• مقاله 5430

    اصالت تعریف شدن جنگ از سوی دشمن یهودی به جنگ بر خراب کردن روستاها، کشتن خبرنگاران، و غارت اموال و اشغال خاک کشورها

    اصول
    ۱: اصل گسترش مفهوم جنگ از تقابل نظامی کلاسیک به مجموعه‌ای از کنش‌های چندلایه در عرصه‌های جغرافیایی، رسانه‌ای، اقتصادی و اجتماعی توسط دشمنان در منازعات معاصر[1]
    2: اصل هدف‌گیری زیرساخت‌های زیست انسانی از جمله روستاها، مناطق غیرشهری و فضاهای حاشیه‌ای به‌عنوان بخشی از منطق تغییر در بافت جمعیتی و فضایی سرزمین‌ها توسط دشمنان[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-تبری-ولائی/اتاق-دشمن-شناسی/اصالت-تعریف-شدن-جنگ-از-سوی-دشمن-یهودی-به/

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 5430 🔆 اصالت تعریف شدن جنگ از سوی دشمن یهودی به جنگ بر خراب کردن روستاها، کشتن خبرنگاران، و غارت اموال و اشغال خاک کشورها 🔷 اصول ۱: اصل گسترش مفهوم جنگ از تقابل نظامی کلاسیک به مجموعه‌ای از کنش‌های چندلایه در عرصه‌های جغرافیایی، رسانه‌ای، اقتصادی و اجتماعی توسط دشمنان در منازعات معاصر[1] 2: اصل هدف‌گیری زیرساخت‌های زیست انسانی از جمله روستاها، مناطق غیرشهری و فضاهای حاشیه‌ای به‌عنوان بخشی از منطق تغییر در بافت جمعیتی و فضایی سرزمین‌ها توسط دشمنان[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-تبری-ولائی/اتاق-دشمن-شناسی/اصالت-تعریف-شدن-جنگ-از-سوی-دشمن-یهودی-به/ 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 136 Views 0 Anteprima
  • مقاله 5430

    اصالت تعریف شدن جنگ از سوی دشمن یهودی به جنگ بر خراب کردن روستاها، کشتن خبرنگاران، و غارت اموال و اشغال خاک کشورها

    اصول
    ۱: اصل گسترش مفهوم جنگ از تقابل نظامی کلاسیک به مجموعه‌ای از کنش‌های چندلایه در عرصه‌های جغرافیایی، رسانه‌ای، اقتصادی و اجتماعی توسط دشمنان در منازعات معاصر[1]
    2: اصل هدف‌گیری زیرساخت‌های زیست انسانی از جمله روستاها، مناطق غیرشهری و فضاهای حاشیه‌ای به‌عنوان بخشی از منطق تغییر در بافت جمعیتی و فضایی سرزمین‌ها توسط دشمنان[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-تبری-ولائی/اتاق-دشمن-شناسی/اصالت-تعریف-شدن-جنگ-از-سوی-دشمن-یهودی-به/

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 5430 🔆 اصالت تعریف شدن جنگ از سوی دشمن یهودی به جنگ بر خراب کردن روستاها، کشتن خبرنگاران، و غارت اموال و اشغال خاک کشورها 🔷 اصول ۱: اصل گسترش مفهوم جنگ از تقابل نظامی کلاسیک به مجموعه‌ای از کنش‌های چندلایه در عرصه‌های جغرافیایی، رسانه‌ای، اقتصادی و اجتماعی توسط دشمنان در منازعات معاصر[1] 2: اصل هدف‌گیری زیرساخت‌های زیست انسانی از جمله روستاها، مناطق غیرشهری و فضاهای حاشیه‌ای به‌عنوان بخشی از منطق تغییر در بافت جمعیتی و فضایی سرزمین‌ها توسط دشمنان[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-تبری-ولائی/اتاق-دشمن-شناسی/اصالت-تعریف-شدن-جنگ-از-سوی-دشمن-یهودی-به/ 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Commenti 0 condivisioni 89 Views 0 Anteprima
  • یکی از فعالان حوزه #زنان پرسیده است: مگر خانم‌ها الان ترک موتور نمی‌نشینند؟ چطور #ترک_موتور نشستن زنان نه اشکال #شرعی و نه اشکال #قانونی دارد اما اگر این خانم #فرمان را در دست بگیرد یا به عبارتی آن آقایی که جلوی او نشسته بود، دیگر نباشد و خودش تنهایی بنشیند اشکال شرعی و قانونی پیدا می‌کند؟
    وی با تاکید بر اینکه در جامعه ما عرفاً ترک موتور نشستن نه اشکال شرعی و نه عرفی و نه قانونی دارد، تاکید کرد: وقتی ترک موتور نشستن زن این اشکالات را ندارد، پس اصلا معنی ندارد که اگر زن به تنهایی سوار موتور یا دوچرخه شود به او بگویند بر خلاف قانون است و باید برایش قانون وضع کنند.
    وی با اشاره به یادداشتی از شهید مطهری در خصوص #رانندگی_زنان، توضیح داد: دیدهای واپس‌گرایی به اسم #اسلام داریم که این دیدها #عقل را تعطیل می‌کند. پیش از #انقلاب پاسخی از شهید مطهری به یک نامه دیدم. نمی‌دانم سوالی که از ایشان پرسیده شده بود دقیقا چه بود اما از متن پاسخ اینطور به نظر می‌رسید که سوال در باره رانندگی زنان بود. ایشان پاسخ داده بودند "آیا نشستن زن بر روی صندلی جلو یا عقب #ماشین فرقی می‌کند؟" که به شهید مطهری گفته بودند "خیر" و شهید مطهری مجددا پرسیده بود: "آیا اگر زن جلو بنشیند، بین صندلی‌ که فرمان ندارد با صندلی که زیر پایش پدال و جلوی آن فرمان است فرقی می‌کند؟" که به شهید مطهری پاسخ داده بودند خیر. و نهایتا شهید مطهری #استدلال کرده بود که نمی‌توان بر مبنای شرع گفت که زن نباید رانندگی کند.

    نقدونظر

    واقعیت فنی/میدانی یا
    قیاس/استدلال واهی؟

    کسی که با یکی پنداشتن #موتور_سواری و #رانندگی_ماشین و تمسک به استدلال #شهید_مطهری در مسئله #رانندگی خودرو، #مشروعیت از طریق #عقلانیت را برای مجوز رسمی دادن به موتورسواری زنان را توجیه/تجویز می‌کند! احتمالاً متوجه نیست که موتورسواری با رانندگی/خلبانی/ترک موتور نشستن و حتی #دوچرخه_سواری کاملاً متفاوت است و کسی که این تفاوت را درک نکند، باید در عقلانیت خود شک بکند.

    اما کسی که در ذیل آن مقاله (https://www.hamshahrionline.ir/news/718812/ کامنت گذاشته که؛ «به نظرم موتور سنگین‌وزن نباید بدهند دست خانم‌ها. جسارت نمی‌کنم ولی سیستم بدن و پاهای خانم‌ها کمی ضعیف و کم‌تواناتر از آقایان است که باعث میشه موتور را خوب کنترل نکنند یا عکس‌العمل مناسبی نتوانند در خیابان‌های پر تردد از خود نشان دهند. موتورهای سبک و اسکوتری به نظرم مناسب‌تر است.»

    اشاره این شخص به یک مسئله #آناتومی واقعی است که توجه دقیق فنی/پزشکی بدان، مسئله #خطر_آفرینی قضیه را برجسته می‌کند.

    در رانندگی ماشین/خلبانی/ترک‌نشینی موتور و امثالهم، آناتومی خاص زنان و نیز #نیروی_عضلانی کافی آن‌ها، نقش درجه اول و تعیین‌کنندگی چندانی ندارد و حال آنکه در موتورسواری این مسئله کاملاً جدی است.
    و البته جواب دادن به این سؤال فنی که آیا قدرت/انعطاف بدنی زنان، حریف مهارسازی موتور در حالت‌های مختلف بویژه در مانورهای سرعت/شتاب، کفایت می‌کند؟ نه بر عهده #فقیه مبیّن #شریعت است نه بر عهده #حقوقدان مفسر #قوانین است و نه حتی بر عهده #خبرنگار مشرف بر #زوایای_عرفی داخلی/خارجی #جامعه_بشری و بلکه بر عهده #پزشک حاذقی است که #توان_جسمانی و نیز #تسلط_هیجانی بویژه در دوران #بارداری و حتی #قاعدگی زنان را مورد ارزیابی علمی و آزمایشگاهی قرار بدهد و آنگاه محق باشد که بصورت محدود/مشروط مجوز رسمی صادر نماید.

    بنابراین استدلال بر این که شرع/قانون/عرف، منعی برای موتورسواری زنان ندارد، لازمست ولیکن کافی نیست و بلکه جنبه فنی/علمی/پزشکی/روانشناسی مطلب، موضوعیت حاکمیتی دارد و تفاوت‌های جسمانی/عضلانی/روانی/هیجانی زنان و مردان در این مسئله، آن‌چنان تأثیرگذار/تعیین‌کننده است که مطلب را غیرقابل اغماض کرده است.

    و لذا اشخاصی که در تبصره ذیل ماده ۲۰ قانون جدید رسیدگی به تخلفات رانندگی نوشته‌اند: «صدور گواهینامه رانندگی موتورسیکلت برای "مردان" برعهده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران است» و برای "زنان" را مسکوت نهاده‌اند، عاقل‌تر/عالم‌تر بوده‌اند.
    و اما اینکه گواهینامه رانندگی موتورسیکلت مورد نیاز زنان را چه مرجعی باید صادر نماید، قاعدتاً خارج از مأموریت #فراجا است و #وزارت_بهداشت هم حتماً باید دخیل باشد تا بتواند «میزان توان بدنی و بی‌ثباتی هیجانی» بویژه در مدت بارداری/قاعدگی زنان را بصورت علمی، بسنجد و متناسب با بی‌خطر بودن #رانندگی_موتور برای راننده و نیز اطرافیان دور و نزدیک او اقدام به صدور مجوز نماید. در غیر این‌صورت تداعی حکایت سپردن تیغ بران به زنگی مست خواهد بود! که هیچ‌گونه وجاهت عرفی/عقلی/شرعی/قانونی ندارد.

    حال باید دید که آیا در مجوز صادره از سوی دولت ناترازی‌ها برای موتورسواری زنان (که در بوق و کرنا کرده‌اند!)، به این مسئله حیاتی، توجهی شده است؟!
    یا اینکه طبق معمول...

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله

    @hezbolah_121
    یکی از فعالان حوزه #زنان پرسیده است: مگر خانم‌ها الان ترک موتور نمی‌نشینند؟ چطور #ترک_موتور نشستن زنان نه اشکال #شرعی و نه اشکال #قانونی دارد اما اگر این خانم #فرمان را در دست بگیرد یا به عبارتی آن آقایی که جلوی او نشسته بود، دیگر نباشد و خودش تنهایی بنشیند اشکال شرعی و قانونی پیدا می‌کند؟ وی با تاکید بر اینکه در جامعه ما عرفاً ترک موتور نشستن نه اشکال شرعی و نه عرفی و نه قانونی دارد، تاکید کرد: وقتی ترک موتور نشستن زن این اشکالات را ندارد، پس اصلا معنی ندارد که اگر زن به تنهایی سوار موتور یا دوچرخه شود به او بگویند بر خلاف قانون است و باید برایش قانون وضع کنند. وی با اشاره به یادداشتی از شهید مطهری در خصوص #رانندگی_زنان، توضیح داد: دیدهای واپس‌گرایی به اسم #اسلام داریم که این دیدها #عقل را تعطیل می‌کند. پیش از #انقلاب پاسخی از شهید مطهری به یک نامه دیدم. نمی‌دانم سوالی که از ایشان پرسیده شده بود دقیقا چه بود اما از متن پاسخ اینطور به نظر می‌رسید که سوال در باره رانندگی زنان بود. ایشان پاسخ داده بودند "آیا نشستن زن بر روی صندلی جلو یا عقب #ماشین فرقی می‌کند؟" که به شهید مطهری گفته بودند "خیر" و شهید مطهری مجددا پرسیده بود: "آیا اگر زن جلو بنشیند، بین صندلی‌ که فرمان ندارد با صندلی که زیر پایش پدال و جلوی آن فرمان است فرقی می‌کند؟" که به شهید مطهری پاسخ داده بودند خیر. و نهایتا شهید مطهری #استدلال کرده بود که نمی‌توان بر مبنای شرع گفت که زن نباید رانندگی کند. 🔻نقدونظر واقعیت فنی/میدانی یا قیاس/استدلال واهی؟ 👌کسی که با یکی پنداشتن #موتور_سواری و #رانندگی_ماشین و تمسک به استدلال #شهید_مطهری در مسئله #رانندگی خودرو، #مشروعیت از طریق #عقلانیت را برای مجوز رسمی دادن به موتورسواری زنان را توجیه/تجویز می‌کند! احتمالاً متوجه نیست که موتورسواری با رانندگی/خلبانی/ترک موتور نشستن و حتی #دوچرخه_سواری کاملاً متفاوت است و کسی که این تفاوت را درک نکند، باید در عقلانیت خود شک بکند. اما کسی که در ذیل 👈آن مقاله (https://www.hamshahrionline.ir/news/718812/)👉 کامنت گذاشته که؛ «به نظرم موتور سنگین‌وزن نباید بدهند دست خانم‌ها. جسارت نمی‌کنم ولی سیستم بدن و پاهای خانم‌ها کمی ضعیف و کم‌تواناتر از آقایان است که باعث میشه موتور را خوب کنترل نکنند یا عکس‌العمل مناسبی نتوانند در خیابان‌های پر تردد از خود نشان دهند. موتورهای سبک و اسکوتری به نظرم مناسب‌تر است.» اشاره این شخص به یک مسئله #آناتومی واقعی است که توجه دقیق فنی/پزشکی بدان، مسئله #خطر_آفرینی قضیه را برجسته می‌کند. 👌در رانندگی ماشین/خلبانی/ترک‌نشینی موتور و امثالهم، آناتومی خاص زنان و نیز #نیروی_عضلانی کافی آن‌ها، نقش درجه اول و تعیین‌کنندگی چندانی ندارد و حال آنکه در موتورسواری این مسئله کاملاً جدی است. و البته جواب دادن به این سؤال فنی که آیا قدرت/انعطاف بدنی زنان، حریف مهارسازی موتور در حالت‌های مختلف بویژه در مانورهای سرعت/شتاب، کفایت می‌کند؟ نه بر عهده #فقیه مبیّن #شریعت است نه بر عهده #حقوقدان مفسر #قوانین است و نه حتی بر عهده #خبرنگار مشرف بر #زوایای_عرفی داخلی/خارجی #جامعه_بشری و بلکه بر عهده #پزشک حاذقی است که #توان_جسمانی و نیز #تسلط_هیجانی بویژه در دوران #بارداری و حتی #قاعدگی زنان را مورد ارزیابی علمی و آزمایشگاهی قرار بدهد و آنگاه محق باشد که بصورت محدود/مشروط مجوز رسمی صادر نماید. بنابراین استدلال بر این که شرع/قانون/عرف، منعی برای موتورسواری زنان ندارد، لازمست ولیکن کافی نیست و بلکه جنبه فنی/علمی/پزشکی/روانشناسی مطلب، موضوعیت حاکمیتی دارد و تفاوت‌های جسمانی/عضلانی/روانی/هیجانی زنان و مردان در این مسئله، آن‌چنان تأثیرگذار/تعیین‌کننده است که مطلب را غیرقابل اغماض کرده است. و لذا اشخاصی که در تبصره ذیل ماده ۲۰ قانون جدید رسیدگی به تخلفات رانندگی نوشته‌اند: «صدور گواهینامه رانندگی موتورسیکلت برای "مردان" برعهده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران است» و برای "زنان" را مسکوت نهاده‌اند، عاقل‌تر/عالم‌تر بوده‌اند. و اما اینکه گواهینامه رانندگی موتورسیکلت مورد نیاز زنان را چه مرجعی باید صادر نماید، قاعدتاً خارج از مأموریت #فراجا است و #وزارت_بهداشت هم حتماً باید دخیل باشد تا بتواند «میزان توان بدنی و بی‌ثباتی هیجانی» بویژه در مدت بارداری/قاعدگی زنان را بصورت علمی، بسنجد و متناسب با بی‌خطر بودن #رانندگی_موتور برای راننده و نیز اطرافیان دور و نزدیک او اقدام به صدور مجوز نماید. در غیر این‌صورت تداعی حکایت سپردن تیغ بران به زنگی مست خواهد بود! که هیچ‌گونه وجاهت عرفی/عقلی/شرعی/قانونی ندارد. ⁉️حال باید دید که آیا در مجوز صادره از سوی دولت ناترازی‌ها برای موتورسواری زنان (که در بوق و کرنا کرده‌اند!)، به این مسئله حیاتی، توجهی شده است؟! یا اینکه طبق معمول... 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب‌الله 🔰@hezbolah_121
    WWW.HAMSHAHRIONLINE.IR
    موتورسواری برای زنان آزاد می‌شود؟ | دوچرخه‌سواری و موتورسواری زنان فاقد وصف مجرمانه است
    کارشناسان حقوقی در همان زمان که قانون جدید رسیدگی به تخلفات رانندگی تصویب شد، ماده ۲۰ آن را مغایر با رعایت حقوق شهروندان زن می‌دانستند.
    0 Commenti 0 condivisioni 1K Views 0 Anteprima
  • وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند


     خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.

     بهشت، دونفر!

    حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است.

    موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.»

    آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟»
    جانباز: خیرالله نصری
    راوی: زهرا رشیدی

     بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها

    موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است.

    نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.»

    روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".»

    انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد.
    جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی

    سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد.

    همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است.

    آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله.
    جانباز: آقای عدنان مهرعلی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     من هنوز هم یک سربازم

    این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.»

    حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است.

    بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود.
    جانباز: احمد پوررحیمی
    نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی

     دفاع همچنان ادامه دارد

    حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند.

    دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد!

    این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است!
    جانباز: مختار عوض‌خواه
    نویسنده: فائزه طاووسی

     وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند

    طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند.

    با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.»

    حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند.
    جانباز: حبیب‌الله طاهری
    نویسنده: زهرا رشیدی

     خانه خورشیدی‌ها

    ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم.

    زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار!

    کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم.
    جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

     سینه مالامال درد است

    پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.»

    چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.»

    چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     جایگزینی برای ایستادن

    توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم.

    همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است.

    با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند.
    جانباز: رضا یزدان‌پناه
    راوی: سیده‌فاطمه موسوی

     هم‌نفس

    به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟»

    از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.»

    آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد.

    در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت.
    جانباز: سیدکمال لوح موسوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     باز هم من را به یاد خواهد آورد

    اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.
     
    می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد.

    میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش.

    از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق.

    دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.»

    راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟
    بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام
    فاطمه ذجاجی

     سختی‌هایی که هم هست و هم نیست!

    دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌.

    اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده.

    از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!»
    جانباز: مریم وکیلی
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام

    آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم.

    زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد.

    در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید.

    می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!»

    مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

     تخت روان بر شانه‌های زنانه

    موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند.

    گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست.

    با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.»
    جانباز: صادق احمدزاده
    نویسنده: راضیه ابراهیمی


     جیره‌ناخور نظام

    متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.»

    خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند.

    نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.»

    وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.»
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     تنها خواسته‌اش

    آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش.

    نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند.

    انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.»

    صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.»

    انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام.
    جانباز: مجید محمدی میشنی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     یک تیر و دو مجروح

    وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید.

    هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...»

    نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.»

    شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

     گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...

    وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین.

    منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند.

    همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:
     حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.
     حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟
     جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      ز کودکی خادم این دیار محترمم

    وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است.

    پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌!

    پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد.
    نویسنده: آزاده رباط‌جزی

      اسلحه‌ پدری

    آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.»

    واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه.

    اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.»

    دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد.
    جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی
    نویسنده: سمیرا علی‌اصغری

      حسین، علمدار عباس

    کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.»

    حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.»

    خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد.

    زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان.
    نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی


     بابای من اشک اسرائیل را درآورد!

    هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا.
    چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید.
    انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است.

    «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»  

    جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد.

    وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت:
    «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!»

    بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا.

    گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت.
    جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی
    نویسنده:حانیه اخلاقی


      دست از تنِ عباس چیکیده‌ست

    دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند.

    برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است.

    دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... .

    رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... .

    نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... .

    چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن.
    جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری
    نویسنده: حانیه اخلاقی

      ارزشش را داشت

    این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر!

    موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد.

    عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت!
    جانباز: حسین نامداری
    نویسنده: فائزه طاووسی

     پدر؛ قهرمان وطن!

    آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد!

    صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن.
    جانباز: مصطفی رام مهربانی
    نویسنده: فائزه طاووسی

     داداش‌بزرگه

    محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده.

    پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی


     بین‌الشهیدین

    همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود.

    می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.»

    پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود.

    زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     در پای امن سهند

    زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.»

    همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.»

    سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.
    نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی

     آن‌ها که رنج را زیسته‌اند

    و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟»
    گروهی برمی‌خیزند.
    خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.»
    فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟»
    خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.»
    این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم».

    حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند.

    به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد.
    جانباز: علی امینی
    نویسنده: سیده فاطمه موسوی

     سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم

    خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند.

    به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند.

    مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی.

    استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم.

    پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد.

    گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»
     

    خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.»

    قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟»

    چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.»
    جانباز: سیدمحمدرضا رضوی
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     جانباز چپ دست

    آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود.

    آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو.

    خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.»

    همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت.
    جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده
    نویسنده: سمیرا چوبداری

     ردّ پای دست‌های زنانه

    با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است.

    رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد.

    با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.»

    از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام.
    جانباز: سیدجمال هاشمی
    نویسنده: زهرا عطارزاده

     خانه نورانی

    در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.»

    خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود.
    نویسنده: مریم شید پیله‌ور

     مشتاق دیدار

    وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است.

    آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته.

    خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد.
    نویسنده: صدیقه ارزبین

