود: «این انقلاب است؟» من جوابی نمی‌دادم؛ اما دلم می‌خواست بگویم: نه، ‌به معنی ظاهری کلمه، انقلاب نیست. یعنی نوعی از جا برخاستن و برپا ایستادن نیست. قیام انسان‌های دست خالیی است که می‌خواهند باری را که بر پشت همه ما و به ویژه بر پشت ایشان، بر پشت این کارگران نفت، این کشاورزان مرزهای میان امپراطوری‌ها، سنگینی می‌کند از میان بردارند: بار نظم جهانی را. شاید این نخستین قیام بزرگ بر ضد نظام‌های جهانی باشد، مدرنترین و دیوانه‌وارترین صورت شورش.» 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰@hezbolah_121
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 128 Views 0 önizleme
  • هویزه‌ای پُر از حرف‌های ناگفته


     تقویم زمستان در شانزدهمین روز خود، رو سفیدتر از همیشه نام «شهدای دانشجو» را برایمان زنده می‌کند و حماسه کربلایی هویزه در ۱۶ دی ۵۹ را یادآور می‌شود. روزی ماندگار که نماد تداوم مبارزه خونین و مظلومانه با آمریکا و مزدوران او توسط نسل دوم دانشجویان مسلمان انقلابی است.

    ۴۵ سال است ۱۶ دی با نام دانشجویان وطن خواهی گره خورده است که با نادیده گرفتن مدرک دانشگاهی و موقعیت اجتماعی در یک خیزش ملّی، پیشرو سایر مردم و جوانان برای مقابله با دشمن بعثی شدند و نشان دادند نخبگان علمی کشور در شمار نخستین فرماندهان و شهیدان دفاع مقدسند.

    حماسه دانشجو محور هویزه به عنوان اولین حادثه برجسته دومین جنگ طولانی قرن بیستم، روایت جمعی جوان تراز انقلاب اسلامی است که در هر جبهه‌ای لباس مخصوص همان میدان را به تن کردند و خط سیری مجاهدانه از مبارزه با رژیم پهلوی به عنوان نماد استبداد تا تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و نبرد با استکبار -حتی در مواردی حضور در خارج از مرزها و همراهی با گروه‌های مقاومت فلسطینی، لبنانی و افغانستانی در جنگ با اسرائیل و شوروی- را دنبال نمودند و در نهایت نیز با مقاومت انقلابی تکلیف مدارانه و مظلومانه زیر شِنی تانک‌های دشمن بعثی، دستاوردهای خود را ارتقا دادند و مبدأ تحولات دفاع قدسی ۸ ساله شدند؛ اما اینکه به تعبیر رهبر حکیم انقلاب این «حماسه» و «معجزه بزرگ الهی» چگونه رقم خورد و خون‌آوردش چه بود؛ در ادامه از نظرتان خواهد گذشت.
     
     عملیّاتی برای اتمام جنگ
    حدود ۳ ماه از اشغال خاک ایران می‌گذشت. جبهه آرام بود. مردم از مسئولان و نیروهای نظامی، آزادی سرزمین‌هایشان را می‌خواستند. با دستور و پافشاری رئیس جمهور وقت، در ۲۶ آذر ۱۳۵۹ فرماندهان نیروی زمینی ارتش، شتابزده طرح عملیّاتی را آماده کردند و نامش را «نصر» گذاشتند تا زمین‌های اشغالی را آزاد کنند و به مرزهای بین‌المللی برسند.

    ۲۹ آذر، رئیس جمهور، آیت‌الله خامنه‌ای (نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع)، سرلشکر شهید ولی‌الله فلاحی و شهید سرتیپ فکوری به حضور امام خمینی رحمه‌الله رسیدند. امام فرمودند: «شما تعرض کنید، امت مسلمان ایران پشتیبان شماست و من هم پشتیبان ارتش هستم.»

    در بند ۵ طرح عملیّاتی، همکاری سپاه پاسداران و نیروهای مردمی با نیروی زمینی ارتش ابلاغ شده بود، اما همچنان مخالفانی داشت. در نهایت پس از رایزنی‌های صورت گرفته، طرح نحوه شرکت نیروهای مردمی نیز با امضای قائم مقام فرماندهی کل قوا در ۱۱ دی ابلاغ شد تا همه چیز برای اولین جرقه‌های همراهی جدی ارتش و سپاه در دفاع مقدس مهیا گردد.

    به این ترتیب سید محمدحسین علم الهدی (فرمانده سپاه هویزه) مسئولیت یکی از گروه‌های فعال در محور هویزه عملیّات را بر عهده گرفت.

    ۱۴ دی ۱۳۵۹ (یک روز قبل از عملیّات) نیروهای سید حسین که جمعی ۱۵۰ نفره از اقشار مختلف دانشجو، دانش آموز، معلم، طلبه، بسیجی، پاسدار، جهادگر، عشایر و... از شهرهای مختلف ایران اسلامی بودند خودشان را به شهر هویزه رساندند. همان شب سید حسین نیروها را توجیه و برای همراهی با تانک‌های ارتش تقسیم کرد.
     
     آغازِ امید
    نیروهای ایران ساعت ۱۰ صبح ۱۵ دی ۱۳۵۹ مصادف با ۲۸ ماه صفر (سالروز رحلت نبی مکرم اسلام صلوات‌الله‌علیه) از سه محور به دشمن حمله کردند. عمده نیروهای حسین علم الهدی، پیاده همراه تیپ یک لشکر ۱۶ زرهی قزوین در محور هویزه حرکت می‌کردند.

    بچه‌ها خودروهای بعثی در حال فرار را با آر پی جی هدف قرار می دادند. ۴ بالگرد هوانیروز هم تانک‌هایی که می‌خواستند به طرف «دشت جفیر» فرار کنند را  منهدم می‌نمودند. بعثی‌ها، مجال شلیک و مقاومت نداشتند و تنها به فکر نجات جان خود بودند.
     
