• رهبر معظم انقلاب: مخالف برداشتن چادر هستم چون برداشتن #چادر اولین مقدمه بی حجابی است.

    🗞 خاطره ای از مرحوم سردار افشار
    زمانی که فرماندهٔ نیروی مقاومت بسیج بودم، آقای رفسنجانی در حاشیهٔ رژه به من گفت مانتو برای خانم‌های بسیجی کافیه و نیاز نیست چادر بپوشند.

    من خدمت آقا رسیدم و موضوع را مطرح و کسب تکلیف کردم، که ایشان فرمودند: مخالفم، چون برداشتن چادر، اولین قدم برای بی‌حجابی است.


    کانال مجتمع قرآنی، آموزشی و تربیتی امام هادی علیه السلام

    @ImamHadi121
    🔴 رهبر معظم انقلاب: مخالف برداشتن چادر هستم چون برداشتن #چادر اولین مقدمه بی حجابی است. 🗞 خاطره ای از مرحوم سردار افشار زمانی که فرماندهٔ نیروی مقاومت بسیج بودم، آقای رفسنجانی در حاشیهٔ رژه به من گفت مانتو برای خانم‌های بسیجی کافیه و نیاز نیست چادر بپوشند. من خدمت آقا رسیدم و موضوع را مطرح و کسب تکلیف کردم، که ایشان فرمودند: مخالفم، چون برداشتن چادر، اولین قدم برای بی‌حجابی است. 📢 کانال مجتمع قرآنی، آموزشی و تربیتی امام هادی علیه السلام 🔰 @ImamHadi121
    0 Commentaires 0 Parts 118 Vue 0 Aperçu
  • از «سرباز صفر» تا «پرچم‌دار»؛ راهبرد عملیاتی در جنگ نرم بر اساس سند دشمن

    ❁﷽❁

    مقدمه: سندی که نباید فراموش می‌شد
    چندی پیش، سردار رادان از کشف سندی متعلق به یک افسر اطلاعاتی دشمن پرده برداشت که شامل ۲۴ بند برای جنگ با ایران بود. نکته هولناک این سند، اولویت نخست آن بود: «کشف حجاب».
    در این سند به صراحت نوشته شده بود که «زنان و دخترانی که کشف حجاب می‌کنند، سربازان ارزان‌قیمت ما در خیابان هستند که خط‌های مقدم را برای ما می‌شکنند». بند بعدی اما جالب‌تر و راهبردی‌تر است؛ جایی که دشمن با نگاهی نمادین، «چادر» را به مثابه «پرچم» انقلاب ایران می‌داند و تأکید می‌کند: «هر چقدر این پرچم بیشتر در دست مردم ایران باشد، انقلابشان شکست‌ناپذیرتر است و ما باید این پرچم‌ها را از دست زنان ایرانی بگیریم.»

    این سند آشکار می‌سازد که دشمن با صراحت از «چادر» به عنوان «پرچم» و از زنان بی‌حجاب به عنوان «سربازان خط‌شکن» خود یاد می‌کند. پرداختن به حجاب در چنین شرایطی، نه یک امر حاشیه‌ای، که متنِ مقابله با جنگ نرم است. آنچه در ادامه می‌آید، راهکارهایی بر اساس منظومه فکری امام خمینی (ره)، رهبری و معارف اهل بیت (ع) در دو لایه بینشی (فهم جنگ) و عملیاتی (جهاد تبیین و اقدام فرهنگی-اجتماعی) تقدیم می‌شود.
    گام اول: جهاد تبیین و شکستن روایت دشمن (لایه بینشی)

    بزرگترین پیروزی دشمن در این سند، «نامرئی بودن خود» است. دشمن می‌خواهد زن ایرانی احساس «انتخاب مدرن» کند، غافل از اینکه در سنگر دشمن می‌جنگد. کار اصلی، آگاه‌سازی بدون پرخاشگری است.

    ۱. افشای ماهیت «سرباز اجاره‌ای» با زبان هنر و رسانه
    به جای توهین یا تحقیر، باید این سند را به یک گفتمان عمومی تبدیل کرد. باید با تولید محتوای هنرمندانه (فیلم کوتاه، موشن‌گرافی، اینفوگرافی، شعر، رمان) به زن بی‌حجاب فهماند: «تو آگاهانه نمی‌خواهی ابزار باشی، اما نقشه دشمن این است که از تو استفاده ابزاری کند.» خطاب ما نباید «تو بد هستی»، بلکه باید «تو فریب خورده‌ای و حیف است که سرباز صفر دشمن باشی» باشد. این همان «تولّی و تبرّی» مصداقی است؛ تبرّی از نقشه دشمن، نه الزاماً تبرّی از شخص فریب‌خورده.

    ۲. «چادر» به مثابه پرچم؛ بازیابی هویت حماسی زن شیعه
    روضه‌های زینبی و فاطمی ما مملو از تصاویر حماسی است. باید «چادر» را از یک «پارچه محدودکننده» به یک «پرچم جهاد» در ذهن‌ها تبدیل کرد. پیشنهاد عملیاتی، راه‌اندازی پویش‌های رسانه‌ای با عنوان «ما پرچم‌داریم» است. محتوای این پویش‌ها می‌تواند از مادران شهدایی که با چادر فرزندشان را بدرقه کردند تا آن زنی که چادرش را برای پانسمان رزمنده پاره کرد، متغیر باشد. باید نشان دهیم «حجاب» نه یک قانون خشک، که سلاحی نرم در دستان زن ایرانی برای حفاظت از غیرت و عفت جامعه است. به تعبیر قرآن، این «لباس التقوی» (اعراف/۲۶) است که او را در برابر نگاه ابزاری دشمن مصون می‌دارد. «سرباز صفر» دشمن بودن، ذلت است. «پرچم‌دار» انقلاب بودن، عزت است. باید منطق قرآن را پیش کشید: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون/۸).

    ۳. تبیین پیوند «امنیت» و «حجاب» با منطق فقهی و عقلی
    برای نسل جوان باید توضیح دهیم که چرا امام شهید (ره) حجاب را «امنیتی» و نه صرفاً «فقهی» خواند. امنیت فقط فیزیکی نیست. وقتی سند دشمن می‌گوید «کشف حجاب خط مقدم ما را می‌شکند»، یعنی بی‌حجابی مقدمه فروپاشی نهاد خانواده، افزایش طلاق، کاهش جمعیت و در نهایت تضعیف امنیت روانی و ملی است. جنگ امروز، «جنگ جمعیت‌ها» و «جنگ خانواده» است. باید صریحاً این معادله را تبیین کرد: «امنیت ملی = خانواده پایدار = حجاب».
    گام دوم: اقدامات عملیاتی، جایگزین و ایجابی (لایه راهبردی)

    برخورد فیزیکی و سلبی محض، دقیقاً بازی در زمین دشمن است. دشمن می‌خواهد با ایجاد دوقطبی، جامعه را به جان هم بیندازد. اصل، اقدام ایجابی و مبتنی بر محبت و تعقل است، در عین حفظ قاطعیت حاکمیتی.

    ۱. عملیات «الگوی سوم»؛ جایگزین‌سازی جذاب
    بخشی از بی‌حجابی، یک «اعتراض به بی‌بدیلی» است. اگر الگوی ما منحصر به چادر مشکی باشد، آن هم با تبلیغات منفی، جوان امروز می‌گوید «جز چادر، عفاف نیست؟». راهکار، ترویج جدی «عفاف و حجاب» به مثابه یک سبک زندگی متنوع است. در تاریخ شیعه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) الگوی عفاف‌اند؛ اما نحوه پوشش آن‌ها با موقعیت‌های اجتماعی‌شان (خطبه‌خوانی، حضور در اجتماع، پرستاری در عاشورا) انعطاف‌پذیر بوده است. پیشنهاد عملیاتی، میدان‌دادن رسمی و قانونی به طراحی لباس‌های عفیفانه، زیبا و مطابق مد روز است. نهادهای فرهنگی و حوزه علمیه باید از طراحان متعهد حمایت کنند تا «پوشش عفیفانه» تبدیل به یک برند جذاب شود. زن باید احساس کند با حجاب، «بازیگر اصلی» است، نه «تماشاچی».

    ۲. جهاد محبت و کرامت؛ پادزهر «سرباز صفر»
    منطق دینی ما «اُدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» (نحل/۱۲۵) است. دشمن می‌گوید زنان بی‌حجاب «سرباز ارزان‌قیمت» من هستند، یعنی برایشان کمترین ارزش را قائل است. ما باید عکس این را ثابت کنیم. اقدام پیشنهادی، تشکیل گروه‌های مردمی «حامیان حریم خانواده» متشکل از مشاوران مذهبی، روان‌شناسان و مبلغان خواهر است. این گروه‌ها در مواجهه با زن بی‌حجاب، نه نگاه امنیتی-پلیسی، که نگاه مادرانه و دلسوزانه داشته باشند. به او بگویند: «تو برای ما ارزشمندی، تو ابزار نیستی. حیف است که در سنگر مقابل بایستی. تو خواهر ما هستی.»

    ۳. توبه و بازگشت جمعی؛ شکستن صفوف دشمن
    شعار اصلی باید این باشد: «بازگشت، قهرمانانه است.» دشمن از قهرمان‌سازی برای «کشف حجاب» استفاده کرد. ما باید از قهرمان‌سازی برای «بازگشت به عفت» استفاده کنیم. پیشنهاد عملیاتی، پویش‌های رسانه‌ای است که در آن زنان محجبه‌ای که قبلاً بی‌حجاب بوده‌اند، روایت کنند که «چگونه فهمیدم سرباز دشمن بودم و چگونه به آغوش امن حضرت زهرا (س) برگشتم». این روایت‌ها از دل مردم، تأثیرش از هزاران بخشنامه بیشتر است.

    ۴. تمرکز بر نوجوانان؛ نسل بعدی را دریابیم
    طبق سند دشمن، هدف آینده‌سازان هستند. در مدارس، به جای تذکرهای مکرر سلبی، «جشن تکلیف» را از یک روز، به یک «فرایند شیرین بلوغ» تبدیل کنیم. نقش مادران مؤمنه و مربیان پرورشیِ هنرمند و خوش‌فکر، اینجا حیاتی است. باید به دختر نوجوان بفهمانیم حجاب، «بلوغ فکری و قدرت اجتماعی» توست، نه «محدودیت».
    جمع‌بندی راهبردی: در میانه «غفلت» و «افراط»

    ما در یک جنگ تمام‌عیار شناختی هستیم. حذف مسئله حجاب به بهانه‌های دیگر، «غفلت» است. برخورد خشن و بدون منطق و محبت نیز دقیقاً «پروژه دشمن» برای متفرق کردن ملت است. راه امام و رهبری، «جهاد تبیین» توأم با «اقتدار اخلاقی» است. باید کاری کنیم زن ایرانی بداند انتخابش میان «سرباز صفر دشمن» بودن و «پرچم‌دار حماسه زینبی» بودن است. این جنگ را با آگاهی، محبت و جایگزین‌های جذاب و عملیاتی می‌توان برد.