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473

    #ديگران__گزارش
    📰 وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند  خرده‌روایت‌های بخش «ریحانه» رسانه KHAMENEI.IR از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام.  بهشت، دونفر! حاج‌آقا ابوترابی زیر لب ذکر می‌گوید و صدای سین‌هایش توی خانه می‌پیچد. همه‌مان منتظر آقای نصری هستیم. چند دقیقه که می‌گذرد صدای ترق‌و‌تروق ویلچر، از پشت در، سکوت خانه را می‌شکند. آقای نصری در را باز می‌کند و توی چهارچوب آن ظاهر می‌شود. پاهایش را در جنگ هشت‌ساله جا گذاشته‌ است. موهای تنک و ته‌ریشی یک‌دست سفید دارد. صورت گرد و تپلش را خنده‌ای مهربان‌تر می‌کند. همسرش پر چادر را به دندان گرفته و از پشت ویلچر پا توی خانه می‌گذارد. همهمه چاق‌سلامتی‌ها که آرام می‌گیرد، زن روی مبل می‌نشیند و با صدایی رسا و گردنی افراشته می‌گوید: «جانبازی افتخاری بود که نصیب ما شد.» آقای نصری اشاره می‌کند به همسرش و می‌گوید: «سه بار دیسک کمرش رو عمل کرده. خودش و بچه‌ها خیلی زحمت من رو می‌کشن.» لبخندی شیرین می‌نشیند به صورت زن و می‌گوید: «حاجی می‌گه تو دستت رو می‌گیری به چرخ ویلچر من و میای بهشت. من می‌گم نخیر تو چادرمو می‌گیری و با من میای بهشت. بد می‌گم؟» جانباز: خیرالله نصری راوی: زهرا رشیدی  بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. جانباز: آقای حبیب‌الله شیخی قهی نویسنده: زهرا عطارزاده  جانبازی بعد از شهادت و شهادت بعد از جانبازی سه روز در سردخانه‌ی بیمارستانی در شیراز بوده؛ با گلوله‌ی قناصه‌ای در سر. گمان کرده‌ بودند شهید شده. بعد از سه روز، پرستاری که گذرش به سردخانه افتاده متوجه بخار دهانش می‌شود و می‌فهمد هنوز فرصت زندگی در دنیا را دارد. همین زندگی که ما نیم‌ساعتش را می‌بینیم و زهرا خانم حونه‌چی، رفیق و همسر و همدردش، گوشه‌ای از سختی‌هایش را برایمان با خنده تعریف می‌کند؛ زندگی در یک خانه‌ی چهل‌وهفت‌متری با دو پسربچه‌ی پنج‌ساله که آثار خط‌خطی‌ها و بازیگوشی‌هایشان نصف بیشتر دیوارها را پوشانده است. آقای عدنان مهرعلی از سردخانه چیزی یادش نیست؛ جز خوابی که دیده بود: «همه‌ی شهدا در قرارگاهی کنارهم جمع و خوشحال‌ بودند و من هم بینشان بودم.» این را جوری می‌گوید که ما مطمئن شویم این زیستِ سخت و مؤمنانه و این شیوه‌ی زندگی که با درد گره خورده، نه برای یک روز و دو روز و نه برای یک سال و دو سال که برای سی‌وهفت سالِ تمام، بی‌ثمر نخواهد بود؛ که اگر این قصه میانه‌اش سخت و غریب و پیچ‌درپیچ بود، پایانش خوش است؛ خیلی خوش. ان‌شاء‌الله. جانباز: آقای عدنان مهرعلی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  من هنوز هم یک سربازم این‌که روز ولادت جانباز کربلا باشد و افتخار پیدا کنی تا برای روایت‌گری نمایندگان رهبر معظم انقلاب را همراهی کنی، نمی‌تواند تصادفی باشد. بعضی چیزها روزی آدم‌هاست. این را وقتی یقین کردم که آقای احمد پوررحیمی جانباز ۷۰ درصد را دیدم؛ خانواده‌ای گرم و صمیمی و جانبازی که با تقدیم دو دست و دو پا امنیت را به مردمش هدیه داده است؛ اما باز هم می‌گوید: «ما دوست داریم روز جانباز که به مناسبت ولادت حضرت ابالفضل علیه‌السلام هم هست، خودمان خدمت برسیم برای دیدار حضرت آقا. بزرگواری کردید؛ اما دوست داریم خودمان شخصاً خدمت ایشان برسیم برای عرض ارادت و سربازی‌مان را خدمت ایشان عرضه بداریم.» حاج‌آقا قمی که از طرف رهبر معظم انقلاب آمده، می‌گوید: «هرچقدر که شما و خانواده‌های شهدا علاقه‌مندید، حضرت آقا بیشتر علاقه دارند که خدمت شما برسند.» خانم پوررحیمی با بال چادرش نم اشک‌هایش را از چشم‌هایش پاک می‌کند. انتظار مادی ندارند و این نهایت خواسته‌شان است. بعد از گفت‌وگویی گرم و صمیمی، آخرین نفری هستم که با خانم و آقای پوررحیمی خداحافظی می‌کنم از در خانه بیرون می‌روم. خانم پوررحیمی به در خانه اشاره می‌کند و از رؤیایش می‌گوید: «به همسرم گفتم فکر کن امروز خود حضرت آقا از این در بیایند داخل.» و بغض می‌کند. می‌گویم: «ان‌شاءالله یک روز این اتفاق بیفتد.» و به سربازی فکر می‌کنم که حتی با وجود اهدای دو دست و دوپا باز هم دوست دارد سربازی‌اش را به رهبرش عرضه کند. دیدن یک کهنه‌سرباز مخلص روزی امروز من بود. جانباز: احمد پوررحیمی نویسنده: سیده‌فاطمه موسوی  دفاع همچنان ادامه دارد حاج مختار هم آزاده است و هم جانباز جنگ. وقتی حاجی خاطره می‌گوید، همسرش، فندق خانم، با عشق نگاهش می‌کند. دفاع مقدس، برای همسران جانبازها، فقط در قاب عکس یادگاری نمانده است. آن‌ها دفاع مقدس را به آشپزخانه آوردند و به گوشه‌‌های خانه‌شان؛ وقتی که حواسشان بود مرد خانه کدام قرص را چه وقت بخورد! این زن‌ها یاد گرفتند با صدایِ درد زندگی کنند. صبر لباسی شد که دیگر از تنشان در نیامد. داوطلبانه و از سر عشق ماندند، نه از سر اجبار؛ از سرِ بدهیِ دل. وفاداری‌ای که هزینه نداشته باشد افسانه است! جانباز: مختار عوض‌خواه نویسنده: فائزه طاووسی  وقتی چشم‌ها حرف می‌زنند طولانی‌ترین جمله‌ای که آقای طاهری می‌تواند بگوید سه کلمه‌ است: «سنندج، خدمت، بمب خوشه‌ای.»‌ همسرش حرف‌هایش را کامل می‌کند: «محل خدمتشون سنندج بوده، می‌رن که دوست مجروحشون رو نجات بدن، ترکش می‌خوره به پا و کمر و سرشون، چهل روزم کما بودن.» نگاهم سر می‌خورد روی پاها و دست‌ها. دست راستشان بی‌حرکت کنار بدن مانده است. فرم پاها به‌هم ریخته و به داخل چرخیده‌اند. با همان جمله‌های بریده‌بریده می‌خواهد با همه‌مان معاشرت کند. می‌گوید: «خوبین؟» از پشت همین تک‌کلمه هزار کلمه دیگر را می‌شنویم. می‌فهمیم. سرش را سمت حاج‌آقا ابوترابی می‌چرخاند: «نوه، دوقلو.» زن دوباره، مثل همه‌ی سال‌های زندگی، زبان همسرش می‌شود: «خدا هیچی هم که به ما نداده دوتا پسر دسته‌گل نصیب ما کرده، نو‌ه‌هامون چهار ماه پیش دنیا اومدن.» حاج‌آقا ابوترابی سلام حضرت آقا را می‌رساند و انگشتر‌های متبرک را سمتشان می‌گیرد. آقای طاهری سکوت می‌کند. این‌بار برق توی چشم‌هایش با ما حرف می‌زند. جانباز: حبیب‌الله طاهری نویسنده: زهرا رشیدی  خانه خورشیدی‌ها ماشاءالله حاج‌آقا آنقدر خوش‌صحبت است که صدای خنده‌ی جمع هر چند دقیقه یک بار بلند می‌شود. من هم مدام فراموش می‌کنم آمده‌ام برای روایت کردن، نه فقط شنیدن و حظ بردن. او بلد است از میان خاطرات جنگ، فقط آن‌هایی را برای ما بازگو کند که حال‌وهوای روز ولادت را بسازد که ما تلخ‌کام از خانه‌شان بیرون نرویم. حاج‌خانم هم پابه‌پای اوست در محبت کردن. چای و میوه تعارف می‌کند و اصرار می‌کند حتماً نوش جان کنیم. زن و شوهر هردو خصلت خورشید را دارند؛ گرم و صمیمی و سرزنده. نور و حرارتشان ما را هم، مثل گلدان‌های سبز کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌شان، به وجد می‌آورد. بخشندگی‌شان هم به خورشید رفته. در پاسخ به هدیه‌ی حضرت آقا که انگشتر است انگشتر می‌دهند، یک انگشتر هم برای نماینده‌ی آقا، یک تسبیح به همراه دیگر، دفتر به خانم خبرنگار و قوطی خوشبوکنند‌ی دهان با طعم قهوه به آقای عکاس. عیدی نقدی هم می‌دهند؛ به چند نفرمان دوبار! کاش راهی بود که نه فقط یک روز در سال، بلکه هرروز، ریه‌ی روحم را با نفس‌کشیدن در هوای این خانه‌ها تازه کنم. کاش گلدانِ کنار پنجره‌شان بودم. جانباز: آقای سیدمحمدصادق هاشمی‌اصل نویسنده: سمیرا علی‌اصغری  سینه مالامال درد است پدرِ دو دختر است؛ یکی نوجوان و یکی کودک. خودش این را گفته؛ همین‌جور که روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌ها از بینی به روی گردن و سینه‌اش راه گرفته‌اند. حاج‌آقا ازش پرسیده و جواب داده. کلمه‌کلمه، بریده‌بریده. انگار که گفتن هر واژه باری دردآور روی سینه‌اش باشد. «سر مأموریت بودم. توی ملارد تیر خوردم.» چهره‌اش با موها و محاسن سیاه جوان‌تر از چهل‌ودو سال به چشم می‌آید. آرام حرف می‌زند. دکتر می‌گوید: «از پشت به قفسه‌ی سینه‌ش تیر خورده و از جلو بیرون آمده، کار خدا بوده که به قلب اصابت نکرده.» حاج آقا باهاش شوخی می‌کند: «پس عزرائیل رو دست به سر کردی.» رنگی از لبخندی بی‌رمق روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. دکتر ادامه می‌دهد: «دوبار عمل جراحی شده، یک بار در ملارد و یک بار در تهران. عمل دوم نجاتش داد.» چهره‌ی مرد درهم می‌پیچد. پلک‌هایش را به هم می‌فشارد و چشم‌های روشنش بسته می‌شود. باباها به‌خاطر دخترهایشان هم که شده بدون ناله درد می‌کشند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  جایگزینی برای ایستادن توی نشیمن اصلی جا نبود؛ برای همین گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم تندتند یادداشت برمی‌دارم. زن اما حواسش هست که یک مهمان هم دارد که جدا از جمع و کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. نام‌های بزرگی که به دیدنش آمده‌اند، حواسش را پرت نمی‌کند. چای می‌آورد و بعد میوه و شیرینی. به اصرار اطرافیان برای این‌که آرام بگیرد هم توجهی نمی‌کند. حواسم به این لطف بی‌سروصدا هست؛ لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم. همان لحظه نگاهم می‌افتد به پشت کاناپه‌ی راحتی؛ جایی دور از نگاه و حضور جمع. یک پای مصنوعی روی زمین رها شده است. با خودم فکر می‌کنم که برای من، این فقط یک پای مصنوعی است؛ اما برای این خانه، برای این زن، این پا مفهوم دیگری دارد: جایگزینی برای ایستادن مرد زندگی، برای ایستادن مردی به نام آقارضای یزدان‌پناه. برای من فقط یک پا است؛ اما در این خانه چیزی است که هر روز برای یک شروع جدید سرجایش گذاشته می‌شود و هرشب دوباره کنار مبل می‌ماند. جانباز: رضا یزدان‌پناه راوی: سیده‌فاطمه موسوی  هم‌نفس به منزل ساده و زیبای جانباز سیدکمال لوح موسوی رسیدیم؛ خانه‌ای ساده و باصفا. همان بدو ورود دستگاه اکسیژن‌ساز نگاهم را جلب کرد. شلنگ باریک و بسیار بلندی از دستگاه روی فرش بود که به بینی‌ آقای لوح موسوی متصل بود و نفس‌هایشان را تنظیم می‌کرد. ایشان در منطقه‌ی فاو شیمیایی شده بودند. همسرشان بانویی آرام و باوقار بودند؛ شبیه تمام زن‌های فداکاری که اطرافمان زیاد دیده‌ایم. هم‌نفس بود برای حاج‌آقا. گفتم: «خاطره‌ای دارید که برایم بگویید؟» از روز شیمیایی‌شدن همسرشان گفتند: «به ما خبر دادند که در تهران بستری است. خودمان را رساندیم. تمام پوست بدنش پُر از تاول‌های بزرگ بود. رنگش سرخ سرخ بود. چشم‌هایش به هم چسبیده بود و صدایش جوهر نداشت. رفقایی که کنارش بودند هم صدایشان بی‌جوهر بود. من خیال کردم باید اینجا آرام صحبت کرد. نمی‌دانستم این صدا به‌خاطر آن است که نفس ندارند. حاج‌آقا تا دید من هم آرام حرف می‌زنم خندید و گفت: "من شیمیایی شدم و صدا ندارم تو چرا آرام حرف می‌زنی؟" روحیه‌اش عالی بود و خودش کمک کرد که تاب بیاورم و خدمتگزارش باشم.» آقای لوح‌ موسوی از آن جانبازهای فعال و پرکار است. شاید هرکس دیگری شرایط ایشان را داشت افسرده و گوشه‌گیر می‌شد؛ اما ایشان نه تنها خودش بلکه دوستانش را جمع کرده بود و یک گروه فعال ساخته بود. شاعر بود و چندین کتاب نوشته بود. کنار این فعالیت‌ها هر سال جانبازان را به مشهد می‌برد و سعی داشت روحیه‌شان را بالا نگه دارد. انگار نخ تسبیح بود و رفقا را دور هم جمع می‌کرد. در حین صحبت‌هایشان سروکله‌ی نوه‌ها پیدا شد. هشت نوه داشتند و با ذوق به قد‌وبالایشان نگاه می‌کردند و معرفی‌شان می‌کردند. فکر می‌کنم نفس‌های آقای لوح موسوی نه با آن دستگاه که با امید تنظیم شده بود؛ امیدی که در قلبش می‌تپید و جسم مجروحش را پابرجا نگه می‌داشت. جانباز: سیدکمال لوح موسوی نویسنده: سمیرا چوبداری  باز هم من را به یاد خواهد آورد اتاق کوچک است و شلوغ. می‌ایستم کنار خانمی که روی صندلی همراه نشسته است. از جایش بلند می‌شود، دست می‌گذارم روی شانه‌هایش و می‌نشانمش. پسری جوان روی تخت به پهلو خوابیده. پشتش به ماست و موهای مشکی پرپشت و مجعدی دارد. حاج‌آقای اختری و عکاس‌ها و فیلم‌بردارها می‌روند آن طرف تخت سمت صورت پسر جوان. من کنار خانم همراه که جوان است می‌مانم.   می‌پرسم: «نسبتتون چیه؟» می‌گوید: «مامانشم. پسرمه.» چشم می‌گردانم سمت تخت. سرم را کمی جلو می‌برم. می‌گوید: «می‌خوای حرفاشو بشنوی؟ حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه.» زبانم قفل می‌شود. خودش ادامه می‌دهد: «یگان ویژه بود. با پراید از روش رد شدن. سرش، دندوناش، پاهاش...» اشک‌هایم را که می‌بیند ادامه نمی‌دهد. میکروفون‌های خبری صدای پدرش را ضبط می‌کنند. نمی‌شنوم. صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم: «همین یه پسر رو دارین؟» می‌گوید: «بله، همین یه پسر رو دارم. بیست‌و‌سه سالشه. همین یه دونه است؛ ولی منو نمی‌شناسه دیگه. تازه از دستگاه جداش کردن. دکترا می‌گن باز منو یادش میاد.» می‌خواهم بغلش کنم، خجالت می‌کشم، از صبوری‌اش و محکم ایستادنش. از اتاق بیرون می‌روم. پرستار جلوی در نگاهم می‌کند. انگار که از قبل کلی مکالمه داشته‌ایم، می‌گوید: «خوب می‌شه.» جمله‌اش را سؤالی تکرار می‌کنم: «خوب می‌شه؟» چشمانش را می‌بندد و دوباره باز می‌کند: «آره، ایشالا.» آرام حمد می‌خوانم و فوت می‌کنم توی اتاق. دوباره برمی‌گردم به پرستار: «یعنی مامانش رو می‌شناسه؟» می‌گوید: «می‌شناسه.» راه می‌افتم توی راهروی بخش به سمت در خروجی. باید فکر کنم، خیلی زیاد. فکر کنم اگر روزی پسرم مرا نشناسد می‌توانم آن‌طور محکم روی پاهایم بایستم؟ بیمارستان امام سجاد علیه‌السلام فاطمه ذجاجی  سختی‌هایی که هم هست و هم نیست! دوازده بهمن ماه سال ۶۵ خبر می‌پیچد که صدام می‌خواهد مدرسه‌ی زینبیه‌‌ی شهرستان میانه را بمباران کند. مریم وکیلیِ شش‌ساله با پدر و مادر و دو برادرش راهی روستای پدربزرگشان می‌شوند؛ اما هنوز به مقصد نرسیده‌اند که ترکش‌ها دو چشم مریم را از او می‌گیرند برای همیشه. مریم در همان شش‌سالگی نابینا می شود. ترکش‌هایی هم به قلب پدر اصابت می‌کند در دَم قلب مهربانش را از کار می‌اندازند‌. اینها را مریم وکیلی گرمرودی در روز جانباز، به‌عنوان جانباز هفتاد درصد، برایمان می‌گوید. جانباز هفتاد درصدی که حالا مادر طاهای شانزده‌ساله و مهرادِ نه‌ساله است. می‌گوید کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تهران را که تمام کرده با همسر نابینایش که او هم در دانشگاه تهران کارشناسی الهیات می‌خواند ازدواج کرده. از مریم می‌خواهیم که از سختی‌ها و تلخی‌های زندگی‌اش برایمان تعریف کند. بدون مکث می‌گوید: «من یاد گرفته‌ام که سختی‌ها و تلخی‌ها را توی ذهنم نگه ندارم. باید فراموششان کنم تا بتوانم با قوّت به زندگی ادامه دهم. پس چیزی از سختی‌ها و تلخی‌ها برای تعریف کردن ندارم!» جانباز: مریم وکیلی نویسنده: راضیه ابراهیمی  سلام دوباره به سیدالشهداء علیه‌السلام آقای عالی جانباز جنگ دوازده‌روزه است. موشک محل کارش را به تلی از خاک تبدیل کرده و او پشت میزش که حالا پایه‌ی چرخ‌دارش توی کمرش فرورفته و استخوانش را شکسته، مشغول کار بوده. مشغول کار بوده بدون توجه به صدای موشک‌ و پدافند. او پاسدار است و همسرش معلم. زهراکوچولو لحظه‌ای از مادر جدا نمی‌شود؛ ولی آقامحمدجواد هفت‌ساله مردانه با مهمان‌ها دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند. پدرشان زیر آوار که بوده، باوجود تیرآهنی که سرش را شکافته و خون و خاکی که گل شده و دهانش را پر کرده، فقط یک چیز از خدا می‌خواهد: اینکه فرصت بدهند یک بار دیگر به سیدالشهداء علیه‌السلام سلام بدهد. در منزل پدری آقای عالی، جانباز جنگ دوازده‌روزه، کنار همسر و مادر همسرشان نشسته‌ام. خانم عالی را سؤال‌پیچ می‌کنم؛ ولی کلمه‌ای از سختی‌های مجروحیت همسرش نمی‌گوید. می‌گوید دکتر گفته آقای عالی دیگر نباید به محلی که در آن مجروح شده، برگردد تا صدمات روحی‌اش درمان شود؛ ولی آقای عالی چند روز بعد دوباره پشت میزش می‌نشیند و در جواب دوستانش که گوشزد می‌کردند باید استراحت کند، گفته: «آقا فرمودن باید دو برابر کار کنیم. کشور امروز بیشتر به همت ما نیاز داره!» مادر همسر آقای عالی باوجود تمام مشکلاتی که دامادش و دخترش متحمل شده‌اند، نگران وطن است. از من می‌پرسد: «دخترم، اگه بخوایم کمک نقدی کنیم برای بازسازی شهر، باید به کجا پول بدیم؟ این مساجد سوخته رو که می‌بینم، جگرم می‌سوزه!» این را که می‌گوید، چشم‌های مهربانش پر از اشک است و چانه‌اش می‌لرزد. نویسنده: صدیقه ارزبین  تخت روان بر شانه‌های زنانه موقع ورودمان، مثل اول تا آخرگفت‌وگو، چهره‌ی باز و گشاده‌‌ی آقاصادق و همسرش زودتر از کلمه‌ها به استقبالمان می‌آیند. گفت‌وگویمان با آقا‌صادق احمدزاده، جانباز قطع نخاعی هفتاد درصدی، شروع شده و همسرش همچنان در تکاپو و مشغول آوردن پذیرایی‌ست. با اصرار ما می‌آید می‌نشیند کنار آقاصادق. از آقاصادق می‌خواهیم از سختی‌های‌ زندگی یک جانباز قطع نخاعی برایمان بگوید. لبخند روی لبش عمیق‌تر می‌شود. به همسرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «من که تخت روانم، سختی‌ها همه به دوش ایشون بوده و هست.» جانباز: صادق احمدزاده نویسنده: راضیه ابراهیمی  جیره‌ناخور نظام متولد سال انقلاب بود و نامش سلمان. موج انفجار در جنگ دوازده‌روزه او را پرت کرده بود و جمجمه‌اش براثر برخورد با سنگ شکسته بود. می‌گفت: «همکارام برام کاور آورده بودن و نامه‌ی فوت هم زده بودن؛ اما لطف خدا بود که بعداز یه هفته کما به زندگی برگشتم.» با تک‌دختر دانشجویش که حرف می‌زدم، می‌گفت: «دکتر گفته مغز پدرم به‌شدت آسیب دیده و هرجور استرسی براش بد هست.» خانه‌شان یک خانه کوچک در نزدیک فرودگاه بود و آقاسلمان‌ با هر صدای معمولی هواپیما به هم می‌ریخت. به همین خاطر بیشتر اوقات، کرمانشاه و پیش پدر و مادرشان بودند تا وضعیت او بهتر شود. شب قبل هم در برف و سرما، با هر سختی خودشان را به خانه رسانده بودند تا میزبان ما باشند. نماینده‌ی آقا از مشکلات زندگی و درخواست‌هایشان پرسیدند. وقتی خانم خانه از قسط‌های معوقه و عدم توان کار همسرش تا مدتی می‌گفت، او لب به دندان می‌گزید و می‌گفت: «زشته. نگو.» وقتی دخترش هم از قیمت آزاد داروهای خارجی پدر گفت، دوست داشتم هرجور شده همه را باخبر کنم که این‌ها جیره‌خور نظام نیستند؛ همان‌هایی‌اند که معمار انقلاب درباره‌شان گفت: «تنها آن‌هایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.» نویسنده: مریم شید پیله‌ور  تنها خواسته‌اش آقای محمدی روی ویلچر نشسته بود‌؛ درست روبه‌روی در. محاسنش بلند بود و تنش لاغر. چینی بین دو ابرو داشت و عینکی به چشم. پتو روی پایش بود. مدام معذرت می‌خواست که مریض است و نا‌خوش. عصاهایش گوشه‌ی هال بود و کرسی کنارش. پتوی سفیدی با گل‌های بنفش رویش کشیده بودند. تا همه جاگیر شدند، همسرش هم آمد و نشست کنارش. نماینده آقا حرفش را با صحبت درباره‌ی امام خمینی رحمه‌الله شروع کرد. گفتند اگر امام را نداشتیم، مسیر تاریخ این‌طور پیش نمی‌رفت و در ادامه از رهبر انقلاب گفتند و نقشی که در ادامه‌ی مسیر انقلاب داشتند. انگار با این صحبت‌ها، چیزی روی دل آقای محمدی سنگینی کرد. زود به حرف آمد: «خدا رهبر رو برای ما حفظ کنه. ما همیشه دعاش می‌کنیم. الانم توی این شرایط واقعاً دلم می‌سوزه برای آقا.» صداش لرزید و افتاد به گریه. چشم‌هام خیس اشک شد. فقط صدای گریه‌ی همراهان را می‌شنیدم. قدری مکث کرد و دوباره ادامه داد: «همه‌ی فشارها الان روی رهبر هست. واقعاً من نگران رهبرم. خدا عمر من رو کم کنه و به عمر رهبر اضافه کنه. تنها خواسته‌ام همینه.» انتظار داشتم تا نشستیم از شرایطش بگوید؛ از پایی که زمستان‌ها بیشتر درد می‌گیرد. گمان می‌کردم فرصت مناسبی است برای هر درخواستِ ریزودرشت؛ اما تنها نگرانی‌ ایشان سلامتی رهبر بود و حفظ نظام. جانباز: مجید محمدی میشنی نویسنده: زهرا عطارزاده  یک تیر و دو مجروح وارد اتاق دو مجروح شدیم که ماجرای جالبشان بین دکترها دهان‌به‌دهان می‌شد. اولی جوانی سفیدرو و هیکلی بود که هر دو پایش پانسمان شده بود. تا نماینده‌ی آقا وارد اتاقشان شد، خودش و مادرش بغض کردند و اشک از چشمشان سر خورد‌. حاج آقا رفت بالای سر پسر و پیام تبریک آقا را برایش گفت. صدای گرفته‌ی پسر با هق‌هق مادرش قاتی شد: «حاج آقا، یه بار دیگه می‌گید حضرت آقا چی گفتن؟» شانه‌های درشتش از گریه می‌لرزید. هدیه‌‌ها و قول دیدار با رهبر انقلاب را که از مسئولین گرفت، میان اشک شوق مادرش، شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شبش با آقامهدی که تخت کناری‌اش دراز کشیده بود: «آقا، فلکه‌ی سوم تهرانپارس بودم، دیدم پونزده‌شونزده نفر دارن یکی رو می‌زنن. انقد خون ازش رفته بود... سوار موتورم کردمش، بردم اورژانس، کسی قبولش نکرد. انداختمش پشت موتور ببرمش. یکی از اونایی که زده بودش، شناختش...» نگاهی سمت تخت بغلی انداخت و با بغض ادامه داد: «ریختن سرمون. بنزین موتورمو خالی کردن رو پاهام و آتیشم زدن.» سرش را بالا گرفت و گفت: «من یه ندایی زدم‌. همیشه توسل به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌زنم. پام داشت آتیش می‌گرفت، دور خودم می‌چرخیدم. گفتم: "یا حضرت فاطمه!" یه نفر که نفهمیدم کی بود، اومد کاپشن انداخت رو پام، آتیشو خاموش کرد.» شعف صدای مرد، اشک مهمان‌ها را خشک کرد. رو کردند سمت آقامهدی که به طور اتفاقی، تختش در بیمارستان کنار همان کسی بود که جانش را روی موتور با نام حضرت مادر نجات داده بود. نویسنده: آزاده رباط‌جزی  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم... وارد بخش بستری بیمارستان شدیم. همراهان بیمارها غالباً خانم‌هایی بودند با چهره‌های خسته و نگران. گوشه‌ی چشم‌‌ها افتاده و سرِ کج و قدم‌های سنگین. منتظر بودم که وقتی تک‌به‌تک به اتاق مجروحینشان سر می‌زنیم، سر درددلشان باز شود و اشک راه بگیرد روی گونه‌های تکیده‌شان. منتظر بودم وقتی چشمشان به آقای حاجی‌صادقی می‌افتد، وقتی می‌فهمند که رهبرشان روز جانباز برایشان هدیه فرستاده، کمی از احوال روزگارشان بگویند و چیزی بخواهند. توقع داشتم مجروحین وقتی نماینده‌ی آقا را می‌بینند، از شکم‌های پاره و جمجمه‌ و قفسه‌ی سینه‌ی خردشده با سنگ و تیری که اعضای داخلی‌شان را پاره و تنی که سوخته بگویند یا کمکی طلب کنند. همین هم شد. گل و لوح تقدیر را که می‌گرفتند، درخواست‌هایشان شروع می‌شد. غالباً با کمی بغض و اشک، سیل تقاضاها را ردیف می‌کردند جلوی حاج آقا:  حاجی، من یه درخواست دارم. توروخدا جور کن برم دیدار رهبر.  حاج‌آقا، پسرم عاشق رهبره، جونشو می‌ده برای رهبر. سرباز رهبره. می‌شه یه دیدار براش جور کنید؟ می‌شه منم باشم؟  جونم فدای یه تار موی رهبر. من آرزومه یه دیدار برم‌ بیت. آرزومه با پدر و مادرم برم دست‌بوس آقا‌. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   ز کودکی خادم این دیار محترمم وارد یکی از اتاق‌های بیمارستان که شدیم، از دیدن مرد کوچک روی تخت جا خوردم‌؛ پسر ریزجثه‌ای که موهای ریزی روی صورتش تُنک‌تُنک جوانه زده بود و دست‌هایش هنوز ظرافت نوجوانی را داشت. حاج آقا خم شد، رویش را بوسید و از احوالش پرسید. پسر گفت که بسیجی است و در قزوین، با پانزده ضربه‌ی چاقو، شکم و روده‌اش را پاره کرده‌اند. دکتر توضیح داد که این پسر جوان‌ترین مجروح وقایع اخیر است. پتو رویش کشیده بود و اگر در محیط بیمارستان نمی‌دیدی‌اش، انگار می‌کردی پسرک بسیجی کلاس یازدهمی، با آن موهای لخت و لبخند پررنگ نجیبانه‌اش، آب‌وشانه کرده برود با بچه‌های محل ساندویچ فلافل بزند بر بدن‌! پسر پشت تختش را کمی صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن. از امتحان‌های مدرسه عقب مانده بود. حاج‌آقا گفت: «در عوض در امتحان شرف قبول شدی پسرم.» بعد رو کرد به مادر پسر و گفت: «کم‌کم باید براش آستین بالا بزنید!» پسر خندید و همه دندان‌هایش پیدا شد. حاج آقا لبخند زد: «حالا که خوشت اومد، بذار یه انگشتر تبرکی هم بدم، هروقت عروس گرفتی، از طرف حضرت آقا به خانمت هدیه بده‌.» مادر جعبه‌ی انگشتر را از دست نماینده‌ی آقا گرفت و روی چشم‌هایش خیسش مالید و تشکر کرد. نویسنده: آزاده رباط‌جزی   اسلحه‌ پدری آقای عباس شنکائی که بعداز جانبازی، دکتری زبان و ادبیاتش را گرفته و درزمینه‌ی شعر و نثر فارسی دستی بر آتش دارد، همان اول کاری آب پاکی را می‌ریزد روی دست حاج آقا علی‌اکبری و می‌گوید: «من نمی‌دونستم باید حرف بزنم. فقط گوش‌هام رو آوردم.» واقعاً هم حرفی نمی‌زند، جز چند جمله به شوخی و طنز. خلاصه‌ی خلاصه. اما دخترهایش با حاج‌آقا وارد گفت‌وگو می‌شوند‌. یکی مدیر مدرسه است و دیگری مدیر یک واحد تحقیقاتی. همه‌ی حرفشان سرِ مسجد است؛ طرح‌هایی که اجرا می‌کنند تا مسجد کانون گره‌گشایی از کار مردم، تبیین و جهاد باشد، نه‌فقط مصلا. می‌گویند: «از خاکستر مسجدهایی که در فتنه‌ی اخیر سوخته‌اند، باید ققنوس‌هایی برخیزند و این فقط وقتی ممکن است که مردم با مسجد آشتی کنند.» دکتر شنکائی دو چشمش را در راه خدا داده (یا گرفته)، دو گوشش را به ما سپرده و دو دهانِ گویای انقلابی جای خودش نشانده. سکوتش بی‌حکمت نبود. می‌خواست به ما بگوید: من اسلحه را زمین نگذاشته‌ام؛ آن را سپرده‌ام به نسلِ بعد. جانباز هفتاددرصد: دکتر عباس شنکائی نویسنده: سمیرا علی‌اصغری   حسین، علمدار عباس کاسه‌ی چشم‌های پیرزن از تری اشک برق افتاده. کنار تخت پسر ۳۵ساله‌اش می‌ایستد و آرام نگاهش می‌کند. «پسرم سرباز حضرت زهراست.» حسین با ضربه‌های متعدد به سرش، به کما رفته و تازه هوشیاری‌اش برگشته. نگاهش روی سقف دودو می‌زند. دکتر می‌گوید: «حرف‌های ما رو می‌شنوه؛ ولی نمی‌تونه عکس‌العمل نشون بده.» خبرنگار میکروفون را جلوی پیرزن می‌برد و می‌پرسد: «حاج‌خانوم، پشیمون نیستی که پسرت اومده توی این راه؟» پیرزن دست به پر چادرش می‌گیرد و چادر را روی روسری سبز گل‌دارش جلو می‌کشد. «اصلاً! پسرم پرچم حضرت اباالفضل رو نگه داشته.» روی دست پسرش دست می‌گذارد. زلف‌های سپید مادر بالای نگاه با صلابتش مثل ابرهای روی دریاست. نگاه حسین اما هنوز به سقف است؛ شاید به جایی پشت سقف‌ها، شاید به جایی توی آسمان. نویسنده: نعیمه‌سادات کاظمی  بابای من اشک اسرائیل را درآورد! هدیه‌ی حضرت آقا را دستِ همسرِ جانباز کردم. انگشتری متبرک بود ازطرف آقا. چشم‌هایش پر از اشک شد. نگاهم کرد. ارتعاش عمیقی از هیجان و ذوق در صدایش می‌لرزید. انگشتر را در دستش چرخاند. به خودش اجازه داد اشک بریزد. حق داشت. فکر می‌کنم اشک کم‌ترین سهمِ آدم‌هایِ مظلوم است. «این انگشتر رو هیچ‌وقت از دستم درنمی‌آرم. می‌شه به آقا سلام برسونین؟»   جوان‌ترین جانبازی بود که به عمرم دیده بودم. سعی کردم سنش را از وجنات و محاسنش حدس بزنم. بیشتر از ۴۰ سال نبود. پسرش پنج‌ساله بود؛ محمدپارسا. از بدو ورود برایمان خندید و قرآن خواند. چسبیده بود به پایِ مجروحِ پدرش و سوختگیِ رویِ دستش را نوازش می‌کرد. وسطِ حرف‌هایِ پدرش با هیجان بلند شد و گفت: «بابام اشک اسرائیل رو درآورد!» بی‌مقدمه گفت و بی‌مقدمه به چشم‌هایِ خیسِ مادرش نگاه کردم. اشک نبود این‌ها... آبِ مقدسِ فرات بود، هدیه به خانواده‌ی شهید ازطرفِ علمدارِ کربلا. گریانِ واقعی اسرائیل است. پارسایِ پنج‌ساله راست می‌گفت. جانباز هفتاددرصد جنگ ۱۲روزه: مجتبی قاسمی نویسنده:حانیه اخلاقی   دست از تنِ عباس چیکیده‌ست دست‌هایی باندپیچی‌شده؛ اولین تصویری که از او می‌بینم، همین است. با همین دست‌ها آقایِ حسینی را در آغوش می‌کشد. راهنمایی‌مان می‌کند. برایمان میز باز می‌کند. به آقایِ حسینی می‌گوید دست‌ها را تابه‌حال سه بار سوزانده‌اند تا ترمیم شوند. کلِ بدن سوخته؛ اما دست‌ها هنوز ترمیم نشده است. من فکر می‌کنم بامعرفت‌ها همه‌ با دست‌هایشان امتحان می‌شوند. فکر می‌کنم اولین عضوی از آدم که می‌چکد و فدا می‌شود، دست است. دست‌هایِ باندپیچی‌شده‌ی آقایِ شمع‌خال جعفری، مرا جایی دورتر از امروز می‌برد؛ جایی میانِ فرات، دست‌هایی که افتاد و هزار دست از خودش رویاند. مثلاً همین دستی که روبه‌رویم است... . رضایت را در عمقِ نگاهش می‌شد پیدا کرد؛ نگاهی که از بینِ دو مردمکِ سرخ تا تهِ قلبت را شکاف می‌داد و بینِ شکاف جوانه می‌کاشت؛ نگاهی که مالِ مردمک‌هایی سوخته بود، سوخته در آتشِ بغضِ استکبار... . نامش را مجبور شدم چند بار بپرسم. گفت «امیر» صدایم می‌کنند، اما نامم «شمع‌خال» است. نامش چقدر به او می‌آمد... . چایِ کم‌رنگی را که خانمِ جعفری آورده، آرام هورت می‌کشم و فکر می‌کنم که راستی آدم‌ها شبیهِ نامشان می‌شوند. شمع‌خال مرا یادِ پروانه‌ای دورِ شمع می‌اندازد؛ جانبازی که دورِ آتشِ پادگان چرخید، سوخت، درد کشید تا پروانه‌هایِ دیگر سالم بمانند. این است طریقِ جان باختن. جانباز هفتاددرصد: آقای شمع‌خال جعفری نویسنده: حانیه اخلاقی   ارزشش را داشت این مرد هنوز جنگ از تنش بیرون نرفته؛ ترکش توی صورت، نابینایی دو چشم و دست چپ که سال ۶۲ جا گذاشته بودش توی خرمشهر! موقع خداحافظی خواستم برایم با همان یک دست، دست به دعا بردارد. عکس جوانی و پلاک رزمش‌ روی طاقچه‌ی خانه است؛ سالم و خندان و بی‌درد. همسرش، سیده‌زهرا حسینی، نگاهی به قاب عکس می‌کند و می‌گوید: «ولی ارزشش رو داشت» و من مبهوت با خودم فکر می‌کنم که این جمله چقدر درد داشت! جانباز: حسین نامداری نویسنده: فائزه طاووسی  پدر؛ قهرمان وطن! آذر سال ۷۷، اشرار آمدند کهریزک. گلوله آمد. ترس آمد. جنگ بی‌دعوت وسط زندگی‌ مصطفای شانزده‌ساله نشست. دیگر پاهایش جواب ندادند. آسیب نخاعی و گوارشی دید. درمان اما صف دارد! پرونده دارد! هزینه دارد! هزینه‌ها بی‌رحم‌اند. عددها با حقوق انگار سرِ جنگ دارند. درد را هم که نمی‌شود قسط‌‌بندی کرد! صبوری اولش انتخاب نبود؛ اجبار بود. بعد صبر شد عادت و آخر شد هویتِ مصطفی. حالا او پدر یحیاست، یحیای چهارده‌ساله که مردمک‌های چشمش پر است از سؤال درباره‌ی پدرش و نسبتش با وطن. جانباز: مصطفی رام مهربانی نویسنده: فائزه طاووسی  داداش‌بزرگه محمدحسین قرار است چند وقت دیگر داماد بشود. بیست سالش است. قدر چند ثانیه نگرانی توی چشم‌های مادر جاش را به برقی از شادی می‌دهد و می‌گوید: «نامزد داره.» کنار تخت جوان همراه پدرش ایستاده‌اند. شانه‌هاشان از بار غمی که روی دلشان دارند، فروافتاده. جوان دستش را توی هم گره کرده و با انگشت‌هاش بازی می‌کند. «با هرچی دستشون اومد زدنم، با چوب، با سنگ؛ ولی خدا رو شکر الان بهترم» توی کوهدشت مجروح شده. اثر حساسیت دارویی دوره درمان صورت و گردن پسر جوان را پوشانده. پسر بزرگ خانواده است. «داداش‌بزرگه‌ست. یه خواهر و برادر کوچیک‌تر توی خونه منتظرشن.» جوان سر به زیر می‌اندازد. حاج‌آقا رو به مادر می‌گوید: «خوب که شد، زودتر دستش رو بند کنین.» همه لبخند می‌زنند. مادر که بدرقه‌مان می‌کند، می‌گوید: «الهی بچه‌هامون زیر سایه‌ی امام زمان باشن.» مادر سربازها جایی جز این سایه برای سپردن جگرگوشه‌هایشان ندارند. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  بین‌الشهیدین همان اول عکس لمینت‌شده‌ی آقانعمت ۴۹ساله در کنار همکارش با لباس فرم، توجهم را جلب کرد. همسرش گفت: «این شهید روح‌الله نوری هستن که کنار نعمت خوابیده بود.» در روزهای جنگ دوازده‌روزه، بعداز سه روز کار و هوشیاری مدام، یک بعدازظهر تصمیم می‌گیرند کمی استراحت کنند و بخوابند؛ غافل از اینکه کمی بعد، با صدای موشک بیدار می‌شوند. نعمت‌خان دست راستش را از دست داده و به‌تازگی دومین عمل پیوندش را با موفقیت انجام داده بود. می‌گفت: «کنار لبم هم ۲۸ بخیه خورده و تقریباً از دست رفته بود که یه روز در بیمارستان، پرچم حرم امام حسین علیه‌السلام رو آوردن. روی صورتم کشیدم و شفا گرفتم.» با خنده ادامه می‌دهد: «دستم آویزون بود تا برای عمل آماده باشه و نتونستم روش بکشم؛ وگرنه این هم خوب می‌شد.» پسر ۲۱ساله‌اش کار پدر را ادامه داده و در مأموریت به سر می‌برد و پسر کوچک هم در اتاق، پای کلاس مجازی‌اش نشسته بود. زنده ماندن درحالی‌که دو نفر کناری‌اش شهید شده بودند، شاید یکی از حکمت‌هایش همین بوده که امروز ما معجزه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام را ببینیم و پا به خانه‌ای صمیمی و نورانی بگذاریم. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  در پای امن سهند زن جوان دست به صورت می‌برد و اشک‌هاش را که ریزریز روی صورتش راه گرفته‌اند، پاک می‌کند. می‌گوید: «سه ساله ازدواج کردیم.» جوان بلندبالای ۲۶ساله‌ی گیلانی با سه تیر جنگی در پا و لگن مجروح شده. «ما یگان ویژه بودیم. هجدهم دی رفتیم مأموریت که اونجا تیر خوردم.» همسرش از کنار تخت عقب می‌رود و به دیوار تکیه می‌زند. هنوز بی‌صدا اشک می‌ریزد. «یکی از تیرها رو از نزدیک زدن. یه تیر هم از پام رد شده.» صدای زن جوان در گلوش می‌شکند: «از وقتی آوردنش تهران، من یه ساعت هم جایی نرفتم. همه‌ش کنارشم.» شال سرمه‌ای را روی سر جلو می‌کشد و بغضش را فرومی‌دهد. «فقط می‌خوام سهند زودتر عمل بشه. خوب بشه و برگردیم.» سهند فقط نام کوه نیست. گاهی نام نبض زندگی زنی می‌شود. گاهی اسم مردی است که مثل کوه می‌ایستد، حتی اگر روی تخت بیمارستان خوابیده باشد. نویسنده: نعیمه‌السادات کاظمی  آن‌ها که رنج را زیسته‌اند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمودند که در روز قیامت خداوند می‌فرماید: «اهل بلا کجایند؟» گروهی برمی‌خیزند. خداوند می‌فرماید: «آنان را بدون حساب وارد بهشت کنید.» فرشتگان می‌پرسند: «پروردگارا، این‌ها چه کسانی‌اند؟» خداوند می‌فرماید: «این‌ها اهل بلا هستند؛ کسانی که بر آنچه در دنیا به آن مبتلایشان کردم، صبر کردند.» این‌ها اهل بلا هستند و خداوند از آنان عذرخواهی می‌کند؛ «یعتذر علیهم». حاج‌آقا قمی، نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب، این حدیث را در خانه‌ی جانباز «علی امینی» می‌گوید؛ جانبازی که دو پا و یک دست ندارد و دست دیگرش نیم‌بند یاری‌اش می‌کند؛ اما گنجینه‌ای دارد از مدال‌های رنگارنگ جهانی در رشته‌ی شنا و تیراندازی. مهم‌تر از آن‌ها گنجی در خانه دارد که بااینکه شرایط این مرد را دیده، همسرش شده تا به او خدمت کند. به چین‌های عمیق صورتش نگاه می‌کنم که زودتر از سن‌وسالش دویده‌اند توی صورتش. فکر می‌کنم این زن یکی از آن‌هاست؛ یکی از همان‌ها که خداوند در روز قیامت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ یکی از آن‌ها که رنج را زیسته‌اند بی‌آنکه ایمانشان فروبپاشد. این عذرخواهی، زبان رحمت است در بالاترین مرتبه‌اش، برای کسانی که پاسخشان فقط پاداش نیست؛ بلکه اعتذار است. این بلندترین جایگاهی است که انسان رنج کشیده می‌تواند به آن برسد. جانباز: علی امینی نویسنده: سیده فاطمه موسوی  سربازِ حاج‌قاسم از این حرم تا آن حرم خواب به چشمم نمی‌آمد. این اولین تجربه‌ی من در تمام این سال‌ها بود. تابه‌حال به دیدار جانبازان نرفته بودم. صبح که با جمعی از دوستان صبحانه می‌خوردیم، یک تجربه‌ی مشترک بینمان بود. آن‌ها هم شب قبل با بی‌خوابی درگیر بودند. گویا این روز زیبا قرار بود تحربه‌ی قشنگی از میلاد حضرت ابالفضل العباس علیه‌السلام را برایمان رقم بزند. به‌همراه تیم تصویربرداری و نماینده‌ی رهبر معظم انقلاب وارد ماشین سفید رنگی شدیم. فضای داخل ماشین پُر از بوی گل بود، گل‌هایی که دستچین شده بودند تا با احترام تقدیم به جانبازان عزیز شوند. مقصد اول ما منزل جانباز، سیدمحمدرضا رضوی، بود، جانباز هفتاددرصد که از ناحیه‌ی دو چشم مجروح شده بود. تمام قلبم را از عطر گل‌ها پُر کردم و به راه افتادیم. از سوز سرمای دیشب خبری نبود. آسمان تهران یکدست آبی بود و کوه‌های روبرویمان لباس سفید بر تن داشتند. هوا مطبوع بود. در همین هوای مطبوع، رسیدیم به منزل آقای رضوی. استقبال گرمی داشتند. لهجه‌ی شیرین کرمانی‌شان یاد ما را برد به‌طرف رفیق خوشبختِ آقا، حاج‌قاسم عزیز. آقای رضوی از روزهای جبهه برایمان گفت؛ اینکه موج انفجار سوی چشم‌هایش را برده بود و دست و پایش را مجروح کرده بود. می‌گفت: «سرباز حاج‌قاسم بودم. با همون دست و پای گچ‌گرفته دوباره برگشتم جبهه. حاج قاسم تا من رو دید گفت: چرا با این وضعیت اومدی؟ گفتم: طاقت نیاوردم و خودم رو رسوندم. پس‌از اون برای معالجه‌ی چشم‌هام به آلمان رفتم. چندین عمل انجام دادن. دانشجوها برای اینکه نمونه‌ی واقعی ببینن، هر روز دور تختم جمع می‌شدن و پزشک به اون‌ها درس می‌داد. حتی وقتی درد داشتم هم جلسه‌ی تدریس برگزار می‌شد. گذشت تا سال ۷۲. دیگه برای درمان به خارج از کشور نرفتم. پیوند قرنیه و چند عمل دیگه رو همین‌جا انجام دادم و سوی چشم‌هام کمی بهتر شد. با همین چشم نصفه‌نیمه دانشگاه رفتم و درس خوندم و کار کردم‌. سوی چشمم رفته بود؛ ولی امید که نباید می‌رفت.»   خودم را به آشپزخانه رساندم. همسر آقای رضوی برای مهمانان چای می‌ریخت. خواستم که چند دقیقه با هم صحبت کنیم. ایشان هم به‌گرمی استقبال کردند. بعد از مجروحیت آقای رضوی با ایشان ازدواج کرده بودند. می‌گفتن: «عهد بسته بودم که همسر جانباز بشم و این‌طوری خدمت کنم. به هم معرفی شدیم. تصورم از جانباز این بود که قطع‌نخاع باشن و به مراقبت نیاز داشته باشن. اما ایشون این‌طور نبودن. ولی تمام عمر تلاشم این بود که پای عهدم بمونم و خدمت کنم.» قاب عکسی از سردار پورجعفری به چشمم خورد. پرسیدم: «عکس آقای پورجعفری اونجاست؟» گفتن: «بله. آقای رضوی با ایشون و حاج‌قاسم از همون سال‌های جنگ رفاقت داشتن. حاج‌قاسم فرمانده آقای رضوی بود.» پرسیدم: «خاطره‌ای از ایشون دارین؟» چشم‌هاش برق زد. گفت: «روز تشییع شهید حججی در مشهد بودیم. همسرم خیلی دل‌تنگ سوریه بودن. همون‌جا گفتن من از شهید حججی یه سفر سوریه خواستم. مراسم رو به اتمام بود. بلند شدیم که به منزل برسیم. تلفن‌ همسرم زنگ خورد. آقای پورجعفری بود. گفتن شما و خانواده دعوت شدین به سفر سوریه. هر دو اشک ریختیم. فاصله‌ی ما از حرم امام رضا تا حرم حضرت زینب خیلی کوتاه شد. وقتی به سوریه رسیدیم، متوجه شدیم پدر و همسر شهید حججی هم کنار ما هستن. این شیرین‌ترین اتفاق برای ما بود، رزقی که با لطف دو شهید برامون رقم خورد.» جانباز: سیدمحمدرضا رضوی نویسنده: سمیرا چوبداری  جانباز چپ دست آخرین جایی که می‌رفتیم، منزل آقای سیدمهدی بخارایی‌زاده بود، جانباز هفتاددرصدی که با دست چپ دست می‌دادند. آقای بخارایی‌زاده از روز اول جنگ در سال ۵۹ در جبهه بود. می‌گفت: «دو سال هم بعداز جنگ در منطقه بودم و مرزداری می‌کردم.» بسیار خوش‌رو بود و به‌آرامی صحبت می‌کرد. شاید این آرامش و طمأنینه به‌خاطر انس عجیب ایشان با کتاب بود. آرامش همسران جانبازان برایم همیشه متفاوت بوده. همسر آقای بخارایی‌زاده از آن‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد وقتی دل‌تنگ است، کنارش بنشیند و نگاهش کند؛ بس که زلال بودند این بانو. خودشان حرف نزدند؛ اما آقای بخارایی‌زاده گفتند: «همسرم از همون اول انقلاب فعال بودن. وقتی ازدواج کردیم، برای کارهای جبهه و جنگ، ایشون و فرزند اولم رو بردم آبادان. اونجا هم فعالیت می‌کردن. یه روز موقع برگشت، توی ماشینم چند شهید و مجروح آوردیم. ایشون با پسرم عقب ماشین و کنار شهدا نشستن و مجروحان رو روی صندلی جلو گذاشتیم. اگه همراهی و کمک ایشون نبود، به‌تنهایی نمی‌تونستم دووم بیارم.» همسرش معنی صبر و گذشت بود. چقدر قاب زیبایی برایم ساخت. جانباز: سیدمهدی بخارایی‌زاده نویسنده: سمیرا چوبداری  ردّ پای دست‌های زنانه با عکاس و فیلم‌بردار زودتر از بقیه‌ی اعضای تیم، ‌وارد خانه‌شان شدیم. این بار خبری از صدای گرم زنی که معمولاً در را برای مهمان باز می‌کند، نبود. خودِ جانباز همراه برادرش، آمدند برای خوشامدگویی. دورتادورِ خانه مبل‌های فیلی بود با پرده‌ی سرتاسری سفید که روی زمین کشیده می‌شد. عقب‌تر ایستادم تا مسلط باشم به جمع و بتوانم جزئیات را ثبت کنم. مدام چشم می‌چرخاندم دنبال همسر جانباز. از چیدمان میوه‌ و شیرینی‌ها معلوم بود دستی زنانه و هنرمند توی کار است. رد پایش را از ظرافت گزهای آماده که با دقت کنار هم چیده شده بودند، می‌دیدم، از مردی که نشسته بود جلوم، سرِپا و قبراق. موقع حرف زدن دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. سید بود و رگ گردنش باد می‌کرد وقتی از اغتشاشات اخیر حرف می‌زد. با احتیاط از آقای هاشمی پرسیدم:«حاج‌خانم نیستن؟» سرش را انداخت پایین. انگار حرفش را بالاپایین می‌کرد. گفت: «بیمارستانن. جراحی قلب دارن امروز‌. گفتن کارشون تموم شه، می‌رسونن خودشون رو.» از قبل می‌دانستم باید پشت هر جانبازی، یک زن ایستاده باشد؛ زنی که مرد را بعداز درد و رنج‌ چهل‌وچندساله، سرپا نگه دارد و حالا قلبش را بسپارد به جراح و وعده دهد که زود به خانه برمی‌گردد؛ زنی که تا حالا ستون استقامت مردش بوده و حالا خودش در کورانِ سختی، امیدوار است به بازگشت زودهنگام. جانباز: سیدجمال هاشمی نویسنده: زهرا عطارزاده  خانه نورانی در جنگ دوازده‌روزه از نواحی میانی و کشاله‌ی ران مجروح شده بود؛ اما با همان وضعیت تا دم در به استقبالمان آمد. ۴۱ساله بود و دو دختر ۱۴ و ۱۰ساله داشت. کم‌حرف بود؛ اما وقتی انگشتری ازطرف آقا هدیه گرفت، اشک‌هایش روانه شد و گفت: «ما دوست داریم یه دیدار خانوادگی ایشون رو زیارت کنیم.» خانم خانه مثل تمام زنان ایرانی در پی ما بود تا پذیرایی بشویم و وقتی دید فرصت نکردیم، یک عالمه میوه در کیف من ریخت تا با همکار عکاسم تقسیم کنم. می‌گفت خدا رحم کرده که پای همسرش را قطع نکرده‌اند. وقتی همه مشغول صحبت بودند، آرام رفت دم در و کفش‌ها را جفت کرد. خانه‌ای هفتادهشتادمتری در حوالی فرودگاه مهرآباد، میزبان این بنده‌های خوب خدا بود. نویسنده: مریم شید پیله‌ور  مشتاق دیدار وارد خانه‌ی نقلی و باصفایی می‌شوم که صاحب‌خانه‌اش با خوش‌رویی به استقبالمان آمده. لحظه‌ای احساس می‌کنم انگار با اهل خانه چندین سال است که آشنا هستم. حاج‌آقا قمی و حاج‌آقا رضایی نشسته‌اند رو‌به‌روی میزبان و احوال‌پرسی می‌کنند. آقایان خبرنگار پشت هم عکس می‌گیرند. من چشم می‌چرخانم. مشخص است که زن این خانه‌ی تمیز و نورانی، ستون و تکیه‌گاه است. آقا مصطفی تعریف می‌کند که بعد از گشت در شهر برای امنیت همشهری‌هایش، خسته برمی‌گردد پایگاه که نماز بخواند. تازه پا دراز کرده که موشک سقف را روی سرشان آوار می‌کند. از زخم‌ها می‌گوید؛ ولی کلمه‌ای از درد حرف نمی‌زند. دردش اما سختی‌هایی‌ است که خانم خانه‌اش باوجود بارداری، در زمان مجروحیتش متحمل شده. وقار از سر و روی این زن بالا می‌رود. نشسته کنار طاهای پنج‌ساله و همسرش که یاسین دوماهه را بغل گرفته. خانم آقا مصطفی از صدمات روحی و سختی‌های مراقبت از همسر جانبازش می‌گوید، از کارهایی که فقط او از پس انجامش برمی‌آمده، نه هیچ‌کس دیگر. منتظرم چیزی بخواهد. منتظرم بگوید خرج درمان کمرشکن است؛ اما فقط دیدار می‌خواهد. می‌خواهد مقابل رهبرش بنشیند و دردهای این چند وقت را اشک کند و ببارد. نویسنده: صدیقه ارزبین 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62473 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 2K Views 0 Anteprima
  • کمیته‌ای برای حفظ تاریخ


     «یکی از وظایف کمیته استقبال توزیع کارت دعوت به فرودگاه بود. آقای مطهری تعدادی کارت به من داد که آنها را پخش کردم و یکی برای خودم ماند. از قضا آقای شیخ ابوالحسن شیرازی را دیدم. او از این که کارت دعوت به دستش نرسیده، ناراحت بود. کارت خودم را به او دادم»(۱)
    آن‌چه خواندید بخشی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از روز ورود امام خمینی است. «تورق» گزارش بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه نزدیک شدن به ایام دهه فجر انقلاب اسلامی به ماجرای تشکیل کمیته استقبال از امام اشاره می‌کند.
     
     پس از مطرح شدن بازگشت قطعی امام خمینی به کشور، لزوم تشکیل نهادی به‌منظور سازمان‌دهی امور مربوط به استقبال از ایشان احساس شد. به همین منظور، در ۳۰ دی‌ماه ۱۳۵۷، کمیته استقبال از امام خمینی با هدف انجام مقدمات ورود امام به ایران و نیز حفظ امنیت ایشان تشکیل شد. فردی که صدور کارت را بر عهده داشت، علی دانش‌منفرد بود. روایت تشکیل کمیته استقبال و حواشی آن در صفحات ۶۵ تا ۸۰ از کتاب «خاطرات علی دانش‌منفرد» به رشته تحریر درآمده است. این کتاب به قلم رضا بسطامی و توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است.
     
     از شهادت حاج‌آقا مصطفی تا اوج‌گیری نهضت
    شهادت حاج‌آقا مصطفی خمینی سرآغاز یک روند جدید در مبارزات مردم ایران بود که رژیم را در حالتی انتقام‌جویانه وادار به چاپ مقاله توهین‌آمیز در روزنامه اطلاعات، علیه حضرت امام کرد.(۲) این مقاله نه‌تنها موجب جدایی مردم از رهبرشان نشد، بلکه فاصله میان رژیم و ملّت را بیشتر کرد. سرانجام با تظاهرات زنجیره‌ای در سراسر ایران [...]، رژیم مجبور به عقب‌نشینی شد، اما آن‌چه مردم می‌طلبیدند، تغییر حاکمیت و رژیم بود که با خروج شاه از ایران به مرز تحقق رسید.

    با خروج شاه، اوج و شور نهضت بیش از پیش شد [...] و نتیجه آن شد که بلافاصله پس از فرار شاه در ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، امام خمینی به ملّت اعلام کردند: «من به‌زودی نزد شما برمی‌گردم تا در کنار شما مبارزه کنم. اگر کشته شدم به سعادت شهادت نائل می‌شوم و اگر هم پیروز شدیم، با هم به راهمان ادامه می‌دهیم». [...]
     
     شکل‌گیری هسته مرکزی
    هنگامی که خبر بازگشت امام مطرح شد، من هم در جریان تشکیل هسته مرکزی کمیته استقبال قرار گرفتم و عضو ستاد مرکزی کمیته شدم.

    هرچه زمان آمدن حضرت امام به ایران نزدیک‌تر می‌شد، شور و هیجان عمومی برای استقبال تاریخی از امام بیشتر می‌شد و به تشکیل کمیته استقبال از حضرت امام نزدیک‌تر می‌شدیم؛ تا این‌که با هم‌فکری و نظر شورای انقلاب و روحانیت مبارز و نظر مشورتی با حضرت امام، قرار شد کمیته استقبال از ایشان زیر نظر شورای انقلاب و با نظر شهیدان بهشتی، باهنر و استاد شهید مطهری و شرکت نمایندگان تشکل‌های وفادار به امام و انقلاب تشکیل شود و طی جلسه‌ای قرار شد افراد مشروحه زیر، ستاد مرکزی کمیته استقبال از حضرت امام را تشکیل دهند:
    ۱. شهید بزرگوار مطهری، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال که عضو و رابط با شورای انقلاب نیز بودند.
    ۲. شهید بزرگوار دکتر مفتح، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط روحانیت مبارز.
    ۳. شهید بزرگوار فضل‌الله مهدی‌زاده محلاتی(۳)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط روحانیت مبارز.
    ۴. آقای هاشم صباغیان(۴)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط نهضت آزادی ایران.
    ۵. آقای اسدالله بادامچیان(۵)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط هیئت‌های مؤتلفه اسلامی.
    ۶. آقای دکتر کاظم سامی(۶)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو جاما.
    ۷. آقای شاه‌حسینی، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط جبهه ملی ایران.
    ۸. آقای تهرانچی، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و رابط با بازار.
    ۹. این‌جانب (علی دانش‌منفرد)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط انجمن اسلامی معلمان.
    هر یک از افراد فوق، به علت خاص و مرتبط با مسئولیت‌های ویژه انتخاب گردیدند. [...]
     
     کمیته نهایی
    لازم به یادآوری است که پیشنهاد شد شهید رجایی در کمیته استقبال از حضرت امام عضو و مسئولیت داشته باشند که ایشان اظهار داشت حضور بنده به علت مسئولیت در مدرسه رفاه و شناخت نیروها در ستاد، مفیدتر است و این پیشنهاد مورد تأیید جمع قرار گرفت.

    بنابراین، در اواخر دی‌ماه ۱۳۵۷، کمیته استقبال از حضرت امام شکل گرفت. اولین و مهم‌ترین موضوعی که می‌بایست مشخص می‌گردید، مکان و جایگاه کمیته استقبال بود تا هم برای آمدن امام و استقرار در آن آماده می‌شد و هم کمیته استقبال فعالیت‌های خود را در آن آغاز می‌کرد.

