• #سیره_شهید

    همدلی با نیروها در سیره شهید محمود پایدار

    محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود.

    یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می دهند. محمود گفت: برای من سفارش ندهید. ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می کرد. یکی از رزمنده ها گفت: من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟

    ⚡️ محمود گفت: من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد.

    راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی

    کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. ص ۷۴.
    #سیره_شهید ✨ همدلی با نیروها در سیره شهید محمود پایدار 🔰 محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود. 💥 یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می دهند. محمود گفت: برای من سفارش ندهید. ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می کرد. یکی از رزمنده ها گفت: من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟ ⚡️ محمود گفت: من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد. 📣 راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی 📘 کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. ص ۷۴.
    0 Commenti 0 condivisioni 149 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    همدلی با نیروها در سیره شهید محمود پایدار

    محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود.

    یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می دهند. محمود گفت: برای من سفارش ندهید. ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می کرد. یکی از رزمنده ها گفت: من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟

    ⚡️ محمود گفت: من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد.

    راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی

    کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. ص ۷۴.
    #سیره_شهید ✨ همدلی با نیروها در سیره شهید محمود پایدار 🔰 محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود. 💥 یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می دهند. محمود گفت: برای من سفارش ندهید. ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می کرد. یکی از رزمنده ها گفت: من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟ ⚡️ محمود گفت: من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد. 📣 راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی 📘 کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. ص ۷۴.
    0 Commenti 0 condivisioni 153 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    همدلی با نیروها در سیره شهید محمود پایدار

    محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود.

    یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می دهند. محمود گفت: برای من سفارش ندهید. ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می کرد. یکی از رزمنده ها گفت: من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟

    ⚡️ محمود گفت: من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد.

    راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی

    کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. ص ۷۴.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ همدلی با نیروها در سیره شهید محمود پایدار 🔰 محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود. 💥 یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می دهند. محمود گفت: برای من سفارش ندهید. ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می کرد. یکی از رزمنده ها گفت: من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟ ⚡️ محمود گفت: من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد. 📣 راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی 📘 کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. ص ۷۴. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 126 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    جلوه های معنوی زندگی شهید محمد ابراهیم همت

    مهریه ازدواج همسر ابراهیم یک جلد قرآن، یک جلد نهج البلاغه و ۲۷ تومان پول بود. بعد از مراسم عقد آمدند خانه ما. چه آمدنی. داخل اتاق نشسته بودند. ساعت یازده شب بود. صدای گریه ابراهیم بلند شد.

    طاقت نیاوردم رفتم از لای در نگاه کردم. رختخواب را جمع کرده بود و سجاده اش پهن بود. خانمش هم قرآن یا مفاتیحی دستش بود.

    ⚡️ تا ساعت پنج صبح ناله الهی العفوش بلند بود. صبح هم که آمدند صبحانه بخورند، چشم هایش قرمز و متورم بود. بعد از صبحانه رفتند زیارت مزار شهدا ی شهرضا. بعد از زیارت قم به پاوه بر گشتند.

    راوی: مادر شهید

    کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت؛ صفحه ۳۳.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ جلوه های معنوی زندگی شهید محمد ابراهیم همت 💥 مهریه ازدواج همسر ابراهیم یک جلد قرآن، یک جلد نهج البلاغه و ۲۷ تومان پول بود. بعد از مراسم عقد آمدند خانه ما. چه آمدنی. داخل اتاق نشسته بودند. ساعت یازده شب بود. صدای گریه ابراهیم بلند شد. 💠 طاقت نیاوردم رفتم از لای در نگاه کردم. رختخواب را جمع کرده بود و سجاده اش پهن بود. خانمش هم قرآن یا مفاتیحی دستش بود. ⚡️ تا ساعت پنج صبح ناله الهی العفوش بلند بود. صبح هم که آمدند صبحانه بخورند، چشم هایش قرمز و متورم بود. بعد از صبحانه رفتند زیارت مزار شهدا ی شهرضا. بعد از زیارت قم به پاوه بر گشتند. 📣 راوی: مادر شهید 📘 کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت؛ صفحه ۳۳. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 136 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    جلوه های معنوی زندگی شهید محمد ابراهیم همت

    مهریه ازدواج همسر ابراهیم یک جلد قرآن، یک جلد نهج البلاغه و ۲۷ تومان پول بود. بعد از مراسم عقد آمدند خانه ما. چه آمدنی. داخل اتاق نشسته بودند. ساعت یازده شب بود. صدای گریه ابراهیم بلند شد.

