• ﷽☫
    #تحریر_حم
    @SMHM212

    رمی جمرات اصلی فرارسید!
    الله اکبر...الله اکبر...الله اکبر
    [قسمت دوم]

    بهترین مصداق «سلّموا تسلیما»، همانا #مشارکت_حضوری و تأثیری در امر خطیر «رمی جمرات» واقعی است. یعنی #مجاهدت_تامه برای انقراض تاریخی #حکام_شیطانی امریکا، اسرائیل و عربستان.

    #بنی_اسرائیل_منحرف در دوره حکومت یهودیان بر #قدس_شریف (سرزمین کنعان و حوالی آن) تدریجا «قبله الهی» را از #کعبه و #مسجد_الحرام بسوی #هیکل و #مسجد_الاقصی تغییر دادند و آنگاه در تکمیل سیاست شوم #قبله_ستیزی خود، #حکومت_یمن را واداشتند تا با سپاه سواره‌نظام عظیمی موسوم به #اصحاب_الفیل، اساسا #قبله_مسلمین را از #صفحه_روزگار محو سازند.
    بزرگ #مسلمانان_حنیف هم خود را در دفاع از کعبه (قبله اول و آخر مسلمین) کنار کشید و با اطمینان گفت: «أنا رب الابل و لها ربها»!
    وقتی که او شترهای خود را پس گرفت، نیروی هوائی خالق قدیر (#طیراً_ابابیل) به حرکت در آمد و اقدام به بمباران اصحاب الفیل نمود (ترمیهم بحجارةٍ من سجیل)
    و همان سال هم #پیامبر_اعظم(ص) را به دنیا فرستاد و آن‌حضرت (علیرغم توطئه‌های مسلسل #قوم_قبله_ستیز که برای پیشگیری از میلاد پیغمبر خاتم بعمل آورد و در نتیجه فعالیتهای تروریستی آنها پدر و پدربزرگ پیغمبر به نحو مشکوکی از بین رفتند!) در سال #عام_الفیل متولد گردید.
    در واقع #صاحب_قبله از راه رسید و قبله را به جایگاه قبلی خود برگردانید تا #نقشه_راه_الهی برای #نجات_بشر بخوبی پیش برود.
    چنین بود که «إنّ الله و ملائکته» اقدام به #رمی_جمرات کردند. هم سپاه نیابتی یهود از بین رفت و هم بر قداست و اهمیت قبله تأکید شد و هم پیغمبر به دنیا آمد.
    ضمنا دقت شود که طبق سنت، «رمی جمرات» از روز #عید_قربان آغاز می‌شود که دنباله روز عرفه (#عید_عرفان الهی) است.
    #عرفان و #قربان هر کدام #عقبه_علمی و #عقبه_عملی امر خطیر «رمی جمرات» هستند و عرفان پیش‌نیاز و پیش‌درآمد قربان.
    («رمی جمرات» ثلاثه) بدون #صبر و («قربانِ» متأثر از «عرفان») و #بصیرت، به #کمال_توحیدی خود نمی‌رسد.
    تمام #مؤمنین و بلکه #مسلمین دعوت هستند به «رمی جمرات» در #حج_اکبر. مانورهای تمرینی به نتیجه رسید. حال نوبت #عملیات_اصلی است. اگر به عرفان و معرفت رسیده‌اند و آماده قربان هستند، بسم‌الله!
    ۴۹ عملیات ظرف ۳ روز باید رمی جمرات آغاز و تمام شود و نباید فراموش کرد که «رمی ما» بهانه و صوری است. چرا که «رمی خدا» کار را تمام خواهد کرد؛ «و ما رمیت إذ رمیت ولکن الله رَمیٰ»!
    این «رمی جمرات» مقدمه #ظهور_حضرت #صاحب_الامر(عج) است تا با قیام ۱۸ ماهه خود، اقدام به #فتح_قدس (پایگاه معراج عمودی) نمایند و #حکومت_جهانی خود را تشکیل دهند.
    إن‌شآءالله
    یا علی

    کانال «حی علی الفلاح و خیرالعمل»

    https://chat.whatsapp.com/JRo2ynMM4yx4KxSq44qMYD






    این مقاله را در آستانه سال ۱۴۰۰ هجری شمسی (مصادف با آغاز سال ۲۰۲۰ میلادی) تحریر و در پیام‌رسان واتساپ به اشتراک گذاشتم. ولیکن با توجه به شرایط جاری (و مقوله مشهور به #وعده_صادق۲) بنظرم موضوعیت دارد!
    هنگام تحریر این مقاله، تعبیرات شهید دکتر شریعتی از فلسفه رمی جمرات نیز مورد توجه بوده است.

    ✍ سیدمحمدحسینی(منتظر)
    ۱۴۰۳/۵/۱۸
    کانال @chelcheraaqHM

    گروه هم‌اندیشی چلچراغ معارف و احکام
    🇮🇷﷽☫ #تحریر_حم 💎 @SMHM212 💥 رمی جمرات اصلی فرارسید! 💠 الله اکبر...الله اکبر...الله اکبر [قسمت دوم] 💠 بهترین مصداق «سلّموا تسلیما»، همانا #مشارکت_حضوری و تأثیری در امر خطیر «رمی جمرات» واقعی است. یعنی #مجاهدت_تامه برای انقراض تاریخی #حکام_شیطانی امریکا، اسرائیل و عربستان. 💠 #بنی_اسرائیل_منحرف در دوره حکومت یهودیان بر #قدس_شریف (سرزمین کنعان و حوالی آن) تدریجا «قبله الهی» را از #کعبه و #مسجد_الحرام بسوی #هیکل و #مسجد_الاقصی تغییر دادند و آنگاه در تکمیل سیاست شوم #قبله_ستیزی خود، #حکومت_یمن را واداشتند تا با سپاه سواره‌نظام عظیمی موسوم به #اصحاب_الفیل، اساسا #قبله_مسلمین را از #صفحه_روزگار محو سازند. بزرگ #مسلمانان_حنیف هم خود را در دفاع از کعبه (قبله اول و آخر مسلمین) کنار کشید و با اطمینان گفت: «أنا رب الابل و لها ربها»! وقتی که او شترهای خود را پس گرفت، نیروی هوائی خالق قدیر (#طیراً_ابابیل) به حرکت در آمد و اقدام به بمباران اصحاب الفیل نمود (ترمیهم بحجارةٍ من سجیل) و همان سال هم #پیامبر_اعظم(ص) را به دنیا فرستاد و آن‌حضرت (علیرغم توطئه‌های مسلسل #قوم_قبله_ستیز که برای پیشگیری از میلاد پیغمبر خاتم بعمل آورد و در نتیجه فعالیتهای تروریستی آنها پدر و پدربزرگ پیغمبر به نحو مشکوکی از بین رفتند!) در سال #عام_الفیل متولد گردید. 💠 در واقع #صاحب_قبله از راه رسید و قبله را به جایگاه قبلی خود برگردانید تا #نقشه_راه_الهی برای #نجات_بشر بخوبی پیش برود. 💠 چنین ☝️ بود که «إنّ الله و ملائکته» اقدام به #رمی_جمرات کردند. هم سپاه نیابتی یهود از بین رفت و هم بر قداست و اهمیت قبله تأکید شد و هم پیغمبر به دنیا آمد. 💠 ضمنا دقت شود که طبق سنت، «رمی جمرات» از روز #عید_قربان آغاز می‌شود که دنباله روز عرفه (#عید_عرفان الهی) است. 💠 #عرفان و #قربان هر کدام #عقبه_علمی و #عقبه_عملی امر خطیر «رمی جمرات» هستند و عرفان پیش‌نیاز و پیش‌درآمد قربان. 💠 («رمی جمرات» ثلاثه) بدون #صبر و («قربانِ» متأثر از «عرفان») و #بصیرت، به #کمال_توحیدی خود نمی‌رسد. 💠 تمام #مؤمنین و بلکه #مسلمین دعوت هستند به «رمی جمرات» در #حج_اکبر. مانورهای تمرینی به نتیجه رسید. حال نوبت #عملیات_اصلی است. اگر به عرفان و معرفت رسیده‌اند و آماده قربان هستند، بسم‌الله! 💠 ۴۹ عملیات ظرف ۳ روز باید رمی جمرات آغاز و تمام شود و نباید فراموش کرد که «رمی ما» بهانه و صوری است. چرا که «رمی خدا» کار را تمام خواهد کرد؛ «و ما رمیت إذ رمیت ولکن الله رَمیٰ»! 💠 این «رمی جمرات» مقدمه #ظهور_حضرت #صاحب_الامر(عج) است تا با قیام ۱۸ ماهه خود، اقدام به #فتح_قدس (پایگاه معراج عمودی) نمایند و #حکومت_جهانی خود را تشکیل دهند. إن‌شآءالله یا علی کانال «حی علی الفلاح و خیرالعمل» 👇 https://chat.whatsapp.com/JRo2ynMM4yx4KxSq44qMYD 💠 💠💠 💠💠💠 👌 این مقاله ☝️☝️ را در آستانه سال ۱۴۰۰ هجری شمسی (مصادف با آغاز سال ۲۰۲۰ میلادی) تحریر و در پیام‌رسان واتساپ به اشتراک گذاشتم. ولیکن با توجه به شرایط جاری (و مقوله مشهور به #وعده_صادق۲) بنظرم موضوعیت دارد! 👌 هنگام تحریر این مقاله، تعبیرات شهید دکتر شریعتی از فلسفه رمی جمرات نیز مورد توجه بوده است. ✍ سیدمحمدحسینی(منتظر) ۱۴۰۳/۵/۱۸ 🆔 کانال @chelcheraaqHM 💠 🎲 گروه هم‌اندیشی چلچراغ معارف و احکام 🙏
    0 Reacties 0 aandelen 1K Views 0 voorbeeld
  • وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند


     خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.

     بهشت، دونفر!

    حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است.

    موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.»

    آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟»
    جانباز: خیرالله نصری
    راوی: زهرا رشیدی

     بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها

    موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است.

    نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.»

    روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".»

    انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد.
    جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی

    سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد.

    همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است.

    آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله.
    جانباز: آقای عدنان مهرعلی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     من هنوز هم یک سربازم

    این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.»

    حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است.

    بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود.
    جانباز: احمد پوررحیمی
    نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی

     دفاع همچنان ادامه دارد

    حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند.

    دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد!

    این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است!
    جانباز: مختار عوض‌خواه
    نویسنده: فائزه طاووسی

     وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند

    طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند.

    با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.»

    حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند.
    جانباز: حبیب‌الله طاهری
    نویسنده: زهرا رشیدی

     خانه خورشیدی‌ها

    ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم.

    زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار!

    کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم.
    جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     سینه مالامال درد است

    پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.»

    چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.»

    چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     جایگزینی برای ایستادن

    توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم.

    همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است.

    با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند.
    جانباز: رضا یزدان‌پناه
    راوی: سیده‌فاطمه موسوی

     هم‌نفس

    به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟»

    از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»

    آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد.

    در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت.
    جانباز: سیدکمال لوح موسوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     باز هم من را به یاد خواهد آورد

    اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.
     
    می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد.

    میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش.

    از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق.

    دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.»

    راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟
    بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام
    فاطمه ذجاجی

     سختی‌هایی که هم هست و هم نیست!

    دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌.

    اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده.

    از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!»
    جانباز: مریم وکیلی
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام

    آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم.

    زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد.

    در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید.

    می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!»

    مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

     تخت روان بر شانه‌های زنانه

    موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند.

    گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست.

    با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.»
    جانباز: صادق احمدزاده
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     جیره‌ناخور نظام

    متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.»

    خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند.

    نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.»

    وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.»
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     تنها خواسته‌اش

    آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش.

    نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند.

    انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.»

    صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.»

    انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام.
    جانباز: مجید محمدی میشنی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     یک تیر و دو مجروح

    وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید.

    هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...»

    نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.»

    شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

     گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...

    وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین.

    منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند.

    همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:
     حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.
     حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟
     جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      ز کودکی خادم این دیار محترمم

    وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است.

    پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌!

    پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      اسلحه‌ پدری

    آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.»

    واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه.

    اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.»

    دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد.
    جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

      حسین، علمدار عباس

    کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.»

    حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.»

    خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد.

    زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان.
    نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی


     بابای من اشک اسرائیل را درآورد!

    هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا.
    چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید.
    انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است.

    «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»  

    جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد.

    وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت:
    «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!»

    بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا.

    گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت.
    جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی
    نویسنده:حانیه اخلاقی


      دست از تنِ عباس چیکیده‌ست

    دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند.

    برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است.

    دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... .

    رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... .

    نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... .

    چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن.
    جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری
    نویسنده: حانیه اخلاقی

      ارزشش را داشت

    این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر!

    موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد.

    عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت!
    جانباز: حسین نامداری
    نویسنده: فائزه طاووسی

     پدر؛ قهرمان وطن!

    آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد!

    صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن.
    جانباز: مصطفی رام مهربانی
    نویسنده: فائزه طاووسی

     داداش‌بزرگه

    محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده.

    پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی


     بین‌الشهیدین

    همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود.

    می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.»

    پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود.

    زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     در پای امن سهند

    زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.»

    همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.»

    سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     آن‌ها که رنج را زیسته‌اند

    و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟»
    گروهی برمی‌خیزند.
    خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.»
    فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟»
    خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.»
    این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم».

    حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند.

    به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد.
    جانباز: علی امینی
    نویسنده: سیده فاطمه موسوی

     سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم

    خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند.

    به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.

    مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.

    استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.

    پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد.

    گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»
     

    خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»

    قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟»

    چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»
    جانباز: سیدمحمدرضا رضوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     جانباز چپ دست

    آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود.

    آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو.

    خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.»

    همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت.
    جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     ردّ پای دست‌های زنانه

    با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است.

    رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد.

    با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.»

    از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام.
    جانباز: سیدجمال هاشمی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     خانه نورانی

    در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.»

    خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     مشتاق دیدار

    وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است.

    آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته.

    خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473

    #ديگران__گزارش
    📰 وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند  خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.  بهشت، دونفر! حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است. موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.» آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟» جانباز: خیرالله نصری راوی: زهرا رشیدی  بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی نویسنده: زهرا عطارزاده  جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد. همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است. آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله. جانباز: آقای عدنان مهرعلی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  من هنوز هم یک سربازم این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.» حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است. بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود. جانباز: احمد پوررحیمی نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی  دفاع همچنان ادامه دارد حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند. دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد! این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است! جانباز: مختار عوض‌خواه نویسنده: فائزه طاووسی  وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند. با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.» حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند. جانباز: حبیب‌الله طاهری نویسنده: زهرا رشیدی  خانه خورشیدی‌ها ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم. زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار! کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم. جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  سینه مالامال درد است پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.» چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.» چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  جایگزینی برای ایستادن توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم. همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است. با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند. جانباز: رضا یزدان‌پناه راوی: سیده‌فاطمه موسوی  هم‌نفس به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟» از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.» آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد. در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت. جانباز: سیدکمال لوح موسوی نویسنده: سمیرا چوبداری  باز هم من را به یاد خواهد آورد اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.   می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد. میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش. از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق. دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.» راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟ بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام فاطمه ذجاجی  سختی‌هایی که هم هست و هم نیست! دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌. اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده. از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!» جانباز: مریم وکیلی نویسنده: راضیه ابراهیمی  سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم. زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد. در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید. می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!» مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد. نویسنده: صدیقه ارزبین  تخت روان بر شانه‌های زنانه موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند. گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست. با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.» جانباز: صادق احمدزاده نویسنده: راضیه ابراهیمی  جیره‌ناخور نظام متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.» خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند. نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.» وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.» نویسنده: مریم شید پیله‌ور  تنها خواسته‌اش آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش. نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند. انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.» صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.» انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام. جانباز: مجید محمدی میشنی نویسنده: زهرا عطارزاده  یک تیر و دو مجروح وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید. هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...» نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.» شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود. نویسنده: آزاده رباط‌جزی  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین. منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند. همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:  حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.  حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟  جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   ز کودکی خادم این دیار محترمم وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است. پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌! پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   اسلحه‌ پدری آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.» واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه. اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.» دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد. جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری   حسین، علمدار عباس کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.» حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.» خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد. زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان. نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی  بابای من اشک اسرائیل را درآورد! هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا. چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید. انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است. «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»   جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد. وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت: «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!» بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا. گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت. جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی نویسنده:حانیه اخلاقی   دست از تنِ عباس چیکیده‌ست دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند. برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است. دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... . رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... . نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... . چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن. جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری نویسنده: حانیه اخلاقی   ارزشش را داشت این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر! موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد. عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت! جانباز: حسین نامداری نویسنده: فائزه طاووسی  پدر؛ قهرمان وطن! آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد! صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن. جانباز: مصطفی رام مهربانی نویسنده: فائزه طاووسی  داداش‌بزرگه محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده. پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  بین‌الشهیدین همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود. می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.» پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود. زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  در پای امن سهند زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.» همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.» سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  آن‌ها که رنج را زیسته‌اند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟» گروهی برمی‌خیزند. خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.» فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟» خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.» این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم». حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند. به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد. جانباز: علی امینی نویسنده: سیده فاطمه موسوی  سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند. به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند. مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی. استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم. پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد. گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»   خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.» قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟» چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.» جانباز: سیدمحمدرضا رضوی نویسنده: سمیرا چوبداری  جانباز چپ دست آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود. آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو. خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.» همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت. جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده نویسنده: سمیرا چوبداری  ردّ پای دست‌های زنانه با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است. رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد. با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.» از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام. جانباز: سیدجمال هاشمی نویسنده: زهرا عطارزاده  خانه نورانی در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.» خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  مشتاق دیدار وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است. آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته. خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد. نویسنده: صدیقه ارزبین 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473 #ديگران__گزارش
    0 Reacties 0 aandelen 2K Views 0 voorbeeld
  • #سیره_شهید

    شهادت طلبی در سیره شهید احمد کریمی

    حاج احمد هیکل درشتی داشت. بچه ها سر به سرش می گذاشتند. با این هیکل درشت چطور می خواهی توی قبرهای کوچک گلزار شهدا جا شوی؟! می خندید و می گفت: همین قبرها هم برای من زیاد است. آرزویش این بود که اربا اربا شود. فرستاده بود دنبالم. رفتم سنگر فرماندهی.

    گفت: می خواهم شعر «کبوتر بام حسین (علیه‌السلام)» را برایم بخوانی. گفتم: قصد دارم دیگر این شعر را برای کسی نخوانم. برای هر کسی که خواندم شهید شده. گفت: حالا که این جوری است حتما باید بخوانی.
    • دلم می خواد کبوتر بام حسین بشم من/فدای صحن و حرم و نام حسین بشم من
    • دلم می خواد زخون پیکرم وضو بگیرم/مدال افتخار نوکری از او بگیرم
    ⚡️ وسط خواندن حال و هوای دیگری داشت و صدای گریه هایش سنگر را پر کرده بود.
    • دلم می خواد چو لاله ای نشکفته پرپر بشم/ شهد شهادت بنوشم مهمون اکبر بشم
    وقتی در ابتدای عملیات کربلای پنج، در پشت خاکریز در حال ساخت، مستقر شده بود، گلوله توپی خاکریز را مورد هدف قرار داد. ترکش‌های گلوله بالای سینه و پاهایش را برده بود. شده بود یک تکه گوشت له شده. همان که می خواست؛ اربا اربا.

    راوی: حسین یکتا و علی مالکی

    کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحه ۴۴۶.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ شهادت طلبی در سیره شهید احمد کریمی 💠 حاج احمد هیکل درشتی داشت. بچه ها سر به سرش می گذاشتند. با این هیکل درشت چطور می خواهی توی قبرهای کوچک گلزار شهدا جا شوی؟! می خندید و می گفت: همین قبرها هم برای من زیاد است. آرزویش این بود که اربا اربا شود. فرستاده بود دنبالم. رفتم سنگر فرماندهی. 🔰 گفت: می خواهم شعر «کبوتر بام حسین (علیه‌السلام)» را برایم بخوانی. گفتم: قصد دارم دیگر این شعر را برای کسی نخوانم. برای هر کسی که خواندم شهید شده. گفت: حالا که این جوری است حتما باید بخوانی. • دلم می خواد کبوتر بام حسین بشم من/فدای صحن و حرم و نام حسین بشم من • دلم می خواد زخون پیکرم وضو بگیرم/مدال افتخار نوکری از او بگیرم ⚡️ وسط خواندن حال و هوای دیگری داشت و صدای گریه هایش سنگر را پر کرده بود. • دلم می خواد چو لاله ای نشکفته پرپر بشم/ شهد شهادت بنوشم مهمون اکبر بشم 💥 وقتی در ابتدای عملیات کربلای پنج، در پشت خاکریز در حال ساخت، مستقر شده بود، گلوله توپی خاکریز را مورد هدف قرار داد. ترکش‌های گلوله بالای سینه و پاهایش را برده بود. شده بود یک تکه گوشت له شده. همان که می خواست؛ اربا اربا. 📣 راوی: حسین یکتا و علی مالکی 📘 کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحه ۴۴۶. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Reacties 0 aandelen 342 Views 0 voorbeeld
  • #سیره_شهید

    شهادت طلبی در سیره شهید احمد کریمی

    حاج احمد هیکل درشتی داشت. بچه ها سر به سرش می گذاشتند. با این هیکل درشت چطور می خواهی توی قبرهای کوچک گلزار شهدا جا شوی؟! می خندید و می گفت: همین قبرها هم برای من زیاد است. آرزویش این بود که اربا اربا شود. فرستاده بود دنبالم. رفتم سنگر فرماندهی.

    گفت: می خواهم شعر «کبوتر بام حسین (علیه‌السلام)» را برایم بخوانی. گفتم: قصد دارم دیگر این شعر را برای کسی نخوانم. برای هر کسی که خواندم شهید شده. گفت: حالا که این جوری است حتما باید بخوانی.
    • دلم می خواد کبوتر بام حسین بشم من/فدای صحن و حرم و نام حسین بشم من
    • دلم می خواد زخون پیکرم وضو بگیرم/مدال افتخار نوکری از او بگیرم
    ⚡️ وسط خواندن حال و هوای دیگری داشت و صدای گریه هایش سنگر را پر کرده بود.
    • دلم می خواد چو لاله ای نشکفته پرپر بشم/ شهد شهادت بنوشم مهمون اکبر بشم
    وقتی در ابتدای عملیات کربلای پنج، در پشت خاکریز در حال ساخت، مستقر شده بود، گلوله توپی خاکریز را مورد هدف قرار داد. ترکش‌های گلوله بالای سینه و پاهایش را برده بود. شده بود یک تکه گوشت له شده. همان که می خواست؛ اربا اربا.

    راوی: حسین یکتا و علی مالکی

    کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحه ۴۴۶.

    #سیره_شهید ✨ شهادت طلبی در سیره شهید احمد کریمی 💠 حاج احمد هیکل درشتی داشت. بچه ها سر به سرش می گذاشتند. با این هیکل درشت چطور می خواهی توی قبرهای کوچک گلزار شهدا جا شوی؟! می خندید و می گفت: همین قبرها هم برای من زیاد است. آرزویش این بود که اربا اربا شود. فرستاده بود دنبالم. رفتم سنگر فرماندهی. 🔰 گفت: می خواهم شعر «کبوتر بام حسین (علیه‌السلام)» را برایم بخوانی. گفتم: قصد دارم دیگر این شعر را برای کسی نخوانم. برای هر کسی که خواندم شهید شده. گفت: حالا که این جوری است حتما باید بخوانی. • دلم می خواد کبوتر بام حسین بشم من/فدای صحن و حرم و نام حسین بشم من • دلم می خواد زخون پیکرم وضو بگیرم/مدال افتخار نوکری از او بگیرم ⚡️ وسط خواندن حال و هوای دیگری داشت و صدای گریه هایش سنگر را پر کرده بود. • دلم می خواد چو لاله ای نشکفته پرپر بشم/ شهد شهادت بنوشم مهمون اکبر بشم 💥 وقتی در ابتدای عملیات کربلای پنج، در پشت خاکریز در حال ساخت، مستقر شده بود، گلوله توپی خاکریز را مورد هدف قرار داد. ترکش‌های گلوله بالای سینه و پاهایش را برده بود. شده بود یک تکه گوشت له شده. همان که می خواست؛ اربا اربا. 📣 راوی: حسین یکتا و علی مالکی 📘 کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحه ۴۴۶.
    0 Reacties 0 aandelen 286 Views 0 voorbeeld
  • جای خالی حسین علم‌الهدی در حسینیه


     آیت‌الله خامنه‌ای؛ مسجد دانشگاه تهران: «[روز شانزدهم دی] روز شهدای هویزه است و سالگرد آن عزیزانی است که در هویزه به شهادت رسیدند که عده ای از دانشجویان هم جزو [آنها] بودند. چند نفر از این دانشجوها را که از دانشگاه شهید چمران اهواز، از دانشگاه مشهد -فکر می‌کنم- و ظاهرا تعدادی هم از دانشگاه های تهران بودند، خود من می شناختم، در روز [پانزدهم دی ۵۹] این عزیزان را دیدم و در نزدیکی هویزه با آنها ملاقات داشتم. مرحوم شهید علم الهدی و شهید قدوسی(۱) جزو سردمدارهای آنها بودند. عده ای که می رفتند طرف میدان های نبرد و من آخرین نگاه های عطوفت بار و محبت آمیز آنها را به خود احساس می کردم. آنها جزو دوستان من بودند. در اهواز غالباً با هم بودیم. طفلک ها رفتند و دیگر خبری از آنها نشد تا بعد که شنیدیم به شهادت رسیدند.» ۱۳۶۴/۱۰/۱۶

    اجازه بدهید همین ابتدا، سرنخ این روایت را بدهم دست‌تان و بی‌مقدمه بگویم آقا، «هویت بخش» و «روح» حماسه هویزه‌اند. حماسه‌ای دانشجومحور در تاریخ دفاع سربلند ۸ ساله که آفرینندگان آن جمعی از نخبگان مسلمان و آگاه به اهمیت و آینده انقلاب اسلامی بودند و امروز ۱۶ دیِ تقویم‌های ما به یاد کارهای کارستان و به عبارت بهتر، عرض بلند اقدامات عمر بابرکت شان، «روز شهدای دانشجو» نامیده شده است.

    اصلاً همین عنوان «حماسه» را هم که من اینجا دارم می‌نویسم همان اوایل بعد از شهادت بچه‌ها، حضرت آقا وقتی که رئیس‌جمهور ایران اسلامی بودند در مقدمه کتابی که «حماسه هویزه» نام گرفت، مرقوم داشتند: «درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز می‌دهد، پیام جاودانه‌ای برای همه ملّت‌ها و نسل هاست...»

    کمتر واقعه ای از آن ۸ فصل عاشقی را می توان یافت که در جای جای آن رد و نشان آقا تا این حد پر جلوه و جلا باشد. هویزه و هویزه آفرینان را باید از زبان آقا شناخت که مجالی مجزا می‌طلبد.