    به همین دلیل، از طریق حاج احمد آقا با حضرت امام در پاریس تماس گرفته شد تا نظر ایشان برای تعیین مکان کمیته استقبال مشخص گردد. پاسخ و مشخصاتی که حاج احمد آقا از قول امام برای تعیین محل اقامت امام و کمیته استقبال ارائه دادند، بر محورهای زیر قرار داشت:
    ۱. مکان استقرار امام (کمیته استقبال) در یکی از نقاط مردمی تهران واقع باشد و در محلات شمال شهر یا دور از مرکز تهران نباشد.
    ۲. این مکان متعلق به شخص خاصی نبوده و جنبه عمومی و مردمی داشته باشد.
    ۳. نوع فعالیت‌هایی که در این مرکز وجود دارد، با اهداف نهضت اسلامی نزدیکی داشته باشد.
     
     مدرسه رفاه
    با توجه به معیارهایی که از سوی حضرت امام ارائه گردید، چندین مرکز به ایشان پیشنهاد شد و در نهایت حضرت امام، مدرسه رفاه را برای محل اقامت خودشان پس از بازگشت از پاریس برگزیدند؛ چراکه اولاً مدرسه رفاه در خیابان ایران و نزدیک میدان بهارستان قرار داشت که در قلب تهران و یکی از بهترین محلات بود. ثانیاً این مکان در مالکیت شخص خاصی قرار نداشت و توسط جمعی از نیروهای متدین و آگاه و مبارز، هم‌چون شهیدان دکتر بهشتی، دکتر باهنر، شهید رجایی و شخصیت‌هایی چون آقای هاشمی‌رفسنجانی و تعدادی از نیروهای متدین و مبارز بازار، به‌صورت مؤسسه تعاون رفاه به وجود آمده بود. ثالثاً فعالیت‌هایی که در این مرکز انجام می‌گرفت، فعالیت‌های تربیتی، اسلامی و بستری برای نهضت بزرگ اسلامی به رهبری امام قرار داشت.

    [...] بلافاصله پس از انتخاب مدرسه رفاه برای استقرار حضرت امام، کمیته استقبال فعالیت عملی خود را آغاز نمود؛ گرچه این کمیته برای استقبال از امام مطرح بود، اما در اصل، کانون انقلاب بزرگ اسلامی بود.

     آغاز فعالیت رسمی
    در اول بهمن‌ماه ۱۳۵۷، مدرسه رفاه تعطیل و به کمیته استقبال از حضرت امام تبدیل گشت. [...] امام اعلام کرده بودند که به‌زودی به ایران می‌آیند و رژیم درمانده پهلوی با بستن فرودگاه و اجرای حکومت نظامی و بازداشت و کشتار و تهدید، به تلاش‌های مذبوحانه خود ادامه می‌داد.

    ستاد مرکزی کمیته استقبال از حضرت امام وظیفه داشت تا مقدمات تشریف‌فرمایی امام و جایگاه استقرار امام و ارتباط این مرکز با مردم را سازمان‌دهی کند؛ به همین خاطر، در اول بهمن‌ماه ۱۳۵۷ ساعت ۵ صبح در مدرسه حضور یافتیم و اولین جلسه کمیته استقبال از حضرت امام تشکیل شد.
     
     وظایف و ساختار
    مهم‌ترین وظایفی که به عهده این‌جانب قرار داشت، عبارت بودند از:
    ۱. تدوین و تهیه ساختار تشکیلاتی کمیته استقبال و انتخاب و سامان‌دهی نیروهای صددرصد مطمئن در مسئولیت‌های مختلفی که در تشکیلات کمیته استقبال از امام تعریف شده بود.
    ۲. برنامه‌ریزی برای اجرای اهداف کمیته استقبال با کمک نیروهای اصیل و شناخته‌شده انقلاب.
    ۳. ایجاد امنیت کامل برای کمیته استقبال به این علت که جایگاه ورود حضرت امام بود و امکان ایجاد خطرات و نفوذ عوامل دشمن بسیار زیاد بود.
    ۴. تأمین نیازهای اساسی و اولیه کمیته استقبال مانند تلفن، فکس، تلکس، دستگاه تکثیر، خودرو خصوصاً مینی‌بوس برای کارهای تبلیغاتی و بی‌سیم.
      
    برای تحقق بخشیدن به اهداف چهارگانه فوق، بلافاصله سازمان کمیته استقبال را طراحی و پس از تأیید ستاد مرکزی، آن را عملی ساختم.(۷) [...] این سازمان در تاریخ ۱۳۵۷/۱۱/۱ در مدرسه رفاه طراحی و به‌صورت ستاد مرکزی کمیته استقبال در رأس و ده زیرمجموعه آن تعریف شد.

    واحدهای هشت‌گانه تبلیغات، انتظامات، تدارکات (مالی و بلندگو)، برنامه‌ریزی و تشریفات، برنامه‌ریزی داخلی و پذیرایی، روابط عمومی، اطلاعات، درِ ورودی به‌صورت واحدهای اصلی‌تر و دو واحد دیگر به‌صورت واحد شهرستان‌ها و واحد خبرنگاران داخلی و خارجی ترسیم و طراحی گردید. [...]

    بلافاصله کارهای اولیه و مقدمات اجرایی انجام پذیرفت و با آمدن قطعی حضرت امام از پاریس به تهران، نهضت بزرگ اسلامی پرخروش‌تر و ارکان نظام شاهنشاهی لرزان‌تر می‌شد و همه‌چیز آماده بود تا یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های جهان، در شکلی بی‌نظیر و بی‌بدیل محقق شود.

    [...] علمای بزرگ شهرها به تهران آمده بودند تا رهبر انقلاب را یاری دهند. همه سیاسیون هر روز به مدرسه رفاه می‌آمدند تا هم با این مرکز ارتباط داشته باشند و هم سرنوشت نهضت بزرگ اسلامی را جویا شوند.

    مجبور بودیم امکانات کمیته استقبال از حضرت امام (مدرسه رفاه) را بیشتر کنیم؛ چراکه دو خط تلفن مدرسه پاسخ‌گوی ارتباطات وسیع مردمی نبود. همچنین در مدرسه سیستم‌های ارتباطی با جهان را ایجاد کردیم، چون سیل خبرنگاران داخلی و خارجی به‌سوی کمیته استقبال برای مخابره خبر روان بود.

    به همین خاطر از مردم کمک گرفتیم و با تقاضای ما ده‌ها تلفن به‌صورت رایگان در اختیار کمیته استقبال قرار گرفت و بلافاصله شرکت مخابرات، سیستم‌های لازم ارتباطی را در مدرسه مستقر ساخت. به‌تدریج کلیه ماشین‌های برق منطقه‌ای تهران در اختیار کمیته استقبال قرار گرفت و ظرف چند روز، کمیته استقبال به‌عنوان مرکز اجرایی و فرماندهی انقلاب اسلامی انجام وظیفه نمود.

    در این مرحله از نهضت، شورای انقلاب به‌عنوان اولین نهاد انقلابی و سپس کمیته استقبال از حضرت امام در رابطه با شورای انقلاب، دومین نهاد انقلابی و از نظر اجرایی، اولین نهاد اجرایی در کشور کار خود را آغاز نمودند. این دو نهاد به‌طور مرتب با امام در ارتباط بودند و فرامین و دستورالعمل‌ها را دریافت می‌کردند.
     
     کمیسیون‌ها
    در کنار واحدهای سازمانی که قبلاً اشاره شد، واحدهای دیگری به فوریت در کمیته استقبال به وجود آمد. به‌طور مثال، کمیسیون پزشکی یکی از شاخه‌هایی بود که با همت آقای دکتر حسین عالی و دکتر اسدی لاری و با همکاری جمعی از دکترهای شناخته‌شده و متدین و مؤمن به وجود آمد.(۸) [...]

    همچنین کمیسیون‌های مطبوعات و انتشارات، کمیسیون مخبرین، کمیسیون شعار و سرود و پلاکارد و کمیسیون رادیو و تلویزیون نیز در زمینه‌های تبلیغات فعالیت می‌کردند.(۹)

    برای واحدهای تدارکات برقی، گروه صوت و تصویر، گروه برق (در سه شیفت)، گروه تلکس (در سه شیفت) و گروه تأسیسات، افراد شناخته‌شده‌ای معرفی شدند و پس از بررسی و صدور کارت توسط این‌جانب، کار خود را در محل کمیته استقبال از حضرت امام ادامه دادند.(۱۰) [...]
     
     امنیت مسیر حرکت امام
    از جمله موضوعاتی که در هنگام حرکت امام از فرودگاه به سمت بهشت زهرا مطرح بود، تهیه ماشین ضدگلوله و قرار دادن افرادی به‌عنوان محافظ برای رهبر کبیر انقلاب بود که در مورد تدارک ماشین، آقای محسن رفیق‌دوست مسئول تهیه آن شد.(۱۱) [...]

    در مورد محافظان نیز قرار شد عده‌ای موتورسوار مسلح به‌عنوان محافظ در پشت ماشین امام حرکت کنند. افراد انتظامات مردمی نیز در دو لایه و سه لایه در مسیر حرکت امام صف بکشند و این انتظامات تا بهشت زهرا ادامه داشته باشد.

    نکته مهم این بود که از چه گروه و سازمانی نیروهای مسلح انتخاب شوند. از همین رو، در کمیته استقبال در مورد ماهیت گروه‌های مسلح بحث شد. گروه‌های مورد نظر عبارت بودند از: سازمان مجاهدین خلق، گروه توحیدی صف، منصورون، حزب‌الله، ابوذر و ... .

    در میان این گروه‌ها، سازمان مجاهدین خلق قوی‌ترین و باسابقه‌ترین گروه بود. به همین خاطر قرار شد کمیته جوانب را بررسی کند که برای این کار، من و آقای محسن رفیق‌دوست مأمور شدیم. با این‌که هر دو نفر شناخت دقیق از سازمان داشتیم [...]، اما با این همه سوابق، پیشاپیش قضاوت نکرده و چون هدف، وحدت تمام نیروهای انقلاب بود، خود را موظف به رعایت اصول وحدت دانسته و قرار شد با همه گروه‌های مسلح مورد نظر در این باره مذاکره کنیم.

    نمایندگان سازمان مجاهدین در مذاکرات فی‌مابین، درخواست ۱۵ اسلحه کمری و ۱۵ موتور مجهز کردند، در حالی که آن سازمان از لحاظ امکانات نظامی مجهزتر از دیگر گروه‌های مسلح بود. برخلاف سازمان مجاهدین، گروه‌های چریکی دیگر صادقانه برخورد کردند و حتی تهیه برخی تجهیزات را خودشان بر عهده گرفتند و تنها کمبود وسایل را از کمیته درخواست کردند. از همین رو تصمیم گرفته شد سازمان مجاهدین از حفاظت امام کنار گذاشته شود و از ۷ سازمانی که بعدها پایه‌گذار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شدند، در این مورد استفاده شود.

     تدارک مراسم بهشت زهرا
    مسئله دیگری که در کمیته مورد بحث واقع شد، تعیین خواننده بیانیه پیش از سخنرانی امام خمینی بود. تصمیم بر این بود که این امر بر عهده یکی از افراد خانواده شهدا باشد. [...] سرانجام شهیدان مفتح و دانش آشتیانی (اخوی بنده و پدر شهید محبوبه دانش) به‌عنوان دو روحانی دانشگاهی برای هم‌نشینی در کنار امام در بهشت زهرا برگزیده شدند.

    با ورود امام خمینی به خاک وطن، مأموریت کمیته استقبال پایان نپذیرفت، بلکه با استقرار رهبر کبیر انقلاب در مدرسه رفاه و حتی پس از انتقال ایشان به مدرسه علوی(۱۲)، برخی وظایف ستاد رهبری انقلاب بر عهده کمیته استقبال و ستاد اجرایی آن قرار گرفت.


     

    (۱ بهبودی، هدایت‌الله (۱۳۹۰) شرح اسم، تهران:‌ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص۶۵۳

    (۲ در پی شهادت آقا مصطفی، مجالس متعددی تا چهلم شهادت ایشان برگزار شد؛ به حدی که رژیم شاه نتوانست آن‌ها را تحمل کند و در نهایت اقدام به چاپ مقاله‌ای توهین‌آمیز به امام خمینی در روزنامه اطلاعات، مورخ ۱۳۵۷/۱۰/۱۷، کرد. این مقاله با امضای مستعار «رشیدی مطلق» از دفتر شاه به روزنامه اطلاعات فرستاده شده بود و در آن به مقایسه «ارتجاع سرخ» و «ارتجاع سیاه» پرداخته و در واقع حرکت‌هایی را که در مجالس ترحیم صورت گرفته بود، محکوم کرده بود. رژیم شاه با چاپ این مقاله قصد داشت ضربه‌هایی را که در مجالس ترحیم خورده بود، جبران کند. (عبور از شط شب، خاطرات علی‌محمد بشارتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، بهار ۱۳۸۳، ص ۱۳۵).

    (۳شهید حجت‌الاسلام فضل‌الله مهدی‌زاده محلاتی، در سال ۱۳۰۹، در محلات متولد گردید و تحصیلات ابتدایی را در همان شهر گذراند. پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، رهسپار حوزه علمیه قم شد و از محضر علمای بزرگ کسب فیض نمود. حجت‌الاسلام محلاتی در سال ۱۳۲۶ مبارزه خویش را همراه با شهید نواب صفوی و فداییان اسلام آغاز کرد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در مسئولیت‌هایی هم‌چون نمایندگی امام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نمایندگی مجلس شورای اسلامی انجام وظیفه کرد و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۴/۱۲/۱ توسط جنایت‌کاران رژیم صهیونیستی عراق به شهادت رسید. (خاطرات و مبارزات شهید محلاتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۷۶).

    (۴ هاشم صباغیان فرزند تقی، در سال ۱۳۱۶ در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را در زادگاه خود آغاز نمود. وی تحصیلات عالی خود را در رشته مهندسی راه و ساختمان تا مقطع فوق‌لیسانس ادامه داد و در سازمان مسکن مشغول به کار شد. وی در بنا کردن مسجد قبا و نیز بنیان نهادن انجمن‌های اسلامی مهندسان نقش بسزایی داشت. ضمن این‌که در جنبش مقاومت ملی نیز به فعالیت‌های سیاسی خود ادامه می‌داد و در این راستا چهار بار دستگیر گردید. در جریان اوج‌گیری انقلاب، از طرف حضرت امام در هیأت تخمین عرضه داخلی نفت عضویت داشت و پس از انقلاب، عضو هیأت سه‌نفره مذاکره با شورشیان کردستان بود. با تشکیل دولت موقت، به سمت معاونت نخست‌وزیر در امور انقلاب منصوب شد و پس از اندکی، به سمت وزیر کشور دولت بازرگان منصوب گردید. از وی تألیفاتی در زمینه راه و ساختمان و نیز مقالات متعددی در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی منتشر شده است. فعالیت‌های سیاسی وی در قالب نهضت آزادی ایران صورت می‌گیرد که پس از استعفای دولت موقت بازرگان، هم‌خوانی چندانی با انقلاب اسلامی ندارد. (روزشمار انقلاب اسلامی، ج ۲، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، تهران ۱۳۷۷، ص ۱۶۹).

    (۵ اسدالله بادامچیان در سال ۱۳۲۰ در تهران متولد شد. آشنایی وی با علوم حوزوی در حد سطح می‌باشد. وی در دانشگاه در رشته علوم سیاسی به تحصیل پرداخت و مبارزات خود را از طریق همکاری با فداییان اسلام و گروه شیعیان آغاز نمود. وی در ارتباط با مؤتلفه اسلامی و گروه‌های مخفی اسلامی، سه بار دستگیر و زندانی شد. در جریان راه‌پیمایی‌های تاسوعا و عاشورای ۱۳۵۷ نقش داشت. پس از انقلاب اسلامی، در سمت مدیریت تبلیغاتی حزب جمهوری اسلامی مشغول شد و هم‌زمان از سوی مردم تهران به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب گردید و به‌عنوان نایب‌رئیس و مخبر کمیسیون اقتصاد و دارایی مشغول به کار شد. از جمله سمت‌های دیگر وی می‌توان به معاونت سیاسی قوه قضائیه و مشاورت امور اجتماعی و فرهنگی ریاست سازمان تربیت بدنی اشاره کرد. (آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، خاطرات اسدالله بادامچیان، شماره‌های بازیابی ۱۱۳۹۸ و ۱۳۹۷/۱)

    (۶ دکتر کاظم سامی کرمانی در سال ۱۳۱۴ در مشهد متولد شد. وی از اعضای حزب مردم ایران بود و در اولین کنگره جبهه ملی ایران که در تاریخ ۱۳۴۱/۱۰/۴ تشکیل شد، حضور داشت. ایشان بعدها به نهضت آزادی ایران پیوست و به فعالیت سیاسی خود ادامه داد. سامی یکی از بنیان‌گذاران یک گروه مخفی با خط‌مشی مسلحانه در سال ۱۳۴۳ به نام جنبش انقلاب مردم مسلمان ایران (جاما) بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به دعوت مرحوم بازرگان به سمت وزیر بازرگانی منصوب شد؛ اما پس از مدتی از این سمت کناره‌گیری کرد. دکتر سامی دارای مدرک فوق‌لیسانس جامعه‌شناسی و دکترای روان‌پزشکی بود. وی در زمستان ۱۳۶۸، هنگامی که در مطب خود سرگرم پذیرش بیماران بود، توسط فردی ناشناس به قتل رسید. (یادنامه اولین سالگرد شهادت دکتر کاظم سامی، تدوین رسول دادمهر، چاپخش، تهران ۱۳۶۸)

    (۷ برای اطلاع بیشتر ر.ک. به: اسناد ضمیمه ی این مجموعه.

    (۸ ر.ک. به: اسناد شماره ی ۳۱ و ۳۲ از مجموعه ی حاضر.

    (۹ ر.ک. به: سند شماره ی ۳۴ از مجموعه ی حاضر.

    (۱۰ ر.ک. به: اسناد شماره ی ۳۹ تا ۳۵ از مجموعه ی حاضر.

    (۱۱ در جریان استقبال از امام، عضو تدارکات ستاد شد و پس از پیروزی انقلاب نیز به‌محض تشکیل سپاه، مسئولیت تدارکات آن نیرو را بر عهده گرفت. ایشان پس از مدتی وزارت (وزیر سپاه) و پس از رحلت امام خمینی، به سمت ریاست بنیاد مستضعفان و جانبازان منصوب گردید. (ر.ک. به: خاطرات محسن رفیق‌دوست، به کوشش داود قاسم‌پور، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۸۳).

    (۱۲ مدرسه علوی در سال ۱۳۴۵ ه.ش به وسیله علی‌اصغر کرباسچیان معروف به علامه تأسیس شد. آقای روزبه مدیر و گرداننده مدرسه به شمار می‌رفت. اشاعه و آموزش تعالیم اسلامی و دینی از جنبه‌های قابل قبول مدرسه علوی و دیگر مدارس اسلامی به شمار می‌رفت. (روح الله حسینیان، بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۸۱، ص ۴۶۶).



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62480

    #ديگران__گزارش
    📰 کمیته‌ای برای حفظ تاریخ  «یکی از وظایف کمیته استقبال توزیع کارت دعوت به فرودگاه بود. آقای مطهری تعدادی کارت به من داد که آنها را پخش کردم و یکی برای خودم ماند. از قضا آقای شیخ ابوالحسن شیرازی را دیدم. او از این که کارت دعوت به دستش نرسیده، ناراحت بود. کارت خودم را به او دادم»(۱) آن‌چه خواندید بخشی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از روز ورود امام خمینی است. «تورق» گزارش بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه نزدیک شدن به ایام دهه فجر انقلاب اسلامی به ماجرای تشکیل کمیته استقبال از امام اشاره می‌کند.    پس از مطرح شدن بازگشت قطعی امام خمینی به کشور، لزوم تشکیل نهادی به‌منظور سازمان‌دهی امور مربوط به استقبال از ایشان احساس شد. به همین منظور، در ۳۰ دی‌ماه ۱۳۵۷، کمیته استقبال از امام خمینی با هدف انجام مقدمات ورود امام به ایران و نیز حفظ امنیت ایشان تشکیل شد. فردی که صدور کارت را بر عهده داشت، علی دانش‌منفرد بود. روایت تشکیل کمیته استقبال و حواشی آن در صفحات ۶۵ تا ۸۰ از کتاب «خاطرات علی دانش‌منفرد» به رشته تحریر درآمده است. این کتاب به قلم رضا بسطامی و توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است.    از شهادت حاج‌آقا مصطفی تا اوج‌گیری نهضت شهادت حاج‌آقا مصطفی خمینی سرآغاز یک روند جدید در مبارزات مردم ایران بود که رژیم را در حالتی انتقام‌جویانه وادار به چاپ مقاله توهین‌آمیز در روزنامه اطلاعات، علیه حضرت امام کرد.(۲) این مقاله نه‌تنها موجب جدایی مردم از رهبرشان نشد، بلکه فاصله میان رژیم و ملّت را بیشتر کرد. سرانجام با تظاهرات زنجیره‌ای در سراسر ایران [...]، رژیم مجبور به عقب‌نشینی شد، اما آن‌چه مردم می‌طلبیدند، تغییر حاکمیت و رژیم بود که با خروج شاه از ایران به مرز تحقق رسید. با خروج شاه، اوج و شور نهضت بیش از پیش شد [...] و نتیجه آن شد که بلافاصله پس از فرار شاه در ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، امام خمینی به ملّت اعلام کردند: «من به‌زودی نزد شما برمی‌گردم تا در کنار شما مبارزه کنم. اگر کشته شدم به سعادت شهادت نائل می‌شوم و اگر هم پیروز شدیم، با هم به راهمان ادامه می‌دهیم». [...]    شکل‌گیری هسته مرکزی هنگامی که خبر بازگشت امام مطرح شد، من هم در جریان تشکیل هسته مرکزی کمیته استقبال قرار گرفتم و عضو ستاد مرکزی کمیته شدم. هرچه زمان آمدن حضرت امام به ایران نزدیک‌تر می‌شد، شور و هیجان عمومی برای استقبال تاریخی از امام بیشتر می‌شد و به تشکیل کمیته استقبال از حضرت امام نزدیک‌تر می‌شدیم؛ تا این‌که با هم‌فکری و نظر شورای انقلاب و روحانیت مبارز و نظر مشورتی با حضرت امام، قرار شد کمیته استقبال از ایشان زیر نظر شورای انقلاب و با نظر شهیدان بهشتی، باهنر و استاد شهید مطهری و شرکت نمایندگان تشکل‌های وفادار به امام و انقلاب تشکیل شود و طی جلسه‌ای قرار شد افراد مشروحه زیر، ستاد مرکزی کمیته استقبال از حضرت امام را تشکیل دهند: ۱. شهید بزرگوار مطهری، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال که عضو و رابط با شورای انقلاب نیز بودند. ۲. شهید بزرگوار دکتر مفتح، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط روحانیت مبارز. ۳. شهید بزرگوار فضل‌الله مهدی‌زاده محلاتی(۳)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط روحانیت مبارز. ۴. آقای هاشم صباغیان(۴)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط نهضت آزادی ایران. ۵. آقای اسدالله بادامچیان(۵)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط هیئت‌های مؤتلفه اسلامی. ۶. آقای دکتر کاظم سامی(۶)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو جاما. ۷. آقای شاه‌حسینی، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط جبهه ملی ایران. ۸. آقای تهرانچی، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و رابط با بازار. ۹. این‌جانب (علی دانش‌منفرد)، عضو ستاد مرکزی کمیته استقبال و عضو و رابط انجمن اسلامی معلمان. هر یک از افراد فوق، به علت خاص و مرتبط با مسئولیت‌های ویژه انتخاب گردیدند. [...]    کمیته نهایی لازم به یادآوری است که پیشنهاد شد شهید رجایی در کمیته استقبال از حضرت امام عضو و مسئولیت داشته باشند که ایشان اظهار داشت حضور بنده به علت مسئولیت در مدرسه رفاه و شناخت نیروها در ستاد، مفیدتر است و این پیشنهاد مورد تأیید جمع قرار گرفت. بنابراین، در اواخر دی‌ماه ۱۳۵۷، کمیته استقبال از حضرت امام شکل گرفت. اولین و مهم‌ترین موضوعی که می‌بایست مشخص می‌گردید، مکان و جایگاه کمیته استقبال بود تا هم برای آمدن امام و استقرار در آن آماده می‌شد و هم کمیته استقبال فعالیت‌های خود را در آن آغاز می‌کرد. به همین دلیل، از طریق حاج احمد آقا با حضرت امام در پاریس تماس گرفته شد تا نظر ایشان برای تعیین مکان کمیته استقبال مشخص گردد. پاسخ و مشخصاتی که حاج احمد آقا از قول امام برای تعیین محل اقامت امام و کمیته استقبال ارائه دادند، بر محورهای زیر قرار داشت: ۱. مکان استقرار امام (کمیته استقبال) در یکی از نقاط مردمی تهران واقع باشد و در محلات شمال شهر یا دور از مرکز تهران نباشد. ۲. این مکان متعلق به شخص خاصی نبوده و جنبه عمومی و مردمی داشته باشد. ۳. نوع فعالیت‌هایی که در این مرکز وجود دارد، با اهداف نهضت اسلامی نزدیکی داشته باشد.    مدرسه رفاه با توجه به معیارهایی که از سوی حضرت امام ارائه گردید، چندین مرکز به ایشان پیشنهاد شد و در نهایت حضرت امام، مدرسه رفاه را برای محل اقامت خودشان پس از بازگشت از پاریس برگزیدند؛ چراکه اولاً مدرسه رفاه در خیابان ایران و نزدیک میدان بهارستان قرار داشت که در قلب تهران و یکی از بهترین محلات بود. ثانیاً این مکان در مالکیت شخص خاصی قرار نداشت و توسط جمعی از نیروهای متدین و آگاه و مبارز، هم‌چون شهیدان دکتر بهشتی، دکتر باهنر، شهید رجایی و شخصیت‌هایی چون آقای هاشمی‌رفسنجانی و تعدادی از نیروهای متدین و مبارز بازار، به‌صورت مؤسسه تعاون رفاه به وجود آمده بود. ثالثاً فعالیت‌هایی که در این مرکز انجام می‌گرفت، فعالیت‌های تربیتی، اسلامی و بستری برای نهضت بزرگ اسلامی به رهبری امام قرار داشت. [...] بلافاصله پس از انتخاب مدرسه رفاه برای استقرار حضرت امام، کمیته استقبال فعالیت عملی خود را آغاز نمود؛ گرچه این کمیته برای استقبال از امام مطرح بود، اما در اصل، کانون انقلاب بزرگ اسلامی بود.  آغاز فعالیت رسمی در اول بهمن‌ماه ۱۳۵۷، مدرسه رفاه تعطیل و به کمیته استقبال از حضرت امام تبدیل گشت. [...] امام اعلام کرده بودند که به‌زودی به ایران می‌آیند و رژیم درمانده پهلوی با بستن فرودگاه و اجرای حکومت نظامی و بازداشت و کشتار و تهدید، به تلاش‌های مذبوحانه خود ادامه می‌داد. ستاد مرکزی کمیته استقبال از حضرت امام وظیفه داشت تا مقدمات تشریف‌فرمایی امام و جایگاه استقرار امام و ارتباط این مرکز با مردم را سازمان‌دهی کند؛ به همین خاطر، در اول بهمن‌ماه ۱۳۵۷ ساعت ۵ صبح در مدرسه حضور یافتیم و اولین جلسه کمیته استقبال از حضرت امام تشکیل شد.    وظایف و ساختار مهم‌ترین وظایفی که به عهده این‌جانب قرار داشت، عبارت بودند از: ۱. تدوین و تهیه ساختار تشکیلاتی کمیته استقبال و انتخاب و سامان‌دهی نیروهای صددرصد مطمئن در مسئولیت‌های مختلفی که در تشکیلات کمیته استقبال از امام تعریف شده بود. ۲. برنامه‌ریزی برای اجرای اهداف کمیته استقبال با کمک نیروهای اصیل و شناخته‌شده انقلاب. ۳. ایجاد امنیت کامل برای کمیته استقبال به این علت که جایگاه ورود حضرت امام بود و امکان ایجاد خطرات و نفوذ عوامل دشمن بسیار زیاد بود. ۴. تأمین نیازهای اساسی و اولیه کمیته استقبال مانند تلفن، فکس، تلکس، دستگاه تکثیر، خودرو خصوصاً مینی‌بوس برای کارهای تبلیغاتی و بی‌سیم.    برای تحقق بخشیدن به اهداف چهارگانه فوق، بلافاصله سازمان کمیته استقبال را طراحی و پس از تأیید ستاد مرکزی، آن را عملی ساختم.(۷) [...] این سازمان در تاریخ ۱۳۵۷/۱۱/۱ در مدرسه رفاه طراحی و به‌صورت ستاد مرکزی کمیته استقبال در رأس و ده زیرمجموعه آن تعریف شد. واحدهای هشت‌گانه تبلیغات، انتظامات، تدارکات (مالی و بلندگو)، برنامه‌ریزی و تشریفات، برنامه‌ریزی داخلی و پذیرایی، روابط عمومی، اطلاعات، درِ ورودی به‌صورت واحدهای اصلی‌تر و دو واحد دیگر به‌صورت واحد شهرستان‌ها و واحد خبرنگاران داخلی و خارجی ترسیم و طراحی گردید. [...] بلافاصله کارهای اولیه و مقدمات اجرایی انجام پذیرفت و با آمدن قطعی حضرت امام از پاریس به تهران، نهضت بزرگ اسلامی پرخروش‌تر و ارکان نظام شاهنشاهی لرزان‌تر می‌شد و همه‌چیز آماده بود تا یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های جهان، در شکلی بی‌نظیر و بی‌بدیل محقق شود. [...] علمای بزرگ شهرها به تهران آمده بودند تا رهبر انقلاب را یاری دهند. همه سیاسیون هر روز به مدرسه رفاه می‌آمدند تا هم با این مرکز ارتباط داشته باشند و هم سرنوشت نهضت بزرگ اسلامی را جویا شوند. مجبور بودیم امکانات کمیته استقبال از حضرت امام (مدرسه رفاه) را بیشتر کنیم؛ چراکه دو خط تلفن مدرسه پاسخ‌گوی ارتباطات وسیع مردمی نبود. همچنین در مدرسه سیستم‌های ارتباطی با جهان را ایجاد کردیم، چون سیل خبرنگاران داخلی و خارجی به‌سوی کمیته استقبال برای مخابره خبر روان بود. به همین خاطر از مردم کمک گرفتیم و با تقاضای ما ده‌ها تلفن به‌صورت رایگان در اختیار کمیته استقبال قرار گرفت و بلافاصله شرکت مخابرات، سیستم‌های لازم ارتباطی را در مدرسه مستقر ساخت. به‌تدریج کلیه ماشین‌های برق منطقه‌ای تهران در اختیار کمیته استقبال قرار گرفت و ظرف چند روز، کمیته استقبال به‌عنوان مرکز اجرایی و فرماندهی انقلاب اسلامی انجام وظیفه نمود. در این مرحله از نهضت، شورای انقلاب به‌عنوان اولین نهاد انقلابی و سپس کمیته استقبال از حضرت امام در رابطه با شورای انقلاب، دومین نهاد انقلابی و از نظر اجرایی، اولین نهاد اجرایی در کشور کار خود را آغاز نمودند. این دو نهاد به‌طور مرتب با امام در ارتباط بودند و فرامین و دستورالعمل‌ها را دریافت می‌کردند.    کمیسیون‌ها در کنار واحدهای سازمانی که قبلاً اشاره شد، واحدهای دیگری به فوریت در کمیته استقبال به وجود آمد. به‌طور مثال، کمیسیون پزشکی یکی از شاخه‌هایی بود که با همت آقای دکتر حسین عالی و دکتر اسدی لاری و با همکاری جمعی از دکترهای شناخته‌شده و متدین و مؤمن به وجود آمد.(۸) [...] همچنین کمیسیون‌های مطبوعات و انتشارات، کمیسیون مخبرین، کمیسیون شعار و سرود و پلاکارد و کمیسیون رادیو و تلویزیون نیز در زمینه‌های تبلیغات فعالیت می‌کردند.(۹) برای واحدهای تدارکات برقی، گروه صوت و تصویر، گروه برق (در سه شیفت)، گروه تلکس (در سه شیفت) و گروه تأسیسات، افراد شناخته‌شده‌ای معرفی شدند و پس از بررسی و صدور کارت توسط این‌جانب، کار خود را در محل کمیته استقبال از حضرت امام ادامه دادند.(۱۰) [...]    امنیت مسیر حرکت امام از جمله موضوعاتی که در هنگام حرکت امام از فرودگاه به سمت بهشت زهرا مطرح بود، تهیه ماشین ضدگلوله و قرار دادن افرادی به‌عنوان محافظ برای رهبر کبیر انقلاب بود که در مورد تدارک ماشین، آقای محسن رفیق‌دوست مسئول تهیه آن شد.(۱۱) [...] در مورد محافظان نیز قرار شد عده‌ای موتورسوار مسلح به‌عنوان محافظ در پشت ماشین امام حرکت کنند. افراد انتظامات مردمی نیز در دو لایه و سه لایه در مسیر حرکت امام صف بکشند و این انتظامات تا بهشت زهرا ادامه داشته باشد. نکته مهم این بود که از چه گروه و سازمانی نیروهای مسلح انتخاب شوند. از همین رو، در کمیته استقبال در مورد ماهیت گروه‌های مسلح بحث شد. گروه‌های مورد نظر عبارت بودند از: سازمان مجاهدین خلق، گروه توحیدی صف، منصورون، حزب‌الله، ابوذر و ... . در میان این گروه‌ها، سازمان مجاهدین خلق قوی‌ترین و باسابقه‌ترین گروه بود. به همین خاطر قرار شد کمیته جوانب را بررسی کند که برای این کار، من و آقای محسن رفیق‌دوست مأمور شدیم. با این‌که هر دو نفر شناخت دقیق از سازمان داشتیم [...]، اما با این همه سوابق، پیشاپیش قضاوت نکرده و چون هدف، وحدت تمام نیروهای انقلاب بود، خود را موظف به رعایت اصول وحدت دانسته و قرار شد با همه گروه‌های مسلح مورد نظر در این باره مذاکره کنیم. نمایندگان سازمان مجاهدین در مذاکرات فی‌مابین، درخواست ۱۵ اسلحه کمری و ۱۵ موتور مجهز کردند، در حالی که آن سازمان از لحاظ امکانات نظامی مجهزتر از دیگر گروه‌های مسلح بود. برخلاف سازمان مجاهدین، گروه‌های چریکی دیگر صادقانه برخورد کردند و حتی تهیه برخی تجهیزات را خودشان بر عهده گرفتند و تنها کمبود وسایل را از کمیته درخواست کردند. از همین رو تصمیم گرفته شد سازمان مجاهدین از حفاظت امام کنار گذاشته شود و از ۷ سازمانی که بعدها پایه‌گذار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی شدند، در این مورد استفاده شود.  تدارک مراسم بهشت زهرا مسئله دیگری که در کمیته مورد بحث واقع شد، تعیین خواننده بیانیه پیش از سخنرانی امام خمینی بود. تصمیم بر این بود که این امر بر عهده یکی از افراد خانواده شهدا باشد. [...] سرانجام شهیدان مفتح و دانش آشتیانی (اخوی بنده و پدر شهید محبوبه دانش) به‌عنوان دو روحانی دانشگاهی برای هم‌نشینی در کنار امام در بهشت زهرا برگزیده شدند. با ورود امام خمینی به خاک وطن، مأموریت کمیته استقبال پایان نپذیرفت، بلکه با استقرار رهبر کبیر انقلاب در مدرسه رفاه و حتی پس از انتقال ایشان به مدرسه علوی(۱۲)، برخی وظایف ستاد رهبری انقلاب بر عهده کمیته استقبال و ستاد اجرایی آن قرار گرفت.   (۱ بهبودی، هدایت‌الله (۱۳۹۰) شرح اسم، تهران:‌ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص۶۵۳ (۲ در پی شهادت آقا مصطفی، مجالس متعددی تا چهلم شهادت ایشان برگزار شد؛ به حدی که رژیم شاه نتوانست آن‌ها را تحمل کند و در نهایت اقدام به چاپ مقاله‌ای توهین‌آمیز به امام خمینی در روزنامه اطلاعات، مورخ ۱۳۵۷/۱۰/۱۷، کرد. این مقاله با امضای مستعار «رشیدی مطلق» از دفتر شاه به روزنامه اطلاعات فرستاده شده بود و در آن به مقایسه «ارتجاع سرخ» و «ارتجاع سیاه» پرداخته و در واقع حرکت‌هایی را که در مجالس ترحیم صورت گرفته بود، محکوم کرده بود. رژیم شاه با چاپ این مقاله قصد داشت ضربه‌هایی را که در مجالس ترحیم خورده بود، جبران کند. (عبور از شط شب، خاطرات علی‌محمد بشارتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، بهار ۱۳۸۳، ص ۱۳۵). (۳شهید حجت‌الاسلام فضل‌الله مهدی‌زاده محلاتی، در سال ۱۳۰۹، در محلات متولد گردید و تحصیلات ابتدایی را در همان شهر گذراند. پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، رهسپار حوزه علمیه قم شد و از محضر علمای بزرگ کسب فیض نمود. حجت‌الاسلام محلاتی در سال ۱۳۲۶ مبارزه خویش را همراه با شهید نواب صفوی و فداییان اسلام آغاز کرد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در مسئولیت‌هایی هم‌چون نمایندگی امام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نمایندگی مجلس شورای اسلامی انجام وظیفه کرد و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۴/۱۲/۱ توسط جنایت‌کاران رژیم صهیونیستی عراق به شهادت رسید. (خاطرات و مبارزات شهید محلاتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۷۶). (۴ هاشم صباغیان فرزند تقی، در سال ۱۳۱۶ در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را در زادگاه خود آغاز نمود. وی تحصیلات عالی خود را در رشته مهندسی راه و ساختمان تا مقطع فوق‌لیسانس ادامه داد و در سازمان مسکن مشغول به کار شد. وی در بنا کردن مسجد قبا و نیز بنیان نهادن انجمن‌های اسلامی مهندسان نقش بسزایی داشت. ضمن این‌که در جنبش مقاومت ملی نیز به فعالیت‌های سیاسی خود ادامه می‌داد و در این راستا چهار بار دستگیر گردید. در جریان اوج‌گیری انقلاب، از طرف حضرت امام در هیأت تخمین عرضه داخلی نفت عضویت داشت و پس از انقلاب، عضو هیأت سه‌نفره مذاکره با شورشیان کردستان بود. با تشکیل دولت موقت، به سمت معاونت نخست‌وزیر در امور انقلاب منصوب شد و پس از اندکی، به سمت وزیر کشور دولت بازرگان منصوب گردید. از وی تألیفاتی در زمینه راه و ساختمان و نیز مقالات متعددی در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی منتشر شده است. فعالیت‌های سیاسی وی در قالب نهضت آزادی ایران صورت می‌گیرد که پس از استعفای دولت موقت بازرگان، هم‌خوانی چندانی با انقلاب اسلامی ندارد. (روزشمار انقلاب اسلامی، ج ۲، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، تهران ۱۳۷۷، ص ۱۶۹). (۵ اسدالله بادامچیان در سال ۱۳۲۰ در تهران متولد شد. آشنایی وی با علوم حوزوی در حد سطح می‌باشد. وی در دانشگاه در رشته علوم سیاسی به تحصیل پرداخت و مبارزات خود را از طریق همکاری با فداییان اسلام و گروه شیعیان آغاز نمود. وی در ارتباط با مؤتلفه اسلامی و گروه‌های مخفی اسلامی، سه بار دستگیر و زندانی شد. در جریان راه‌پیمایی‌های تاسوعا و عاشورای ۱۳۵۷ نقش داشت. پس از انقلاب اسلامی، در سمت مدیریت تبلیغاتی حزب جمهوری اسلامی مشغول شد و هم‌زمان از سوی مردم تهران به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب گردید و به‌عنوان نایب‌رئیس و مخبر کمیسیون اقتصاد و دارایی مشغول به کار شد. از جمله سمت‌های دیگر وی می‌توان به معاونت سیاسی قوه قضائیه و مشاورت امور اجتماعی و فرهنگی ریاست سازمان تربیت بدنی اشاره کرد. (آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، خاطرات اسدالله بادامچیان، شماره‌های بازیابی ۱۱۳۹۸ و ۱۳۹۷/۱) (۶ دکتر کاظم سامی کرمانی در سال ۱۳۱۴ در مشهد متولد شد. وی از اعضای حزب مردم ایران بود و در اولین کنگره جبهه ملی ایران که در تاریخ ۱۳۴۱/۱۰/۴ تشکیل شد، حضور داشت. ایشان بعدها به نهضت آزادی ایران پیوست و به فعالیت سیاسی خود ادامه داد. سامی یکی از بنیان‌گذاران یک گروه مخفی با خط‌مشی مسلحانه در سال ۱۳۴۳ به نام جنبش انقلاب مردم مسلمان ایران (جاما) بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به دعوت مرحوم بازرگان به سمت وزیر بازرگانی منصوب شد؛ اما پس از مدتی از این سمت کناره‌گیری کرد. دکتر سامی دارای مدرک فوق‌لیسانس جامعه‌شناسی و دکترای روان‌پزشکی بود. وی در زمستان ۱۳۶۸، هنگامی که در مطب خود سرگرم پذیرش بیماران بود، توسط فردی ناشناس به قتل رسید. (یادنامه اولین سالگرد شهادت دکتر کاظم سامی، تدوین رسول دادمهر، چاپخش، تهران ۱۳۶۸) (۷ برای اطلاع بیشتر ر.ک. به: اسناد ضمیمه ی این مجموعه. (۸ ر.ک. به: اسناد شماره ی ۳۱ و ۳۲ از مجموعه ی حاضر. (۹ ر.ک. به: سند شماره ی ۳۴ از مجموعه ی حاضر. (۱۰ ر.ک. به: اسناد شماره ی ۳۹ تا ۳۵ از مجموعه ی حاضر. (۱۱ در جریان استقبال از امام، عضو تدارکات ستاد شد و پس از پیروزی انقلاب نیز به‌محض تشکیل سپاه، مسئولیت تدارکات آن نیرو را بر عهده گرفت. ایشان پس از مدتی وزارت (وزیر سپاه) و پس از رحلت امام خمینی، به سمت ریاست بنیاد مستضعفان و جانبازان منصوب گردید. (ر.ک. به: خاطرات محسن رفیق‌دوست، به کوشش داود قاسم‌پور، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۸۳). (۱۲ مدرسه علوی در سال ۱۳۴۵ ه.ش به وسیله علی‌اصغر کرباسچیان معروف به علامه تأسیس شد. آقای روزبه مدیر و گرداننده مدرسه به شمار می‌رفت. اشاعه و آموزش تعالیم اسلامی و دینی از جنبه‌های قابل قبول مدرسه علوی و دیگر مدارس اسلامی به شمار می‌رفت. (روح الله حسینیان، بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران ۱۳۸۱، ص ۴۶۶). 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62480 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 2K Views 0 Anteprima
  • مرحله به مرحله تا زباله‌دان تاریخ



     در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آن‌ها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند.