    طاقت نیاوردم رفتم از لای در نگاه کردم. رختخواب را جمع کرده بود و سجاده اش پهن بود. خانمش هم قرآن یا مفاتیحی دستش بود.

    ⚡️ تا ساعت پنج صبح ناله الهی العفوش بلند بود. صبح هم که آمدند صبحانه بخورند، چشم هایش قرمز و متورم بود. بعد از صبحانه رفتند زیارت مزار شهدا ی شهرضا. بعد از زیارت قم به پاوه بر گشتند.

    راوی: مادر شهید

    کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت؛ صفحه ۳۳.
    #سیره_شهید ✨ جلوه های معنوی زندگی شهید محمد ابراهیم همت 💥 مهریه ازدواج همسر ابراهیم یک جلد قرآن، یک جلد نهج البلاغه و ۲۷ تومان پول بود. بعد از مراسم عقد آمدند خانه ما. چه آمدنی. داخل اتاق نشسته بودند. ساعت یازده شب بود. صدای گریه ابراهیم بلند شد. 💠 طاقت نیاوردم رفتم از لای در نگاه کردم. رختخواب را جمع کرده بود و سجاده اش پهن بود. خانمش هم قرآن یا مفاتیحی دستش بود. ⚡️ تا ساعت پنج صبح ناله الهی العفوش بلند بود. صبح هم که آمدند صبحانه بخورند، چشم هایش قرمز و متورم بود. بعد از صبحانه رفتند زیارت مزار شهدا ی شهرضا. بعد از زیارت قم به پاوه بر گشتند. 📣 راوی: مادر شهید 📘 کتاب برای خدا مخلص بود؛ خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت؛ صفحه ۳۳.
    0 Commenti 0 condivisioni 97 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه

    آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت.

    برش اول:
    • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد.
    برش دوم:
    • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش.
    • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟
    • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن.
    ⚡️ برش سوم:
    • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد.
    • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا.

    راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید

    کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه 🔰 آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت. 💥 برش اول: • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد. 〽️ برش دوم: • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش. • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟ • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن. ⚡️ برش سوم: • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد. • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا. 📣 راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید 📘 کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 176 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه

    آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت.

    برش اول:
    • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد.
    برش دوم:
    • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش.
    • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟
    • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن.
    ⚡️ برش سوم:
    • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد.
    • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا.

    راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید

    کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ انس شهید مهدی باکری با اذکار و ادعیه 🔰 آقا مهدی انس عجیبی با دعا و اذکار داشت. 💥 برش اول: • ۲۴ اسفند بود بود و قرار بود فردا به طرف اتوبان العماره بصره حرکت کنیم و در مسیر پلی را تصرف کرده و منفجرش کنیم. مهدی داشت پیش از غروب نصیحت هایش را می کرد. می گفت: خدا یادتان نرود. یادم افتاد قبل از عملیات برگه هایی را آماده کرده بود. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و د رزمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». و حالا داشت یاد آوری می کرد. 〽️ برش دوم: • پشت سیل بند دجله بودیم بدون هیچ جان پناه و سنگری و بدون مهمات. از زمین و هوا آتش می بارید. حتی یک هواپیمای بزرگ آمد بالای سر ما. فکر کردیم مسافربری است؛ اما توپولف روشی بود. بشکه های بمب بر سر ما می انداخت. در این گیر و دار آقا مهدی کناری نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و لبانش می جنبید. رفتم پیشش. • گفتم: چه کار کنیم آقا مهدی؟ • گفت: ما که اینجا چیزی نداریم. فقط خدا را داریم. پس صداش کن. ⚡️ برش سوم: • دم دمای شهادت هم آیه ای را که موقع سخنرانی می خواند را می گفت و شلیک می کرد: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه» که یک دفعه تیر خورد و افتاد. • وقتی هم گذاشتیمش روی قایق که برش گردانیم عقب. دستهایش را به حالت دعا گرفته بود بالا و ذکر می گفت: یک چیزی مثل «الله الله الحمد لله» که موشک آرپی جی کل قایق را فرستاد هوا و آقا مهدی را رساند به خدا. 📣 راوی: جمشید نظمی؛ هم رزم شهید 📘 کتاب به مجنون گفتم زنده بمان ؛ کتاب مهدی باکری؛ ص ۲۷، ۳۱، ۵۳ و ۷۱. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 97 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    برخورد پدرانه با نیروها در سیره شهید مصطفی کلهری