    و شاید برای همین وقتی سال قبل برای دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس و مقاومت با رهبر معظم انقلاب دعوت شدم، انگار دست هویزه و حماسه‌هایش را در دستان ناتوانم گرفته بودم و همراه خودم سمت حسینیه می‌کشاندم؛ البته که درستش این است که آنها مرا... دیداری که برای من شهدای هویزه واسطه‌اش بودند و هنوز با گذر بیش از یک سال در حال و هوایش غرقم.
     
     همراهی با سیّد و حاجی!
    ۴ مهر ۱۴۰۳ بود و من باید با یک «سیّد» و یک «حاجی» همراه میشدم؛ همان ترکیب قدیمی فیلم‌های دفاع مقدس که می‌گویند: «دیگر جواب نمی‌دهد!» پُر بیراه هم نمی‌گویند انگار!

    همان اول صبح تلفن سید در دسترس نیست. به ناچار محل قرار را برایش پیامک می‌کنم و با حاجی راهی می‌شویم. وعده‌گاه در محدوده طرح ترافیک است. باید با تاکسی برویم که آن هم به سختی و در آخرین دقایق گیر می‌آید. با تدبیر حاجی طول خیابان فلسطین جنوبی را تا رسیدن به ورودی پیاده گز می‌کنیم.

    صدای آب جاری در جوی خیابان، صفای صبح را سیری‌ناپذیر می‌کند. دور از نگاه شهر، پا تند می‌کنیم به سمت اصل خودمان. در همین هیر و ویر سید که پیام را دیده با ماشین از راه می‌رسد و می‌رود پارک کند.

    هرچه منتظر می‌شویم نمی‌رسد. حسینیه دارد پُر می‌شود. حاجی را راضی می‌کنم که برویم داخل.

     مشتری بازیگر داریم
    به اولین ورودی که میرسیم یکی از مسئولان می‌گوید: «آقا، مشتری بازیگر داریم.» بقیه همکارانش هم برمی‌گردند سمت استاد احمد نجفی. صف جمعیتی که می‌رسد جلوی ورودی حسینیه خیلی طولانی است! جوانی نایلون کفش می‌دهد دستمان. مسیر رفتِ صف در آفتاب است و مسیر برگشت، سایه. انتهای صف، آفتابی می‌شویم. انگار نه انگار صبح پاییز است و اینجا تهران! هوا ناز دارد و گرما می‌ریزد. گرم صحبتیم با حاجی که همچنان چشم می‌چرخاند پیِ سید.

    یکی از پشت سر سلام می‌کند. دوست دیرین، مدیر انتشارات روایت فتح است. چند سالی می‌شود که همدیگر را ندیده‌ایم. «دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟» شوق می‌بارد از سر و روی هردویمان. زود سر تعریف‌ها را باز می‌کنیم. در صف سایه‌روها با استاد «محمد مهدی رسولی» نقاش، نویسنده و فیلمساز مقابل می‌شویم. استاد سراپا سفید پوشیده‌اند. کِی فکرش را می‌کردم با نویسنده «روح ریحانی» و نقاش انارها که معتقد است حتی: «چهارقد مادرش سالی یک باغ انار می‌دهد!» در این صف بهشتی ملاقات کنم؟ تا باشد از این صف‌های پُر از غافلگیری.

    تصمیم صف شکنان سمت ما این می‌شود که به صف سایه نزدیک شویم. نمی‌شدند هم زور آفتاب بهمان نمی‌رسید. از آقا مهدی می‌پرسم کو کفش‌هایت؟
     قبل ورود به صف، تحویل کفشداری دادم.

    با معاون روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور که در صف روبروست هم احوالپرسی می‌کنم. بی آنکه متوجه گذر زمان شویم می‌رسیم به صف برگشت و با اشاره حاجی، کفش‌ها را به اولین قسمت کفشداری تحویل می‌دهیم. حاجی می‌گوید: «با هم هستیم.» کفشدارها اما به هر کدام‌مان یک پلاک شماره‌دار می‌دهند. 
     
     بزرگترهای فرهنگ پیشه دفاع
    قدری که جلوتر می‌رویم استاد «حبیب‌الله والی نژاد»؛ تهیه کننده و فیلمساز را در صف آفتابی‌ها می‌بینیم و بعد از آن «امیر دژاکام» مدرس و کارگردان تئاتر و جناب «سعید سعدی» دیگر تهیه کننده سینما و تلویزیون که سریال «بچه مهندس» را ساخت و سپس سردار «گلعلی بابایی» نویسنده نام آشنای دفاع مقدس. امروز در جمع بزرگترهای دفاع، فرهنگ پیشگان هم کم نیستند.

    چهره همه آشنای جمع اما همچنان «امیر سرتیپ دوم غلامحسین دربندی» است که اتفاقاً از راویان خوب ارتش درباره حماسه هویزه هم هست و حسابی با همه خوش و بش می‌کند. همان موقع که این جمله را به آقا مهدی می‌گویم با جمعی از خلبانان پیشکسوت نیروی هوایی که پیش تر در جمع اساتید هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی دیدمشان مواجه می‌شود و گُل از گلشان می‌شکفد.

    حجت‌الاسلام دکتر «علم الهدی» برادر شهید حسین علم الهدی و دکتر «نصرت الله محمودزاده»، حماسه‌نگار جبهه‌ها در پیاده روی مقابل قدم می‌زنند. آقا مهدی به شوخی می‌گوید:«حاج آقا که در صف نمی‌ایستد!» می‌گویم غیبت کردی! باید به حاج آقا بگویم و تازه در گزارشم هم می‌نویسم!
     خب بگو و بنویس.

    بعداً تلفنی به حاج آقا می‌گویم ایشان هم می‌گویند:«ما اصلاً داخل حسینیه جا نشدیم و همان دَم در ایستادیم.» امان از قضاوت...

    جوانی خوش سیما و کم سن و سال که شانه به شانه مان می‌آید و یکی دو باری هم ساعت را پرسیده است، وقتی حرف‌های من و آقا مهدی و حال و احوال مکررمان با چهره‌ها را می‌بیند، می‌پرسد: «ببخشید شما از طرف کجا آمده‌اید؟» آقا مهدی پیش دستی می‌کند که:«از طرف یک شهید!»

    قبلش برایم توضیح داده که کتابی درباره شهید مدافع حرم، «سید مصطفی موسوی» به اسم «۲۰ سال و سه روز» در روایت فتح منتشر کرده‌اند که جزو ۶ کتاب نظر کرده و تقریظ شده اخیر حضرت رهبر است. به برکت این توجه، همراه نویسنده‌ها دعوت شده‌اند.
     
     از طرف یک شهید دعوتم
    چه قدر این پاسخ آقا مهدی درست است. من هم از طرف یک شهید دعوتم و از همان لحظه‌ای که آمدنم قطعی شده دنبال جای خالی‌اش در لحظه لحظه‌های این سفرم.

    من امروز اینجا در حسینیه امام، جای پای «سید محمد حسین علم الهدی» را می‌جویم؛ علم الهدایی که سیدالشهدای حماسه هویزه(۲) و شاخصی برای همه دانشجویان تاریخ ایران است؛ که به تعبیر زیبای دانشجوی پیروخط امام شهید مهدی رجب بیگی: «پرچم هدایت را بر فراز قله انقلاب انسان برافراشت.» همان که آقا درباره‌اش فرمودند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگ‌هایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش می‌گرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای می‌گذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینی‌اش هم خوب بود.»(۳)

    و بالأخره سید حسینی که ۱۵ دی ۱۳۵۹ -۱۰ روز مانده تا پروازش- باعث و بانی دیداری شد از همین جنس؛ دیداری تکرار نشدنی که دل امام را شاد کرد و دشمن را بدجور ناکام.

    آن روزهای حیرانی و هراس اول جنگ که جای خیلی‌ها خالی بود! و از زمین و هوا فتنه می‌بارید، دشمن در بوق و کرنا کرده بود که عشایر عرب خوزستان خواهانش هستند و او برای نجات آنها از چنگال فارس‌ها آستین بالا زده است!

    هوای فتنه، غبار دارد. حق و باطل گم می‌شود. حسین و یارانش اما از همان سال‌ها جهاد تبیین و آتش به اختیاری بلد بودند. به تکذیب و حرف و سخنرانی بسنده نکردند. عشایر دست تنها و شاکی را دعوت کردند و با عزت و احترام سوار قطار دربست آوردند تهران، جماران، دیدار امام.

    حسینیه مثل آن روز را کمتر به یاد داشته باشد شاید. چه غلغله‌ای شد! چه کردند این پاره‌های تن ایران برای امام عزیزشان!... نقشه‌ها نقش بر آب شد. جای تودهنی آن روز تا پایان جنگ بر صورت صدام، درد می‌کرد! 

     دیدار امام با دشداشه که نمی‌شود!
    امروز من سخت در آن حال و هوایم. صبح که کلاهم را سر گذاشتم نمی‌دانستم می‌گذارند با کلاه وارد شوم یا نه؟ اگر نگذارند... آن روزهای اوایل دی پنجاه و نُهِ راه آهن اهواز هم همین قصه بود! سید حسین آمد ایستگاه دید برخی از «عشایرمردان» کت و شلوار پوشیده‌اند!
     پس کو دِشداشه و چفیه‌های عربی تان؟!
     خدا خیرت بدهد داریم می‌رویم دیدار امام؛ با دشداشه که نمی‌شود!
    حسین خندید! «خدا به شما خیر بدهد. کت و شلواری که در تهران هم زیاد است. همین چفیه و دشداشه شما دلگرمی امام می‌شود...»
    بحث را ادامه نداد. دوید سمت شهری که خیلی مغازه‌هایش بسته بود. بالأخره جایی را پیدا کرد. چند دست لباس محلی خرید و برگشت ایستگاه.
     زود بروید عوض کنید که الان قطار راه می‌افتد...
     
    صف به نزدیکی‌های در ورودی رسیده است. آن جلو، ایستگاه صلواتی زده‌اند، به یاد حال و هوای جبهه‌ها شربت آبلیموی تگری می‌دهند. فکرتان اصلاً نرود سمت شربت شهادت و این حرف‌ها! این شهد وصال است که سر می‌کشیم لاجرعه!
    «آن شاهد بزم دل که گلگون کفن است
     از شهد وصال دوست، شیرین دهن است»
    کلوچه هم هست؛ ‌می‌گویم کلوچه‌ها را تبرکی ببریم خانه. همه موافقند. کلوچه‌ام را می‌دهم حاجی بگذارد در جیب کُتش. کلوچه مزه نکرده بیت رهبری، خاطره حضرت آقا از بعد از ظهر شیرین ۱۵ دی ۵۹ و ملاقات غیرمنتظره با سید حسین علم الهدی و شهیدان هویزه در گرماگرم روز اول عملیات نصر را در ذهنم زنده می‌کند: «حول و حوش کرخه کور پیاده شدیم که ببینیم اوضاع چگونه است. البته مطمئن بودیم که بحمدالله پیروزی به دست آمده است. ناگهان دیدم عده‌ای از برادران سپاه دارند پیاده می‌آیند... من را شناختند. چند نفرشان را می‌شناختم. حسین علم الهدی، محمود قدوسی، فرزند شهید قدوسی و چند نفر دیگر. من به شدت گرسنه بودم و فکر می‌کردم ساعت یازده یا دوازده است. بعد که پرسیدم ساعت چند است؟ گفتند: سه. آن وقت فهمیدم که چندین ساعت مشغول بودیم و متوجه نبودیم. در آن واحدی که ما بودیم هیچ غذایی نبود... مدتی که در اهواز بودم، حسین علم الهدی هر روز با کمال مهربانی برای من از خانه‌شان غذا می‌آورد... او آنجا که به من رسید گفت غذا ندارید؟ گفتم نه، اتفاقاً خیلی گرسنه هستم. فورا در میان بچه های خودشان گشت و مقداری بیسکوییت و غذا و این چیزها برای من پیدا کردند. ما هم با برادرها شروع کردیم به خوردن.»(۴)

    چه لذت و حلاوتی داشته آن بیسکوییت برای آقا و همراهان‌شان در روزی که مهم‌ترین ضربه از ابتدای تهاجم وحشیانه بعثی‌ها را به پیکره دشمن وارد کرده بودیم. از استاد نصرت‌الله محمودزاده هم شنیدم که چند سال قبل حضرت آقا از طعم بیاد ماندنی غذای ساده آن روز یاد کرده بودند...
     
    مسیر پُر است از سپید موهایی که جوانی‌شان را در جبهه نقد کرده‌اند.

    آقا مهدی به حاجی می‌گوید: «شما پیشکسوتید و ما پَس‌کسوت!» حاجی هم شکسته نفسی می‌کند که: «نه خیر! ما کجا و شما جوان‌ها...؟»

    جمله‌ای که سخت تکانم می‌دهد و باعث می‌شود خیلی زود خودم را در قیاس با جوان‌های شهید هویزه ببازم؛ یاد وقتی می‌افتم که سید حسین علم الهدی بی‌قرار جای خالی «اصل ولایت فقیه» در پیش نویس قانون اساسی با گریه و پافشاری دست به دامن آیت‌الله موسوی جزایری (نماینده وقت مجلس خبرگان قانون اساسی) می‌شود که چرا کاری نمی‌کنید... در نهایت هم تا به سرانجام رساندن این فکر مبارک از پای نمی‌نشیند.

    مانده‌ام که این دانشجویان، آینده انقلاب را در چه چهارچوبی فهم می‌کردند؟
     
     کاش کارت را برمی‌گرداند
    دَرِ بزرگ ورودی، نیمه باز است. یکی ایستاده و کارت ملاقات‌مان را می‌گیرد، چک می‌کند و دیگر پس نمی‌دهد! کاش کارت را برمی‌گرداند...
    دوباره می‌روم تا ۵ دی ۵۹؛ سردار یونس شریفی (همرزم حماسه آفرینان هویزه) می‌گفت: «برخی پیرمردهای عشایر خوزستان، هنوز کارت آن ملاقات ماندگار با امام را نگه داشته‌اند. بعد ۴۵ سال!»