    و السلام علی من اتبع الهدی
    سید علی حسینیان
    از «سرباز صفر» تا «پرچم‌دار»؛ راهبرد عملیاتی در جنگ نرم بر اساس سند دشمن ❁﷽❁ مقدمه: سندی که نباید فراموش می‌شد چندی پیش، سردار رادان از کشف سندی متعلق به یک افسر اطلاعاتی دشمن پرده برداشت که شامل ۲۴ بند برای جنگ با ایران بود. نکته هولناک این سند، اولویت نخست آن بود: «کشف حجاب». در این سند به صراحت نوشته شده بود که «زنان و دخترانی که کشف حجاب می‌کنند، سربازان ارزان‌قیمت ما در خیابان هستند که خط‌های مقدم را برای ما می‌شکنند». بند بعدی اما جالب‌تر و راهبردی‌تر است؛ جایی که دشمن با نگاهی نمادین، «چادر» را به مثابه «پرچم» انقلاب ایران می‌داند و تأکید می‌کند: «هر چقدر این پرچم بیشتر در دست مردم ایران باشد، انقلابشان شکست‌ناپذیرتر است و ما باید این پرچم‌ها را از دست زنان ایرانی بگیریم.» این سند آشکار می‌سازد که دشمن با صراحت از «چادر» به عنوان «پرچم» و از زنان بی‌حجاب به عنوان «سربازان خط‌شکن» خود یاد می‌کند. پرداختن به حجاب در چنین شرایطی، نه یک امر حاشیه‌ای، که متنِ مقابله با جنگ نرم است. آنچه در ادامه می‌آید، راهکارهایی بر اساس منظومه فکری امام خمینی (ره)، رهبری و معارف اهل بیت (ع) در دو لایه بینشی (فهم جنگ) و عملیاتی (جهاد تبیین و اقدام فرهنگی-اجتماعی) تقدیم می‌شود. --- گام اول: جهاد تبیین و شکستن روایت دشمن (لایه بینشی) بزرگترین پیروزی دشمن در این سند، «نامرئی بودن خود» است. دشمن می‌خواهد زن ایرانی احساس «انتخاب مدرن» کند، غافل از اینکه در سنگر دشمن می‌جنگد. کار اصلی، آگاه‌سازی بدون پرخاشگری است. ۱. افشای ماهیت «سرباز اجاره‌ای» با زبان هنر و رسانه به جای توهین یا تحقیر، باید این سند را به یک گفتمان عمومی تبدیل کرد. باید با تولید محتوای هنرمندانه (فیلم کوتاه، موشن‌گرافی، اینفوگرافی، شعر، رمان) به زن بی‌حجاب فهماند: «تو آگاهانه نمی‌خواهی ابزار باشی، اما نقشه دشمن این است که از تو استفاده ابزاری کند.» خطاب ما نباید «تو بد هستی»، بلکه باید «تو فریب خورده‌ای و حیف است که سرباز صفر دشمن باشی» باشد. این همان «تولّی و تبرّی» مصداقی است؛ تبرّی از نقشه دشمن، نه الزاماً تبرّی از شخص فریب‌خورده. ۲. «چادر» به مثابه پرچم؛ بازیابی هویت حماسی زن شیعه روضه‌های زینبی و فاطمی ما مملو از تصاویر حماسی است. باید «چادر» را از یک «پارچه محدودکننده» به یک «پرچم جهاد» در ذهن‌ها تبدیل کرد. پیشنهاد عملیاتی، راه‌اندازی پویش‌های رسانه‌ای با عنوان «ما پرچم‌داریم» است. محتوای این پویش‌ها می‌تواند از مادران شهدایی که با چادر فرزندشان را بدرقه کردند تا آن زنی که چادرش را برای پانسمان رزمنده پاره کرد، متغیر باشد. باید نشان دهیم «حجاب» نه یک قانون خشک، که سلاحی نرم در دستان زن ایرانی برای حفاظت از غیرت و عفت جامعه است. به تعبیر قرآن، این «لباس التقوی» (اعراف/۲۶) است که او را در برابر نگاه ابزاری دشمن مصون می‌دارد. «سرباز صفر» دشمن بودن، ذلت است. «پرچم‌دار» انقلاب بودن، عزت است. باید منطق قرآن را پیش کشید: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (منافقون/۸). ۳. تبیین پیوند «امنیت» و «حجاب» با منطق فقهی و عقلی برای نسل جوان باید توضیح دهیم که چرا امام شهید (ره) حجاب را «امنیتی» و نه صرفاً «فقهی» خواند. امنیت فقط فیزیکی نیست. وقتی سند دشمن می‌گوید «کشف حجاب خط مقدم ما را می‌شکند»، یعنی بی‌حجابی مقدمه فروپاشی نهاد خانواده، افزایش طلاق، کاهش جمعیت و در نهایت تضعیف امنیت روانی و ملی است. جنگ امروز، «جنگ جمعیت‌ها» و «جنگ خانواده» است. باید صریحاً این معادله را تبیین کرد: «امنیت ملی = خانواده پایدار = حجاب». --- گام دوم: اقدامات عملیاتی، جایگزین و ایجابی (لایه راهبردی) برخورد فیزیکی و سلبی محض، دقیقاً بازی در زمین دشمن است. دشمن می‌خواهد با ایجاد دوقطبی، جامعه را به جان هم بیندازد. اصل، اقدام ایجابی و مبتنی بر محبت و تعقل است، در عین حفظ قاطعیت حاکمیتی. ۱. عملیات «الگوی سوم»؛ جایگزین‌سازی جذاب بخشی از بی‌حجابی، یک «اعتراض به بی‌بدیلی» است. اگر الگوی ما منحصر به چادر مشکی باشد، آن هم با تبلیغات منفی، جوان امروز می‌گوید «جز چادر، عفاف نیست؟». راهکار، ترویج جدی «عفاف و حجاب» به مثابه یک سبک زندگی متنوع است. در تاریخ شیعه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) الگوی عفاف‌اند؛ اما نحوه پوشش آن‌ها با موقعیت‌های اجتماعی‌شان (خطبه‌خوانی، حضور در اجتماع، پرستاری در عاشورا) انعطاف‌پذیر بوده است. پیشنهاد عملیاتی، میدان‌دادن رسمی و قانونی به طراحی لباس‌های عفیفانه، زیبا و مطابق مد روز است. نهادهای فرهنگی و حوزه علمیه باید از طراحان متعهد حمایت کنند تا «پوشش عفیفانه» تبدیل به یک برند جذاب شود. زن باید احساس کند با حجاب، «بازیگر اصلی» است، نه «تماشاچی». ۲. جهاد محبت و کرامت؛ پادزهر «سرباز صفر» منطق دینی ما «اُدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» (نحل/۱۲۵) است. دشمن می‌گوید زنان بی‌حجاب «سرباز ارزان‌قیمت» من هستند، یعنی برایشان کمترین ارزش را قائل است. ما باید عکس این را ثابت کنیم. اقدام پیشنهادی، تشکیل گروه‌های مردمی «حامیان حریم خانواده» متشکل از مشاوران مذهبی، روان‌شناسان و مبلغان خواهر است. این گروه‌ها در مواجهه با زن بی‌حجاب، نه نگاه امنیتی-پلیسی، که نگاه مادرانه و دلسوزانه داشته باشند. به او بگویند: «تو برای ما ارزشمندی، تو ابزار نیستی. حیف است که در سنگر مقابل بایستی. تو خواهر ما هستی.» ۳. توبه و بازگشت جمعی؛ شکستن صفوف دشمن شعار اصلی باید این باشد: «بازگشت، قهرمانانه است.» دشمن از قهرمان‌سازی برای «کشف حجاب» استفاده کرد. ما باید از قهرمان‌سازی برای «بازگشت به عفت» استفاده کنیم. پیشنهاد عملیاتی، پویش‌های رسانه‌ای است که در آن زنان محجبه‌ای که قبلاً بی‌حجاب بوده‌اند، روایت کنند که «چگونه فهمیدم سرباز دشمن بودم و چگونه به آغوش امن حضرت زهرا (س) برگشتم». این روایت‌ها از دل مردم، تأثیرش از هزاران بخشنامه بیشتر است. ۴. تمرکز بر نوجوانان؛ نسل بعدی را دریابیم طبق سند دشمن، هدف آینده‌سازان هستند. در مدارس، به جای تذکرهای مکرر سلبی، «جشن تکلیف» را از یک روز، به یک «فرایند شیرین بلوغ» تبدیل کنیم. نقش مادران مؤمنه و مربیان پرورشیِ هنرمند و خوش‌فکر، اینجا حیاتی است. باید به دختر نوجوان بفهمانیم حجاب، «بلوغ فکری و قدرت اجتماعی» توست، نه «محدودیت». --- جمع‌بندی راهبردی: در میانه «غفلت» و «افراط» ما در یک جنگ تمام‌عیار شناختی هستیم. حذف مسئله حجاب به بهانه‌های دیگر، «غفلت» است. برخورد خشن و بدون منطق و محبت نیز دقیقاً «پروژه دشمن» برای متفرق کردن ملت است. راه امام و رهبری، «جهاد تبیین» توأم با «اقتدار اخلاقی» است. باید کاری کنیم زن ایرانی بداند انتخابش میان «سرباز صفر دشمن» بودن و «پرچم‌دار حماسه زینبی» بودن است. این جنگ را با آگاهی، محبت و جایگزین‌های جذاب و عملیاتی می‌توان برد. و السلام علی من اتبع الهدی سید علی حسینیان
    احسنت
    1
    0 Commentaires 0 Parts 1KB Vue 0 Aperçu
  • ❁﷽❁
    بدین تقریر که در اتول، به همسرم گفتم: «امروز نمیدانم چه واقعه‌ای رخ داده که این همه زنان بی‌حجاب، در شب جمعه، خیابانها را پر کرده‌اند.»

    ناگاه همسرم گفت: «باور کن چند روزی نگذرد که همین بی‌حجابان بر زنان با حجاب بتازند و بگویند: تو را چه که حجاب داری؟ و آنگاه به زور چادر از سرشان برکشند.»

    با خود اندیشیدم که روزگاری رضاخان ملعون با لشکر نظامی‌اش کشف حجاب را بر زنان ایران آورد. اما این بار، خود مردم فاسد می‌شوند فزلباش بی حیایی و بی عفافی. این بار لشکر کشف حجاب خود مسلمانانند؛ همانان که چون قورباغه در دیگ آب سرد نهاده‌شان و آهسته آهسته حرارت فساد را چندان افزوده‌اند که پخته شدند و خود ندانستند. اکنون چنان بی‌تفاوت گشته‌اند که به این مظاهر فساد نه تنها اعتراض نمی‌کنند، بلکه گویی چشم و گوش بسته‌اند بر آنچه در پیشگاه شارع مقدس، منکر آشکار است.

    عجبا که در عصر ما، فساد با جامه تمدن می‌آید و حیا را از خانه دل بیرون می‌راند و هیچکس فریاد برنمی‌آورد.
    ❁﷽❁ بدین تقریر که در اتول، به همسرم گفتم: «امروز نمیدانم چه واقعه‌ای رخ داده که این همه زنان بی‌حجاب، در شب جمعه، خیابانها را پر کرده‌اند.» ناگاه همسرم گفت: «باور کن چند روزی نگذرد که همین بی‌حجابان بر زنان با حجاب بتازند و بگویند: تو را چه که حجاب داری؟ و آنگاه به زور چادر از سرشان برکشند.» با خود اندیشیدم که روزگاری رضاخان ملعون با لشکر نظامی‌اش کشف حجاب را بر زنان ایران آورد. اما این بار، خود مردم فاسد می‌شوند فزلباش بی حیایی و بی عفافی. این بار لشکر کشف حجاب خود مسلمانانند؛ همانان که چون قورباغه در دیگ آب سرد نهاده‌شان و آهسته آهسته حرارت فساد را چندان افزوده‌اند که پخته شدند و خود ندانستند. اکنون چنان بی‌تفاوت گشته‌اند که به این مظاهر فساد نه تنها اعتراض نمی‌کنند، بلکه گویی چشم و گوش بسته‌اند بر آنچه در پیشگاه شارع مقدس، منکر آشکار است. عجبا که در عصر ما، فساد با جامه تمدن می‌آید و حیا را از خانه دل بیرون می‌راند و هیچکس فریاد برنمی‌آورد.
    احسنت
    1
    0 Commentaires 0 Parts 295 Vue 0 Aperçu
  • #سیره_شهید

    شهید ولی الله چراغچی و نماز طوفان

    رکود بر جبهه های غرب حاکم شده بود. فرماندهان مصمم بودند عملیاتی را انجام دهند و بهترین گزینه آزاد سازی ارتفاعات میمک بود. اما ستون پنجم هم بیکار ننشسته بود و خبرهای جبهه را به دشمن مخابره کرده بود. به همین خاطر منتظر حمله بودند. از طرفی هم طرح عملیات ریخته شده بود و باید انجام می شد.