     پیاده در دل خط 
    «حدود ساعت دو و نیم، سه بعد از ظهر بود. نیروهای دشمن به کلی متواری شده بودند، یعنی متلاشی شده بودند. سازماندهی‌شان از دست رفته بود. منتظر این حمله نبودند و فرار کرده بودند... وقتی به کرخه کور رسیدیم در شمال منطقه ایستادیم و در آنجا متوقف شدیم... ناگهان دیدم که عده‌ای از برادران سپاه دارند پیاده می آیند و همین خطی را که ما آمدیم به سمت جلو و به طرف نیروهای عراقی درحرکتند. وقتی آنها مرا دیدند، آمدند جلو؛ من را شناختند. چند نفرشان را می شناختم؛ حسین علم الهدی؛ محمد حسن قدوسی، فرزند شهید [آیت‌الله] قدوسی و چند نفر دیگر... از آنها پرسیدم شما اینجا چه می‌کنید؟ گفتند: ما صبح زود از هویزه حرکت کرده‌ایم و داریم پیاده می‌آییم. پرسیدم این چندین کیلومتر را پیاده آمدید؟ گفتند: آره. من خیلی اوقاتم تلخ شد. گفتم: پس چرا ماشینی، کامیونی، چیزی با خودتان نیاوردید که پیاده نیایید؟ گفتند: نداریم! من خیلی متأثر شدم که این بچه‌ها بعضی با تفنگ و بعضی با آر پی جی و با این قبیل سلاح‌ها پیاده آمده بودند...» (۱)

     روز خنده ما بود؛ روز گریه دشمن
    عصر ۱۵ دی در پایان گام نخست از مرحله اول عملیّات، پیشروی ۲۴ کیلومتری رزمندگان اسلام و تصرف توپخانه دشمن، خبر امیدوار کننده‌ای بود.

    بعثی‌ها غافلگیر شده و تا آن روز این قدر تلفات نداده بودند. نیروهایی که فرصت نکرده بودند فرار کنند، گروه، گروه از سنگرها بیرون می‌آمدند و تسلیم می‌شدند.

    روی زمین، پُر از اسلحه و پوتین‌های رها شده فراری‌ها بود. تانک‌های منهدم شده دشمن در آتش می‌سوخت. تا چشم کار می‌کرد تانک و نفربر و کامیون‌های غنیمت گرفته شده بود، اما نه فرصت جمع کردن بود و نه نیرویی که آنها را عقب ببرد. تعداد زیادی اتوبوس مسافربری و کامیون آمده بود برای بردن اُسرا. ۸۰۰ نفر اسیر را تا غروب به اهواز بردند که بی‌سابقه بود.

    رئیس‌جمهور برای امام و امام برای رزمندگان پیام تبریک فرستادند و نوشتند: «خبر پیروزی چشمگیر قوای مسلح اسلام با هماهنگی بین جمیع رزمندگان عزیز، موجب تقدیر و تشکر گردید. سلام و تقدیر اینجانب را به فرماندهان محترم و سران عزیز و سربازان و پاسداران معظم ابلاغ فرمایید.»(۲)
    مردم هم از شوق در خیلی از نقاط کشور شبانه روی پشت بام‌ها رفتند و الله اکبر فتح و پیروزی سردادند.
     
     نبرد نابرابر
    ساعت ۸ صبح روز ۱۶ دی ادامه عملیّات که روز قبل متوقف شده بود، آغاز شد. نیروهای حسین علم الهدی سریع‌تر از بقیه پیش رفتند و از ارتش فاصله گرفتند؛ غافل از اینکه دشمن خیلی زود نیروهایش را متمرکز کرده و انتظارشان را می‌کشد. ساعتی نگذشته که به یکباره صحنه جنگ تغییر می‌کند و جای مهاجم و مدافع عوض می شود.

    آتش بسیار سنگین دشمن و حمله هواپیماها ادامه کار که پیشروی به سمت «پادگان حمید» و «جُفیر» بود را ناتمام می‌گذارد. بعثی‌ها در هر ثانیه بیش از ۵۰ گلوله تانک بر سر بچه‌ها می‌ریزند. شدیدترین نبرد تانک‌ها بین لشکر ۱۶ زرهی ایران و لشکر ۹ زرهی عراق در می‌گیرد.

    جنگ، نابرابر شده و موشک‌های ضد تانک مالیوتکای دشمن هر وسیله متحرکی را منهدم می‌کند.

    ارتش برای تجدید قوا و اقدام مجدد، دستور تاکتیکی عقب‌نشینی یک خیز را صادر می‌کند، اما به دلیل به هم ریختگی اوضاع و برخی ناهماهنگی‌ها، قوای زرهی خودی به سرعت صحنه را ترک می‌کنند.

    صدای تانک‌های دشمن لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شود. حسین علم الهدی و یارانش که حدود ۱۵۰۰ متر جلوتر از نیروهای ارتش می‌جنگیدند، بی‌خبر از عقب‌نشینی به محاصره تانک‌های دشمن درمی‌آیند.
     
     مقاومت عاشورایی
    بعدازظهر ۱۶ دی، خیلی زود رزمندگان خط شکن، اولین مدافعان عملیّات شدند. حسین علم الهدی و نیروهایش در محاصره، مردانه جنگیدند. دیگر راه گریزی باقی نمانده بود. به دستور سید حسین آنها که آر پی جی نداشتند، به زور عقب آمدند. بچه‌ها با ژ۳ و کلاش به تانک‌ها شلیک می‌کردند و نمی‌گذاشتند بعثی‌ها سرشان را بیرون آورند. رگبار تانک‌ها قطع نمی‌شد. نیروهای حسین یکی یکی تیر می‌خوردند. هویزه سرزمین نبردهای تن با تانک شده بود. لب‌ها خشک بود و آبی نبود. سید حسین و ۵ آر پی جی زن در جلوترین نقطه، شجاعانه با تانک‌ها درگیر و زمینگیرشان کرده بودند.

    رهبر معظم انقلاب که خودشان در صحنه نبرد حضور داشتند در توصیف آن لحظات می‌فرمایند: «در این بیابان‌ها چند هزار تانک و نفربر زرهی از دشمن مستقر بود. آن جمع کوچک برای مقابله با این جمع علی الظاهر بزرگ می‌آمد... آن‌گونه که حسین بن علی (علیه السلام) با جمع معدود در مقابل دریای دشمن ایستاد، قلبش نلرزید، اراده‌اش سُست نشد و تردید در او راه پیدا نکرد، این جوانان واقعا همان‌طور بودند.»(۳)

     و هویزه کربلا شد...
    سیدحسین در میان دود و گرد و غبار، تنها دیده می‌شد. چهار تانک به ۱۰ متری‌اش رسیدند؛ بلند شد و آخرین گلوله‌اش را هم شلیک کرد. سه تانک با هم به طرفش شلیک کردند. همه چیز تمام شد و خط مقاومت شکست. دشمن جسور و کینه توز شده بود. چندتا تانک بودند؛ آمدند و آمدند؛ از روی ۵ جنازه گذشتند؛ دو تا تانک تغییر مسیر دادند رفتند سمت مجروح‌ها! جیر جیر زنجیر تانک و داد و فریاد زخمی‌ها در هم آمیخته بود. سر، دست، پا، سینه لِه شده و تکه پاره‌های گوشت و استخوان را روی شنی تانک‌ها می‌دیدم! نشستم به گریه؛ یاد عصر عاشورا و گودال قتلگاه افتادم.(۴) «یزیدیا نَعلای تازه شونو کوبیدن این دفعه به زیر تانکا!» شیرینی پیروزی اولیه عملیّات نصر با شهادت بچه‌ها در شب شهادت امام رضا علیه‌السلام تلخ شد.
     