    چه کیفی داشت اگر من هم که به سن و سال آن پیرمردها می‌رسیدم، کارت امروز را داشتم! چه کیفی!

    آقا مهدی با مسئول انتشارات شهید کاظمی که آنها هم یکی از کتاب‌هایشان به تازگی همدم آقا بوده است، همراه می‌شود و پیشاپیش عذرخواهی می‌کند که باید از ما جدا شود و احتمالاً در ادامه برنامه همدیگر را نخواهیم دید. فردا عازم مشهد است. از اینجا می‌رود به مهمانی حضرت خورشید.
     
    می‌رسم به محوطه حسینیه. قسمت‌هایی را جدا کرده‌اند. دو سه میز بزرگ پر از چفیه و سربندهایی به رنگ پرچم. دو روحانی خوش برخورد به استقبال ایستاده‌اند. اولی که قد بلند و هیکلی‌تر است با احترام حاجی را می‌برد سمت میز و چفیه‌ای بر دوشش می‌اندازد.

    بعد هم می‌آید سراغ من و می‌گوید: این هم برای آقازاده!
    امروز آقا به همه همرزمان و ستاره‌های دنباله‌دارشان چفیه هدیه می‌دهند.

    چند قدم آن طرف‌تر، طلبه دوم که عینک دارد و سیمایی خراسانی، دو سربند می‌گذارد کف دستمان؛ سفید با نوشته «یا امام جعفر صادق علیه السلام» و قرمزِ «یا مهدی ادرکنی عجل الله فرجه».

    به حاجی می‌گوید ببندم روی پیشانی‌تان؟ حاجی که حسابی امام زمانی است، نوشته روی سربند را نشانم می‌دهد و ذوق می‌کند. نمی‌داند همان لحظه برایش خواب دیده‌ام!
     
     قطره به دریا رسیدنش زیباست
    بعد از حدود یک ساعت رسیده‌ایم به آستانه در اصلی حسینیه. قلبم تندتر می‌زند. «چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست...» آیه نصب شده بالا سر محل سخنرانی، اولین تصویری است که آینه‌بندان دلم می‌شود:« إِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» را با رنگ سفید بر زمینه خاکی نوشته‌اند: «قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند، دفاع می‌کند.»

    و این جانِ دیدار امروز است که جرعه جرعه در جام وجودم می‌ریزد. سمت خانم‌ها هنوز خیلی جا دارد، اما آقایان بیشترِ حسینیه را پُر کرده‌اند. به اندازه سه چهار صف بین نفرات جلویی و صندلی‌های آخری پر از مهمان، خالی است. با حاجی می‌نشینیم همانجا کنار سردار جانبازی که روی ویلچر نشسته است.

    هنوز چند ثانیه از جاگیر شدنم نگذشته که خنکای زیلوهای آبی و معروف حسینیه تا عمق جانم می‌دَود. انگار کاریزهای یزد از کویر تشنه دلم می‌جوشد؛ انگار کف آسمان سُر خورده است پایین. چشمانم را مِه گرفته است.
     
     اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است!
    سید حسین علم الهدی هیچ وقت اینجا نیامده بود. «حاج قاسم» اما خیلی؛ «سید ابراهیم» اما خیلی؛ حاج حسین همدانی و خیلی‌های دیگر که کلمه «شهید» برای همیشه به پیشواز اسمشان ایستاده است، بارها اینجا کنار آقا بوده‌اند. خدایا! من کجا و آنها کجا؟ اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! این زیلوها جای پای مجاهدان همه عمر ماست؛ این زیلوها بوسیدنی است و مگر نه اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله، محل تمرین و حضور مجاهدان را می‌بوسیده است؟

    می‌خواهم به خودم مسلط شوم که جوانی با «نوای کاروان» آهنگران را شروع می‌کند؛ درست مثل ۵ دی ۵۹ که «محمد صادق آهنگری»، آهنگران شد! سید حسین خواسته بود صادق همراهشان بیاید و جلوی امام نوحه بخواند. جوان محجوب خوزستانی در خیالش هم نمی‌دید جلوی امام بخواند و بعداً بشود «بلبل خمینی». سید حسین، اما اعتماد به نفسش را بالا برد و شد آنچه که باید می‌شد:
    «ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود
    لاله‌های سرخ پرپر گشته ایران درود...»
    فیلمبردارها ضبط کردند و تلویزیون تا شب چند بار پخش کرد. صدای حاج صادق هنوز هم در حسینیه جاری است؛ حتی اگر خودش اینجا نباشد...
     
    روحانی خوش صدایی همین‌طور که از کنارمان رد می شود می گوید: «به به! جمع شهدای آینده!» در دلم آمینی می‌گویم، اما دیگری بلندتر جوابش می‌دهد: خدا از زبانت بشنود.

    جوانی دیگر رجز می‌خواند از عکس‌العمل شیعه و کجا بهتر از این «مرکز عالم» برای رجزخوانی که صلابت حیدری‌اش چهارستون دیوها را مثل بید می‌لرزاند؟

    مردمک چشم‌هایم می‌گردند روی در و دیوار. چهار ستون آجری اول را گونی‌پوش کرده‌اند و دو ستون زیر سقف طبقه دوم را نه!
    دیوارهای بالاسر خانم‌ها یادی از چند عملیات‌ را زنده نگه داشته‌ و دیوارهای سمت چپ، تصاویری از برخی یادمان‌ها. نمی‌دانم هویزهِ سید حسین هم هست یا نه؟
     
     ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم
    هر از گاهی طنین پرطراوتی جمع را به همراهی می‌خواند. شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «صلوات»، «لبیک» و... . ولی شعار اختصاصی اینجا و هرجا که پای دیدار آقا وسط باشد: «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» است که دلت می‌خواهد هزار هزار فریادش در مویرگ‌هایت بدود؛ شعاری که حاضر و غایب از نظر را با هم می‌خواند؛ شعاری که خیلی زود مرا یاد این ابیات می‌اندازد:
    ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم
    ما را صدا زدی و جوابت نبوده‌ایم
    وقتی که نایب تو به ما حکم می‌دهد
    ما را ببخش اهل اجابت نبوده‌ایم...

    یکی از پشت سری‌ها ساعت را می‌پرسد. استاد رسولی یکی دو صف جلوتر از ما نشسته و شعارها را زمزمه می‌کند. از جانباز بغل دستی‌ام می‌پرسم اگر می‌توانستید با آقا حرف بزنید؟!
    مکث می‌کند و با صدای رگه‌ای و لرزان برایم شعر می‌خواند:
    گرچه از دست و پا فتادستم
    عهد و پیمان خویش نشکستم
    گرچه عضوی نمانده در بدنم
    عضوی از عاشقانتان هستم
    یک نفس مانده در تنم رهبر
    تا نفس هست با شما هستم...
    بی‌حرف، مژه‌های من هم خیس می‌شود. واقعش هم همین است که دشمن با همه سنگ اندازی‌هایش، آب در هاون می‌کوبد.
     
     مثل وقتی می‌رویم خانه بابا
    دو طرف، کیپ تا کیپ پُر است. دورتر از ما صدا و سیمایی‌ها دارند با روسپیدهای امت گپ می‌زنند. جز همهمه‌های مبهم چیزی شنیده نمی‌شود. بی‌خیال نشسته‌ایم مثل وقتی می‌رویم خانه بابا و هیچ نگرانی نداریم. جلو یک دفعه فریاد می‌شود: «ای رهبر آزاده آماده‌ایم، آماده...»

    شوق می‌بارد. گلویم می گیرد. «آقا آمدند» را با لحنی سریع و غافلگیرانه به حاجی می‌گویم. زود ساعت را می‌بینم. ۹:۲۵ است. جمعیت کَنده می‌شود و مَد برمی دارد به جلو. «بادا که به دریا برسد کوشش این رود...»

    چهل پنجاه متر جلویمان خالی می‌شود. وقت پیشروی است! حالا خیلی شفاف‌تر آقای را می‌بینم که مثل همیشه محکم و متکی به خدا و البته با لبخندی به نرمی دارند برایمان دست تکان می‌دهند.

    سلام حضرت رهبر؛ سلام قرص قمر. نور از صورت آقا می‌ریزد. بیخود نبود که «امام روح الله» به آقا سیّدعلی آقایش فرموده بود: «شما از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.»

    حضرت فرمانده می‌نشینند روی صندلی ساده‌شان. «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» از رگارگ حاضران می‌جوشد. رزمنده‌ای با لباس کُردی، شال به کمر و چفیه بر دوش ایستاده مقابل آقا و با حرارت در حالی که عکسی در دست دارد عرض ارادت می‌کند. حضرت فرمانده برایش دست بلند می‌کنند به شیوه سلام نظامی. تصویر دشمن‌سوزی است گر عکاس‌ها ماندگارش کرده باشند.

    عده‌ای هنوز ایستاده‌اند. پشت سری‌ها صدا بلند می‌کنند که: «آقا بنشین» جایی برای نشستن ندارند! لحظه ورودِ آقا رفته‌اند جلو و پشت سری‌ها جایشان را پُر کرده اند. خادم‌های حسینیه با احترام به صف‌های عقب راهنمایی‌شان می‌کنند.

    قاری به سبکی متفاوت آیات سوره شمس را می‌خواند. آقا دست بالا می‌آورند و «احسنت، طیب‌الله، زنده باشید.» را بدرقه‌اش می‌کنند. رزمنده‌ای که پشت سرم نشسته می‌گوید: «ای جانم!»
     
     به سمت قله، رهپوی جهادیم
    بعد از آن نوبت «رسانه انقلاب» می‌رسد؛ سرودی که دختر پسر‌های دانش‌آموز می‌خوانند و قبلش هم دکلمه خوانی استاد «مصطفی محدثی خراسانیِ» شاعر است.

    آقا یک نظر به متن سرود -که روی کاغذ دستشان گرفته‌اند- و یک نگاه به بچه‌ها دارند. «به سمت قله، رهپوی جهادیم؛ برای عزت اسلام و ایران...» اشاره به شعار آن سال راهیان نور و هفته دفاع مقدس دارد که: «در راه فتح قله‌ایم».

    نیم ساعت اول را خیلی‌ها نیم خیز نشسته‌اند محو تماشای آقا. با اینکه دور نیستیم، اما دیدن حضرتشان راحت نیست. کم کم ولی نیم خیز‌ها دوزانو و دوزانوها چهار زانو می‌شوند و حالا صحنه آنی می‌شود که دلمان می‌خواهد؛ صحنه‌ای که سیری ندارد. «یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت...»

    حاج مهدی سلحشور، حماسی شعر می‌خواند و نمکی، نوحه و روضه. به: «باید گذشت از این دنیا به آسانی»ِ معروفش که می‌رسد، شانه‌ها می‌لرزد. خاطرات شب‌های تنهایی‌ام در هویزه زنده شده؛ چه قدر با این نوحه... نوبت به سخنرانی‌ها می‌رسد. این بخش از برنامه مجری دارد که زمان را برای هرکس اعلام می‌کند و می‌خواهد از ۳ دقیقه بیشتر نشود.
     
     ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی
    خانم دکتر «نجمه کشاورز» را که معرفی می‌کند، هم استانی در می‌آید! رئیس بیمارستان فیروزآباد فارس است؛ پزشک متخصص گوش و حلق و بینی و فرزند جانباز ۷۰ درصد. از مجاهدت پزشکان در جنگ می‌گوید؛ از اینکه راوی دفاع مقدس است در جمع دانشجوها. از شهید دکتر «پروین ناصحی» با بیشترین تعداد عمل جراحی در جنگ تحمیلی؛ از شهید مدافع سلامت «مریم رحیمی» که همشهری ماست و کرونای لعنتی همراه فرزندی که شش ماهه باردار بود پرپرش کرد و بالأخره از استاد دکتر «ناصر تابش» با ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی که رکورددار عمل‌های جراحی در جنگ‌های دنیا هستند و فیلم سینمایی «انفجار در اتاق عمل» روایتگر یکی از حماسه‌های بی نظیر ایشان است. استاد تابش هنوز هم در خیابان نادری اهواز دل انگیز به طبابت مشغولند و بیشتر طب سوزنی انجام می‌دهند.

    آخر سر هم انگشتر آقاجان را به تبرک برای بابایش می‌خواهد و می‌رود جلو دست بر سینه چند کلمه‌ای با آقا صحبت می‌کند و کُلی خوش به حالش می‌شود!

    دکتر «یحیی نیازی» سخنران دیگر است که آقا مهدی توی صف، ذکر خیرشان را به میان آورد و از همکاری‌شان در حوزه تدریس و سرپرستی تیم پژوهشی با انتشارات روایت فتح و اتفاقاً یکی از کارهای جدید مرتبط با حماسه هویزه گفت.
     
     این زمان بگذار تا وقت دگر
    حجت‌الاسلام «میثم صبور» که برادر شهید است و مسئول یادمان کانال کمیل و حنظله به نمایندگی از یادمان‌ها صحبت می‌کند. البته بیشتر گزارش یادمان خودشان را می‌دهد. دوره‌های آموزشی و کارهایی که برای معرفی آقا ابراهیم هادی کرده‌اند و بیش از ۱۰۰ یادواره که به همت خدام و زائران در نقاط مختلف کشور برای شهدای کانال کمیل گرفته شده را معرفی می کند و حُسن ختام کلامش هم می‌شود دست نوشته معروف و ماندگار یکی از شهدای کانال کمیل:
    «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم .
    آب را جیره بندی کرده‌ایم .
    نان را جیره‌بندی کرده‌ایم.
    عطش همه را هلاک کرده است.
    همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده‌اند.
    دیگر شهدا تشنه نیستند .
    فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه (سلام الله علیها)»

    درباره این بخش برنامه بین بچه‌های یادمان‌ها حرف و حدیث زیاد بود، اما «این زمان بگذار تا وقت دگر». قبل از آمدن سخنران بعدی خانمی با صدای بلند فریاد می‌زند: «آقا من حرف دارم. اجازه بدهید...» آقا که متوجه می‌شوند سریع می‌فرمایند: «بعد از جلسه بیایید اینجا همه حرف‌هایتان را بگویید.»