    ولی الله معاون تیپ بود. اشک ریزان به نماز ایستاد. در قنوت نماز از خدواند طوفان و باران را با هم می خواست. فقط در این صورت بود که آمادگی دشمن غیر فعال می شد. هنوز از نماز ولی الله و توسل فرماندهان چیزی نگذشته بود که طوفان شروع شد. کم کم به حدی شدت گرفت که در جبهه خودی چادر ها را از جا کند و در جبهه دشمن، دیده بان ها را از ارتفاعات به دل سنگر هاشان کشاند.

    ⚡️ با این عنایت الهی عملیات شروع شد. وقتی نیروهای خودی خودشان را بالای سر عراقی ها رساندند، تازه از خواب خوش بیدار می شدند و فقط عده کمی از آنها توفیق فرار را پیدا کردند.

    کتاب سی و ششمین روز ؛ زندگی نامه شهید عبد الله صادق؛ صص ۵۷-۵۸.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ شهید ولی الله چراغچی و نماز طوفان 🔸 رکود بر جبهه های غرب حاکم شده بود. فرماندهان مصمم بودند عملیاتی را انجام دهند و بهترین گزینه آزاد سازی ارتفاعات میمک بود. اما ستون پنجم هم بیکار ننشسته بود و خبرهای جبهه را به دشمن مخابره کرده بود. به همین خاطر منتظر حمله بودند. از طرفی هم طرح عملیات ریخته شده بود و باید انجام می شد. 💥 ولی الله معاون تیپ بود. اشک ریزان به نماز ایستاد. در قنوت نماز از خدواند طوفان و باران را با هم می خواست. فقط در این صورت بود که آمادگی دشمن غیر فعال می شد. هنوز از نماز ولی الله و توسل فرماندهان چیزی نگذشته بود که طوفان شروع شد. کم کم به حدی شدت گرفت که در جبهه خودی چادر ها را از جا کند و در جبهه دشمن، دیده بان ها را از ارتفاعات به دل سنگر هاشان کشاند. ⚡️ با این عنایت الهی عملیات شروع شد. وقتی نیروهای خودی خودشان را بالای سر عراقی ها رساندند، تازه از خواب خوش بیدار می شدند و فقط عده کمی از آنها توفیق فرار را پیدا کردند. 📘 کتاب سی و ششمین روز ؛ زندگی نامه شهید عبد الله صادق؛ صص ۵۷-۵۸. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commentaires 0 Parts 564 Vue 0 Aperçu
  • درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟


     آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.

     یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟

     حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است.

    نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود.

    به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند.

    به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است.

    یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند.

    در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است.

    البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.

     بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟

     بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.

     یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.

     طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.

     رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.

     ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است.

    آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند.

    یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.

     سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟

     پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.

     اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟

     یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند.

    غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند.

    پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا.

    همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.

     آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.

     ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود.

    تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد.

    مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود.

    از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.

     غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟

     پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند.

    از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند.

    در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.

     علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟

     خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است.

    جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود.

    بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.

     آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟

     من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم.

    بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند.

    از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود.

    خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است.

    خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم.

    محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند.

    من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.

     به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟

     بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند.

    حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند.


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806

    #ديگران__گفتگو
    📰 درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟  آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.  یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟  حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است. نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود. به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است. یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند. در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است. البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.  بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟  بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.  یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.  طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.  رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.  ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است. آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند. یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.  سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟  پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.  اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟  یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند. غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند. پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا. همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.  آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.  ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود. تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد. مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود. از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.  غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟  پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند. از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند. در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.  علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟  خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است. جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود. بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.  آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟  من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم. بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند. از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود. خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است. خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم. محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند. من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.  به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟  بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند. حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806 #ديگران__گفتگو
    0 Commentaires 0 Parts 1KB Vue 0 Aperçu
  • بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ
    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

    سَلام عَلَیکُم

    السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)ادرکنی،

    دعای ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﻭم ماه رمضان

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ✍ ﺍَﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺍﻓْﺘَﺢْ ﻟِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺃَﺑْﻮَﺍﺏَ ﻓَﻀْﻠِﻚَ،
    ﻭَ ﺃَﻧْﺰِﻝْ ﻋَﻠَﻲَّ ﻓِﻴﻪِ ﺑَﺮَﻛَﺎﺗِﻚَ،
    ﻭَ ﻭَﻓِّﻘْﻨِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﻟِﻤُﻮﺟِﺒَﺎﺕِ ﻣَﺮْﺿَﺎﺗِﻚَ،
    ﻭَ ﺃَﺳْﻜِﻨِّﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺑُﺤْﺒُﻮﺣَﺎﺕِ ﺟَﻨَّﺎﺗِﻚَ،
    ﻳَﺎ ﻣُﺠِﻴﺐَ ﺩَﻋْﻮَﺓِ ﺍﻟْﻤُﻀْﻄَﺮِّﻳﻦَ،

    ﺍﻯ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﻣﻦ ﺩﺭﻫﺎﻯ ﻓﻀﻞ ﻭ ﻛﺮﻣﺖ ﺑﮕﺸﺎ،
    ﻭ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻛﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺯﻝ ﻓﺮﻣﺎ،
    ﻭ ﺑﺮ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺭﺿﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩﻳﺖ ﻣﻮﻓّﻘﻢ ﺑﺪﺍر،
    ﻭ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺘﻬﺎﻳﺖ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﻜﻦ ﺩﻩ،
    ﺍﻯ ﭘﺬﻳﺮﻧﺪﻩ ﺩﻋﺎﻯ ﻣﻀﻄﺮ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ.

    واما:

    ✍ نکات کلیدی و کاربردی جزء ۲۲

    با آرزوی قبولی عبادات شما روزه داران عزیز،
    به فضل الهی نکات برجسته،
    جزء بیست و دوم
    قرآن کریم تقدیم می گردد.
    ای زنان!
    با ناز و عشوه سخن نگوئید؛
    که بیماردلان در شما طمع می کنند.
    (احزاب: 32)
    مبلّغان الهى بدانند؛
    كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست.(احزاب ۳۹)
    آداب مهمانی(۵۳ احزاب)
    اهمیت صلوات بر محمد و آل محمد (۵۶)
    بنده‌ى مخلص به جايى مى‌رسد؛
    كه رنجاندن او،
    رنجاندن خدا مى‌شود. (۵۷)
    رنجاندن مومن گناهی عظیم است.
    (۵۸) احزاب
    "خانم ها"
    خود را با مانتو ویا چادر کامل بپوشانید؛
    تا مورد آزار دیگران قرار نگیرید.(احزاب: 59)
    به مردان و زنانی که عمل زشتی مرتکب نشده اند؛
    "تهمت نزنید؛
    که گناهی آشکار به دوش می کشید.
    (احزاب: 58)
    اعطای ۱۲ فضلیت به داوود :
    همنوایی کوه و پرندگان با او و زره‌سازی....(سبا ۱۰-۱۱)
    رام‌کردن باد برای سلیمان،
    ذوب مس،
    فرمانبری جن از سلیمان ،
    و ساختن بناها و ظروف،
    مرگ سلیمان،
    آگاهی از مرگ سلیمان پس از خوردن عصای او توسط موریانه. (آیات ۱۲-۱۴)
     ( جنیان )مهندسین ساختمان در خدمت سلیمان، (۱۳) سبأ
    "جنّ"، غيب نمى‌داند.
    (با افتادن سليمان به زمين،
    هم خود جنّ فهميد كه غيب نمى‌داند؛
    و هم مردم فهميدند كه ادّعاى جنّ مبنى بر آگاهى از غيب بيهوده‌ است.(۱۴)
      "موریانه"
    سبب درهم ریختن حکومت سلیمان،
    (۱۴) سبأ
    داستان قوم سبأ
    و باغ‌های آباد آنان
    و نزول سیل عظیم بر آنها،
    به خاطر کفران نعمت، (آیات ۱۵-۱۹)
     رسالت پیامبر جهانی است.(۲۸) سبأ
    گفتگوی مستضعفان با مستکبران در قیامت، (آیات ۳۰ و ۳۱)
    همیشه،
    مرفهان بی درد
    و خوشگذرانان جامعه،
    از پذیرش حقیقت و دین،
    دوری می کنند؛
    چرا که رفاه طلبی باعث بی تفاوتی انسان می شود. (سبا: 34)
    صرفاً زیادی مال و فرزند،
    نشانه نزدیکی به خدا نیست؛
    بلکه کسانی که با اموال و اولاد خود،
    کار خوب کنند ؛
    دو برابر پاداش می گیرند.(سبا: 35-37)
    آگاهى از تاريخ،
    مشكلات بزرگ را كوچك جلوه مى‌دهد؛
    و تحّمل آنها را آسان مى‌كند.(۴۵)
    آن چه مهم است قيام خالصانه براى خداست؛
    تعداد و نفرات نقش اصلى را ندارد.
    «تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‌ وَ فُرادى‌»(سبا ۴۶)
     قدرت فرشتگان (۱)فاطر
    بهترين راه شناخت خداوند،
    توجّه به نعمت‌هاى اوست.
    «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ»(۳)
    مردم!
    وعده خدا حق است.
    مبادا شیطان با وعده آمرزش الهی گولتان بزند.
    شیطان دشمن شماست؛
    شما هم او را دشمن خود بدانید.(فاطر: 5و6)
    عزت و آبرو فقط دست خداست؛
    و با اعمال نیک بدست می آید.
    کسی نمی تواند با حیله گری و گناه آبرو بدست آورد.(فاطر: 10)
    همه محتاج خدائیم.(۱۵) فاطر
    کسی که برای حمل بار سنگین گناهش، کمک طلب می کند، هیچ کس، حتی بستگانش هم به او کمک نمی دهند.
    (فاطر: 18)
     نصیحت پیامبر هم بر بعضی افراد اثر نمی‌کند (۲۲) فاطر
     عالم حقیقی کیست؟
    خدا ترسان (۲۸) فاطر
    با صدقه دادن و انفاق کردن بصورت پنهانی و آشکار،
    با خدا تجارتی سود آور کنید؛
    که حتی یک درصد هم زیان ندارد.(فاطر: 29)
    نماینده خدا (۳۹) فاطر
     اگر به گناهان مواخذه می‌شدیم،
    هیچ جنبنده‌ای بر زمین باقی نمی‌ماند.
    (۴۵) فاطر
     عصمت پیامبر (۳ و ۴ )یس
    ترس ازخدا درخلوت=اثرپذیری ازقرآن، قرآن درتوتاثیرمی‌گذارد(۱۱) یس
    نه فقط اعمال،
    بلكه همه آثارآن نيزثبت مى‌شود؛
    ودرحساب قيامت لحاظ مى‌گردد.
    (خواه آثارخيريا آثارشرّ(یس۱۲)
    اللّهُمَّ اَکْرِمْنا بِکَرامَةَ الْقُرآن
    ثواب این جزءهدیه به ارواح نورانی شهدای عزیزگمنام

    اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ بِحَقِّ الحُسَینِ "عَلَیهِ السَّلامُ" وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ

    اَللهُمً اجعَل عَواقِبَ اُمُورِنا خَیرا

    🖐وَالعاقِبَهُ لِلمُتَقین🖐

    التماس دعای فرج
    🌸بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ🌸 🌺سَلام عَلَیکُم🌺 🤲💚🤲السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)ادرکنی،🤲💚🤲 🌱 دعای ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﻭم ماه رمضان 🌱 بسم الله الرحمن الرحیم ✍ ﺍَﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺍﻓْﺘَﺢْ ﻟِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺃَﺑْﻮَﺍﺏَ ﻓَﻀْﻠِﻚَ،🤲 ﻭَ ﺃَﻧْﺰِﻝْ ﻋَﻠَﻲَّ ﻓِﻴﻪِ ﺑَﺮَﻛَﺎﺗِﻚَ،🤲 ﻭَ ﻭَﻓِّﻘْﻨِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﻟِﻤُﻮﺟِﺒَﺎﺕِ ﻣَﺮْﺿَﺎﺗِﻚَ،🤲 ﻭَ ﺃَﺳْﻜِﻨِّﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺑُﺤْﺒُﻮﺣَﺎﺕِ ﺟَﻨَّﺎﺗِﻚَ،🤲 ﻳَﺎ ﻣُﺠِﻴﺐَ ﺩَﻋْﻮَﺓِ ﺍﻟْﻤُﻀْﻄَﺮِّﻳﻦَ،🤲 🤲 ﺍﻯ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﻣﻦ ﺩﺭﻫﺎﻯ ﻓﻀﻞ ﻭ ﻛﺮﻣﺖ ﺑﮕﺸﺎ،🤲 ﻭ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻛﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺯﻝ ﻓﺮﻣﺎ،🤲 ﻭ ﺑﺮ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺭﺿﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩﻳﺖ ﻣﻮﻓّﻘﻢ ﺑﺪﺍر،🤲 ﻭ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺘﻬﺎﻳﺖ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﻜﻦ ﺩﻩ،🤲 ﺍﻯ ﭘﺬﻳﺮﻧﺪﻩ ﺩﻋﺎﻯ ﻣﻀﻄﺮ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ.🤲 🌹☘🌹 واما:🌹☘🌹 ✍ نکات کلیدی و کاربردی جزء ۲۲🌸 🌴با آرزوی قبولی عبادات شما روزه داران عزیز، به فضل الهی نکات برجسته، *جزء بیست و دوم* قرآن کریم تقدیم می گردد. 👈 ای زنان! با ناز و عشوه سخن نگوئید؛ که بیماردلان در شما طمع می کنند. (احزاب: 32) 👈 مبلّغان الهى بدانند؛ كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست.(احزاب ۳۹) 👈 آداب مهمانی(۵۳ احزاب) 👈 اهمیت صلوات بر محمد و آل محمد (۵۶) 👈 بنده‌ى مخلص به جايى مى‌رسد؛ كه رنجاندن او، رنجاندن خدا مى‌شود. (۵۷) 👈 رنجاندن مومن گناهی عظیم است. (۵۸) احزاب 👈 "خانم ها" خود را با مانتو ویا چادر کامل بپوشانید؛ تا مورد آزار دیگران قرار نگیرید.(احزاب: 59) 👈به مردان و زنانی که عمل زشتی مرتکب نشده اند؛ "تهمت نزنید؛ که گناهی آشکار به دوش می کشید. (احزاب: 58) 👈 اعطای ۱۲ فضلیت به داوود : همنوایی کوه و پرندگان با او و زره‌سازی....(سبا ۱۰-۱۱) 👈رام‌کردن باد برای سلیمان، ذوب مس، فرمانبری جن از سلیمان ، و ساختن بناها و ظروف، مرگ سلیمان، آگاهی از مرگ سلیمان پس از خوردن عصای او توسط موریانه. (آیات ۱۲-۱۴)  👈( جنیان )مهندسین ساختمان در خدمت سلیمان، (۱۳) سبأ 👈 "جنّ"، غيب نمى‌داند. (با افتادن سليمان به زمين، هم خود جنّ فهميد كه غيب نمى‌داند؛ و هم مردم فهميدند كه ادّعاى جنّ مبنى بر آگاهى از غيب بيهوده‌ است.(۱۴)  👈 "موریانه" سبب درهم ریختن حکومت سلیمان، (۱۴) سبأ 👈 داستان قوم سبأ و باغ‌های آباد آنان و نزول سیل عظیم بر آنها، به خاطر کفران نعمت، (آیات ۱۵-۱۹) 👈 رسالت پیامبر جهانی است.(۲۸) سبأ 👈گفتگوی مستضعفان با مستکبران در قیامت، (آیات ۳۰ و ۳۱) 👈 همیشه، 🦑 مرفهان بی درد🦑 🐙و خوشگذرانان جامعه،🐙 از پذیرش حقیقت و دین، دوری می کنند؛ چرا که رفاه طلبی باعث بی تفاوتی انسان می شود. (سبا: 34) 👈 صرفاً زیادی مال و فرزند، نشانه نزدیکی به خدا نیست؛ بلکه کسانی که با اموال و اولاد خود، کار خوب کنند ؛ دو برابر پاداش می گیرند.(سبا: 35-37) 👈آگاهى از تاريخ، مشكلات بزرگ را كوچك جلوه مى‌دهد؛ و تحّمل آنها را آسان مى‌كند.(۴۵) 👈 آن چه مهم است قيام خالصانه براى خداست؛ تعداد و نفرات نقش اصلى را ندارد. «تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‌ وَ فُرادى‌»(سبا ۴۶) 👈 قدرت فرشتگان (۱)فاطر 👈 بهترين راه شناخت خداوند، توجّه به نعمت‌هاى اوست. «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ»(۳) 👈 مردم! وعده خدا حق است. مبادا شیطان با وعده آمرزش الهی گولتان بزند. شیطان دشمن شماست؛ شما هم او را دشمن خود بدانید.(فاطر: 5و6) 👈 عزت و آبرو فقط دست خداست؛ و با اعمال نیک بدست می آید. کسی نمی تواند با حیله گری و گناه آبرو بدست آورد.(فاطر: 10) 👈 همه محتاج خدائیم.(۱۵) فاطر 👈کسی که برای حمل بار سنگین گناهش، کمک طلب می کند، هیچ کس، حتی بستگانش هم به او کمک نمی دهند. (فاطر: 18) 👈 نصیحت پیامبر هم بر بعضی افراد اثر نمی‌کند (۲۲) فاطر 👈 عالم حقیقی کیست؟ خدا ترسان (۲۸) فاطر 👈 با صدقه دادن و انفاق کردن بصورت پنهانی و آشکار، با خدا تجارتی سود آور کنید؛ که حتی یک درصد هم زیان ندارد.(فاطر: 29) 👈نماینده خدا (۳۹) فاطر 👈 اگر به گناهان مواخذه می‌شدیم، هیچ جنبنده‌ای بر زمین باقی نمی‌ماند. (۴۵) فاطر  👈عصمت پیامبر (۳ و ۴ )یس 👈ترس ازخدا درخلوت=اثرپذیری ازقرآن، قرآن درتوتاثیرمی‌گذارد(۱۱) یس 👈نه فقط اعمال، بلكه همه آثارآن نيزثبت مى‌شود؛ ودرحساب قيامت لحاظ مى‌گردد. (خواه آثارخيريا آثارشرّ(یس۱۲) 🤲اللّهُمَّ اَکْرِمْنا بِکَرامَةَ الْقُرآن🤲 🌹ثواب این جزءهدیه به ارواح نورانی شهدای عزیزگمنام🌹 🤲🌷🤲اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ بِحَقِّ الحُسَینِ "عَلَیهِ السَّلامُ" وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ🤲🌷🤲 🤲اَللهُمً اجعَل عَواقِبَ اُمُورِنا خَیرا🤲 🖐وَالعاقِبَهُ لِلمُتَقین🖐 🌸🤲🌸التماس دعای فرج 🌸🤲🌸
    0 Commentaires 0 Parts 289 Vue 0 Aperçu
  • بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ
    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

    سَلام عَلَیکُم

    السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)ادرکنی،

    دعای ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﻭم ماه رمضان

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ✍ ﺍَﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺍﻓْﺘَﺢْ ﻟِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺃَﺑْﻮَﺍﺏَ ﻓَﻀْﻠِﻚَ،
    ﻭَ ﺃَﻧْﺰِﻝْ ﻋَﻠَﻲَّ ﻓِﻴﻪِ ﺑَﺮَﻛَﺎﺗِﻚَ،
    ﻭَ ﻭَﻓِّﻘْﻨِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﻟِﻤُﻮﺟِﺒَﺎﺕِ ﻣَﺮْﺿَﺎﺗِﻚَ،
    ﻭَ ﺃَﺳْﻜِﻨِّﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺑُﺤْﺒُﻮﺣَﺎﺕِ ﺟَﻨَّﺎﺗِﻚَ،
    ﻳَﺎ ﻣُﺠِﻴﺐَ ﺩَﻋْﻮَﺓِ ﺍﻟْﻤُﻀْﻄَﺮِّﻳﻦَ،

    ﺍﻯ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﻣﻦ ﺩﺭﻫﺎﻯ ﻓﻀﻞ ﻭ ﻛﺮﻣﺖ ﺑﮕﺸﺎ،
    ﻭ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻛﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺯﻝ ﻓﺮﻣﺎ،
    ﻭ ﺑﺮ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺭﺿﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩﻳﺖ ﻣﻮﻓّﻘﻢ ﺑﺪﺍر،
    ﻭ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺘﻬﺎﻳﺖ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﻜﻦ ﺩﻩ،
    ﺍﻯ ﭘﺬﻳﺮﻧﺪﻩ ﺩﻋﺎﻯ ﻣﻀﻄﺮ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ.

    واما:

