• #حدیث_روز

    امام علی علیه السلام:

    العَدلُ قِوامُ الرَّعِيَّةِ و جَمالُ الوُلاةِ .

    عدالت، بر پا دارنده مردم و زيور حكمرانان است.

    غرر الحكم : ح ١٩٥٤.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #حدیث_روز 💠 امام علی علیه السلام: 📝 العَدلُ قِوامُ الرَّعِيَّةِ و جَمالُ الوُلاةِ . ⬅️ عدالت، بر پا دارنده مردم و زيور حكمرانان است. 📚 غرر الحكم : ح ١٩٥٤. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Комментарии 0 Поделились 126 Просмотры 0 предпросмотр
  • #سیره_شهید

    تفحص پیکر شهدا در سیره شهید سید مجتبی هاشمی

    سید نسبت به پیکر شهدا اهمیت زیادی قائل بود.

    برش اول:
    • در بیابان های اطراف ماهشهر هلی کوپتری سقوط کرده بود. معلوم نبود که برای خودی است یا دشمن. من بع قصد تعمیر و راه اندازی بهش نزدیک شدم. در هیچ کجای بالگرد علامتی ک نشان بدهد ایرانی است یا عراقی نیافتم. در همان محوطه یک دست و پای قطع شده که باد هم کرده بود، پیدا کردم. با توجه به یک ساعت مچی و بلیط پنج ریالی که همراهش بود فهمیدم ایرانی است. اعضا را داخل یک گونی گذاشتم و آوردم پیش بچه ها. شهید شاهرخ ضرغام تا دید خوشش نیامد و گفت: «اینها چیه که آوری؟ زود برش دار و ببر».
    • در همین حین آقا از راه رسید. تا قضیه را فهمید، خیلی خوشحال شد. گفت: «اینها را می بریم تحویل خانواده های شان می دهیم». دست و پای را بوسید و شیشه عطر همراهش را در آورد و آنها را معطر کرد و شروع کرد به گریه کردن.
    برش دوم:
    • در منطقه ذوالفقاری، ارتش عملیاتی نامنظم انجام داد و بعد از آن ما عملیات کردیم. در این عملیات تعدادی از نیروهای ما به شهادت رسیدند. پیکر شهدا در تیر رس دشمن مانده بود و کسی جرأت نمی کرد برای برگرداندن آنها به عقب، اقدام کند. پیکر شهید خلخالی با آن جثه درشتش، که پای خاکریز عراقی ها افتاده بود، آتش مان می زد.
    • آقا سید نتوانست طاقت بیاورد. گفت: «خط آتش درست کنید تا بروم پیکر شهدا را بیاورم». داد همه درآمد. رفتنش بی بازگشت بود. اما رفت و پیکر تنومند خلخالی را به دوش گرفت و آورد. در نزدیکی های خاکریز خودی دستش با کالیبر ۵۰ مجروح شد. رفتیم کمکش. با اینکه دستش آویزان شه بود؛ اما باز خلخالی را می کشید. بالاخره آوردیمش پشت خط.
    راوی: محمد تهرانی و حسن سماواتی

    کتاب آقا مجتبی؛ خاطراتی از شهید سید مجتبی هاشمی؛ ص ۵۶ و ۹۸-۱۰۰.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ تفحص پیکر شهدا در سیره شهید سید مجتبی هاشمی 💥 سید نسبت به پیکر شهدا اهمیت زیادی قائل بود. 🛑 برش اول: • در بیابان های اطراف ماهشهر هلی کوپتری سقوط کرده بود. معلوم نبود که برای خودی است یا دشمن. من بع قصد تعمیر و راه اندازی بهش نزدیک شدم. در هیچ کجای بالگرد علامتی ک نشان بدهد ایرانی است یا عراقی نیافتم. در همان محوطه یک دست و پای قطع شده که باد هم کرده بود، پیدا کردم. با توجه به یک ساعت مچی و بلیط پنج ریالی که همراهش بود فهمیدم ایرانی است. اعضا را داخل یک گونی گذاشتم و آوردم پیش بچه ها. شهید شاهرخ ضرغام تا دید خوشش نیامد و گفت: «اینها چیه که آوری؟ زود برش دار و ببر». • در همین حین آقا از راه رسید. تا قضیه را فهمید، خیلی خوشحال شد. گفت: «اینها را می بریم تحویل خانواده های شان می دهیم». دست و پای را بوسید و شیشه عطر همراهش را در آورد و آنها را معطر کرد و شروع کرد به گریه کردن. 🛑 برش دوم: • در منطقه ذوالفقاری، ارتش عملیاتی نامنظم انجام داد و بعد از آن ما عملیات کردیم. در این عملیات تعدادی از نیروهای ما به شهادت رسیدند. پیکر شهدا در تیر رس دشمن مانده بود و کسی جرأت نمی کرد برای برگرداندن آنها به عقب، اقدام کند. پیکر شهید خلخالی با آن جثه درشتش، که پای خاکریز عراقی ها افتاده بود، آتش مان می زد. • آقا سید نتوانست طاقت بیاورد. گفت: «خط آتش درست کنید تا بروم پیکر شهدا را بیاورم». داد همه درآمد. رفتنش بی بازگشت بود. اما رفت و پیکر تنومند خلخالی را به دوش گرفت و آورد. در نزدیکی های خاکریز خودی دستش با کالیبر ۵۰ مجروح شد. رفتیم کمکش. با اینکه دستش آویزان شه بود؛ اما باز خلخالی را می کشید. بالاخره آوردیمش پشت خط. 📣 راوی: محمد تهرانی و حسن سماواتی 📘 کتاب آقا مجتبی؛ خاطراتی از شهید سید مجتبی هاشمی؛ ص ۵۶ و ۹۸-۱۰۰. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Комментарии 0 Поделились 148 Просмотры 0 предпросмотр
  • درباره آیه‌الکرسی

    عبدالله بن عوف گفته است: شبی خواب دیدم كه قیامت شده است؛
    ومن را آوردند؛
    وحساب من را به آسانی بررسی كردند.
    آنگاه مرا به بهشت بردند؛
    وكاخ‌های زیادی به من نشان دادند.
    به من گفتند:
    درهای این كاخ را بشمار؛
    من هم شمردم؛
    50درب داشت.

    بعدگفتند:
    خانه‌هایش رابشمار.
    دیدم 175خانه بود.
    به من گفتند:
    این خانه‌هامال توست.
    آن قدرخوشحال شدم كه ازخواب پریدم؛
    وخدا راشكرگفتم.
    صبح كه شد؛
    نزد ابن سیرین رفتم؛
    وخواب رابرایش تعریف كردم.

    اوگفت:
    معلوم است كه تو آیه الكرسی زیاد
    می‌خوانی.
    گفتم:
    بله؛
    همین طوراست.
    ولی شماازكجافهمیدید؟
    گفت برای اینكه این آیه50كلمه و175حرف دارد.
    من از زیركی حافظه اوتعجب كردم.
    آنگاه به من گفت:
    هركه آیه الكرسی رابسیاربخواند؛
    سختی‌های مرگ بر اوآسان می‌شود.

    1.آیه الكرسی نوری ازآسمان است.

    2.آیه الكرسی آیتی ازگنج عرش است.

    3.آیه الكرسی باعث ایمنی درسفر است.

    4.آیه الكرسی اعلاترین نقطه قرآن است.

    5.ذكررسول مكرم اسلام دربستر؛
    خواندن آیه الكرسی بود.

    6.باخواندن آیه الكرسی انسان دچار هیچ‌گونه آفتی نخواهدشد.

    7.برای رفع فقرآیه الكرسی مؤثراست؛
    وكمك الهی ازغیب می‌رسد.

    8.همه چیز درآیه الكرسی است؛
    یعنی كرسی گنجایش آسمان‌ها وزمین را دارد.

    9.درتنهایی آیه الكرسی بخوانی باعث رفع ترس می‌شود؛
    و ازسوی خداكمك می‌رسد.

    10.آیه الكرسی رادرنمازها؛
    روزها؛
    شبهای ایام هفته؛
    سفرها،
    و درنماز شب،
    ودفن میت بخوانید.

    11.هنگام خواب نیز آیه الكرسی بخوانید؛ زیراباعث می‌شود؛
    خداوندفرشته‌ای نگهبان ومحافظت بگمارد تاصبح سلامت بمانی.