     اولین مقصد راهیان نور رهبر انقلاب
    بعد از شهادت سید حسین و یارانش، روزهای سختی آغاز شد. منطقه در تصرف دشمن ماند تا سرانجام ۱۸ اردیبهشت سال ۶۱، پس از ۱۶ ماه در مرحله دوم عملیّات الی بیت‌المقدس از اشغال دشمن آزاد شد و ارتش بعث از منطقه فرار کرد.

    همزمان، تفحص پیکر علم الهدی و یارانش نیز از خرداد ۱۳۶۱ آغاز شد تا هویزه مظلوم، یادآور اولین تفحص در تاریخ دفاع مقدس هم باشد. جستجوگران هر شهیدی را می‌یافتند همانجا به خاک می‌سپردند؛ چون آن روزها هنوز پلاک شناسایی در کار نبود، تعداد زیادی از شهدا گمنام ماندند و برخی هم که از نشانه‌ها و وسایل همراه شان شناسایی می‌شدند، با ایثار و اجازه خانواده‌ها به شهرها برنگشتند.

    حالا محل رزم، شهادت و آرمیدن پیکر رزمندگان حماسه هویزه، زیارتگاهی آباد شده که اولین یادمان دفاع مقدس و تنها گلزار شهدای کشور در خط مقدم نبرد به شمار می‌آید. گوهر وجودی شهیدان هویزه سالانه هزاران نفر را به خود می‌کشاند. رهبر معظم انقلاب نیز ۲۰ اسفند ۱۳۷۵ در اولین سفر راهیان نورشان به هویزه تشریف فرما شدند که در تقویم به نام «روز ملّی راهیان نور» جاودانه گردیده است.
     
     شاخصی برای شهدای دانشجو
    فرمانده نامیرای حماسه هویزه، دانشجوی شهید سید محمد حسین علم الهدی است. آیت‌الله زاده‌ای با اصالت شوشتری و متولد اهواز. پدرش آیت‌الله سید مرتضی علم الهدی اهوازی، فقیهی برجسته و ساده زیست بود که ۱۵ اجازه اجتهاد از مراجع بزرگ تقلید آن زمان داشت. ایشان عضو شورای استفتا و مسئول وجوهات زعیم الطائفه حضرت آیت‌الله العظمی سیدابوالحسن اصفهانی نیز بود.

    نَسب سید حسین از سمت مادری به محدث کبیر سید نعمت‌الله جزایری و عارف شهیر، شیخ جعفر شوشتری می‌رسید. رهبر معظم انقلاب که سید حسین به شاگردی‌شان مفتخر است با تعبیر: «جوان نابغه مسلمان انقلابی» از او یاد می‌کنند. سید حسین، دریای دانش و دین است. او که در کلاس چهارم ابتدایی قرآن را ختم کرد تا لحظه شهادت، معلم و مُبلغ قرآن کریم و نهج البلاغه مولا علی علیه‌السلام بود و در هویزه (لحظه تفحص پیکر پاکش بعد از سه سال) قرآن، مُعرف او شد.

    رهبر معظم انقلاب درباره این ویژگی ممتاز او می‌فرمایند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگ‌هایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش می‌گرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای می‌گذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینی‌اش هم خوب بود.» (۵)

    تعداد شاگردان حلقه‌های خلاقانه مطالعه و آموزش نهج البلاغه او در اهواز نزدیک به ۸۰۰ نفر تخمین زده می‌شود و چند برابر این تعداد نیز درس گفتارهای شیرین او را از طریق رادیو که رسانه مهم آن دوران بود دنبال می‌نمودند. با این همه قرآن و نهج‌البلاغه تنها زینت گفتار سید حسین نیست و کار فکری و اعتقادی او را از عملگرایی باز نمی‌دارد. اتفاقاً سید حسین علم الهدی را باید در متن و بطن پدیده‌های اجتماعی تحلیل و تفسیر کرد. حسین هیچ کجا نبود و همه جا بود. رفتار شهید علم الهدی همواره پاسخ به چه باید کردها در حوزه‌های مختلف از فرهنگ تا سیاست و اجتماع است. نخبگی سید حسین نه به خاطر دانشجو بودن که برای رها نکردن مسائل جامعه و کشورش است. او که خود را بدهکار نظام و انقلابش می‌داند، دائم به دنبال حل مسئله است.

    سید حسین در دوران نهضت امام و انقلاب از اعضای مؤثر «گروه انقلابی و مسلحانه موحدین» با انبوهی فعالیت منحصر به فرد به شمار می‌آید. او در جریان مبارزات گسترده انقلابی از خراسان و کرمان تا تهران و خوزستان سه بار دستگیر و زندانی و در سن ۱۹ سالگی از سوی رژیم شاه به اعدام محکوم می‌شود که خود روایت دیگری است.

    مشارکت در خنثی سازی کودتای نقابِ پایگاه شهید نوژه، تلاش مؤثر برای گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی، برپایی نمایشگاه جنگ ایران و عراق در اهواز قبل از آغاز رسمی تهاجم برای هوشیار کردن مسئولان و گوشزد کردن خطر دشمن؛ عضویت در شورای فرماندهی سپاه تازه تأسیس خوزستان، راه اندازی شورای مقاومت مساجد اهواز، برنامه‌ریزی و اجرای دیدار تاریخی عشایر با امام خمینی رحمه‌الله در ۵ دی ۵۹ جهت بی اثر کردن تبلیغات دشمن مبنی بر همراهی مردم عرب منطقه با آنها؛ راه اندازی جهاد خدمت رسانی به مردم جنگ زده، فعالیت‌های هنری در عرصه تئاتر، سرود و شعر، تشکیل هیئت ثارالله در دوران دفاع مقدس و معرفی «حاج صادق آهنگران» به عرصه حماسه‌خوانی جبهه‌ها و... نمونه‌های ماندگاری است که سید حسین علم الهدی را در مدت ۲۲ سال عمر پربرکتش در نوک پیکان تصمیم‌های عاقلانه و اقدام‌های عاشقانه قرار می‌دهد و او و همرزمان هویزه آفرینش را به مظهر تام انسان تمدن‌ساز انقلاب اسلامی و شاخصی برای شهدای دانشجو در تمام ادوار تاریخ ایران بدل می‌کند.
     