    سمت خانم‌ها را آوایی از سر خوشحالی می‌گیرد. همه به حالش غبطه می‌خورند که تا چند دقیقه دیگر می‌تواند خیلی راحت حرف‌هایش را بی‌واسطه به آقا بگوید.

    پیشکسوتی از جهاد سازندگی، یاد سنگرسازان بی‌سنگر را زنده و ابتکارات مهندسی جنگ جهاد در احداث شاهکارهایی مثل «پل بعثت» را مرور می‌کند.

    دختر خانمی از فرزندان تحصیل کرده شهدا سخت و منتقد گلایه می‌کند از وزارت علوم. بخش پایانی بیانات آقا که: «پرچم نفوذ فرهنگی و سبک زندگی دشمن و وسوسه‌های خصمانه‌ی دشمن، نباید در داخل کشور، در دستگاه‌های مختلف ما برافراشته بشود! باید مراقبت کرد؛ همه موظّفند. در وزارت آموزش‌وپرورش باید مراقبت کرد، در صداوسیما باید مراقبت کرد، در مطبوعات باید مراقبت کرد، در وزارت علوم و وزارت بهداشت ــ که محلّ تربیت جوان ها است ــ باید مراقبت کرد». شاید در همین باره بود.

    در مجموع ۶ نفر (سه خانم و سه آقا) با سهم مساوی حرف می‌زنند که چون قلم و کاغذ نداشتم اسم همه را یادم نمی‌ماند. نزدیک یک ساعت از آغاز برنامه در محضر فرمانده گذشته است که سردار کارگر پشت تریبون می ‌ایستد و توضیح می‌دهد این پنجمین آیین ملی تجلیل و تکریم پیشکسوتان دفاع مقدس و مقاومت است.  چهارمین دوره‌ای که جمع ایثارگران محضر رهبر انقلاب هستند و علاوه بر حاضران، تعداد انبوهی هم در استان‌ها با حضور نمایندگان ولی‌فقیه، استانداران، فرماندهان، فرمانداران و... از راه دور شاهد این جلسه‌اند. سردار اشاره‌ای هم دارد به نمایشگاهی که آقا قبل از تشریف فرمایی به حسینیه از آن بازدید کرده‌اند. قبلاً اعلام شده بود که قرار است در این نمایشگاه گزارش کاری درباره فضای مجازی و اقدامات حوزه هوش مصنوعی ارائه گردد.
    آخرین جمله این سرتیپ بسیجی، درخواست از حضرت فرمانده برای به فیض رساندن جمع حاضر است. رأس ساعت ۱۰:۳۰ آقا «بسم الله» می‌گویند. «خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز...»
     
     خوش خط های پاک نشدنی صفحات جنگ
     چقدر می‌چسبد این خوش آمد حضرت میزبان! تو گویی دوباره پنج دی ۵۹ است و حضرت روح‌الله آن بالا نشسته و می‌فرمایند: «شما دوستان عزیز و برادران محترم که از صفحات جنگ آمده‌اید، خوش آمدید.» امروز هم اینجا خیلی‌ها خط خوش و خوانا و صد البته پاک نشدنی صفحات جنگند که از پی ۴۴ سال، رو به روی رهبر انقلاب نشسته‌اند؛ تو گویی ۲۰ اسفند ۷۵ است که آقا در اولین سفر راهیان نورشان آمده‌اند هویزه روی بام یادمان با مردم سخن می‌گویند: «خداى بزرگ و پروردگار عظیمِ کریمِ رحیم را شکرگزاریم که به ما آن‌قدر فرصت داد و عمر بخشید که یکى از معجزات بزرگ الهى در تاریخ را به چشم خود مشاهده کنیم.»

    در همین رفت و برگشت‌هایم که صدای تکبیر به خود می‌آوَردم. پیرمرد خوش سیمایی که با فاصله میلیمتری جلویم نشسته صورتش را برمی‌گرداند که: «بگو اینها تکبیر نیست. پارازیت انداختن است! عجیب است که بقیه هم همراهی می‌کنند.»

    اتفاقی افتاده‌ام پشت ستون چهارم حسینیه. آقا را خوب می‌بینم؛ دوربین‌ها اما -با اینکه در فاصله کمی هستند- مرا نمی‌بینند. سید حسین علم الهدی هم با اینکه صفر تا صد دیدار عشایر با امام را همراه یارانش جفت و جور کرده بود، رفت پشت یکی از ستون‌های جماران؛ مبادا دوربینی شکارش کند. فیلم آن روز را که تماشا کنی همه را می‌بینی جز سید حسین. «اگر برای خداست بگذار گمنام بماند.»
     
     بازی در لیگ بالاتر
    به قول دوستی، آقا در لیگی بالاتر از ادبیات امروز دنیای کوچک ابرقدرت‌ها بازی می‌کنند: «ما با دنیا قهر نیستیم؛ ما با نظم سیاسی نظام سلطه مخالفیم.» حضرت فرمانده خاطره هم تعریف می‌کنند: «در یکی از اجلاس های عدم تعهّد، بعد که بنده آنجا سخنرانی کرده بودم، رئیس‌جمهور یک منطقه‌ای در دنیا به من گفت همه از آمریکا می ترسند، جز شما؛ بعد، سرش را آورد نزدیک و گفت من هم می ترسم از آمریکا»؛ همه می‌خندند و خیلی‌ها دوباره نیم خیز می‌شوند برای بهتر دیدن لبخند آقا. «نذر لبخند مولامون صلوات.»

    این «جز شما» شامل دانشجویان پیروخط امام شهید کربلای هویزه هم هست. همان‌ها که در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ هیمنه شکستند و «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» امام‌شان را باورِ هنوز و همیشه ایران و ایرانی نمودند و مزد جگر داشتن‌شان هم شد شهادت در هویزه.
     
    آقا گزارش توصیفی و گزارش تبیینی از حادثه جنگ را نیاز جوان امروز می‌دانند و تأکید می‌فرمایند: «باید روی این‌ها کار بشود؛ تلاش بشود.» کمی بعدتر گزارش تبیینی را مهم‌تر می‌دانند؛ کاری که بحمدالله برخی از جوان‌های نخبه و دانشجو با راه انداختن مؤسسه دانش‌بنیان و غیره دارند انجام می‌دهند و در راهیان نور هم شاهدش هستیم، اما خیلی باید بیشتر شود.
     
     تولید صد برابری و حکم قطعی شرعی
    فرمان دیگر حضرت فرمانده تبدیل این دو نوع گزارش به محصولات جذاب است. می‌فرمایند: «من سال گذشته گفتم آن مقداری که انجام گرفته باید ۱۰۰ برابر بشود. واقعش هم همین است. ما در این زمینه‌ها کم کار هستیم.»

    آقا واقعه لبنان و فلسطین را با حوادث جنگ تحمیلی و دفاع مقدس قیاس می‌کنند: «یک کشور اسلامی، یعنی فلسطین، به وسیله‌ی خبیث‌ترین کفّار عالم غصب شده؛ حکم قطعی شرعی این است که بر همه واجب است تلاش کنند، کمک کنند و فلسطین را به مسلمان ها، به صاحبان اصلی‌اش برگردانند؛ مسجد‌الاقصی را برگردانند.»

    جوانی از دو صف جلوتر دو بار برمی‌گردد سمت ما و این عبارت «حکم قطعی شرعی» را با حیرت تکرار می‌کند. آخرهای صحبت است: «به حول و قوّه‌ی الهی، پیروزی نهایی در این نبرد متعلّق به جبهه‌ی مقاومت و جبهه‌ی حزب‌الله خواهد بود.»

    حضرت فرمانده با انگشتر حدیدی که در دست دارند و در روایات برای فتح بر دشمن توصیه شده است، بشارت می‌دهند به پیروزی و تکبیرها، تأیید می‌کنند. نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ.

    جمعیت دوباره روی پایش بند نیست.

    آقا با انگشت نشان می‌دهند که چفیه‌شان را به چه کسی بدهند و می‌روند. همراه حاجی می‌رویم آن جلو ببینیم اسم و عکس هویزه روی دیوار حسینیه هست یا؟
     
     هویزه ای که از قلم افتاده است!
    متأسفانه نیست! فتح المبین و شلمچه و دهلاویه و قلاویزان هست و هویزه نیست! هویزه‌ای که سنگ بنای یادمان‌های دفاع مقدس و اولین مقصد راهیان نور آقاست؛ هویزه‌ای که خودِ آقا راوی حماسه نامیرایش هستند و دوست و همرزم شهدای نامدارش، از قلم افتاده است! چه باید گفت؟ بی ‌توجهی کرده‌اند دوستان! هرچه آقایان آرام خارج می‌شوند خانم‌ها با انرژی شعار می‌دهند: «بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو»

    از در اول که بیرون می‌آییم، کلاه‌های نظامی ردیف شده‌اند در قفسه‌های چوبی. فرماندهان قبل از ورود به حسینیه کلاه از سر برداشته‌اند. جوانی دعوت می‌کند برای پذیرایی برویم طبقه بالا. حاجی می‌گوید به نماز جماعت نمی‌رسیم. یک جایی از مسیر، صف خروج مردم و مسئولان یکی می‌شود. کهنه سربازهای لشکر آقا با دیدن فرماندهان حسابی عشق می‌کنند و بازار دیده بوسی داغ داغ است.

    زود از تجمعی که به سمت طبقه بالا می‌رود جدا می‌شویم. بیرون، جوانی دیگر کنار دو سه سبد بزرگ نارنجی رنگ پر از ظرف آلومینیومی غذا ایستاده و می‌پرسد: شما غذا نگرفتید؟
     
     به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین (علیه السلام)
    برکت امروز هم می‌رسد. چلو خورش قیمه داغ داغ به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین علیه‌السلام. محل پر شده از سلبریتی‌ها... به حاجی می‌گویم آقا را که دیده باشی همه این‌ها برایت عادی می‌شود. جوانی که در همان حوالی، تعمیرکار موتور سیکلت است؛ انگار می‌داند چه خبر بوده، چفیه یکی از مهمانان حسینیه را می‌گیرد و زود می‌اندازد گردنش.
    همکارش می‌گوید: جنبه داشته باش!
    گُل می‌شکفد روی صورتش که چفیه بیت رهبری است. می‌خواهی بیاورم بگذاری روی چشمانت؟
     
    من اما هنوز از حسینیه امام خمینی(ره) دنبال ردپای سید حسینم. ردپایی که در آن دی ماه نامهربان در جماران جا ماند. ردپایی از بصیرت بالا در زمان و مکان مناسب؛ رد پای یَزله(۵) حماسی اش دست در دست عرب‌های دشت آزادگان و هویزه، وسط حسینیه بعد از سخنرانی امام که بدجور داغ جشنی که بعثی‌ها در استقبال از ارتش‌شان توسط عشایر ایرانی انتظار داشتند را به دل صدام حسین گذاشت؛ ردپای جواب سؤال برادر کوچکتر که وقتی همان روز از حسین پرسید: «سرنوشت این جنگ چه می‌شود؟» و «ما باید چه بکنیم؟»

    شنید: «جنگ بالأخره تمام می‌شود؛ آنچه مهم است آینده انقلاب است. عشایر را که به هویزه رساندم، سپاه را تحویل می‌دهم. باید برویم در عرصه علمی و فرهنگی کار کنیم.»
     
    پی نوشت:
    ۱.شهید محمد حسن (محمود) قدوسی نوه دختری علامه طباطبایی و فرزند شهید آیت‌الله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب) سال ۱۳۳۶ در قم متولد شد. وی که دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه فردوسی مشهد بود در دوران دفاع مقدس در کنار شهید علم الهدی به سپاه هویزه رفت و سرانجام در ۱۶ دی ۱۳۵۹ در عملیات هویزه به شهادت رسید.
    ۲.حماسه هویزه در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۹ با محوریت جمعی از جوانان نقاط مختلف کشور و تعدادی از دانشجویان پیروخط امام شکل گرفت در یک نیم روز از عملیات نصر شکل گرفت که طی آن سید محمد حسین علم الهدی و یارانش پس از نبردی حماسی در محاصره دشمن بعثی، مظلومانه به شهادت رسیدند. دشمن بعثی با تانک از روی پیکر های شهدا و مجروحین گذشت و خاطره عصر عاشورا را زنده کرد.
    ۳. بخشی از مصاحبه حضرت آیت الله خامنه‌ای با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۳۶۱/۱۰/۱۵
    ۴. همان
    ۵. یزله: نوعی شعرخوانی حماسی و دسته جمعی که معمولا با کوباندن پا بر زمین اجرا می شود و بین عشایر خوزستان رایج است.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62270