    12.هرگاه ازدردچشم شكایت داشتی آیه الكرسی بخوانید؛
    و آن درد را اظهارنكنید؛
    آن دردبرطرف می‌شود؛
    و از آن عافیت می‌طلبید.

    13.پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم):
    درخانه‌ای كه آیه الكرسی خوانده شود؛ ابلیس از آن خانه دورمی‌شود؛
    وسحر وجادو در آن خانه واردنمی‌شود.

    14.آیه الكرسی پایه وعرش الهی است؛
    وهدف ازخواندن آن این است كه مردم در عبادت جزخداوندكسی رانپرستند؛
    وبه ذلت فرونروند؛
    و روح یكتاپرستی ایجادكنند؛
    و ازبندگی ناروا آزادشوند؛
    و آیه الكرسی عقلها رابیدار و اله حقیقی را معرفی،
    وخدای دانا وتوانا را به مردم می‌شناساند.

    15.وقت غروب41بارآیه الكرسی رابخوانی حاجت‌روامی‌شوی(41بارتا علی العظیم بخوان یعنی یك آیه)مجرب است؛
    وبرای رفع هم وغم؛
    شفای مریض؛
    درمان درد؛
    رحمت خداوند،
    وزیادشدن نورچشم،
    آیه‌الكرسی رامدام بخوانید.

    16.اگرمؤمن آیه الكرسی رابخواند؛
    وثوابش رابرای اهل قبول قراردهد؛
    خداوندملكی رابر اومقررمی‌كندكه برایش تسبیح كند.

    17.آیه الكرسی درمزرعه ومغازه پنهان كردن باعث بركت مزرعه و رونق گرفتن كسب است.

    18.ازپیامبرنقل نموده‌اندكه:
    این آیه عظیم‌تر ازهرچیزی است كه حق تعالی آفریده است.

    19.چندچیزحافظه رازیادمی‌كند؛
    یكی از آن خواندن آیه الكرسی است.

    20.هرشب آیه الكرسی رابخوانی تاصبح در امان خداهستی.

    21.هرصبح آیه الكرسی رابخوانی تاشب در امان خداهستی.

    22.آسان شدن مرگ بوسیله آیه الكرسی است.

    23.آیه الكرسی عظیم‌ترین آیه درقرآن است.

    24.برای حفظ مال وجان آیه الكرسی بخوان.

    25.آیه الكرسی ویرانگر اساس شرك است.

    26.آیه الكرسی سیدسوره بقره است.

    ﺍﻟﻠَّﻪُ ﻻَ ﺇِﻟَٰﻪَ ﺇِﻻَّ ﻫُﻮَ ﺍﻟْﺤَﻲُّ ﺍﻟْﻘَﻴُّﻮﻡُ ۚ......

    اینو تا جایی که می‌تونی نشر کن؛
    تا ثواب جاری برای خود و دیگران داشته باشی.
    بدان که این هر چقدر در بین مردم بچرخد؛
    بیشتر برای شما و پدر و مادرت و امواتت ثواب نوشته می‌شود.

    🖐حداقل برای یکنفر ارسال کنید.

    #ثواب_آیت_االکرسی

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    ✳️درباره آیه‌الکرسی 💫💥💐عبدالله بن عوف گفته است: شبی خواب دیدم كه قیامت شده است؛ ومن را آوردند؛ وحساب من را به آسانی بررسی كردند. آنگاه مرا به بهشت بردند؛ وكاخ‌های زیادی به من نشان دادند. به من گفتند: درهای این كاخ را بشمار؛ من هم شمردم؛ 50درب داشت. بعدگفتند: خانه‌هایش رابشمار. دیدم 175خانه بود. به من گفتند: این خانه‌هامال توست. آن قدرخوشحال شدم كه ازخواب پریدم؛ وخدا راشكرگفتم. صبح كه شد؛ نزد ابن سیرین رفتم؛ وخواب رابرایش تعریف كردم. اوگفت: معلوم است كه تو آیه الكرسی زیاد می‌خوانی. گفتم: بله؛ همین طوراست. ولی شماازكجافهمیدید؟ گفت برای اینكه این آیه50كلمه و175حرف دارد. من از زیركی حافظه اوتعجب كردم. آنگاه به من گفت: هركه آیه الكرسی رابسیاربخواند؛ سختی‌های مرگ بر اوآسان می‌شود. 1.آیه الكرسی نوری ازآسمان است. 2.آیه الكرسی آیتی ازگنج عرش است. 3.آیه الكرسی باعث ایمنی درسفر است. 4.آیه الكرسی اعلاترین نقطه قرآن است. 5.ذكررسول مكرم اسلام دربستر؛ خواندن آیه الكرسی بود. 6.باخواندن آیه الكرسی انسان دچار هیچ‌گونه آفتی نخواهدشد. 7.برای رفع فقرآیه الكرسی مؤثراست؛ وكمك الهی ازغیب می‌رسد. 8.همه چیز درآیه الكرسی است؛ یعنی كرسی گنجایش آسمان‌ها وزمین را دارد. 9.درتنهایی آیه الكرسی بخوانی باعث رفع ترس می‌شود؛ و ازسوی خداكمك می‌رسد. 10.آیه الكرسی رادرنمازها؛ روزها؛ شبهای ایام هفته؛ سفرها، و درنماز شب، ودفن میت بخوانید. 11.هنگام خواب نیز آیه الكرسی بخوانید؛ زیراباعث می‌شود؛ خداوندفرشته‌ای نگهبان ومحافظت بگمارد تاصبح سلامت بمانی. 12.هرگاه ازدردچشم شكایت داشتی آیه الكرسی بخوانید؛ و آن درد را اظهارنكنید؛ آن دردبرطرف می‌شود؛ و از آن عافیت می‌طلبید. 13.پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم): درخانه‌ای كه آیه الكرسی خوانده شود؛ ابلیس از آن خانه دورمی‌شود؛ وسحر وجادو در آن خانه واردنمی‌شود. 14.آیه الكرسی پایه وعرش الهی است؛ وهدف ازخواندن آن این است كه مردم در عبادت جزخداوندكسی رانپرستند؛ وبه ذلت فرونروند؛ و روح یكتاپرستی ایجادكنند؛ و ازبندگی ناروا آزادشوند؛ و آیه الكرسی عقلها رابیدار و اله حقیقی را معرفی، وخدای دانا وتوانا را به مردم می‌شناساند. 15.وقت غروب41بارآیه الكرسی رابخوانی حاجت‌روامی‌شوی(41بارتا علی العظیم بخوان یعنی یك آیه)مجرب است؛ وبرای رفع هم وغم؛ شفای مریض؛ درمان درد؛ رحمت خداوند، وزیادشدن نورچشم، آیه‌الكرسی رامدام بخوانید. 16.اگرمؤمن آیه الكرسی رابخواند؛ وثوابش رابرای اهل قبول قراردهد؛ خداوندملكی رابر اومقررمی‌كندكه برایش تسبیح كند. 17.آیه الكرسی درمزرعه ومغازه پنهان كردن باعث بركت مزرعه و رونق گرفتن كسب است. 18.ازپیامبرنقل نموده‌اندكه: این آیه عظیم‌تر ازهرچیزی است كه حق تعالی آفریده است. 19.چندچیزحافظه رازیادمی‌كند؛ یكی از آن خواندن آیه الكرسی است. 20.هرشب آیه الكرسی رابخوانی تاصبح در امان خداهستی. 21.هرصبح آیه الكرسی رابخوانی تاشب در امان خداهستی. 22.آسان شدن مرگ بوسیله آیه الكرسی است. 23.آیه الكرسی عظیم‌ترین آیه درقرآن است. 24.برای حفظ مال وجان آیه الكرسی بخوان. 25.آیه الكرسی ویرانگر اساس شرك است. 26.آیه الكرسی سیدسوره بقره است. ﺍﻟﻠَّﻪُ ﻻَ ﺇِﻟَٰﻪَ ﺇِﻻَّ ﻫُﻮَ ﺍﻟْﺤَﻲُّ ﺍﻟْﻘَﻴُّﻮﻡُ ۚ...... 🔹اینو تا جایی که می‌تونی نشر کن؛ تا ثواب جاری برای خود و دیگران داشته باشی. بدان که این هر چقدر در بین مردم بچرخد؛ بیشتر برای شما و پدر و مادرت و امواتت ثواب نوشته می‌شود. 🖐حداقل برای یک👆نفر ارسال کنید. #ثواب_آیت_االکرسی 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Комментарии 0 Поделились 25 Просмотры 0 предпросмотр
  • #نماز

    نماز روز سه شنبه

    ⭕️ از آن حضرت [امام عسکری علیه‌السلام] روایت شده: که هرکه روز سه‌شنبه شش رکعت نماز بخواند و در هر رکعت پس از سوره «حمد» آیه «آمَنَ الرَّسُولُ» را تا آخر و یک مرتبه سوره «إِذا زُلْزِلَتِ» را بخواند خداوند گناهان او را بیامرزد و همچون روزی که از مادر به دنیا آمده از گناهان بیرون می‌رود.

