• مقاله 6536

    اصالت شیرینی و لذت مرگ مؤمن در پرتو مشاهده اهل‌بیت و انقطاع توجه از بدن مادی

    چکیده
    مرگ مؤمن در آموزه‌های اسلسامی، صرفاً پایان حیات مادی نیست، بلکه آغاز ورود به گستره رحمت الهی و مشاهده حقایق غیبی به شمار می‌آید. بر پایه این تحلیل، مشاهده اهل‌بیت: در لحظه احتضار، حقیقتی است که توجه انسان را از بدن مادی و رنج‌های آن منصرف ساخته و شیرینی وصال اولیای الهی را جایگزین سختی جان دادن می‌کند. روایات اهل‌بیت:، به‌ویژه روایت نقل‌شده در الکافی، بیانگر آن است که هیچ لذتی برای مؤمن همانند لذت مرگ نیست؛ زیرا در آن هنگام، دل مؤمن به مشاهده محبوبان الهی روشن می‌شود

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-ولائی-معاد/اتاق-مرگ-و-موت-میز-اصالت-ها-و-اصول/اصالت-شیرینی-و-لذت-مرگ-مؤمن-در-پرتو-مشاه/

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله
    @hezbolah_121
    🔴 مقاله 6536 🔆 اصالت شیرینی و لذت مرگ مؤمن در پرتو مشاهده اهل‌بیت و انقطاع توجه از بدن مادی 🔷 چکیده مرگ مؤمن در آموزه‌های اسلسامی، صرفاً پایان حیات مادی نیست، بلکه آغاز ورود به گستره رحمت الهی و مشاهده حقایق غیبی به شمار می‌آید. بر پایه این تحلیل، مشاهده اهل‌بیت: در لحظه احتضار، حقیقتی است که توجه انسان را از بدن مادی و رنج‌های آن منصرف ساخته و شیرینی وصال اولیای الهی را جایگزین سختی جان دادن می‌کند. روایات اهل‌بیت:، به‌ویژه روایت نقل‌شده در الکافی، بیانگر آن است که هیچ لذتی برای مؤمن همانند لذت مرگ نیست؛ زیرا در آن هنگام، دل مؤمن به مشاهده محبوبان الهی روشن می‌شود 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: hezbollahworldorganization.com/shop/کانون-اندیشه-ولائی-معاد/اتاق-مرگ-و-موت-میز-اصالت-ها-و-اصول/اصالت-شیرینی-و-لذت-مرگ-مؤمن-در-پرتو-مشاه/ 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Reacties 0 aandelen 514 Views 0 voorbeeld
  • ☫﷽☫
    #تحریر_حم


    دحوالارض؛ باب‌الورود
    به صراط باب‌القُرب
    (قسمت پنجم):

    دلیل تعظیم دحوالارض؟
    کشف با مهندسی معکوس
    دحوالارض؛ سرآغاز طولانی‌ترین #امتداد_معنوی در #عالم_هستی!

    نخستین #فرصت_پیمایش #مصیر به #جن_مختار داده شد که متاسفانه اکثریت آن، #جمعیت را رها کرده بدنبال #فردیت افتادند، غافل از اینکه #أحدیّت از آنِ #صمدیّت است و بس!
    (#جن و #إنس را چه به احدیت و صمدیت؟!)
    البته حارث (احدی از مجاهدترین #معشر_جن) توانست با عبادت کم‌نظیری خود را به مقامی برساند که #عزازیل (عزیز خدا) نامیده شود. وی حتی به مجاز ملاحظه #لوح_محفوظ نیز نائل گشت ولیکن سقوط وی از همان‌جا آغاز گردید! زیرا که #مقام_عشق را درک نکرد و کماکان دنبال #استبداد بود فلذا #مأیوس گشت؛ أبلس! (و إبلیس شد!)
    عزازیلِ #ابلیس گشته، گمان کرد که #إغواء شده و برای انتقامجوئی، علیه #انسان و بلکه حضرت رحمان، مبدل به #شیطان و عدوّالله شد.

    #پروردگار_متعال او را إغواء نکرد بلکه او خود از همان زمان که #جمعیت_جن را در زمین بحال خود رها کرد و به تنهائی در سودای تشرف به حال و احوال #ملائکة‌_الله راهی #آسمان شد تا شاید راهی بسوی #وصال بگشاید، در #مصیر قرار نگرفت و صیرورتی نیافت و دچار #غرور #ارتقاء_کاذب گردید.
    همچون دیواری که بنیادش را کج نهاد و لاجرم در ثریا باید فرو می‌ریخت!

    بدیهی بود که نتیجه چنین استدراجی، ابلاس گردد. وی #استدراج را #توفیق پنداشت و #مغرور شد تا آنجا که حتی به #آتش بودن خود نازید و خود را برتر از #خاک دید!
    (و ریشه خود را فراموش کرد و از یاد برد که آتشین بودن وی از سموم درخت شعله‌وری بود که آن درخت، خود ریشه در خاک داشت و پنداشت که #نار همتراز #نور است!)

    (نور؛ نار نیست.
    استدراج؛ توفیق نیست.
    #بدآء؛ إغواء نیست.
    #خلیفه؛ #خلیفة‌_الله نیست.)

    بنابراین جن در فرصت خود سوخت و به مقصد نرسید و #رجم شد.
    سوختن؛ نتیجه #فرصت‌_سوزی جن و انس است.
    حال نوبت #مخلوق_مختار دیگری فرا رسید که مستقیما از #خاک آفریده شد تا مسیر #افلاک در پیش گیرد.
    #جانشین_جن شد و فرصتی یافت تا از #دنیا به #عقبیٰ در آید و آنگاه به #أدنیٰ برسد. آیا چنین توفیقی را خواهد یافت؟!
    أحدی از #معشر_إنس یافت و اما #جامعه_انسانی چطور؟

    (تاریخ اولین درج مقاله
    در ایتا: ۱۴۰۲/۳/۲۴)

    ...ادامه دارد.

    این پنج قسمت، در سال‌های قبل، تحریر شده و قبلاً در پلتفرم‌های بلاگفا/تلگرام/واتساپ به اشتراک گذاشته شد و در ماه خرداد ۱۴۰۲ در پیام‌رسان ایتا و برای تکمیل قسمت‌های بعدی آن، متأسفانه هنوز مجال و توفیقی، یار نگردیده است!


    تبصرة۱:
    مراد از عبارت «مسیر افلاک» در متن فوق، کهکشان‌های آسمان اول نیست بلکه اشاره به امر خطیر #رجعت_کبری است که غایت القصوای عالم وجود است و این مفهوم هم هنوز آن‌طور که باید و شاید، پردازش و بیان نشده است! و محتاج دعای یکایک مخاطبین آن‌هاست که #توفیق_الهی را نصیب این حقیر فقیر سراپاتقصیر سازد. إن‌شاءالله

    تبصرة۲:
    مراد از «احدی از معشر الانس» در متن فوق، اشاره به #رسول_الله الاعظم(ص) است که #معراج مکرر آن‌حضرت، رونمایی از #مهندسی_الهی و مسیری تکاملی است که #خالق_متعال (#پروردگار) برای آحاد انسان‌ها ترسیم فرموده است.

    ...ادامه دارد.

    ✍سیدمحمدحسینی(منتظر)