    ✍ نکات کلیدی و کاربردی جزء ۲۲

    با آرزوی قبولی عبادات شما روزه داران عزیز،
    به فضل الهی نکات برجسته،
    جزء بیست و دوم
    قرآن کریم تقدیم می گردد.
    ای زنان!
    با ناز و عشوه سخن نگوئید؛
    که بیماردلان در شما طمع می کنند.
    (احزاب: 32)
    مبلّغان الهى بدانند؛
    كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست.(احزاب ۳۹)
    آداب مهمانی(۵۳ احزاب)
    اهمیت صلوات بر محمد و آل محمد (۵۶)
    بنده‌ى مخلص به جايى مى‌رسد؛
    كه رنجاندن او،
    رنجاندن خدا مى‌شود. (۵۷)
    رنجاندن مومن گناهی عظیم است.
    (۵۸) احزاب
    "خانم ها"
    خود را با مانتو ویا چادر کامل بپوشانید؛
    تا مورد آزار دیگران قرار نگیرید.(احزاب: 59)
    به مردان و زنانی که عمل زشتی مرتکب نشده اند؛
    "تهمت نزنید؛
    که گناهی آشکار به دوش می کشید.
    (احزاب: 58)
    اعطای ۱۲ فضلیت به داوود :
    همنوایی کوه و پرندگان با او و زره‌سازی....(سبا ۱۰-۱۱)
    رام‌کردن باد برای سلیمان،
    ذوب مس،
    فرمانبری جن از سلیمان ،
    و ساختن بناها و ظروف،
    مرگ سلیمان،
    آگاهی از مرگ سلیمان پس از خوردن عصای او توسط موریانه. (آیات ۱۲-۱۴)
     ( جنیان )مهندسین ساختمان در خدمت سلیمان، (۱۳) سبأ
    "جنّ"، غيب نمى‌داند.
    (با افتادن سليمان به زمين،
    هم خود جنّ فهميد كه غيب نمى‌داند؛
    و هم مردم فهميدند كه ادّعاى جنّ مبنى بر آگاهى از غيب بيهوده‌ است.(۱۴)
      "موریانه"
    سبب درهم ریختن حکومت سلیمان،
    (۱۴) سبأ
    داستان قوم سبأ
    و باغ‌های آباد آنان
    و نزول سیل عظیم بر آنها،
    به خاطر کفران نعمت، (آیات ۱۵-۱۹)
     رسالت پیامبر جهانی است.(۲۸) سبأ
    گفتگوی مستضعفان با مستکبران در قیامت، (آیات ۳۰ و ۳۱)
    همیشه،
    مرفهان بی درد
    و خوشگذرانان جامعه،
    از پذیرش حقیقت و دین،
    دوری می کنند؛
    چرا که رفاه طلبی باعث بی تفاوتی انسان می شود. (سبا: 34)
    صرفاً زیادی مال و فرزند،
    نشانه نزدیکی به خدا نیست؛
    بلکه کسانی که با اموال و اولاد خود،
    کار خوب کنند ؛
    دو برابر پاداش می گیرند.(سبا: 35-37)
    آگاهى از تاريخ،
    مشكلات بزرگ را كوچك جلوه مى‌دهد؛
    و تحّمل آنها را آسان مى‌كند.(۴۵)
    آن چه مهم است قيام خالصانه براى خداست؛
    تعداد و نفرات نقش اصلى را ندارد.
    «تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‌ وَ فُرادى‌»(سبا ۴۶)
     قدرت فرشتگان (۱)فاطر
    بهترين راه شناخت خداوند،
    توجّه به نعمت‌هاى اوست.
    «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ»(۳)
    مردم!
    وعده خدا حق است.
    مبادا شیطان با وعده آمرزش الهی گولتان بزند.
    شیطان دشمن شماست؛
    شما هم او را دشمن خود بدانید.(فاطر: 5و6)
    عزت و آبرو فقط دست خداست؛
    و با اعمال نیک بدست می آید.
    کسی نمی تواند با حیله گری و گناه آبرو بدست آورد.(فاطر: 10)
    همه محتاج خدائیم.(۱۵) فاطر
    کسی که برای حمل بار سنگین گناهش، کمک طلب می کند، هیچ کس، حتی بستگانش هم به او کمک نمی دهند.
    (فاطر: 18)
     نصیحت پیامبر هم بر بعضی افراد اثر نمی‌کند (۲۲) فاطر
     عالم حقیقی کیست؟
    خدا ترسان (۲۸) فاطر
    با صدقه دادن و انفاق کردن بصورت پنهانی و آشکار،
    با خدا تجارتی سود آور کنید؛
    که حتی یک درصد هم زیان ندارد.(فاطر: 29)
    نماینده خدا (۳۹) فاطر
     اگر به گناهان مواخذه می‌شدیم،
    هیچ جنبنده‌ای بر زمین باقی نمی‌ماند.
    (۴۵) فاطر
     عصمت پیامبر (۳ و ۴ )یس
    ترس ازخدا درخلوت=اثرپذیری ازقرآن، قرآن درتوتاثیرمی‌گذارد(۱۱) یس
    نه فقط اعمال،
    بلكه همه آثارآن نيزثبت مى‌شود؛
    ودرحساب قيامت لحاظ مى‌گردد.
    (خواه آثارخيريا آثارشرّ(یس۱۲)
    اللّهُمَّ اَکْرِمْنا بِکَرامَةَ الْقُرآن
    ثواب این جزءهدیه به ارواح نورانی شهدای عزیزگمنام

    اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ بِحَقِّ الحُسَینِ "عَلَیهِ السَّلامُ" وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ

    اَللهُمً اجعَل عَواقِبَ اُمُورِنا خَیرا

    🖐وَالعاقِبَهُ لِلمُتَقین🖐

    التماس دعای فرج

    🌸بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ🌸 🌺سَلام عَلَیکُم🌺 🤲💚🤲السلام علیک یا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)ادرکنی،🤲💚🤲 🌱 دعای ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﺩﻭم ماه رمضان 🌱 بسم الله الرحمن الرحیم ✍ ﺍَﻟﻠَّﻬُﻢَّ ﺍﻓْﺘَﺢْ ﻟِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺃَﺑْﻮَﺍﺏَ ﻓَﻀْﻠِﻚَ،🤲 ﻭَ ﺃَﻧْﺰِﻝْ ﻋَﻠَﻲَّ ﻓِﻴﻪِ ﺑَﺮَﻛَﺎﺗِﻚَ،🤲 ﻭَ ﻭَﻓِّﻘْﻨِﻲ ﻓِﻴﻪِ ﻟِﻤُﻮﺟِﺒَﺎﺕِ ﻣَﺮْﺿَﺎﺗِﻚَ،🤲 ﻭَ ﺃَﺳْﻜِﻨِّﻲ ﻓِﻴﻪِ ﺑُﺤْﺒُﻮﺣَﺎﺕِ ﺟَﻨَّﺎﺗِﻚَ،🤲 ﻳَﺎ ﻣُﺠِﻴﺐَ ﺩَﻋْﻮَﺓِ ﺍﻟْﻤُﻀْﻄَﺮِّﻳﻦَ،🤲 🤲 ﺍﻯ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﻣﻦ ﺩﺭﻫﺎﻯ ﻓﻀﻞ ﻭ ﻛﺮﻣﺖ ﺑﮕﺸﺎ،🤲 ﻭ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻛﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺯﻝ ﻓﺮﻣﺎ،🤲 ﻭ ﺑﺮ ﻣﻮﺟﺒﺎﺕ ﺭﺿﺎ ﻭ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩﻳﺖ ﻣﻮﻓّﻘﻢ ﺑﺪﺍر،🤲 ﻭ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺑﻬﺸﺘﻬﺎﻳﺖ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﻜﻦ ﺩﻩ،🤲 ﺍﻯ ﭘﺬﻳﺮﻧﺪﻩ ﺩﻋﺎﻯ ﻣﻀﻄﺮ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ.🤲 🌹☘🌹 واما:🌹☘🌹 ✍ نکات کلیدی و کاربردی جزء ۲۲🌸 🌴با آرزوی قبولی عبادات شما روزه داران عزیز، به فضل الهی نکات برجسته، *جزء بیست و دوم* قرآن کریم تقدیم می گردد. 👈 ای زنان! با ناز و عشوه سخن نگوئید؛ که بیماردلان در شما طمع می کنند. (احزاب: 32) 👈 مبلّغان الهى بدانند؛ كه حساب صبر و تحمّل آنان با خداست.(احزاب ۳۹) 👈 آداب مهمانی(۵۳ احزاب) 👈 اهمیت صلوات بر محمد و آل محمد (۵۶) 👈 بنده‌ى مخلص به جايى مى‌رسد؛ كه رنجاندن او، رنجاندن خدا مى‌شود. (۵۷) 👈 رنجاندن مومن گناهی عظیم است. (۵۸) احزاب 👈 "خانم ها" خود را با مانتو ویا چادر کامل بپوشانید؛ تا مورد آزار دیگران قرار نگیرید.(احزاب: 59) 👈به مردان و زنانی که عمل زشتی مرتکب نشده اند؛ "تهمت نزنید؛ که گناهی آشکار به دوش می کشید. (احزاب: 58) 👈 اعطای ۱۲ فضلیت به داوود : همنوایی کوه و پرندگان با او و زره‌سازی....(سبا ۱۰-۱۱) 👈رام‌کردن باد برای سلیمان، ذوب مس، فرمانبری جن از سلیمان ، و ساختن بناها و ظروف، مرگ سلیمان، آگاهی از مرگ سلیمان پس از خوردن عصای او توسط موریانه. (آیات ۱۲-۱۴)  👈( جنیان )مهندسین ساختمان در خدمت سلیمان، (۱۳) سبأ 👈 "جنّ"، غيب نمى‌داند. (با افتادن سليمان به زمين، هم خود جنّ فهميد كه غيب نمى‌داند؛ و هم مردم فهميدند كه ادّعاى جنّ مبنى بر آگاهى از غيب بيهوده‌ است.(۱۴)  👈 "موریانه" سبب درهم ریختن حکومت سلیمان، (۱۴) سبأ 👈 داستان قوم سبأ و باغ‌های آباد آنان و نزول سیل عظیم بر آنها، به خاطر کفران نعمت، (آیات ۱۵-۱۹) 👈 رسالت پیامبر جهانی است.(۲۸) سبأ 👈گفتگوی مستضعفان با مستکبران در قیامت، (آیات ۳۰ و ۳۱) 👈 همیشه، 🦑 مرفهان بی درد🦑 🐙و خوشگذرانان جامعه،🐙 از پذیرش حقیقت و دین، دوری می کنند؛ چرا که رفاه طلبی باعث بی تفاوتی انسان می شود. (سبا: 34) 👈 صرفاً زیادی مال و فرزند، نشانه نزدیکی به خدا نیست؛ بلکه کسانی که با اموال و اولاد خود، کار خوب کنند ؛ دو برابر پاداش می گیرند.(سبا: 35-37) 👈آگاهى از تاريخ، مشكلات بزرگ را كوچك جلوه مى‌دهد؛ و تحّمل آنها را آسان مى‌كند.(۴۵) 👈 آن چه مهم است قيام خالصانه براى خداست؛ تعداد و نفرات نقش اصلى را ندارد. «تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‌ وَ فُرادى‌»(سبا ۴۶) 👈 قدرت فرشتگان (۱)فاطر 👈 بهترين راه شناخت خداوند، توجّه به نعمت‌هاى اوست. «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ»(۳) 👈 مردم! وعده خدا حق است. مبادا شیطان با وعده آمرزش الهی گولتان بزند. شیطان دشمن شماست؛ شما هم او را دشمن خود بدانید.(فاطر: 5و6) 👈 عزت و آبرو فقط دست خداست؛ و با اعمال نیک بدست می آید. کسی نمی تواند با حیله گری و گناه آبرو بدست آورد.(فاطر: 10) 👈 همه محتاج خدائیم.(۱۵) فاطر 👈کسی که برای حمل بار سنگین گناهش، کمک طلب می کند، هیچ کس، حتی بستگانش هم به او کمک نمی دهند. (فاطر: 18) 👈 نصیحت پیامبر هم بر بعضی افراد اثر نمی‌کند (۲۲) فاطر 👈 عالم حقیقی کیست؟ خدا ترسان (۲۸) فاطر 👈 با صدقه دادن و انفاق کردن بصورت پنهانی و آشکار، با خدا تجارتی سود آور کنید؛ که حتی یک درصد هم زیان ندارد.(فاطر: 29) 👈نماینده خدا (۳۹) فاطر 👈 اگر به گناهان مواخذه می‌شدیم، هیچ جنبنده‌ای بر زمین باقی نمی‌ماند. (۴۵) فاطر  👈عصمت پیامبر (۳ و ۴ )یس 👈ترس ازخدا درخلوت=اثرپذیری ازقرآن، قرآن درتوتاثیرمی‌گذارد(۱۱) یس 👈نه فقط اعمال، بلكه همه آثارآن نيزثبت مى‌شود؛ ودرحساب قيامت لحاظ مى‌گردد. (خواه آثارخيريا آثارشرّ(یس۱۲) 🤲اللّهُمَّ اَکْرِمْنا بِکَرامَةَ الْقُرآن🤲 🌹ثواب این جزءهدیه به ارواح نورانی شهدای عزیزگمنام🌹 🤲🌷🤲اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ بِحَقِّ الحُسَینِ "عَلَیهِ السَّلامُ" وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ🤲🌷🤲 🤲اَللهُمً اجعَل عَواقِبَ اُمُورِنا خَیرا🤲 🖐وَالعاقِبَهُ لِلمُتَقین🖐 🌸🤲🌸التماس دعای فرج 🌸🤲🌸
    0 Commentaires 0 Parts 183 Vue 0 Aperçu
  • احیاگر عزت و عظمت ایران



     در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آن‌ها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند.

    «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آن‌ها.
    دویست و بیست و ششمین شماره «صدای ایران»، تقدیم می‌شود به روح مطهر، شهید سرگرد عباس اسدی، که در فتنه آمریکایی اخیر در قم در حالی‌که مشغول صحبت با اغتشاشگران بود، مورد حمله ناگهانی قرار گرفت و با ۵۸ ضربه چاقو به شهادت رسید.

    این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد.

    دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره دویست و بیست و شش



    سرمقاله



     احیاگر عزّت و عظمت ایران

     «ما را فروختند، استقلال ما را فروختند... اگر من به جاى اینها بودم این چراغانی‌ها را منع مى‌کردم؛ مى‌گفتم بیرق سیاه بالاى سر بازارها بزنند؛ بالاى سر خانه‌ها بزنند؛ چادر سیاه بالا ببرند. عزّت ما پایکوب شد؛ عظمت ایران از بین رفت؛ عظمت ارتش ایران را پایکوب کردند... ملّت ایران را از سگ‌هاى آمریکا پست‌تر کردند... ما زیرچکمه آمریکا برویم، چون ملّت ضعیفى هستیم؟!»





    اینها بخش‌هایی از سخنرانی طوفانی امام خمینی رحمه‌الله در آبان ۱۳۴۳ است. زمانی که هیچ خبری از قیام مردمی و انقلاب نبود. دستگاه پهلوی آرام‌آرام در حال قدرت گرفتن بود و صدای هر مخالفی در نطفه خفه می‌شد.

    خمینی کبیر رحمه‌الله که تا پیش از این به کلیاتی درباره حفظ استقلال کشور اشاره می‌کرد و در یکی دو سال گذشته به جز در مواردی مانند لایحه نفوذ اسرائیل و بهاییان در هیئت حاکمه پهلوی که استقلال ایران و مردمش را به خطر می‌انداختند موضع‌گیری تندی نکرده بود به یکباره در برابر اعطای مصونیت قضایی به مستشاران آمریکایی در ایران چنین طوفانی برپا می‌کند. پهلوی در فروختن ایران تا جایی پیش رفته بود که حالا به تعبیر امام خمینی رحمه‌الله خود ایران و ملّت مسلمان آن را فروخته و آن را تبدیل به یکی از مستعمره‌های آمریکا کرده بود.

    برخلاف بسیاری از تحلیل‌گران ناآگاه که خصومت ضدّاسرائیلی و ضدّآمریکایی انقلاب اسلامی را از عوارض بعد از انقلاب می‌دانند که مایه دردسر شده و باید اصلاح شود اما تاریخ نشان می‌دهد که انقلاب اسلامی زاییده مواضع استقلال‌طلبانه امام خمینی رحمه‌الله در مخالفت با نفوذ و سلطه اسرائیل و آمریکا در ایران بود. اولین نقاط اصطکاک ایشان با دستگاه پهلوی از ابتدای دهه ۴۰ شمسی مخالفت شدید با سلطه اسرائیل و آمریکا و عمال آنها بر کشور بود. مخالفت‌های غیرتمندانه‌ و استقلال‌طلبانه‌ای که در ادامه با استقبال میلیون‌ها ایران روبرو شد و قطار انقلاب اسلامی را راه‌اندازی کرد.

    زمان زیادی از زخمی که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ایران زده بودند نگذشته بود. به همین علّت هم فریاد استقلال‌طلبانه و دعوت به انقلابی برای خدا به گوش ایرانیان نشست و تا عمق جان‌شان ریشه دواند. خمینی کبیر رحمه‌الله آنها را به عمق فطرت‌شان دعوت کرده و در مقابل هم در برابر قلدرهایی که عزت و منابع و شرافت‌شان را به حراج گذاشته بودند به قیام دعوت می‌کرد. اشارات ضداستعماری امام خمینی رحمه‌الله از ۱۳۴۲ و ۱۳۴۳ به بعد ضمیر روشن پیدا کرد: اسرائیل و آمریکا! استعمارطلبان قرن بیستم که چشم طمع به نه تنها ایران بلکه به هر ملک و جامعه ضعیفی داشتند.

    خمینی کبیر رحمه‌الله پیش‌تر هم در اسفند ۱۳۴۱ به دستگاه پهلوی گفته بود که «تا من هستم نمی‌گذارم دستگاه جبار، استقلال این ملّت را بر باد بدهد.» خمینی رحمه‌الله، صدای فروخفته ملّتی بود که بیش از یک قرن از ابتدای قاجار تا پهلوی دوم تحقیر شده و غارتش کرده بودند و حالا می‌رفت که به سینه آمریکا به‌عنوان استعمار جدید دنیا پس از انگلیس دست رد بزند و زد.

    ایشان ۱۵ سال بعد در خرداد ۱۳۵۹ زمانی که انقلاب اسلامی پیروز شده و شاه مخلوع از کشور اخراج شده بود هنوز از دردِ تحقیر ملّت ایران در کاپیتولاسیون که نقطه شروع نهضت ضدآمریکایی مردم ایران بود در رنج بود و آن را بزرگ‌ترین جنایت در حق ملّت ایران می‌دانست: «‌‌مستشاران آمریکا در مقدرات کشور مظلوم ما دخالت‌های مستقیم داشتند. تحمیل‌‌ ‌‌کاپیتولاسیون‌‌ بر ملّت مظلوم ما به وسیله شاه مخلوع سابق از بزرگترین جنایات آمریکا‌‌ ‌‌بود که با مخالفت روحانیون و ملّت متدین مواجه گشت و از آن پس چه ستم‌ها و چه‌‌ ‌‌جنایات که بر ملّت ما وارد نشد.‌» (صحیفه امام، جلد ۱۲، صفحه ۳۷۰)

    ایشان در گفت‌وگوی دیگری با یکی از رسانه‌های آمریکایی، شاه را عامل اصلی آمریکایی‌ها در ایران دانسته و رفتن او را باعث قطع ید آمریکا از ایران توصیف کرده و می‌گویند: «اگر معنای ضدیت با آمریکا این است که ما می‌خواهیم وابسته به آمریکا نباشیم، آری ما‌‌ ‌‌ضد آمریکایی هستیم! و اگر ترس آمریکا از این است، آری باید بترسند!‌... چون آمریکا با وجود شاه، همه چیز ایران را می‌بُرد و با رفتن شاه این دیگر میسر‌‌ ‌‌نیست.» (صحیفه امام، جلد ۵، صفحه ۳۳۷)

    جرم ملّت ایران و جمهوری اسلامی این است که نمی‌خواهند مقدرات ایران بزرگ توسط دست اجنبی رقم بخورد. جرم‌‌شان این است که می‌خواهند ایرانی برای ایران تصمیم بگیرد. نقطه اصلی دشمنی آمریکا با ایران هم همین است.

    آمریکایی‌ها یک بار در ۲۸ مرداد ۳۲ موفق شدند این موج را مهار کنند؛ موج انقلاب اسلامی اما بزرگ‌‌تر از عِده و عُده آنهاست. این را ۴۷ سال قدرت گرفتن و بالیدن انقلاب اسلامی با وجود دشمنی روزافزون ۴۷ ساله آمریکا با امواج استقلال‌طلبانه ایرانیان مسلمان اثبات می‌کند.



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62548

    #ديگران__گزارش
    📰 احیاگر عزت و عظمت ایران  در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آن‌ها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند. «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آن‌ها. دویست و بیست و ششمین شماره «صدای ایران»، تقدیم می‌شود به روح مطهر، شهید سرگرد عباس اسدی، که در فتنه آمریکایی اخیر در قم در حالی‌که مشغول صحبت با اغتشاشگران بود، مورد حمله ناگهانی قرار گرفت و با ۵۸ ضربه چاقو به شهادت رسید. این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد. دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره دویست و بیست و شش سرمقاله  احیاگر عزّت و عظمت ایران  «ما را فروختند، استقلال ما را فروختند... اگر من به جاى اینها بودم این چراغانی‌ها را منع مى‌کردم؛ مى‌گفتم بیرق سیاه بالاى سر بازارها بزنند؛ بالاى سر خانه‌ها بزنند؛ چادر سیاه بالا ببرند. عزّت ما پایکوب شد؛ عظمت ایران از بین رفت؛ عظمت ارتش ایران را پایکوب کردند... ملّت ایران را از سگ‌هاى آمریکا پست‌تر کردند... ما زیرچکمه آمریکا برویم، چون ملّت ضعیفى هستیم؟!» اینها بخش‌هایی از سخنرانی طوفانی امام خمینی رحمه‌الله در آبان ۱۳۴۳ است. زمانی که هیچ خبری از قیام مردمی و انقلاب نبود. دستگاه پهلوی آرام‌آرام در حال قدرت گرفتن بود و صدای هر مخالفی در نطفه خفه می‌شد. خمینی کبیر رحمه‌الله که تا پیش از این به کلیاتی درباره حفظ استقلال کشور اشاره می‌کرد و در یکی دو سال گذشته به جز در مواردی مانند لایحه نفوذ اسرائیل و بهاییان در هیئت حاکمه پهلوی که استقلال ایران و مردمش را به خطر می‌انداختند موضع‌گیری تندی نکرده بود به یکباره در برابر اعطای مصونیت قضایی به مستشاران آمریکایی در ایران چنین طوفانی برپا می‌کند. پهلوی در فروختن ایران تا جایی پیش رفته بود که حالا به تعبیر امام خمینی رحمه‌الله خود ایران و ملّت مسلمان آن را فروخته و آن را تبدیل به یکی از مستعمره‌های آمریکا کرده بود. برخلاف بسیاری از تحلیل‌گران ناآگاه که خصومت ضدّاسرائیلی و ضدّآمریکایی انقلاب اسلامی را از عوارض بعد از انقلاب می‌دانند که مایه دردسر شده و باید اصلاح شود اما تاریخ نشان می‌دهد که انقلاب اسلامی زاییده مواضع استقلال‌طلبانه امام خمینی رحمه‌الله در مخالفت با نفوذ و سلطه اسرائیل و آمریکا در ایران بود. اولین نقاط اصطکاک ایشان با دستگاه پهلوی از ابتدای دهه ۴۰ شمسی مخالفت شدید با سلطه اسرائیل و آمریکا و عمال آنها بر کشور بود. مخالفت‌های غیرتمندانه‌ و استقلال‌طلبانه‌ای که در ادامه با استقبال میلیون‌ها ایران روبرو شد و قطار انقلاب اسلامی را راه‌اندازی کرد. زمان زیادی از زخمی که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ایران زده بودند نگذشته بود. به همین علّت هم فریاد استقلال‌طلبانه و دعوت به انقلابی برای خدا به گوش ایرانیان نشست و تا عمق جان‌شان ریشه دواند. خمینی کبیر رحمه‌الله آنها را به عمق فطرت‌شان دعوت کرده و در مقابل هم در برابر قلدرهایی که عزت و منابع و شرافت‌شان را به حراج گذاشته بودند به قیام دعوت می‌کرد. اشارات ضداستعماری امام خمینی رحمه‌الله از ۱۳۴۲ و ۱۳۴۳ به بعد ضمیر روشن پیدا کرد: اسرائیل و آمریکا! استعمارطلبان قرن بیستم که چشم طمع به نه تنها ایران بلکه به هر ملک و جامعه ضعیفی داشتند. خمینی کبیر رحمه‌الله پیش‌تر هم در اسفند ۱۳۴۱ به دستگاه پهلوی گفته بود که «تا من هستم نمی‌گذارم دستگاه جبار، استقلال این ملّت را بر باد بدهد.» خمینی رحمه‌الله، صدای فروخفته ملّتی بود که بیش از یک قرن از ابتدای قاجار تا پهلوی دوم تحقیر شده و غارتش کرده بودند و حالا می‌رفت که به سینه آمریکا به‌عنوان استعمار جدید دنیا پس از انگلیس دست رد بزند و زد. ایشان ۱۵ سال بعد در خرداد ۱۳۵۹ زمانی که انقلاب اسلامی پیروز شده و شاه مخلوع از کشور اخراج شده بود هنوز از دردِ تحقیر ملّت ایران در کاپیتولاسیون که نقطه شروع نهضت ضدآمریکایی مردم ایران بود در رنج بود و آن را بزرگ‌ترین جنایت در حق ملّت ایران می‌دانست: «‌‌مستشاران آمریکا در مقدرات کشور مظلوم ما دخالت‌های مستقیم داشتند. تحمیل‌‌ ‌‌کاپیتولاسیون‌‌ بر ملّت مظلوم ما به وسیله شاه مخلوع سابق از بزرگترین جنایات آمریکا‌‌ ‌‌بود که با مخالفت روحانیون و ملّت متدین مواجه گشت و از آن پس چه ستم‌ها و چه‌‌ ‌‌جنایات که بر ملّت ما وارد نشد.‌» (صحیفه امام، جلد ۱۲، صفحه ۳۷۰) ایشان در گفت‌وگوی دیگری با یکی از رسانه‌های آمریکایی، شاه را عامل اصلی آمریکایی‌ها در ایران دانسته و رفتن او را باعث قطع ید آمریکا از ایران توصیف کرده و می‌گویند: «اگر معنای ضدیت با آمریکا این است که ما می‌خواهیم وابسته به آمریکا نباشیم، آری ما‌‌ ‌‌ضد آمریکایی هستیم! و اگر ترس آمریکا از این است، آری باید بترسند!‌... چون آمریکا با وجود شاه، همه چیز ایران را می‌بُرد و با رفتن شاه این دیگر میسر‌‌ ‌‌نیست.» (صحیفه امام، جلد ۵، صفحه ۳۳۷) جرم ملّت ایران و جمهوری اسلامی این است که نمی‌خواهند مقدرات ایران بزرگ توسط دست اجنبی رقم بخورد. جرم‌‌شان این است که می‌خواهند ایرانی برای ایران تصمیم بگیرد. نقطه اصلی دشمنی آمریکا با ایران هم همین است. آمریکایی‌ها یک بار در ۲۸ مرداد ۳۲ موفق شدند این موج را مهار کنند؛ موج انقلاب اسلامی اما بزرگ‌‌تر از عِده و عُده آنهاست. این را ۴۷ سال قدرت گرفتن و بالیدن انقلاب اسلامی با وجود دشمنی روزافزون ۴۷ ساله آمریکا با امواج استقلال‌طلبانه ایرانیان مسلمان اثبات می‌کند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62548 #ديگران__گزارش
    0 Commentaires 0 Parts 551 Vue 0 Aperçu
  • وقتی دفتر رئیس جمهور جای جلاد و شهید را عوض می‌کند!/ مرثیه‌سرایی رسمی دولت پزشکیان برای «محاربین قرآن‌سوز»