    راوی از آن حضرت [علیه‌السلام] پرسید در چه وقتی از روز باید این نماز را بجای آورد؟ فرمودند: بین طلوع آفتاب تا ابتدای ظهر.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #نماز ☀️ نماز روز سه شنبه ⭕️ از آن حضرت [امام عسکری علیه‌السلام] روایت شده: که هرکه روز سه‌شنبه شش رکعت نماز بخواند و در هر رکعت پس از سوره «حمد» آیه «آمَنَ الرَّسُولُ» را تا آخر و یک مرتبه سوره «إِذا زُلْزِلَتِ» را بخواند خداوند گناهان او را بیامرزد و همچون روزی که از مادر به دنیا آمده از گناهان بیرون می‌رود. 💥 راوی از آن حضرت [علیه‌السلام] پرسید در چه وقتی از روز باید این نماز را بجای آورد؟ فرمودند: بین طلوع آفتاب تا ابتدای ظهر. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Комментарии 0 Поделились 25 Просмотры 0 предпросмотр
  • خدایا درود فرست بر دوستت و فرزند دوستت

    صلوات مخصوص آقا صاحب الزمان رو امروز حداقل 5 مرتبه تکرار کن


    اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ وَلِيِّكَ وَابْنِ أَوْلِيائِكَ الَّذِينَ فَرَضْتَ طاعَتَهُمْ، وَأَوْجَبْتَ حَقَّهُمْ، وَأَذْهَبْتَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرْتَهُمْ تَطْهِيراً. اللّٰهُمَّ انْصُرْهُ وَانْتَصِرْ بِهِ لِدِينِكَ، وَانْصُرْ بِهِ أَوْلِياءَكَ وَأَوْلِياءَهُ وَشِيعَتَهُ وَأَنْصارَهُ وَاجْعَلْنا مِنْهُمْ اللّٰهُمَّ أَعِذْهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ باغٍ وَطاغٍ، وَمِنْ شَرِّ جَمِيعِ خَلْقِكَ، وَاحْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ يَمِينِهِ وَعَنْ شِمالِهِ، وَاحْرُسْهُ وَامْنَعْهُ أَنْ يُوصَلَ إِلَيْهِ بِسُوءٍ، وَاحْفَظْ فِيهِ رَسُولَكَ وَآلَ رَسُولِكَ، وَأَظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ، وَأَيِّدْهُ بِالنَّصْرِ، وَانْصُرْ ناصِرِيهِ، وَاخْذُل خاذِلِيهِ، وَاقْصِمْ بِهِ جَبابِرَةَ الْكُفْرِ، وَاقْتُلْ بِهِ الْكُفَّارَ وَالْمُنافِقِينَ وَجَمِيعَ الْمُلْحِدِينَ حَيْثُ كانُوا مِنْ مَشارِقِ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَامْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَظْهِرْ بِهِ دِينَ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ السَّلامُ، وَاجْعَلْنِي اللّٰهُمَّ مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ وَأَتْباعِهِ وَشِيعَتِهِ، وَأَرِنِي فِي آلِ مُحَمَّدٍ مَا يَأْمُلُونَ، وَفِي عَدُوِّهِمْ مَا يَحْذَرُونَ، إِلٰهَ الْحَقِّ آمِينَ.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    خدایا درود فرست بر دوستت و فرزند دوستت ❤️ 🌱 صلوات مخصوص آقا صاحب الزمان رو امروز حداقل 5 مرتبه تکرار کن 🌱 🌟اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ وَلِيِّكَ وَابْنِ أَوْلِيائِكَ الَّذِينَ فَرَضْتَ طاعَتَهُمْ، وَأَوْجَبْتَ حَقَّهُمْ، وَأَذْهَبْتَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرْتَهُمْ تَطْهِيراً. اللّٰهُمَّ انْصُرْهُ وَانْتَصِرْ بِهِ لِدِينِكَ، وَانْصُرْ بِهِ أَوْلِياءَكَ وَأَوْلِياءَهُ وَشِيعَتَهُ وَأَنْصارَهُ وَاجْعَلْنا مِنْهُمْ اللّٰهُمَّ أَعِذْهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ باغٍ وَطاغٍ، وَمِنْ شَرِّ جَمِيعِ خَلْقِكَ، وَاحْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ يَمِينِهِ وَعَنْ شِمالِهِ، وَاحْرُسْهُ وَامْنَعْهُ أَنْ يُوصَلَ إِلَيْهِ بِسُوءٍ، وَاحْفَظْ فِيهِ رَسُولَكَ وَآلَ رَسُولِكَ، وَأَظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ، وَأَيِّدْهُ بِالنَّصْرِ، وَانْصُرْ ناصِرِيهِ، وَاخْذُل خاذِلِيهِ، وَاقْصِمْ بِهِ جَبابِرَةَ الْكُفْرِ، وَاقْتُلْ بِهِ الْكُفَّارَ وَالْمُنافِقِينَ وَجَمِيعَ الْمُلْحِدِينَ حَيْثُ كانُوا مِنْ مَشارِقِ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها، وَبَرِّها وَبَحْرِها، وَامْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَظْهِرْ بِهِ دِينَ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ السَّلامُ، وَاجْعَلْنِي اللّٰهُمَّ مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ وَأَتْباعِهِ وَشِيعَتِهِ، وَأَرِنِي فِي آلِ مُحَمَّدٍ مَا يَأْمُلُونَ، وَفِي عَدُوِّهِمْ مَا يَحْذَرُونَ، إِلٰهَ الْحَقِّ آمِينَ.🌟 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Комментарии 0 Поделились 25 Просмотры 0 предпросмотр
  • 0 Комментарии 0 Поделились 37 Просмотры 0 предпросмотр
  • پیام نوروزی رهبر انقلاب به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵؛ سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی»


    [دریافت PDF]

    حضرت آیت‌الله سیّدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ شمسی با مروری بر وقایع سال ۱۴۰۴ و سه جنگ نظامی و امنیتیِ تحمیلی بر ملّت ایران و گرامیداشت یاد شهدا بخصوص رهبر شهید و عظیم‌القدر انقلاب، نونهالان مدرسه میناب، رزمندگان نیروهای مسلّح و آحاد شهیدان، بر استمرار تمرکز بر مقوله اقتصاد و تأمین معیشت و تولید ثروت برای عموم مردم در سال جدید تأکید و با اشاره به تلاش‌های انجام شده برای تدوین نسخه‌ای جامع برای علاج مشکلات اقتصادی، سال ۱۴۰۵ را سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی» خواندند.
    متن کامل پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:
    بسم الله الرّحمن الرّحیم

     

    یا مقلب القلوب والابصار یا مدبّر اللیل و النهار یا محوِّل الحول و الاحوال، حَوِّل حالَنا الی احسن الحال.

     

    امسال بهار معنویت و بهار طبیعت یعنی عید سعید فطر و عید باستانی نوروز با یکدیگر تقارن پیدا کرده که این دو عید مذهبی و ملی را به یکایک آحاد ملت تبریک میگویم و خصوص عید سعید فطر را به همه مسلمین جهان تهنیت میگویم. همچنین لازم است بمناسبت پیروزیهای چشمگیر رزمندگان اسلام به همگان تبریک عرض کنم و به همه خانواده‌ها و بازماندگان شهدای والامقام جنگ تحمیلی دوم و کودتای دی‌ ماه و جنگ تحمیلی سوم و شهداء امنیت و مرزبانی و سربازان گمنام شهید، مراتب تسلیت و همدردی خود را ابراز نمایم.