    «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آن‌ها.
    دویست و نوزدهمین شماره «صدای ایران» به روح مطهر حافظ امنیت و از نیروهای فراجا، شهید ابراهمی صفایی جوشقان، که در دی‌ماه سال ۱۴۰۴ توسط آشوبگران مسلح در تهران به شهادت رسید، تقدیم شده است.

    این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد.

    دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره دویست و نوزده


    سرمقاله



     مرحله به مرحله تا زباله‌دان تاریخ

     «جهان بدون صدام امن‌تر است.» این را سال ۲۰۰۳ دونالد رامسفلد گفته بود. کسی که وزیر دفاع دولت جرج دبلیو بوش و مجری لشکرکشی نظامی آمریکا به عراق بود. خبرنگار در ادامه از او پرسیده بود شما ۲۰ سال قبل به بغداد رفتید و با کسی که امروز شیطان می‌نامیدش دیدار کردید و دست دادید و در جنگ با ایران حمایتش کردید! رامسفلد گفته بود آن زمان وزیر خارجه و رئیس‌جمهور از من خواستند تا با صدام دیدار و از اهداف وی اطلاع پیدا کنم. او مرد درستکاری نبود، ولی ما با ایران رابطه بسیار بدی داشتیم. این ۹۶ کلمه آینه تمام‌نمای به خدمت در آمدن هر غیرآمریکایی است که بنای اعتماد به سیاستمداران کاخ سفید را می‌گذارد.





    محمدرضا پهلوی شاه مخلوع ایران وقتی در دی‌ماه ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد آمریکایی‌‌ها از پذیرش او امتناع کردند. جیمی کارتر درست یک سال قبل در زمستان ۱۳۵۶ کریسمس را در کاخ نیاوران مهمان محمدرضا پهلوی بود. او در آن ضیافت شبانه زمستانی در شمال تهران دست در دست شاه زبان به تمجید از پهلوی گشوده بود. صاحب همین زبان اما یک سال بعد در زمستان ۱۳۵۷ بعد از خروج شاه از ایران به دلیل حفظ پرستیژهای حقوق بشری، اقدامات مقدماتی برای برقراری رابطه با دولت موقت ایران و کاهش حساسیت‌ها علیه سفارت آمریکا در تهران از پذیرش شاه خودداری کرد. حتی زمانی که مشخص شد شاه مخلوع، بیماری دارد و مدتی زیادی زنده نخواهد ماند باز هم به صورت علنی اجازه ورود به آمریکا به او ندادند و بلکه به صورت مخفیانه و در پوشش نام مستعار آن هم در قالب درمان یک پرونده پزشکی وارد آمریکا شد. در هنگام خروج هم با اینکه در اوج بیماری بود هم‌چون یک زندانی در حال مبادله و از طریق یک پایگاه نظامی از آمریکا خارج شد.

    اشرف غنی رئیس‌جمهور سابق افغانستان از دیگر قربانیان اعتماد به آمریکاست. رئیس‌جمهور پیشین افغانستان که دل‌خوش به وعده‌های همراهی کاخ سفید بود. او با تمام طرح‌های آمریکا در افغانستان همراهی کرد. کار به جایی رسید که در نهایت او بود و فرار از افغانستان و بعدها هم اعتراف جلوی یکی از رسانه‌های مهم دنیا که من قربانی اعتماد به شرکای بین‌المللی از جمله ایالات متحده شدم.

    اینها نمونه‌های عینی همراهی و اعتماد به آمریکاست و بریدن از بوم و بر و مردم و جامعه خود. آنچه برای سیاستمداران کاخ سفید اهمیت دارد تأمین منافع استعماری لابی سرمایه‌دار است فارغ از آنکه جیمی کارتر دموکرات رئیس‌جمهور باشد یا دونالد ترامپ جمهوری‌خواه.

    التماس از بیگانه و بخشی از طرح او شدن یعنی مهره تأمین منافع اجنبی در جغرافیای سرزمین مادری. یعنی خیانت پیشه‌کردن و منافع گروه و لابی دیگری در آن سوی کره زمین را بر منافع مردم و جامعه و آب و خاک خود مقدم داشتن. خائن بی‌ریشه است. هیچ‌وقت هم سرانجام نیکی نداشته‌. همیشه هم بوده و هست و خواهد بود، تا زمانی که اجنبی باشد و چشم طمع به دیگران داشته باشد. خائن بی‌ریشه تا زمانی که برای اجنبی کارکرد دارد در صدر است و آنگاه که عمر خدمت خائنانه‌اش به سر آمد به مانند دستمال کاغذی راهی زباله‌دان می‌شود تا در کنار دیگر بدنام‌های تاریخ قرار گیرد.

    خیانت‌پیشگان و وطن‌فروشانی که به قیمت لبخند کاخ سفید همه شرافت داشته و نداشته‌شان را می‌فروشند صرفاً به اندازه یک ابزار برای آمریکا ارزش دارند. فرقی هم نمی‌کند دیکتاتوری باشند به مانند صدام حسین، یا ژاندارم و پاسبان منافع غرب و آمریکا باشند در خاورمیانه به مانند محمدرضا پهلوی، یا دست‌نشانده و مورد حمایت کاخ سفیدِ قرن ۲۱ باشند به مانند اشرف غنی.



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62485

    #ديگران__گزارش
    📰 مرحله به مرحله تا زباله‌دان تاریخ  در میانه‌ی جنگ آنگاه که اخبار و روایت‌های گوناگون اوج می‌گیرند و خیز بر می‌دارند و حتی برخی متخصص رسانه‌ای را در خود غرق می‌کنند - اخبار و روایت‌هایی که بعضاً حتی صحت و سقم‌شان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آن‌گونه که هستند نه آن‌گونه که دشمن آن را بازنمایی می‌کند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا می‌کند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی می‌بینیم و امکان رمزگشایی‌ آن‌ها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویت‌ها را به شیوه‌ای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیده‌ها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمی‌گیرند. «صدای ایران»، روزنامه اینترنتی رسانه‌ی KHAMENEI.IR که از روزهای آغازین جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی علیه ایران با مأموریتی که ذکر شد آغاز به کار کرد، حال و در زمان توقف آتش سعی دارد تا به‌صورت روزانه همراه ملّت ایران باشد. محورهای مهم و مرتبط را از لابه‌لای سیل اخبار و اطلاعات درست و نادرست بیرون کشیده، سره را از ناسره جدا کرده و وضعیت راهبردی جمهوری اسلامی ایران را آن‌گونه که هست روایت کند. «صدای ایران» صدای ملّت ایران خواهد بود و راوی ایستادگی و مقاومت آن‌ها. دویست و نوزدهمین شماره «صدای ایران» به روح مطهر حافظ امنیت و از نیروهای فراجا، شهید ابراهمی صفایی جوشقان، که در دی‌ماه سال ۱۴۰۴ توسط آشوبگران مسلح در تهران به شهادت رسید، تقدیم شده است. این روزنامه اینترنتی هر شب حوالی ساعت ۲۲ در رسانه‌ی KHAMENEI.IR منتشر خواهد شد. دریافت روزنامه اینترنتی «صدای ایران»؛ شماره دویست و نوزده سرمقاله  مرحله به مرحله تا زباله‌دان تاریخ  «جهان بدون صدام امن‌تر است.» این را سال ۲۰۰۳ دونالد رامسفلد گفته بود. کسی که وزیر دفاع دولت جرج دبلیو بوش و مجری لشکرکشی نظامی آمریکا به عراق بود. خبرنگار در ادامه از او پرسیده بود شما ۲۰ سال قبل به بغداد رفتید و با کسی که امروز شیطان می‌نامیدش دیدار کردید و دست دادید و در جنگ با ایران حمایتش کردید! رامسفلد گفته بود آن زمان وزیر خارجه و رئیس‌جمهور از من خواستند تا با صدام دیدار و از اهداف وی اطلاع پیدا کنم. او مرد درستکاری نبود، ولی ما با ایران رابطه بسیار بدی داشتیم. این ۹۶ کلمه آینه تمام‌نمای به خدمت در آمدن هر غیرآمریکایی است که بنای اعتماد به سیاستمداران کاخ سفید را می‌گذارد. محمدرضا پهلوی شاه مخلوع ایران وقتی در دی‌ماه ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد آمریکایی‌‌ها از پذیرش او امتناع کردند. جیمی کارتر درست یک سال قبل در زمستان ۱۳۵۶ کریسمس را در کاخ نیاوران مهمان محمدرضا پهلوی بود. او در آن ضیافت شبانه زمستانی در شمال تهران دست در دست شاه زبان به تمجید از پهلوی گشوده بود. صاحب همین زبان اما یک سال بعد در زمستان ۱۳۵۷ بعد از خروج شاه از ایران به دلیل حفظ پرستیژهای حقوق بشری، اقدامات مقدماتی برای برقراری رابطه با دولت موقت ایران و کاهش حساسیت‌ها علیه سفارت آمریکا در تهران از پذیرش شاه خودداری کرد. حتی زمانی که مشخص شد شاه مخلوع، بیماری دارد و مدتی زیادی زنده نخواهد ماند باز هم به صورت علنی اجازه ورود به آمریکا به او ندادند و بلکه به صورت مخفیانه و در پوشش نام مستعار آن هم در قالب درمان یک پرونده پزشکی وارد آمریکا شد. در هنگام خروج هم با اینکه در اوج بیماری بود هم‌چون یک زندانی در حال مبادله و از طریق یک پایگاه نظامی از آمریکا خارج شد. اشرف غنی رئیس‌جمهور سابق افغانستان از دیگر قربانیان اعتماد به آمریکاست. رئیس‌جمهور پیشین افغانستان که دل‌خوش به وعده‌های همراهی کاخ سفید بود. او با تمام طرح‌های آمریکا در افغانستان همراهی کرد. کار به جایی رسید که در نهایت او بود و فرار از افغانستان و بعدها هم اعتراف جلوی یکی از رسانه‌های مهم دنیا که من قربانی اعتماد به شرکای بین‌المللی از جمله ایالات متحده شدم. اینها نمونه‌های عینی همراهی و اعتماد به آمریکاست و بریدن از بوم و بر و مردم و جامعه خود. آنچه برای سیاستمداران کاخ سفید اهمیت دارد تأمین منافع استعماری لابی سرمایه‌دار است فارغ از آنکه جیمی کارتر دموکرات رئیس‌جمهور باشد یا دونالد ترامپ جمهوری‌خواه. التماس از بیگانه و بخشی از طرح او شدن یعنی مهره تأمین منافع اجنبی در جغرافیای سرزمین مادری. یعنی خیانت پیشه‌کردن و منافع گروه و لابی دیگری در آن سوی کره زمین را بر منافع مردم و جامعه و آب و خاک خود مقدم داشتن. خائن بی‌ریشه است. هیچ‌وقت هم سرانجام نیکی نداشته‌. همیشه هم بوده و هست و خواهد بود، تا زمانی که اجنبی باشد و چشم طمع به دیگران داشته باشد. خائن بی‌ریشه تا زمانی که برای اجنبی کارکرد دارد در صدر است و آنگاه که عمر خدمت خائنانه‌اش به سر آمد به مانند دستمال کاغذی راهی زباله‌دان می‌شود تا در کنار دیگر بدنام‌های تاریخ قرار گیرد. خیانت‌پیشگان و وطن‌فروشانی که به قیمت لبخند کاخ سفید همه شرافت داشته و نداشته‌شان را می‌فروشند صرفاً به اندازه یک ابزار برای آمریکا ارزش دارند. فرقی هم نمی‌کند دیکتاتوری باشند به مانند صدام حسین، یا ژاندارم و پاسبان منافع غرب و آمریکا باشند در خاورمیانه به مانند محمدرضا پهلوی، یا دست‌نشانده و مورد حمایت کاخ سفیدِ قرن ۲۱ باشند به مانند اشرف غنی. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62485 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 714 Views 0 Anteprima
  • اعترافات هایزر


     «یک کشتار دیگری مثل کشتار هفدهم شهریور، در هشتم بهمن در همین میدان انقلاب اتفاق افتاد که غالباً بی‌توجه به آن هستند؛ عوامل رژیم افتادند به جان مردم. از خاطرات این ژنرال آمریکایی [رابرت هایزر] که در روزهای آخر عمر رژیم گذشته برای نجات رژیم به تهران آمده بود، نقل کردند؛ او می‌گوید من ژنرال‌های شاه را جمع کردم و به آنها گفتم که لوله‌های تفنگ‌ها را پایین بیاورید؛ یعنی مسلحین رژیم شاه که با مردم مواجه بودند، خیلی اوقات تیرهای هوایی می‌زدند که مردم را بترسانند، این آقا به ژنرال‌های شاه توصیه می‌کند و می‌گوید لوله‌ تفنگ‌ها را بیاورید پایین و به مردم بزنید؛ آنها هم اینجا در این میدان انقلاب به این دستور عمل کردند؛ لوله‌های تفنگ را پایین آوردند، مردم را هدف قرار دادند، عده‌ی زیادی را به شهادت رساندند؛ ولی اثر نکرد، مردم عقب نرفتند، مردم ادامه دادند.»(۱)
    در واپسین روزهای دی‌ماه ۱۳۵۷، رژیم پهلوی با انتصاب شاپور بختیار به نخست‌وزیری، تلاشی را برای بقا آغاز کرد. این دولت، که در بحرانی‌ترین شرایط سیاسی و اقتصادی کشور شکل گرفته بود، نه تنها فاقد مشروعیت مردمی بود، بلکه به‌عنوان مجری طرح‌های خارجی برای مهار انقلاب اسلامی عمل می‌کرد.
    بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز کشتار ۸ بهمن میدان ۲۴ اسفند (میدان انقلاب اسلامی فعلی)، با استناد به منابع دست‌اول و اسناد معتبر، به بررسی ابعاد این واقعه و نقش مستقیم ایالات متحده در طراحی و اجرای آن می‌پردازد.

     پرده اول: زمینه‌سازی بحران
    با خروج محمدرضا پهلوی از کشور در ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، یکی از مهم‌ترین خواسته‌های امام خمینی و ملّت ایران محقق شد. اما امام در همان روز، با صراحت اعلام کردند: «مطلب ما این نیست که شاه برود بیرون مملکت، مطلب ما سقوط شاه است از سلطنت. اینکه می‌گوییم شاه برود یعنی سلطنت نداشته باشد، نه برود تفریح».(۲) این موضع شفاف، هرگونه ابهام در مورد تفاوت میان «خروج فیزیکی شاه» و «براندازی نظام شاهنشاهی» را زدود.

    در چنین فضایی، دولت شاپور بختیار، که با هدف ایجاد «سازش سیاسی» و حفظ ساختار پیشین روی کار آمده بود، از ابتدا با بحران مشروعیت مواجه شد. موج استعفای نمایندگان مجلس(۳) پس از هشدار امام(۴)، همبستگی کارکنان دولت با انقلاب و تداوم اعتصابات سراسری‌(۵)، عملاً امکان اداره کشور را از این دولت سلب کرده بود.

    اقدامات ظاهری بختیار مانند لغو سانسور و انحلال ساواک هم نتوانست رضایت مردم را جلب کند، زیرا جامعه ایران به این جمع‌بندی رسیده بود که مشکل، صرفاً در برخی نهادها نیست، بلکه کل ساختار رژیم شاهنشاهی باید برچیده شود.(۶)

    راهپیمایی‌های عظیم اربعین و ۲۸ صفر که با دعوت امام خمینی(۷) و با حضور میلیونی مردم برگزار شد هم به وضوح نشان داد که دولت بختیار حتی با برقراری حکومت نظامی، توان مهار خیزش مردمی را از دست داده است.

     تصمیم تاریخی بازگشت
    در آستانه بهمن‌ماه ۱۳۵۷، همزمان با اوج‌گیری بحران سیاسی و فشار روزافزون مردمی بر دولت شاپور بختیار، امام خمینی رحمه‌الله تصمیم قاطع خود برای بازگشت به کشور را اعلام کردند. ایشان در ۲۶ دی‌ماه در پیامی رسمی خطاب به خبرگزاری‌های خارجی، با اشاره به خروج شاه به عنوان «اولین مرحله پایان یافتن سلطه جنایت‌بار پنجاه ساله رژیم پهلوی»، بر اهداف نهایی انقلاب تأکید کرده و اعلام نمودند: «بازگشت من به ایران در اولین فرصت مناسب انجام خواهد شد».(۸)

    این تصمیم بلافاصله بازتاب گسترده‌ای یافت و سران رژیم متوجه شدند که امام خمینی رحمه‌الله تصمیم گرفته‌است که در روز جمعه، ششم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ به ایران بازگردند.(۹) این تاریخ، ضرب‌الاجلی غیرقابل انعطاف برای دولت بختیار محسوب می‌شد که مشروعیت خود را به سرعت از دست می‌داد. در واکنش به این تصمیم، بختیار که پیشتر نیز در جریان استعفای سیدجلال‌الدین تهرانی از شورای سلطنت، مخالفت خود با بازگشت امام را به سران ارتش اعلام کرده بود(۱۰)، بلافاصله دست به اقدام متقابل زد.

     تشدید بحران با بستن فرودگاه‌ها
    در چهارم بهمن ۱۳۵۷، دولت بختیار در اقدامی آشکار برای جلوگیری از بازگشت امام خمینی رحمه‌الله به میهن، دستور بستن تمامی فرودگاه‌های کشور و مخصوصاً فرودگاه مهرآباد را صادر کرد. روزنامه اطلاعات در همان روز گزارش داد: «به دستور بختیار تانک‌ها در فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و باندهای فرود را بستند [...]. در همین روز هزاران نفر از مردم به سمت فرودگاه حرکت کردند».(۱۱)

    این اقدام غیرقانونی، که با هدف به تعویق انداختن بازگشت امام انجام شد، خشم عمومی را بیش از پیش برانگیخت. امام خمینی در واکنشی قاطع در ۵ بهمن اعلام کردند: «[...] من بنا داشتم که فردا را در میان ملّت باشم [...]. لکن دولت خائن از این امر مانع شده و همه فرودگاههای ایران را بست و من پس از بازشدن فرودگاه‌ها بلافاصله خواهم رفت و به او [بختیار] خواهم فهماند که شما غاصب هستید و خائن به ملّت ما؛ و ملّت ما دیگر تحمل شما نوکرهای خارجی را نخواهد داشت. [...] من ملّت ایران را دعوت می‌کنم به ادامه نهضت؛ و دعوت می‌کنم که این قلدرها را سر جای خودشان بنشانند؛ لکن آرامش را از دست ندهند. من از همه ملّت ایران تشکر می‌کنم و در اولین فرصت پیش مردمم به ایران خواهم رفت تا با آنها یا کشته شوم و یا حقوق ملّت را بگیرم و به ملّت برگردانم.»(۱۲)

    تلاش‌های بختیار تنها به اقدامات نظامی محدود نماند. وی در ۵ بهمن به‌طور مستقیم از امام خمینی رحمه‌الله درخواست کرد سفر خود را «به مدت سه هفته به تأخیر اندازد» تا اوضاع کشور را آرام کند. این درخواست که از طریق حسن نزیه، رئیس کانون وکلای ایران در پاریس به اطلاع امام رسید، قاطعانه رد شد. ابراهیم یزدی، از نزدیکان امام در پاریس، در پاسخ اعلام کرد: «دیگر دیر شده است و آیت‌الله خمینی تصمیمش را گرفته و هیچ چیز ایشان را از بازگشت به ایران منصرف نخواهد کرد»(۱۳)
     
     تحصن روحانیون
    «با بسته‌شدن فرودگاه و پس از راهپیمایی گسترده‌ی مردم در فردای آن روز (مصادف با ۲۸ صفر)، سران انقلابیون در مقر کمیته‌ استقبال از امام در مدرسه رفاه جمع شدند تا دراین‌باره رایزنی کنند. پیشنهاد برگزاری تحصن به میان آمد. «فکر تحصن در تهران بی‌ارتباط به تجربه‌ تحصن در مشهد نبود، یعنی تجربه‌ی موفق تحصن بیمارستان [امام رضا علیه‌السلام مشهد]، تشویق‌کننده بود به این تحصنی که در تهران انجام گرفت».(۱۴)

    در پاسخ به بستن فرودگاه‌ها و تلاش دولت بختیار برای جلوگیری از بازگشت امام، کانون اصلی اعتراضات به تهران منتقل شد. نقطه اوج این حرکت، تحصن گسترده و تاریخی روحانیون، علما و شخصیت‌های برجسته مذهبی در مسجد دانشگاه تهران بود. این تحصن که از روز ۶ بهمن آغاز شد، به سرعت به مرکز ثقل سازماندهی مقاومت مردمی تبدیل گردید. در میان متحصنین، چهره‌های شاخصی چون آیت‌الله مرتضی مطهری، دکتر محمد بهشتی، آیت‌الله سیدّعلی خامنه‌ای، آیت‌الله محمد مفتح، آیت‌الله حسینعلی منتظری و آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی حضور داشتند.(۱۵)

    این حرکت، مورد استقبال مردم تهران قرار گرفت. معلمان، دانشجویان، بازاریان و اقشار مختلف جامعه در کنار روحانیت به این تجمع‌ها پیوستند و اعتراضات، شکلی کاملاً سازمان‌یافته و گسترده به خود گرفت: «اگر سخنرانی‌ها و اعلامیه‌ها نبود مفهوم نمی‌شد که چه کاری انجام گرفته، نه مردم در جریان قرار می‌گرفتند و تبلیغات دستگاه هم می‌توانست شاید آن را جور دیگری جلوه بدهد. لذا چند تا برنامه در دانشگاه بود. یکی سخنرانی‌هایی بود که مستمراً در مسجد دانشگاه انجام می‌گرفت که همه‌ ماها هر کدام یک برنامه‌ی سخنرانی را این‌جا گذاشتیم و دیگران سخنرانی می‌کردند. یکی اعلامیه‌ها بود، یکی هم یک نشریه و یک بولتن روزانه ما منتشر می‌کردیم».(۱۶)

    در این میان، روحانیون با صدور بیانیه‌ای رسمی، دولت بختیار را به پذیرش خواسته‌های مردم فراخواندند و نسبت به اعمال ضد انسانی دولت غیر قانونی وی اعتراض کردند. آن‌ها تأکید کردند که تحصنشان برای حفاظت از جان مردم و تضمین ورود امام خمینی به کشور است. این بیانیه به طور گسترده در مطبوعات منتشر شد و فشار رسانه‌ای و مردمی بر دولت بختیار را مضاعف کرد.(۱۷)

    به موازات تهران، در دیگر شهرهای کشور نیز موج اعتراضات و تجمعات مردمی علیه دولت بختیار و در حمایت از بازگشت امام خمینی به طور همزمان و هماهنگ گسترش یافت. این هماهنگی سراسری، نشان از وجود شبکه‌ای منسجم از ارتباط و رهبری در پشت صحنه اعتراضات داشت و عمق نفوذ و سازماندهی نیروهای انقلابی را به نمایش گذاشت.

     پرده دوم: روز خونین ۸ بهمن
    صبح روز ۸ بهمن، تهران صحنه دو حرکت موازی بود: از یک سو، تحصن روحانیون و علما در مسجد دانشگاه تهران که از روز قبل آغاز شده بود و به نمادی از مقاومت مدنی تبدیل شده بود. از سوی دیگر، هزاران نفر از مردم که برای حمایت از این تحصن و اعتراض به بسته ماندن فرودگاه‌ها، در اطراف دانشگاه و میدان ۲۴ اسفند تجمع کرده بودند.

    روحانیون متحصن با صدور بیانیه و سخنرانی، خواست مردم را تشریح می‌کردند و مردم در بیرون، با حضور خود این خواست را به نمایش می‌گذاشتند. حجت‌الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتش می‌نویسد: «مردم در حمایت از این تحصن به سوی دانشگاه به حرکت درآمدند».(۱۸)

    براساس گزارش‌های میدانی روزنامه‌های کیهان و اطلاعات، از صبح، اجتماع مردم در اطراف دانشگاه تهران آغاز شد. بسیاری از معلمان، دانشجویان، بازاریان و کارگران به تدریج به جمعیت پیوستند. این تجمع در ابتدا کاملاً مسالمت‌آمیز بود. مردم در گروه‌های کوچک دور هم جمع می‌شدند، سخنرانی‌های روحانیون داخل مسجد دانشگاه را گوش می‌دادند و شعار می‌دادند.

    حادثه خونین حدود ساعت ۱۴:۳۰ بعدازظهر و در میدان ۲۴ اسفند رخ داد. قضیه از اینجا آغاز می‌شود که ساعت یک بعدازظهر یک اتوبوس ارتشی قصد ورود به خیابان سی‌متری را داشت. تظاهرکنندگان از راننده خواستند تا اتوبوس خود را متوقف کند. راننده بدون توجه، با سرعت زیاد اتوبوس را به سوی تظاهرکنندگان به حرکت درآورد. چند نفر بر اثر برخورد مجروح شدند و به دنبال این برخورد، درگیری آغاز شد.(۱۹)

    بلافاصله پس از این حادثه، گروهی با لباس شخصی از ساختمان ستاد ژاندارمری خارج شدند و به اتوبوس‌های سرویس همان ستاد حمله کردند. این اقدام، تنش را به اوج رساند. لحظاتی بعد، نخستین تیرها از پشت بام و پنجره‌های ساختمان ستاد ژاندارمری به سوی مردم غیرمسلح شلیک شد.(۲۰)

    مردم که تنها با سنگ و کلوخ می‌توانستند مقابله کنند، به سوی ساختمان ژاندارمری سنگ پرتاب کردند. روزنامه اطلاعات از قول ناظران عینی گزارش می‌دهد: «مردم می‌گفتند، این اقدامات از سوی نظامیان از قبل برنامه‌ریزی شده بود تا کشتار مردم آغاز شود».(۲۱)

    یک خبرنگار کیهان که در صحنه حاضر بود، فاجعه را اینگونه روایت می‌کند: «ناگهان صدای رگبار مسلسل میدان را پر کرد. صفی که جلوی من حرکت می‌کرد بر زمین ریخت [...] سرم را که بلند کردم دیدم اطرافم را جنازه و خون پوشانده است. [...] جوانی کنارم بود که دیگر سر نداشت».(۲۲)

    حتی امدادگران و آمبولانس‌ها هم در امان نبودند. در ادامه همین گزارش آمده است: «امدادگران و پزشکان از آمبولانس‌ها پیاده شدند و رو در روی مأموران که در پشت بام‌ها مستقر بودند قرار گرفتند و مشت‌های گره‌کرده خود را به سوی آنان نشانه رفتند و فریاد زدند: یا ما را بکشید و یا اجازه بدهید مجروحان را از صحنه تیراندازی دور کنیم.»(۲۳)

    همچنین منوچهر ستوده، استاد دانشگاه تهران که شاهد عینی وقایع بود، در یادداشت‌هایش می‌نویسد: «در میدان ۲۴ اسفند کشت و کشتار خونین بعد از ظهر قابل ذکر است که منظره جمعه سیاه میدان ژاله تکرار شد. از ساختمان ژاندارمری به مردم تیراندازی کردند».(۲۴)

    آمار شهدا در گزارش‌های مختلف متغیر است، اما آنچه هولناک‌تر است، نحوه هدف‌گیری نظامیان بود. دکتر لطفی، پزشک بیمارستان هزارتختخوابی که ۱۶ مجروح را عمل کرده بود، به روزنامه اطلاعات گفت: «برخلاف کشته‌شدگان و مجروحان حوادث روز جمعه (۱۳۵۷/۱۱/۶) بیشتر مجروحان امروز از ناحیه سر و سینه هدف گلوله قرار گرفته‌اند و این دقیقاً نشان می‌دهد در تیراندازی امروز هدف، تنها کشتار مردم بود نه پراکندن آنها».(۲۵)

    ناصر صدیفی (۱۷ ساله، آهنگر)، حسن قموشی رامندی (۱۵ ساله، دانش‌آموز)، فریدون نوری پامچیلو (۱۸ ساله، کارگر)، حمزه علی عالمی (۲۰ ساله، دانشجو)، محمدرضا مولاوردی خانی (۲۸ ساله) و ده‌ها نفر دیگر از شهدایی هستند که اسامی آن‌ها در گزارش‌های آن روز ثبت شده است.(۲۶)
     
     واکنش روحانیون و ادامه مقاومت
    در اوج درگیری‌ها، آیت‌الله مرتضی مطهری در میان جمعیت حاضر شد و مردم را به آرامش دعوت کرد. سپس پیشنهاد داد برای نشان دادن مخالفت با دولت بختیار، راهپیمایی سمبلیکی در محوطه دانشگاه انجام شود. آیت‌الله مطهری و جمعی از روحانیون در پیشاپیش و مردم به دنبال آنان، در خیابان‌های دانشگاه راهپیمایی کردند و سپس به مسجد دانشگاه بازگشتند.(۲۷)

    در چنین شرایطی، روحانیون برای مهار هیجان و جلوگیری از تشدید خشونت، مستقیماً در میان معترضان حاضر شدند. حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی بعدها این لحظات را چنین روایت می‌کند: «سخت ترین درگیری در بعد از ظهر روی داد که در نتیجه آن عده زیادی شهید و مجروح شدند و مردم جنازه شهدا را به دانشگاه آوردند و در خیابان‌ها گرداندند؛ آنها با عصبانیت شعار می‌دادند: رهبران؛ ما را مسلح کنید. [...] یکبار وقتی که دیدم جوان‌ها بی‌مهابا در معرض خطر اصابت گلوله قرار می‌گیرند به میان جمعیت رفتم و عبای خودم را از دوش برداشتم و در مقابل آنها ایستادم و به آنها گفتم حق ندارید که چنین کارهایی بکنید و بعد هم آنها را همراهی کردم و آنها هم همانجا ماندند و شعار رهبران ما را مسلح کنید دادند.»(۲۸)

    شدت خشونت رژیم و حجم تلفات، صحنه‌هایی پدید آورد که تأثیر عاطفی عمیقی بر حاضران گذاشته بود. برخی شاهدان، این لحظات را نه در قالب تحلیل، بلکه به‌صورت تصویرهایی تکان‌دهنده روایت کرده‌اند. حجت‌الاسلام روح‌الله حسینیان از صحنه‌های تأثرانگیز آن روز می‌گوید: «جوانی کبد یکی از شهدا را که در اثر اصابت گلوله از سینه‌اش بیرون افتاده بود روی دست گرفت و با هیجان شعار داد: این است سند جنایت بختیار».(۲۹)

    علاوه‌بر این تظاهرات، همزمان با تهران، در شهر کرج نیز حدود پنج هزار نفر پس از خروج از مسجد جامع، در خیابان پهلوی راهپیمایی کردند و شعار «نوکر بی‌اختیار، مرگ بر بختیار» سر دادند.(۳۰) این هماهنگی نشان می‌داد که اعتراضات، ساختاری سراسری و خودجوش دارد.

     پرده سوم: مأموریت ژنرال هایزر؛ دستور سرکوب از واشنگتن
    آمریکایی‌ها با وجود همه اختلافات درونی و تحلیل‌های متفاوت، بر سر یک موضوع اجماع داشتند و آن اینکه با سقوط شاه و پیروزی امام خمینی، منافع آمریکا در معرض خطر قرار خواهد گرفت. از این جهت تمام راه های ممکن را برای حفظ منافع خود در ایران بررسی و اقدامات لازم را اجرا می کردند. لذا پیشنهاد شد ژنرال هایزر، معاون فرمانده یگان ناتو در اروپا به ایران فرستاده شود تا به برقراری تماس با رهبران نظامی ایران بپردازد. استدلال شد که این اقدام موجب می شود که حمایت ایالات متحده از رژیم شاه نیز مورد تأکید قرار گیرد. کارتر برای اطمینان بیشتر از چنین تصمیمی با ژنرال دیوید جونز؛ رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا، هارولد براون، وزیر دفاع؛ ونس، وزیر امور خارجه مشورت کرد و سپس تصمیم گرفت هایزر را «برای همکاری مستقیم با رهبران نظامی ایران به تهران بفرستد. کار این مأمور نظامی در تهران اقداماتی به منظور حصول اطمینان از وحدت نیروهای مسلح، حمایت از دولت بختیار و آماده ساختن آنها برای جلوگیری از سقوط و از هم پاشیدگی کامل رژیم پهلوی بود.(۳۱)

    در همین راستا هایزر که معاون فرماندهی کل نیروهای ناتو در اروپا بود، در ۴ ژانویه ۱۹۷۹ (۱۶ دی ۱۳۵۷) به صورت مخفیانه و بدون اطلاع مقامات ایرانی وارد تهران شد و مورد استقبال چندین نظامی آمریکایی قرار گرفت.(۳۲) مأموریت اصلی او، که مستقیماً از سوی کاخ سفید تعریف شده بود، شامل سه محور کلیدی بود: جلوگیری از فروپاشی ارتش و فرار فرماندهان پس از خروج شاه، ایجاد ائتلاف میان فرماندهان ارتش برای حمایت از بختیار و مقابله با انقلابیون و نهایتاً اجرای کودتای نظامی در صورت سقوط دولت بختیار.(۳۳)

    بلافاصله پس از ورود، دیدارهای خود با فرماندهان ارشد ارتش از جمله ارتشبد عباس قره‌باغی و دیگر فرماندهان را آغاز کرد. او در این ملاقات‌ها درمی‌یابد که روحیه فرماندهان به شدت ضعیف شده و ترس از انقلاب اسلامی هرگونه ابتکار عمل را از آنان سلب کرده است.(۳۴) با این حال، هایزر تلاش می‌کند تا با برگزاری جلسات متعدد، آنان را متحد و مصمم نگه دارد.

    اقدام کلیدی هایزر در این مرحله، اعمال فشار همزمان بر دو جبهه بود. او به‌طور مداوم بر بختیار فشار می‌آورد تا برای «شکستن اعتصابات و بازگرداندن نظم به کشور» از قدرت ارتش استفاده کند و از تعلل نخست‌وزیر در این امر شکایت داشت. همزمان، بر فرماندهان ارشد برای ایجاد یک بلوک متحد نظامی که بتواند عملیاتی قاطع انجام دهد هم تأکید می‌ورزید.(۳۵)

    هایزر در ۲۳ ژانویه (۳ بهمن ۱۳۵۷) در نامه‌ای به ژنرال الکساندر هیگ در واشنگتن، استراتژی خود را شفاف بیان کرد: «روشی که من مشغول انجام آن هستم در درجه اول اجرای کودتای نظامی تحت رهبری بختیار است [به این شکل که] ارتش کنترل تأسیسات کلیدی نظیر نفت، گمرکات، برق، آب، بانک‌ها و سپس رسانه‌ها را تحت رهبری بختیار به عهده بگیرد [...] اگر این کار موفق نشود، توصیه من به آنها این خواهد بود که به طور مستقیم به سراغ انجام کودتای نظامی بروند».(۳۶)

    طرح کودتای نظامی که هایزر مأمور اجرای آن بود، تنها یک ابتکار فردی یا برنامه‌ای در سطح میدانی نبود، بلکه مورد تأیید و حمایت بالاترین مقامات دولت آمریکا قرار داشت. جیمی کارتر در جلسه‌ای با حضور مقامات ارشدی چون سایروس ونس (وزیر خارجه)، هارولد براون (وزیر دفاع) و زبیگنیو برژینسکی (مشاور امنیت ملی) صراحتاً اعلام کرد که «کودتای نظامی بهترین راه جلوگیری از رسیدن آیت‌الله خمینی به قدرت است».(۳۷) این موضع‌گیری، خط‌مشی رسمی واشنگتن را مشخص می‌کرد.

    همسو با این دیدگاه، چارلز دانکن، معاون وزیر دفاع آمریکا، در گزارشی که در ۲۹ ژانویه (نهم بهمن ۱۳۵۷) به کارتر ارائه داد، تحلیل هایزر را منعکس کرد. دانکن تأکید نمود که هایزر عقیده دارد بازگشت آیت‌الله خمینی به سقوط حتمی بختیار خواهد انجامید و زمان اقدام نظامی (کودتا) همین موقع است.(۳۸)

    این به وضوح نشان می‌دهد که پیش از وقوع کشتار ۸ بهمن، طرح کودتا و استفاده قهرآمیز از ارتش به طور کامل روی میز بوده است. فشار هایزر بر بختیار برای استفاده از ارتش و همزمان، آماده‌سازی فرماندهان برای یک عملیات قاطع، بستری را فراهم آورد که تصمیم‌گیری برای رویارویی خونین با مردم در روزهای بعد، در چارچوب آن قابل درک باشد. بنابراین، دستور شلیک در ۸ بهمن را می‌توان گامی در مسیر اجرای همان طرح بزرگتر و از پیش طراحی‌شده دانست.
     
     دستور مستقیم شلیک به مردم
    «او [رابرت هایزر] در خاطرات خودش می‌نویسد من به ژنرال قره‌باغی گفتم که در مواجهه‌ با مردم لوله تفنگ‌هایتان را پایین بیاورید؛ یعنی مردم را بکشید [...] مردم را قتل عام کنید. اینها هم همین کار را کردند. [...] عده‌ای جوان و نوجوان کشته شدند ولی جمعیت عقب نرفت. هایزر می‌گوید؛ قره‌باغی بعد آمد به من گفت که این تدبیر تو فایده‌ای نکرد. [...] آن‌وقت هایزر می‌گوید من دیدم این ژنرال‌های شاه چقدر کودکانه فکر می‌کنند؛ یعنی باید ادامه می‌دادند، باید مرتب می‌کشتند. ببینید این رژیم دست‌نشانده بود. ژنرال آمریکایی دستور قتل‌عام هم‌وطنان را به ارتشبد ایرانی می‌دهد و این به دستور او و به توصیه‌ی او عمل می‌کند و چون فایده‌ای ندارد، می‌رود به او می‌گوید فایده‌ای ندارد؛ او هم می‌گوید اینها بچه‌اند، اینها کودکانه فکر می‌کنند. این، ماحصل و خلاصه‌ حکومت پهلوی در ایران است. آمریکایی‌ها این‌جوری با ما شروع کردند؛ با انقلاب این‌جوری شروع کردند. بعد هم در طول این مدت هرچه توانستند توطئه کردند.»(۳۹)

    همزمان با اوج‌گیری تظاهرات مردمی در میدان ۲۴ اسفند و اطراف ستاد ژاندارمری در روز ۸ بهمن و پس از آن، تصمیم نهایی برای سرکوب خونین گرفته شد. در جلسه‌ای که با حضور هایزر و فرماندهان ارتش در دفتر ارتشبد قره‌باغی تشکیل شد، اخبار درگیری به اطلاع حاضران رسید. هایزر در این جلسه به صراحت دستور رویارویی قهرآمیز را صادر کرد. او تأکید نمود که «راه صحیح مقابله با تظاهرکنندگان شلیک هوایی و استفاده از گاز اشک آور است. اگر این کار مؤثر واقع نشد، آن وقت باید لوله‌های تفنگ را پایین آورد؛ زیرا سربازان باید بفهمانند که جدی هستند».(۴۰)

    این دستور مستقیم، از سوی فرماندهان ایرانی به اجرا درآمد. کمی بعد گزارش رسید که سربازان ابتدا شلیک هوایی کرده‌اند و سپس «به سوی رهبران جمعیت شلیک کرده‌اند»(۴۱) نتیجه این دستور، کشته و زخمی شدن ده‌ها نفر از مردم غیرمسلح در میدان و خیابان‌های اطراف بود. نقش هایزر در صدور این فرمان چنان آشکار بود که حتی در جلسه روز دهم بهمن با سران ارتش، ارتشبد قره‌باغی مستقیماً وی را مورد خطاب قرار داد. هایزر در خاطراتش می‌نویسد: «او داد و فریاد راه انداخت و سعی کرد گناه آن را به گردن من بیندازد. در واقع او انگشت خود را به سمت من تکان داد و گفت: شما را باید سرزنش کنیم دست شما خون‌آلود است. او خیلی هیجان زده شده بود. به ناچار مجبور شدم صدایم را بلند کنم و تند شوم. آخرین سؤال من از او این بود که آیا به هر حال آن روش آنها را به هدف خود رسانیده یا خیر؟ مثل همیشه احساس عجیبی کردم احساس کردم دارم بچه‌ها را سرزنش می‌کنم».(۴۲)

    این اعتراف خود هایزر، سند محکمی بر مسئولیت مستقیم او در کشتار ۸ بهمن است. دستوری که در چارچوب طرح بزرگتر وی برای «اجرای کودتای نظامی تحت رهبری بختیار» و با هدف ایجاد رعب و درهم شکستن مقاومت مردمی صادر شد.
     