    دفتر رئیس‌جمهور در اقدامی حیرت‌انگیز، با انتشار اطلاعیه‌ای درباره حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴، عملاً خط قرمزهای امنیت ملی و مبانی اعتقادی نظام را زیر پا گذاشت. در حالی که خون بیش از ۲۴۰۰ شهید مدافع امنیت و مردم بی‌گناه هنوز بر سنگفرش خیابان‌ها تازه است، دستگاه تبلیغاتی دولت با ژستی روشنفکرانه و تحت لوای «شفافیت»، قاتلان و مقتولان را در یک صف نشاند و برای همه آن‌ها به یک اندازه گریبان چاک کرد!

    اطلاعیه دفتر پزشکیان با ادبیاتی که یادآور بیانیه‌های سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری غرب است، مدعی شده که «همه قربانیان حوادث اخیر فرزندان این سرزمین بوده‌اند»! این جمله‌ی به ظاهر زیبا، در باطن حاوی یک خیانت بزرگ به حقیقت است.

    طبق آمارها سازمان بنیاد شهید، از مجموع ۳۱۱۷ جان‌باخته، ۲۴۲۷ نفر از آن‌ها شهدای مظلوم (نیروهای حافظ امنیت و مردم عادی) بوده‌اند که توسط جوخه‌های ترور و اغتشاشگران به خاک و خون کشیده شدند. مابقی این آمار، شامل کسانی است که با سلاح گرم و سرد به محاربه آمدند، قرآن آتش زدند، اموال عمومی را غارت کردند و بی‌رحمانه مردم را کشتند. آیا کسی که چادر از سر ناموس مردم می‌کشد، گلو می‌برد و مسجد آتش می‌زند، «فرزند ایران» است؟ آقای پزشکیان! این چه «پدری» است که قاتل فرزند مظلومش را هم در آغوش می‌گیرد و او را «عزیز» خطاب می‌کند؟

    دولت در این اطلاعیه تأکید کرده که رئیس‌جمهور خود را پاسدار حقوق همه جان‌باختگان می‌داند و نباید هیچ داغدیده‌ای رها شود. معنای دقیق این گزاره چیست؟ یعنی دولت جمهوری اسلامی خود را موظف می‌داند که از حقوق «تروریست‌های تجزیه‌طلب» و «اوباش مسلح» دفاع کند؟

    این اطلاعیه عملاً جای شهید و جلاد را عوض کرده است. به جای آنکه دولت مدعی خونخواهی شهدای امنیت باشد و برائت خود را از آشوبگران اعلام کند، با ادبیاتی ترحم‌برانگیز، خانواده‌های قاتلان و محاربین را «داغدیده» و نیازمند حمایت معرفی می‌کند. این اقدام، نمک پاشیدن بر زخم هزاران خانواده‌ای است که عزیزانشان صرفاً به جرم انقلابی بودن یا دفاع از امنیت کشور، توسط همین فرزندان ادعایی ایران قطعه‌قطعه شدند.

    ادعای «سیاست شفافیت» در این اطلاعیه، در واقع اسم رمز «عادی‌سازی جنایت» است. وقتی نام یک بسیجی شهید در کنار نام قاتلش در یک لیست واحد تحت عنوان «قربانیان» منتشر می‌شود، یعنی دولت رسماً مرز میان «حق و باطل» را برداشته است.

    آقای رئیس‌جمهور! کسانی که قرآن آتش زدند، پرچم ایران را پایین کشیدند و روی آمبولانس‌ها کوکتل مولوتوف انداختند، «فرزندان ایران» نیستند؛ آن‌ها سربازان پیاده‌نظام اسرائیل و آمریکا بودند. این بیانیه مصداق بارز ترحم بر پلنگ تیزدندان است. این‌گونه دلسوزی‌های نابجا برای جانیان، نه تنها رأفت اسلامی نیست، بلکه چراغ سبزی برای آشوب‌های آینده و خیانت به خون پاک هزاران شهیدی است که برای امنیت این خاک بر زمین ریخت. تاریخ این «مظلوم‌نمایی برای گرگ‌ها» را فراموش نخواهد کرد.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    🔻وقتی دفتر رئیس جمهور جای جلاد و شهید را عوض می‌کند!/ مرثیه‌سرایی رسمی دولت پزشکیان برای «محاربین قرآن‌سوز» 🔹دفتر رئیس‌جمهور در اقدامی حیرت‌انگیز، با انتشار اطلاعیه‌ای درباره حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴، عملاً خط قرمزهای امنیت ملی و مبانی اعتقادی نظام را زیر پا گذاشت. در حالی که خون بیش از ۲۴۰۰ شهید مدافع امنیت و مردم بی‌گناه هنوز بر سنگفرش خیابان‌ها تازه است، دستگاه تبلیغاتی دولت با ژستی روشنفکرانه و تحت لوای «شفافیت»، قاتلان و مقتولان را در یک صف نشاند و برای همه آن‌ها به یک اندازه گریبان چاک کرد! 🔹اطلاعیه دفتر پزشکیان با ادبیاتی که یادآور بیانیه‌های سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری غرب است، مدعی شده که «همه قربانیان حوادث اخیر فرزندان این سرزمین بوده‌اند»! این جمله‌ی به ظاهر زیبا، در باطن حاوی یک خیانت بزرگ به حقیقت است. 🔹طبق آمارها سازمان بنیاد شهید، از مجموع ۳۱۱۷ جان‌باخته، ۲۴۲۷ نفر از آن‌ها شهدای مظلوم (نیروهای حافظ امنیت و مردم عادی) بوده‌اند که توسط جوخه‌های ترور و اغتشاشگران به خاک و خون کشیده شدند. مابقی این آمار، شامل کسانی است که با سلاح گرم و سرد به محاربه آمدند، قرآن آتش زدند، اموال عمومی را غارت کردند و بی‌رحمانه مردم را کشتند. آیا کسی که چادر از سر ناموس مردم می‌کشد، گلو می‌برد و مسجد آتش می‌زند، «فرزند ایران» است؟ آقای پزشکیان! این چه «پدری» است که قاتل فرزند مظلومش را هم در آغوش می‌گیرد و او را «عزیز» خطاب می‌کند؟ 🔹دولت در این اطلاعیه تأکید کرده که رئیس‌جمهور خود را پاسدار حقوق همه جان‌باختگان می‌داند و نباید هیچ داغدیده‌ای رها شود. معنای دقیق این گزاره چیست؟ یعنی دولت جمهوری اسلامی خود را موظف می‌داند که از حقوق «تروریست‌های تجزیه‌طلب» و «اوباش مسلح» دفاع کند؟ 🔹این اطلاعیه عملاً جای شهید و جلاد را عوض کرده است. به جای آنکه دولت مدعی خونخواهی شهدای امنیت باشد و برائت خود را از آشوبگران اعلام کند، با ادبیاتی ترحم‌برانگیز، خانواده‌های قاتلان و محاربین را «داغدیده» و نیازمند حمایت معرفی می‌کند. این اقدام، نمک پاشیدن بر زخم هزاران خانواده‌ای است که عزیزانشان صرفاً به جرم انقلابی بودن یا دفاع از امنیت کشور، توسط همین فرزندان ادعایی ایران قطعه‌قطعه شدند. 🔹ادعای «سیاست شفافیت» در این اطلاعیه،❌ در واقع اسم رمز «عادی‌سازی جنایت» است. وقتی نام یک بسیجی شهید در کنار نام قاتلش در یک لیست واحد تحت عنوان «قربانیان» منتشر می‌شود، یعنی دولت رسماً مرز میان «حق و باطل» را برداشته است. 🔹آقای رئیس‌جمهور! کسانی که قرآن آتش زدند، پرچم ایران را پایین کشیدند و روی آمبولانس‌ها کوکتل مولوتوف انداختند، «فرزندان ایران» نیستند؛ آن‌ها سربازان پیاده‌نظام اسرائیل و آمریکا بودند. این بیانیه مصداق بارز ترحم بر پلنگ تیزدندان است. این‌گونه دلسوزی‌های نابجا برای جانیان، نه تنها رأفت اسلامی نیست، بلکه چراغ سبزی برای آشوب‌های آینده و خیانت به خون پاک هزاران شهیدی است که برای امنیت این خاک بر زمین ریخت. تاریخ این «مظلوم‌نمایی برای گرگ‌ها» را فراموش نخواهد کرد. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commentaires 0 Parts 276 Vue 0 Aperçu
  • وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند


     خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.

     بهشت، دونفر!

    حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است.

    موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.»

    آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟»
    جانباز: خیرالله نصری
    راوی: زهرا رشیدی

     بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها

    موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است.

    نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.»

    روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".»

    انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد.
    جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی

    سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد.

    همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است.

    آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله.
    جانباز: آقای عدنان مهرعلی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     من هنوز هم یک سربازم

    این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.»

    حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است.

    بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود.
    جانباز: احمد پوررحیمی
    نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی

     دفاع همچنان ادامه دارد

    حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند.

    دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد!

    این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است!
    جانباز: مختار عوض‌خواه
    نویسنده: فائزه طاووسی

     وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند

    طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند.

    با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.»

    حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند.
    جانباز: حبیب‌الله طاهری
    نویسنده: زهرا رشیدی

     خانه خورشیدی‌ها

    ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم.

    زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار!

    کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم.
    جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     سینه مالامال درد است

    پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.»

    چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.»

    چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     جایگزینی برای ایستادن

    توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم.

    همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است.

    با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند.
    جانباز: رضا یزدان‌پناه
    راوی: سیده‌فاطمه موسوی

     هم‌نفس

    به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟»

    از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»

    آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد.