     

    بمناسبت فرارسیدن سال شمسی ۱۴۰۵ عرائضی دارم که ذیلاً مطرح می‌نمایم.

     

    ابتدائاً مروری مختصر بر بعض وقایع مهم سال گذشته خواهم داشت. در سال گذشته مردم عزیز ما سه جنگ نظامی، امنیتی را تجربه کردند. جنگ اول، جنگ خرداد ماه بود که دشمن صهیونی با کمک خاص آمریکا و در بین مذاکرات، با تهاجمی ناجوانمردانه بعضی از بهترین سرداران و دانشمندان برجسته کشور و در ادامه حدود ۱۰۰۰ نفر از هموطنان ما را به شهادت رسانید. دشمن بخاطر اشتباه فاحش محاسباتی گمان میکرد که بعد از یک یا دو روز، این مردم خواهند بود که نظام اسلامی را سرنگون میسازند. ولی با هوشیاری شما مردم و رشادتهای بی‌نظیر رزمندگان اسلام و فداکاریهای فراوان، خیلی زود آثار بیچارگی و مَسکنَت در او ظاهر شد و با واسطه‌تراشی و اقدام به ترک مخاصمه، بنوعی خود را از لبه پرتگاه نجات داد.

     

    جنگ دوم، کودتای دی ماه بود که آمریکا و نظام صهیونی به تصور اینکه مردم ایران در اثر مشکلات اقتصادی تحمیل شده، نظر دشمن را عملی مینمایند، با استفاده از مزدوران خود فجایع بیشماری را رقم زدند و عده بیشتری از هموطنان عزیزمان نسبت به جنگ سابق را به شهادت رسانیده و خساراتی فراوان وارد کردند.

     

    جنگ سوم، جنگی است که اکنون در میانه آن هستیم که در اولین روز آن پدر مهربان امت، رهبر عظیم‌القدرمان اعلی الله مقامه ‌الشریف را در حالیکه با اشتیاق فراوان در رأس قافله‌ای از شهیدان در سفری آسمانی بسوی جایگاهی می‌شتافت که برایش در سایه رحمت الهی و قرب انوار طیّبه و در عِداد‌ صدیقین و شهداء در نظر گرفته شده بود، با چشمانی اشکبار و قلوبی محزون و شکسته بدرقه کردیم. همچنین از همان روز به بعد بتدریج شهداء دیگر این جنگ از جمله نونهالان مدرسه شجره طیبه میناب و ستارگان دلیر و مظلوم ناوشکن دنا و فرماندهان و رزمندگان شهید سپاه و ارتش و فراجا و بسیج و سربازان گمنام و مرزبانان دلیر و سائر آحاد ملت از خردسال و بزرگسال هم که در کاروانی از جنس نور از مقابل ما عبور کردند را با حسرت فراوان بدرقه نمودیم. این جنگ، بعد از ناامیدی دشمن از حرکت مردمی چشمگیر بنفع خودش، و با این توهم صورت گرفت که اگر رأس نظام و عده‌ای از مؤثرین نظامی را بشهادت برساند، در شما مردم عزیزمان ترس و یأس ایجاد کرده، موجب ترک عرصه از سوی شما شده و از این طریق رویای تسلط بر ایران و سپس تجزیه آن را تحقق خواهد بخشید. ولی شما در این ماه مبارک، صیام را با جهاد توأم کرده و خطّ دفاعی گسترده‌ای به وسعت کشور و سنگرهائی مستحکم به تعداد میادین و محلّات و مساجد آن فراهم کردید و اینطور ضربه‌ای گیج‌کننده به او وارد ساختید؛ بطوریکه به گفتن کلمات متناقض و یاوه‌گوئی‌های متعددی که علامت عدم هوشیاری و وجود ضعف ادراکی است، افتاد.

     

    شما قبلاً در ۲۲ دی کودتا را سرکوب کردید و در ۲۲ بهمن بار دیگر ضدّیت خود با استکبار جهانی، و خستگی‌ناپذیری خود را نشان دادید و در ۲۲ اسفند که مصادف با روز قدس بود با زدن این ضربه به او فهمانیدید که سر و کارش فقط با موشک و پهپاد و اژدر و امور نظامی نیست؛ خط مقدم ایران خیلی بزرگتر از ذهنیت حقیر و کوچک او است.  بنده جا دارد در همین جا از تک تک مردم عزیز بخاطر خلق این حماسه عظیم تشکر کنم؛ همچنین از رئیس‌جمهور شجاع، صادق و مردمی و مسئولین دیگری که در این مراسم، بی‌آلایش و تشریفات در بین مردم حاضر بودند. این قِسم کار و تظاهر به آن فی‌نفسه می‌تواند امری بسیار مُستَحسَن باشد که انسجام بین ملت و حکمرانان را هر چه بیشتر قوت می‌بخشد. در حال حاضر در اثر وحدت عجیبی که بین شما هموطنان با همه تفاوت خاستگاههای مذهبی، فکری، فرهنگی و سیاسی ایجاد شده، در دشمن شکستگی بوجود آمده است. این را باید نعمتی خاص از ناحیه حضرت حق جلّ‌ و علا دانست و بسیار بر آن با زبان و در دل و هم در مقام عمل، شکر بجا آورد. یکی از قواعد تخلف‌ناپذیر این است که هرگاه نعمتی مورد شکر قرار گیرد، به تناسب مقدار شکر، ریشه‌اش استوارتر شده یا ارتقاء می‌یابد و عنایات بیشتری روانه فرد شاکر میگردد. آنچه فعلاً در مقام اقدام به شکر عملی لازم است، این است که ما این نعمت عظمی را صرفاً رحمتی از ناحیه حضرت حق جلّ و علا بدانیم و تا حد ممکن از آن خوب استفاده کنیم. اینطور حتماً این انسجام بیشتر و پولادین‌تر شده و دشمنانتان خوار و خفیفتر خواهند شد. اینها مروری بود بر بعضی وقایع مهم سال ۱۴۰۴.

     

    اما حال که در آستانه سال ۱۴۰۵ قرار گرفته‌ایم، با چند چیز مواجه هستیم. یکی این است که میهمان عزیزمان ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ را برای همیشه وداع میگوئیم. ماهی که در لیلة‌القدر آن دلهایتان متوجه عالم بالا شد و خداوند مهربان را صدا زدید و آنحضرت هم نظر مرحمتشان را متوجه شما کردند. شما از سرورمان عجل‌ الله تعالی ‌فرجه‌ الشریف و خدایش، فتح و ظفر و عافیت و انواع نِعَم را خواستید و لابد با سابقه عنایتی که همیشه به این نظام و این ملت بوده، ان‌شاء‌الله یا عین آنچه سؤال قلبی شما بوده یا بهتر از آن را دریافت خواهید کرد. همزمان با این وداع که هر چه معرفت انسانها بیشتر باشد، تلخ‌تر و اندوه‌ بارتر خواهد بود، هلال سعید و پُر یُمن شوال‌المکرّم را در آغوش گرم خود می‌فشاریم و با خوف و رجاء منتظر عیدی حضرت حق تبارک و تعالی هستیم. امیدوارم پس از آن حضورهای وظیفه‌شناسانه شبانه و روزانه شما ملت عزیز و خلق حماسه روز قدس، حق‌تعالی جز با کرَم و حِلم و عفو و لطف عَمیم خود که ما و شما با آن خو گرفته‌ایم با ما رفتار نفرمایند و بخصوص امیدواریم بزودی با بشارت گشایش کلی در امر ظهور عامّ سرورمان حضرت ولی‌الله الاعظم، قلب مبارک آنجناب را پر از سُرور فرمایند که از قِبَل آن، انواع برکات بر اهل دنیا نازل خواهد شد بِمَنِّه و کرمه.

     

    دیگر چیزی که با آن مواجه هستیم مناسبت مهم عید باستانی نوروز است. عیدی که ارمغانی از طبیعت از جنس نو شدن و طراوت و زندگی را با خود همراه دارد و مناسبت تامّی با شادی و خرّمی دارد.