     پایان کار مأمور ویژه
    پس از ناکامی در مهار اعتراضات از طریق کشتار ۸ بهمن و شتاب گرفتن روند انقلاب، هایزر در موضع ضعف قرار گرفت و اثربخشی رهبری او بر فرماندهان ارتش زیر سؤال رفت. این تردید حتی در بالاترین سطوح پنتاگون نیز مطرح شد. در سیزدهم بهمن، ژنرال دیوید جونز، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، در یک مکالمه تلفنی مستقیم از هایزر پرسید: «آیا ارتش بدون حضور وی قادر به کودتای نظامی هست یا خیر؟». هایزر در پاسخ گفت: «فکر می‌کنم که قادر به این کار هستند و اگر بختیار به آنها دستور بدهد، به این کار اقدام خواهند کرد». او سپس اضافه کرد که سفیر آمریکا در تهران (سولیوان) عقیده مخالفی دارد و معتقد است ارتش «قدرت شکننده‌ای» دارد و در صورت دستور کودتا «تعداد زیادی فرار خواهند کرد»(۴۳) این تردید و دوگانگی در تحلیل، خود گواه روشنی بر شکست مأموریت هایزر در ایجاد یک ائتلاف نظامی مطمئن و عمل‌گرا بود.

    همچنین مردم نیز از هایزر و اقدامات او طی مدت اقامتش در ایران بسیار خشمگین بودند. نیویورک تایمز در ۳۱ ژانویه (۱۱ بهمن ۱۳۵۷) گزارش داده بود که مردم ایران در خیابان‌ها پوسترهایی حمل ‌می‌کردند که در آن نوشته شده بود «هایزر رهبر ژنرال‌های ایران» است. شعار دیگر می‌گفت: «کارتر رئیس واقعی بختیار». تمام رسانه‌های آمریکا از شعارها و پوسترهای مرگ بر هایزر و مرگ بر کارتر گزارش داده بودند.(۴۴)

    هایرز که در ابتدای مأموریت خود معتقد بود سقوط دولت بختیار مستلزم ورود فوری و قاطع ارتش است و باید به فرماندهان برای اقدام جسارت داد، در نهایت، به توصیه سولیوان، سفیر وقت آمریکا، در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۵۷ شبانه از ایران خارج شد. او برای خروج از یک هواپیمای C-۱۳۰ استفاده کرد. این هواپیما به گونه‌ای رنگ آمیزی شد تا یک هواپیمای ایرانی محسوب شود و سوءظن ایرانیان را برنیانگیزد.(۴۵)

    پس از خروج هایزر از ایران و در آستانه پیروزی نهایی انقلاب اسلامی، برخی تصمیم‌گیرندگان در کاخ سفید تا آخرین لحظه به دنبال اجرای طرح کودتا بودند. آنان که نگران از دست‌رفتن سریع و کامل منافع آمریکا در ایران بودند، حتی در روز ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ (۲۲ بهمن ۱۳۵۷) و در اوج تحولات، گزینه اعزام مجدد هایزر برای انجام یک کودتای نظامی را بررسی کردند.

    در آن روز، چارلز دانکن، معاون وزیر دفاع آمریکا، با هایزر تماس گرفت و مستقیم پرسید آیا او مایل است برای ترتیب یک کودتا به تهران بازگردد. پاسخ هایزر که اکنون با واقعیت‌های میدانی پس از خروجش از ایران تطبیق داشت، قاطعانه منفی بود. او با یادآوری هشدارهای پیشین خود مبنی بر سقوط ارتش، وضعیت جدید را به مراتب وخیم‌تر توصیف کرد و گفت: «وضعیت فعلی ایران را با توجه به اینکه افراد ارشد ارتش در زندان هستند، بسیار وخیم‌تر می‌دانم». هایزر صریحاً اعلام کرد که در کاخ سفید تنها زبیگنیو برژینسکی به کودتا علاقه نشان می‌دهد و برای موافقت با بازگشت، شروطی غیرممکن مطرح کرد: «به مقدار نامحدود نیاز به پول خواهد بود؛ باید حدود ده الی دوازده ژنرال آمریکایی را با خود ببرم و ده هزار نفر از بهترین سربازان آمریکایی را نیز لازم دارم».(۴۶) این شرط‌گذاری نشان می‌داد که او کاملاً از امکان تکیه بر نیروهای ایرانی ناامید شده و عملاً انجام کودتا را ناممکن می‌دانست.

     چگونه دستور واشنگتن به کشتار تهران منجر شد؟
    این واقعه، حلقه‌ای از زنجیره برنامه‌ای بزرگ‌تر بود که از ژنرال هایزر در تهران طراحی و دنبال می‌شد. منطق حاکم بر اقدامات او و دولت بختیار، چرخه‌ای سه‌گانه را تشکیل می‌داد: نخست، ایجاد مانع برای بازگشت رهبری با بستن فرودگاه‌ها به قصد به تأخیر انداختن بازگشت امام و خرید زمان؛ دوم، سرکوب خونین اعتراضات مردمی برای ایجاد رعب و فرسایش نیروهای انقلاب؛ و سوم، استفاده از این فرصت برای اجرای کودتای نظامی. هایزر بر این باور بود که با یک شوک خونین می‌توان جو انقلابی را مهار و زمینه را برای نجات رژیم وابسته پهلوی فراهم آورد. به همین خاطر، دستور شلیک به مردم در ۸ بهمن، تاکتیکی حساب‌شده در راستای استراتژی کلی واشنگتن بود.

    اما این نقشه با مقاومت مردم و شکاف در بدنه ارتش مواجه شد. عدم تمکین بسیاری از سربازان و افسران از فرمان سرکوب و سپس همبستگی همافران و نیروی هوایی با مردم، موج نیرومند انقلاب را نه تنها متوقف نکرد، بلکه شتاب بخشید. این شکست استراتژیک، دولت بختیار را به سرعت به عقب‌نشینی واداشت. تنها یک روز پس از کشتار، در ۹ بهمن، بختیار مجبور شد اعلام کند که «فرودگاه‌ها همه باز است»، هرچند که همچنان بر عدم استعفای خود پافشاری می‌کرد.(۴۷)

    فشار مردمی و تحصن روحانیون آن‌قدر قوی بود که سرانجام در ۱۰ بهمن، دولت به طور رسمی موافقت خود با فرود هواپیمای حامل امام در روز ۱۲ بهمن را اعلام کرد و اطلاع داد که فرودگاه مهرآباد به منظور ورود امام برای مدت دو ساعت به روی سایر پروازها بسته خواهد شد.(۴۸)

    پس از شش روز تحصن، با ورود امام خمینی به میهن در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، روحانیون متحصن در دانشگاه تهران، هدف خود را محقق شده دیدند و تحصن را خاتمه دادند.(۴۹) این بازگشت تاریخی که تنها چهار روز پس از کشتار میدان انقلاب ممکن شد، نقطه عطف نهایی در شکست کامل طرح‌های آمریکا برای کودتا و مهار انقلاب بود. کشتار ۸ بهمن و تلاش‌های پشت پرده هایزر، نه تنها نتوانست مانعی در مسیر انقلاب ایجاد کند، بلکه با آشکار کردن عمق وابستگی رژیم بختیار به قدرت‌های خارجی، بهانه‌ای قاطع برای شتاب‌بخشی به پیروزی نهایی ملّت ایران تبدیل شد.

    «آمریکا در کشور ما فرعونیت می‌کرد، مثل فرعون: یَستَضعِفُ طآئِفَةً مِنهُم یُذَبِّحُ اَبنآءَهُم وَ یَستَحیِ نِسآءَهُم؛ [...] موسای زمان آمد، تخت‌وبخت این فرعون و دنباله‌روهای او را واژگون کرد و از بین برد؛ انقلاب این است. [...] موسی‌ این‌دفعه فرعون را این‌جور شکست داد. حالا بعضی می‌گویند چرا آمریکایی‌ها با ایران بدند؟ خب علتش همین است؛ ایران یکسره در مشت آمریکا بود، در دست آمریکا بود؛ همه‌ی اجزای اصلی وجود کشور با اراده‌ی آمریکایی‌ها حرکت می‌کرد؛ امام آمد و به‌وسیله‌ این مردم، آمریکا را از این مملکت بیرون کرد؛ باید هم دشمن باشند، باید هم دشمنی بکنند؛ و دارند می‌کنند، همین حالا دارند دشمنی می‌کنند.»(۵۰)
     


    (۱ بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم،۱۳۹۴/۶/۱۸.

    (۲ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (۱۳۹۹) صحیفه امام خمینی، ج۵، تهران: نشر عروج، ص ۳۶۰-۳۶۱.

    (۳ روزنامه اطلاعات، ۲۸ دی ۱۳۵۷، ص ۲.

    (۴ صحیفه امام خمینی، ج۵، ص۴۷۸.

    (۵ اعتصاباتی که در ماه‌های پایانی حکومت نظامی ژنرال ازهاری شکل گرفته بود، با آغاز دولت بختیار نه‌تنها متوقف نشد، بلکه به تمامی ارکان اقتصادی و اداری کشور سرایت کرد. وزارتخانه‌های اقتصادی، بانک‌ها، گمرکات، صنعت برق، تلفن، آب، نفت و حمل‌ونقل عملاً از کار افتاده بودند. دامنه این وضعیت به‌گونه‌ای بود که اداره حداقلی کشور نیز با اختلال جدی مواجه شد. در چنین شرایطی، امام خمینی برای جلوگیری از فروپاشی نظم اجتماعی و کاهش فشار مستقیم بر مردم، ابتکار تشکیل هیئت تنظیم اعتصابات را در پیش گرفت تا اعتصابات، بدون تبدیل شدن به عامل فرسایش عمومی جامعه، ادامه یابد. (حسینیان، روح‌الله (۱۳۸۸). «درآمدی بر انقلاب اسلامی ایران». تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۶۹۳)

    (۶ در سطح سیاسی، بختیار تلاش کرد با مجموعه‌ای از شعارها و اقدامات اصلاحی، اعتراضات را مهار کند. لغو سانسور، انحلال ساواک، آزادی زندانیان سیاسی، انتقال بنیاد پهلوی به دولت و تعطیلی کمیسیون شاهنشاهی، از جمله برنامه‌هایی بود که او آن‌ها را در دیدار با شاه هم مطرح می‌کرد. (بختیار،‌شاپور (۱۹۸۲-۱۳۶۰). «یکرنگی»، ترجمه مهشید امیرشاهی،‌ پاریس: خاوران، ص ۱۶۰). او  معتقد بود که «وقتی یک ملّتی آنچه را سالیان دراز آرزو کرده و به او نداده اند، به او بدهند، تسکین پیدا می کند». (بختیار، شاپور (۱۳۶۲). «سی و هفت روز پس از سی و هفت سال؛ چند گفتگو با شاپور بختیار درباره دوران زمامداریش». انتشارات رادیو ایران)

    (۷ صحیفه امام خمینی، ج۵، ص۴۷۷.

    (۸ صحیفه امام خمینی، ج۵، صفحه ۴۸۱.

    (۹ خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها اعلان کردند که آقای خمینی می‌خواهد روز جمعه ششم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ وارد ایران شود. (قره‌باغی، عباس (۱۳۶۵). «اعترافات ژنرال - خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغی». تهران: نی، ص ۲۲۴).

    (۱۰ ارتشبد قره‌باغی: «آقای بختیار در جریان استعفای من متعهد گردیده بود که با آمدن آقای خمینی موافقت نخواهد کرد.» (اعترافات ژنرال، ص۲۲۴)

    (۱۱ روزنامه اطلاعات، ۵ بهمن ۱۳۵۷، ص۸.

    (۱۲ صحیفه امام خمینی، ج۵، ص۵۳۰-۵۳۱.

    (۱۳ کیهان، ۱۳۵۷/۱۱/۸،‌ص۵.

    (۱۴ مصاحبه معظم له با شبکه‌ی ۲ تلویزیون درباره‌ی خاطرات ۲۲ بهمن، ۱۳۶۳/۱۱/۱۱.

    (۱۵ اطلاعات،‌۱۳۵۷/۱۱/۸، ص۲.

    (۱۶ مصاحبه معظم له با شبکه‌ی ۲ تلویزیون درباره‌ خاطرات ۲۲ بهمن، ۱۱/۱۱/۶۳.

    (۱۷ کیهان، ۹ بهمن ۱۳۵۷، ص۱.

    (۱۸ بشیری، عباس (۱۳۸۳). «خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی». ج۱۴، تهران: دفتر نشر معارف انقلاب، ص ۲۹۴.

    (۱۹ کیهان، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص ۴.

    (۲۰ آیندگان، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص۳.

    (۲۱ اطلاعات، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص۲.

    (۲۲ کیهان، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص ۴.

    (۲۳همان.

    (۲۴ ستوده، منوچهر (۱۳۹۰). «ره‌آورد ستوده: یادداشت‌های دکتر منوچهر ستوده». تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ص۴۰۷

    (۲۵ اطلاعات، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص۲.

    (۲۶ علیان‌نژاد، میرزاباقر (۱۳۹۳).«روزشمار انقلاب اسلامی»، ج۱۴، تهران: سوره مهر، ص ۲۸۶.

    (۲۷ حسینیان، روح الله (۱۳۸۵). «یک سال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه». تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی،‌ ص۷۶۸-۷۷۷.

    (۲۸ خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی». ج۱۴، ص ۱۶۱-۱۶۲.

    (۲۹ یک سال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه، همان صفحه.

    (۳۰ مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات (۱۳۸۶). «انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک». ج۲۵، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، ص۹۰.

    (۳۱ ونس، سایروس؛ زبیگنو، برژینسکی (۱۳۶۲). «توطئه در ایران»، ترجمه محمود مشرقی، تهران: هفته، ص ۳۹

    (۳۲ هایزر، رابرت (۱۳۶۵). «مأموریت در تهران»، ترجمه ع.رشیدی، تهران: اطلاعات، ص۱۷.

    (۳۳ مأموریت در تهران، ص۳۸-۳۹.

    (۳۴ شاه‌علی، احمدرضا؛ موحدیان، احسان (۱۳۹۷). «تاریخ تحولات سیاسی جمهوری اسلامی ایران»، ج۱، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۲۷.

    (۳۵ غضنفری، کامران (۱۳۸۰). «آمریکا و براندازی جمهوری اسلامی ایران». تهران: کیا، ص ۷۴.

    (۳۶هایزر، رابرت (۱۳۶۸). «مأموریت مخفی در تهران». ترجمه سید محمدحسین عادلی، تهران: رسا، ص ۳۰۶

    (۳۷ برژینسکی، زبیگنو (۱۳۶۲). «سقوط شاه - جان گروگان‌ها و منافع ملی» ترجمه منوچهر یزدان‌یار، تهران: کاوش، ص ۵۶

    (۳۸ همان، ص ۵۲

    (۳۹ بیانات در دیدار دانش‌آموزان و دانشجویان، ۱۳۹۴/۸/۱۲.

    (۴۰ مأموریت مخفی در تهران، ص ۳۶۶.

    (۴۱ همان.

    (۴۲ همان، ص ۳۷۴-۳۷۵.

    (۴۳ آمریکا و براندازی جمهوری اسلامی ایران، ص ۷۵.

    (۴۴ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی (۱۳۸۶). «اسناد لانه جاسوسی آمریکا». ج۳، تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص ۴۱۱؛ مأموریت مخفی در تهران، ص ۳۹۵

    (۴۵ مأموریت مخفی در تهران ، ص۳۹۶.

    (۴۶ همان، ص ۲۸۳.

    (۴۷ کیهان،۱۳۵۷/۱۱/۱۰، ص ۸.

    (۴۸ کیهان،۱۳۵۷/۱۱/۱۰، ص ۱.

    (۴۹ کیهان،۱۳۵۷/۱۱/۱۰، ص ۸.

    (۵۰ دیدار اقشار مختلف مردم با رهبر انقلاب، ۱۳۹۴/۶/۱۸.


     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62488

    #ديگران__گزارش
    📰 اعترافات هایزر  «یک کشتار دیگری مثل کشتار هفدهم شهریور، در هشتم بهمن در همین میدان انقلاب اتفاق افتاد که غالباً بی‌توجه به آن هستند؛ عوامل رژیم افتادند به جان مردم. از خاطرات این ژنرال آمریکایی [رابرت هایزر] که در روزهای آخر عمر رژیم گذشته برای نجات رژیم به تهران آمده بود، نقل کردند؛ او می‌گوید من ژنرال‌های شاه را جمع کردم و به آنها گفتم که لوله‌های تفنگ‌ها را پایین بیاورید؛ یعنی مسلحین رژیم شاه که با مردم مواجه بودند، خیلی اوقات تیرهای هوایی می‌زدند که مردم را بترسانند، این آقا به ژنرال‌های شاه توصیه می‌کند و می‌گوید لوله‌ تفنگ‌ها را بیاورید پایین و به مردم بزنید؛ آنها هم اینجا در این میدان انقلاب به این دستور عمل کردند؛ لوله‌های تفنگ را پایین آوردند، مردم را هدف قرار دادند، عده‌ی زیادی را به شهادت رساندند؛ ولی اثر نکرد، مردم عقب نرفتند، مردم ادامه دادند.»(۱) در واپسین روزهای دی‌ماه ۱۳۵۷، رژیم پهلوی با انتصاب شاپور بختیار به نخست‌وزیری، تلاشی را برای بقا آغاز کرد. این دولت، که در بحرانی‌ترین شرایط سیاسی و اقتصادی کشور شکل گرفته بود، نه تنها فاقد مشروعیت مردمی بود، بلکه به‌عنوان مجری طرح‌های خارجی برای مهار انقلاب اسلامی عمل می‌کرد. بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز کشتار ۸ بهمن میدان ۲۴ اسفند (میدان انقلاب اسلامی فعلی)، با استناد به منابع دست‌اول و اسناد معتبر، به بررسی ابعاد این واقعه و نقش مستقیم ایالات متحده در طراحی و اجرای آن می‌پردازد.  پرده اول: زمینه‌سازی بحران با خروج محمدرضا پهلوی از کشور در ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، یکی از مهم‌ترین خواسته‌های امام خمینی و ملّت ایران محقق شد. اما امام در همان روز، با صراحت اعلام کردند: «مطلب ما این نیست که شاه برود بیرون مملکت، مطلب ما سقوط شاه است از سلطنت. اینکه می‌گوییم شاه برود یعنی سلطنت نداشته باشد، نه برود تفریح».(۲) این موضع شفاف، هرگونه ابهام در مورد تفاوت میان «خروج فیزیکی شاه» و «براندازی نظام شاهنشاهی» را زدود. در چنین فضایی، دولت شاپور بختیار، که با هدف ایجاد «سازش سیاسی» و حفظ ساختار پیشین روی کار آمده بود، از ابتدا با بحران مشروعیت مواجه شد. موج استعفای نمایندگان مجلس(۳) پس از هشدار امام(۴)، همبستگی کارکنان دولت با انقلاب و تداوم اعتصابات سراسری‌(۵)، عملاً امکان اداره کشور را از این دولت سلب کرده بود. اقدامات ظاهری بختیار مانند لغو سانسور و انحلال ساواک هم نتوانست رضایت مردم را جلب کند، زیرا جامعه ایران به این جمع‌بندی رسیده بود که مشکل، صرفاً در برخی نهادها نیست، بلکه کل ساختار رژیم شاهنشاهی باید برچیده شود.(۶) راهپیمایی‌های عظیم اربعین و ۲۸ صفر که با دعوت امام خمینی(۷) و با حضور میلیونی مردم برگزار شد هم به وضوح نشان داد که دولت بختیار حتی با برقراری حکومت نظامی، توان مهار خیزش مردمی را از دست داده است.  تصمیم تاریخی بازگشت در آستانه بهمن‌ماه ۱۳۵۷، همزمان با اوج‌گیری بحران سیاسی و فشار روزافزون مردمی بر دولت شاپور بختیار، امام خمینی رحمه‌الله تصمیم قاطع خود برای بازگشت به کشور را اعلام کردند. ایشان در ۲۶ دی‌ماه در پیامی رسمی خطاب به خبرگزاری‌های خارجی، با اشاره به خروج شاه به عنوان «اولین مرحله پایان یافتن سلطه جنایت‌بار پنجاه ساله رژیم پهلوی»، بر اهداف نهایی انقلاب تأکید کرده و اعلام نمودند: «بازگشت من به ایران در اولین فرصت مناسب انجام خواهد شد».(۸) این تصمیم بلافاصله بازتاب گسترده‌ای یافت و سران رژیم متوجه شدند که امام خمینی رحمه‌الله تصمیم گرفته‌است که در روز جمعه، ششم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ به ایران بازگردند.(۹) این تاریخ، ضرب‌الاجلی غیرقابل انعطاف برای دولت بختیار محسوب می‌شد که مشروعیت خود را به سرعت از دست می‌داد. در واکنش به این تصمیم، بختیار که پیشتر نیز در جریان استعفای سیدجلال‌الدین تهرانی از شورای سلطنت، مخالفت خود با بازگشت امام را به سران ارتش اعلام کرده بود(۱۰)، بلافاصله دست به اقدام متقابل زد.  تشدید بحران با بستن فرودگاه‌ها در چهارم بهمن ۱۳۵۷، دولت بختیار در اقدامی آشکار برای جلوگیری از بازگشت امام خمینی رحمه‌الله به میهن، دستور بستن تمامی فرودگاه‌های کشور و مخصوصاً فرودگاه مهرآباد را صادر کرد. روزنامه اطلاعات در همان روز گزارش داد: «به دستور بختیار تانک‌ها در فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و باندهای فرود را بستند [...]. در همین روز هزاران نفر از مردم به سمت فرودگاه حرکت کردند».(۱۱) این اقدام غیرقانونی، که با هدف به تعویق انداختن بازگشت امام انجام شد، خشم عمومی را بیش از پیش برانگیخت. امام خمینی در واکنشی قاطع در ۵ بهمن اعلام کردند: «[...] من بنا داشتم که فردا را در میان ملّت باشم [...]. لکن دولت خائن از این امر مانع شده و همه فرودگاههای ایران را بست و من پس از بازشدن فرودگاه‌ها بلافاصله خواهم رفت و به او [بختیار] خواهم فهماند که شما غاصب هستید و خائن به ملّت ما؛ و ملّت ما دیگر تحمل شما نوکرهای خارجی را نخواهد داشت. [...] من ملّت ایران را دعوت می‌کنم به ادامه نهضت؛ و دعوت می‌کنم که این قلدرها را سر جای خودشان بنشانند؛ لکن آرامش را از دست ندهند. من از همه ملّت ایران تشکر می‌کنم و در اولین فرصت پیش مردمم به ایران خواهم رفت تا با آنها یا کشته شوم و یا حقوق ملّت را بگیرم و به ملّت برگردانم.»(۱۲) تلاش‌های بختیار تنها به اقدامات نظامی محدود نماند. وی در ۵ بهمن به‌طور مستقیم از امام خمینی رحمه‌الله درخواست کرد سفر خود را «به مدت سه هفته به تأخیر اندازد» تا اوضاع کشور را آرام کند. این درخواست که از طریق حسن نزیه، رئیس کانون وکلای ایران در پاریس به اطلاع امام رسید، قاطعانه رد شد. ابراهیم یزدی، از نزدیکان امام در پاریس، در پاسخ اعلام کرد: «دیگر دیر شده است و آیت‌الله خمینی تصمیمش را گرفته و هیچ چیز ایشان را از بازگشت به ایران منصرف نخواهد کرد»(۱۳)    تحصن روحانیون «با بسته‌شدن فرودگاه و پس از راهپیمایی گسترده‌ی مردم در فردای آن روز (مصادف با ۲۸ صفر)، سران انقلابیون در مقر کمیته‌ استقبال از امام در مدرسه رفاه جمع شدند تا دراین‌باره رایزنی کنند. پیشنهاد برگزاری تحصن به میان آمد. «فکر تحصن در تهران بی‌ارتباط به تجربه‌ تحصن در مشهد نبود، یعنی تجربه‌ی موفق تحصن بیمارستان [امام رضا علیه‌السلام مشهد]، تشویق‌کننده بود به این تحصنی که در تهران انجام گرفت».(۱۴) در پاسخ به بستن فرودگاه‌ها و تلاش دولت بختیار برای جلوگیری از بازگشت امام، کانون اصلی اعتراضات به تهران منتقل شد. نقطه اوج این حرکت، تحصن گسترده و تاریخی روحانیون، علما و شخصیت‌های برجسته مذهبی در مسجد دانشگاه تهران بود. این تحصن که از روز ۶ بهمن آغاز شد، به سرعت به مرکز ثقل سازماندهی مقاومت مردمی تبدیل گردید. در میان متحصنین، چهره‌های شاخصی چون آیت‌الله مرتضی مطهری، دکتر محمد بهشتی، آیت‌الله سیدّعلی خامنه‌ای، آیت‌الله محمد مفتح، آیت‌الله حسینعلی منتظری و آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی حضور داشتند.(۱۵) این حرکت، مورد استقبال مردم تهران قرار گرفت. معلمان، دانشجویان، بازاریان و اقشار مختلف جامعه در کنار روحانیت به این تجمع‌ها پیوستند و اعتراضات، شکلی کاملاً سازمان‌یافته و گسترده به خود گرفت: «اگر سخنرانی‌ها و اعلامیه‌ها نبود مفهوم نمی‌شد که چه کاری انجام گرفته، نه مردم در جریان قرار می‌گرفتند و تبلیغات دستگاه هم می‌توانست شاید آن را جور دیگری جلوه بدهد. لذا چند تا برنامه در دانشگاه بود. یکی سخنرانی‌هایی بود که مستمراً در مسجد دانشگاه انجام می‌گرفت که همه‌ ماها هر کدام یک برنامه‌ی سخنرانی را این‌جا گذاشتیم و دیگران سخنرانی می‌کردند. یکی اعلامیه‌ها بود، یکی هم یک نشریه و یک بولتن روزانه ما منتشر می‌کردیم».(۱۶) در این میان، روحانیون با صدور بیانیه‌ای رسمی، دولت بختیار را به پذیرش خواسته‌های مردم فراخواندند و نسبت به اعمال ضد انسانی دولت غیر قانونی وی اعتراض کردند. آن‌ها تأکید کردند که تحصنشان برای حفاظت از جان مردم و تضمین ورود امام خمینی به کشور است. این بیانیه به طور گسترده در مطبوعات منتشر شد و فشار رسانه‌ای و مردمی بر دولت بختیار را مضاعف کرد.(۱۷) به موازات تهران، در دیگر شهرهای کشور نیز موج اعتراضات و تجمعات مردمی علیه دولت بختیار و در حمایت از بازگشت امام خمینی به طور همزمان و هماهنگ گسترش یافت. این هماهنگی سراسری، نشان از وجود شبکه‌ای منسجم از ارتباط و رهبری در پشت صحنه اعتراضات داشت و عمق نفوذ و سازماندهی نیروهای انقلابی را به نمایش گذاشت.  پرده دوم: روز خونین ۸ بهمن صبح روز ۸ بهمن، تهران صحنه دو حرکت موازی بود: از یک سو، تحصن روحانیون و علما در مسجد دانشگاه تهران که از روز قبل آغاز شده بود و به نمادی از مقاومت مدنی تبدیل شده بود. از سوی دیگر، هزاران نفر از مردم که برای حمایت از این تحصن و اعتراض به بسته ماندن فرودگاه‌ها، در اطراف دانشگاه و میدان ۲۴ اسفند تجمع کرده بودند. روحانیون متحصن با صدور بیانیه و سخنرانی، خواست مردم را تشریح می‌کردند و مردم در بیرون، با حضور خود این خواست را به نمایش می‌گذاشتند. حجت‌الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتش می‌نویسد: «مردم در حمایت از این تحصن به سوی دانشگاه به حرکت درآمدند».(۱۸) براساس گزارش‌های میدانی روزنامه‌های کیهان و اطلاعات، از صبح، اجتماع مردم در اطراف دانشگاه تهران آغاز شد. بسیاری از معلمان، دانشجویان، بازاریان و کارگران به تدریج به جمعیت پیوستند. این تجمع در ابتدا کاملاً مسالمت‌آمیز بود. مردم در گروه‌های کوچک دور هم جمع می‌شدند، سخنرانی‌های روحانیون داخل مسجد دانشگاه را گوش می‌دادند و شعار می‌دادند. حادثه خونین حدود ساعت ۱۴:۳۰ بعدازظهر و در میدان ۲۴ اسفند رخ داد. قضیه از اینجا آغاز می‌شود که ساعت یک بعدازظهر یک اتوبوس ارتشی قصد ورود به خیابان سی‌متری را داشت. تظاهرکنندگان از راننده خواستند تا اتوبوس خود را متوقف کند. راننده بدون توجه، با سرعت زیاد اتوبوس را به سوی تظاهرکنندگان به حرکت درآورد. چند نفر بر اثر برخورد مجروح شدند و به دنبال این برخورد، درگیری آغاز شد.(۱۹) بلافاصله پس از این حادثه، گروهی با لباس شخصی از ساختمان ستاد ژاندارمری خارج شدند و به اتوبوس‌های سرویس همان ستاد حمله کردند. این اقدام، تنش را به اوج رساند. لحظاتی بعد، نخستین تیرها از پشت بام و پنجره‌های ساختمان ستاد ژاندارمری به سوی مردم غیرمسلح شلیک شد.(۲۰) مردم که تنها با سنگ و کلوخ می‌توانستند مقابله کنند، به سوی ساختمان ژاندارمری سنگ پرتاب کردند. روزنامه اطلاعات از قول ناظران عینی گزارش می‌دهد: «مردم می‌گفتند، این اقدامات از سوی نظامیان از قبل برنامه‌ریزی شده بود تا کشتار مردم آغاز شود».(۲۱) یک خبرنگار کیهان که در صحنه حاضر بود، فاجعه را اینگونه روایت می‌کند: «ناگهان صدای رگبار مسلسل میدان را پر کرد. صفی که جلوی من حرکت می‌کرد بر زمین ریخت [...] سرم را که بلند کردم دیدم اطرافم را جنازه و خون پوشانده است. [...] جوانی کنارم بود که دیگر سر نداشت».(۲۲) حتی امدادگران و آمبولانس‌ها هم در امان نبودند. در ادامه همین گزارش آمده است: «امدادگران و پزشکان از آمبولانس‌ها پیاده شدند و رو در روی مأموران که در پشت بام‌ها مستقر بودند قرار گرفتند و مشت‌های گره‌کرده خود را به سوی آنان نشانه رفتند و فریاد زدند: یا ما را بکشید و یا اجازه بدهید مجروحان را از صحنه تیراندازی دور کنیم.»(۲۳) همچنین منوچهر ستوده، استاد دانشگاه تهران که شاهد عینی وقایع بود، در یادداشت‌هایش می‌نویسد: «در میدان ۲۴ اسفند کشت و کشتار خونین بعد از ظهر قابل ذکر است که منظره جمعه سیاه میدان ژاله تکرار شد. از ساختمان ژاندارمری به مردم تیراندازی کردند».(۲۴) آمار شهدا در گزارش‌های مختلف متغیر است، اما آنچه هولناک‌تر است، نحوه هدف‌گیری نظامیان بود. دکتر لطفی، پزشک بیمارستان هزارتختخوابی که ۱۶ مجروح را عمل کرده بود، به روزنامه اطلاعات گفت: «برخلاف کشته‌شدگان و مجروحان حوادث روز جمعه (۱۳۵۷/۱۱/۶) بیشتر مجروحان امروز از ناحیه سر و سینه هدف گلوله قرار گرفته‌اند و این دقیقاً نشان می‌دهد در تیراندازی امروز هدف، تنها کشتار مردم بود نه پراکندن آنها».(۲۵) ناصر صدیفی (۱۷ ساله، آهنگر)، حسن قموشی رامندی (۱۵ ساله، دانش‌آموز)، فریدون نوری پامچیلو (۱۸ ساله، کارگر)، حمزه علی عالمی (۲۰ ساله، دانشجو)، محمدرضا مولاوردی خانی (۲۸ ساله) و ده‌ها نفر دیگر از شهدایی هستند که اسامی آن‌ها در گزارش‌های آن روز ثبت شده است.(۲۶)    واکنش روحانیون و ادامه مقاومت در اوج درگیری‌ها، آیت‌الله مرتضی مطهری در میان جمعیت حاضر شد و مردم را به آرامش دعوت کرد. سپس پیشنهاد داد برای نشان دادن مخالفت با دولت بختیار، راهپیمایی سمبلیکی در محوطه دانشگاه انجام شود. آیت‌الله مطهری و جمعی از روحانیون در پیشاپیش و مردم به دنبال آنان، در خیابان‌های دانشگاه راهپیمایی کردند و سپس به مسجد دانشگاه بازگشتند.(۲۷) در چنین شرایطی، روحانیون برای مهار هیجان و جلوگیری از تشدید خشونت، مستقیماً در میان معترضان حاضر شدند. حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی بعدها این لحظات را چنین روایت می‌کند: «سخت ترین درگیری در بعد از ظهر روی داد که در نتیجه آن عده زیادی شهید و مجروح شدند و مردم جنازه شهدا را به دانشگاه آوردند و در خیابان‌ها گرداندند؛ آنها با عصبانیت شعار می‌دادند: رهبران؛ ما را مسلح کنید. [...] یکبار وقتی که دیدم جوان‌ها بی‌مهابا در معرض خطر اصابت گلوله قرار می‌گیرند به میان جمعیت رفتم و عبای خودم را از دوش برداشتم و در مقابل آنها ایستادم و به آنها گفتم حق ندارید که چنین کارهایی بکنید و بعد هم آنها را همراهی کردم و آنها هم همانجا ماندند و شعار رهبران ما را مسلح کنید دادند.»(۲۸) شدت خشونت رژیم و حجم تلفات، صحنه‌هایی پدید آورد که تأثیر عاطفی عمیقی بر حاضران گذاشته بود. برخی شاهدان، این لحظات را نه در قالب تحلیل، بلکه به‌صورت تصویرهایی تکان‌دهنده روایت کرده‌اند. حجت‌الاسلام روح‌الله حسینیان از صحنه‌های تأثرانگیز آن روز می‌گوید: «جوانی کبد یکی از شهدا را که در اثر اصابت گلوله از سینه‌اش بیرون افتاده بود روی دست گرفت و با هیجان شعار داد: این است سند جنایت بختیار».(۲۹) علاوه‌بر این تظاهرات، همزمان با تهران، در شهر کرج نیز حدود پنج هزار نفر پس از خروج از مسجد جامع، در خیابان پهلوی راهپیمایی کردند و شعار «نوکر بی‌اختیار، مرگ بر بختیار» سر دادند.(۳۰) این هماهنگی نشان می‌داد که اعتراضات، ساختاری سراسری و خودجوش دارد.  پرده سوم: مأموریت ژنرال هایزر؛ دستور سرکوب از واشنگتن آمریکایی‌ها با وجود همه اختلافات درونی و تحلیل‌های متفاوت، بر سر یک موضوع اجماع داشتند و آن اینکه با سقوط شاه و پیروزی امام خمینی، منافع آمریکا در معرض خطر قرار خواهد گرفت. از این جهت تمام راه های ممکن را برای حفظ منافع خود در ایران بررسی و اقدامات لازم را اجرا می کردند. لذا پیشنهاد شد ژنرال هایزر، معاون فرمانده یگان ناتو در اروپا به ایران فرستاده شود تا به برقراری تماس با رهبران نظامی ایران بپردازد. استدلال شد که این اقدام موجب می شود که حمایت ایالات متحده از رژیم شاه نیز مورد تأکید قرار گیرد. کارتر برای اطمینان بیشتر از چنین تصمیمی با ژنرال دیوید جونز؛ رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا، هارولد براون، وزیر دفاع؛ ونس، وزیر امور خارجه مشورت کرد و سپس تصمیم گرفت هایزر را «برای همکاری مستقیم با رهبران نظامی ایران به تهران بفرستد. کار این مأمور نظامی در تهران اقداماتی به منظور حصول اطمینان از وحدت نیروهای مسلح، حمایت از دولت بختیار و آماده ساختن آنها برای جلوگیری از سقوط و از هم پاشیدگی کامل رژیم پهلوی بود.(۳۱) در همین راستا هایزر که معاون فرماندهی کل نیروهای ناتو در اروپا بود، در ۴ ژانویه ۱۹۷۹ (۱۶ دی ۱۳۵۷) به صورت مخفیانه و بدون اطلاع مقامات ایرانی وارد تهران شد و مورد استقبال چندین نظامی آمریکایی قرار گرفت.(۳۲) مأموریت اصلی او، که مستقیماً از سوی کاخ سفید تعریف شده بود، شامل سه محور کلیدی بود: جلوگیری از فروپاشی ارتش و فرار فرماندهان پس از خروج شاه، ایجاد ائتلاف میان فرماندهان ارتش برای حمایت از بختیار و مقابله با انقلابیون و نهایتاً اجرای کودتای نظامی در صورت سقوط دولت بختیار.(۳۳) بلافاصله پس از ورود، دیدارهای خود با فرماندهان ارشد ارتش از جمله ارتشبد عباس قره‌باغی و دیگر فرماندهان را آغاز کرد. او در این ملاقات‌ها درمی‌یابد که روحیه فرماندهان به شدت ضعیف شده و ترس از انقلاب اسلامی هرگونه ابتکار عمل را از آنان سلب کرده است.(۳۴) با این حال، هایزر تلاش می‌کند تا با برگزاری جلسات متعدد، آنان را متحد و مصمم نگه دارد. اقدام کلیدی هایزر در این مرحله، اعمال فشار همزمان بر دو جبهه بود. او به‌طور مداوم بر بختیار فشار می‌آورد تا برای «شکستن اعتصابات و بازگرداندن نظم به کشور» از قدرت ارتش استفاده کند و از تعلل نخست‌وزیر در این امر شکایت داشت. همزمان، بر فرماندهان ارشد برای ایجاد یک بلوک متحد نظامی که بتواند عملیاتی قاطع انجام دهد هم تأکید می‌ورزید.(۳۵) هایزر در ۲۳ ژانویه (۳ بهمن ۱۳۵۷) در نامه‌ای به ژنرال الکساندر هیگ در واشنگتن، استراتژی خود را شفاف بیان کرد: «روشی که من مشغول انجام آن هستم در درجه اول اجرای کودتای نظامی تحت رهبری بختیار است [به این شکل که] ارتش کنترل تأسیسات کلیدی نظیر نفت، گمرکات، برق، آب، بانک‌ها و سپس رسانه‌ها را تحت رهبری بختیار به عهده بگیرد [...] اگر این کار موفق نشود، توصیه من به آنها این خواهد بود که به طور مستقیم به سراغ انجام کودتای نظامی بروند».(۳۶) طرح کودتای نظامی که هایزر مأمور اجرای آن بود، تنها یک ابتکار فردی یا برنامه‌ای در سطح میدانی نبود، بلکه مورد تأیید و حمایت بالاترین مقامات دولت آمریکا قرار داشت. جیمی کارتر در جلسه‌ای با حضور مقامات ارشدی چون سایروس ونس (وزیر خارجه)، هارولد براون (وزیر دفاع) و زبیگنیو برژینسکی (مشاور امنیت ملی) صراحتاً اعلام کرد که «کودتای نظامی بهترین راه جلوگیری از رسیدن آیت‌الله خمینی به قدرت است».(۳۷) این موضع‌گیری، خط‌مشی رسمی واشنگتن را مشخص می‌کرد. همسو با این دیدگاه، چارلز دانکن، معاون وزیر دفاع آمریکا، در گزارشی که در ۲۹ ژانویه (نهم بهمن ۱۳۵۷) به کارتر ارائه داد، تحلیل هایزر را منعکس کرد. دانکن تأکید نمود که هایزر عقیده دارد بازگشت آیت‌الله خمینی به سقوط حتمی بختیار خواهد انجامید و زمان اقدام نظامی (کودتا) همین موقع است.(۳۸) این به وضوح نشان می‌دهد که پیش از وقوع کشتار ۸ بهمن، طرح کودتا و استفاده قهرآمیز از ارتش به طور کامل روی میز بوده است. فشار هایزر بر بختیار برای استفاده از ارتش و همزمان، آماده‌سازی فرماندهان برای یک عملیات قاطع، بستری را فراهم آورد که تصمیم‌گیری برای رویارویی خونین با مردم در روزهای بعد، در چارچوب آن قابل درک باشد. بنابراین، دستور شلیک در ۸ بهمن را می‌توان گامی در مسیر اجرای همان طرح بزرگتر و از پیش طراحی‌شده دانست.    دستور مستقیم شلیک به مردم «او [رابرت هایزر] در خاطرات خودش می‌نویسد من به ژنرال قره‌باغی گفتم که در مواجهه‌ با مردم لوله تفنگ‌هایتان را پایین بیاورید؛ یعنی مردم را بکشید [...] مردم را قتل عام کنید. اینها هم همین کار را کردند. [...] عده‌ای جوان و نوجوان کشته شدند ولی جمعیت عقب نرفت. هایزر می‌گوید؛ قره‌باغی بعد آمد به من گفت که این تدبیر تو فایده‌ای نکرد. [...] آن‌وقت هایزر می‌گوید من دیدم این ژنرال‌های شاه چقدر کودکانه فکر می‌کنند؛ یعنی باید ادامه می‌دادند، باید مرتب می‌کشتند. ببینید این رژیم دست‌نشانده بود. ژنرال آمریکایی دستور قتل‌عام هم‌وطنان را به ارتشبد ایرانی می‌دهد و این به دستور او و به توصیه‌ی او عمل می‌کند و چون فایده‌ای ندارد، می‌رود به او می‌گوید فایده‌ای ندارد؛ او هم می‌گوید اینها بچه‌اند، اینها کودکانه فکر می‌کنند. این، ماحصل و خلاصه‌ حکومت پهلوی در ایران است. آمریکایی‌ها این‌جوری با ما شروع کردند؛ با انقلاب این‌جوری شروع کردند. بعد هم در طول این مدت هرچه توانستند توطئه کردند.»(۳۹) همزمان با اوج‌گیری تظاهرات مردمی در میدان ۲۴ اسفند و اطراف ستاد ژاندارمری در روز ۸ بهمن و پس از آن، تصمیم نهایی برای سرکوب خونین گرفته شد. در جلسه‌ای که با حضور هایزر و فرماندهان ارتش در دفتر ارتشبد قره‌باغی تشکیل شد، اخبار درگیری به اطلاع حاضران رسید. هایزر در این جلسه به صراحت دستور رویارویی قهرآمیز را صادر کرد. او تأکید نمود که «راه صحیح مقابله با تظاهرکنندگان شلیک هوایی و استفاده از گاز اشک آور است. اگر این کار مؤثر واقع نشد، آن وقت باید لوله‌های تفنگ را پایین آورد؛ زیرا سربازان باید بفهمانند که جدی هستند».(۴۰) این دستور مستقیم، از سوی فرماندهان ایرانی به اجرا درآمد. کمی بعد گزارش رسید که سربازان ابتدا شلیک هوایی کرده‌اند و سپس «به سوی رهبران جمعیت شلیک کرده‌اند»(۴۱) نتیجه این دستور، کشته و زخمی شدن ده‌ها نفر از مردم غیرمسلح در میدان و خیابان‌های اطراف بود. نقش هایزر در صدور این فرمان چنان آشکار بود که حتی در جلسه روز دهم بهمن با سران ارتش، ارتشبد قره‌باغی مستقیماً وی را مورد خطاب قرار داد. هایزر در خاطراتش می‌نویسد: «او داد و فریاد راه انداخت و سعی کرد گناه آن را به گردن من بیندازد. در واقع او انگشت خود را به سمت من تکان داد و گفت: شما را باید سرزنش کنیم دست شما خون‌آلود است. او خیلی هیجان زده شده بود. به ناچار مجبور شدم صدایم را بلند کنم و تند شوم. آخرین سؤال من از او این بود که آیا به هر حال آن روش آنها را به هدف خود رسانیده یا خیر؟ مثل همیشه احساس عجیبی کردم احساس کردم دارم بچه‌ها را سرزنش می‌کنم».(۴۲) این اعتراف خود هایزر، سند محکمی بر مسئولیت مستقیم او در کشتار ۸ بهمن است. دستوری که در چارچوب طرح بزرگتر وی برای «اجرای کودتای نظامی تحت رهبری بختیار» و با هدف ایجاد رعب و درهم شکستن مقاومت مردمی صادر شد.    پایان کار مأمور ویژه پس از ناکامی در مهار اعتراضات از طریق کشتار ۸ بهمن و شتاب گرفتن روند انقلاب، هایزر در موضع ضعف قرار گرفت و اثربخشی رهبری او بر فرماندهان ارتش زیر سؤال رفت. این تردید حتی در بالاترین سطوح پنتاگون نیز مطرح شد. در سیزدهم بهمن، ژنرال دیوید جونز، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، در یک مکالمه تلفنی مستقیم از هایزر پرسید: «آیا ارتش بدون حضور وی قادر به کودتای نظامی هست یا خیر؟». هایزر در پاسخ گفت: «فکر می‌کنم که قادر به این کار هستند و اگر بختیار به آنها دستور بدهد، به این کار اقدام خواهند کرد». او سپس اضافه کرد که سفیر آمریکا در تهران (سولیوان) عقیده مخالفی دارد و معتقد است ارتش «قدرت شکننده‌ای» دارد و در صورت دستور کودتا «تعداد زیادی فرار خواهند کرد»(۴۳) این تردید و دوگانگی در تحلیل، خود گواه روشنی بر شکست مأموریت هایزر در ایجاد یک ائتلاف نظامی مطمئن و عمل‌گرا بود. همچنین مردم نیز از هایزر و اقدامات او طی مدت اقامتش در ایران بسیار خشمگین بودند. نیویورک تایمز در ۳۱ ژانویه (۱۱ بهمن ۱۳۵۷) گزارش داده بود که مردم ایران در خیابان‌ها پوسترهایی حمل ‌می‌کردند که در آن نوشته شده بود «هایزر رهبر ژنرال‌های ایران» است. شعار دیگر می‌گفت: «کارتر رئیس واقعی بختیار». تمام رسانه‌های آمریکا از شعارها و پوسترهای مرگ بر هایزر و مرگ بر کارتر گزارش داده بودند.(۴۴) هایرز که در ابتدای مأموریت خود معتقد بود سقوط دولت بختیار مستلزم ورود فوری و قاطع ارتش است و باید به فرماندهان برای اقدام جسارت داد، در نهایت، به توصیه سولیوان، سفیر وقت آمریکا، در ۱۵ بهمن ماه ۱۳۵۷ شبانه از ایران خارج شد. او برای خروج از یک هواپیمای C-۱۳۰ استفاده کرد. این هواپیما به گونه‌ای رنگ آمیزی شد تا یک هواپیمای ایرانی محسوب شود و سوءظن ایرانیان را برنیانگیزد.(۴۵) پس از خروج هایزر از ایران و در آستانه پیروزی نهایی انقلاب اسلامی، برخی تصمیم‌گیرندگان در کاخ سفید تا آخرین لحظه به دنبال اجرای طرح کودتا بودند. آنان که نگران از دست‌رفتن سریع و کامل منافع آمریکا در ایران بودند، حتی در روز ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ (۲۲ بهمن ۱۳۵۷) و در اوج تحولات، گزینه اعزام مجدد هایزر برای انجام یک کودتای نظامی را بررسی کردند. در آن روز، چارلز دانکن، معاون وزیر دفاع آمریکا، با هایزر تماس گرفت و مستقیم پرسید آیا او مایل است برای ترتیب یک کودتا به تهران بازگردد. پاسخ هایزر که اکنون با واقعیت‌های میدانی پس از خروجش از ایران تطبیق داشت، قاطعانه منفی بود. او با یادآوری هشدارهای پیشین خود مبنی بر سقوط ارتش، وضعیت جدید را به مراتب وخیم‌تر توصیف کرد و گفت: «وضعیت فعلی ایران را با توجه به اینکه افراد ارشد ارتش در زندان هستند، بسیار وخیم‌تر می‌دانم». هایزر صریحاً اعلام کرد که در کاخ سفید تنها زبیگنیو برژینسکی به کودتا علاقه نشان می‌دهد و برای موافقت با بازگشت، شروطی غیرممکن مطرح کرد: «به مقدار نامحدود نیاز به پول خواهد بود؛ باید حدود ده الی دوازده ژنرال آمریکایی را با خود ببرم و ده هزار نفر از بهترین سربازان آمریکایی را نیز لازم دارم».(۴۶) این شرط‌گذاری نشان می‌داد که او کاملاً از امکان تکیه بر نیروهای ایرانی ناامید شده و عملاً انجام کودتا را ناممکن می‌دانست.  چگونه دستور واشنگتن به کشتار تهران منجر شد؟ این واقعه، حلقه‌ای از زنجیره برنامه‌ای بزرگ‌تر بود که از ژنرال هایزر در تهران طراحی و دنبال می‌شد. منطق حاکم بر اقدامات او و دولت بختیار، چرخه‌ای سه‌گانه را تشکیل می‌داد: نخست، ایجاد مانع برای بازگشت رهبری با بستن فرودگاه‌ها به قصد به تأخیر انداختن بازگشت امام و خرید زمان؛ دوم، سرکوب خونین اعتراضات مردمی برای ایجاد رعب و فرسایش نیروهای انقلاب؛ و سوم، استفاده از این فرصت برای اجرای کودتای نظامی. هایزر بر این باور بود که با یک شوک خونین می‌توان جو انقلابی را مهار و زمینه را برای نجات رژیم وابسته پهلوی فراهم آورد. به همین خاطر، دستور شلیک به مردم در ۸ بهمن، تاکتیکی حساب‌شده در راستای استراتژی کلی واشنگتن بود. اما این نقشه با مقاومت مردم و شکاف در بدنه ارتش مواجه شد. عدم تمکین بسیاری از سربازان و افسران از فرمان سرکوب و سپس همبستگی همافران و نیروی هوایی با مردم، موج نیرومند انقلاب را نه تنها متوقف نکرد، بلکه شتاب بخشید. این شکست استراتژیک، دولت بختیار را به سرعت به عقب‌نشینی واداشت. تنها یک روز پس از کشتار، در ۹ بهمن، بختیار مجبور شد اعلام کند که «فرودگاه‌ها همه باز است»، هرچند که همچنان بر عدم استعفای خود پافشاری می‌کرد.(۴۷) فشار مردمی و تحصن روحانیون آن‌قدر قوی بود که سرانجام در ۱۰ بهمن، دولت به طور رسمی موافقت خود با فرود هواپیمای حامل امام در روز ۱۲ بهمن را اعلام کرد و اطلاع داد که فرودگاه مهرآباد به منظور ورود امام برای مدت دو ساعت به روی سایر پروازها بسته خواهد شد.(۴۸) پس از شش روز تحصن، با ورود امام خمینی به میهن در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، روحانیون متحصن در دانشگاه تهران، هدف خود را محقق شده دیدند و تحصن را خاتمه دادند.(۴۹) این بازگشت تاریخی که تنها چهار روز پس از کشتار میدان انقلاب ممکن شد، نقطه عطف نهایی در شکست کامل طرح‌های آمریکا برای کودتا و مهار انقلاب بود. کشتار ۸ بهمن و تلاش‌های پشت پرده هایزر، نه تنها نتوانست مانعی در مسیر انقلاب ایجاد کند، بلکه با آشکار کردن عمق وابستگی رژیم بختیار به قدرت‌های خارجی، بهانه‌ای قاطع برای شتاب‌بخشی به پیروزی نهایی ملّت ایران تبدیل شد. «آمریکا در کشور ما فرعونیت می‌کرد، مثل فرعون: یَستَضعِفُ طآئِفَةً مِنهُم یُذَبِّحُ اَبنآءَهُم وَ یَستَحیِ نِسآءَهُم؛ [...] موسای زمان آمد، تخت‌وبخت این فرعون و دنباله‌روهای او را واژگون کرد و از بین برد؛ انقلاب این است. [...] موسی‌ این‌دفعه فرعون را این‌جور شکست داد. حالا بعضی می‌گویند چرا آمریکایی‌ها با ایران بدند؟ خب علتش همین است؛ ایران یکسره در مشت آمریکا بود، در دست آمریکا بود؛ همه‌ی اجزای اصلی وجود کشور با اراده‌ی آمریکایی‌ها حرکت می‌کرد؛ امام آمد و به‌وسیله‌ این مردم، آمریکا را از این مملکت بیرون کرد؛ باید هم دشمن باشند، باید هم دشمنی بکنند؛ و دارند می‌کنند، همین حالا دارند دشمنی می‌کنند.»(۵۰)   (۱ بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم،۱۳۹۴/۶/۱۸. (۲ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (۱۳۹۹) صحیفه امام خمینی، ج۵، تهران: نشر عروج، ص ۳۶۰-۳۶۱. (۳ روزنامه اطلاعات، ۲۸ دی ۱۳۵۷، ص ۲. (۴ صحیفه امام خمینی، ج۵، ص۴۷۸. (۵ اعتصاباتی که در ماه‌های پایانی حکومت نظامی ژنرال ازهاری شکل گرفته بود، با آغاز دولت بختیار نه‌تنها متوقف نشد، بلکه به تمامی ارکان اقتصادی و اداری کشور سرایت کرد. وزارتخانه‌های اقتصادی، بانک‌ها، گمرکات، صنعت برق، تلفن، آب، نفت و حمل‌ونقل عملاً از کار افتاده بودند. دامنه این وضعیت به‌گونه‌ای بود که اداره حداقلی کشور نیز با اختلال جدی مواجه شد. در چنین شرایطی، امام خمینی برای جلوگیری از فروپاشی نظم اجتماعی و کاهش فشار مستقیم بر مردم، ابتکار تشکیل هیئت تنظیم اعتصابات را در پیش گرفت تا اعتصابات، بدون تبدیل شدن به عامل فرسایش عمومی جامعه، ادامه یابد. (حسینیان، روح‌الله (۱۳۸۸). «درآمدی بر انقلاب اسلامی ایران». تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۶۹۳) (۶ در سطح سیاسی، بختیار تلاش کرد با مجموعه‌ای از شعارها و اقدامات اصلاحی، اعتراضات را مهار کند. لغو سانسور، انحلال ساواک، آزادی زندانیان سیاسی، انتقال بنیاد پهلوی به دولت و تعطیلی کمیسیون شاهنشاهی، از جمله برنامه‌هایی بود که او آن‌ها را در دیدار با شاه هم مطرح می‌کرد. (بختیار،‌شاپور (۱۹۸۲-۱۳۶۰). «یکرنگی»، ترجمه مهشید امیرشاهی،‌ پاریس: خاوران، ص ۱۶۰). او  معتقد بود که «وقتی یک ملّتی آنچه را سالیان دراز آرزو کرده و به او نداده اند، به او بدهند، تسکین پیدا می کند». (بختیار، شاپور (۱۳۶۲). «سی و هفت روز پس از سی و هفت سال؛ چند گفتگو با شاپور بختیار درباره دوران زمامداریش». انتشارات رادیو ایران) (۷ صحیفه امام خمینی، ج۵، ص۴۷۷. (۸ صحیفه امام خمینی، ج۵، صفحه ۴۸۱. (۹ خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها اعلان کردند که آقای خمینی می‌خواهد روز جمعه ششم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ وارد ایران شود. (قره‌باغی، عباس (۱۳۶۵). «اعترافات ژنرال - خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغی». تهران: نی، ص ۲۲۴). (۱۰ ارتشبد قره‌باغی: «آقای بختیار در جریان استعفای من متعهد گردیده بود که با آمدن آقای خمینی موافقت نخواهد کرد.» (اعترافات ژنرال، ص۲۲۴) (۱۱ روزنامه اطلاعات، ۵ بهمن ۱۳۵۷، ص۸. (۱۲ صحیفه امام خمینی، ج۵، ص۵۳۰-۵۳۱. (۱۳ کیهان، ۱۳۵۷/۱۱/۸،‌ص۵. (۱۴ مصاحبه معظم له با شبکه‌ی ۲ تلویزیون درباره‌ی خاطرات ۲۲ بهمن، ۱۳۶۳/۱۱/۱۱. (۱۵ اطلاعات،‌۱۳۵۷/۱۱/۸، ص۲. (۱۶ مصاحبه معظم له با شبکه‌ی ۲ تلویزیون درباره‌ خاطرات ۲۲ بهمن، ۱۱/۱۱/۶۳. (۱۷ کیهان، ۹ بهمن ۱۳۵۷، ص۱. (۱۸ بشیری، عباس (۱۳۸۳). «خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی». ج۱۴، تهران: دفتر نشر معارف انقلاب، ص ۲۹۴. (۱۹ کیهان، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص ۴. (۲۰ آیندگان، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص۳. (۲۱ اطلاعات، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص۲. (۲۲ کیهان، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص ۴. (۲۳همان. (۲۴ ستوده، منوچهر (۱۳۹۰). «ره‌آورد ستوده: یادداشت‌های دکتر منوچهر ستوده». تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ص۴۰۷ (۲۵ اطلاعات، ۱۳۵۷/۱۱/۹، ص۲. (۲۶ علیان‌نژاد، میرزاباقر (۱۳۹۳).«روزشمار انقلاب اسلامی»، ج۱۴، تهران: سوره مهر، ص ۲۸۶. (۲۷ حسینیان، روح الله (۱۳۸۵). «یک سال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه». تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی،‌ ص۷۶۸-۷۷۷. (۲۸ خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی». ج۱۴، ص ۱۶۱-۱۶۲. (۲۹ یک سال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه، همان صفحه. (۳۰ مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات (۱۳۸۶). «انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک». ج۲۵، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، ص۹۰. (۳۱ ونس، سایروس؛ زبیگنو، برژینسکی (۱۳۶۲). «توطئه در ایران»، ترجمه محمود مشرقی، تهران: هفته، ص ۳۹ (۳۲ هایزر، رابرت (۱۳۶۵). «مأموریت در تهران»، ترجمه ع.رشیدی، تهران: اطلاعات، ص۱۷. (۳۳ مأموریت در تهران، ص۳۸-۳۹. (۳۴ شاه‌علی، احمدرضا؛ موحدیان، احسان (۱۳۹۷). «تاریخ تحولات سیاسی جمهوری اسلامی ایران»، ج۱، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۲۷. (۳۵ غضنفری، کامران (۱۳۸۰). «آمریکا و براندازی جمهوری اسلامی ایران». تهران: کیا، ص ۷۴. (۳۶هایزر، رابرت (۱۳۶۸). «مأموریت مخفی در تهران». ترجمه سید محمدحسین عادلی، تهران: رسا، ص ۳۰۶ (۳۷ برژینسکی، زبیگنو (۱۳۶۲). «سقوط شاه - جان گروگان‌ها و منافع ملی» ترجمه منوچهر یزدان‌یار، تهران: کاوش، ص ۵۶ (۳۸ همان، ص ۵۲ (۳۹ بیانات در دیدار دانش‌آموزان و دانشجویان، ۱۳۹۴/۸/۱۲. (۴۰ مأموریت مخفی در تهران، ص ۳۶۶. (۴۱ همان. (۴۲ همان، ص ۳۷۴-۳۷۵. (۴۳ آمریکا و براندازی جمهوری اسلامی ایران، ص ۷۵. (۴۴ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی (۱۳۸۶). «اسناد لانه جاسوسی آمریکا». ج۳، تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص ۴۱۱؛ مأموریت مخفی در تهران، ص ۳۹۵ (۴۵ مأموریت مخفی در تهران ، ص۳۹۶. (۴۶ همان، ص ۲۸۳. (۴۷ کیهان،۱۳۵۷/۱۱/۱۰، ص ۸. (۴۸ کیهان،۱۳۵۷/۱۱/۱۰، ص ۱. (۴۹ کیهان،۱۳۵۷/۱۱/۱۰، ص ۸. (۵۰ دیدار اقشار مختلف مردم با رهبر انقلاب، ۱۳۹۴/۶/۱۸.   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62488 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 2K Views 0 Anteprima
  • بهار در زمستان ۵۷