     پاداش دانشجویان پیروخط امام
    در حماسه هویزه علاوه بر شهید علم الهدی، تعدادی از دانشجویان پیرو خط امام نیز در کنار دیگر دانشجویان و سایر اقشار به شهادت می‌رسند. خبر شهادت این دانشجویان که به دلیل کار کارستان شان در ۱۳ آبان ۵۸ خیلی مورد علاقه مردم انقلابی بودند، موج عظیمی در کشور به راه انداخت و تحولی در اعزام نیروهای جوان به جبهه‌های نبرد رقم زد. شاید برای همین رهبر عزیز انقلاب درباره این شهدا می‌فرمایند: «شهدای هویزه بودند که به ملّت ما جان دادند و خون‌ها را در رگ‌ها به جوش آوردند.»

    «شهید علی حاتمی» اهل تهران، دانشجوی سال سوم رشته دامپزشکی؛ «شهید فرخزاد سلحشور» اهل فسا (استان فارس)، دانشجوی سال سوم رشته شیمی؛ «شهید محمد فاضل» اهل سبزوار، دانشجوی ترم ۴ مهندسی صنایع و «شهید جمال دهش‌ور» اهل اهواز، دانشجوی ترم سوم رشته شیمی، چهار دانشجویی هستند که در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا نقش آفرینی داشته‌اند و شهادت در هویزه، پاداش‌شان برای به خاک مالیدن بینی شیطان بزرگ شده است.
     
     آقازاده‌های واقعی
    حماسه مردان هویزه، اتّحاد ملّی واقعی را در ۱۶ دی ۱۳۵۹ به نمایش گذاشتند. تنوع اقشار و فرهنگ‌ها در این واقعه مهم نشان داد می‌توان زیرسایه یک عقیده و اراده جمع شد و از میدانی چنین نابرابر سرافراز بیرون آمد. شهادت برخی از آقازاده‌های واقعی این مرزوبوم و منسوبان مسئولان عالی کشور در حماسه هویزه گواه همین مدعاست: دانشجوی شهید محمد حسن (محمود) قدوسی؛ نوه ارشد علامه طباطبایی، (صاحب تفسیر نفیس المیزان) و فرزند شهید آیت‌الله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب)، پاسدار شهید محمد شمخانی؛ برادر دریابان علی شمخانی (مشاور سیاسی رهبر انقلاب و فرمانده سپاه خوزستان در زمان عملیّات هویزه)، دانشجوی جهادگر شهید محمود فروزش؛ برادر مهندس غلامرضا فروزش؛ (وزیر جهاد سازندگی دولت‌های چهارم و پنجم)، مهندس شهید محمد بهاءالدین؛ (از نوادگان جناب شیخ بهایی)، دانشجوی شهید سید محمد علی حکیم؛ (نوه آیت‌الله سید احمد حکیم و از نوادگان عارف بالله سید علی شوشتری) و دانشجوی شهید محمد اسماعیل اعتضادی جمع؛ (نوه شیخ محمد اصفهانی از مبارزان دوران کشف حجاب رضاخانی در مشهد).
     
     راهگشای پیروزی‌های بزرگ
    در جنگ‌های دفاعی جهان، قهرمانان حقیقی ملت‌ها ظهور می‌کنند. چهارچوبی که علم الهدی ماجرای هویزه را در آن فهم می‌کند، تحلیل یک نهضت است؛ نه یک عملیّات. معادله هویزه از جذب نیرو تا اجرا در میدان با منطق «نهضت اجتماعی» سامان می‌یابد. نهضتی که در پی تغییر سرنوشت جنگ از طریق مفهوم مقاومت مردمی و تقابل با تئوری جنگ کلاسیک است. منطقی که به تعبیر علم الهدی با تکرار مقاومت به استقامت می‌انجامد.

    در حماسه هویزه و دیگر نبردهای دفاع هشت ساله بیش از آنکه سلاح ما صف آرایی کند، انسان‌های جدیدی صف سینه‌ها را جلو دادند که قدرت آنها از فطرت بیدارشان سرچشمه می گرفت. در هویزه اراده مقاومت، ماشین جنگی دشمن را زمینگیر کرد. حماسه هویزه در ظاهر با عدم الفتح همراه بود، اما منشأ و راهگشای پیروزی‌های بزرگ بعدی شد. اگر خون‌های بزرگ هویزه نبود، فتح خرمشهر هم در کار نبود. شهدای هویزه ما را به خودباوری رساندند و نشان دادند خط سیر دستیابی به پیشرفت از مسیر مقاومت و استقامت می گذرد؛ به یک معنا الگوی محور مقاومت و مبدأ ایستادگی‌های دانشجویی در دفاع مقدس شدند و این شاید آن دلیلی باشد که به تعبیر رهبر انقلاب، هویزه آفرینان را در سراسر دوران جنگ برجسته و ۱۶ دی را به هویت ماندگار انقلاب تبدیل می‌نماید: «سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهای رؤیاگونه این راهبان شب و شیران روز است و گروه شهیدان هویزه از برجسته ترین آنانند.»(۶)


    ۱.بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در مصاحبه با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۵ دی ۱۳۶۱.
    ۲.بخشی از پیام امام خمینی (ره) به مناسبت پیروزی روز اول عملیّات نصر خطاب به رئیس جمهور وقت./۱۵ دی ۱۳۵۹
    ۳.بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع زائران یادمان شهدای هویزه-۲۰ اسفند ۱۳۷۵
    ۴.روایت یکی از بازماندگان حماسه هویزه
    ۵. .بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در مصاحبه با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۵ دی ۱۳۶۱.
    ۶. بخشی از یادداشت آیت‌الله خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری بر کتاب حماسه هویزه.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62269