    نهضت و نظام ولایی﴿نونو﴾

    چالش/ثبت نظرات

    تاریخ بازنشر مجدد: ۱۴۰۵/۲/۲۲
    ☫﷽☫ #تحریر_حم 💠 دحوالارض؛ باب‌الورود به صراط 👈 باب‌القُرب (قسمت پنجم): ⁉️ دلیل تعظیم دحوالارض؟ 🌀 کشف با مهندسی معکوس ✅ دحوالارض؛ سرآغاز طولانی‌ترین #امتداد_معنوی در #عالم_هستی! نخستین #فرصت_پیمایش #مصیر به #جن_مختار داده شد که متاسفانه اکثریت آن، #جمعیت را رها کرده بدنبال #فردیت افتادند، غافل از اینکه #أحدیّت از آنِ #صمدیّت است و بس! (#جن و #إنس را چه به احدیت و صمدیت؟!) البته حارث (احدی از مجاهدترین #معشر_جن) توانست با عبادت کم‌نظیری خود را به مقامی برساند که #عزازیل (عزیز خدا) نامیده شود. وی حتی به مجاز ملاحظه #لوح_محفوظ نیز نائل گشت ولیکن سقوط وی از همان‌جا آغاز گردید! زیرا که #مقام_عشق را درک نکرد و کماکان دنبال #استبداد بود فلذا #مأیوس گشت؛ أبلس! (و إبلیس شد!) عزازیلِ #ابلیس گشته، گمان کرد که #إغواء شده و برای انتقامجوئی، علیه #انسان و بلکه حضرت رحمان، مبدل به #شیطان و عدوّالله شد. #پروردگار_متعال او را إغواء نکرد بلکه او خود از همان زمان که #جمعیت_جن را در زمین بحال خود رها کرد و به تنهائی در سودای تشرف به حال و احوال #ملائکة‌_الله راهی #آسمان شد تا شاید راهی بسوی #وصال بگشاید، در #مصیر قرار نگرفت و صیرورتی نیافت و دچار #غرور #ارتقاء_کاذب گردید. همچون دیواری که بنیادش را کج نهاد و لاجرم در ثریا باید فرو می‌ریخت! بدیهی بود که نتیجه چنین استدراجی، ابلاس گردد. وی #استدراج را #توفیق پنداشت و #مغرور شد تا آنجا که حتی به #آتش بودن خود نازید و خود را برتر از #خاک دید! (و ریشه خود را فراموش کرد و از یاد برد که آتشین بودن وی از سموم درخت شعله‌وری بود که آن درخت، خود ریشه در خاک داشت و پنداشت که #نار همتراز #نور است!) (نور؛ نار نیست. استدراج؛ توفیق نیست. #بدآء؛ إغواء نیست. #خلیفه؛ #خلیفة‌_الله نیست.) بنابراین جن در فرصت خود سوخت و به مقصد نرسید و #رجم شد. سوختن؛ نتیجه #فرصت‌_سوزی جن و انس است. حال نوبت #مخلوق_مختار دیگری فرا رسید که مستقیما از #خاک آفریده شد تا مسیر #افلاک در پیش گیرد. #جانشین_جن شد و فرصتی یافت تا از #دنیا به #عقبیٰ در آید و آنگاه به #أدنیٰ برسد. آیا چنین توفیقی را خواهد یافت؟! أحدی از #معشر_إنس یافت و اما #جامعه_انسانی چطور؟ (تاریخ اولین درج مقاله در ایتا: ۱۴۰۲/۳/۲۴) ...ادامه دارد. ☝️این پنج قسمت، در سال‌های قبل، تحریر شده و قبلاً در پلتفرم‌های بلاگفا/تلگرام/واتساپ به اشتراک گذاشته شد و در ماه خرداد ۱۴۰۲ در پیام‌رسان ایتا و برای تکمیل قسمت‌های بعدی آن، متأسفانه هنوز مجال و توفیقی، یار نگردیده است! 👌تبصرة۱: مراد از عبارت «مسیر افلاک» در متن فوق، کهکشان‌های آسمان اول نیست بلکه اشاره به امر خطیر #رجعت_کبری است که غایت القصوای عالم وجود است و این مفهوم هم هنوز آن‌طور که باید و شاید، پردازش و بیان نشده است! و محتاج دعای یکایک مخاطبین آن‌هاست که #توفیق_الهی را نصیب این حقیر فقیر سراپاتقصیر سازد. إن‌شاءالله 🤲 👌تبصرة۲: مراد از «احدی از معشر الانس» در متن فوق، اشاره به #رسول_الله الاعظم(ص) است که #معراج مکرر آن‌حضرت، رونمایی از #مهندسی_الهی و مسیری تکاملی است که #خالق_متعال (#پروردگار) برای آحاد انسان‌ها ترسیم فرموده است. ...ادامه دارد. ✍سیدمحمدحسینی(منتظر)👉 🆔🔀 نهضت و نظام ولایی﴿نونو﴾👉 🆔🔀 💬چالش/ثبت نظرات👉 تاریخ بازنشر مجدد: ۱۴۰۵/۲/۲۲
    0 Reacties 0 aandelen 7K Views 0 voorbeeld
  • ☫﷽☫
    #تحریر_حم


    دحوالارض؛ باب‌الورود
    به صراط باب‌القُرب
    (قسمت پنجم):

    قسمت قبلی

    دلیل تعظیم دحوالارض؟
    کشف با مهندسی معکوس
    دحوالارض؛ سرآغاز طولانی‌ترین #امتداد_معنوی در #عالم_هستی!

    نخستین #فرصت_پیمایش #مصیر به #جن_مختار داده شد که متاسفانه اکثریت آن، #جمعیت را رها کرده بدنبال #فردیت افتادند، غافل از اینکه #أحدیّت از آنِ #صمدیّت است و بس!
    (#جن و #إنس را چه به احدیت و صمدیت؟!)
    البته حارث (احدی از مجاهدترین #معشر_جن) توانست با عبادت کم‌نظیری خود را به مقامی برساند که #عزازیل (عزیز خدا) نامیده شود. وی حتی به مجاز ملاحظه #لوح_محفوظ نیز نائل گشت ولیکن سقوط وی از همان‌جا آغاز گردید! زیرا که #مقام_عشق را درک نکرد و کماکان دنبال #استبداد بود فلذا #مأیوس گشت؛ أبلس! (و إبلیس شد!)
    عزازیلِ #ابلیس گشته، گمان کرد که #إغواء شده و برای انتقامجوئی، علیه #انسان و بلکه حضرت رحمان، مبدل به #شیطان و عدوّالله شد.

    #پروردگار_متعال او را إغواء نکرد بلکه او خود از همان زمان که #جمعیت_جن را در زمین بحال خود رها کرد و به تنهائی در سودای تشرف به حال و احوال #ملائکة‌_الله راهی #آسمان شد تا شاید راهی بسوی #وصال بگشاید، در #مصیر قرار نگرفت و صیرورتی نیافت و دچار #غرور #ارتقاء_کاذب گردید.
    همچون دیواری که بنیادش را کج نهاد و لاجرم در ثریا باید فرو می‌ریخت!

    بدیهی بود که نتیجه چنین استدراجی، ابلاس گردد. وی #استدراج را #توفیق پنداشت و #مغرور شد تا آنجا که حتی به #آتش بودن خود نازید و خود را برتر از #خاک دید!
    (و ریشه خود را فراموش کرد و از یاد برد که آتشین بودن وی از سموم درخت شعله‌وری بود که آن درخت، خود ریشه در خاک داشت و پنداشت که #نار همتراز #نور است!)

    (نور؛ نار نیست.
    استدراج؛ توفیق نیست.
    #بدآء؛ إغواء نیست.
    #خلیفه؛ #خلیفة‌_الله نیست.)

    بنابراین جن در فرصت خود سوخت و به مقصد نرسید و #رجم شد.
    سوختن؛ نتیجه #فرصت‌_سوزی جن و انس است.
    حال نوبت #مخلوق_مختار دیگری فرا رسید که مستقیما از #خاک آفریده شد تا مسیر #افلاک در پیش گیرد.
    #جانشین_جن شد و فرصتی یافت تا از #دنیا به #عقبیٰ در آید و آنگاه به #أدنیٰ برسد. آیا چنین توفیقی را خواهد یافت؟!
    أحدی از #معشر_إنس یافت و اما #جامعه_انسانی چطور؟

    (تاریخ اولین درج مقاله
    در ایتا: ۱۴۰۲/۳/۲۴)

    ...ادامه دارد.

    این پنج قسمت، در سال‌های قبل، تحریر شده و قبلاً در پلتفرم‌های بلاگفا/تلگرام/واتساپ به اشتراک گذاشته شد و در ماه خرداد ۱۴۰۲ در پیام‌رسان ایتا و برای تکمیل قسمت‌های بعدی آن، متأسفانه هنوز مجال و توفیقی، یار نگردیده است!


    تبصرة۱:
    مراد از عبارت «مسیر افلاک» در متن فوق، کهکشان‌های آسمان اول نیست بلکه اشاره به امر خطیر #رجعت_کبری است که غایت القصوای عالم وجود است و این مفهوم هم هنوز آن‌طور که باید و شاید، پردازش و بیان نشده است! و محتاج دعای یکایک مخاطبین آن‌هاست که #توفیق_الهی را نصیب این حقیر فقیر سراپاتقصیر سازد. إن‌شاءالله

    تبصرة۲:
    مراد از «احدی از معشر الانس» در متن فوق، اشاره به #رسول_الله الاعظم(ص) است که #معراج مکرر آن‌حضرت، رونمایی از #مهندسی_الهی و مسیری تکاملی است که #خالق_متعال (#پروردگار) برای آحاد انسان‌ها ترسیم فرموده است.

    ...ادامه دارد.