    #ديگران__گزارش
    📰 جای خالی حسین علم‌الهدی در حسینیه  آیت‌الله خامنه‌ای؛ مسجد دانشگاه تهران: «[روز شانزدهم دی] روز شهدای هویزه است و سالگرد آن عزیزانی است که در هویزه به شهادت رسیدند که عده ای از دانشجویان هم جزو [آنها] بودند. چند نفر از این دانشجوها را که از دانشگاه شهید چمران اهواز، از دانشگاه مشهد -فکر می‌کنم- و ظاهرا تعدادی هم از دانشگاه های تهران بودند، خود من می شناختم، در روز [پانزدهم دی ۵۹] این عزیزان را دیدم و در نزدیکی هویزه با آنها ملاقات داشتم. مرحوم شهید علم الهدی و شهید قدوسی(۱) جزو سردمدارهای آنها بودند. عده ای که می رفتند طرف میدان های نبرد و من آخرین نگاه های عطوفت بار و محبت آمیز آنها را به خود احساس می کردم. آنها جزو دوستان من بودند. در اهواز غالباً با هم بودیم. طفلک ها رفتند و دیگر خبری از آنها نشد تا بعد که شنیدیم به شهادت رسیدند.» ۱۳۶۴/۱۰/۱۶ اجازه بدهید همین ابتدا، سرنخ این روایت را بدهم دست‌تان و بی‌مقدمه بگویم آقا، «هویت بخش» و «روح» حماسه هویزه‌اند. حماسه‌ای دانشجومحور در تاریخ دفاع سربلند ۸ ساله که آفرینندگان آن جمعی از نخبگان مسلمان و آگاه به اهمیت و آینده انقلاب اسلامی بودند و امروز ۱۶ دیِ تقویم‌های ما به یاد کارهای کارستان و به عبارت بهتر، عرض بلند اقدامات عمر بابرکت شان، «روز شهدای دانشجو» نامیده شده است. اصلاً همین عنوان «حماسه» را هم که من اینجا دارم می‌نویسم همان اوایل بعد از شهادت بچه‌ها، حضرت آقا وقتی که رئیس‌جمهور ایران اسلامی بودند در مقدمه کتابی که «حماسه هویزه» نام گرفت، مرقوم داشتند: «درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز می‌دهد، پیام جاودانه‌ای برای همه ملّت‌ها و نسل هاست...» کمتر واقعه ای از آن ۸ فصل عاشقی را می توان یافت که در جای جای آن رد و نشان آقا تا این حد پر جلوه و جلا باشد. هویزه و هویزه آفرینان را باید از زبان آقا شناخت که مجالی مجزا می‌طلبد. و شاید برای همین وقتی سال قبل برای دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس و مقاومت با رهبر معظم انقلاب دعوت شدم، انگار دست هویزه و حماسه‌هایش را در دستان ناتوانم گرفته بودم و همراه خودم سمت حسینیه می‌کشاندم؛ البته که درستش این است که آنها مرا... دیداری که برای من شهدای هویزه واسطه‌اش بودند و هنوز با گذر بیش از یک سال در حال و هوایش غرقم.    همراهی با سیّد و حاجی! ۴ مهر ۱۴۰۳ بود و من باید با یک «سیّد» و یک «حاجی» همراه میشدم؛ همان ترکیب قدیمی فیلم‌های دفاع مقدس که می‌گویند: «دیگر جواب نمی‌دهد!» پُر بیراه هم نمی‌گویند انگار! همان اول صبح تلفن سید در دسترس نیست. به ناچار محل قرار را برایش پیامک می‌کنم و با حاجی راهی می‌شویم. وعده‌گاه در محدوده طرح ترافیک است. باید با تاکسی برویم که آن هم به سختی و در آخرین دقایق گیر می‌آید. با تدبیر حاجی طول خیابان فلسطین جنوبی را تا رسیدن به ورودی پیاده گز می‌کنیم. صدای آب جاری در جوی خیابان، صفای صبح را سیری‌ناپذیر می‌کند. دور از نگاه شهر، پا تند می‌کنیم به سمت اصل خودمان. در همین هیر و ویر سید که پیام را دیده با ماشین از راه می‌رسد و می‌رود پارک کند. هرچه منتظر می‌شویم نمی‌رسد. حسینیه دارد پُر می‌شود. حاجی را راضی می‌کنم که برویم داخل.  مشتری بازیگر داریم به اولین ورودی که میرسیم یکی از مسئولان می‌گوید: «آقا، مشتری بازیگر داریم.» بقیه همکارانش هم برمی‌گردند سمت استاد احمد نجفی. صف جمعیتی که می‌رسد جلوی ورودی حسینیه خیلی طولانی است! جوانی نایلون کفش می‌دهد دستمان. مسیر رفتِ صف در آفتاب است و مسیر برگشت، سایه. انتهای صف، آفتابی می‌شویم. انگار نه انگار صبح پاییز است و اینجا تهران! هوا ناز دارد و گرما می‌ریزد. گرم صحبتیم با حاجی که همچنان چشم می‌چرخاند پیِ سید. یکی از پشت سر سلام می‌کند. دوست دیرین، مدیر انتشارات روایت فتح است. چند سالی می‌شود که همدیگر را ندیده‌ایم. «دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟» شوق می‌بارد از سر و روی هردویمان. زود سر تعریف‌ها را باز می‌کنیم. در صف سایه‌روها با استاد «محمد مهدی رسولی» نقاش، نویسنده و فیلمساز مقابل می‌شویم. استاد سراپا سفید پوشیده‌اند. کِی فکرش را می‌کردم با نویسنده «روح ریحانی» و نقاش انارها که معتقد است حتی: «چهارقد مادرش سالی یک باغ انار می‌دهد!» در این صف بهشتی ملاقات کنم؟ تا باشد از این صف‌های پُر از غافلگیری. تصمیم صف شکنان سمت ما این می‌شود که به صف سایه نزدیک شویم. نمی‌شدند هم زور آفتاب بهمان نمی‌رسید. از آقا مهدی می‌پرسم کو کفش‌هایت؟  قبل ورود به صف، تحویل کفشداری دادم. با معاون روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور که در صف روبروست هم احوالپرسی می‌کنم. بی آنکه متوجه گذر زمان شویم می‌رسیم به صف برگشت و با اشاره حاجی، کفش‌ها را به اولین قسمت کفشداری تحویل می‌دهیم. حاجی می‌گوید: «با هم هستیم.» کفشدارها اما به هر کدام‌مان یک پلاک شماره‌دار می‌دهند.     بزرگترهای فرهنگ پیشه دفاع قدری که جلوتر می‌رویم استاد «حبیب‌الله والی نژاد»؛ تهیه کننده و فیلمساز را در صف آفتابی‌ها می‌بینیم و بعد از آن «امیر دژاکام» مدرس و کارگردان تئاتر و جناب «سعید سعدی» دیگر تهیه کننده سینما و تلویزیون که سریال «بچه مهندس» را ساخت و سپس سردار «گلعلی بابایی» نویسنده نام آشنای دفاع مقدس. امروز در جمع بزرگترهای دفاع، فرهنگ پیشگان هم کم نیستند. چهره همه آشنای جمع اما همچنان «امیر سرتیپ دوم غلامحسین دربندی» است که اتفاقاً از راویان خوب ارتش درباره حماسه هویزه هم هست و حسابی با همه خوش و بش می‌کند. همان موقع که این جمله را به آقا مهدی می‌گویم با جمعی از خلبانان پیشکسوت نیروی هوایی که پیش تر در جمع اساتید هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی دیدمشان مواجه می‌شود و گُل از گلشان می‌شکفد. حجت‌الاسلام دکتر «علم الهدی» برادر شهید حسین علم الهدی و دکتر «نصرت الله محمودزاده»، حماسه‌نگار جبهه‌ها در پیاده روی مقابل قدم می‌زنند. آقا مهدی به شوخی می‌گوید:«حاج آقا که در صف نمی‌ایستد!» می‌گویم غیبت کردی! باید به حاج آقا بگویم و تازه در گزارشم هم می‌نویسم!  خب بگو و بنویس. بعداً تلفنی به حاج آقا می‌گویم ایشان هم می‌گویند:«ما اصلاً داخل حسینیه جا نشدیم و همان دَم در ایستادیم.» امان از قضاوت... جوانی خوش سیما و کم سن و سال که شانه به شانه مان می‌آید و یکی دو باری هم ساعت را پرسیده است، وقتی حرف‌های من و آقا مهدی و حال و احوال مکررمان با چهره‌ها را می‌بیند، می‌پرسد: «ببخشید شما از طرف کجا آمده‌اید؟» آقا مهدی پیش دستی می‌کند که:«از طرف یک شهید!» قبلش برایم توضیح داده که کتابی درباره شهید مدافع حرم، «سید مصطفی موسوی» به اسم «۲۰ سال و سه روز» در روایت فتح منتشر کرده‌اند که جزو ۶ کتاب نظر کرده و تقریظ شده اخیر حضرت رهبر است. به برکت این توجه، همراه نویسنده‌ها دعوت شده‌اند.    از طرف یک شهید دعوتم چه قدر این پاسخ آقا مهدی درست است. من هم از طرف یک شهید دعوتم و از همان لحظه‌ای که آمدنم قطعی شده دنبال جای خالی‌اش در لحظه لحظه‌های این سفرم. من امروز اینجا در حسینیه امام، جای پای «سید محمد حسین علم الهدی» را می‌جویم؛ علم الهدایی که سیدالشهدای حماسه هویزه(۲) و شاخصی برای همه دانشجویان تاریخ ایران است؛ که به تعبیر زیبای دانشجوی پیروخط امام شهید مهدی رجب بیگی: «پرچم هدایت را بر فراز قله انقلاب انسان برافراشت.» همان که آقا درباره‌اش فرمودند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگ‌هایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش می‌گرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای می‌گذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینی‌اش هم خوب بود.»(۳) و بالأخره سید حسینی که ۱۵ دی ۱۳۵۹ -۱۰ روز مانده تا پروازش- باعث و بانی دیداری شد از همین جنس؛ دیداری تکرار نشدنی که دل امام را شاد کرد و دشمن را بدجور ناکام. آن روزهای حیرانی و هراس اول جنگ که جای خیلی‌ها خالی بود! و از زمین و هوا فتنه می‌بارید، دشمن در بوق و کرنا کرده بود که عشایر عرب خوزستان خواهانش هستند و او برای نجات آنها از چنگال فارس‌ها آستین بالا زده است! هوای فتنه، غبار دارد. حق و باطل گم می‌شود. حسین و یارانش اما از همان سال‌ها جهاد تبیین و آتش به اختیاری بلد بودند. به تکذیب و حرف و سخنرانی بسنده نکردند. عشایر دست تنها و شاکی را دعوت کردند و با عزت و احترام سوار قطار دربست آوردند تهران، جماران، دیدار امام. حسینیه مثل آن روز را کمتر به یاد داشته باشد شاید. چه غلغله‌ای شد! چه کردند این پاره‌های تن ایران برای امام عزیزشان!... نقشه‌ها نقش بر آب شد. جای تودهنی آن روز تا پایان جنگ بر صورت صدام، درد می‌کرد!   دیدار امام با دشداشه که نمی‌شود! امروز من سخت در آن حال و هوایم. صبح که کلاهم را سر گذاشتم نمی‌دانستم می‌گذارند با کلاه وارد شوم یا نه؟ اگر نگذارند... آن روزهای اوایل دی پنجاه و نُهِ راه آهن اهواز هم همین قصه بود! سید حسین آمد ایستگاه دید برخی از «عشایرمردان» کت و شلوار پوشیده‌اند!  پس کو دِشداشه و چفیه‌های عربی تان؟!  خدا خیرت بدهد داریم می‌رویم دیدار امام؛ با دشداشه که نمی‌شود! حسین خندید! «خدا به شما خیر بدهد. کت و شلواری که در تهران هم زیاد است. همین چفیه و دشداشه شما دلگرمی امام می‌شود...» بحث را ادامه نداد. دوید سمت شهری که خیلی مغازه‌هایش بسته بود. بالأخره جایی را پیدا کرد. چند دست لباس محلی خرید و برگشت ایستگاه.  زود بروید عوض کنید که الان قطار راه می‌افتد...   صف به نزدیکی‌های در ورودی رسیده است. آن جلو، ایستگاه صلواتی زده‌اند، به یاد حال و هوای جبهه‌ها شربت آبلیموی تگری می‌دهند. فکرتان اصلاً نرود سمت شربت شهادت و این حرف‌ها! این شهد وصال است که سر می‌کشیم لاجرعه! «آن شاهد بزم دل که گلگون کفن است  از شهد وصال دوست، شیرین دهن است» کلوچه هم هست؛ ‌می‌گویم کلوچه‌ها را تبرکی ببریم خانه. همه موافقند. کلوچه‌ام را می‌دهم حاجی بگذارد در جیب کُتش. کلوچه مزه نکرده بیت رهبری، خاطره حضرت آقا از بعد از ظهر شیرین ۱۵ دی ۵۹ و ملاقات غیرمنتظره با سید حسین علم الهدی و شهیدان هویزه در گرماگرم روز اول عملیات نصر را در ذهنم زنده می‌کند: «حول و حوش کرخه کور پیاده شدیم که ببینیم اوضاع چگونه است. البته مطمئن بودیم که بحمدالله پیروزی به دست آمده است. ناگهان دیدم عده‌ای از برادران سپاه دارند پیاده می‌آیند... من را شناختند. چند نفرشان را می‌شناختم. حسین علم الهدی، محمود قدوسی، فرزند شهید قدوسی و چند نفر دیگر. من به شدت گرسنه بودم و فکر می‌کردم ساعت یازده یا دوازده است. بعد که پرسیدم ساعت چند است؟ گفتند: سه. آن وقت فهمیدم که چندین ساعت مشغول بودیم و متوجه نبودیم. در آن واحدی که ما بودیم هیچ غذایی نبود... مدتی که در اهواز بودم، حسین علم الهدی هر روز با کمال مهربانی برای من از خانه‌شان غذا می‌آورد... او آنجا که به من رسید گفت غذا ندارید؟ گفتم نه، اتفاقاً خیلی گرسنه هستم. فورا در میان بچه های خودشان گشت و مقداری بیسکوییت و غذا و این چیزها برای من پیدا کردند. ما هم با برادرها شروع کردیم به خوردن.»