    #ديگران__يادداشت
    📰 هویزه‌ای پُر از حرف‌های ناگفته  تقویم زمستان در شانزدهمین روز خود، رو سفیدتر از همیشه نام «شهدای دانشجو» را برایمان زنده می‌کند و حماسه کربلایی هویزه در ۱۶ دی ۵۹ را یادآور می‌شود. روزی ماندگار که نماد تداوم مبارزه خونین و مظلومانه با آمریکا و مزدوران او توسط نسل دوم دانشجویان مسلمان انقلابی است. ۴۵ سال است ۱۶ دی با نام دانشجویان وطن خواهی گره خورده است که با نادیده گرفتن مدرک دانشگاهی و موقعیت اجتماعی در یک خیزش ملّی، پیشرو سایر مردم و جوانان برای مقابله با دشمن بعثی شدند و نشان دادند نخبگان علمی کشور در شمار نخستین فرماندهان و شهیدان دفاع مقدسند. حماسه دانشجو محور هویزه به عنوان اولین حادثه برجسته دومین جنگ طولانی قرن بیستم، روایت جمعی جوان تراز انقلاب اسلامی است که در هر جبهه‌ای لباس مخصوص همان میدان را به تن کردند و خط سیری مجاهدانه از مبارزه با رژیم پهلوی به عنوان نماد استبداد تا تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و نبرد با استکبار -حتی در مواردی حضور در خارج از مرزها و همراهی با گروه‌های مقاومت فلسطینی، لبنانی و افغانستانی در جنگ با اسرائیل و شوروی- را دنبال نمودند و در نهایت نیز با مقاومت انقلابی تکلیف مدارانه و مظلومانه زیر شِنی تانک‌های دشمن بعثی، دستاوردهای خود را ارتقا دادند و مبدأ تحولات دفاع قدسی ۸ ساله شدند؛ اما اینکه به تعبیر رهبر حکیم انقلاب این «حماسه» و «معجزه بزرگ الهی» چگونه رقم خورد و خون‌آوردش چه بود؛ در ادامه از نظرتان خواهد گذشت.    عملیّاتی برای اتمام جنگ حدود ۳ ماه از اشغال خاک ایران می‌گذشت. جبهه آرام بود. مردم از مسئولان و نیروهای نظامی، آزادی سرزمین‌هایشان را می‌خواستند. با دستور و پافشاری رئیس جمهور وقت، در ۲۶ آذر ۱۳۵۹ فرماندهان نیروی زمینی ارتش، شتابزده طرح عملیّاتی را آماده کردند و نامش را «نصر» گذاشتند تا زمین‌های اشغالی را آزاد کنند و به مرزهای بین‌المللی برسند. ۲۹ آذر، رئیس جمهور، آیت‌الله خامنه‌ای (نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع)، سرلشکر شهید ولی‌الله فلاحی و شهید سرتیپ فکوری به حضور امام خمینی رحمه‌الله رسیدند. امام فرمودند: «شما تعرض کنید، امت مسلمان ایران پشتیبان شماست و من هم پشتیبان ارتش هستم.» در بند ۵ طرح عملیّاتی، همکاری سپاه پاسداران و نیروهای مردمی با نیروی زمینی ارتش ابلاغ شده بود، اما همچنان مخالفانی داشت. در نهایت پس از رایزنی‌های صورت گرفته، طرح نحوه شرکت نیروهای مردمی نیز با امضای قائم مقام فرماندهی کل قوا در ۱۱ دی ابلاغ شد تا همه چیز برای اولین جرقه‌های همراهی جدی ارتش و سپاه در دفاع مقدس مهیا گردد. به این ترتیب سید محمدحسین علم الهدی (فرمانده سپاه هویزه) مسئولیت یکی از گروه‌های فعال در محور هویزه عملیّات را بر عهده گرفت. ۱۴ دی ۱۳۵۹ (یک روز قبل از عملیّات) نیروهای سید حسین که جمعی ۱۵۰ نفره از اقشار مختلف دانشجو، دانش آموز، معلم، طلبه، بسیجی، پاسدار، جهادگر، عشایر و... از شهرهای مختلف ایران اسلامی بودند خودشان را به شهر هویزه رساندند. همان شب سید حسین نیروها را توجیه و برای همراهی با تانک‌های ارتش تقسیم کرد.    آغازِ امید نیروهای ایران ساعت ۱۰ صبح ۱۵ دی ۱۳۵۹ مصادف با ۲۸ ماه صفر (سالروز رحلت نبی مکرم اسلام صلوات‌الله‌علیه) از سه محور به دشمن حمله کردند. عمده نیروهای حسین علم الهدی، پیاده همراه تیپ یک لشکر ۱۶ زرهی قزوین در محور هویزه حرکت می‌کردند. بچه‌ها خودروهای بعثی در حال فرار را با آر پی جی هدف قرار می دادند. ۴ بالگرد هوانیروز هم تانک‌هایی که می‌خواستند به طرف «دشت جفیر» فرار کنند را  منهدم می‌نمودند. بعثی‌ها، مجال شلیک و مقاومت نداشتند و تنها به فکر نجات جان خود بودند.    پیاده در دل خط  «حدود ساعت دو و نیم، سه بعد از ظهر بود. نیروهای دشمن به کلی متواری شده بودند، یعنی متلاشی شده بودند. سازماندهی‌شان از دست رفته بود. منتظر این حمله نبودند و فرار کرده بودند... وقتی به کرخه کور رسیدیم در شمال منطقه ایستادیم و در آنجا متوقف شدیم... ناگهان دیدم که عده‌ای از برادران سپاه دارند پیاده می آیند و همین خطی را که ما آمدیم به سمت جلو و به طرف نیروهای عراقی درحرکتند. وقتی آنها مرا دیدند، آمدند جلو؛ من را شناختند. چند نفرشان را می شناختم؛ حسین علم الهدی؛ محمد حسن قدوسی، فرزند شهید [آیت‌الله] قدوسی و چند نفر دیگر... از آنها پرسیدم شما اینجا چه می‌کنید؟ گفتند: ما صبح زود از هویزه حرکت کرده‌ایم و داریم پیاده می‌آییم. پرسیدم این چندین کیلومتر را پیاده آمدید؟ گفتند: آره. من خیلی اوقاتم تلخ شد. گفتم: پس چرا ماشینی، کامیونی، چیزی با خودتان نیاوردید که پیاده نیایید؟ گفتند: نداریم! من خیلی متأثر شدم که این بچه‌ها بعضی با تفنگ و بعضی با آر پی جی و با این قبیل سلاح‌ها پیاده آمده بودند...» (۱)  روز خنده ما بود؛ روز گریه دشمن عصر ۱۵ دی در پایان گام نخست از مرحله اول عملیّات، پیشروی ۲۴ کیلومتری رزمندگان اسلام و تصرف توپخانه دشمن، خبر امیدوار کننده‌ای بود. بعثی‌ها غافلگیر شده و تا آن روز این قدر تلفات نداده بودند. نیروهایی که فرصت نکرده بودند فرار کنند، گروه، گروه از سنگرها بیرون می‌آمدند و تسلیم می‌شدند. روی زمین، پُر از اسلحه و پوتین‌های رها شده فراری‌ها بود. تانک‌های منهدم شده دشمن در آتش می‌سوخت. تا چشم کار می‌کرد تانک و نفربر و کامیون‌های غنیمت گرفته شده بود، اما نه فرصت جمع کردن بود و نه نیرویی که آنها را عقب ببرد. تعداد زیادی اتوبوس مسافربری و کامیون آمده بود برای بردن اُسرا. ۸۰۰ نفر اسیر را تا غروب به اهواز بردند که بی‌سابقه بود. رئیس‌جمهور برای امام و امام برای رزمندگان پیام تبریک فرستادند و نوشتند: «خبر پیروزی چشمگیر قوای مسلح اسلام با هماهنگی بین جمیع رزمندگان عزیز، موجب تقدیر و تشکر گردید. سلام و تقدیر اینجانب را به فرماندهان محترم و سران عزیز و سربازان و پاسداران معظم ابلاغ فرمایید.»(۲) مردم هم از شوق در خیلی از نقاط کشور شبانه روی پشت بام‌ها رفتند و الله اکبر فتح و پیروزی سردادند.    نبرد نابرابر ساعت ۸ صبح روز ۱۶ دی ادامه عملیّات که روز قبل متوقف شده بود، آغاز شد. نیروهای حسین علم الهدی سریع‌تر از بقیه پیش رفتند و از ارتش فاصله گرفتند؛ غافل از اینکه دشمن خیلی زود نیروهایش را متمرکز کرده و انتظارشان را می‌کشد. ساعتی نگذشته که به یکباره صحنه جنگ تغییر می‌کند و جای مهاجم و مدافع عوض می شود. آتش بسیار سنگین دشمن و حمله هواپیماها ادامه کار که پیشروی به سمت «پادگان حمید» و «جُفیر» بود را ناتمام می‌گذارد. بعثی‌ها در هر ثانیه بیش از ۵۰ گلوله تانک بر سر بچه‌ها می‌ریزند. شدیدترین نبرد تانک‌ها بین لشکر ۱۶ زرهی ایران و لشکر ۹ زرهی عراق در می‌گیرد. جنگ، نابرابر شده و موشک‌های ضد تانک مالیوتکای دشمن هر وسیله متحرکی را منهدم می‌کند. ارتش برای تجدید قوا و اقدام مجدد، دستور تاکتیکی عقب‌نشینی یک خیز را صادر می‌کند، اما به دلیل به هم ریختگی اوضاع و برخی ناهماهنگی‌ها، قوای زرهی خودی به سرعت صحنه را ترک می‌کنند. صدای تانک‌های دشمن لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شود. حسین علم الهدی و یارانش که حدود ۱۵۰۰ متر جلوتر از نیروهای ارتش می‌جنگیدند، بی‌خبر از عقب‌نشینی به محاصره تانک‌های دشمن درمی‌آیند.    مقاومت عاشورایی بعدازظهر ۱۶ دی، خیلی زود رزمندگان خط شکن، اولین مدافعان عملیّات شدند. حسین علم الهدی و نیروهایش در محاصره، مردانه جنگیدند. دیگر راه گریزی باقی نمانده بود. به دستور سید حسین آنها که آر پی جی نداشتند، به زور عقب آمدند. بچه‌ها با ژ۳ و کلاش به تانک‌ها شلیک می‌کردند و نمی‌گذاشتند بعثی‌ها سرشان را بیرون آورند. رگبار تانک‌ها قطع نمی‌شد. نیروهای حسین یکی یکی تیر می‌خوردند. هویزه سرزمین نبردهای تن با تانک شده بود. لب‌ها خشک بود و آبی نبود. سید حسین و ۵ آر پی جی زن در جلوترین نقطه، شجاعانه با تانک‌ها درگیر و زمینگیرشان کرده بودند. رهبر معظم انقلاب که خودشان در صحنه نبرد حضور داشتند در توصیف آن لحظات می‌فرمایند: «در این بیابان‌ها چند هزار تانک و نفربر زرهی از دشمن مستقر بود. آن جمع کوچک برای مقابله با این جمع علی الظاهر بزرگ می‌آمد... آن‌گونه که حسین بن علی (علیه السلام) با جمع معدود در مقابل دریای دشمن ایستاد، قلبش نلرزید، اراده‌اش سُست نشد و تردید در او راه پیدا نکرد، این جوانان واقعا همان‌طور بودند.»(۳)  و هویزه کربلا شد... سیدحسین در میان دود و گرد و غبار، تنها دیده می‌شد. چهار تانک به ۱۰ متری‌اش رسیدند؛ بلند شد و آخرین گلوله‌اش را هم شلیک کرد. سه تانک با هم به طرفش شلیک کردند. همه چیز تمام شد و خط مقاومت شکست. دشمن جسور و کینه توز شده بود. چندتا تانک بودند؛ آمدند و آمدند؛ از روی ۵ جنازه گذشتند؛ دو تا تانک تغییر مسیر دادند رفتند سمت مجروح‌ها! جیر جیر زنجیر تانک و داد و فریاد زخمی‌ها در هم آمیخته بود. سر، دست، پا، سینه لِه شده و تکه پاره‌های گوشت و استخوان را روی شنی تانک‌ها می‌دیدم! نشستم به گریه؛ یاد عصر عاشورا و گودال قتلگاه افتادم.(۴) «یزیدیا نَعلای تازه شونو کوبیدن این دفعه به زیر تانکا!» شیرینی پیروزی اولیه عملیّات نصر با شهادت بچه‌ها در شب شهادت امام رضا علیه‌السلام تلخ شد.    اولین مقصد راهیان نور رهبر انقلاب بعد از شهادت سید حسین و یارانش، روزهای سختی آغاز شد. منطقه در تصرف دشمن ماند تا سرانجام ۱۸ اردیبهشت سال ۶۱، پس از ۱۶ ماه در مرحله دوم عملیّات الی بیت‌المقدس از اشغال دشمن آزاد شد و ارتش بعث از منطقه فرار کرد. همزمان، تفحص پیکر علم الهدی و یارانش نیز از خرداد ۱۳۶۱ آغاز شد تا هویزه مظلوم، یادآور اولین تفحص در تاریخ دفاع مقدس هم باشد. جستجوگران هر شهیدی را می‌یافتند همانجا به خاک می‌سپردند؛ چون آن روزها هنوز پلاک شناسایی در کار نبود، تعداد زیادی از شهدا گمنام ماندند و برخی هم که از نشانه‌ها و وسایل همراه شان شناسایی می‌شدند، با ایثار و اجازه خانواده‌ها به شهرها برنگشتند. حالا محل رزم، شهادت و آرمیدن پیکر رزمندگان حماسه هویزه، زیارتگاهی آباد شده که اولین یادمان دفاع مقدس و تنها گلزار شهدای کشور در خط مقدم نبرد به شمار می‌آید. گوهر وجودی شهیدان هویزه سالانه هزاران نفر را به خود می‌کشاند. رهبر معظم انقلاب نیز ۲۰ اسفند ۱۳۷۵ در اولین سفر راهیان نورشان به هویزه تشریف فرما شدند که در تقویم به نام «روز ملّی راهیان نور» جاودانه گردیده است.    