    ✍سیدمحمدحسینی(منتظر)

    نهضت و نظام ولایی﴿نونو﴾

    چالش/ثبت نظرات

    تاریخ بازنشر مجدد: ۱۴۰۵/۲/۲۲
    ☫﷽☫ #تحریر_حم 💠 دحوالارض؛ باب‌الورود به صراط 👈 باب‌القُرب (قسمت پنجم): 👈قسمت قبلی👉 ⁉️ دلیل تعظیم دحوالارض؟ 🌀 کشف با مهندسی معکوس ✅ دحوالارض؛ سرآغاز طولانی‌ترین #امتداد_معنوی در #عالم_هستی! نخستین #فرصت_پیمایش #مصیر به #جن_مختار داده شد که متاسفانه اکثریت آن، #جمعیت را رها کرده بدنبال #فردیت افتادند، غافل از اینکه #أحدیّت از آنِ #صمدیّت است و بس! (#جن و #إنس را چه به احدیت و صمدیت؟!) البته حارث (احدی از مجاهدترین #معشر_جن) توانست با عبادت کم‌نظیری خود را به مقامی برساند که #عزازیل (عزیز خدا) نامیده شود. وی حتی به مجاز ملاحظه #لوح_محفوظ نیز نائل گشت ولیکن سقوط وی از همان‌جا آغاز گردید! زیرا که #مقام_عشق را درک نکرد و کماکان دنبال #استبداد بود فلذا #مأیوس گشت؛ أبلس! (و إبلیس شد!) عزازیلِ #ابلیس گشته، گمان کرد که #إغواء شده و برای انتقامجوئی، علیه #انسان و بلکه حضرت رحمان، مبدل به #شیطان و عدوّالله شد. #پروردگار_متعال او را إغواء نکرد بلکه او خود از همان زمان که #جمعیت_جن را در زمین بحال خود رها کرد و به تنهائی در سودای تشرف به حال و احوال #ملائکة‌_الله راهی #آسمان شد تا شاید راهی بسوی #وصال بگشاید، در #مصیر قرار نگرفت و صیرورتی نیافت و دچار #غرور #ارتقاء_کاذب گردید. همچون دیواری که بنیادش را کج نهاد و لاجرم در ثریا باید فرو می‌ریخت! بدیهی بود که نتیجه چنین استدراجی، ابلاس گردد. وی #استدراج را #توفیق پنداشت و #مغرور شد تا آنجا که حتی به #آتش بودن خود نازید و خود را برتر از #خاک دید! (و ریشه خود را فراموش کرد و از یاد برد که آتشین بودن وی از سموم درخت شعله‌وری بود که آن درخت، خود ریشه در خاک داشت و پنداشت که #نار همتراز #نور است!) (نور؛ نار نیست. استدراج؛ توفیق نیست. #بدآء؛ إغواء نیست. #خلیفه؛ #خلیفة‌_الله نیست.) بنابراین جن در فرصت خود سوخت و به مقصد نرسید و #رجم شد. سوختن؛ نتیجه #فرصت‌_سوزی جن و انس است. حال نوبت #مخلوق_مختار دیگری فرا رسید که مستقیما از #خاک آفریده شد تا مسیر #افلاک در پیش گیرد. #جانشین_جن شد و فرصتی یافت تا از #دنیا به #عقبیٰ در آید و آنگاه به #أدنیٰ برسد. آیا چنین توفیقی را خواهد یافت؟! أحدی از #معشر_إنس یافت و اما #جامعه_انسانی چطور؟ (تاریخ اولین درج مقاله در ایتا: ۱۴۰۲/۳/۲۴) ...ادامه دارد. ☝️این پنج قسمت، در سال‌های قبل، تحریر شده و قبلاً در پلتفرم‌های بلاگفا/تلگرام/واتساپ به اشتراک گذاشته شد و در ماه خرداد ۱۴۰۲ در پیام‌رسان ایتا و برای تکمیل قسمت‌های بعدی آن، متأسفانه هنوز مجال و توفیقی، یار نگردیده است! 👌تبصرة۱: مراد از عبارت «مسیر افلاک» در متن فوق، کهکشان‌های آسمان اول نیست بلکه اشاره به امر خطیر #رجعت_کبری است که غایت القصوای عالم وجود است و این مفهوم هم هنوز آن‌طور که باید و شاید، پردازش و بیان نشده است! و محتاج دعای یکایک مخاطبین آن‌هاست که #توفیق_الهی را نصیب این حقیر فقیر سراپاتقصیر سازد. إن‌شاءالله 🤲 👌تبصرة۲: مراد از «احدی از معشر الانس» در متن فوق، اشاره به #رسول_الله الاعظم(ص) است که #معراج مکرر آن‌حضرت، رونمایی از #مهندسی_الهی و مسیری تکاملی است که #خالق_متعال (#پروردگار) برای آحاد انسان‌ها ترسیم فرموده است. ...ادامه دارد. ✍سیدمحمدحسینی(منتظر)👉 🆔🔀 نهضت و نظام ولایی﴿نونو﴾👉 🆔🔀 💬چالش/ثبت نظرات👉 تاریخ بازنشر مجدد: ۱۴۰۵/۲/۲۲
    0 Reacties 0 aandelen 6K Views 0 voorbeeld
  • درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟


     آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.

     یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟

     حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است.

    نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود.

    به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند.

    به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است.

    یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند.

    در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است.

    البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.

     بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟

     بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.

     یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.

     طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.

     رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.

     ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است.

    آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند.

    یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.

     سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟

     پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.

     اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟

     یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند.

    غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند.

    پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا.

    همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.

     آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.

     ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود.

    تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد.

    مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود.

    از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.

     غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟

     پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند.

    از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند.

    در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.

     علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟

     خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است.

    جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود.

    بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.

     آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟

     من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم.

    بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند.

    از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود.

    خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است.

    خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم.

    محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند.

    من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.

     به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟

     بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند.

    حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند.