     

    از سوئی برای عموم مردم این اولین سالی است که رهبر شهیدمان و سائر شهداء والامقام در بین ما نیستند. بخصوص قلوب خانواده‌ها و بازماندگان شهداء، داغدار عزیزانشان است. در عین حال بنده به سهم خود و بعنوان یک شهروند ساده که چند شهید در دائره‌ اطراف خود دارم، تصور میکنم ما درعین اینکه لباس عزا بر تن داریم و قلوبمان آشیانه غم و اندوه برای عموم شهیدان است، اما خیلی خوشحال میشویم که در این ایام، نوعروسان و نودامادهای ما به خانه بخت بروند و ان‌شاء‌الله دعای رهبر شهیدمان و سائر شهداء بزرگوار این جنگ، بدرقه راه این عزیزان باشد و توصیه میکنم که عموم مردم دید و بازدیدهای معمول این ایام را البته با حفظ احترام به بازماندگان شهداء و رعایت حال ایشان داشته باشند؛ و ای بسا مردم هر محله‌ای در صورتیکه هماهنگی لازم بعمل آید و ممکن شود دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند. البته مدتی که دولت محترم برای مصیبت شهادت رهبر عزیزمان مقرر کردند به جای خود باقی است و رعایت و حفظ آن، ضلعی از عظمت این نظام و کشور تلقّی میشود.

     

    بعد از این کلمات عرائض مختصر دیگری هست.

     

    اولاً باید از کسانی که در این روزها در کنار حضور در میادین و محلات و مساجد با تلاش مضاعف نقش اجتماعی خود را پررنگ‌تر می‌نمایند بطور خاص تشکر کنم. از جمله بعضی واحدهای تولیدی اعم از دولتی و خصوصی و از جمله بعضی اصناف خدماتی و بخصوص افرادی که صرفاً انواع خدمات مفید را بدون اینکه شغلشان اقتضاء کند، بطور رایگان به مردم ارائه میکنند و الحمدلله به وُفور از این نوع وجود دارد.

     

    ثانیاً یک مسیر دشمن، عملیات رسانه‌ای او است که در این ایام بطور خاص با نشانه‌گیری ذهن و روان آحادی از مردم قصد خدشه در وحدت ملّی و به تبَع در امنیت ملی را دارد. ما باید مواظب باشیم تا مبادا در اثر سهل‌انگاری و بدست خود ما این قصد شوم تحقق یابد. از این رو توصیه‌ام به رسانه‌های داخلی کشورمان با همه تفاوتهای فکری، سیاسی و فرهنگی که ممکن است داشته باشند این است که از پرداختن به نقاط ضعف بطور جدی خودداری کنند. در غیر اینصورت امکان وصول دشمن به مقصودش وجود دارد.

     

    ثالثاً یک روزنه امید دشمن، بهره‌گیری از ضعفهای اقتصادی و مدیریتی است که از دیرباز شکل گرفته است. رهبر شهیدمان اعلی‌الله مقامه در سالهای مختلفی محور اصلی و شعار سال را متوجه امر اقتصاد کرده بودند. بنظر قاصر این حقیر هم تأمین معیشت مردم و ارتقاء زیرساختهای زیستی و رفاهی و تولید ثروت برای عموم مردم نکته کانونی و نوعی دفاع و بلکه پیشروی چشمگیر در مقابل جنگ اقتصادی که دشمن براه انداخته تلقی شود. از توفیقات بنده امکان شنیدن سخنان مردم عزیز از انواع طبقات اجتماعی بوده است. از جمله در بازه‌ای زمانی، با هیئتی ناشناس با شما در تاکسی که به درخواست خودم تهیه شده بود در خیابانهای تهران همسفر میشدم و به سخنانتان گوش فرا میدادم و این نوع نمونه‌گیری را از خیلی از نظرسنجی‌ها برتر میدانستم. برداشت بنده در خیلی موارد موافق کلمات شما که معمولاً بشکل انتقادات مختلف مربوط به جهات اقتصادی و مدیریتی بیان میشد، بود. در این ضمن خیلی چیزها از شما فرا گرفتم و همچنان بدنبال یادگیریهای جدید هستم. از جمله در همین ایام قبل و بعد از ۱۹ رمضان المبارک باز هم از افراد مختلفی از شما که در میادین حضور داشتید مواردی را آموختم. امیدوارم از این نعمت محروم نشوم. در پی این آموختن‌ها و شنیدن‌ها و سائر مطالعات، تلاشی به عمل آمده که نسخه علاجی کارساز و کارشناسی‌شده تدوین شود که تا حد ممکن جامع‌الاطراف بوده باشد که بحمدالله تا حد قابل قبولی این مطلب تحقق پیدا کرده و بزودی آماده عمل توسط مسئولین عالی همّت با همکاری همه آحاد ملت خواهد بود، ان‌شاء‌الله تعالی. و در آخر این قسمت با تأسی به رهبر عظیم‌الشأن شهید، شعار امسال را «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» اعلام میدارم.

     

    رابعاً و آخراً آنچه بنده در بیانیه نخستین در مورد دیدگاه و سیاست نظام در باب مراوده با کشورهای همسایه ذکر کرده‌ام، امری جدی و واقعی است. ما جُدا از عنصر همسایگی، عناصر معنوی دیگری که در صدر همه اشتراک در تدین به دین مبین اسلام است و همچنین وجود مَشاهد مشرفه و اماکن مقدسه در بعضی از آن و حضور ایرانیانِ زیادی بعنوان ساکن و شاغل در بعضی دیگر و قومیت مشترک یا همزبانی یا منافع راهبردی مشترک بخصوص در مقابل جبهه استکبار در بعضی دیگر که هر یک به تنهایی در جای خود میتواند تحکیم‌کننده روابط حسنه باشد، را سراغ داریم. از جمله همسایگان شرقی خود را خیلی بخود نزدیک میدانیم. بنده از دیرباز در مورد پاکستان میدانستم که کشوری است که مورد علاقه خاص رهبر شهیدمان بود که نمونه‌اش در بغض گلوی ایشان در خطبه‌های نماز بخاطر سیل ویرانگری که جان مردم هم‌کیش ما را در آنجا تهدید می‌کرد ظاهر شد. و بنده هم بدلائل مختلف همیشه همینطور فکر میکردم و از ابراز آن در جلسات مختلف خودداری نمی‌کردم. در همین‌جا میخواهم تقاضا کنم که دو کشور برادرمان یعنی افغانستان و پاکستان باید برای رضای الهی و عدم شَقّ عصای مسلمین هم که شده روابط بهتری با هم برقرار سازند و بنده به سهم خود حاضر به اقدامات لازمه هستم.

     

    همچنین متذکر میشوم حملاتی که در ترکیه و عمان که هر دو با ما روابط مناسبی دارند، علیه بعضی از نقاط این کشورها صورت گرفته به هیچ‌وجه از سوی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و سائر نیروهای جبهه مقاومت نبوده است. این حیله‌ای است که دشمن صهیونی با استفاده از ترفند پرچم دروغین برای ایجاد تفرقه بین جمهوری اسلامی و همسایگانش صورت میدهد و ممکن است در بعضی کشورهای دیگر هم اتفاق بیفتد. بقیه مطالب مربوط به این بخش را قبلاً ذکر کرده‌ام.

     

    امیدوارم با دعای سرورمان عجل‌الله تعالی فرجه و عنایت حضرت باریتعالی سالی خوب و پر از پیروزی و انواع گشایش‌های مادی و معنوی برای ملت ما و همه همسایگان و ملل مسلمان و بخصوص عناصر جبهه مقاومت، و سالی نَه‌چنین برای دشمنان اسلام و بشریت در پیش روی داشته باشیم. وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ.
    صدق‌ الله العلی العظیم و صدق رسوله الکریم و نَحنُ عَلی ذلکَ مِنَ الشّاهدین.