شاخصی برای شهدای دانشجو فرمانده نامیرای حماسه هویزه، دانشجوی شهید سید محمد حسین علم الهدی است. آیت‌الله زاده‌ای با اصالت شوشتری و متولد اهواز. پدرش آیت‌الله سید مرتضی علم الهدی اهوازی، فقیهی برجسته و ساده زیست بود که ۱۵ اجازه اجتهاد از مراجع بزرگ تقلید آن زمان داشت. ایشان عضو شورای استفتا و مسئول وجوهات زعیم الطائفه حضرت آیت‌الله العظمی سیدابوالحسن اصفهانی نیز بود. نَسب سید حسین از سمت مادری به محدث کبیر سید نعمت‌الله جزایری و عارف شهیر، شیخ جعفر شوشتری می‌رسید. رهبر معظم انقلاب که سید حسین به شاگردی‌شان مفتخر است با تعبیر: «جوان نابغه مسلمان انقلابی» از او یاد می‌کنند. سید حسین، دریای دانش و دین است. او که در کلاس چهارم ابتدایی قرآن را ختم کرد تا لحظه شهادت، معلم و مُبلغ قرآن کریم و نهج البلاغه مولا علی علیه‌السلام بود و در هویزه (لحظه تفحص پیکر پاکش بعد از سه سال) قرآن، مُعرف او شد. رهبر معظم انقلاب درباره این ویژگی ممتاز او می‌فرمایند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگ‌هایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش می‌گرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای می‌گذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینی‌اش هم خوب بود.» (۵) تعداد شاگردان حلقه‌های خلاقانه مطالعه و آموزش نهج البلاغه او در اهواز نزدیک به ۸۰۰ نفر تخمین زده می‌شود و چند برابر این تعداد نیز درس گفتارهای شیرین او را از طریق رادیو که رسانه مهم آن دوران بود دنبال می‌نمودند. با این همه قرآن و نهج‌البلاغه تنها زینت گفتار سید حسین نیست و کار فکری و اعتقادی او را از عملگرایی باز نمی‌دارد. اتفاقاً سید حسین علم الهدی را باید در متن و بطن پدیده‌های اجتماعی تحلیل و تفسیر کرد. حسین هیچ کجا نبود و همه جا بود. رفتار شهید علم الهدی همواره پاسخ به چه باید کردها در حوزه‌های مختلف از فرهنگ تا سیاست و اجتماع است. نخبگی سید حسین نه به خاطر دانشجو بودن که برای رها نکردن مسائل جامعه و کشورش است. او که خود را بدهکار نظام و انقلابش می‌داند، دائم به دنبال حل مسئله است. سید حسین در دوران نهضت امام و انقلاب از اعضای مؤثر «گروه انقلابی و مسلحانه موحدین» با انبوهی فعالیت منحصر به فرد به شمار می‌آید. او در جریان مبارزات گسترده انقلابی از خراسان و کرمان تا تهران و خوزستان سه بار دستگیر و زندانی و در سن ۱۹ سالگی از سوی رژیم شاه به اعدام محکوم می‌شود که خود روایت دیگری است. مشارکت در خنثی سازی کودتای نقابِ پایگاه شهید نوژه، تلاش مؤثر برای گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی، برپایی نمایشگاه جنگ ایران و عراق در اهواز قبل از آغاز رسمی تهاجم برای هوشیار کردن مسئولان و گوشزد کردن خطر دشمن؛ عضویت در شورای فرماندهی سپاه تازه تأسیس خوزستان، راه اندازی شورای مقاومت مساجد اهواز، برنامه‌ریزی و اجرای دیدار تاریخی عشایر با امام خمینی رحمه‌الله در ۵ دی ۵۹ جهت بی اثر کردن تبلیغات دشمن مبنی بر همراهی مردم عرب منطقه با آنها؛ راه اندازی جهاد خدمت رسانی به مردم جنگ زده، فعالیت‌های هنری در عرصه تئاتر، سرود و شعر، تشکیل هیئت ثارالله در دوران دفاع مقدس و معرفی «حاج صادق آهنگران» به عرصه حماسه‌خوانی جبهه‌ها و... نمونه‌های ماندگاری است که سید حسین علم الهدی را در مدت ۲۲ سال عمر پربرکتش در نوک پیکان تصمیم‌های عاقلانه و اقدام‌های عاشقانه قرار می‌دهد و او و همرزمان هویزه آفرینش را به مظهر تام انسان تمدن‌ساز انقلاب اسلامی و شاخصی برای شهدای دانشجو در تمام ادوار تاریخ ایران بدل می‌کند.    پاداش دانشجویان پیروخط امام در حماسه هویزه علاوه بر شهید علم الهدی، تعدادی از دانشجویان پیرو خط امام نیز در کنار دیگر دانشجویان و سایر اقشار به شهادت می‌رسند. خبر شهادت این دانشجویان که به دلیل کار کارستان شان در ۱۳ آبان ۵۸ خیلی مورد علاقه مردم انقلابی بودند، موج عظیمی در کشور به راه انداخت و تحولی در اعزام نیروهای جوان به جبهه‌های نبرد رقم زد. شاید برای همین رهبر عزیز انقلاب درباره این شهدا می‌فرمایند: «شهدای هویزه بودند که به ملّت ما جان دادند و خون‌ها را در رگ‌ها به جوش آوردند.» «شهید علی حاتمی» اهل تهران، دانشجوی سال سوم رشته دامپزشکی؛ «شهید فرخزاد سلحشور» اهل فسا (استان فارس)، دانشجوی سال سوم رشته شیمی؛ «شهید محمد فاضل» اهل سبزوار، دانشجوی ترم ۴ مهندسی صنایع و «شهید جمال دهش‌ور» اهل اهواز، دانشجوی ترم سوم رشته شیمی، چهار دانشجویی هستند که در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا نقش آفرینی داشته‌اند و شهادت در هویزه، پاداش‌شان برای به خاک مالیدن بینی شیطان بزرگ شده است.    