    در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت.
    جانباز: سیدکمال لوح موسوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     باز هم من را به یاد خواهد آورد

    اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.
     
    می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد.

    میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش.

    از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق.

    دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.»

    راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟
    بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام
    فاطمه ذجاجی

     سختی‌هایی که هم هست و هم نیست!

    دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌.

    اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده.

    از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!»
    جانباز: مریم وکیلی
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام

    آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم.

    زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد.

    در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید.

    می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!»

    مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

     تخت روان بر شانه‌های زنانه

    موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند.

    گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست.

    با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.»
    جانباز: صادق احمدزاده
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     جیره‌ناخور نظام

    متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.»

    خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند.

    نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.»

    وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.»
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     تنها خواسته‌اش

    آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش.

    نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند.

    انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.»

    صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.»

    انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام.
    جانباز: مجید محمدی میشنی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     یک تیر و دو مجروح

    وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید.

    هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...»

    نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.»

    شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

     گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...

    وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین.

    منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند.

    همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:
     حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.
     حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟
     جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      ز کودکی خادم این دیار محترمم

    وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است.

    پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌!

    پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      اسلحه‌ پدری

    آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.»

    واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه.

    اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.»

    دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد.
    جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

      حسین، علمدار عباس

    کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.»

    حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.»

    خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد.

    زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان.
    نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی


     بابای من اشک اسرائیل را درآورد!

    هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا.
    چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید.
    انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است.

    «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»  

    جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد.

    وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت:
    «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!»

    بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا.

    گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت.
    جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی
    نویسنده:حانیه اخلاقی


      دست از تنِ عباس چیکیده‌ست

    دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند.

    برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است.

    دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... .

    رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... .

    نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... .

    چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن.
    جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری
    نویسنده: حانیه اخلاقی

      ارزشش را داشت

    این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر!

    موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد.

    عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت!
    جانباز: حسین نامداری
    نویسنده: فائزه طاووسی

     پدر؛ قهرمان وطن!

    آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد!

    صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن.
    جانباز: مصطفی رام مهربانی
    نویسنده: فائزه طاووسی

     داداش‌بزرگه

    محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده.

    پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی


     بین‌الشهیدین

    همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود.

    می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.»

    پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود.

    زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     در پای امن سهند

    زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.»

    همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.»

    سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     آن‌ها که رنج را زیسته‌اند

    و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟»
    گروهی برمی‌خیزند.
    خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.»
    فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟»
    خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.»
    این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم».

    حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند.

    به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد.
    جانباز: علی امینی
    نویسنده: سیده فاطمه موسوی

     سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم

    خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند.

    به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.

    مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.

    استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.

    پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد.

    گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»
     

    خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»

    قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟»

    چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»
    جانباز: سیدمحمدرضا رضوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     جانباز چپ دست

    آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود.

    آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو.

    خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.»

    همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت.
    جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     ردّ پای دست‌های زنانه

    با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است.

    رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد.

    با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.»

    از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام.
    جانباز: سیدجمال هاشمی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     خانه نورانی

    در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.»

    خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     مشتاق دیدار

    وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است.

    آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته.

    خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473

    #ديگران__گزارش
    📰 وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند  خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.  بهشت، دونفر! حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است. موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.» آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟» جانباز: خیرالله نصری راوی: زهرا رشیدی  بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی نویسنده: زهرا عطارزاده  جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد. همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است. آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله. جانباز: آقای عدنان مهرعلی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  من هنوز هم یک سربازم این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.» حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است. بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود. جانباز: احمد پوررحیمی نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی  دفاع همچنان ادامه دارد حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند. دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد! این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است! جانباز: مختار عوض‌خواه نویسنده: فائزه طاووسی  وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند. با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.» حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند. جانباز: حبیب‌الله طاهری نویسنده: زهرا رشیدی  خانه خورشیدی‌ها ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم. زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار! کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم. جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  سینه مالامال درد است پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.» چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.» چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  جایگزینی برای ایستادن توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم. همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است. با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند. جانباز: رضا یزدان‌پناه راوی: سیده‌فاطمه موسوی  هم‌نفس به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟» از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.» آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد. در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت. جانباز: سیدکمال لوح موسوی نویسنده: سمیرا چوبداری  باز هم من را به یاد خواهد آورد اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.   می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد. میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش. از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق. دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.» راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟ بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام فاطمه ذجاجی  سختی‌هایی که هم هست و هم نیست! دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌. اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده. از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!» جانباز: مریم وکیلی نویسنده: راضیه ابراهیمی  سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم. زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد. در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید. می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!» مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد. نویسنده: صدیقه ارزبین  تخت روان بر شانه‌های زنانه موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند. گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست. با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.» جانباز: صادق احمدزاده نویسنده: راضیه ابراهیمی  جیره‌ناخور نظام متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.» خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند. نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.» وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.» نویسنده: مریم شید پیله‌ور  تنها خواسته‌اش آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش. نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند. انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.» صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.» انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام. جانباز: مجید محمدی میشنی نویسنده: زهرا عطارزاده  یک تیر و دو مجروح وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید. هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...» نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.» شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود. نویسنده: آزاده رباط‌جزی  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین. منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند. همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:  حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.  حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟  جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   ز کودکی خادم این دیار محترمم وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است. پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌! پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   اسلحه‌ پدری آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.» واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه. اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.» دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد. جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری   حسین، علمدار عباس کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.» حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.» خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد. زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان. نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی  بابای من اشک اسرائیل را درآورد! هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا. چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید. انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است. «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»   جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد. وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت: «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!» بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا. گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت. جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی نویسنده:حانیه اخلاقی   دست از تنِ عباس چیکیده‌ست دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند. برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است. دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... . رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... . نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... . چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن. جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری نویسنده: حانیه اخلاقی   ارزشش را داشت این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر! موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد. عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت! جانباز: حسین نامداری نویسنده: فائزه طاووسی  پدر؛ قهرمان وطن! آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد! صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن. جانباز: مصطفی رام مهربانی نویسنده: فائزه طاووسی  داداش‌بزرگه محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده. پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  بین‌الشهیدین همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود. می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.» پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود. زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  در پای امن سهند زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.» همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.» سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  آن‌ها که رنج را زیسته‌اند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟» گروهی برمی‌خیزند. خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.» فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟» خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.» این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم». حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند. به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد. جانباز: علی امینی نویسنده: سیده فاطمه موسوی  سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند. به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند. مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی. استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم. پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد. گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»   خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.» قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟» چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.» جانباز: سیدمحمدرضا رضوی نویسنده: سمیرا چوبداری  جانباز چپ دست آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود. آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو. خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.» همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت. جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده نویسنده: سمیرا چوبداری  ردّ پای دست‌های زنانه با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است. رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد. با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.» از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام. جانباز: سیدجمال هاشمی نویسنده: زهرا عطارزاده  خانه نورانی در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.» خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  مشتاق دیدار وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است. آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته. خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد. نویسنده: صدیقه ارزبین 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473 #ديگران__گزارش
    0 Commentaires 0 Parts 3KB Vue 0 Aperçu
  • #سیره_شهید

    بچه‌های بسیجی را می‌اندازید جلو

    امير عباسي از دوستان بزرگوار سپاهي پايگاه بودند او گاهی اوقات به شوخی به ما می گفت که شما پاسدارها هميشه مي رويد و بچه‌هاي بسيجي را مي اندازيد جلو و خودتان شهيد نمي شويد. يادم هست عمليات والفجر 2 بود ، قبل از عمليات در منطقه پنجوين در چادر بودم كه امير عباسی آمد ، او در آن زمان معاون گروهان بود و داشت بچه ها را مي برد برای ورزش و برنامه صبحگاه ، من صدایش کردم و پس از حال و احوال پرسي گفتم چه خبر امیر؟ گفت مي خواهيم بچه ها را ببريم و نرمش بدهيم. گفتم حالا تو رئيسي يا من؟ تو داري بچه ها را مي بري شهيد كني يا من؟

    امیر با با لبخندي جواب من را داد و گفت نوبت من هم خواهد رسید. بعد از عمليات خيبر خبر شهادت و مفقودالاثری امیر آمد.

    راوی: برادر محمد كشاني

    وبسایت دارالشهدای تهران

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ بچه‌های بسیجی را می‌اندازید جلو 💥 امير عباسي از دوستان بزرگوار سپاهي پايگاه بودند او گاهی اوقات به شوخی به ما می گفت که شما پاسدارها هميشه مي رويد و بچه‌هاي بسيجي را مي اندازيد جلو و خودتان شهيد نمي شويد. يادم هست عمليات والفجر 2 بود ، قبل از عمليات در منطقه پنجوين در چادر بودم كه امير عباسی آمد ، او در آن زمان معاون گروهان بود و داشت بچه ها را مي برد برای ورزش و برنامه صبحگاه ، من صدایش کردم و پس از حال و احوال پرسي گفتم چه خبر امیر؟ گفت مي خواهيم بچه ها را ببريم و نرمش بدهيم. گفتم حالا تو رئيسي يا من؟ تو داري بچه ها را مي بري شهيد كني يا من؟ 💠 امیر با با لبخندي جواب من را داد و گفت نوبت من هم خواهد رسید. بعد از عمليات خيبر خبر شهادت و مفقودالاثری امیر آمد. 📣 راوی: برادر محمد كشاني 📘 وبسایت دارالشهدای تهران 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commentaires 0 Parts 257 Vue 0 Aperçu
  • #سیره_شهید

    فرماندهی که از نماز شب فراری بود

    توی مقر تخت هایمان کنار هم بود. ساعتم یک ربع قبل از اذان صبح زنگ می زد. زودتر بلند می شدم برای نماز شبی، دعایی، چیزی.

    ⚡️ علی توی خواب و بیداری فحش می داد. پتویش را می کشید روی سرش و می گفت” عجب گیری کردم از دست شما بچه حزب الهی ها. نمی گذارید بخوابم.”

    ساعت خودش سر اذان زنگ می زد . بعضی شب ها تنها می خوابید ، توی چادر فرماندهی. یک شب یواشکی خودم را رساندم دم چادرش. چراغ خاموش بود اما صدای مناجاتش را می شنیدم. تازه فهمیدم همه این کارهاش فیلم بوده برای مخفی نگه داشتن نماز شب‌هاش.

    کتاب یادگاران؛ خاطره شماره ۸۹

    #سیره_شهید ✨ فرماندهی که از نماز شب فراری بود 💠 توی مقر تخت هایمان کنار هم بود. ساعتم یک ربع قبل از اذان صبح زنگ می زد. زودتر بلند می شدم برای نماز شبی، دعایی، چیزی. ⚡️ علی توی خواب و بیداری فحش می داد. پتویش را می کشید روی سرش و می گفت” عجب گیری کردم از دست شما بچه حزب الهی ها. نمی گذارید بخوابم.” 💥 ساعت خودش سر اذان زنگ می زد . بعضی شب ها تنها می خوابید ، توی چادر فرماندهی. یک شب یواشکی خودم را رساندم دم چادرش. چراغ خاموش بود اما صدای مناجاتش را می شنیدم. تازه فهمیدم همه این کارهاش فیلم بوده برای مخفی نگه داشتن نماز شب‌هاش. 📘 کتاب یادگاران؛ خاطره شماره ۸۹
    0 Commentaires 0 Parts 395 Vue 0 Aperçu
Plus de résultats
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com