    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806

    #ديگران__گفتگو
    📰 درهای توفیقات الهی چگونه برای رهبر شهید انقلاب گشوده شد؟  آنچه از نظر می‌گذرانید، بخش‌هایی از تنها مصاحبه‌ی رهبر انقلاب، حضرت آیت‌الله سیّدمجتبیٰ حسینی خامنه‌ای (دام‌ظلّه) تا کنون است. ایشان در همه‌ی این سال‌ها از حضور در رسانه‌ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند و در این مورد استثنایی نیز که در آستانه‌ی برگزاری نکوداشت مقام علمی و معنوی آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (رحمه‌الله) روی داد، صرفاً به قصد اداء حق و تجلیل شخصیّت مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای حاضر به انجام این مصاحبه شدند. در زمان انجام این مصاحبه ــ یعنی نیمه‌ی سال ۱۴۰۰ ــ که ساعاتی به طول انجامید، در ضمن گفت‌وگو درباره‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی‌های ممتاز و بی‌بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که البتّه ایشان ضمن پاسخ به سؤالات، متذکّر می‌شدند که موضوع اصلی این گفت‌وگو درباره‌ی آن عالم ربّانی و پرهیزگار است و مسیر سخن را به جریان اصلی آن بازمی‌گرداندند و از‌این‌رو، اساساً در مقام شرح و تبیین ابعاد شخصیّتی رهبر شهید انقلاب نبودند. بااین‌حال، گفتنی‌هایی در این مصاحبه ثبت شده که بسیار خواندنی و شایان توجّه است؛ لذا بخش‌هایی از این مصاحبه را که عمدتاً درباره‌ی رهبر شهید انقلاب بوده، برای مطالعه‌ی مخاطبان رسانه‌ی KHAMENEI.IR برگزیده‌ایم. متن کامل این مصاحبه در ویژه‌نامه‌ی نکوداشت آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای (قدّس سرّه) با عنوان «صحیفه‌ی پارسایی»، توسّط انتشارات انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد؛ ان‌شاءالله.  یکی از نکاتی که در خاطرات شفاهی عموها و اخوی‌های جنابعالی وجود دارد، علاقه‌ و اُنس ویژه‌ی مرحوم آیت‌الله سیّدجواد با حضرت آقا است؛ شما هم نکته‌ای در‌این‌باره به ذهن دارید؟  حضرت آقا رابطه‌‌ی بسیار عاطفی و نزدیکی با پدرشان داشتند. البتّه معمولاً پدرها و فرزندان رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با هم دارند، امّا همان‌طور که اشاره کردید، به نظر می‌رسد رابطه‌ی مرحوم آقا با پدرم یک رابطه‌ی صرفاً عاطفی محض نبوده، بلکه انگار چیزی فراتر بوده است. شاید دلیل عمده‌‌ی آن هم به کارهایی برمی‌گردد که پدرم انجام داده بودند و، به اصطلاحِ رایج، در چشم مرحوم آقا گل کرده بودند. فرض کنید ظاهراً ایشان در سنّ خیلی کم، دو شاگرد پیدا می‌کنند که آن‌ها آدم‌های بزرگسال بودند و می‌آمدند پیش ایشان درس می‌گرفتند و گویا یکی از همان افراد می‌آید و از ایشان دعوت می‌کند که در یک مجلس روضه‌ی زنانه مسئله بگوید. آن زمان در مجالس، مسئله‌گو حضور پیدا می‌کرد و از روی کتاب‌هایی که به شکل سؤال‌وجواب بود، مسئله می‌گفت. هنوز رساله‌های توضیح‌المسائل به شکل امروزی باب نشده بوده؛ این مدل رساله ظاهراً از زمان آقای بروجردی باب می‎شود. من خودم نیز از کتاب‌های جدّ مادری‌مان، دو کتاب سؤال‌وجواب داشتم ــ به‌هر‌حال، ایشان کاسب و بازاری بود و از این کتاب‌ها داشت ــ یکی سؤال‌وجواب مرحوم آقا سیّدابوالحسن و یکی هم مربوط به آقا شیخ عبدالکریم حائری. گویا ایشان یکی از همان کتاب‌های سؤال‌وجواب را از مرحوم پدرشان می‌گیرند و پدرشان ایشان را توجیه می‌کنند و می‌روند و از پس این قضیّه هم به‌خوبی برمی‌آیند. آن زمان، پدرم حدود دوازده سیزده سال داشتند. لذا این حالت‌ها نیز طبیعتاً در ذهن مرحوم آقا اثر داشته است. نکته‌ی دیگر، جنبه‌ی علمی بارز آقا در آن سنّ کم بود. طبیعتاً بُروز استعداد علمی پدرم در این ذهنیّت مرحوم آقا اثر داشته است. ظاهراً وقتی مرحوم آقا به پدرم «شرح لمعه» درس می‌دادند و حاضرجوابیِ درسیِ آقا را می‌بینند، می‌گویند که علی آقا مجتهد است. البتّه طبعاً چنین تعبیری در آن سن، بیانگر تصدیق اجتهاد به معنای متداول آن نبوده، چون بالاخره آقا سال‌ها زحمت کشیدند و پای درس بسیاری از بزرگان رفتند؛ این تعبیر، در واقع، نوعی تمجید و تحسین بوده که مرحوم آقا از وضعیّت علمی پدرم داشتند و منظورشان این بوده که این دست‌فرمان را اگر ایشان پیگیری کند، علی‌القاعده در زمان کوتاهی به اجتهاد متداول منتهی می‌شود. به‌علاوه، ایشان نسبت به پدرشان اطاعت بارز و همراهی‌هایی در امور دیگر مثل حرم رفتن‌های مرحوم آقا داشتند. ظاهراً گاهی اوقات که مرحوم آقا به حرم مشرّف می‌شدند، پدرم نیز در ایّام نوجوانی با ایشان همراهی می‌کردند؛ در طول مسیر، بعضی‌ها با مرحوم آقا سلام و احوالپرسی می‌کردند که ایشان مشغول نافله یا ذکری بودند و پدرم جواب سلام افراد را می‌دادند. مرحوم آقا به نوافل و مستحبّات خیلی مقیّد بودند. پدرم نقل می‌کنند که زیارت جامعه‌ی کبیره را آن‌قدر در زیارت‌های همراه با مرحوم آقا خوانده بودند که خودشان هم حفظ شده بودند. به‌هر‌حال، برای پدرم نسبت به دیگر فرزندان فرصت خوبی برای خدمت به پدرشان فراهم می‌شود. مثلاً ایشان مقیّد بودند که هر روز به خانه‌ی پدرشان بروند و با مرحوم آقا گعده می‌کردند و برایشان کتاب می‌خواندند و بحث و گفت‌وگو داشتند. کلّاً به جهت همین فضای طلبگی، بین آن‌ها هم‌زبانیِ بیشتری بوده و این یعنی غیر از آن عواطف، یک بسترِ طبیعیِ این‌چنینی هم وجود داشته است. یک خاطره‌ای را آقا خودشان از زمان ریاست جمهوری برایمان تعریف می‌کردند. خب عادت آقا این بود که به صورت مستمر، هر چند روز یک بار، با والدینشان تماس تلفنی می‌گرفتند و صحبت و احوالپرسی می‌کردند. یکی از روزها، آقا چند دقیقه‌ای با ایشان صحبت کردند و بعد خداحافظی کردند، مرحوم آقا هم خداحافظی کردند. بعد با این تصوّر که آقا گوشی را گذاشته‌اند، خیلی آرام ــ که انگار دارند با خودشان صحبت می‌کنند ــ با همان لهجه‌ی شیرین ترکی گفتند «قربانت علی». ایشان تصوّر می‌کردند که آقا گوشی را گذاشته‌اند، ولی آقا هنوز گوشی را نگه داشته بودند و این جمله را شنیده بودند. در مجموع، این حالت‌ها جدای از رابطه‌ی پدر و فرزندی باعث اثراتی می‌شود؛ همه‌ی این موارد، در رابطه‌ی عاطفی ایشان مؤثّر بوده است. البتّه از همه مهم‌تر ماجرای معروف نابینایی مرحوم آقا است که آقا به خاطر پدرشان تحصیل در قم را ترک کردند و آمدند مشهد؛ این هم حتماً اثر زیادی بر رابطه‌ی عاطفی بین آقا و پدرشان داشته است. در اوایل دهه‌ی ۴۰، چشم پدربزرگ ما دچار همان بیماری‌های آب‌مروارید و آب‌سیاه شد که خطرناک بود و لازم بود یک نفر در کنار ایشان باشد و کمک و رسیدگی و پیگیری نماید. خب عمو محمّدِ ما تازه ازدواج کرده بودند و سرِ زندگی رفته بودند. عمّه‌مان هم که از عمو هادی بزرگ‌تر بود، در آن ایّام نوجوان بود. پسران کوچک‌تر مانند عموهادی‌آقا هم که سنّشان کم بوده است. بنابراین، طبیعتاً اوّلین کسی که می‌توانسته این کار را بکند آقا بودند. ایشان امّا در آن زمان قم بودند و به لحاظ علمی و حوزوی وضع خیلی خوبی داشتند و درس‌هایشان را با جدّیّت می‌خواندند. ایشان قبل از آن، در قم، در درس‌های مختلفی از جمله درس‌های آقای بروجردی شرکت می‌کردند؛ حتّی گویا جزوه‌ی ایشان در درس آقای بروجردی، از جزوات منتخب شده و تقدیر و تحسینی هم دریافت می‌کنند. درس مرحوم امام و مرحوم داماد هم می‌رفتند و خیلی هم علاقه داشتند. درس امام جزو درس‌های شلوغ بوده و آقا علاقه‌ی فراوانی به این درس داشتند. درس آقای داماد به آن شلوغی نبوده، امّا به‌هر‌حال درسی عمیق بوده است. درس مرحوم آقا مرتضیٰ حائری نیز بسیار کم‌تعداد بوده و ظاهراً در دوره‌ای، تنها منحصر به خود آقا بوده است؛ یعنی درس یک‌نفره داشتند. مرحوم آقای حائری هم به آقا علاقه داشتند. حاج شیخ مرتضیٰ به دلیل علاقه‌شان به پدرم، جزوات خودشان را می‌دادند به ایشان که استفاده کنند. وقتی آقا بنا را بر برگشت به مشهد می‌گذارند، برخی از اساتیدشان از جمله مرحوم حاج آقا مرتضیٰ به رفتن ایشان راضی نبودند. البتّه بعضی از فضلای قم در تحسین ایشان می‌گویند فلانی یا رئیس کل می‌شود یا رئیس خراسان که منظور از «رئیس»، همان مرجعیّت بوده است. این مسائل نشانگر میزان رشد و ارتقاء علمی حضرت آقا در قم بوده است. لذا ایشان مردّد بودند که باید چه کاری را انجام دهند. از طرف دیگر، وضع پدرشان بود و در قبال پدر، احساس مسئولیّت می‌کردند. در همان ایّام، یک روز آقا به تهران می‌آیند و به منزل مرحوم آقا ضیاء آملی، پسر آشیخ محمّدتقی آملی که با هم ارتباط و رفاقت داشتند، می‌روند. آقا می‌گویند که من هر‌چه نگاه می‌کنم، می‌بینم دنیا و آخرت من در قم است و از طرف دیگر، وضع پدر من آن‌گونه است. مرحوم آقا ضیاء می‌گویند که اگر خدا بخواهد، دنیا و آخرت شما را در همان مشهد درست می‌کند. آقا می‌گفتند تا این جمله را گفتند، من دیدم عجب! من که خودم این را می‌دانستم، امّا چرا به این مطلب توجّه نداشتم. لذا همان جا بسیار راحت تصمیم به بازگشت به مشهد می‌گیرند. جالب آنکه بعد از این تصمیم، درها یکی‌یکی به روی آقا باز می‌شود، از لحاظ تدریس، از لحاظ مسجد و منبر و مانند این‌ها.  بعد از این ماجرا بود که فعّالیّت‌های تبلیغی آقا در مساجد مشهد اوج می‌گیرد؟  