    آقا مصطفی فرمانده گردان مان بود. همیشه جلوتر از نیروهایش بود. صبح گاه هایی که برقرار می کرد به دل می چسبید. هر روز قبل از همه بیدار بود. همه را به خط می کرد و جلوتر از همه می دوید و می خواند:
    • آی عاقلا آی عاقلا بیاید بیرون از خونه
    • مارو تماشا بکنید به ما می گن دیونه
    • از کوچیکیم تا به حالا یه دو ست خوبی داشتم
    • به پای این دوست خوبم، زندگی مو گذاشتم…
    وقتی هم قبل از عملیات بدر، در هور مشغول تمرین بلم سواری می کردیم، جانش بود و بچه هایش. به اندازه تک تک بچه ها راه می رفت و کار می کرد. موقع به آب انداختن قایق ها اولین نفر توی آب بود. اصلا تا وقتی خودش بود، نمی گذاشت نیروهایش خیس شوند. با آنکه خستگی و سرما امانش را می برید، چفیه اش را دور سرش می بست و تا ابروهایش پائین می کشید؛ اما دم نمی زد.

    کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحات ۱۵۸-۱۵۹ و ۱۶۱.
    #سیره_شهید ✨ برخورد پدرانه با نیروها در سیره شهید مصطفی کلهری 🔰 آقا مصطفی فرمانده گردان مان بود. همیشه جلوتر از نیروهایش بود. صبح گاه هایی که برقرار می کرد به دل می چسبید. هر روز قبل از همه بیدار بود. همه را به خط می کرد و جلوتر از همه می دوید و می خواند: • آی عاقلا آی عاقلا بیاید بیرون از خونه • مارو تماشا بکنید به ما می گن دیونه • از کوچیکیم تا به حالا یه دو ست خوبی داشتم • به پای این دوست خوبم، زندگی مو گذاشتم… 💥 وقتی هم قبل از عملیات بدر، در هور مشغول تمرین بلم سواری می کردیم، جانش بود و بچه هایش. به اندازه تک تک بچه ها راه می رفت و کار می کرد. موقع به آب انداختن قایق ها اولین نفر توی آب بود. اصلا تا وقتی خودش بود، نمی گذاشت نیروهایش خیس شوند. با آنکه خستگی و سرما امانش را می برید، چفیه اش را دور سرش می بست و تا ابروهایش پائین می کشید؛ اما دم نمی زد. 📘 کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحات ۱۵۸-۱۵۹ و ۱۶۱.
    0 Commenti 0 condivisioni 118 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    برخورد پدرانه با نیروها در سیره شهید مصطفی کلهری

    آقا مصطفی فرمانده گردان مان بود. همیشه جلوتر از نیروهایش بود. صبح گاه هایی که برقرار می کرد به دل می چسبید. هر روز قبل از همه بیدار بود. همه را به خط می کرد و جلوتر از همه می دوید و می خواند:
    • آی عاقلا آی عاقلا بیاید بیرون از خونه
    • مارو تماشا بکنید به ما می گن دیونه
    • از کوچیکیم تا به حالا یه دو ست خوبی داشتم
    • به پای این دوست خوبم، زندگی مو گذاشتم…
    وقتی هم قبل از عملیات بدر، در هور مشغول تمرین بلم سواری می کردیم، جانش بود و بچه هایش. به اندازه تک تک بچه ها راه می رفت و کار می کرد. موقع به آب انداختن قایق ها اولین نفر توی آب بود. اصلا تا وقتی خودش بود، نمی گذاشت نیروهایش خیس شوند. با آنکه خستگی و سرما امانش را می برید، چفیه اش را دور سرش می بست و تا ابروهایش پائین می کشید؛ اما دم نمی زد.

    کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحات ۱۵۸-۱۵۹ و ۱۶۱.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ برخورد پدرانه با نیروها در سیره شهید مصطفی کلهری 🔰 آقا مصطفی فرمانده گردان مان بود. همیشه جلوتر از نیروهایش بود. صبح گاه هایی که برقرار می کرد به دل می چسبید. هر روز قبل از همه بیدار بود. همه را به خط می کرد و جلوتر از همه می دوید و می خواند: • آی عاقلا آی عاقلا بیاید بیرون از خونه • مارو تماشا بکنید به ما می گن دیونه • از کوچیکیم تا به حالا یه دو ست خوبی داشتم • به پای این دوست خوبم، زندگی مو گذاشتم… 💥 وقتی هم قبل از عملیات بدر، در هور مشغول تمرین بلم سواری می کردیم، جانش بود و بچه هایش. به اندازه تک تک بچه ها راه می رفت و کار می کرد. موقع به آب انداختن قایق ها اولین نفر توی آب بود. اصلا تا وقتی خودش بود، نمی گذاشت نیروهایش خیس شوند. با آنکه خستگی و سرما امانش را می برید، چفیه اش را دور سرش می بست و تا ابروهایش پائین می کشید؛ اما دم نمی زد. 📘 کتاب مربع های قرمز؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، صفحات ۱۵۸-۱۵۹ و ۱۶۱. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 220 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    ارتباط شهید علی چیت سازیان و شهید مصیب مجیدی

    برش اول:
    • مصیب مجیدی معاون علی آقا بود که به تازگی شهید شده بود. تمام فکر و ذکر علی آقا شده بود مصیب.
    • این ایام مصادف شده بود با خرید عروسی ما. علی آقا جسمش با ما بود اما روحش جای دیگری بود. از پشت ویترین طلا فروشی حلقه ای ساده و ارزان قیمت را نشانش دادم و گفتم: نظرت چیه؟
    • گفت: مصیب.
    برش دوم:
    • علی آقا بعد از شهادت برادرش امیر خیلی فرق کرده بود. دو هفته از شهادت امیر می گذشت. خانه پدر علی آقا بودیم. نیمه شب بود. علی آقا پاور چین پاور چین رفت طرف تراس. کنجکاو شدم رفتم دنبالش. سر به سجده گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. وقتی فهمید پشت سرش نشستم، گفت: فرشته! برای من دعا کن که شهید بشم. امیر چهار ماهه اجر جهادش را گرفت، من روسیاه هفت سال است که معطلم.
    • گفت: من اگر شهید شوم راضی هستی؟ گفتم: اگه تو بری از غصه می میرم. اما راضی ام به رضای خدا.
    • دستهایش را به حالت دعا بلند کرد و گفت: خدایا! خودت می دانی مرگ در رختخواب ننگ است. شهادت را نصیبم کن.
    • علی آقا پیش کسی گریه نمی کرد. اما این بار زد زیر گربه و با بغض و حسرت گفت:
    • وقتی مصیب تازه شهید شده بود، توی خواب دیدمش. دستش را گرفتم و گفتم: مصیب! من و تو همه راهکارها را باهم قفل کردیم؛ تو را به خدا این راهکار اخری را به من بگو. نمی گفت. دستش را محکم چسبیدم و قسمش دادم. می دانستم اگر با مرده چنین کنی جواب می دهد. گفتم: تا جواب ندهی رهایت نمی کنم. گفت: راهکارش اشک است.
    • دوباره دست هایش را به حالت دعا بالا گرفت و گفت: بار الها!اگر شهادت را با اشک می دهی، اشک ها و گریه های من روسیاه را قبول کن. همین راهکار بود که علی آقا را آسمانی کرد.
    راوی: زهرا پناهی روا؛ همسر شهید چیت سازیان