     

     و السلام علیکم و رحمةالله و برکاته

       سید مجتبی حسینی خامنه‌ای   

    ۲۹/اسفند/۱۴۰۴               



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62807

    #خبر
    📰 پیام نوروزی رهبر انقلاب به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵؛ سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی» [دریافت PDF] حضرت آیت‌الله سیّدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۵ شمسی با مروری بر وقایع سال ۱۴۰۴ و سه جنگ نظامی و امنیتیِ تحمیلی بر ملّت ایران و گرامیداشت یاد شهدا بخصوص رهبر شهید و عظیم‌القدر انقلاب، نونهالان مدرسه میناب، رزمندگان نیروهای مسلّح و آحاد شهیدان، بر استمرار تمرکز بر مقوله اقتصاد و تأمین معیشت و تولید ثروت برای عموم مردم در سال جدید تأکید و با اشاره به تلاش‌های انجام شده برای تدوین نسخه‌ای جامع برای علاج مشکلات اقتصادی، سال ۱۴۰۵ را سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی» خواندند. متن کامل پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است: بسم الله الرّحمن الرّحیم   یا مقلب القلوب والابصار یا مدبّر اللیل و النهار یا محوِّل الحول و الاحوال، حَوِّل حالَنا الی احسن الحال.   امسال بهار معنویت و بهار طبیعت یعنی عید سعید فطر و عید باستانی نوروز با یکدیگر تقارن پیدا کرده که این دو عید مذهبی و ملی را به یکایک آحاد ملت تبریک میگویم و خصوص عید سعید فطر را به همه مسلمین جهان تهنیت میگویم. همچنین لازم است بمناسبت پیروزیهای چشمگیر رزمندگان اسلام به همگان تبریک عرض کنم و به همه خانواده‌ها و بازماندگان شهدای والامقام جنگ تحمیلی دوم و کودتای دی‌ ماه و جنگ تحمیلی سوم و شهداء امنیت و مرزبانی و سربازان گمنام شهید، مراتب تسلیت و همدردی خود را ابراز نمایم.   بمناسبت فرارسیدن سال شمسی ۱۴۰۵ عرائضی دارم که ذیلاً مطرح می‌نمایم.   ابتدائاً مروری مختصر بر بعض وقایع مهم سال گذشته خواهم داشت. در سال گذشته مردم عزیز ما سه جنگ نظامی، امنیتی را تجربه کردند. جنگ اول، جنگ خرداد ماه بود که دشمن صهیونی با کمک خاص آمریکا و در بین مذاکرات، با تهاجمی ناجوانمردانه بعضی از بهترین سرداران و دانشمندان برجسته کشور و در ادامه حدود ۱۰۰۰ نفر از هموطنان ما را به شهادت رسانید. دشمن بخاطر اشتباه فاحش محاسباتی گمان میکرد که بعد از یک یا دو روز، این مردم خواهند بود که نظام اسلامی را سرنگون میسازند. ولی با هوشیاری شما مردم و رشادتهای بی‌نظیر رزمندگان اسلام و فداکاریهای فراوان، خیلی زود آثار بیچارگی و مَسکنَت در او ظاهر شد و با واسطه‌تراشی و اقدام به ترک مخاصمه، بنوعی خود را از لبه پرتگاه نجات داد.   جنگ دوم، کودتای دی ماه بود که آمریکا و نظام صهیونی به تصور اینکه مردم ایران در اثر مشکلات اقتصادی تحمیل شده، نظر دشمن را عملی مینمایند، با استفاده از مزدوران خود فجایع بیشماری را رقم زدند و عده بیشتری از هموطنان عزیزمان نسبت به جنگ سابق را به شهادت رسانیده و خساراتی فراوان وارد کردند.   جنگ سوم، جنگی است که اکنون در میانه آن هستیم که در اولین روز آن پدر مهربان امت، رهبر عظیم‌القدرمان اعلی الله مقامه ‌الشریف را در حالیکه با اشتیاق فراوان در رأس قافله‌ای از شهیدان در سفری آسمانی بسوی جایگاهی می‌شتافت که برایش در سایه رحمت الهی و قرب انوار طیّبه و در عِداد‌ صدیقین و شهداء در نظر گرفته شده بود، با چشمانی اشکبار و قلوبی محزون و شکسته بدرقه کردیم. همچنین از همان روز به بعد بتدریج شهداء دیگر این جنگ از جمله نونهالان مدرسه شجره طیبه میناب و ستارگان دلیر و مظلوم ناوشکن دنا و فرماندهان و رزمندگان شهید سپاه و ارتش و فراجا و بسیج و سربازان گمنام و مرزبانان دلیر و سائر آحاد ملت از خردسال و بزرگسال هم که در کاروانی از جنس نور از مقابل ما عبور کردند را با حسرت فراوان بدرقه نمودیم. این جنگ، بعد از ناامیدی دشمن از حرکت مردمی چشمگیر بنفع خودش، و با این توهم صورت گرفت که اگر رأس نظام و عده‌ای از مؤثرین نظامی را بشهادت برساند، در شما مردم عزیزمان ترس و یأس ایجاد کرده، موجب ترک عرصه از سوی شما شده و از این طریق رویای تسلط بر ایران و سپس تجزیه آن را تحقق خواهد بخشید. ولی شما در این ماه مبارک، صیام را با جهاد توأم کرده و خطّ دفاعی گسترده‌ای به وسعت کشور و سنگرهائی مستحکم به تعداد میادین و محلّات و مساجد آن فراهم کردید و اینطور ضربه‌ای گیج‌کننده به او وارد ساختید؛ بطوریکه به گفتن کلمات متناقض و یاوه‌گوئی‌های متعددی که علامت عدم هوشیاری و وجود ضعف ادراکی است، افتاد.   شما قبلاً در ۲۲ دی کودتا را سرکوب کردید و در ۲۲ بهمن بار دیگر ضدّیت خود با استکبار جهانی، و خستگی‌ناپذیری خود را نشان دادید و در ۲۲ اسفند که مصادف با روز قدس بود با زدن این ضربه به او فهمانیدید که سر و کارش فقط با موشک و پهپاد و اژدر و امور نظامی نیست؛ خط مقدم ایران خیلی بزرگتر از ذهنیت حقیر و کوچک او است.  بنده جا دارد در همین جا از تک تک مردم عزیز بخاطر خلق این حماسه عظیم تشکر کنم؛ همچنین از رئیس‌جمهور شجاع، صادق و مردمی و مسئولین دیگری که در این مراسم، بی‌آلایش و تشریفات در بین مردم حاضر بودند. این قِسم کار و تظاهر به آن فی‌نفسه می‌تواند امری بسیار مُستَحسَن باشد که انسجام بین ملت و حکمرانان را هر چه بیشتر قوت می‌بخشد. در حال حاضر در اثر وحدت عجیبی که بین شما هموطنان با همه تفاوت خاستگاههای مذهبی، فکری، فرهنگی و سیاسی ایجاد شده، در دشمن شکستگی بوجود آمده است. این را باید نعمتی خاص از ناحیه حضرت حق جلّ‌ و علا دانست و بسیار بر آن با زبان و در دل و هم در مقام عمل، شکر بجا آورد. یکی از قواعد تخلف‌ناپذیر این است که هرگاه نعمتی مورد شکر قرار گیرد، به تناسب مقدار شکر، ریشه‌اش استوارتر شده یا ارتقاء می‌یابد و عنایات بیشتری روانه فرد شاکر میگردد. آنچه فعلاً در مقام اقدام به شکر عملی لازم است، این است که ما این نعمت عظمی را صرفاً رحمتی از ناحیه حضرت حق جلّ و علا بدانیم و تا حد ممکن از آن خوب استفاده کنیم. اینطور حتماً این انسجام بیشتر و پولادین‌تر شده و دشمنانتان خوار و خفیفتر خواهند شد. اینها مروری بود بر بعضی وقایع مهم سال ۱۴۰۴.   اما حال که در آستانه سال ۱۴۰۵ قرار گرفته‌ایم، با چند چیز مواجه هستیم. یکی این است که میهمان عزیزمان ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ را برای همیشه وداع میگوئیم. ماهی که در لیلة‌القدر آن دلهایتان متوجه عالم بالا شد و خداوند مهربان را صدا زدید و آنحضرت هم نظر مرحمتشان را متوجه شما کردند. شما از سرورمان عجل‌ الله تعالی ‌فرجه‌ الشریف و خدایش، فتح و ظفر و عافیت و انواع نِعَم را خواستید و لابد با سابقه عنایتی که همیشه به این نظام و این ملت بوده، ان‌شاء‌الله یا عین آنچه سؤال قلبی شما بوده یا بهتر از آن را دریافت خواهید کرد. همزمان با این وداع که هر چه معرفت انسانها بیشتر باشد، تلخ‌تر و اندوه‌ بارتر خواهد بود، هلال سعید و پُر یُمن شوال‌المکرّم را در آغوش گرم خود می‌فشاریم و با خوف و رجاء منتظر عیدی حضرت حق تبارک و تعالی هستیم. امیدوارم پس از آن حضورهای وظیفه‌شناسانه شبانه و روزانه شما ملت عزیز و خلق حماسه روز قدس، حق‌تعالی جز با کرَم و حِلم و عفو و لطف عَمیم خود که ما و شما با آن خو گرفته‌ایم با ما رفتار نفرمایند و بخصوص امیدواریم بزودی با بشارت گشایش کلی در امر ظهور عامّ سرورمان حضرت ولی‌الله الاعظم، قلب مبارک آنجناب را پر از سُرور فرمایند که از قِبَل آن، انواع برکات بر اهل دنیا نازل خواهد شد بِمَنِّه و کرمه.   