بله؛ مثلاً از زمانی که من به یاد دارم، ایشان در دو مسجد فعّالیّت داشتند: یکی مسجد کرامت بود که به‌نوعی مرکزیّت داشت و دیگری مسجد امام حسن که بعدها توسعه پیدا کرد. مسجد امام حسن یکی از مراکز مهمّ تجمّعات مبارزان در مقدّمه‌ی انقلاب، یعنی کانون مبارزه‌ی طلّاب و دانشجویانِ فعّال بود. یکی از صحنه‌هایی که مکرّر اتّفاق می‌افتاد و هنوز به یادم دارم، صحنه‌ای است که آقا ایستاده در حال سخنرانی بودند و عدّه‌ی زیادی از افراد، ضبط‌صوت‌ها را روی دست گرفته و بالا آورده‌ بودند که صدای ایشان را ضبط کنند؛ بعد از سخنرانی هم افراد، دُور آقا جمع می‌شدند و خیلی شلوغ می‌شد.  یعنی خود همین بازگشت آقا به مشهد به خاطر پدرشان، زمینه‌ی توفیقات ایشان هم می‌شود.  طبیعتاً این خدمات بی‌جواب نمی‌ماند و به هر ترتیب، آن اقدامی که آقا در نسبت با پدرشان کردند، حتّی اگر مرحوم آقا هم به آن توجّهی نمی‌داشتند ــ که داشتند ــ تکویناً اثر خودش را در زندگی آقا می‌گذاشت، که گذاشت. البتّه آثار این خدمت به پدر و مادر هم در هر کسی ممکن است متفاوت باشد. مثلاً عمو حسنِ ما وقتی همه باید می‌آمدند تهران، کنار مرحوم آقا و خانم در مشهد ماندند؛ خود ایشان می‌گفت که اثر آن خدمت به پدر و مادر این بود که من زندگی خیلی باآسایش و آرامی دارم.  رابطه‌ی علمی رهبر معظّم انقلاب با مرحوم آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای چگونه بوده؟ لطفاً قدری از مراوده‌ی علمی ایشان با پدرشان نیز بفرمایید.  ظاهراً ابتدا مرحوم آقا به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند در دوره‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند. البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است. آقا گاهی در همان سنین، در مباحثه‌های علمی پدرشان مشارکت می‌کردند و نظر هم می‌دادند که خاطراتی هم از این مشارکت‌ها هست. مثلاً یک بار ایشان به همراه پدرشان به منزل آقا سیّدهاشم رفته بودند. آنجا مرحوم آقا سیّدهاشم یک بحث علمی مطرح می‌کند و پدرم با ایشان بحث می‌کند. وقتی خارج می‌شوند، مرحوم آقا به پدرم می‌گویند که شما چرا این‌جوری کردید و با ایشان بحث کردید. البتّه مرحوم آقا به محتوای کلام پدرم اشکال نکرده بودند، بلکه به نحوه‌ی مواجهه با مرحوم آقا سیّدهاشم خرده گرفته بودند. یک بار من از پدرم سؤال کردم که آقا سیّدهاشم شاگرد آقای نائینی بوده، مرحوم آقا نیز شاگرد ایشان بوده؛ آیا شما از نظر علمی این دو نفر را با هم مقایسه کرده‌اید؟ پدرم گفتند که بعضی‌ها معتقد بودند که مرحوم آقا خیلی با آقا سیّدهاشم تفاوت دارد و از نظر علمی بالاتر است و ترجیح دارد. البتّه به لحاظ سنّی، آقا سیّدهاشم ده سال بزرگ‌تر و هم‌سنّ مرحوم آقای حکیم بودند و بنا به گفته‌ی مرحوم آقای واعظ‌زاده، دوره‌ای هم با آقای حکیم در نجف هم‌بحث بودند. یک وقتی هم آقا درباره‌ی پدرشان می‌فرمودند که مرحوم آقا تا همان آخر هم به مطالعه و به‌خصوص مطالعه‌ی فقه خیلی علاقه داشتند و یکی از خصوصیّات اخلاقی خوبشان این بود که وقتی مثلاً به ما «کفایه» می‌گفتند، گاهی پیش می‌آمد که بگویند اینجا را اشتباه گفتم. آدم‌ها معمولاً این کار را نمی‌کنند؛ مثلاً روی منبر گاهی اوقات که اشتباه می‌کنند، با شیوه‌ای نامحسوس برای مردم، حرف خطا را به صحیح منتقل می‌کنند. خب در تدریس و مانند این‌ها، این کار سختی است که آدم به اشتباهش اعتراف کند؛ یعنی کسی بخواهد از این کارها بکند، اعتبارش زود از دست می‌رود و معمولاً این کار را نمی‌کنند و حتّی ممکن است یک منطقی هم برای اشتباهشان درست کنند.  سؤالی که می‌خواهم بپرسم، بیشتر تحلیلی است تا خاطره. با توجّه به موضوعاتی که فرمودید، به نظر شما حضرت آقا در چه ویژگی‌هایی از ابوی‌شان متأثّرند؟  پاسخ به این سؤال کمی سخت است؛ احتمالاً التزام ایشان به نوافل و این موارد، به پدرشان برمی‌گردد.  اگر بخواهم سؤالم را دقیق‌تر بگویم، ‌منظورم «شباهت» بود؛ به نظر شما چه شباهت‌هایی بین این دو بزرگوار وجود دارد؟  یکی‌اش شاید زهد آقا باشد. این توضیح لازم است که باید گفت مرحوم آقا زاهد بودند و حتّی فقیر بودند. البتّه این‌طور نبوده که مرحوم جدّمان از روی بیچارگی زاهد شده باشد. زهد حضرت آقا هم کاملاً زهد انتخابی است. ایشان دریافت مالی به عنوان حقوق مرسوم ندارند؛ یعنی اصلاً حقوق نمی‌گیرند. مثلاً من یک وقتی می‌خواستم مبلغی را احتیاطاً از طرف خودم به دفتر بدهم، یکی از برادرهای دفتر گفت که آقا همین تازگی فلان قدر برای تصرّفات خودشان داده‌اند؛ خب از بیت‌المال که برنمی‌دارند بدهند به بیت‌المال، از همین نذوراتی است که افراد برای شخص ایشان انجام می‌دهند. غیر از نذورات، هدایایی که افراد از سر عشق و علاقه برای شخص آقا می‌آورند هم به همین نحو است. مثلاً در یک مورد، حدود سی سال پیش، برادران یمن یک ظرف حلبی بزرگ از نگین‌های عقیق یمنی برای ایشان آوردند؛ در کنار این، چند جعبه که نگین‌های خاص را در آن گذاشته بودند هم آوردند که کسانی که عقیق‌شناس بودند می‌گفتند قیمت آن‌ها خیلی زیاد است؛ امّا بااین‌حال، ایشان همه‌ی آن نگین‌ها را به دیگران داد. یا یک کسی عبایی برای آقا آورده بود که بسیار لطیف و گران‌قیمت بود؛ آقا آن را دادند که بفروشند و با پول آن،‌ تعدادی عبا تهیّه کردند و به اشخاص مختلف هدیه دادند. مسائل مادّی اصلاً برای حضرت آقا اهمّیّت نداشته است و در عین تمکّن بالایی که دارند و با انواع و اقسام محامل شرعی می‌توانند بهره‌مند باشند، امّا هرگز استفاده نمی‌کنند. پدرم معمولاً هدایای ارزشمندی را که به شخص ایشان اهدا می‌کنند، به آستان قدس رضوی می‌دهند. کتاب‌های خطّی بسیار زیادی به آقا هدیه می‌شود که ایشان نوعاً آن‌ها را به آستان قدس می‌سپارند. یکی از اساتید بزرگ و معاصر خط برای ایشان یک دیوان حافظ به خطّ شکسته‌ی نستعلیقِ وصال شیرازی فرستاد که بسیار زیبا بود؛ من قصد داشتم آن را به یک نفر نشان دهم که دیدم نیست؛ در نهایت، معلوم شد آقا آن را مانند بقیّه‌ی موارد خوب و زیبا به آستان قدس داده‌اند و اصلاً خودشان استفاده و تصرّف نمی‌کنند. کلّاً چیزهای نفیس و خوب را آقا می‌دهند آنجا. همین جا بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم. من در کودکی از کلمه‌ی «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه‌ی خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم، در همین خانه‌ای که الان هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد، به طوری که تا الان هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه‌ی بی‌تعلّق بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک بودن ایشان است.  آقا در مصاحبه‌ای در اوایل پیروزی انقلاب می‌گویند که من چون نمی‌خواهم فقرنمایی بشود، خاطرات زندگی خودم را نمی‌گویم و عبور می‌کنند. اگر صلاح می‌دانید، شما قدری در‌این‌باره توضیح بفرمایید.  ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود. مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه‌ی ایشان از همین اجاق‌های سه‌شعله‌ی قدیمیِ رومیزی است که من چند بار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله‌ی قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به رغم اصرارهای زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند اصلاً نمی‌شود. تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد! تلویزیون خود ما هم قدیمی است، امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌های معمولی که حالاها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه‌ی آقا آمد. مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به دلیل کمردرد مجبورند به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند. امّا صندلی‌ و میزی که در خانه‌‌ی آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه‌ی اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند. لذا تعدادی از همین صندلی‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود. از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الان روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الان چهل سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌ها بوده‌اند.  غیر از این ویژگی زهد، دیگر چه شباهت‌هایی بین حضرت آقا با پدر و مادرشان وجود دارد؟  پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است و در نتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌ها نیز همین صفا را داشتند. از جلوه‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحبخانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان جا با یک‌یکِ آن بچّه‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد، به طوری که همان جا چادر به سر کردند؛ در حالی که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه‌ی دیگری از این قبیل داشتند. در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌های شخصیّت‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده‌ی ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌های مهم بود، آن‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند. امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید. خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد. مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم، امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه‌ی شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که داشت علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند، امّا باز هم دست از نهی‌از‌منکر برنداشته بودند.  