(۴) چه لذت و حلاوتی داشته آن بیسکوییت برای آقا و همراهان‌شان در روزی که مهم‌ترین ضربه از ابتدای تهاجم وحشیانه بعثی‌ها را به پیکره دشمن وارد کرده بودیم. از استاد نصرت‌الله محمودزاده هم شنیدم که چند سال قبل حضرت آقا از طعم بیاد ماندنی غذای ساده آن روز یاد کرده بودند...   مسیر پُر است از سپید موهایی که جوانی‌شان را در جبهه نقد کرده‌اند. آقا مهدی به حاجی می‌گوید: «شما پیشکسوتید و ما پَس‌کسوت!» حاجی هم شکسته نفسی می‌کند که: «نه خیر! ما کجا و شما جوان‌ها...؟» جمله‌ای که سخت تکانم می‌دهد و باعث می‌شود خیلی زود خودم را در قیاس با جوان‌های شهید هویزه ببازم؛ یاد وقتی می‌افتم که سید حسین علم الهدی بی‌قرار جای خالی «اصل ولایت فقیه» در پیش نویس قانون اساسی با گریه و پافشاری دست به دامن آیت‌الله موسوی جزایری (نماینده وقت مجلس خبرگان قانون اساسی) می‌شود که چرا کاری نمی‌کنید... در نهایت هم تا به سرانجام رساندن این فکر مبارک از پای نمی‌نشیند. مانده‌ام که این دانشجویان، آینده انقلاب را در چه چهارچوبی فهم می‌کردند؟    کاش کارت را برمی‌گرداند دَرِ بزرگ ورودی، نیمه باز است. یکی ایستاده و کارت ملاقات‌مان را می‌گیرد، چک می‌کند و دیگر پس نمی‌دهد! کاش کارت را برمی‌گرداند... دوباره می‌روم تا ۵ دی ۵۹؛ سردار یونس شریفی (همرزم حماسه آفرینان هویزه) می‌گفت: «برخی پیرمردهای عشایر خوزستان، هنوز کارت آن ملاقات ماندگار با امام را نگه داشته‌اند. بعد ۴۵ سال!» چه کیفی داشت اگر من هم که به سن و سال آن پیرمردها می‌رسیدم، کارت امروز را داشتم! چه کیفی! آقا مهدی با مسئول انتشارات شهید کاظمی که آنها هم یکی از کتاب‌هایشان به تازگی همدم آقا بوده است، همراه می‌شود و پیشاپیش عذرخواهی می‌کند که باید از ما جدا شود و احتمالاً در ادامه برنامه همدیگر را نخواهیم دید. فردا عازم مشهد است. از اینجا می‌رود به مهمانی حضرت خورشید.   می‌رسم به محوطه حسینیه. قسمت‌هایی را جدا کرده‌اند. دو سه میز بزرگ پر از چفیه و سربندهایی به رنگ پرچم. دو روحانی خوش برخورد به استقبال ایستاده‌اند. اولی که قد بلند و هیکلی‌تر است با احترام حاجی را می‌برد سمت میز و چفیه‌ای بر دوشش می‌اندازد. بعد هم می‌آید سراغ من و می‌گوید: این هم برای آقازاده! امروز آقا به همه همرزمان و ستاره‌های دنباله‌دارشان چفیه هدیه می‌دهند. چند قدم آن طرف‌تر، طلبه دوم که عینک دارد و سیمایی خراسانی، دو سربند می‌گذارد کف دستمان؛ سفید با نوشته «یا امام جعفر صادق علیه السلام» و قرمزِ «یا مهدی ادرکنی عجل الله فرجه». به حاجی می‌گوید ببندم روی پیشانی‌تان؟ حاجی که حسابی امام زمانی است، نوشته روی سربند را نشانم می‌دهد و ذوق می‌کند. نمی‌داند همان لحظه برایش خواب دیده‌ام!    قطره به دریا رسیدنش زیباست بعد از حدود یک ساعت رسیده‌ایم به آستانه در اصلی حسینیه. قلبم تندتر می‌زند. «چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست...» آیه نصب شده بالا سر محل سخنرانی، اولین تصویری است که آینه‌بندان دلم می‌شود:« إِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» را با رنگ سفید بر زمینه خاکی نوشته‌اند: «قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند، دفاع می‌کند.» و این جانِ دیدار امروز است که جرعه جرعه در جام وجودم می‌ریزد. سمت خانم‌ها هنوز خیلی جا دارد، اما آقایان بیشترِ حسینیه را پُر کرده‌اند. به اندازه سه چهار صف بین نفرات جلویی و صندلی‌های آخری پر از مهمان، خالی است. با حاجی می‌نشینیم همانجا کنار سردار جانبازی که روی ویلچر نشسته است. هنوز چند ثانیه از جاگیر شدنم نگذشته که خنکای زیلوهای آبی و معروف حسینیه تا عمق جانم می‌دَود. انگار کاریزهای یزد از کویر تشنه دلم می‌جوشد؛ انگار کف آسمان سُر خورده است پایین. چشمانم را مِه گرفته است.    اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! سید حسین علم الهدی هیچ وقت اینجا نیامده بود. «حاج قاسم» اما خیلی؛ «سید ابراهیم» اما خیلی؛ حاج حسین همدانی و خیلی‌های دیگر که کلمه «شهید» برای همیشه به پیشواز اسمشان ایستاده است، بارها اینجا کنار آقا بوده‌اند. خدایا! من کجا و آنها کجا؟ اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! این زیلوها جای پای مجاهدان همه عمر ماست؛ این زیلوها بوسیدنی است و مگر نه اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله، محل تمرین و حضور مجاهدان را می‌بوسیده است؟ می‌خواهم به خودم مسلط شوم که جوانی با «نوای کاروان» آهنگران را شروع می‌کند؛ درست مثل ۵ دی ۵۹ که «محمد صادق آهنگری»، آهنگران شد! سید حسین خواسته بود صادق همراهشان بیاید و جلوی امام نوحه بخواند. جوان محجوب خوزستانی در خیالش هم نمی‌دید جلوی امام بخواند و بعداً بشود «بلبل خمینی». سید حسین، اما اعتماد به نفسش را بالا برد و شد آنچه که باید می‌شد: «ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود لاله‌های سرخ پرپر گشته ایران درود...» فیلمبردارها ضبط کردند و تلویزیون تا شب چند بار پخش کرد. صدای حاج صادق هنوز هم در حسینیه جاری است؛ حتی اگر خودش اینجا نباشد...   روحانی خوش صدایی همین‌طور که از کنارمان رد می شود می گوید: «به به! جمع شهدای آینده!» در دلم آمینی می‌گویم، اما دیگری بلندتر جوابش می‌دهد: خدا از زبانت بشنود. جوانی دیگر رجز می‌خواند از عکس‌العمل شیعه و کجا بهتر از این «مرکز عالم» برای رجزخوانی که صلابت حیدری‌اش چهارستون دیوها را مثل بید می‌لرزاند؟ مردمک چشم‌هایم می‌گردند روی در و دیوار. چهار ستون آجری اول را گونی‌پوش کرده‌اند و دو ستون زیر سقف طبقه دوم را نه! دیوارهای بالاسر خانم‌ها یادی از چند عملیات‌ را زنده نگه داشته‌ و دیوارهای سمت چپ، تصاویری از برخی یادمان‌ها. نمی‌دانم هویزهِ سید حسین هم هست یا نه؟    ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم هر از گاهی طنین پرطراوتی جمع را به همراهی می‌خواند. شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «صلوات»، «لبیک» و... . ولی شعار اختصاصی اینجا و هرجا که پای دیدار آقا وسط باشد: «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» است که دلت می‌خواهد هزار هزار فریادش در مویرگ‌هایت بدود؛ شعاری که حاضر و غایب از نظر را با هم می‌خواند؛ شعاری که خیلی زود مرا یاد این ابیات می‌اندازد: ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم ما را صدا زدی و جوابت نبوده‌ایم وقتی که نایب تو به ما حکم می‌دهد ما را ببخش اهل اجابت نبوده‌ایم... یکی از پشت سری‌ها ساعت را می‌پرسد. استاد رسولی یکی دو صف جلوتر از ما نشسته و شعارها را زمزمه می‌کند. از جانباز بغل دستی‌ام می‌پرسم اگر می‌توانستید با آقا حرف بزنید؟! مکث می‌کند و با صدای رگه‌ای و لرزان برایم شعر می‌خواند: گرچه از دست و پا فتادستم عهد و پیمان خویش نشکستم گرچه عضوی نمانده در بدنم عضوی از عاشقانتان هستم یک نفس مانده در تنم رهبر تا نفس هست با شما هستم... بی‌حرف، مژه‌های من هم خیس می‌شود. واقعش هم همین است که دشمن با همه سنگ اندازی‌هایش، آب در هاون می‌کوبد.    مثل وقتی می‌رویم خانه بابا دو طرف، کیپ تا کیپ پُر است. دورتر از ما صدا و سیمایی‌ها دارند با روسپیدهای امت گپ می‌زنند. جز همهمه‌های مبهم چیزی شنیده نمی‌شود. بی‌خیال نشسته‌ایم مثل وقتی می‌رویم خانه بابا و هیچ نگرانی نداریم. جلو یک دفعه فریاد می‌شود: «ای رهبر آزاده آماده‌ایم، آماده...» شوق می‌بارد. گلویم می گیرد. «آقا آمدند» را با لحنی سریع و غافلگیرانه به حاجی می‌گویم. زود ساعت را می‌بینم. ۹:۲۵ است. جمعیت کَنده می‌شود و مَد برمی دارد به جلو. «بادا که به دریا برسد کوشش این رود...» چهل پنجاه متر جلویمان خالی می‌شود. وقت پیشروی است! حالا خیلی شفاف‌تر آقای را می‌بینم که مثل همیشه محکم و متکی به خدا و البته با لبخندی به نرمی دارند برایمان دست تکان می‌دهند. سلام حضرت رهبر؛ سلام قرص قمر. نور از صورت آقا می‌ریزد. بیخود نبود که «امام روح الله» به آقا سیّدعلی آقایش فرموده بود: «شما از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.» حضرت فرمانده می‌نشینند روی صندلی ساده‌شان. «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» از رگارگ حاضران می‌جوشد. رزمنده‌ای با لباس کُردی، شال به کمر و چفیه بر دوش ایستاده مقابل آقا و با حرارت در حالی که عکسی در دست دارد عرض ارادت می‌کند. حضرت فرمانده برایش دست بلند می‌کنند به شیوه سلام نظامی. تصویر دشمن‌سوزی است گر عکاس‌ها ماندگارش کرده باشند. عده‌ای هنوز ایستاده‌اند. پشت سری‌ها صدا بلند می‌کنند که: «آقا بنشین» جایی برای نشستن ندارند! لحظه ورودِ آقا رفته‌اند جلو و پشت سری‌ها جایشان را پُر کرده اند. خادم‌های حسینیه با احترام به صف‌های عقب راهنمایی‌شان می‌کنند. قاری به سبکی متفاوت آیات سوره شمس را می‌خواند. آقا دست بالا می‌آورند و «احسنت، طیب‌الله، زنده باشید.» را بدرقه‌اش می‌کنند. رزمنده‌ای که پشت سرم نشسته می‌گوید: «ای جانم!»    به سمت قله، رهپوی جهادیم بعد از آن نوبت «رسانه انقلاب» می‌رسد؛ سرودی که دختر پسر‌های دانش‌آموز می‌خوانند و قبلش هم دکلمه خوانی استاد «مصطفی محدثی خراسانیِ» شاعر است. آقا یک نظر به متن سرود -که روی کاغذ دستشان گرفته‌اند- و یک نگاه به بچه‌ها دارند. «به سمت قله، رهپوی جهادیم؛ برای عزت اسلام و ایران...» اشاره به شعار آن سال راهیان نور و هفته دفاع مقدس دارد که: «در راه فتح قله‌ایم». نیم ساعت اول را خیلی‌ها نیم خیز نشسته‌اند محو تماشای آقا. با اینکه دور نیستیم، اما دیدن حضرتشان راحت نیست. کم کم ولی نیم خیز‌ها دوزانو و دوزانوها چهار زانو می‌شوند و حالا صحنه آنی می‌شود که دلمان می‌خواهد؛ صحنه‌ای که سیری ندارد. «یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت...» حاج مهدی سلحشور، حماسی شعر می‌خواند و نمکی، نوحه و روضه. به: «باید گذشت از این دنیا به آسانی»ِ معروفش که می‌رسد، شانه‌ها می‌لرزد. خاطرات شب‌های تنهایی‌ام در هویزه زنده شده؛ چه قدر با این نوحه... نوبت به سخنرانی‌ها می‌رسد. این بخش از برنامه مجری دارد که زمان را برای هرکس اعلام می‌کند و می‌خواهد از ۳ دقیقه بیشتر نشود.    ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی خانم دکتر «نجمه کشاورز» را که معرفی می‌کند، هم استانی در می‌آید! رئیس بیمارستان فیروزآباد فارس است؛ پزشک متخصص گوش و حلق و بینی و فرزند جانباز ۷۰ درصد. از مجاهدت پزشکان در جنگ می‌گوید؛ از اینکه راوی دفاع مقدس است در جمع دانشجوها. از شهید دکتر «پروین ناصحی» با بیشترین تعداد عمل جراحی در جنگ تحمیلی؛ از شهید مدافع سلامت «مریم رحیمی» که همشهری ماست و کرونای لعنتی همراه فرزندی که شش ماهه باردار بود پرپرش کرد و بالأخره از استاد دکتر «ناصر تابش» با ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی که رکورددار عمل‌های جراحی در جنگ‌های دنیا هستند و فیلم سینمایی «انفجار در اتاق عمل» روایتگر یکی از حماسه‌های بی نظیر ایشان است. استاد تابش هنوز هم در خیابان نادری اهواز دل انگیز به طبابت مشغولند و بیشتر طب سوزنی انجام می‌دهند. آخر سر هم انگشتر آقاجان را به تبرک برای بابایش می‌خواهد و می‌رود جلو دست بر سینه چند کلمه‌ای با آقا صحبت می‌کند و کُلی خوش به حالش می‌شود! دکتر «یحیی نیازی» سخنران دیگر است که آقا مهدی توی صف، ذکر خیرشان را به میان آورد و از همکاری‌شان در حوزه تدریس و سرپرستی تیم پژوهشی با انتشارات روایت فتح و اتفاقاً یکی از کارهای جدید مرتبط با حماسه هویزه گفت.    