دیگر چیزی که با آن مواجه هستیم مناسبت مهم عید باستانی نوروز است. عیدی که ارمغانی از طبیعت از جنس نو شدن و طراوت و زندگی را با خود همراه دارد و مناسبت تامّی با شادی و خرّمی دارد.   از سوئی برای عموم مردم این اولین سالی است که رهبر شهیدمان و سائر شهداء والامقام در بین ما نیستند. بخصوص قلوب خانواده‌ها و بازماندگان شهداء، داغدار عزیزانشان است. در عین حال بنده به سهم خود و بعنوان یک شهروند ساده که چند شهید در دائره‌ اطراف خود دارم، تصور میکنم ما درعین اینکه لباس عزا بر تن داریم و قلوبمان آشیانه غم و اندوه برای عموم شهیدان است، اما خیلی خوشحال میشویم که در این ایام، نوعروسان و نودامادهای ما به خانه بخت بروند و ان‌شاء‌الله دعای رهبر شهیدمان و سائر شهداء بزرگوار این جنگ، بدرقه راه این عزیزان باشد و توصیه میکنم که عموم مردم دید و بازدیدهای معمول این ایام را البته با حفظ احترام به بازماندگان شهداء و رعایت حال ایشان داشته باشند؛ و ای بسا مردم هر محله‌ای در صورتیکه هماهنگی لازم بعمل آید و ممکن شود دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند. البته مدتی که دولت محترم برای مصیبت شهادت رهبر عزیزمان مقرر کردند به جای خود باقی است و رعایت و حفظ آن، ضلعی از عظمت این نظام و کشور تلقّی میشود.   بعد از این کلمات عرائض مختصر دیگری هست.   اولاً باید از کسانی که در این روزها در کنار حضور در میادین و محلات و مساجد با تلاش مضاعف نقش اجتماعی خود را پررنگ‌تر می‌نمایند بطور خاص تشکر کنم. از جمله بعضی واحدهای تولیدی اعم از دولتی و خصوصی و از جمله بعضی اصناف خدماتی و بخصوص افرادی که صرفاً انواع خدمات مفید را بدون اینکه شغلشان اقتضاء کند، بطور رایگان به مردم ارائه میکنند و الحمدلله به وُفور از این نوع وجود دارد.   ثانیاً یک مسیر دشمن، عملیات رسانه‌ای او است که در این ایام بطور خاص با نشانه‌گیری ذهن و روان آحادی از مردم قصد خدشه در وحدت ملّی و به تبَع در امنیت ملی را دارد. ما باید مواظب باشیم تا مبادا در اثر سهل‌انگاری و بدست خود ما این قصد شوم تحقق یابد. از این رو توصیه‌ام به رسانه‌های داخلی کشورمان با همه تفاوتهای فکری، سیاسی و فرهنگی که ممکن است داشته باشند این است که از پرداختن به نقاط ضعف بطور جدی خودداری کنند. در غیر اینصورت امکان وصول دشمن به مقصودش وجود دارد.   ثالثاً یک روزنه امید دشمن، بهره‌گیری از ضعفهای اقتصادی و مدیریتی است که از دیرباز شکل گرفته است. رهبر شهیدمان اعلی‌الله مقامه در سالهای مختلفی محور اصلی و شعار سال را متوجه امر اقتصاد کرده بودند. بنظر قاصر این حقیر هم تأمین معیشت مردم و ارتقاء زیرساختهای زیستی و رفاهی و تولید ثروت برای عموم مردم نکته کانونی و نوعی دفاع و بلکه پیشروی چشمگیر در مقابل جنگ اقتصادی که دشمن براه انداخته تلقی شود. از توفیقات بنده امکان شنیدن سخنان مردم عزیز از انواع طبقات اجتماعی بوده است. از جمله در بازه‌ای زمانی، با هیئتی ناشناس با شما در تاکسی که به درخواست خودم تهیه شده بود در خیابانهای تهران همسفر میشدم و به سخنانتان گوش فرا میدادم و این نوع نمونه‌گیری را از خیلی از نظرسنجی‌ها برتر میدانستم. برداشت بنده در خیلی موارد موافق کلمات شما که معمولاً بشکل انتقادات مختلف مربوط به جهات اقتصادی و مدیریتی بیان میشد، بود. در این ضمن خیلی چیزها از شما فرا گرفتم و همچنان بدنبال یادگیریهای جدید هستم. از جمله در همین ایام قبل و بعد از ۱۹ رمضان المبارک باز هم از افراد مختلفی از شما که در میادین حضور داشتید مواردی را آموختم. امیدوارم از این نعمت محروم نشوم. در پی این آموختن‌ها و شنیدن‌ها و سائر مطالعات، تلاشی به عمل آمده که نسخه علاجی کارساز و کارشناسی‌شده تدوین شود که تا حد ممکن جامع‌الاطراف بوده باشد که بحمدالله تا حد قابل قبولی این مطلب تحقق پیدا کرده و بزودی آماده عمل توسط مسئولین عالی همّت با همکاری همه آحاد ملت خواهد بود، ان‌شاء‌الله تعالی. و در آخر این قسمت با تأسی به رهبر عظیم‌الشأن شهید، شعار امسال را «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» اعلام میدارم.   رابعاً و آخراً آنچه بنده در بیانیه نخستین در مورد دیدگاه و سیاست نظام در باب مراوده با کشورهای همسایه ذکر کرده‌ام، امری جدی و واقعی است. ما جُدا از عنصر همسایگی، عناصر معنوی دیگری که در صدر همه اشتراک در تدین به دین مبین اسلام است و همچنین وجود مَشاهد مشرفه و اماکن مقدسه در بعضی از آن و حضور ایرانیانِ زیادی بعنوان ساکن و شاغل در بعضی دیگر و قومیت مشترک یا همزبانی یا منافع راهبردی مشترک بخصوص در مقابل جبهه استکبار در بعضی دیگر که هر یک به تنهایی در جای خود میتواند تحکیم‌کننده روابط حسنه باشد، را سراغ داریم. از جمله همسایگان شرقی خود را خیلی بخود نزدیک میدانیم. بنده از دیرباز در مورد پاکستان میدانستم که کشوری است که مورد علاقه خاص رهبر شهیدمان بود که نمونه‌اش در بغض گلوی ایشان در خطبه‌های نماز بخاطر سیل ویرانگری که جان مردم هم‌کیش ما را در آنجا تهدید می‌کرد ظاهر شد. و بنده هم بدلائل مختلف همیشه همینطور فکر میکردم و از ابراز آن در جلسات مختلف خودداری نمی‌کردم. در همین‌جا میخواهم تقاضا کنم که دو کشور برادرمان یعنی افغانستان و پاکستان باید برای رضای الهی و عدم شَقّ عصای مسلمین هم که شده روابط بهتری با هم برقرار سازند و بنده به سهم خود حاضر به اقدامات لازمه هستم.   همچنین متذکر میشوم حملاتی که در ترکیه و عمان که هر دو با ما روابط مناسبی دارند، علیه بعضی از نقاط این کشورها صورت گرفته به هیچ‌وجه از سوی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و سائر نیروهای جبهه مقاومت نبوده است. این حیله‌ای است که دشمن صهیونی با استفاده از ترفند پرچم دروغین برای ایجاد تفرقه بین جمهوری اسلامی و همسایگانش صورت میدهد و ممکن است در بعضی کشورهای دیگر هم اتفاق بیفتد. بقیه مطالب مربوط به این بخش را قبلاً ذکر کرده‌ام.   امیدوارم با دعای سرورمان عجل‌الله تعالی فرجه و عنایت حضرت باریتعالی سالی خوب و پر از پیروزی و انواع گشایش‌های مادی و معنوی برای ملت ما و همه همسایگان و ملل مسلمان و بخصوص عناصر جبهه مقاومت، و سالی نَه‌چنین برای دشمنان اسلام و بشریت در پیش روی داشته باشیم. وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ. صدق‌ الله العلی العظیم و صدق رسوله الکریم و نَحنُ عَلی ذلکَ مِنَ الشّاهدین.    و السلام علیکم و رحمةالله و برکاته    سید مجتبی حسینی خامنه‌ای    ۲۹/اسفند/۱۴۰۴                🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62807 #خبر
    0 Комментарии 0 Поделились 983 Просмотры 0 предпросмотр
  • درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟


     آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.

     یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟

     حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است.

    نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود.

    به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند.

    به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است.

    یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند.

    در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است.

    البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.

     بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟

     بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.

     یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.

     طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.

     رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.

     ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است.

    آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند.

    یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.

     سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟

     پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.

     اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟

     یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند.

    غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند.

    پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا.

    همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.

     آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.

     ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود.

    تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد.

    مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود.

    از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.

     غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟

     پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند.

    از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند.

    در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.

     علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟

     خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است.

    جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود.

    بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.

     آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟

     من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم.

    بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند.

    از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود.

    خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است.

    خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم.

    محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند.

    من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.

     به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟

     بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند.

    حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند.


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806

    #ديگران__گفتگو
    📰 درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟  آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.  یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟  حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است. نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود. به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است. یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند. در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است. البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.  بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟  بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.  یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.  طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.  رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.  ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است. آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند. یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.  سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟  پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.  اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟  یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند. غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند. پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا. همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.  آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.  ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود. تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد. مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود. از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.  غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟  پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند. از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند. در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.  علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟  خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است. جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود. بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.  آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟  من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم. بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند. از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود. خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است. خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم. محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند. من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.  به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟  بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند. حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806 #ديگران__گفتگو
    0 Комментарии 0 Поделились 976 Просмотры 0 предпросмотр
  • پیام رهبر انقلاب خطاب به رئیس‌جمهور محترم در پی شهادت حجت‌الاسلام سید اسماعیل خطیب وزیر اطلاعات


    بسم الله الرّحمن الرّحیم
    رئیس‌جمهوری محترم، جناب آقای پزشکیان دامَت‌حِفاظَتُه و زیدَ عِزُّهبعدَ التّحیه والسلام؛ بدینوسیله شهادت وزیر پرتلاش اطلاعات و جانباز گمنام باسابقه، حجت‌الاسلام سید اسماعیل خطیب رضوان‌الله تعالی‌علیه را به جنابعالی و هیئت محترم دولت و همکاران آنجناب در وزارت اطلاعات و بالخصوص به خانواده آن بزرگوار تبریک و تسلیت عرض میکنم.
    بی‌شک جای خالی ایشان باید با تلاش مضاعف دیگر مسئولین و کارکنان آن وزارتخانه حساس جبران شود و امنیت از دشمنان داخلی و خارجی سلب و به عموم هموطنان ارزانی گردد. از خداوند منان، بقاء جنابعالی و سائر همکاران و علوّ مقام برای آن شهید عزیز را خواستارم.
    سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62805

    #خبر
    📰 پیام رهبر انقلاب خطاب به رئیس‌جمهور محترم در پی شهادت حجت‌الاسلام سید اسماعیل خطیب وزیر اطلاعات بسم الله الرّحمن الرّحیم رئیس‌جمهوری محترم، جناب آقای پزشکیان دامَت‌حِفاظَتُه و زیدَ عِزُّهبعدَ التّحیه والسلام؛ بدینوسیله شهادت وزیر پرتلاش اطلاعات و جانباز گمنام باسابقه، حجت‌الاسلام سید اسماعیل خطیب رضوان‌الله تعالی‌علیه را به جنابعالی و هیئت محترم دولت و همکاران آنجناب در وزارت اطلاعات و بالخصوص به خانواده آن بزرگوار تبریک و تسلیت عرض میکنم. بی‌شک جای خالی ایشان باید با تلاش مضاعف دیگر مسئولین و کارکنان آن وزارتخانه حساس جبران شود و امنیت از دشمنان داخلی و خارجی سلب و به عموم هموطنان ارزانی گردد. از خداوند منان، بقاء جنابعالی و سائر همکاران و علوّ مقام برای آن شهید عزیز را خواستارم. سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62805 #خبر
    0 Комментарии 0 Поделились 152 Просмотры 0 предпросмотр
  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی شهادت دکتر علی لاریجانی دبیر شورایعالی امنیت ملی، فرزند و همکاران ایشان


    بسم الله الرّحمن الرّحیمولاتَحسبَنَّ الّذینَ قُتِلوا فی سبیلِ‌اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون
    با کمال تأسف خبر دردناک شهادت آقای دکتر علی لاریجانی دبیر شورایعالی امنیت ملی و نماینده رهبری در آن شورا، و فرزند برومند و بعضی همکاران ایشان را دریافت کردم. ایشان فردی عالم، دوراندیش، هوشمند، متعهد و دارای تجاربی متنوع در عرصه‌های گوناگون سیاسی، نظامی، امنیتی، فرهنگی و مدیریتی بودند. قریب پنج دهه نقش‌آفرینی در لایه‌های مختلف نظام اسلامی، از ایشان چهره‌ای ممتاز ساخته بود.
    بی‌شک ترور چنین شخصیتی نشان از میزان اهمیت او و بُغض دشمنان اسلام نسبت به او دارد. اسلام‌ستیزان بدانند ریختن این خونها به‌ پای درخت تناور نظام اسلامی صرفاً آن را قویتر میسازد و البته هر خونی، خون‌بهائی دارد که قاتلین جنایتکار شهیدان باید بزودی آن را بپردازند. اینجانب این ضایعه را خدمت همسر گرامی و سائر فرزندان آن بزرگوار و همچنین سائر وابستگان علی‌الخصوص جناب آیت‌الله آملی لاریجانی صمیمانه تسلیت عرض می‌نمایم و برای آن سفرکردگان از درگاه حضرت حق جلَّ‌وعلا، عُلوّ درجاتشان را خواستارم.
    سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای ۲۶/اسفند/۱۴۰۴


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62804

    #خبر
    📰 پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی شهادت دکتر علی لاریجانی دبیر شورایعالی امنیت ملی، فرزند و همکاران ایشان بسم الله الرّحمن الرّحیمولاتَحسبَنَّ الّذینَ قُتِلوا فی سبیلِ‌اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون با کمال تأسف خبر دردناک شهادت آقای دکتر علی لاریجانی دبیر شورایعالی امنیت ملی و نماینده رهبری در آن شورا، و فرزند برومند و بعضی همکاران ایشان را دریافت کردم. ایشان فردی عالم، دوراندیش، هوشمند، متعهد و دارای تجاربی متنوع در عرصه‌های گوناگون سیاسی، نظامی، امنیتی، فرهنگی و مدیریتی بودند. قریب پنج دهه نقش‌آفرینی در لایه‌های مختلف نظام اسلامی، از ایشان چهره‌ای ممتاز ساخته بود. بی‌شک ترور چنین شخصیتی نشان از میزان اهمیت او و بُغض دشمنان اسلام نسبت به او دارد. اسلام‌ستیزان بدانند ریختن این خونها به‌ پای درخت تناور نظام اسلامی صرفاً آن را قویتر میسازد و البته هر خونی، خون‌بهائی دارد که قاتلین جنایتکار شهیدان باید بزودی آن را بپردازند. اینجانب این ضایعه را خدمت همسر گرامی و سائر فرزندان آن بزرگوار و همچنین سائر وابستگان علی‌الخصوص جناب آیت‌الله آملی لاریجانی صمیمانه تسلیت عرض می‌نمایم و برای آن سفرکردگان از درگاه حضرت حق جلَّ‌وعلا، عُلوّ درجاتشان را خواستارم. سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای ۲۶/اسفند/۱۴۰۴ 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=62804 #خبر
    0 Комментарии 0 Поделились 342 Просмотры 0 предпросмотр
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com