علاقه‌ی زیاد آقا به کتاب و کتاب‌خوانی چطور؟ آیا این هم به نظر شما یک ویژگی وراثتی است؟  خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا ــ یعنی پدربزرگ ما ــ حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند. امّا بااین‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است. جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سالشان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌هایی که کتاب‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌ها کتاب‌هایی را که به‌دردبخور بود انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الان یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده‌ی خود آقا دارم. یک بار به یکی از خدمه‌ی دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه‌ی تهیّه‌ی کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌ها که ارزان‌تر بود، این‌ها را جمع می‌کردند و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود. بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه‌ی ایشان فوق این مطالب است. مثلاً مطالعه‌ی قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقا است، مگر وضعیّتِ خلافِ قاعده‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده‌ی ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه‌ی ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه‌ی افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشنفکری سررشته داشتند، ابراز شده است.  آخرین باری که مرحوم پدربزرگ‌تان را دیدید کِی بود و از رحلت ایشان چگونه مطّلع شدید؟  من در خانواده‌ی خودمان آخرین کسی هستم که مرحوم آقا را پیش از فوت دیدم؛ مرحوم خانم را هم آخرین نفر من دیدم؛ یعنی اتّفاقاً این‌طوری شده است. من دو هفته پیش از فوت مرحوم آقا، اوایل تیر ۱۳۶۵، در جبهه دچار یک بیماری عجیب شدم که هر کس من را می‌دید، از چهره‌ی بسیار زرد و زارم متوجّه می‌شد که خیلی بیمار هستم و من خودم هم از واکنش آن‌ها می‌فهمیدم که حالم خیلی بد است. من خیلی اهل مرخصی نبودم، لذا خود فرمانده گفت تو باید برگردی تهران. ماه رمضان بود و من به توصیه‌ی فرمانده به مرخصی آمدم. ابتدا آمدم تهران و بعد از چند روز با رفقا به مشهد رفتیم. اوّل به منزل مادربزرگ مادری و بعد به منزل پدربزرگ و مادربزرگ پدری رفتم. مرحوم آقا و خانم به دلیل بیماری و کهولت سن نمی‌توانستند روزه بگیرند، لذا ناهار درست کرده بودند؛ من هم در مشهد مسافر بودم و روزه نمی‌گرفتم. خانم به من گفت ناهار پیش ما بمان؛ امروز ظهر برای آقا برنج و گوشت درست کردم، شما هم بمان. من ماندم و یک سفره‌ی سه‌نفره پهن کردند. از جمله‌ی چیزهایی که از آن روز یادم هست، اینکه مرحوم آقا مکرّر برای من گوشت می‌گذاشت و می‌گفت بخور. بعد از غذا، خانم به آقا گفتند که مجتبیٰ می‌خواهد به جبهه برود. با مرحوم آقا خداحافظی کردیم و ایشان برای استراحت تشریف بردند؛ خانم نیز معمولاً ظهرها می‌خوابیدند، من هم رفتم یک کتاب برای مطالعه برداشتم و بعد از استراحت، خداحافظی کردم و رفتم تا به وعده‌ی قرار با رفقا برسم. بعد از برگشت به تهران، چند روزی در تهران بودم و با اتمام مرخصی به منطقه برگشتم. به‌زودی، عملیّات کربلای یک شروع شد. بعد از مرحله‌ی دوّم عملیّات، شبی که در حال برگشت از منطقه به پشت جبهه بودیم، یاد خانم و آقا افتادم. از میان این‌همه مطلبی که در عالم هست، یکباره به ذهن من خطور کرد که اگر منافقین به منزل خانم و آقا که محافظ ندارند، بروند و آسیبی بزنند یا مثلاً آن‌ها را بربایند، آن‌وقت باید چه کار کنیم! در واقع، این افکار من احتمالاً هم‌زمان بود با همان ساعاتی که مرحوم آقا فوت کرده بودند. در این افکار بودم که به چادرهای محلّ استقرارمان رسیدیم و از شدّت خستگی نتوانستم کاری بکنم و خوابیدم. در آن منطقه، یک رودخانه ظاهراً به نام گاوی وجود داشت که رود عریضی بود و آب کم‌عمقی هم در آن جریان داشت. صبح رفتم و داخل آب رودخانه نشستم تا گل‌های چسبیده به سر و بدنم پاک شود. بقیّه‌ی نیرو‌ها هم کم‌کم بیدار می‌شدند و برخی می‌آمدند مثل من در آب می‌نشستند که لباس‌هایشان تمیز شود و برخی هم می‌رفتند دنبال کارهای دیگر مثل تهیّه‌ی صبحانه. در همین اثنا، یک نفر از محلّ چادرها به سمت من آمد و بی‌مقدّمه گفت «محمّدجواد حسینی خامنه‌ای چه‌کاره‌ی تو است؟» ما اصلاً آقا را به اسم «محمّدجواد» نمی‌شناختیم، ولی او گفت «محمّدجواد»! من درگیر نام «محمّدجواد» بودم که ببینم کیست و اصلاً ذهنم به سمت مرحوم آقا نمی‌رفت. دوباره گفت «آیت‌الله سیّدمحمّدجواد حسینی خامنه‌‌ای کیه؟» گفتم پدربزرگم است که ناگهان و به‌یکباره گفت «فوت شد»! من هنوز در آب نشسته بودم و تا این را گفت، به تعبیر خودمانی وا رفتم. این بنده‌خدا هفده سال بیشتر نداشت؛ نمی‌دانم می‌خواست مثلاً کار بامزه‌ای کرده باشد یا گمان می‌کرد اگر این‌طور خبر بدهد، بهتر است. بعد هم خیلی محترمانه تسلیت گفت و دوستان هم به‌تدریج یکی‌یکی آمدند و تسلیت گفتند. گویا دوستان رادیو را روشن می‌کنند که اخبار صبح را گوش کنند و در آنجا در اخبار اوّلیّه خبر درگذشت پدر رئیس‌جمهور را می‌دهند. گویا همان جا نیز پیام تسلیت امام (رحمة الله علیه) را قرائت می‌کنند. از آنجا که عملیّات تمام شده بود و دیگر کار خاصّی نبود، با اجازه‌ی معاون گردان، بعدازظهر از نیروها جدا شدم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار اندیمشک به تهران آمدم. وقتی رسیدم، فردای روز دفن مرحوم آقا بود و پدرم از مشهد برگشته بودند. مرحوم حاجی شمقدری و چند نفر از پاسدارها و دایی ما آقا مهدی خجسته حضور داشتند. گویا حاج آقا مصطفیٰ نیز همراه آقا در تهران بودند. من وارد ریاست‌ جمهوری شدم و آقا روی ایوان ما را دیدند و روبوسی کردیم. آقا مغموم و گرفته بودند و این کاملاً مشخّص بود. خاطره‌ای که به‌مناسبت خوب است اینجا نقل کنم، این است که ظاهراً پدرم در همان ایّام، مرحوم آقا را خواب دیده بودند که با کوله‌پشتی نظامی دارد می‌رود. چون همان‌ زمان هم من جبهه بودم، ایشان این‌طور گمان کرده بودند که شاید تعبیر این خواب این است که من شهید شده‌ام. اتّفاقاً در همان عملیّات و در مرحله‌ی اوّل، در میان شلوغی‌هایی که آن زمان در شب اوّل عملیّات بود، تعاون لشکر اسم من و جمعی از دوستان را به عنوان مفقودی ثبت کرده بود. مرحوم آقای هاشمی به آقا می‌گویند که شما مجتبیٰ را فرستاده‌اید جبهه، آقا می‌گویند بله؛ ایشان هم گفته بود چرا بچّه را فرستاده‌اید جبهه و آقا جواب داده بودند که مگر طوری شده، ایشان هم احتمالاً برای اینکه آقا را آماده کنند، گفته بودند نه، ولی یک چیزهایی میگویند حالا. در هیئت دولت هم گفته بودند که احتمالاً پسر آقای خامنه‌ای شهید شده است و برای همین، چنین تصوّری نسبت به من وجود داشت. لذا وقتی من آمدم تهران، همه در ابتدا یک جوری به من نگاه می‌کردند. آقا این خوابشان را همان وقت‌ها برای من تعریف کردند و من این‌طور به ذهنم آمد که آن خواب مربوط به خود مرحوم آقا بوده و در واقع، خود ایشان بوده که داشته می‌رفته است. خلاصه، عصر همان روز من به سمت مشهد رفتم. مادربزرگ مادری‌مان به فرودگاه آمده بود و از همان جا من را مستقیم به مجلس ختم بردند. بعد از مجلس ختم، به منزل مرحوم آقا آمدیم که آنجا آقای دانشمند و آقای لوائی و دیگران حضور داشتند. پس از آن، در مجالس ختم متعدّدی از جمله در مسجد ترک‌ها و مسجد امام حسن که مساجد خود مرحوم آقا بودند، حضور پیدا کردیم. محلّ دفن مرحوم آقا پشت سر حضرت رضا (علیه السّلام) واقع شده است. آن زمان، چند جای خالی محدود بود که برای برخی از علما بود. با توجّه به اینکه ایشان هیچ گاه و مطلقاً درباره‌ی محلّ دفنشان فکر و برنامه و پیشنهادی نداشتند، به نظر می‌رسد این عنایتی بوده است که به هر ترتیب، آن محلّ دفن برای ایشان پیش آمد. از آنجا که این محل در قسمت پشت سر و زنانه است، پدرم فقط در مراسم‌های غبارروبی حرم مطهّر می‌توانند برای قرائت فاتحه در آنجا حضور پیدا کنند. خانم که فوت کردند نیز در همین قسمت زنانه، کمی دورتر، در دارالضّیافه دفن شدند. من از مرحوم آقا خواب‌های خوبی می‌دیدم. یک شب خواب دیدم که مرحوم آقا برای نماز جماعت آمده‌اند و ظاهراً قرار است امام‌جماعت باشند؛ اذان را گفتند امّا قبل از اینکه اقامه را بگویند، یک ظرف خرما بود که یک یا دو خرما برداشتند و خوردند. وقتی برای پدرم این خواب را گفتم، ایشان فرمودند الحمدلله معلوم می‌شود نمازهای آقا قبول شده است.  به عنوان سؤال آخر، بفرمایید بعد از فوت آن مرحوم، آیا آقا عمل خاصّی برای ایشان انجام می‌دادند؟  بله، هم در زمان حیات ایشان‌ و هم بعد از آن. مثلاً برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند. یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست، آقا جواب دادند این هدیه‌ی هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روزها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمتشان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند. حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به لحاظ نَسَبی دورترند هم مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه‌ی چندانی نداشته باشند. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=62806 #ديگران__گفتگو
    0 Reacties 0 aandelen 1K Views 0 voorbeeld
  • #سیره_شهید