این زمان بگذار تا وقت دگر حجت‌الاسلام «میثم صبور» که برادر شهید است و مسئول یادمان کانال کمیل و حنظله به نمایندگی از یادمان‌ها صحبت می‌کند. البته بیشتر گزارش یادمان خودشان را می‌دهد. دوره‌های آموزشی و کارهایی که برای معرفی آقا ابراهیم هادی کرده‌اند و بیش از ۱۰۰ یادواره که به همت خدام و زائران در نقاط مختلف کشور برای شهدای کانال کمیل گرفته شده را معرفی می کند و حُسن ختام کلامش هم می‌شود دست نوشته معروف و ماندگار یکی از شهدای کانال کمیل: «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم . آب را جیره بندی کرده‌ایم . نان را جیره‌بندی کرده‌ایم. عطش همه را هلاک کرده است. همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده‌اند. دیگر شهدا تشنه نیستند . فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه (سلام الله علیها)» درباره این بخش برنامه بین بچه‌های یادمان‌ها حرف و حدیث زیاد بود، اما «این زمان بگذار تا وقت دگر». قبل از آمدن سخنران بعدی خانمی با صدای بلند فریاد می‌زند: «آقا من حرف دارم. اجازه بدهید...» آقا که متوجه می‌شوند سریع می‌فرمایند: «بعد از جلسه بیایید اینجا همه حرف‌هایتان را بگویید.» سمت خانم‌ها را آوایی از سر خوشحالی می‌گیرد. همه به حالش غبطه می‌خورند که تا چند دقیقه دیگر می‌تواند خیلی راحت حرف‌هایش را بی‌واسطه به آقا بگوید. پیشکسوتی از جهاد سازندگی، یاد سنگرسازان بی‌سنگر را زنده و ابتکارات مهندسی جنگ جهاد در احداث شاهکارهایی مثل «پل بعثت» را مرور می‌کند. دختر خانمی از فرزندان تحصیل کرده شهدا سخت و منتقد گلایه می‌کند از وزارت علوم. بخش پایانی بیانات آقا که: «پرچم نفوذ فرهنگی و سبک زندگی دشمن و وسوسه‌های خصمانه‌ی دشمن، نباید در داخل کشور، در دستگاه‌های مختلف ما برافراشته بشود! باید مراقبت کرد؛ همه موظّفند. در وزارت آموزش‌وپرورش باید مراقبت کرد، در صداوسیما باید مراقبت کرد، در مطبوعات باید مراقبت کرد، در وزارت علوم و وزارت بهداشت ــ که محلّ تربیت جوان ها است ــ باید مراقبت کرد». شاید در همین باره بود. در مجموع ۶ نفر (سه خانم و سه آقا) با سهم مساوی حرف می‌زنند که چون قلم و کاغذ نداشتم اسم همه را یادم نمی‌ماند. نزدیک یک ساعت از آغاز برنامه در محضر فرمانده گذشته است که سردار کارگر پشت تریبون می ‌ایستد و توضیح می‌دهد این پنجمین آیین ملی تجلیل و تکریم پیشکسوتان دفاع مقدس و مقاومت است.  چهارمین دوره‌ای که جمع ایثارگران محضر رهبر انقلاب هستند و علاوه بر حاضران، تعداد انبوهی هم در استان‌ها با حضور نمایندگان ولی‌فقیه، استانداران، فرماندهان، فرمانداران و... از راه دور شاهد این جلسه‌اند. سردار اشاره‌ای هم دارد به نمایشگاهی که آقا قبل از تشریف فرمایی به حسینیه از آن بازدید کرده‌اند. قبلاً اعلام شده بود که قرار است در این نمایشگاه گزارش کاری درباره فضای مجازی و اقدامات حوزه هوش مصنوعی ارائه گردد. آخرین جمله این سرتیپ بسیجی، درخواست از حضرت فرمانده برای به فیض رساندن جمع حاضر است. رأس ساعت ۱۰:۳۰ آقا «بسم الله» می‌گویند. «خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز...»    خوش خط های پاک نشدنی صفحات جنگ  چقدر می‌چسبد این خوش آمد حضرت میزبان! تو گویی دوباره پنج دی ۵۹ است و حضرت روح‌الله آن بالا نشسته و می‌فرمایند: «شما دوستان عزیز و برادران محترم که از صفحات جنگ آمده‌اید، خوش آمدید.» امروز هم اینجا خیلی‌ها خط خوش و خوانا و صد البته پاک نشدنی صفحات جنگند که از پی ۴۴ سال، رو به روی رهبر انقلاب نشسته‌اند؛ تو گویی ۲۰ اسفند ۷۵ است که آقا در اولین سفر راهیان نورشان آمده‌اند هویزه روی بام یادمان با مردم سخن می‌گویند: «خداى بزرگ و پروردگار عظیمِ کریمِ رحیم را شکرگزاریم که به ما آن‌قدر فرصت داد و عمر بخشید که یکى از معجزات بزرگ الهى در تاریخ را به چشم خود مشاهده کنیم.» در همین رفت و برگشت‌هایم که صدای تکبیر به خود می‌آوَردم. پیرمرد خوش سیمایی که با فاصله میلیمتری جلویم نشسته صورتش را برمی‌گرداند که: «بگو اینها تکبیر نیست. پارازیت انداختن است! عجیب است که بقیه هم همراهی می‌کنند.» اتفاقی افتاده‌ام پشت ستون چهارم حسینیه. آقا را خوب می‌بینم؛ دوربین‌ها اما -با اینکه در فاصله کمی هستند- مرا نمی‌بینند. سید حسین علم الهدی هم با اینکه صفر تا صد دیدار عشایر با امام را همراه یارانش جفت و جور کرده بود، رفت پشت یکی از ستون‌های جماران؛ مبادا دوربینی شکارش کند. فیلم آن روز را که تماشا کنی همه را می‌بینی جز سید حسین. «اگر برای خداست بگذار گمنام بماند.»    بازی در لیگ بالاتر به قول دوستی، آقا در لیگی بالاتر از ادبیات امروز دنیای کوچک ابرقدرت‌ها بازی می‌کنند: «ما با دنیا قهر نیستیم؛ ما با نظم سیاسی نظام سلطه مخالفیم.» حضرت فرمانده خاطره هم تعریف می‌کنند: «در یکی از اجلاس های عدم تعهّد، بعد که بنده آنجا سخنرانی کرده بودم، رئیس‌جمهور یک منطقه‌ای در دنیا به من گفت همه از آمریکا می ترسند، جز شما؛ بعد، سرش را آورد نزدیک و گفت من هم می ترسم از آمریکا»؛ همه می‌خندند و خیلی‌ها دوباره نیم خیز می‌شوند برای بهتر دیدن لبخند آقا. «نذر لبخند مولامون صلوات.» این «جز شما» شامل دانشجویان پیروخط امام شهید کربلای هویزه هم هست. همان‌ها که در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ هیمنه شکستند و «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» امام‌شان را باورِ هنوز و همیشه ایران و ایرانی نمودند و مزد جگر داشتن‌شان هم شد شهادت در هویزه.   آقا گزارش توصیفی و گزارش تبیینی از حادثه جنگ را نیاز جوان امروز می‌دانند و تأکید می‌فرمایند: «باید روی این‌ها کار بشود؛ تلاش بشود.» کمی بعدتر گزارش تبیینی را مهم‌تر می‌دانند؛ کاری که بحمدالله برخی از جوان‌های نخبه و دانشجو با راه انداختن مؤسسه دانش‌بنیان و غیره دارند انجام می‌دهند و در راهیان نور هم شاهدش هستیم، اما خیلی باید بیشتر شود.    تولید صد برابری و حکم قطعی شرعی فرمان دیگر حضرت فرمانده تبدیل این دو نوع گزارش به محصولات جذاب است. می‌فرمایند: «من سال گذشته گفتم آن مقداری که انجام گرفته باید ۱۰۰ برابر بشود. واقعش هم همین است. ما در این زمینه‌ها کم کار هستیم.» آقا واقعه لبنان و فلسطین را با حوادث جنگ تحمیلی و دفاع مقدس قیاس می‌کنند: «یک کشور اسلامی، یعنی فلسطین، به وسیله‌ی خبیث‌ترین کفّار عالم غصب شده؛ حکم قطعی شرعی این است که بر همه واجب است تلاش کنند، کمک کنند و فلسطین را به مسلمان ها، به صاحبان اصلی‌اش برگردانند؛ مسجد‌الاقصی را برگردانند.» جوانی از دو صف جلوتر دو بار برمی‌گردد سمت ما و این عبارت «حکم قطعی شرعی» را با حیرت تکرار می‌کند. آخرهای صحبت است: «به حول و قوّه‌ی الهی، پیروزی نهایی در این نبرد متعلّق به جبهه‌ی مقاومت و جبهه‌ی حزب‌الله خواهد بود.» حضرت فرمانده با انگشتر حدیدی که در دست دارند و در روایات برای فتح بر دشمن توصیه شده است، بشارت می‌دهند به پیروزی و تکبیرها، تأیید می‌کنند. نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ. جمعیت دوباره روی پایش بند نیست. آقا با انگشت نشان می‌دهند که چفیه‌شان را به چه کسی بدهند و می‌روند. همراه حاجی می‌رویم آن جلو ببینیم اسم و عکس هویزه روی دیوار حسینیه هست یا؟    هویزه ای که از قلم افتاده است! متأسفانه نیست! فتح المبین و شلمچه و دهلاویه و قلاویزان هست و هویزه نیست! هویزه‌ای که سنگ بنای یادمان‌های دفاع مقدس و اولین مقصد راهیان نور آقاست؛ هویزه‌ای که خودِ آقا راوی حماسه نامیرایش هستند و دوست و همرزم شهدای نامدارش، از قلم افتاده است! چه باید گفت؟ بی ‌توجهی کرده‌اند دوستان! هرچه آقایان آرام خارج می‌شوند خانم‌ها با انرژی شعار می‌دهند: «بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو» از در اول که بیرون می‌آییم، کلاه‌های نظامی ردیف شده‌اند در قفسه‌های چوبی. فرماندهان قبل از ورود به حسینیه کلاه از سر برداشته‌اند. جوانی دعوت می‌کند برای پذیرایی برویم طبقه بالا. حاجی می‌گوید به نماز جماعت نمی‌رسیم. یک جایی از مسیر، صف خروج مردم و مسئولان یکی می‌شود. کهنه سربازهای لشکر آقا با دیدن فرماندهان حسابی عشق می‌کنند و بازار دیده بوسی داغ داغ است. زود از تجمعی که به سمت طبقه بالا می‌رود جدا می‌شویم. بیرون، جوانی دیگر کنار دو سه سبد بزرگ نارنجی رنگ پر از ظرف آلومینیومی غذا ایستاده و می‌پرسد: شما غذا نگرفتید؟    به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین (علیه السلام) برکت امروز هم می‌رسد. چلو خورش قیمه داغ داغ به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین علیه‌السلام. محل پر شده از سلبریتی‌ها... به حاجی می‌گویم آقا را که دیده باشی همه این‌ها برایت عادی می‌شود. جوانی که در همان حوالی، تعمیرکار موتور سیکلت است؛ انگار می‌داند چه خبر بوده، چفیه یکی از مهمانان حسینیه را می‌گیرد و زود می‌اندازد گردنش. همکارش می‌گوید: جنبه داشته باش! گُل می‌شکفد روی صورتش که چفیه بیت رهبری است. می‌خواهی بیاورم بگذاری روی چشمانت؟   من اما هنوز از حسینیه امام خمینی(ره) دنبال ردپای سید حسینم. ردپایی که در آن دی ماه نامهربان در جماران جا ماند. ردپایی از بصیرت بالا در زمان و مکان مناسب؛ رد پای یَزله(۵) حماسی اش دست در دست عرب‌های دشت آزادگان و هویزه، وسط حسینیه بعد از سخنرانی امام که بدجور داغ جشنی که بعثی‌ها در استقبال از ارتش‌شان توسط عشایر ایرانی انتظار داشتند را به دل صدام حسین گذاشت؛ ردپای جواب سؤال برادر کوچکتر که وقتی همان روز از حسین پرسید: «سرنوشت این جنگ چه می‌شود؟» و «ما باید چه بکنیم؟» شنید: «جنگ بالأخره تمام می‌شود؛ آنچه مهم است آینده انقلاب است. عشایر را که به هویزه رساندم، سپاه را تحویل می‌دهم. باید برویم در عرصه علمی و فرهنگی کار کنیم.»   پی نوشت: ۱.شهید محمد حسن (محمود) قدوسی نوه دختری علامه طباطبایی و فرزند شهید آیت‌الله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب) سال ۱۳۳۶ در قم متولد شد. وی که دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه فردوسی مشهد بود در دوران دفاع مقدس در کنار شهید علم الهدی به سپاه هویزه رفت و سرانجام در ۱۶ دی ۱۳۵۹ در عملیات هویزه به شهادت رسید. ۲.حماسه هویزه در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۹ با محوریت جمعی از جوانان نقاط مختلف کشور و تعدادی از دانشجویان پیروخط امام شکل گرفت در یک نیم روز از عملیات نصر شکل گرفت که طی آن سید محمد حسین علم الهدی و یارانش پس از نبردی حماسی در محاصره دشمن بعثی، مظلومانه به شهادت رسیدند. دشمن بعثی با تانک از روی پیکر های شهدا و مجروحین گذشت و خاطره عصر عاشورا را زنده کرد. ۳. بخشی از مصاحبه حضرت آیت الله خامنه‌ای با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۳۶۱/۱۰/۱۵ ۴. همان ۵. یزله: نوعی شعرخوانی حماسی و دسته جمعی که معمولا با کوباندن پا بر زمین اجرا می شود و بین عشایر خوزستان رایج است. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62270 #ديگران__گزارش
    0 Reacties 0 aandelen 2K Views 0 voorbeeld
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com