     «روز دوازدهم به یک معنا، روز شروع قدرت اسلام است. [...] با ورود امام بزرگوار، این نظام پوسیده‌ فاسد و اصل نظام پادشاهی [...] پوچ و نابود و دود شد و از بین رفت. [...] ورود قدرتمندانه‌ امام بزرگوار، همه چیز را معنا کرد. امام وارد شد؛ شهر تهران، بلکه ایران از آن بزرگوار استقبال کردند. یعنی در شهرهای دیگر هم مردم شاهد این حادثه و گوش به زنگ این قضیه بودند. بعضی حرکت کردند و به تهران آمدند؛ بعضی هم در همان شهرهای خودشان کاری را کردند که اگر تهران هم بودند، انجام می‌دادند. در واقع «فاذا دخلتموه فانّکم غالبون»(۱) با ورود امام همان مطلبی که خدای متعال به اصحاب موسی فرمود، در مورد اصحاب امام بزرگوار ما تحقّق پیدا کرد. وقتی وارد شد، خدای متعال غلبه را ثبت کرد و تمام شد. [...] شاید بشود گفت از همین روز دوازدهم هم، توطئه‌ی دشمن شروع شده است.» ۱۳۷۵/۱۱/۱۲
    آنچه خواندید بخش‌هایی از بیانات رهبر انقلاب در خطبه‌های نماز جمعه تهران است. دوازدهم بهمن ۱۳۵۷، امام خمینی به میهن بازگشتند. پس از روزها انتظار، برنامه‌ریزی و حتی تحصن در دانشگاه تهران، سرانجام لحظه موعود فرارسید. با وجود بسته‌بودن فرودگاه مهرآباد و تلاش‌های آخرین دولت طاغوت برای جلوگیری از بازگشت امام، موج عظیم مردمی از تهران و شهرهای دیگر، صحنه‌ای بی‌سابقه در تاریخ ایران آفرید.
    «تورق» گزارش بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه نزدیک شدن به ایام دهه فجر انقلاب اسلامی به بخش‌هایی از خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از روز ورود امام خمینی به میهن در دوازدهم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ اشاره می‌کند. نوشتار پیش‌رو برشی از صفحات ۶۴۸ تا ۶۶۵ از کتاب «شرح اسم» است. این کتاب در تابستان ۹۱ توسط مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی و به قلم هدایت‌الله بهبودی منتشر شده است.
     
     انتظار یک ملت
    از ابتدای بهمن‌ماه، خبر بازگشت امام خمینی به وطن بر سر زبان‌ها افتاد. هیچ خبری برای مردم ایران نمی‌توانست تا این حد جذاب و قابل پیگیری باشد. پس از خروج محمدرضا پهلوی از کشور، چه رخدادی می‌توانست توده‌ها را به آن اندازه، بلکه بیشتر، خشنود سازد؟ وقتی روزنامه‌های رهیده از اعتصاب، یکشنبه اول بهمن خبر دادند که «نماز جمعه با امام خمینی در تهران»، و یا روز بعد با تیتر «راه‌پیمایی شنبه [۲۸ صفر] به رهبری امام خمینی» به میزبانی چشم‌ها و دل‌های مردم رفتند، یک کشور از پیله انتظار به درآمد. امام بازگشت خود را روز جمعه، ششم بهمن تعیین کرده بود. مردم تهران و دیگر شهرها، در حال پرواز بودند؛ حساب تازه‌ای برای جمعه پیش‌روی خود باز کردند.

    اما اوضاع با اشغال نظامی فرودگاه مهرآباد دیگرگون شد. در میان خبرهای ضد و نقیض درباره قطعی بودن حرکت امام، کمیته استقبال از امام خمینی برنامه استقبال از رهبر انقلاب را در روز جمعه ششم بهمن منتشر کرد و با یادکرد مسیرهای راهپیمایی، محل تجمع را بهشت زهرا تعیین نمود.(۳) آن روز، جمعه، مردم تهران و دیگر شهرها که از روزها قبل خود را به پایتخت رسانده بودند، راهی بهشت زهرا شدند. تراکم جمعیت به حدی بود که شش کیلومتر مانده به مقصد، حرکت خودروها متوقف شد. سیل جمعیت پیاده، راه خود را به طرف بهشت زهرا باز کرد؛ در حالی‌که شعار می‌داد: «وای به حالت بختیار، اگر خمینی دیر بیاد». همه‌چیز برای سخنرانی امام در بهشت زهرا آماده بود.(۴)

    در این گردهم‌آیی بزرگ که بنابر نوشته بولتن‌های اطلاعاتی ارتش دویست هزار نفر در آن شرکت کرده بودند، آقای بهشتی برای مردم سخنرانی کرد. قطعنامه‌ای که سپس خوانده شد، توسط آقای خامنه‌ای نوشته شده بود و در قالب سخنرانی توسط وی ایراد گردید. [...] ضمناً سخنران مطالبی در جهت انقلاب اسلامی و پیروزی نهایی بیان داشت و مطالبی علیه بختیار ایراد نمود و اضافه نمود: «ارتشیان از ما هستند و ما با آن‌ها تماس داریم و اکثر آنان را می‌شناسیم. حتی عده زیادی از پرسنل نیروی هوایی و واحدهای رزمی و پیاده همبستگی خود را با ما اعلام داشته‌اند.» و نیز افزود: «انقلاب ما چون دریای خروشان است که از صدهزار و پنصد هزار نفر چماق به‌دست [شاید اشاره به تظاهرکنندگان میدان بهارستان] بختیار و قانون اساسی کاری ساخته نیست و با بستن فرودگاه و دسیسه‌های دیگر کاری از پیش نخواهند برد.»(۵) [...]
     
     بازگشت امام
    گسترش اعتراض‌ها به جلوگیری از ورود امام خمینی کار را به جایی رساند که شاپور بختیار در یک مصاحبه مطبوعاتی گفت: «با صدای بلند اعلام می‌کنم که حضرت آیت‌الله هر وقت میل داشته باشند می‌توانند به کشور بازگردند.» حرف‌های او نمی‌توانست مردم را قانع کند. مخالفت‌ها همچنان ادامه یافت. مشابه تحصن دانشگاه تهران در قم، مشهد و اصفهان شکل گرفت که خود به خود به اجتماعات بیشتر مردم منجر گردید. آقای مفتح، عضو کمیته مرکزی استقبال از امام خمینی در آخرین ساعات روز دهم بهمن به یکی از نشریه‌ها گفت که رهبر انقلاب ۹ صبح پنجشنبه، ۱۲ بهمن به ایران خواهد رسید.

    مردم ایران در یازدهم بهمن هیجان‌زده بودند. امام در همین روز در نامه‌ای از دولت و ملّت فرانسه تشکر کرد و میهمان‌نوازی آن‌ها را ستود. و نیز در دهکده نوفل‌لوشاتو حاضر شده، با ساکنان آن دیدار و خداحافظی کرد. با این که دولت بختیار مجبور به پذیرش ورود امام به وطن شده بود، اما عقب‌نشینی خود را با رژه نظامیان در سطح شهر جبران کرد. نظامیان، یازدهم بهمن با ساز و برگ نظامی در خیابان‌های تهران قدرت‌نمایی کردند.

    کمیته استقبال، درگیر کار بزرگی شده بود؛ کاری بزرگ در روزی بزرگ. هر چند تلاش می‌کرد بر امور جاری مسلط شود، اما حادثه پیش‌رو بزرگ‌تر از آن بود که بتوان کاملاً آن را در دست گرفت. بیشتر فعالیت‌های کمیته غیرمتمرکز بود و هر کس مأموریتی که مناسب‌تر می‌دید، همان را به عهده می‌گرفت. [...]

    پیش از دوازدهم بهمن، آقای مطهری از آقای خامنه‌ای خواسته بود سخنرانی و خوش‌آمدگویی به امام را در تالار فرودگاه به عهده بگیردند. نپذیرفته بودند. گفته بودند: «چرا من؟» آقای مطهری دلیل آورده بود، اما نتوانسته بود ایشان را قانع کند. آقای خامنه‌ای گفته بودند: «من توان سخنرانی در این لحظات بزرگ، که نفس در سینه‌ها حبس می‌شود، ندارم.» آقای مطهری نبود فرصت برای انتخاب فرد دیگر را به عنوان علت آخر مطرح کرده، سخنرانی را به عهده آقای خامنه‌ای گذاشته بود. «روز موعود فرارسید و از خوش‌اقبالی من فرصت برای مراسم خوش‌آمدگویی نشد؛ فقط اکتفا شد به تلاوت قرآن و سرودی که گروهی از دانش‌آموزان خواندند و صدایش بین مردم پیچید و زبان‌ها آن را تکرار کردند.» [...]

    آنچه در فرودگاه می‌گذشت، مجموعه‌ای از احساسات متناقض بود؛ شادی، وحشت، ناباوری، نگرانی. آقای خامنه‌ای از خود می‌پرسید: چه رخ خواهد داد؟ آیا آنچه تا لحظاتی دیگر خواهیم دید حقیقت است یا رویا؟ آیا واقعاً امام در این فضای آکنده از احساسات عجیب، در میان این استقبال بی‌بدیل تاریخی پا به خاک میهن خواهد گذاشت؟ اگر آمد، چه خواهد شد؟ سرنوشت انقلاب به چه سمتی خواهد رفت؟ این‌ها و ده‌ها سؤال دیگر بر نگرانی و اضطراب او می‌افزود.
     
     موج بی‌پایان استقبال
    تالار فرودگاه از دعوت‌شدگان و مستقبلین پر بود. همه با نظم، منتظر ورود امام بودند. آنان نماینده گروه‌های مختلف بودند: روحانیان، استادان دانشگاه، طلاب، دانشجویان، اقلیت‌های دینی، ... . همه چشم‌ها به در اصلی دوخته شده بود، اما ناگاه امام از در دیگری وارد تالار فرودگاه شدند. «نگاهم به چهره‌اش دوخته شد. عزم و اراده و اقتدار در چهره‌شان موج می‌زد. اثری از خستگی، بی‌خوابی و نگرانی در ایشان ندیدم.» بیش از یکصد خبرنگار در همین هنگام از در اصلی داخل شدند. تالار پر شد از جمعیت که موج می‌خورد و به سمت امام می‌رفت. «احساس خطر کردیم و با صدای بلند از مردم خواستیم که از امام دور شوند؛ بر احساسات خود غلبه کنند. من و شماری از نزدیکان امام خود را عقب کشیدیم. جز آقای مطهری که داخل هواپیما رفته و هنگام خروج امام را همراهی کرده بود، کسی از خواص، کنار ایشان نبود. آقای بهشتی هم جای معینی نداشت و در آن محیط در حرکت بود».

    امام در مکانی که برای ایشان در نظر گرفته شده بود، ایستادند. چند جمله بیشتر نگفتند.

    «هر چه پریشانی در دل‌ها بود زدوده شد. آرامش عجیبی به سراغ قلب‌هامان آمد. این دومین‌باری بود که سخن امام چنین طمأنینه‌ای در من ایجاد کرد. اول بار، دوم فروردین ۱۳۴۲ بود. هنگامی که مزدوران شاه به شهر قم و مدرسه فیضیه حمله کردند. من از جمله کسانی بودم که این هجوم وحشیانه را دیدم. بعد که به خانه امام رفتم، وقت نماز، به ایشان اقتدا کردم. سپس با امام به یکی از حجره‌های مدرسه [فیضیه] رفتیم. من در شرایط روحی بسیار بدی بودم. امام صحبت کوتاهی کرد. پس از آن اعصابم آرام گرفت، قلبم محکم شد و جانم به آسودگی رسید».

    پس از خروج امام از تالار فرودگاه، نزدیکان ایشان، از جمله آقای خامنه‌ای پشت سرشان بیرون رفتند. امام در خودرو ویژه‌ای که آماده شده بود نشستند و دیگران در اتوبوس‌هایی که آماده همراهی ایشان بودند، جای گرفتند. «وقتی وارد خیابان شدیم، انبوه جمعیت فشرده و هیجان‌زده، از پیر و جوان، زن و کودک، موج می‌زد. انگار همه تهران و مردمی که از دیگر شهرها به سوی تهران روان شده بودند، در حال دیدن این لحظات تاریخی هستند. کاروان امام راه خود را از میان این امواج انسانی، با کمک خود مردم، باز می‌کرد. استقبال‌کنندگان همراه کاروان و پیش و پس آن می‌دویدند، شعار می‌دادند، گلباران می‌کردند، شاد بودند و حمایت خود را از امام بروز می‌دادند».

     

    (۱ قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافونَ أَنعَمَ اللَهُ عَلَیهِمَا ادخُلوا عَلَیهِمُ البابَ فَإِذا دَخَلتُموهُ فَإِنَّکُم غالِبونَ ۚ وَعَلَى اللَهِ فَتَوَکَّلوا إِن کُنتُم مُؤمِنینَ: (ولی) دو نفر از مردانی که از خدا می‌ترسیدند، و خداوند به آنها، نعمت (عقل و ایمان و شهامت) داده بود، گفتند: «شما وارد دروازه شهر آنان شوید! هنگامی که وارد شدید، پیروز خواهید شد. و بر خدا توکل کنید اگر ایمان دارید!» (سوره مبارکه المائدة، آیه ۲۳)

    (۲ بیانات در خطبه‌های نماز جمعه تهران، ۱۳۷۵/۱۱/۱۲.

    (۳ روزنامه اطلاعات، شم‌ ۱۵۷۶۹ (۵ بهمن ۱۳۵۷)، ص ۲.

    (۴ همان، شم‌ ۱۵۷۷۰ (۸ بهمن ۱۳۵۷)، ص ۳.

    (۵ انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، کتاب بیست و پنجم، صص ۱و ۴. این قطع نامه به شکل دیگری در کتاب گزارش زمستان ۵۷، صص ۱۸۶-۱۸۵ آمده است.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62487

    #ديگران__گزارش
    📰 بهار در زمستان ۵۷  «روز دوازدهم به یک معنا، روز شروع قدرت اسلام است. [...] با ورود امام بزرگوار، این نظام پوسیده‌ فاسد و اصل نظام پادشاهی [...] پوچ و نابود و دود شد و از بین رفت. [...] ورود قدرتمندانه‌ امام بزرگوار، همه چیز را معنا کرد. امام وارد شد؛ شهر تهران، بلکه ایران از آن بزرگوار استقبال کردند. یعنی در شهرهای دیگر هم مردم شاهد این حادثه و گوش به زنگ این قضیه بودند. بعضی حرکت کردند و به تهران آمدند؛ بعضی هم در همان شهرهای خودشان کاری را کردند که اگر تهران هم بودند، انجام می‌دادند. در واقع «فاذا دخلتموه فانّکم غالبون»(۱) با ورود امام همان مطلبی که خدای متعال به اصحاب موسی فرمود، در مورد اصحاب امام بزرگوار ما تحقّق پیدا کرد. وقتی وارد شد، خدای متعال غلبه را ثبت کرد و تمام شد. [...] شاید بشود گفت از همین روز دوازدهم هم، توطئه‌ی دشمن شروع شده است.» ۱۳۷۵/۱۱/۱۲ آنچه خواندید بخش‌هایی از بیانات رهبر انقلاب در خطبه‌های نماز جمعه تهران است. دوازدهم بهمن ۱۳۵۷، امام خمینی به میهن بازگشتند. پس از روزها انتظار، برنامه‌ریزی و حتی تحصن در دانشگاه تهران، سرانجام لحظه موعود فرارسید. با وجود بسته‌بودن فرودگاه مهرآباد و تلاش‌های آخرین دولت طاغوت برای جلوگیری از بازگشت امام، موج عظیم مردمی از تهران و شهرهای دیگر، صحنه‌ای بی‌سابقه در تاریخ ایران آفرید. «تورق» گزارش بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه نزدیک شدن به ایام دهه فجر انقلاب اسلامی به بخش‌هایی از خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از روز ورود امام خمینی به میهن در دوازدهم بهمن‌ماه ۱۳۵۷ اشاره می‌کند. نوشتار پیش‌رو برشی از صفحات ۶۴۸ تا ۶۶۵ از کتاب «شرح اسم» است. این کتاب در تابستان ۹۱ توسط مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی و به قلم هدایت‌الله بهبودی منتشر شده است.    انتظار یک ملت از ابتدای بهمن‌ماه، خبر بازگشت امام خمینی به وطن بر سر زبان‌ها افتاد. هیچ خبری برای مردم ایران نمی‌توانست تا این حد جذاب و قابل پیگیری باشد. پس از خروج محمدرضا پهلوی از کشور، چه رخدادی می‌توانست توده‌ها را به آن اندازه، بلکه بیشتر، خشنود سازد؟ وقتی روزنامه‌های رهیده از اعتصاب، یکشنبه اول بهمن خبر دادند که «نماز جمعه با امام خمینی در تهران»، و یا روز بعد با تیتر «راه‌پیمایی شنبه [۲۸ صفر] به رهبری امام خمینی» به میزبانی چشم‌ها و دل‌های مردم رفتند، یک کشور از پیله انتظار به درآمد. امام بازگشت خود را روز جمعه، ششم بهمن تعیین کرده بود. مردم تهران و دیگر شهرها، در حال پرواز بودند؛ حساب تازه‌ای برای جمعه پیش‌روی خود باز کردند. اما اوضاع با اشغال نظامی فرودگاه مهرآباد دیگرگون شد. در میان خبرهای ضد و نقیض درباره قطعی بودن حرکت امام، کمیته استقبال از امام خمینی برنامه استقبال از رهبر انقلاب را در روز جمعه ششم بهمن منتشر کرد و با یادکرد مسیرهای راهپیمایی، محل تجمع را بهشت زهرا تعیین نمود.(۳) آن روز، جمعه، مردم تهران و دیگر شهرها که از روزها قبل خود را به پایتخت رسانده بودند، راهی بهشت زهرا شدند. تراکم جمعیت به حدی بود که شش کیلومتر مانده به مقصد، حرکت خودروها متوقف شد. سیل جمعیت پیاده، راه خود را به طرف بهشت زهرا باز کرد؛ در حالی‌که شعار می‌داد: «وای به حالت بختیار، اگر خمینی دیر بیاد». همه‌چیز برای سخنرانی امام در بهشت زهرا آماده بود.(۴) در این گردهم‌آیی بزرگ که بنابر نوشته بولتن‌های اطلاعاتی ارتش دویست هزار نفر در آن شرکت کرده بودند، آقای بهشتی برای مردم سخنرانی کرد. قطعنامه‌ای که سپس خوانده شد، توسط آقای خامنه‌ای نوشته شده بود و در قالب سخنرانی توسط وی ایراد گردید. [...] ضمناً سخنران مطالبی در جهت انقلاب اسلامی و پیروزی نهایی بیان داشت و مطالبی علیه بختیار ایراد نمود و اضافه نمود: «ارتشیان از ما هستند و ما با آن‌ها تماس داریم و اکثر آنان را می‌شناسیم. حتی عده زیادی از پرسنل نیروی هوایی و واحدهای رزمی و پیاده همبستگی خود را با ما اعلام داشته‌اند.» و نیز افزود: «انقلاب ما چون دریای خروشان است که از صدهزار و پنصد هزار نفر چماق به‌دست [شاید اشاره به تظاهرکنندگان میدان بهارستان] بختیار و قانون اساسی کاری ساخته نیست و با بستن فرودگاه و دسیسه‌های دیگر کاری از پیش نخواهند برد.»(۵) [...]    بازگشت امام گسترش اعتراض‌ها به جلوگیری از ورود امام خمینی کار را به جایی رساند که شاپور بختیار در یک مصاحبه مطبوعاتی گفت: «با صدای بلند اعلام می‌کنم که حضرت آیت‌الله هر وقت میل داشته باشند می‌توانند به کشور بازگردند.» حرف‌های او نمی‌توانست مردم را قانع کند. مخالفت‌ها همچنان ادامه یافت. مشابه تحصن دانشگاه تهران در قم، مشهد و اصفهان شکل گرفت که خود به خود به اجتماعات بیشتر مردم منجر گردید. آقای مفتح، عضو کمیته مرکزی استقبال از امام خمینی در آخرین ساعات روز دهم بهمن به یکی از نشریه‌ها گفت که رهبر انقلاب ۹ صبح پنجشنبه، ۱۲ بهمن به ایران خواهد رسید. مردم ایران در یازدهم بهمن هیجان‌زده بودند. امام در همین روز در نامه‌ای از دولت و ملّت فرانسه تشکر کرد و میهمان‌نوازی آن‌ها را ستود. و نیز در دهکده نوفل‌لوشاتو حاضر شده، با ساکنان آن دیدار و خداحافظی کرد. با این که دولت بختیار مجبور به پذیرش ورود امام به وطن شده بود، اما عقب‌نشینی خود را با رژه نظامیان در سطح شهر جبران کرد. نظامیان، یازدهم بهمن با ساز و برگ نظامی در خیابان‌های تهران قدرت‌نمایی کردند. کمیته استقبال، درگیر کار بزرگی شده بود؛ کاری بزرگ در روزی بزرگ. هر چند تلاش می‌کرد بر امور جاری مسلط شود، اما حادثه پیش‌رو بزرگ‌تر از آن بود که بتوان کاملاً آن را در دست گرفت. بیشتر فعالیت‌های کمیته غیرمتمرکز بود و هر کس مأموریتی که مناسب‌تر می‌دید، همان را به عهده می‌گرفت. [...] پیش از دوازدهم بهمن، آقای مطهری از آقای خامنه‌ای خواسته بود سخنرانی و خوش‌آمدگویی به امام را در تالار فرودگاه به عهده بگیردند. نپذیرفته بودند. گفته بودند: «چرا من؟» آقای مطهری دلیل آورده بود، اما نتوانسته بود ایشان را قانع کند. آقای خامنه‌ای گفته بودند: «من توان سخنرانی در این لحظات بزرگ، که نفس در سینه‌ها حبس می‌شود، ندارم.» آقای مطهری نبود فرصت برای انتخاب فرد دیگر را به عنوان علت آخر مطرح کرده، سخنرانی را به عهده آقای خامنه‌ای گذاشته بود. «روز موعود فرارسید و از خوش‌اقبالی من فرصت برای مراسم خوش‌آمدگویی نشد؛ فقط اکتفا شد به تلاوت قرآن و سرودی که گروهی از دانش‌آموزان خواندند و صدایش بین مردم پیچید و زبان‌ها آن را تکرار کردند.» [...] آنچه در فرودگاه می‌گذشت، مجموعه‌ای از احساسات متناقض بود؛ شادی، وحشت، ناباوری، نگرانی. آقای خامنه‌ای از خود می‌پرسید: چه رخ خواهد داد؟ آیا آنچه تا لحظاتی دیگر خواهیم دید حقیقت است یا رویا؟ آیا واقعاً امام در این فضای آکنده از احساسات عجیب، در میان این استقبال بی‌بدیل تاریخی پا به خاک میهن خواهد گذاشت؟ اگر آمد، چه خواهد شد؟ سرنوشت انقلاب به چه سمتی خواهد رفت؟ این‌ها و ده‌ها سؤال دیگر بر نگرانی و اضطراب او می‌افزود.    موج بی‌پایان استقبال تالار فرودگاه از دعوت‌شدگان و مستقبلین پر بود. همه با نظم، منتظر ورود امام بودند. آنان نماینده گروه‌های مختلف بودند: روحانیان، استادان دانشگاه، طلاب، دانشجویان، اقلیت‌های دینی، ... . همه چشم‌ها به در اصلی دوخته شده بود، اما ناگاه امام از در دیگری وارد تالار فرودگاه شدند. «نگاهم به چهره‌اش دوخته شد. عزم و اراده و اقتدار در چهره‌شان موج می‌زد. اثری از خستگی، بی‌خوابی و نگرانی در ایشان ندیدم.» بیش از یکصد خبرنگار در همین هنگام از در اصلی داخل شدند. تالار پر شد از جمعیت که موج می‌خورد و به سمت امام می‌رفت. «احساس خطر کردیم و با صدای بلند از مردم خواستیم که از امام دور شوند؛ بر احساسات خود غلبه کنند. من و شماری از نزدیکان امام خود را عقب کشیدیم. جز آقای مطهری که داخل هواپیما رفته و هنگام خروج امام را همراهی کرده بود، کسی از خواص، کنار ایشان نبود. آقای بهشتی هم جای معینی نداشت و در آن محیط در حرکت بود». امام در مکانی که برای ایشان در نظر گرفته شده بود، ایستادند. چند جمله بیشتر نگفتند. «هر چه پریشانی در دل‌ها بود زدوده شد. آرامش عجیبی به سراغ قلب‌هامان آمد. این دومین‌باری بود که سخن امام چنین طمأنینه‌ای در من ایجاد کرد. اول بار، دوم فروردین ۱۳۴۲ بود. هنگامی که مزدوران شاه به شهر قم و مدرسه فیضیه حمله کردند. من از جمله کسانی بودم که این هجوم وحشیانه را دیدم. بعد که به خانه امام رفتم، وقت نماز، به ایشان اقتدا کردم. سپس با امام به یکی از حجره‌های مدرسه [فیضیه] رفتیم. من در شرایط روحی بسیار بدی بودم. امام صحبت کوتاهی کرد. پس از آن اعصابم آرام گرفت، قلبم محکم شد و جانم به آسودگی رسید». پس از خروج امام از تالار فرودگاه، نزدیکان ایشان، از جمله آقای خامنه‌ای پشت سرشان بیرون رفتند. امام در خودرو ویژه‌ای که آماده شده بود نشستند و دیگران در اتوبوس‌هایی که آماده همراهی ایشان بودند، جای گرفتند. «وقتی وارد خیابان شدیم، انبوه جمعیت فشرده و هیجان‌زده، از پیر و جوان، زن و کودک، موج می‌زد. انگار همه تهران و مردمی که از دیگر شهرها به سوی تهران روان شده بودند، در حال دیدن این لحظات تاریخی هستند. کاروان امام راه خود را از میان این امواج انسانی، با کمک خود مردم، باز می‌کرد. استقبال‌کنندگان همراه کاروان و پیش و پس آن می‌دویدند، شعار می‌دادند، گلباران می‌کردند، شاد بودند و حمایت خود را از امام بروز می‌دادند».   (۱ قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافونَ أَنعَمَ اللَهُ عَلَیهِمَا ادخُلوا عَلَیهِمُ البابَ فَإِذا دَخَلتُموهُ فَإِنَّکُم غالِبونَ ۚ وَعَلَى اللَهِ فَتَوَکَّلوا إِن کُنتُم مُؤمِنینَ: (ولی) دو نفر از مردانی که از خدا می‌ترسیدند، و خداوند به آنها، نعمت (عقل و ایمان و شهامت) داده بود، گفتند: «شما وارد دروازه شهر آنان شوید! هنگامی که وارد شدید، پیروز خواهید شد. و بر خدا توکل کنید اگر ایمان دارید!» (سوره مبارکه المائدة، آیه ۲۳) (۲ بیانات در خطبه‌های نماز جمعه تهران، ۱۳۷۵/۱۱/۱۲. (۳ روزنامه اطلاعات، شم‌ ۱۵۷۶۹ (۵ بهمن ۱۳۵۷)، ص ۲. (۴ همان، شم‌ ۱۵۷۷۰ (۸ بهمن ۱۳۵۷)، ص ۳. (۵ انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، کتاب بیست و پنجم، صص ۱و ۴. این قطع نامه به شکل دیگری در کتاب گزارش زمستان ۵۷، صص ۱۸۶-۱۸۵ آمده است. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62487 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 1K Views 0 Anteprima
  • نماهنگ | مردم صبور و صادق ایلام


    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پاسخ به سؤال خبرنگار درباره علّت انتخاب استان ایلام را به عنوان اوّلین منطقه براى انجام برنامه‌ی ارتباط مستقیم با مردم در دوران رهبری: «مردم ایلام، مردم بسیار عزیزى هستند... صبر و استقامت زیادى در مقابل این مصائبِ وارد‌آمده از سوى دشمن نشان دادند... و یاران صمیمى امام (رضوان الله‌‌ تعالى علیه) بودند. من به این مردم علاقه دارم.» ۱۳۶۹/۱۰/۱۲
    رسانه KHAMENEI.IR در نماهنگ «مردم صبور و صادق ایلام»، گذر کوتاهی بر سفر رهبر انقلاب اسلامی به استان ایلام در دی‌ماه ۱۳۶۹ به عنوان اولین سفر استانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دوره رهبری داشته و لحظاتی از حضور ایشان در جمع مردم عزیز ایلام را برای نخستین‌بار منتشر کرده است.