    کتاب گلستان یازدهم؛ خاطرات زهرا پناهی روا؛ صفحه ۲۲۳-۲۲۶.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ ارتباط شهید علی چیت سازیان و شهید مصیب مجیدی 🔰 برش اول: • مصیب مجیدی معاون علی آقا بود که به تازگی شهید شده بود. تمام فکر و ذکر علی آقا شده بود مصیب. • این ایام مصادف شده بود با خرید عروسی ما. علی آقا جسمش با ما بود اما روحش جای دیگری بود. از پشت ویترین طلا فروشی حلقه ای ساده و ارزان قیمت را نشانش دادم و گفتم: نظرت چیه؟ • گفت: مصیب. 💥 برش دوم: • علی آقا بعد از شهادت برادرش امیر خیلی فرق کرده بود. دو هفته از شهادت امیر می گذشت. خانه پدر علی آقا بودیم. نیمه شب بود. علی آقا پاور چین پاور چین رفت طرف تراس. کنجکاو شدم رفتم دنبالش. سر به سجده گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. وقتی فهمید پشت سرش نشستم، گفت: فرشته! برای من دعا کن که شهید بشم. امیر چهار ماهه اجر جهادش را گرفت، من روسیاه هفت سال است که معطلم. • گفت: من اگر شهید شوم راضی هستی؟ گفتم: اگه تو بری از غصه می میرم. اما راضی ام به رضای خدا. • دستهایش را به حالت دعا بلند کرد و گفت: خدایا! خودت می دانی مرگ در رختخواب ننگ است. شهادت را نصیبم کن. • علی آقا پیش کسی گریه نمی کرد. اما این بار زد زیر گربه و با بغض و حسرت گفت: • وقتی مصیب تازه شهید شده بود، توی خواب دیدمش. دستش را گرفتم و گفتم: مصیب! من و تو همه راهکارها را باهم قفل کردیم؛ تو را به خدا این راهکار اخری را به من بگو. نمی گفت. دستش را محکم چسبیدم و قسمش دادم. می دانستم اگر با مرده چنین کنی جواب می دهد. گفتم: تا جواب ندهی رهایت نمی کنم. گفت: راهکارش اشک است. • دوباره دست هایش را به حالت دعا بالا گرفت و گفت: بار الها!اگر شهادت را با اشک می دهی، اشک ها و گریه های من روسیاه را قبول کن. همین راهکار بود که علی آقا را آسمانی کرد. 📣 راوی: زهرا پناهی روا؛ همسر شهید چیت سازیان 📘 کتاب گلستان یازدهم؛ خاطرات زهرا پناهی روا؛ صفحه ۲۲۳-۲۲۶. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 227 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    تقویت اقتصاد ملی در سیره شهید اکبر غلامی پور

    توی سردشت ماشین اکبر رفته بود روی مین. راننده شهید شده بود و اکبر هم چند تا از دندان ها و فکش آسیب دیده بود.

    توی بیمارستان بستری بود. یک بار عملش کرده بودند؛ اما فکش کج جوش خورده بود. پزشک ها می گفتند باید دوباره عمل شود؛ اما خودش زیر بار نمی رفت. گفتم: چرا نمی خواهی عمل کنی؟

    ⚡️ گفت: فعلا کشور در شرایط جنگی است و بیمارستان ها با کمبود مواجه هستند. فعلا ضرورت ندارد. اگر زنده ماندم بماند برای بعد از جنگ.

    راوی: ولی الله جعفری؛ داماد خانواده

    کتاب شهید اکبر غلام پور؛ صفحه ۴۰ ؛ خاطره ۳۱.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ تقویت اقتصاد ملی در سیره شهید اکبر غلامی پور 💥 توی سردشت ماشین اکبر رفته بود روی مین. راننده شهید شده بود و اکبر هم چند تا از دندان ها و فکش آسیب دیده بود. 💠 توی بیمارستان بستری بود. یک بار عملش کرده بودند؛ اما فکش کج جوش خورده بود. پزشک ها می گفتند باید دوباره عمل شود؛ اما خودش زیر بار نمی رفت. گفتم: چرا نمی خواهی عمل کنی؟ ⚡️ گفت: فعلا کشور در شرایط جنگی است و بیمارستان ها با کمبود مواجه هستند. فعلا ضرورت ندارد. اگر زنده ماندم بماند برای بعد از جنگ. 📣 راوی: ولی الله جعفری؛ داماد خانواده 📘 کتاب شهید اکبر غلام پور؛ صفحه ۴۰ ؛ خاطره ۳۱. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰 @hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 186 Views 0 Anteprima
  • #سیره_شهید

    ارادت شهید عبد العلی مرادی به امام خمینی (ره)

    عبد العلی با جان و دل مطیع امام بود. وقتی می خواست قسم بخورد فقط می گفت: به جان امام.