    سجده وصال شهید رضا حمیدی نور

    رضا انس خاصی با سجده داشت. در آخرین گشت شناسایی قبل از عملیات، در جزیره مجنون مشغول گشت و شناسایی بودیم. از دور می دیدم که رضا کنا رجاده خاکی در محاصره عراقی ها گیر افتاده بود.

    ⚡️ می گفت: وقتی سرباز عراقی به من نزدیک شد، به سجده رفتم. سرباز عراقی پا روی کمرم گذاشت و رد شد و رفت. وقتی از تیررس دشمن دور شد به من گفت: محسن! من از سجده برات رهایی گرفته ام. از آن به بعد بود که به سجده های طولانی بین بچه ها مشهور شده بود و همین سجده هم بال پروازش شد.

    دو ماه قبل از عملیات کربلای چهار در سد گتوند، وقتی هواپیماهای عراقی محل استقرار بچه ها را بمباران کردند، رضا حمیدی نور نبود. آمدم کنار نیزار؛ همان خلوتگاه بعد از نمازهایش. خبری از رضا نبود. فقط یک بدن بی سر افتاده به حال سجده بود.

    هاشم زودتر از من رسیده بود آنجا و داشت دنبال سرش می گشت. آخر کار سرش را کنار بوته نعنا پیدا کرد. ناهش دوخته شده بود به آسمان. گویی داشت ندیدنی ها را می دید.

    راوی: محسن جامه بزرگ

    کتاب غواص ها بوی نعنا می دهند؛ صفحه ۴۵.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121‌
    #سیره_شهید ✨ سجده وصال شهید رضا حمیدی نور 🔹 رضا انس خاصی با سجده داشت. در آخرین گشت شناسایی قبل از عملیات، در جزیره مجنون مشغول گشت و شناسایی بودیم. از دور می دیدم که رضا کنا رجاده خاکی در محاصره عراقی ها گیر افتاده بود. ⚡️ می گفت: وقتی سرباز عراقی به من نزدیک شد، به سجده رفتم. سرباز عراقی پا روی کمرم گذاشت و رد شد و رفت. وقتی از تیررس دشمن دور شد به من گفت: محسن! من از سجده برات رهایی گرفته ام. از آن به بعد بود که به سجده های طولانی بین بچه ها مشهور شده بود و همین سجده هم بال پروازش شد. 💠 دو ماه قبل از عملیات کربلای چهار در سد گتوند، وقتی هواپیماهای عراقی محل استقرار بچه ها را بمباران کردند، رضا حمیدی نور نبود. آمدم کنار نیزار؛ همان خلوتگاه بعد از نمازهایش. خبری از رضا نبود. فقط یک بدن بی سر افتاده به حال سجده بود. 🛑 هاشم زودتر از من رسیده بود آنجا و داشت دنبال سرش می گشت. آخر کار سرش را کنار بوته نعنا پیدا کرد. ناهش دوخته شده بود به آسمان. گویی داشت ندیدنی ها را می دید. 📣 راوی: محسن جامه بزرگ 📘 کتاب غواص ها بوی نعنا می دهند؛ صفحه ۴۵. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121‌
    0 Reacties 0 aandelen 294 Views 0 voorbeeld
  • #سیره_شهید

    سجده وصال شهید رضا حمیدی نور

    رضا انس خاصی با سجده داشت. در آخرین گشت شناسایی قبل از عملیات، در جزیره مجنون مشغول گشت و شناسایی بودیم. از دور می دیدم که رضا کنا رجاده خاکی در محاصره عراقی ها گیر افتاده بود.

    ⚡️ می گفت: وقتی سرباز عراقی به من نزدیک شد، به سجده رفتم. سرباز عراقی پا روی کمرم گذاشت و رد شد و رفت. وقتی از تیررس دشمن دور شد به من گفت: محسن! من از سجده برات رهایی گرفته ام. از آن به بعد بود که به سجده های طولانی بین بچه ها مشهور شده بود و همین سجده هم بال پروازش شد.

    دو ماه قبل از عملیات کربلای چهار در سد گتوند، وقتی هواپیماهای عراقی محل استقرار بچه ها را بمباران کردند، رضا حمیدی نور نبود. آمدم کنار نیزار؛ همان خلوتگاه بعد از نمازهایش. خبری از رضا نبود. فقط یک بدن بی سر افتاده به حال سجده بود.

    هاشم زودتر از من رسیده بود آنجا و داشت دنبال سرش می گشت. آخر کار سرش را کنار بوته نعنا پیدا کرد. ناهش دوخته شده بود به آسمان. گویی داشت ندیدنی ها را می دید.

    راوی: محسن جامه بزرگ

    کتاب غواص ها بوی نعنا می دهند؛ صفحه ۴۵.
    #سیره_شهید ✨ سجده وصال شهید رضا حمیدی نور 🔹 رضا انس خاصی با سجده داشت. در آخرین گشت شناسایی قبل از عملیات، در جزیره مجنون مشغول گشت و شناسایی بودیم. از دور می دیدم که رضا کنا رجاده خاکی در محاصره عراقی ها گیر افتاده بود. ⚡️ می گفت: وقتی سرباز عراقی به من نزدیک شد، به سجده رفتم. سرباز عراقی پا روی کمرم گذاشت و رد شد و رفت. وقتی از تیررس دشمن دور شد به من گفت: محسن! من از سجده برات رهایی گرفته ام. از آن به بعد بود که به سجده های طولانی بین بچه ها مشهور شده بود و همین سجده هم بال پروازش شد. 💠 دو ماه قبل از عملیات کربلای چهار در سد گتوند، وقتی هواپیماهای عراقی محل استقرار بچه ها را بمباران کردند، رضا حمیدی نور نبود. آمدم کنار نیزار؛ همان خلوتگاه بعد از نمازهایش. خبری از رضا نبود. فقط یک بدن بی سر افتاده به حال سجده بود. 🛑 هاشم زودتر از من رسیده بود آنجا و داشت دنبال سرش می گشت. آخر کار سرش را کنار بوته نعنا پیدا کرد. ناهش دوخته شده بود به آسمان. گویی داشت ندیدنی ها را می دید. 📣 راوی: محسن جامه بزرگ 📘 کتاب غواص ها بوی نعنا می دهند؛ صفحه ۴۵.
    0 Reacties 0 aandelen 326 Views 0 voorbeeld
  • #سیره_شهید

    امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهید محمد رضا دهقان امیری

    محمد رضا سفت و سخت پای امر به معروف و نهی از منکر ایستاده بود و هزینه هایش را هم پرداخت کرد.