     بیانات رهبر انقلاب که در این فیلم مشاهده میکنید:
    اوّلاً لازم است که از شما مردم عزیز و مبارز و ایثارگر و مؤمن و صادق استان ایلام و شهر ایلام صمیمانه تشکّر کنم به خاطر فداکارى‌هایتان... به خاطر صبر و استقامت انقلابى‌تان، به خاطر آگاهى‌تان از مسائل کشور و خلوص و وفادارى‌تان نسبت به انقلاب و نظام جمهورى اسلامى... ملّت ایران یک ملّت قوى و آبدیده شده است. با تمسّک به اسلام و به ذیل عنایت اهل‌بیت (علیهم‌ السّلام) و با وحدت کلمه، ان‌شاءالله الطاف الهى و تأییدات الهى و دعاى حضرت بقیّةالله‌ (ارواحنا فداه) و روح مطهّر امام شامل حال شما ملّت عزیز خواهد بود. ما میخواستیم با شما برادران و خواهران و عزیزان ایلام که این همه مجاهدت کردید، دیدارى داشته باشیم؛ بحمدالله‌ امروز این توفیق به‌ دست آمد. امیدواریم هم شما، هم همه‌ى آحاد ملّت ایران و هم مسئولین و همه‌ى ما ان‌شاءالله‌ با توکّل به خدا بتوانیم به وظایف اسلامى‌مان و به آنچه خدا از ما خواسته است عمل کنیم. ۱۳۶۹/۱۰/۱۲

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62317

    #فيلم
    📰 نماهنگ | مردم صبور و صادق ایلام حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پاسخ به سؤال خبرنگار درباره علّت انتخاب استان ایلام را به عنوان اوّلین منطقه براى انجام برنامه‌ی ارتباط مستقیم با مردم در دوران رهبری: «مردم ایلام، مردم بسیار عزیزى هستند... صبر و استقامت زیادى در مقابل این مصائبِ وارد‌آمده از سوى دشمن نشان دادند... و یاران صمیمى امام (رضوان الله‌‌ تعالى علیه) بودند. من به این مردم علاقه دارم.» ۱۳۶۹/۱۰/۱۲ رسانه KHAMENEI.IR در نماهنگ «مردم صبور و صادق ایلام»، گذر کوتاهی بر سفر رهبر انقلاب اسلامی به استان ایلام در دی‌ماه ۱۳۶۹ به عنوان اولین سفر استانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دوره رهبری داشته و لحظاتی از حضور ایشان در جمع مردم عزیز ایلام را برای نخستین‌بار منتشر کرده است.  بیانات رهبر انقلاب که در این فیلم مشاهده میکنید: اوّلاً لازم است که از شما مردم عزیز و مبارز و ایثارگر و مؤمن و صادق استان ایلام و شهر ایلام صمیمانه تشکّر کنم به خاطر فداکارى‌هایتان... به خاطر صبر و استقامت انقلابى‌تان، به خاطر آگاهى‌تان از مسائل کشور و خلوص و وفادارى‌تان نسبت به انقلاب و نظام جمهورى اسلامى... ملّت ایران یک ملّت قوى و آبدیده شده است. با تمسّک به اسلام و به ذیل عنایت اهل‌بیت (علیهم‌ السّلام) و با وحدت کلمه، ان‌شاءالله الطاف الهى و تأییدات الهى و دعاى حضرت بقیّةالله‌ (ارواحنا فداه) و روح مطهّر امام شامل حال شما ملّت عزیز خواهد بود. ما میخواستیم با شما برادران و خواهران و عزیزان ایلام که این همه مجاهدت کردید، دیدارى داشته باشیم؛ بحمدالله‌ امروز این توفیق به‌ دست آمد. امیدواریم هم شما، هم همه‌ى آحاد ملّت ایران و هم مسئولین و همه‌ى ما ان‌شاءالله‌ با توکّل به خدا بتوانیم به وظایف اسلامى‌مان و به آنچه خدا از ما خواسته است عمل کنیم. ۱۳۶۹/۱۰/۱۲ 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62317 #فيلم
    0 Commenti 0 condivisioni 445 Views 0 Anteprima
  • روایت یک خبرنگار | کارنامه آمریکا در ایران ۱۴۰۴


    رسانه KHAMENEI.IR در «روایت یک خبرنگار» مروری بر دیدار خانواده شهدای اقتدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمومنین علیه‌السلام داشته است.


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62265

    #فيلم
    📰 روایت یک خبرنگار | کارنامه آمریکا در ایران ۱۴۰۴ رسانه KHAMENEI.IR در «روایت یک خبرنگار» مروری بر دیدار خانواده شهدای اقتدار با رهبر انقلاب در روز میلاد امیرالمومنین علیه‌السلام داشته است. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/video-content?id=62265 #فيلم
    0 Commenti 0 condivisioni 249 Views 0 Anteprima
  • خیزش علیه بی‌سوادی


     «مسأله‌ى آگاهى و رشد معنوى و فکرى در میان مردم ما ارتباط مستحکمى با سواد آنها دارد و ما مى‌دانیم که آمار بى‌سوادى در جامعه‌ى ما یک آمار تأسف‌انگیزى است. درصد بى‌سوادان در کشور ما درصد بالایى است. اگر قرار باشد که مردم ما آگاهى و معرفت و رشد انقلابى و اطلاع از مسائل عمیق انقلاب را به صورت خودکار پیدا بکنند این نیرو و قوه در آنها بوجود بیاید که مسائل را که روزبه‌روز پیچیده‌تر و مشکل‌تر و معضل‌تر و چند بعدى‌تر میشود بفهمند با این سطح عظیم بى‌سوادى چنین چیزى میسور نیست.»(۱)
    آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور است. ۷ دی سالروز صدور فرمان حضرت امام برای تأسیس نهضت سواد آموزی در سال ۱۳۵۸ است.
    بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز صدور این فرمان به بررسی جریان راه‌اندازی و مراحل رشد این سازمان و نگاه رهبر انقلاب به این موضوع می‌پردازد.

     ۹۰درصد بی‌سوادی روستایی
    برابر آخرین سرشماری در سال ۱۳۵۵ نسبت بی‌سوادی جمعیتِ شش سال به بالا در ایران ۵۲.۲ درصد و در جمعیت پانزده تا ۴۹ سال ۵۷ درصد و در جمعیت هفت تا چهارده سال ۲۶ درصد بوده است. این شمار در روستاها به مراتب بیشتر از شهر بوده است.
     
    در مناطق روستایی نرخ بی‌سوادی زنان در سال ۱۳۵۰ (هفت سال به بالا) ۹۱ درصد بود. تنها نه درصد زنان روستایی به زحمت قادر به خواندن و نوشتن بودند و در سال ۱۳۵۵ نرخ بی‌سوادی در مناطق روستایی حدود هفتاد درصد و در میان زنان روستایی حدود ۸۳ درصد بود.(۲)

    در همین سال از جمعیت ۶.۶ میلیون نفری زنان روستایی بالاتر از ۷ سال، قریب یک میلیون نفر باسواد بودند (۱۶.۵ درصد) و ۵.۶ میلیون زن روستایی کشور در این سال (۱۳۵۵) یعنی ۸۳.۵ درصد را زنان بی‌سواد تشکیل می‌دادند.(۳)

    در گزارشی دیگر آمده: «براساس آمار رسمی به هنگام پیروزی انقلاب اسلامی، ۶۹ درصد جمعیت ایران بی‌سواد بودند.»(۴)

      قیام علیه بی‌سوادی

    آمارها و اخبار میزان بی‌سوادی تا اندازه‌‌ای بود که در همان سال‌های اول بعد از پیروزی انقلاب امام نهضت سواد آموزی را به راه انداختند: «اکنون بدون از دست دادن وقت و بدون تشریفات خسته‌کننده، برای مبارزه با بی‌سوادی به طور ضربتی و بسیج عمومی قیام کنیم تا ان‌شاء‌الله در آینده نزدیک هر کس نوشتن و خواندن ابتدایی را آموخته باشد.»(۵)

    ایشان در آن پیام با اشاره به کم‌کاری رژیم پهلوی در آموزش عمومی و محروم بودن اکثر افراد کشور از نعمت خواندن و نوشتن، مردم و مسئولان را به نهضت سوادآموزی در کشور فراخواندند و باسواد بودن مردم را از نیازهای اولیه برای هر ملّت و در ردیف بهداشت و مسکن بلکه مهم‌تر از آن‌ها دانستند.(۶)

    امام در آن پیام یادآور شدند، بی‌سوادی در کشوری که مهد علم و ادب بوده و در سایه دینی که طلب علم را فریضه می‌داند، مایه خجالت است. ایشان در ادامه پیام خواستار بسیج عمومی همه اقشار مردم و نهادهای آموزشی و دینی برای سوادآموزی شدند و بر اساس ضرورت یاد شده برنامه‌ای دراز مدت و طرحی نو و ضربتی را برای سوادآموزی ضروری دانستند و به دولت و مردم توصیه کردند بدون فوت وقت و تشریفات خسته‌کننده با بسیج عمومی، برای مبارزه با بی‌سوادی قیام کنند.(۷)

    وجود نهضت سواد آموزی در حالی بود که وزارت آموزش و پرورش هم وجود داشت اما چرا این نهضت به دستور امام راه افتاد؟ آیت‌الله خامنه‌ای این موضوع را چنین تبیین کرده‌اند: «آموزش و پرورش واحد بزرگى است، داراى کادرهاى وسیعى است اما به تنهایى براى این کار کافى نیست و نهضت سوادآموزى که از بیان امام و از فرمان امام الهام گرفت باید بصورت جهادى بصورت نهادى به کمک آموزش و پرورش بشتابد و مهمترین حرکت را به صورت ضربتى در این برهه‌ى از زمان [...] آغاز کند.»(۸)

     حضور شورای انقلاب

    ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ حجت‌الاسلام دکتر محمدجواد باهنر شورای انقلاب و سرپرست سابق وزارت آموزش و پرورش به نمایندگی از سوی دولت و شورای انقلاب کارنامه عملکرد شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران را در حضور خبرنگاران داخلی و خارجی و طی مصاحبه‌ای مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی ارائه داد. دکتر محمدجواد باهنر در این کنفرانس ابتدا به تاریخچه تشکیل شورای انقلاب اشاره کرد و در ادامه به مواردی از جمله اقدامات و موانع و مشکلات شورا پرداخت.(۹)

    پس از شکل‌گیری نهضت سوادآموزی، نخستین برنامه و آیین‌نامه اجرایی آن به تصویب شورای انقلاب رسید و در پی آن، دفاتر این نهضت در سراسر کشور راه‌اندازی شد. در سه سال ابتدایی فعالیت نهضت، از زمان صدور فرمان امام خمینی تا انتصاب حجت‌الاسلام قرائتی به عنوان نماینده در سال ۱۳۶۱(۱۰)، اداره امور به صورت شورایی و با مشارکت نهادهایی همچون وزارت آموزش و پرورش، جهاد سازندگی، جامعه روحانیت، جهاد دانشگاهی و نهضت سوادآموزی در تهران انجام می‌گرفت.

     عینکی برای روشنایی

    از همان روزهای نخست، آیت‌الله خامنه‌ای یکی از حامیان نهضت سوادآوزی بود. هنوز چند سالی از آغاز نهضت نگذشته بود که ایشان در مقام ریاست جمهوری، حکایتی از خود را برای توضیح ضرورت آن نقل کردند: «من تا سیزده چهارده سالگى چشمم [...] خیلى ضعیف بود و نمى‌دانستم. [...] رفتم پیش دکتر و به من عینک داد عینک که زدم، آمدم دیدم همه جا را روشن مى‌بینم، آمدم تو حرم مطهر على‌بن‌موسى‌الرضا علیه‌صلاةوالسّلام [...] دیدم عجب یک چیزهایى تو این حرم هست، این سقف حرم، این دیوارهاى حرم، من اصلاً اینها را ندیده بودم، این همه نقش و نگار این همه زیبایى، دنیایى از زیبایى‌ها، از نقش و نگارها، از لطافتها از ظرافتها وجود دارد و جلوى چشم همه است و بى‌سوادان آن محرومانى هستند که عینکى که باید به چشم بزنند تا این ظرافت‌ها را ببینند ندارند.» با استفاده از این خاطره، سواد را همچون آن عینک دانستند: «آن کسانى که سواد ندارند، بایستى بدانند که عینکى در اختیار آنها گذاشته مى‌شود که وقتى این عینک را به چشم زدند یک دنیایى مى‌بینند، دنیاى عجیبى که تاکنون آن دنیا را ندیده بودند.»

    ایشان در آن دیدار، ریشه نهضتی که امام راه انداخت را در صدر اسلام معرفی کردند: «میبینیم که در صدر اسلام رسول اکرم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همت گماشتند که مردم بى‌سوادِ مسلمان شده را باسواد کنند و حاضر شدند از اسراى جنگى که داراى سواد بودند براى باسواد کردن مردم استفاده کنند و این باسواد کردن را پاداشى، وسیله‌اى، قرار بدهند که این آزاد بشود یعنى آزادى آن را پاداش باسواد کردن چند نفر از مسلمانها قرار بدهند، که هر اسیر جنگى که سواد داشته باشد و چند تا مسلمان را باسواد کند این آزاد مى‌شود [...] یک چنین اهمیتى دارد این مسأله.»(۱۱)

     نهضت ادامه دارد
    این حمایت در سالهای بعد از رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای مضاعف شد. در یکی از همان نخستین دیدارهای دوره رهبری، وقتی برخی مدعی کفایت «نهضت سوادآموزی» شده بودند، ایشان با شدت در مقابل آن ایستادند: «بحث تعطیل کردن نهضت را، به نظر من، اصلاً مطرح نکنید. مگر بیست‌وپنج درصد رقم کمى است؟ مگر شوخى است؟ شما چهارده، پانزده سال تلاش کردید و بیست‌وپنج درصد از بى‌سوادى را کاستید، اما نصف دیگرش مانده است. مگر نصف، کم است که صحبت از این بشود «حالا چه کار کنیم؟ تعطیل کنیم یا تعطیل نکنیم؟» این جریان، با همین شکل باید ادامه پیدا کند.» ۱۳۷۱/۱۰/۰۷

    اولین سرشماری عمومی نفوس و مسکن در دوره زعامت ایشان، نشان از درستی این مطالبه داشت. آمارها نشان داد در سال ۱۳۷۵، با تلاش نهضت سواد آموزی ۷۹.۵ درصد از جمعیت شش ساله و بالاتر کشور باسواد شده‌اند و میزان باسوادی در بین زنان و مردان از ۲۳.۴ درصد به ۹.۵ درصد رسیده است. از طرف دیگر نسبت باسوادی مناطق شهری از ۶۵.۴ به ۸۶ درصد و در مناطق روستایی از حدود ۳۰درصد به ۷۰.۷درصد رسیده بود.

    دو دهه بعد، داده‌های مربوط به سرشماری نفوس و مسکن سال ۱۳۹۵ از تداوم رشد جریان سواد آموزی در کشور خبر می‌داد: «روند بی‌سوادی از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۹۵، روندی کاهشی داشته و از ۹۲ درصد در بین زنان و ۷۷.۶ در بین مردان در سال ۱۳۳۵ به ۱۵.۸ در صد در بین زنان و ۹ درصد در بین مردان در سال ۱۳۹۵، کاهش یافته است.»(۱۳)

    هر چند بعد از این تاریخ، سرشماری فراگیر در کشور انجام نشده، اما آمارهای موجود امیدآفرین است: «بر اساس گزارش مرکز آمار ایران، نرخ باسوادی جمعیت بالای ۶ سال کشور از ۸۷ درصد در سال ۱۳۹۶ به ۹۰ درصد در سال ۱۴۰۲ رسیده است. طبق این آمار، هم‌اکنون نرخ باسوادی مردان ۹۳ درصد و نرخ باسوادی زنان ۸۷ درصد است.» (۱۴)

     آینده فرامرزی سوادآموزی

    افق آینده این نهضت، اما فراتر از کشور ایران، ناظر به فلات ایران و حتی فراتر از آن است: «شاید در آینده ما به سوادآموزى نیاز مهمترى داشته باشیم [...] در افغانستان، اکثر مردم زبانشان فارسى است. [...] چنانچه مردم کشور افغانستان که در همسایگى ما هستند، بخواهند باسواد شوند، این تکلیف بر دوش «نهضت سوادآموزى» است که انجام دهد.»(۱۵)

    رهبر انقلاب با اشاره به یک تجربه تاریخی در فاصله نزدیک به مرزهای ما می‌فرمایند: «چنانچه عناصر مؤمن، دلسوز و عاشقِ پایه‌هاى ایمانى در مردم، سراغ اینها نروند، چه کسى سراغشان خواهد رفت؟ کسانى هستند که دلشان مى‌خواهد اینها همین‌طور بى‌سواد بمانند تا اصلاً قادر نباشند یک روزنامه، یک کتاب یا یک جزوه را بخوانند. [...] کمااین‌که در شبه‌قارّه‌ى هند، زبان فارسى را ریشه‌کن کردند. یعنى زمانى که انگلیسی‌ها در سال ۱۸۷۵ به جاى «کمپانى هند شرقى»، بر آن‌جا حاکم و مستقر شدند، جزو اوّلین کارهایشان این بود که زبان فارسى را که زبان رسمى آنان و حکومت بود، برانداختند.»(۱۶)

     


    (۱. بیانات در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور ۱۳۶۱/۸/۲۲

    (۲. مرتضوی، سیدضیا(۱۴۰۰) دانش‌نامه امام خمینی - ج ۱۰، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س) ص ۱۹۳

    (۳. طباطبایی، محمدحسن(۱۳۸۰) نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۱۹۲

    (۴ کردی، علی(۱۳۹۶) تاریخ تحولات جمهوری اسلامی ایران جلد دوم، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۲۱۸

    (۵. موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(۱۳۹۹) صحیفه امام خمینی (ره)، ج ۱۱، ص ۴۶۶

    (۶. مومنی، سیدمجتبی؛ اسلامی، محمد‌مهدی(۱۴۰۳) معبد سرچشمه، تهران: سرچشمه، ص ۱۳۶

    (۷ مرتضوی، سیدضیا(۱۴۰۰)، دانش‌نامه امام خمینی، ج ۱۰، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، ص ۱۹۳

    (۸ بیانات در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور ۱۳۶۱/۸/۲۲

    (۹ بشیری، عباس(۱۳۸۴) هاشمی رفسنجانی - کارنامه و خاطرات سالهای ۱۳۵۹ - انقلاب در بحران، تهران: معارف، ص ۴۳۹

    (۱۰ کمی بعد حضرت امام در حکمی حجت‌الاسلام محسن قرائتی را به عنوان نماینده خود در سازمان نهضت سواد آموزی منصوب کرد : «بسم الله الرحمن الرحیم‌ / جناب حجت الاسلام آقای حاج شیخ محسن قرائتی- دامت افاضاته‌ / نظر به اهمیت امر سوادآموزی و گسترش فرهنگ و معارف اسلامی و با توجه به تجربیاتی که در این باره دارید، جنابعالی را به سمت نماینده خود در سازمان نهضت سوادآموزی تعیین می‌نمایم. امید است با هماهنگی هر چه بیشتر با مسئولان محترم این سازمان و وزارت آموزش و پرورش، مسئولیت سنگین خویش را بهتر انجام دهید.
    بدیهی است که کمک و مساعدت دست‌اندرکاران امر نهضت و وزارت آموزش و پرورش و استفاده از تمامی امکانات موجود، پیروزی شما را بر عفریت بی‌سوادی که یکی از میراثهای شوم نظام طاغوتی است سریعتر می‌نماید. از خدای تعالی موفقیت شما را در این راه مسالت دارم. و السلام علیکم و رحمه الله. / روح الله الموسوی الخمینی / در خصوص تاریخ نامه در صحیفه نور ذیل تاریخ ۲۰/ ۲/ ۶۱ درج شده است اما تاریخ مندرج در نسخه خطی ۲۱/ ۲/ ۶۱ است.

    (۱۱. بیانات در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور ۱۳۶۱/۸/۲۲

    (۱۲ بیانات در دیدار مسؤولان «نهضت سوادآموزى» ۱۳۷۱/۱۰/۰۷

    (۱۳ تارنمای مرکز آمار ایران 

    (۱۴ پایگاه خبری تسنیم

    (۱۵. بیانات رهبر انقلاب در دیدار مسئولان نهضت سوادآموزى ۱۳۸۰/۱۰/۰۶

    (۱۶ بیانات رهبر انقلاب در دیدار مسئولان نهضت سوادآموزى ۱۳۸۰/۱۰/۰۶


     

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62201

    #ديگران__گزارش
    📰 خیزش علیه بی‌سوادی  «مسأله‌ى آگاهى و رشد معنوى و فکرى در میان مردم ما ارتباط مستحکمى با سواد آنها دارد و ما مى‌دانیم که آمار بى‌سوادى در جامعه‌ى ما یک آمار تأسف‌انگیزى است. درصد بى‌سوادان در کشور ما درصد بالایى است. اگر قرار باشد که مردم ما آگاهى و معرفت و رشد انقلابى و اطلاع از مسائل عمیق انقلاب را به صورت خودکار پیدا بکنند این نیرو و قوه در آنها بوجود بیاید که مسائل را که روزبه‌روز پیچیده‌تر و مشکل‌تر و معضل‌تر و چند بعدى‌تر میشود بفهمند با این سطح عظیم بى‌سوادى چنین چیزى میسور نیست.»(۱) آنچه خواندید بخشی از بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور است. ۷ دی سالروز صدور فرمان حضرت امام برای تأسیس نهضت سواد آموزی در سال ۱۳۵۸ است. بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بهانه سالروز صدور این فرمان به بررسی جریان راه‌اندازی و مراحل رشد این سازمان و نگاه رهبر انقلاب به این موضوع می‌پردازد.  ۹۰درصد بی‌سوادی روستایی برابر آخرین سرشماری در سال ۱۳۵۵ نسبت بی‌سوادی جمعیتِ شش سال به بالا در ایران ۵۲.۲ درصد و در جمعیت پانزده تا ۴۹ سال ۵۷ درصد و در جمعیت هفت تا چهارده سال ۲۶ درصد بوده است. این شمار در روستاها به مراتب بیشتر از شهر بوده است.   در مناطق روستایی نرخ بی‌سوادی زنان در سال ۱۳۵۰ (هفت سال به بالا) ۹۱ درصد بود. تنها نه درصد زنان روستایی به زحمت قادر به خواندن و نوشتن بودند و در سال ۱۳۵۵ نرخ بی‌سوادی در مناطق روستایی حدود هفتاد درصد و در میان زنان روستایی حدود ۸۳ درصد بود.(۲) در همین سال از جمعیت ۶.۶ میلیون نفری زنان روستایی بالاتر از ۷ سال، قریب یک میلیون نفر باسواد بودند (۱۶.۵ درصد) و ۵.۶ میلیون زن روستایی کشور در این سال (۱۳۵۵) یعنی ۸۳.۵ درصد را زنان بی‌سواد تشکیل می‌دادند.(۳) در گزارشی دیگر آمده: «براساس آمار رسمی به هنگام پیروزی انقلاب اسلامی، ۶۹ درصد جمعیت ایران بی‌سواد بودند.»(۴)   قیام علیه بی‌سوادی آمارها و اخبار میزان بی‌سوادی تا اندازه‌‌ای بود که در همان سال‌های اول بعد از پیروزی انقلاب امام نهضت سواد آموزی را به راه انداختند: «اکنون بدون از دست دادن وقت و بدون تشریفات خسته‌کننده، برای مبارزه با بی‌سوادی به طور ضربتی و بسیج عمومی قیام کنیم تا ان‌شاء‌الله در آینده نزدیک هر کس نوشتن و خواندن ابتدایی را آموخته باشد.»(۵) ایشان در آن پیام با اشاره به کم‌کاری رژیم پهلوی در آموزش عمومی و محروم بودن اکثر افراد کشور از نعمت خواندن و نوشتن، مردم و مسئولان را به نهضت سوادآموزی در کشور فراخواندند و باسواد بودن مردم را از نیازهای اولیه برای هر ملّت و در ردیف بهداشت و مسکن بلکه مهم‌تر از آن‌ها دانستند.(۶) امام در آن پیام یادآور شدند، بی‌سوادی در کشوری که مهد علم و ادب بوده و در سایه دینی که طلب علم را فریضه می‌داند، مایه خجالت است. ایشان در ادامه پیام خواستار بسیج عمومی همه اقشار مردم و نهادهای آموزشی و دینی برای سوادآموزی شدند و بر اساس ضرورت یاد شده برنامه‌ای دراز مدت و طرحی نو و ضربتی را برای سوادآموزی ضروری دانستند و به دولت و مردم توصیه کردند بدون فوت وقت و تشریفات خسته‌کننده با بسیج عمومی، برای مبارزه با بی‌سوادی قیام کنند.(۷) وجود نهضت سواد آموزی در حالی بود که وزارت آموزش و پرورش هم وجود داشت اما چرا این نهضت به دستور امام راه افتاد؟ آیت‌الله خامنه‌ای این موضوع را چنین تبیین کرده‌اند: «آموزش و پرورش واحد بزرگى است، داراى کادرهاى وسیعى است اما به تنهایى براى این کار کافى نیست و نهضت سوادآموزى که از بیان امام و از فرمان امام الهام گرفت باید بصورت جهادى بصورت نهادى به کمک آموزش و پرورش بشتابد و مهمترین حرکت را به صورت ضربتى در این برهه‌ى از زمان [...] آغاز کند.»(۸)  حضور شورای انقلاب ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ حجت‌الاسلام دکتر محمدجواد باهنر شورای انقلاب و سرپرست سابق وزارت آموزش و پرورش به نمایندگی از سوی دولت و شورای انقلاب کارنامه عملکرد شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران را در حضور خبرنگاران داخلی و خارجی و طی مصاحبه‌ای مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی ارائه داد. دکتر محمدجواد باهنر در این کنفرانس ابتدا به تاریخچه تشکیل شورای انقلاب اشاره کرد و در ادامه به مواردی از جمله اقدامات و موانع و مشکلات شورا پرداخت.(۹) پس از شکل‌گیری نهضت سوادآموزی، نخستین برنامه و آیین‌نامه اجرایی آن به تصویب شورای انقلاب رسید و در پی آن، دفاتر این نهضت در سراسر کشور راه‌اندازی شد. در سه سال ابتدایی فعالیت نهضت، از زمان صدور فرمان امام خمینی تا انتصاب حجت‌الاسلام قرائتی به عنوان نماینده در سال ۱۳۶۱(۱۰)، اداره امور به صورت شورایی و با مشارکت نهادهایی همچون وزارت آموزش و پرورش، جهاد سازندگی، جامعه روحانیت، جهاد دانشگاهی و نهضت سوادآموزی در تهران انجام می‌گرفت.  عینکی برای روشنایی از همان روزهای نخست، آیت‌الله خامنه‌ای یکی از حامیان نهضت سوادآوزی بود. هنوز چند سالی از آغاز نهضت نگذشته بود که ایشان در مقام ریاست جمهوری، حکایتی از خود را برای توضیح ضرورت آن نقل کردند: «من تا سیزده چهارده سالگى چشمم [...] خیلى ضعیف بود و نمى‌دانستم. [...] رفتم پیش دکتر و به من عینک داد عینک که زدم، آمدم دیدم همه جا را روشن مى‌بینم، آمدم تو حرم مطهر على‌بن‌موسى‌الرضا علیه‌صلاةوالسّلام [...] دیدم عجب یک چیزهایى تو این حرم هست، این سقف حرم، این دیوارهاى حرم، من اصلاً اینها را ندیده بودم، این همه نقش و نگار این همه زیبایى، دنیایى از زیبایى‌ها، از نقش و نگارها، از لطافتها از ظرافتها وجود دارد و جلوى چشم همه است و بى‌سوادان آن محرومانى هستند که عینکى که باید به چشم بزنند تا این ظرافت‌ها را ببینند ندارند.» با استفاده از این خاطره، سواد را همچون آن عینک دانستند: «آن کسانى که سواد ندارند، بایستى بدانند که عینکى در اختیار آنها گذاشته مى‌شود که وقتى این عینک را به چشم زدند یک دنیایى مى‌بینند، دنیاى عجیبى که تاکنون آن دنیا را ندیده بودند.» ایشان در آن دیدار، ریشه نهضتی که امام راه انداخت را در صدر اسلام معرفی کردند: «میبینیم که در صدر اسلام رسول اکرم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همت گماشتند که مردم بى‌سوادِ مسلمان شده را باسواد کنند و حاضر شدند از اسراى جنگى که داراى سواد بودند براى باسواد کردن مردم استفاده کنند و این باسواد کردن را پاداشى، وسیله‌اى، قرار بدهند که این آزاد بشود یعنى آزادى آن را پاداش باسواد کردن چند نفر از مسلمانها قرار بدهند، که هر اسیر جنگى که سواد داشته باشد و چند تا مسلمان را باسواد کند این آزاد مى‌شود [...] یک چنین اهمیتى دارد این مسأله.»(۱۱)  نهضت ادامه دارد این حمایت در سالهای بعد از رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای مضاعف شد. در یکی از همان نخستین دیدارهای دوره رهبری، وقتی برخی مدعی کفایت «نهضت سوادآموزی» شده بودند، ایشان با شدت در مقابل آن ایستادند: «بحث تعطیل کردن نهضت را، به نظر من، اصلاً مطرح نکنید. مگر بیست‌وپنج درصد رقم کمى است؟ مگر شوخى است؟ شما چهارده، پانزده سال تلاش کردید و بیست‌وپنج درصد از بى‌سوادى را کاستید، اما نصف دیگرش مانده است. مگر نصف، کم است که صحبت از این بشود «حالا چه کار کنیم؟ تعطیل کنیم یا تعطیل نکنیم؟» این جریان، با همین شکل باید ادامه پیدا کند.» ۱۳۷۱/۱۰/۰۷ اولین سرشماری عمومی نفوس و مسکن در دوره زعامت ایشان، نشان از درستی این مطالبه داشت. آمارها نشان داد در سال ۱۳۷۵، با تلاش نهضت سواد آموزی ۷۹.۵ درصد از جمعیت شش ساله و بالاتر کشور باسواد شده‌اند و میزان باسوادی در بین زنان و مردان از ۲۳.۴ درصد به ۹.۵ درصد رسیده است. از طرف دیگر نسبت باسوادی مناطق شهری از ۶۵.۴ به ۸۶ درصد و در مناطق روستایی از حدود ۳۰درصد به ۷۰.۷درصد رسیده بود. دو دهه بعد، داده‌های مربوط به سرشماری نفوس و مسکن سال ۱۳۹۵ از تداوم رشد جریان سواد آموزی در کشور خبر می‌داد: «روند بی‌سوادی از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۹۵، روندی کاهشی داشته و از ۹۲ درصد در بین زنان و ۷۷.۶ در بین مردان در سال ۱۳۳۵ به ۱۵.۸ در صد در بین زنان و ۹ درصد در بین مردان در سال ۱۳۹۵، کاهش یافته است.»(۱۳) هر چند بعد از این تاریخ، سرشماری فراگیر در کشور انجام نشده، اما آمارهای موجود امیدآفرین است: «بر اساس گزارش مرکز آمار ایران، نرخ باسوادی جمعیت بالای ۶ سال کشور از ۸۷ درصد در سال ۱۳۹۶ به ۹۰ درصد در سال ۱۴۰۲ رسیده است. طبق این آمار، هم‌اکنون نرخ باسوادی مردان ۹۳ درصد و نرخ باسوادی زنان ۸۷ درصد است.» (۱۴)  آینده فرامرزی سوادآموزی افق آینده این نهضت، اما فراتر از کشور ایران، ناظر به فلات ایران و حتی فراتر از آن است: «شاید در آینده ما به سوادآموزى نیاز مهمترى داشته باشیم [...] در افغانستان، اکثر مردم زبانشان فارسى است. [...] چنانچه مردم کشور افغانستان که در همسایگى ما هستند، بخواهند باسواد شوند، این تکلیف بر دوش «نهضت سوادآموزى» است که انجام دهد.»(۱۵) رهبر انقلاب با اشاره به یک تجربه تاریخی در فاصله نزدیک به مرزهای ما می‌فرمایند: «چنانچه عناصر مؤمن، دلسوز و عاشقِ پایه‌هاى ایمانى در مردم، سراغ اینها نروند، چه کسى سراغشان خواهد رفت؟ کسانى هستند که دلشان مى‌خواهد اینها همین‌طور بى‌سواد بمانند تا اصلاً قادر نباشند یک روزنامه، یک کتاب یا یک جزوه را بخوانند. [...] کمااین‌که در شبه‌قارّه‌ى هند، زبان فارسى را ریشه‌کن کردند. یعنى زمانى که انگلیسی‌ها در سال ۱۸۷۵ به جاى «کمپانى هند شرقى»، بر آن‌جا حاکم و مستقر شدند، جزو اوّلین کارهایشان این بود که زبان فارسى را که زبان رسمى آنان و حکومت بود، برانداختند.»(۱۶)   (۱. بیانات در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور ۱۳۶۱/۸/۲۲ (۲. مرتضوی، سیدضیا(۱۴۰۰) دانش‌نامه امام خمینی - ج ۱۰، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س) ص ۱۹۳ (۳. طباطبایی، محمدحسن(۱۳۸۰) نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۱۹۲ (۴ کردی، علی(۱۳۹۶) تاریخ تحولات جمهوری اسلامی ایران جلد دوم، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص ۲۱۸ (۵. موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(۱۳۹۹) صحیفه امام خمینی (ره)، ج ۱۱، ص ۴۶۶ (۶. مومنی، سیدمجتبی؛ اسلامی، محمد‌مهدی(۱۴۰۳) معبد سرچشمه، تهران: سرچشمه، ص ۱۳۶ (۷ مرتضوی، سیدضیا(۱۴۰۰)، دانش‌نامه امام خمینی، ج ۱۰، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، ص ۱۹۳ (۸ بیانات در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور ۱۳۶۱/۸/۲۲ (۹ بشیری، عباس(۱۳۸۴) هاشمی رفسنجانی - کارنامه و خاطرات سالهای ۱۳۵۹ - انقلاب در بحران، تهران: معارف، ص ۴۳۹ (۱۰ کمی بعد حضرت امام در حکمی حجت‌الاسلام محسن قرائتی را به عنوان نماینده خود در سازمان نهضت سواد آموزی منصوب کرد : «بسم الله الرحمن الرحیم‌ / جناب حجت الاسلام آقای حاج شیخ محسن قرائتی- دامت افاضاته‌ / نظر به اهمیت امر سوادآموزی و گسترش فرهنگ و معارف اسلامی و با توجه به تجربیاتی که در این باره دارید، جنابعالی را به سمت نماینده خود در سازمان نهضت سوادآموزی تعیین می‌نمایم. امید است با هماهنگی هر چه بیشتر با مسئولان محترم این سازمان و وزارت آموزش و پرورش، مسئولیت سنگین خویش را بهتر انجام دهید. بدیهی است که کمک و مساعدت دست‌اندرکاران امر نهضت و وزارت آموزش و پرورش و استفاده از تمامی امکانات موجود، پیروزی شما را بر عفریت بی‌سوادی که یکی از میراثهای شوم نظام طاغوتی است سریعتر می‌نماید. از خدای تعالی موفقیت شما را در این راه مسالت دارم. و السلام علیکم و رحمه الله. / روح الله الموسوی الخمینی / در خصوص تاریخ نامه در صحیفه نور ذیل تاریخ ۲۰/ ۲/ ۶۱ درج شده است اما تاریخ مندرج در نسخه خطی ۲۱/ ۲/ ۶۱ است. (۱۱. بیانات در دیدار با مسئولان نهضت سواد آموزی سراسر کشور ۱۳۶۱/۸/۲۲ (۱۲ بیانات در دیدار مسؤولان «نهضت سوادآموزى» ۱۳۷۱/۱۰/۰۷ (۱۳ تارنمای مرکز آمار ایران  (۱۴ پایگاه خبری تسنیم (۱۵. بیانات رهبر انقلاب در دیدار مسئولان نهضت سوادآموزى ۱۳۸۰/۱۰/۰۶ (۱۶ بیانات رهبر انقلاب در دیدار مسئولان نهضت سوادآموزى ۱۳۸۰/۱۰/۰۶   🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62201 #ديگران__گزارش
    0 Commenti 0 condivisioni 959 Views 0 Anteprima
  • بیانات در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها


    [دریافت PDF]

    بسم الله الرّحمن الرّحیم(۱)

    الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الطّیّبین الطّاهرین المعصومین سیّما بقیّة الله فی الارضین.

    خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز. خیلی بهره بردیم از اجرای برادران عزیزی که اینجا برنامه اجرا کردند. شعرهای پُرمغز و بامضمون، مجلس را به‌روز کرد. خیلی از مجلسها هست که جمعیّت هست، امّا مربوط به این زمان نیست. این مجلس، مجلس این زمان است. این شعرها و این حرکات و این اظهارات و این بیانات شماها و اجتماع شما و شور و حال شما مجلس را به‌روز کرد.

    تبریک عرض میکنم ولادت حضرت سیّدةالنّساء صدّیقه‌ی طاهره (سلام الله علیها) را، همچنین ولادت امام عزیز بزرگوارمان را. درباره‌ی حضرت صدّیقه‌ی طاهره من فقط یک جمله عرض میکنم، چون فضایل و مناقب و برجستگی‌های این بانوی الهی و عرشی چیزی نیست که ما بتوانیم آن را در اظهاراتمان بیان کنیم؛ خیلی فوق فهم ما و تصوّر ما و درک ما است؛ امّا میتوان این‌جور گفت که او اسوه بود. مگر نمیخواهیم عمل کنیم؟ مگر نمیخواهیم فاطمی زندگی کنیم؟ او اسوه بود؛ باید بر طبق رفتار اسوه و حرکات اسوه رفتار کرد و حرکت کرد. اسوه‌ی دین‌داری بود، اسوه‌ی عدالت‌خواهی بود، اسوه‌ی جهاد بود. جهادی که فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) کرد، جزو دشوارترین جهادها است. اگر انسان بخواهد مقایسه کند، شاید همه‌ی غزوات پیغمبر یک طرف و جهاد فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) یک طرف. اسوه‌ی جهاد بود. اسوه‌ی تبیین بود؛ آن خطبه‌ی غرّاء مسجد مدینه یک تبیین فوق‌العاده بی‌نظیر و روشن و درس‌آموز بود. اسوه‌ی وظایف زنانگی بود؛ شوهرداری، فرزندداری، زینب‌پروری و بسیاری دیگر از ارزشهای اسلامی. اینها مقولات ظاهری و قابل فهم و قابل دید ما است؛ مقولات باطنی و عرشی از دید ما بالاتر است و قابل توصیف نیست.