    برش اول:
    • سال ۱۳۶۳ قرار شد یکی از رزمندگان شاخص جهاد به دیدار خصوصی امام خمینی (ره) برود. این آرزوی همه رزمندگان بود؛ دیدار خصوصی که جای خود داشت، برای دیدار عمومی؛ همین که نگاهشان به چهره نورانی امام بیفتد، سر از پا نمی شناختند.
    • تصمیم گرفتیم عبد العلی را بفرستیم. وقتی پیشنهاد خود را مطرح کردیم با کمال تعجب نپذیرفت.
    • وقتی علت را پرسیدیم، گفت: «امام رهبر همه مسلمانان دنیاست و باید فکر و ذکرش را مصروف همه مسلمان ها کند. حاضر نیستم حتی یک لحظه هم وقت ایشان را بگیرم».
    برش دوم:
    • فاصله عملیات خیبر و عید نوروز بود و فرماندهان ترس این داشتند که اگر رزمندگان به مرخصی بروند، جبهه ها خالی شود و عراق حمله کند. امام به رزمنده ها پیام دادند که «عید شما زمانی است که پیروز شوید. در کنار فرماندهان و هم رزمان تان بمانید و منطقه را خالی نکنید».
    • در همین زمان، عبد العلی به همراه دو نفر از دوستانش به خاطر مجروحیت در بیمارستان بستری بودند. خبر آمد که مرخص شده اند. حال و روز شان را که دیدم، حال مساعدی نداشتند و لباس های شان خونی بود.
    • وقتی از چگونگی ترخیص از بیمارستان می پرسیدم، طفره می رفتند. بهشان تکلیف کردم که برگردند بیمارستان.
    • گفتم: شما خود مجروحید و چند نفر باید مراقب شما باشند. هر چه اصرار کردند قبول نکردم.
    • آخر سر عبدالعلی گفت: ما وقتی پیام امام را شنیدیم از بیمارستان فرار کردیم. بگذارید بمانیم اگر عملیات نشد بر می گردیم.
    • گفتم: امام به سالم ها پیام داده اند نه شما.
    • عبد العلی گفت: حرف آخرم را می زنم. فردای قیامت روی پل صراط جلوی شما را می گیرم که چرا نگذاشتید بمانم؟
    • این را که گفت، حقیقتا کم آوردم و تسلیم شدم.
    راوی: صادق طالب باغبانی و رضا استادیان

    کتاب فردی مستضعف بودم؛ خاطرات شهید عبد العلی مرادی؛ ص ۳۸ و ۳۴-۳۶.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ ارادت شهید عبد العلی مرادی به امام خمینی (ره) 🔰 عبد العلی با جان و دل مطیع امام بود. وقتی می خواست قسم بخورد فقط می گفت: به جان امام. 💥 برش اول: • سال ۱۳۶۳ قرار شد یکی از رزمندگان شاخص جهاد به دیدار خصوصی امام خمینی (ره) برود. این آرزوی همه رزمندگان بود؛ دیدار خصوصی که جای خود داشت، برای دیدار عمومی؛ همین که نگاهشان به چهره نورانی امام بیفتد، سر از پا نمی شناختند. • تصمیم گرفتیم عبد العلی را بفرستیم. وقتی پیشنهاد خود را مطرح کردیم با کمال تعجب نپذیرفت. • وقتی علت را پرسیدیم، گفت: «امام رهبر همه مسلمانان دنیاست و باید فکر و ذکرش را مصروف همه مسلمان ها کند. حاضر نیستم حتی یک لحظه هم وقت ایشان را بگیرم». 〽️ برش دوم: • فاصله عملیات خیبر و عید نوروز بود و فرماندهان ترس این داشتند که اگر رزمندگان به مرخصی بروند، جبهه ها خالی شود و عراق حمله کند. امام به رزمنده ها پیام دادند که «عید شما زمانی است که پیروز شوید. در کنار فرماندهان و هم رزمان تان بمانید و منطقه را خالی نکنید». • در همین زمان، عبد العلی به همراه دو نفر از دوستانش به خاطر مجروحیت در بیمارستان بستری بودند. خبر آمد که مرخص شده اند. حال و روز شان را که دیدم، حال مساعدی نداشتند و لباس های شان خونی بود. • وقتی از چگونگی ترخیص از بیمارستان می پرسیدم، طفره می رفتند. بهشان تکلیف کردم که برگردند بیمارستان. • گفتم: شما خود مجروحید و چند نفر باید مراقب شما باشند. هر چه اصرار کردند قبول نکردم. • آخر سر عبدالعلی گفت: ما وقتی پیام امام را شنیدیم از بیمارستان فرار کردیم. بگذارید بمانیم اگر عملیات نشد بر می گردیم. • گفتم: امام به سالم ها پیام داده اند نه شما. • عبد العلی گفت: حرف آخرم را می زنم. فردای قیامت روی پل صراط جلوی شما را می گیرم که چرا نگذاشتید بمانم؟ • این را که گفت، حقیقتا کم آوردم و تسلیم شدم. 📣 راوی: صادق طالب باغبانی و رضا استادیان 📘 کتاب فردی مستضعف بودم؛ خاطرات شهید عبد العلی مرادی؛ ص ۳۸ و ۳۴-۳۶. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 248 Views 0 Anteprima
Pagine in Evidenza
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com