آقازاده‌های واقعی حماسه مردان هویزه، اتّحاد ملّی واقعی را در ۱۶ دی ۱۳۵۹ به نمایش گذاشتند. تنوع اقشار و فرهنگ‌ها در این واقعه مهم نشان داد می‌توان زیرسایه یک عقیده و اراده جمع شد و از میدانی چنین نابرابر سرافراز بیرون آمد. شهادت برخی از آقازاده‌های واقعی این مرزوبوم و منسوبان مسئولان عالی کشور در حماسه هویزه گواه همین مدعاست: دانشجوی شهید محمد حسن (محمود) قدوسی؛ نوه ارشد علامه طباطبایی، (صاحب تفسیر نفیس المیزان) و فرزند شهید آیت‌الله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب)، پاسدار شهید محمد شمخانی؛ برادر دریابان علی شمخانی (مشاور سیاسی رهبر انقلاب و فرمانده سپاه خوزستان در زمان عملیّات هویزه)، دانشجوی جهادگر شهید محمود فروزش؛ برادر مهندس غلامرضا فروزش؛ (وزیر جهاد سازندگی دولت‌های چهارم و پنجم)، مهندس شهید محمد بهاءالدین؛ (از نوادگان جناب شیخ بهایی)، دانشجوی شهید سید محمد علی حکیم؛ (نوه آیت‌الله سید احمد حکیم و از نوادگان عارف بالله سید علی شوشتری) و دانشجوی شهید محمد اسماعیل اعتضادی جمع؛ (نوه شیخ محمد اصفهانی از مبارزان دوران کشف حجاب رضاخانی در مشهد).    راهگشای پیروزی‌های بزرگ در جنگ‌های دفاعی جهان، قهرمانان حقیقی ملت‌ها ظهور می‌کنند. چهارچوبی که علم الهدی ماجرای هویزه را در آن فهم می‌کند، تحلیل یک نهضت است؛ نه یک عملیّات. معادله هویزه از جذب نیرو تا اجرا در میدان با منطق «نهضت اجتماعی» سامان می‌یابد. نهضتی که در پی تغییر سرنوشت جنگ از طریق مفهوم مقاومت مردمی و تقابل با تئوری جنگ کلاسیک است. منطقی که به تعبیر علم الهدی با تکرار مقاومت به استقامت می‌انجامد. در حماسه هویزه و دیگر نبردهای دفاع هشت ساله بیش از آنکه سلاح ما صف آرایی کند، انسان‌های جدیدی صف سینه‌ها را جلو دادند که قدرت آنها از فطرت بیدارشان سرچشمه می گرفت. در هویزه اراده مقاومت، ماشین جنگی دشمن را زمینگیر کرد. حماسه هویزه در ظاهر با عدم الفتح همراه بود، اما منشأ و راهگشای پیروزی‌های بزرگ بعدی شد. اگر خون‌های بزرگ هویزه نبود، فتح خرمشهر هم در کار نبود. شهدای هویزه ما را به خودباوری رساندند و نشان دادند خط سیر دستیابی به پیشرفت از مسیر مقاومت و استقامت می گذرد؛ به یک معنا الگوی محور مقاومت و مبدأ ایستادگی‌های دانشجویی در دفاع مقدس شدند و این شاید آن دلیلی باشد که به تعبیر رهبر انقلاب، هویزه آفرینان را در سراسر دوران جنگ برجسته و ۱۶ دی را به هویت ماندگار انقلاب تبدیل می‌نماید: «سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهای رؤیاگونه این راهبان شب و شیران روز است و گروه شهیدان هویزه از برجسته ترین آنانند.»(۶) ۱.بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در مصاحبه با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۵ دی ۱۳۶۱. ۲.بخشی از پیام امام خمینی (ره) به مناسبت پیروزی روز اول عملیّات نصر خطاب به رئیس جمهور وقت./۱۵ دی ۱۳۵۹ ۳.بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع زائران یادمان شهدای هویزه-۲۰ اسفند ۱۳۷۵ ۴.روایت یکی از بازماندگان حماسه هویزه ۵. .بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در مصاحبه با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۵ دی ۱۳۶۱. ۶. بخشی از یادداشت آیت‌الله خامنه‌ای در دوران ریاست جمهوری بر کتاب حماسه هویزه. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-note?id=62269 #ديگران__يادداشت
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 1K Views 0 önizleme
  • مقاله 2821

    اصالت حضور عاشورایی خلبانان در ایام عاشورایی

    اصول
    • اصل ضرورت آرام‌سازی روانی مسافران در شرایط ناپایدار جوی با اطمینان‌بخشی حرفه‌ای عاشورایی[1]
    • اصل لزوم هم‌نشینی تخصص فنی با مسئولیت اخلاقی در ارتباط کلامی پیش از پرواز[2]
    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/8319

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 2821 🔆 اصالت حضور عاشورایی خلبانان در ایام عاشورایی 🔷 اصول • اصل ضرورت آرام‌سازی روانی مسافران در شرایط ناپایدار جوی با اطمینان‌بخشی حرفه‌ای عاشورایی[1] • اصل لزوم هم‌نشینی تخصص فنی با مسئولیت اخلاقی در ارتباط کلامی پیش از پرواز[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/8319 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Yorumlar 0 hisse senetleri 178 Views 0 önizleme
Arama Sonuçları
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com