    و امّا سخنی در باب مدّاحی؛ حرف امروز من چند کلمه در باب مدّاحی است. امروز مدّاحی یکی از عرصه‌های بسیار مهمّی است که شایسته است درباره‌ی آن پژوهش انجام بگیرد. امروز مدّاحی فقط آمدن و خواندن و گریاندن و مانند اینها نیست؛ امروز مدّاحی در کشور ما یک پدیده‌ای شده که درخور پژوهش و تحقیق است. پژوهش یعنی چه؟ «عمق‌یابی»؛ [شناخت اینکه] پشت این شعر و آواز و آهنگ و رفتار چیست و چه چیزی قرار دارد. «آسیب‌شناسی»؛ ممکن است آسیب‌شناسی، ما را به یک نقاط ضعفی برساند. جستجو از «راه‌های رشد»؛ [اینکه] چه کار کنیم که مدّاحی در راه رشد پیش برود، به سمت تکامل و در مسیر تکامل حرکت کند. اینها مجموعه‌ای است که یک جمع محقّق و پژوهشگر میباید و میتوانند درباره‌ی این، کار کنند؛ امروز این لازم است.

    البتّه در گذشته هم مدّاحی بود؛ زمان جوانی ما هم مدّاحهایی بودند، البتّه نه به این گسترش، نه به این تعداد، نه با این آگاهی، نه با این سواد، ولی بودند. البتّه یک امتیازاتی هم آنها داشتند ــ [مثلاً] قصاید بلند و غرّاء را از بر میخواندند ــ لکن مجموعاً فاصله‌ی مدّاحی دوران جوانی ما با مدّاحی امروز خیلی زیاد است؛ امروز مدّاحی در جامعه‌ی ما یک پدیده‌ی حیرت‌انگیزی شده. اینها را عرض میکنم که مدّاحان عزیز ما بدانند چه کار دارند میکنند. البتّه میدانید؛ شعرهای امروز و حرفهای امروز نشان داد که مدّاحها میدانند کجا قرار دارند و چه وظیفه‌ای را بر عهده گرفته‌اند. امروز بعد از چند دهه، این پدیده‌ی بسیار مهمّ مدّاحی به شکل یک عنصر اثرگذار در کشور ظاهر شده. ما به این احتیاج داریم. ما احتیاج داریم عوامل اثرگذار که روی ذهنها و مغزها و دلها اثر میگذارد، تقویت کنیم؛ اوّلاً بشناسیم، ثانیاً تقویت کنیم. حرف اصلی من این است که حالا عرض خواهم کرد.

    البتّه مدّاحی‌ها همه در یک سطح نیستند، کم و زیاد دارند. همه‌ی پدیده‌ها همین‌جور هستند،‌ همه یک جور نیستند؛ بعضی‌ها برترند، بالاترند، بعضی‌ها متوسّط‌‌ترند؛ امّا آنچه میتوان به صورت تقریبی و میانه بیان کرد، این است که امروز مدّاحی یکی از پایگاه‌های «ادبیّات مقاومت» است. امروز مدّاحی یک پایگاهی است برای ادبیّات مقاومت. اگر یک «فکری» وجود داشته باشد و «ادبیّاتِ» متناسب با آن فکر وجود نداشته باشد، آن فکر میمیرد، از بین میرود. تولید ادبیّاتِ مناسب با اندیشه و فکر، یک هنر بزرگی است. یکی از مراکز و پایگاه‌هایی که این ادبیّات را ــ ادبیّات مقاومت را ــ تدوین میکند، گسترش میدهد، منتقل میکند، عبارت است از پدیده‌ی مدّاحی و هیئت.

    خب، «مقاومت ملّی» یعنی چه؟ اینکه میگوییم «ادبیّات مقاومت ملّی»، مقاومت ملّی یعنی چه؟ امروز گفته میشود «جبهه‌ی مقاومت»؛ خب این چیست؟ اینها در مقابل چه چیزی مقاومت میکنند؟ «مقاومت ملّی» یعنی تاب‌آوری در برابر هر فشاری که دشمن در یکی از جنبه‌های زندگی انسان وارد می‌آورد تا آن ملّت را مجبور کند به تسلیم؛ منظور ما از «مقاومت» ایستادگی در مقابل این فشار است؛ تاب بیاورد، مقاومت کند، بِایستد، پایداری کند، پای دشمن را ببُرد،‌ دست دشمن را قطع کند.

    این فشاری که میگوییم ممکن است وارد بیاید، فرق نمیکند [چه باشد]؛ گاهی فشار نظامی است که خب ماها دیدیم؛ جوانها ندیده بودند، دیدند؛ ما آن چهل سال قبل هم دیدیم. فشار نظامی برای وادار کردن جمهوری اسلامی به قبول یک تحمیل! این فشار [ممکن است] با وسایل نظامی باشد، با وسایل اقتصادی باشد یا فشار با هوچیگری و جوسازی رسانه‌ای باشد. فضای مجازی را نگاه کنید، رادیوهای خارجی را ببینید، اظهاراتِ نه‌فقط روزنامه‌نگار و مثلاً خبرنگار، [بلکه] مقامات نظامی بالا و مقامات سیاسی در دنیا را ببینید؛ همه‌ی اینها متوجّه یک نقطه و یک مرکز است و آن مرکز، فشار بر روی ایستادگی و مقاومت ملّتها و در رأسشان ملّت ایران است؛ امروز این‌جوری است. بنابراین، این فشار میتواند فشار نظامی باشد، فشار اقتصادی باشد ــ مثلاً تحریم باشد ــ فشار رسانه‌ای باشد، فشار در فضای مجازی باشد، جاسوس‌پروری باشد و امثال اینها.

    هدف از این فشار هم میتواند توسعه‌طلبی سرزمینی باشد، مثل این کاری که حالا آمریکایی‌ها دارند با بعضی از کشورهای آمریکای لاتین انجام میدهند؛ میتواند برای منابع زیرزمینی باشد، که فشار می‌آورد برای اینکه منابع نفت فلان کشور را مثلاً تصرّف کند؛ یا موضوعات فرهنگی و دینی باشد؛ یا فشار برای تغییر سبک زندگی باشد که عمدتاً‌ اینها از راه ابزارهای رسانه‌ای انجام میگیرد؛ یا اساسی‌تر از همه، فشار برای تغییر هویّتی باشد. صد سال است که سعی غربی‌ها، که در زمان اواخر قاجار وارد ایران شدند، این است که هویّت ملّت ایران را تغییر بدهند؛ هویّت‌ دینی‌شان، هویّت تاریخی‌شان، هویّت فرهنگی‌شان. رضاخان قدم اوّل را برداشت، [امّا] موفّق نبود؛ بعدی‌ها سیاستمدارانه‌تر حرکت کردند، کارهایی کردند، [امّا] موفّق نشدند؛ انقلاب اسلامی هم آمد همه را شست، ریخت بیرون. فشار برای تغییر هویّت ملّت ایران. در هر صورت، در همه‌ی این موارد، مقاومت لازم است. گفتیم مقاومت یعنی چه؟ یعنی تاب‌آوری، پایداری، ایستادگی، تسلیم نشدن، عامل فشار را ناکام گذاشتن؛ این معنای مقاومت است. اینکه امروز ما دائم دم از جبهه‌ی مقاومت میزنیم یعنی این؛ یک روز فقط ایران بود، امروز به کشورهای منطقه و حتّی در مواردی به کشورهای خارج از منطقه توسعه‌ پیدا کرده؛ مقاومت بتدریج گسترش پیدا کرده.

    البتّه ملّت ما از اوّلِ تشکیل جمهوری اسلامی و پیروزی انقلاب اسلامی توانست مقاومت کند، توانست بِایستد، توانست در مقابل فشار دشمن تسلیم نشود. همه‌کار کردند ــ دیگر حالا اینها را چون زیاد گفته‌ایم و تکرار کرده‌ایم، نمیخواهم تکرار کنم که چه کارها کردند ــ بعضی از کارهایی که دشمن درباره‌ی ملّت ایران کرد، جوری بود که درباره‌ی هر کشوری و هر ملّتی انجام میگرفت، [آنجا را] کن‌فیکون میکرد، امّا ملّت ایران محکم ایستاد، جمهوری اسلامی با کمال استقامت، با کمال مقاومت ایستاد.

    مدّاحی ما از اوّل انقلاب به این سمت حرکت کرد؛ نه همه، امّا شروع شد؛ در دوران جنگ به اوج خودش رسید. در دوران جنگ هر کدام از این شهدا پرچمی شدند برای برپا نگه داشتن ملّت ایران، [آن هم] به وسیله‌ی مدّاحها؛ مدّاحها این کار را کردند. این جنازه که می‌آمد، اگر آن مدّاح نبود، اگر آن حماسه‌ی شعری در فضا نمیپیچید و دلها را به خود جذب نمیکرد، آن شهید فراموش میشد. زینبی کار کردند؛ زینب، کربلا را زنده کرد و نگه داشت در تاریخ. این کاری بود که از اوّل انقلاب شروع شد، ادامه پیدا کرده تا امروز، امروز هم هست. البتّه حالا همه‌ی مجالس مدّاحی، مثل مجلس امروز ما نبود و نیست، میدانم، لکن در همه‌ی مجالس یک گرایشی، یک نگاهی، یک حرکتی به مفهوم و مصداق مقاومت در ایران وجود دارد.

    حالا حرف من به طور خلاصه این است؛ من فقط همین یک جمله را میخواهم عرض کنم که امروز ما فراتر از درگیری‌های نظامی ــ که وجود داشت، دیدید و همین‌طور دائماً احتمال [تکرار] آن را هم میدهند، بعضی هم عمداً در این کانون میدمند برای اینکه مردم را دل‌به‌شک نگه دارند، دلهره ایجاد کنند، که موفّق هم نمیشوند ان‌شاءالله ــ در کانون یک درگیری تبلیغاتی و رسانه‌ای هستیم؛ با چه کسی؟ با یک جبهه‌ی وسیع. ما در جنگ تبلیغاتی قرار داریم، در جنگ معنوی قرار داریم. دشمن فهمید که تصرّف این مُلک و این خاک و این سرزمین الهی و معنوی با ابزار فشار و ابزار نظامی امکان ندارد. فهمید که اگر بخواهد تصرّفی بکند، دخالتی بکند، موفّقیّتی پیدا کند باید دلها را تغییر بدهد، باید مغزها و فکرها را عوض کند؛ رفتند در این خط. البتّه ما در مقابلشان محکم ایستاده‌ایم، امّا امروز خطر این است، خط این است، هدف دشمن این است. هدف دشمن در کشور ما محو کردن آثار مشعشع مفاهیم انقلابی است؛ هدفش این است که بتدریج مردم را از یاد انقلاب، از یاد هدف انقلاب، از یاد کارهایی که در انقلاب شد، از یاد امامِ انقلاب منصرف کند؛ برای این دارند کار میکنند، دارند تلاش میکنند؛ میلیاردها خرج میکنند؛ نمیگویند، لکن ما میدانیم. نویسنده، هنرمند، کتاب‌نویس، رمان‌نویس، هالیوود و غیر اینها را به کار میگیرند، از ابزارهای گوناگون استفاده میکنند برای اینکه ذهن جوان ایرانی را تغییر بدهند. جبهه‌ی فعّالِ در این قسمت در مقابل ما یک جبهه‌ی وسیعی است؛ البتّه مرکز آمریکا است، دُوروبَرش هم بعضی از کشورهای اروپایی‌اند و در حاشیه‌اش هم مزدورها و خائنها و بی‌وطن‌ها و اینهایی [هستند] که در اروپا و در جاهای دیگر جمع شده‌اند برای اینکه به نان و نوایی برسند، این را هم شیوه‌ی خودشان قرار داده‌اند. ما در مقابل اینها قرار داریم.

     بنابراین جبهه‌ی انقلاب و کارگزاران مقاومت باید این وضع دشمن را بشناسند، آرایش خودشان را بر طبق این نظم دشمن و مقصود دشمن قرار بدهند. ما در مسائل نظامی، آرایش صفوفمان بستگی دارد به هدف دشمن؛ وقتی می‌بینیم دشمن به یک نقطه‌ای میخواهد حمله کند، نوعی آرایش نظامی میگیریم که دشمن را ناکام کنیم؛ این کار در باب تبلیغات باید انجام بگیرد. آرایش تبلیغاتی بایستی به سمتی برود که دشمن درست همان سمت را هدف قرار داده، و آن عبارت است از معارف اسلامی، معارف شیعی و معارف انقلابی؛ دشمن اینها را هدف قرار داده؛ باید در مقابل اینها ایستاد. البتّه کار آسانی هم نیست لکن خوشبختانه امروز ما فضلای زیادی داریم در حوزه‌های علمیّه که در این زمینه‌ها کار کرده‌اند، فکر کرده‌اند، محصول دارند و جامعه‌ی مدّاح کشور میتواند کاملاً از آنها بهره‌برداری کند.

    شما مدّاحها میتوانید این هیئتی را که در آنجا هستید، تبدیل کنید به کانون پایبندی به ارزشهای انقلاب و [دیگر] ارزشها؛ بخصوص امروز که جوانها خوشبختانه اقبال به هیئت دارند. امروز اقبال جوانها به هیئت خیلی زیاد است؛ در گذشته این‌جور نبود. امروز جوانها در شهرهای مختلف ــ که ما هم اطّلاع پیدا میکنیم یا در تلویزیون می‌بینیم یا خبر میگیریم ــ خوشبختانه اقبال دارند و کار میکنند، تلاش میکنند؛ این را بایستی قدر دانست و نسل جوان را در مقابل هدف این دشمن لجوج و خبیث و متأسّفانه دارای امکانات، مصون‌سازی کرد.

    من توصیه میکنم در مدّاحی‌ها درباره‌ی ائمّه (علیهم السّلام)، تبیین معارف را برجسته کنید. به نظر بنده ائمّه (علیهم السّلام) دو کار عمده انجام میدادند: یکی تبیین معارف بود، که [به واسطه‌ی آن] معارف اسلامی باقی ماند؛ اگر آنها تبیین نمیکردند معارف اسلامی را، امروز از اسلام و از معارف حقیقی اسلام هیچ چیز باقی نمانده بود؛ یکی این بود؛ یکی مبارزه بود. ائمّه مبارزه میکردند. روی این زمینه، بنده حرفهای زیادی در سالهای طولانی گفته‌ام. همه‌ی ائمّه مشغول مبارزه بودند. از بعد از امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) ــ چه در زمان امام مجتبیٰ، چه در زمان حضرت سیّدالشهدا، چه در زمان ائمّه‌ی بعدی ــ همه‌ی ائمّه مشغول مبارزه بودند؛ مبارزه‌ی با دستگاه خلافت، مبارزه‌ی با دشمنان حقیقت، هر کدام با شیوه‌ی خودشان؛ هر کدام با یک شیوه، امّا همه مبارزه میکردند؛ این را بایستی در زندگی ائمّه، در بیان زندگی ائمّه بیان کرد. بنابراین [یک توصیه] تبیین معارف دینی، تبیین معارف مبارزاتی و انقلابی [است].

    یک توصیه این است که در مواجهه‌ی با دشمن، به دفاع از آنچه او شبهه‌آفرینی میکند اکتفا نکنید. البتّه دفاع لازم است، باید شبهه‌آفرینیِ دشمن را رد کرد لکن دشمن نقطه‌ضعف زیاد دارد؛ آن نقطه‌ضعف‌ها را هدف قرار بدهید، به آنها هجوم بیاورید، هجوم بیاورید در مفاهیم شعری، که خب امروز بعضی از برادرها خوشبختانه در این زمینه هم نشان دادند که توانایی خوبی وجود دارد.

    یک توصیه این است که منبر [مدّاحی] را از نقاط قوّت اسلام، چه در مسائل شخصی، چه در مسائل اجتماعی، چه در سیاست، چه در برخورد با دشمن ــ اسلام در این زمینه‌ها معارف مهمّی دارد، نقاط قوّتی دارد ــ سرشار کنید از این معارف؛ یعنی کسی که پای صحبت شما، برنامه‌ی شما می‌نشیند، از قرآن، از مفاهیم قرآنی بخش زیادی را بهره‌مند بشود و استفاده کند. تبدیل کنید مدّاحی را به یک ابزار مؤثّر و مهمّی برای ترویج دین و ترویج مفاهیم دینی و مسائل انقلابی؛ این کار الان دارد تا حدود زیادی انجام میگیرد؛ این را گسترش بدهید، این را تقویت کنید، این را عمومی کنید و در همه‌ی موارد این وجود داشته باشد. گاهی اوقات تأثیر یک نوحه‌ی خوش‌ساختِ خوش‌مضمون که شما آن نوحه را در منبر میخوانید، در دل مخاطبتان از یک منبر یا دو منبر استدلالی و فلسفی و منطقی، هم خیلی بیشتر است، هم ماندگارتر است.

    بحث خوانندگیِ خوش‌ساخت شد، مراقب باشید در این زمینه اشتباه صورت نگیرد؛ آهنگهای دوران طاغوت راه پیدا نکند در مفاهیم دینی ما؛ انسان گاهی یک جاهایی می‌شنود. مراقبت کنید! آهنگ مدّاحی، آهنگ شما است، مال شما است، ابتکار شما است؛ نباید آنچه را مربوط به دشمنان شما است ــ که شما علیه آنها قیام کردید، ملّتتان علیه آن معارف، علیه آن فرهنگ غلط قیام کردند ــ نفوذ کند در کار شما و در بیان شما.

    بنابراین آنچه بنده احساس میکنم و میبینم، خوشبختانه در بین ابزارهای مهمّ پیشرفت کشور، پدیده‌ی مدّاحی جایگاه ویژه‌ای دارد. شما دارید کار میکنید، تلاش میکنید، و همان‌طور که گفتم، احتیاج دارد به پژوهش؛ باید آسیب‌شناسی بشود، باید راه‌های تکاملش پیدا بشود، باید محتواهای مناسب و شاید آهنگهای مناسب برای این کار آماده بشود، تهیّه بشود. مدّاحی را حفظ کنیم، نگه داریم، تکامل ببخشیم و از این پدیده استفاده کنیم.

    من به شما عرض کنم، به توفیق الهی جمهوری اسلامی در حال پیشرفت است. کمبود زیاد داریم؛ اشاره کردند به گرد و غبار خوزستان؛(۲) این یکی از کوچک‌ترین‌هایش است. کمبودهای بیشتری هم در کشور وجود دارد امّا کشور دارد جلو میرود، ‌دارد پیش میرود. ملّت ایران دارند روزبه‌روز برای اسلام آبرو درست میکنند، نشان میدهند که اسلام یعنی ایستادگی، اسلام یعنی قدرت، اسلام یعنی صدق و صفا، اسلام یعنی خیرخواهی و عدالت‌خواهی؛ اینها را ملّت ایران دارند بتدریج نشان میدهند. البتّه تحوّلات بزرگ در یک کشور به چشم نمی‌آید، چون تدریجی است، چون طولانی‌مدّت است ــ کوتاه‌مدّت نیست و در یک لحظه انجام نمیگیرد تا انسان ببیند؛ بتدریج انجام میگیرد ــ امّا من میخواهم عرض بکنم به توفیق الهی بتدریج جامعه پیشرفت میکند. نوجوانِ امروز نسبت به مسائل دینی ــ غیر از همان اوایلِ اوایل انقلاب ــ از برهه‌ای از این میانه‌ها بمراتب جلوتر و پیشتر است، بعد از این هم ان‌شاءالله پیشتر خواهد رفت.

    روح مقدّس شهیدان و روح مقدّس امام بزرگوار شاد باد که این راه را در مقابل ملّت ایران باز کرد.

    والسّلام علیکم و رحمة‌الله

     

    (۱ در ابتدای این دیدار، جمعی از ستایشگران اهل‌بیت (علیهم السّلام) به شعرخوانی و مدیحه‌سرایی پرداختند.

    (۲ اشاره به اشعار یکی از ستایشگران از خوزستان



    منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62065

    #بيانات
    📰 بیانات در مراسم جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها [دریافت PDF] بسم الله الرّحمن الرّحیم(۱) الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الطّیّبین الطّاهرین المعصومین سیّما بقیّة الله فی الارضین. خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز. خیلی بهره بردیم از اجرای برادران عزیزی که اینجا برنامه اجرا کردند. شعرهای پُرمغز و بامضمون، مجلس را به‌روز کرد. خیلی از مجلسها هست که جمعیّت هست، امّا مربوط به این زمان نیست. این مجلس، مجلس این زمان است. این شعرها و این حرکات و این اظهارات و این بیانات شماها و اجتماع شما و شور و حال شما مجلس را به‌روز کرد. تبریک عرض میکنم ولادت حضرت سیّدةالنّساء صدّیقه‌ی طاهره (سلام الله علیها) را، همچنین ولادت امام عزیز بزرگوارمان را. درباره‌ی حضرت صدّیقه‌ی طاهره من فقط یک جمله عرض میکنم، چون فضایل و مناقب و برجستگی‌های این بانوی الهی و عرشی چیزی نیست که ما بتوانیم آن را در اظهاراتمان بیان کنیم؛ خیلی فوق فهم ما و تصوّر ما و درک ما است؛ امّا میتوان این‌جور گفت که او اسوه بود. مگر نمیخواهیم عمل کنیم؟ مگر نمیخواهیم فاطمی زندگی کنیم؟ او اسوه بود؛ باید بر طبق رفتار اسوه و حرکات اسوه رفتار کرد و حرکت کرد. اسوه‌ی دین‌داری بود، اسوه‌ی عدالت‌خواهی بود، اسوه‌ی جهاد بود. جهادی که فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) کرد، جزو دشوارترین جهادها است. اگر انسان بخواهد مقایسه کند، شاید همه‌ی غزوات پیغمبر یک طرف و جهاد فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) یک طرف. اسوه‌ی جهاد بود. اسوه‌ی تبیین بود؛ آن خطبه‌ی غرّاء مسجد مدینه یک تبیین فوق‌العاده بی‌نظیر و روشن و درس‌آموز بود. اسوه‌ی وظایف زنانگی بود؛ شوهرداری، فرزندداری، زینب‌پروری و بسیاری دیگر از ارزشهای اسلامی. اینها مقولات ظاهری و قابل فهم و قابل دید ما است؛ مقولات باطنی و عرشی از دید ما بالاتر است و قابل توصیف نیست. و امّا سخنی در باب مدّاحی؛ حرف امروز من چند کلمه در باب مدّاحی است. امروز مدّاحی یکی از عرصه‌های بسیار مهمّی است که شایسته است درباره‌ی آن پژوهش انجام بگیرد. امروز مدّاحی فقط آمدن و خواندن و گریاندن و مانند اینها نیست؛ امروز مدّاحی در کشور ما یک پدیده‌ای شده که درخور پژوهش و تحقیق است. پژوهش یعنی چه؟ «عمق‌یابی»؛ [شناخت اینکه] پشت این شعر و آواز و آهنگ و رفتار چیست و چه چیزی قرار دارد. «آسیب‌شناسی»؛ ممکن است آسیب‌شناسی، ما را به یک نقاط ضعفی برساند. جستجو از «راه‌های رشد»؛ [اینکه] چه کار کنیم که مدّاحی در راه رشد پیش برود، به سمت تکامل و در مسیر تکامل حرکت کند. اینها مجموعه‌ای است که یک جمع محقّق و پژوهشگر میباید و میتوانند درباره‌ی این، کار کنند؛ امروز این لازم است. البتّه در گذشته هم مدّاحی بود؛ زمان جوانی ما هم مدّاحهایی بودند، البتّه نه به این گسترش، نه به این تعداد، نه با این آگاهی، نه با این سواد، ولی بودند. البتّه یک امتیازاتی هم آنها داشتند ــ [مثلاً] قصاید بلند و غرّاء را از بر میخواندند ــ لکن مجموعاً فاصله‌ی مدّاحی دوران جوانی ما با مدّاحی امروز خیلی زیاد است؛ امروز مدّاحی در جامعه‌ی ما یک پدیده‌ی حیرت‌انگیزی شده. اینها را عرض میکنم که مدّاحان عزیز ما بدانند چه کار دارند میکنند. البتّه میدانید؛ شعرهای امروز و حرفهای امروز نشان داد که مدّاحها میدانند کجا قرار دارند و چه وظیفه‌ای را بر عهده گرفته‌اند. امروز بعد از چند دهه، این پدیده‌ی بسیار مهمّ مدّاحی به شکل یک عنصر اثرگذار در کشور ظاهر شده. ما به این احتیاج داریم. ما احتیاج داریم عوامل اثرگذار که روی ذهنها و مغزها و دلها اثر میگذارد، تقویت کنیم؛ اوّلاً بشناسیم، ثانیاً تقویت کنیم. حرف اصلی من این است که حالا عرض خواهم کرد. البتّه مدّاحی‌ها همه در یک سطح نیستند، کم و زیاد دارند. همه‌ی پدیده‌ها همین‌جور هستند،‌ همه یک جور نیستند؛ بعضی‌ها برترند، بالاترند، بعضی‌ها متوسّط‌‌ترند؛ امّا آنچه میتوان به صورت تقریبی و میانه بیان کرد، این است که امروز مدّاحی یکی از پایگاه‌های «ادبیّات مقاومت» است. امروز مدّاحی یک پایگاهی است برای ادبیّات مقاومت. اگر یک «فکری» وجود داشته باشد و «ادبیّاتِ» متناسب با آن فکر وجود نداشته باشد، آن فکر میمیرد، از بین میرود. تولید ادبیّاتِ مناسب با اندیشه و فکر، یک هنر بزرگی است. یکی از مراکز و پایگاه‌هایی که این ادبیّات را ــ ادبیّات مقاومت را ــ تدوین میکند، گسترش میدهد، منتقل میکند، عبارت است از پدیده‌ی مدّاحی و هیئت. خب، «مقاومت ملّی» یعنی چه؟ اینکه میگوییم «ادبیّات مقاومت ملّی»، مقاومت ملّی یعنی چه؟ امروز گفته میشود «جبهه‌ی مقاومت»؛ خب این چیست؟ اینها در مقابل چه چیزی مقاومت میکنند؟ «مقاومت ملّی» یعنی تاب‌آوری در برابر هر فشاری که دشمن در یکی از جنبه‌های زندگی انسان وارد می‌آورد تا آن ملّت را مجبور کند به تسلیم؛ منظور ما از «مقاومت» ایستادگی در مقابل این فشار است؛ تاب بیاورد، مقاومت کند، بِایستد، پایداری کند، پای دشمن را ببُرد،‌ دست دشمن را قطع کند. این فشاری که میگوییم ممکن است وارد بیاید، فرق نمیکند [چه باشد]؛ گاهی فشار نظامی است که خب ماها دیدیم؛ جوانها ندیده بودند، دیدند؛ ما آن چهل سال قبل هم دیدیم. فشار نظامی برای وادار کردن جمهوری اسلامی به قبول یک تحمیل! این فشار [ممکن است] با وسایل نظامی باشد، با وسایل اقتصادی باشد یا فشار با هوچیگری و جوسازی رسانه‌ای باشد. فضای مجازی را نگاه کنید، رادیوهای خارجی را ببینید، اظهاراتِ نه‌فقط روزنامه‌نگار و مثلاً خبرنگار، [بلکه] مقامات نظامی بالا و مقامات سیاسی در دنیا را ببینید؛ همه‌ی اینها متوجّه یک نقطه و یک مرکز است و آن مرکز، فشار بر روی ایستادگی و مقاومت ملّتها و در رأسشان ملّت ایران است؛ امروز این‌جوری است. بنابراین، این فشار میتواند فشار نظامی باشد، فشار اقتصادی باشد ــ مثلاً تحریم باشد ــ فشار رسانه‌ای باشد، فشار در فضای مجازی باشد، جاسوس‌پروری باشد و امثال اینها. هدف از این فشار هم میتواند توسعه‌طلبی سرزمینی باشد، مثل این کاری که حالا آمریکایی‌ها دارند با بعضی از کشورهای آمریکای لاتین انجام میدهند؛ میتواند برای منابع زیرزمینی باشد، که فشار می‌آورد برای اینکه منابع نفت فلان کشور را مثلاً تصرّف کند؛ یا موضوعات فرهنگی و دینی باشد؛ یا فشار برای تغییر سبک زندگی باشد که عمدتاً‌ اینها از راه ابزارهای رسانه‌ای انجام میگیرد؛ یا اساسی‌تر از همه، فشار برای تغییر هویّتی باشد. صد سال است که سعی غربی‌ها، که در زمان اواخر قاجار وارد ایران شدند، این است که هویّت ملّت ایران را تغییر بدهند؛ هویّت‌ دینی‌شان، هویّت تاریخی‌شان، هویّت فرهنگی‌شان. رضاخان قدم اوّل را برداشت، [امّا] موفّق نبود؛ بعدی‌ها سیاستمدارانه‌تر حرکت کردند، کارهایی کردند، [امّا] موفّق نشدند؛ انقلاب اسلامی هم آمد همه را شست، ریخت بیرون. فشار برای تغییر هویّت ملّت ایران. در هر صورت، در همه‌ی این موارد، مقاومت لازم است. گفتیم مقاومت یعنی چه؟ یعنی تاب‌آوری، پایداری، ایستادگی، تسلیم نشدن، عامل فشار را ناکام گذاشتن؛ این معنای مقاومت است. اینکه امروز ما دائم دم از جبهه‌ی مقاومت میزنیم یعنی این؛ یک روز فقط ایران بود، امروز به کشورهای منطقه و حتّی در مواردی به کشورهای خارج از منطقه توسعه‌ پیدا کرده؛ مقاومت بتدریج گسترش پیدا کرده. البتّه ملّت ما از اوّلِ تشکیل جمهوری اسلامی و پیروزی انقلاب اسلامی توانست مقاومت کند، توانست بِایستد، توانست در مقابل فشار دشمن تسلیم نشود. همه‌کار کردند ــ دیگر حالا اینها را چون زیاد گفته‌ایم و تکرار کرده‌ایم، نمیخواهم تکرار کنم که چه کارها کردند ــ بعضی از کارهایی که دشمن درباره‌ی ملّت ایران کرد، جوری بود که درباره‌ی هر کشوری و هر ملّتی انجام میگرفت، [آنجا را] کن‌فیکون میکرد، امّا ملّت ایران محکم ایستاد، جمهوری اسلامی با کمال استقامت، با کمال مقاومت ایستاد. مدّاحی ما از اوّل انقلاب به این سمت حرکت کرد؛ نه همه، امّا شروع شد؛ در دوران جنگ به اوج خودش رسید. در دوران جنگ هر کدام از این شهدا پرچمی شدند برای برپا نگه داشتن ملّت ایران، [آن هم] به وسیله‌ی مدّاحها؛ مدّاحها این کار را کردند. این جنازه که می‌آمد، اگر آن مدّاح نبود، اگر آن حماسه‌ی شعری در فضا نمیپیچید و دلها را به خود جذب نمیکرد، آن شهید فراموش میشد. زینبی کار کردند؛ زینب، کربلا را زنده کرد و نگه داشت در تاریخ. این کاری بود که از اوّل انقلاب شروع شد، ادامه پیدا کرده تا امروز، امروز هم هست. البتّه حالا همه‌ی مجالس مدّاحی، مثل مجلس امروز ما نبود و نیست، میدانم، لکن در همه‌ی مجالس یک گرایشی، یک نگاهی، یک حرکتی به مفهوم و مصداق مقاومت در ایران وجود دارد. حالا حرف من به طور خلاصه این است؛ من فقط همین یک جمله را میخواهم عرض کنم که امروز ما فراتر از درگیری‌های نظامی ــ که وجود داشت، دیدید و همین‌طور دائماً احتمال [تکرار] آن را هم میدهند، بعضی هم عمداً در این کانون میدمند برای اینکه مردم را دل‌به‌شک نگه دارند، دلهره ایجاد کنند، که موفّق هم نمیشوند ان‌شاءالله ــ در کانون یک درگیری تبلیغاتی و رسانه‌ای هستیم؛ با چه کسی؟ با یک جبهه‌ی وسیع. ما در جنگ تبلیغاتی قرار داریم، در جنگ معنوی قرار داریم. دشمن فهمید که تصرّف این مُلک و این خاک و این سرزمین الهی و معنوی با ابزار فشار و ابزار نظامی امکان ندارد. فهمید که اگر بخواهد تصرّفی بکند، دخالتی بکند، موفّقیّتی پیدا کند باید دلها را تغییر بدهد، باید مغزها و فکرها را عوض کند؛ رفتند در این خط. البتّه ما در مقابلشان محکم ایستاده‌ایم، امّا امروز خطر این است، خط این است، هدف دشمن این است. هدف دشمن در کشور ما محو کردن آثار مشعشع مفاهیم انقلابی است؛ هدفش این است که بتدریج مردم را از یاد انقلاب، از یاد هدف انقلاب، از یاد کارهایی که در انقلاب شد، از یاد امامِ انقلاب منصرف کند؛ برای این دارند کار میکنند، دارند تلاش میکنند؛ میلیاردها خرج میکنند؛ نمیگویند، لکن ما میدانیم. نویسنده، هنرمند، کتاب‌نویس، رمان‌نویس، هالیوود و غیر اینها را به کار میگیرند، از ابزارهای گوناگون استفاده میکنند برای اینکه ذهن جوان ایرانی را تغییر بدهند. جبهه‌ی فعّالِ در این قسمت در مقابل ما یک جبهه‌ی وسیعی است؛ البتّه مرکز آمریکا است، دُوروبَرش هم بعضی از کشورهای اروپایی‌اند و در حاشیه‌اش هم مزدورها و خائنها و بی‌وطن‌ها و اینهایی [هستند] که در اروپا و در جاهای دیگر جمع شده‌اند برای اینکه به نان و نوایی برسند، این را هم شیوه‌ی خودشان قرار داده‌اند. ما در مقابل اینها قرار داریم.  بنابراین جبهه‌ی انقلاب و کارگزاران مقاومت باید این وضع دشمن را بشناسند، آرایش خودشان را بر طبق این نظم دشمن و مقصود دشمن قرار بدهند. ما در مسائل نظامی، آرایش صفوفمان بستگی دارد به هدف دشمن؛ وقتی می‌بینیم دشمن به یک نقطه‌ای میخواهد حمله کند، نوعی آرایش نظامی میگیریم که دشمن را ناکام کنیم؛ این کار در باب تبلیغات باید انجام بگیرد. آرایش تبلیغاتی بایستی به سمتی برود که دشمن درست همان سمت را هدف قرار داده، و آن عبارت است از معارف اسلامی، معارف شیعی و معارف انقلابی؛ دشمن اینها را هدف قرار داده؛ باید در مقابل اینها ایستاد. البتّه کار آسانی هم نیست لکن خوشبختانه امروز ما فضلای زیادی داریم در حوزه‌های علمیّه که در این زمینه‌ها کار کرده‌اند، فکر کرده‌اند، محصول دارند و جامعه‌ی مدّاح کشور میتواند کاملاً از آنها بهره‌برداری کند. شما مدّاحها میتوانید این هیئتی را که در آنجا هستید، تبدیل کنید به کانون پایبندی به ارزشهای انقلاب و [دیگر] ارزشها؛ بخصوص امروز که جوانها خوشبختانه اقبال به هیئت دارند. امروز اقبال جوانها به هیئت خیلی زیاد است؛ در گذشته این‌جور نبود. امروز جوانها در شهرهای مختلف ــ که ما هم اطّلاع پیدا میکنیم یا در تلویزیون می‌بینیم یا خبر میگیریم ــ خوشبختانه اقبال دارند و کار میکنند، تلاش میکنند؛ این را بایستی قدر دانست و نسل جوان را در مقابل هدف این دشمن لجوج و خبیث و متأسّفانه دارای امکانات، مصون‌سازی کرد. من توصیه میکنم در مدّاحی‌ها درباره‌ی ائمّه (علیهم السّلام)، تبیین معارف را برجسته کنید. به نظر بنده ائمّه (علیهم السّلام) دو کار عمده انجام میدادند: یکی تبیین معارف بود، که [به واسطه‌ی آن] معارف اسلامی باقی ماند؛ اگر آنها تبیین نمیکردند معارف اسلامی را، امروز از اسلام و از معارف حقیقی اسلام هیچ چیز باقی نمانده بود؛ یکی این بود؛ یکی مبارزه بود. ائمّه مبارزه میکردند. روی این زمینه، بنده حرفهای زیادی در سالهای طولانی گفته‌ام. همه‌ی ائمّه مشغول مبارزه بودند. از بعد از امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) ــ چه در زمان امام مجتبیٰ، چه در زمان حضرت سیّدالشهدا، چه در زمان ائمّه‌ی بعدی ــ همه‌ی ائمّه مشغول مبارزه بودند؛ مبارزه‌ی با دستگاه خلافت، مبارزه‌ی با دشمنان حقیقت، هر کدام با شیوه‌ی خودشان؛ هر کدام با یک شیوه، امّا همه مبارزه میکردند؛ این را بایستی در زندگی ائمّه، در بیان زندگی ائمّه بیان کرد. بنابراین [یک توصیه] تبیین معارف دینی، تبیین معارف مبارزاتی و انقلابی [است]. یک توصیه این است که در مواجهه‌ی با دشمن، به دفاع از آنچه او شبهه‌آفرینی میکند اکتفا نکنید. البتّه دفاع لازم است، باید شبهه‌آفرینیِ دشمن را رد کرد لکن دشمن نقطه‌ضعف زیاد دارد؛ آن نقطه‌ضعف‌ها را هدف قرار بدهید، به آنها هجوم بیاورید، هجوم بیاورید در مفاهیم شعری، که خب امروز بعضی از برادرها خوشبختانه در این زمینه هم نشان دادند که توانایی خوبی وجود دارد. یک توصیه این است که منبر [مدّاحی] را از نقاط قوّت اسلام، چه در مسائل شخصی، چه در مسائل اجتماعی، چه در سیاست، چه در برخورد با دشمن ــ اسلام در این زمینه‌ها معارف مهمّی دارد، نقاط قوّتی دارد ــ سرشار کنید از این معارف؛ یعنی کسی که پای صحبت شما، برنامه‌ی شما می‌نشیند، از قرآن، از مفاهیم قرآنی بخش زیادی را بهره‌مند بشود و استفاده کند. تبدیل کنید مدّاحی را به یک ابزار مؤثّر و مهمّی برای ترویج دین و ترویج مفاهیم دینی و مسائل انقلابی؛ این کار الان دارد تا حدود زیادی انجام میگیرد؛ این را گسترش بدهید، این را تقویت کنید، این را عمومی کنید و در همه‌ی موارد این وجود داشته باشد. گاهی اوقات تأثیر یک نوحه‌ی خوش‌ساختِ خوش‌مضمون که شما آن نوحه را در منبر میخوانید، در دل مخاطبتان از یک منبر یا دو منبر استدلالی و فلسفی و منطقی، هم خیلی بیشتر است، هم ماندگارتر است. بحث خوانندگیِ خوش‌ساخت شد، مراقب باشید در این زمینه اشتباه صورت نگیرد؛ آهنگهای دوران طاغوت راه پیدا نکند در مفاهیم دینی ما؛ انسان گاهی یک جاهایی می‌شنود. مراقبت کنید! آهنگ مدّاحی، آهنگ شما است، مال شما است، ابتکار شما است؛ نباید آنچه را مربوط به دشمنان شما است ــ که شما علیه آنها قیام کردید، ملّتتان علیه آن معارف، علیه آن فرهنگ غلط قیام کردند ــ نفوذ کند در کار شما و در بیان شما. بنابراین آنچه بنده احساس میکنم و میبینم، خوشبختانه در بین ابزارهای مهمّ پیشرفت کشور، پدیده‌ی مدّاحی جایگاه ویژه‌ای دارد. شما دارید کار میکنید، تلاش میکنید، و همان‌طور که گفتم، احتیاج دارد به پژوهش؛ باید آسیب‌شناسی بشود، باید راه‌های تکاملش پیدا بشود، باید محتواهای مناسب و شاید آهنگهای مناسب برای این کار آماده بشود، تهیّه بشود. مدّاحی را حفظ کنیم، نگه داریم، تکامل ببخشیم و از این پدیده استفاده کنیم. من به شما عرض کنم، به توفیق الهی جمهوری اسلامی در حال پیشرفت است. کمبود زیاد داریم؛ اشاره کردند به گرد و غبار خوزستان؛(۲) این یکی از کوچک‌ترین‌هایش است. کمبودهای بیشتری هم در کشور وجود دارد امّا کشور دارد جلو میرود، ‌دارد پیش میرود. ملّت ایران دارند روزبه‌روز برای اسلام آبرو درست میکنند، نشان میدهند که اسلام یعنی ایستادگی، اسلام یعنی قدرت، اسلام یعنی صدق و صفا، اسلام یعنی خیرخواهی و عدالت‌خواهی؛ اینها را ملّت ایران دارند بتدریج نشان میدهند. البتّه تحوّلات بزرگ در یک کشور به چشم نمی‌آید، چون تدریجی است، چون طولانی‌مدّت است ــ کوتاه‌مدّت نیست و در یک لحظه انجام نمیگیرد تا انسان ببیند؛ بتدریج انجام میگیرد ــ امّا من میخواهم عرض بکنم به توفیق الهی بتدریج جامعه پیشرفت میکند. نوجوانِ امروز نسبت به مسائل دینی ــ غیر از همان اوایلِ اوایل انقلاب ــ از برهه‌ای از این میانه‌ها بمراتب جلوتر و پیشتر است، بعد از این هم ان‌شاءالله پیشتر خواهد رفت. روح مقدّس شهیدان و روح مقدّس امام بزرگوار شاد باد که این راه را در مقابل ملّت ایران باز کرد. والسّلام علیکم و رحمة‌الله   (۱ در ابتدای این دیدار، جمعی از ستایشگران اهل‌بیت (علیهم السّلام) به شعرخوانی و مدیحه‌سرایی پرداختند. (۲ اشاره به اشعار یکی از ستایشگران از خوزستان 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=62065 #بيانات
    0 Commenti 0 condivisioni 2K Views 0 Anteprima
Pagine in Evidenza
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com