    برش اول:
    • شب میلاد امام حسین (علیه‌السلام) بود. از هیئت برمی گشتیم. در مسیر برگشت کاروان عروسی را دیدیم که وضعیت پوشش نامناسبی داشتند. محمدرضا گفت: از کنار ماشین ها رد می شویم و فقط تذکر لسانی می دهیم. کنار هر ماشینی سرعت را کم می کردیم و تذکر می دادیم.
    • از کاروان که گذشتیم به خاطر سرعت بالا تصادف کردیم. سرو صورت مان خونی شده بود. مردم کنار ما جمع شده بودند. آخرین ماشینی که کنار ما توقف کرد، یکی از همان ماشین هایی بود که به آنها تذکر داده بودیم. وقتی ما را شناختند بوق زنان ابراز شادی کرده و رفتند. با محمدرضا متحیرانه به همدیگر نگاه کردیم و از نتیجه امر به معروف مان خنده مان گرفت.
    برش دوم:
    • محمد رضا همراه دوستانش راهی نانوایی بود. جلو نانوایی که می رسند می بینند چند نفر از اراذل و اوباش به نانوایی محله حمله کرده اند و دارند شاطر را کتک می زنند تا دخلش را خالی کنند. محمدرضا با آنکه در آن زمان ۱۴ سال بیشتر نداشت، سریع خودش را وارد معرکه کرده و به دفاع از نانوا می پردازد.
    • یکی از اراذل با شیشه شکسته نوشابه، زخمی به گردن او زد که وقتی بردیمش بیمارستان ۱۸ بخیه خورد.
    راوی: دوست شهید.

    کتاب ابوصال؛ خاطرات شهید محمد رضا دهقان امیری؛ صفحه ۳۱ و ۷۶.

    #سیره_شهید ✨ امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهید محمد رضا دهقان امیری 💠 محمد رضا سفت و سخت پای امر به معروف و نهی از منکر ایستاده بود و هزینه هایش را هم پرداخت کرد. 🛑 برش اول: • شب میلاد امام حسین (علیه‌السلام) بود. از هیئت برمی گشتیم. در مسیر برگشت کاروان عروسی را دیدیم که وضعیت پوشش نامناسبی داشتند. محمدرضا گفت: از کنار ماشین ها رد می شویم و فقط تذکر لسانی می دهیم. کنار هر ماشینی سرعت را کم می کردیم و تذکر می دادیم. • از کاروان که گذشتیم به خاطر سرعت بالا تصادف کردیم. سرو صورت مان خونی شده بود. مردم کنار ما جمع شده بودند. آخرین ماشینی که کنار ما توقف کرد، یکی از همان ماشین هایی بود که به آنها تذکر داده بودیم. وقتی ما را شناختند بوق زنان ابراز شادی کرده و رفتند. با محمدرضا متحیرانه به همدیگر نگاه کردیم و از نتیجه امر به معروف مان خنده مان گرفت. 🛑 برش دوم: • محمد رضا همراه دوستانش راهی نانوایی بود. جلو نانوایی که می رسند می بینند چند نفر از اراذل و اوباش به نانوایی محله حمله کرده اند و دارند شاطر را کتک می زنند تا دخلش را خالی کنند. محمدرضا با آنکه در آن زمان ۱۴ سال بیشتر نداشت، سریع خودش را وارد معرکه کرده و به دفاع از نانوا می پردازد. • یکی از اراذل با شیشه شکسته نوشابه، زخمی به گردن او زد که وقتی بردیمش بیمارستان ۱۸ بخیه خورد. 📣 راوی: دوست شهید. 📘 کتاب ابوصال؛ خاطرات شهید محمد رضا دهقان امیری؛ صفحه ۳۱ و ۷۶.
    0 Reacties 0 aandelen 459 Views 0 voorbeeld
  • #سیره_شهید

    امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهید محمد رضا دهقان امیری

    محمد رضا سفت و سخت پای امر به معروف و نهی از منکر ایستاده بود و هزینه هایش را هم پرداخت کرد.

    برش اول:
    • شب میلاد امام حسین (علیه‌السلام) بود. از هیئت برمی گشتیم. در مسیر برگشت کاروان عروسی را دیدیم که وضعیت پوشش نامناسبی داشتند. محمدرضا گفت: از کنار ماشین ها رد می شویم و فقط تذکر لسانی می دهیم. کنار هر ماشینی سرعت را کم می کردیم و تذکر می دادیم.
    • از کاروان که گذشتیم به خاطر سرعت بالا تصادف کردیم. سرو صورت مان خونی شده بود. مردم کنار ما جمع شده بودند. آخرین ماشینی که کنار ما توقف کرد، یکی از همان ماشین هایی بود که به آنها تذکر داده بودیم. وقتی ما را شناختند بوق زنان ابراز شادی کرده و رفتند. با محمدرضا متحیرانه به همدیگر نگاه کردیم و از نتیجه امر به معروف مان خنده مان گرفت.
    برش دوم:
    • محمد رضا همراه دوستانش راهی نانوایی بود. جلو نانوایی که می رسند می بینند چند نفر از اراذل و اوباش به نانوایی محله حمله کرده اند و دارند شاطر را کتک می زنند تا دخلش را خالی کنند. محمدرضا با آنکه در آن زمان ۱۴ سال بیشتر نداشت، سریع خودش را وارد معرکه کرده و به دفاع از نانوا می پردازد.
    • یکی از اراذل با شیشه شکسته نوشابه، زخمی به گردن او زد که وقتی بردیمش بیمارستان ۱۸ بخیه خورد.
    راوی: دوست شهید.

    کتاب ابوصال؛ خاطرات شهید محمد رضا دهقان امیری؛ صفحه ۳۱ و ۷۶.

    کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله

    @hezbolah_121
    #سیره_شهید ✨ امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهید محمد رضا دهقان امیری 💠 محمد رضا سفت و سخت پای امر به معروف و نهی از منکر ایستاده بود و هزینه هایش را هم پرداخت کرد. 🛑 برش اول: • شب میلاد امام حسین (علیه‌السلام) بود. از هیئت برمی گشتیم. در مسیر برگشت کاروان عروسی را دیدیم که وضعیت پوشش نامناسبی داشتند. محمدرضا گفت: از کنار ماشین ها رد می شویم و فقط تذکر لسانی می دهیم. کنار هر ماشینی سرعت را کم می کردیم و تذکر می دادیم. • از کاروان که گذشتیم به خاطر سرعت بالا تصادف کردیم. سرو صورت مان خونی شده بود. مردم کنار ما جمع شده بودند. آخرین ماشینی که کنار ما توقف کرد، یکی از همان ماشین هایی بود که به آنها تذکر داده بودیم. وقتی ما را شناختند بوق زنان ابراز شادی کرده و رفتند. با محمدرضا متحیرانه به همدیگر نگاه کردیم و از نتیجه امر به معروف مان خنده مان گرفت. 🛑 برش دوم: • محمد رضا همراه دوستانش راهی نانوایی بود. جلو نانوایی که می رسند می بینند چند نفر از اراذل و اوباش به نانوایی محله حمله کرده اند و دارند شاطر را کتک می زنند تا دخلش را خالی کنند. محمدرضا با آنکه در آن زمان ۱۴ سال بیشتر نداشت، سریع خودش را وارد معرکه کرده و به دفاع از نانوا می پردازد. • یکی از اراذل با شیشه شکسته نوشابه، زخمی به گردن او زد که وقتی بردیمش بیمارستان ۱۸ بخیه خورد. 📣 راوی: دوست شهید. 📘 کتاب ابوصال؛ خاطرات شهید محمد رضا دهقان امیری؛ صفحه ۳۱ و ۷۶. 📢 کانال رسمی سازمان جهانی حزب الله 🔰@hezbolah_121
    0 Reacties 0 aandelen 419 Views 0 voorbeeld
  • جای خالی حسین علم‌الهدی در حسینیه


     آیت‌الله خامنه‌ای؛ مسجد دانشگاه تهران: «[روز شانزدهم دی] روز شهدای هویزه است و سالگرد آن عزیزانی است که در هویزه به شهادت رسیدند که عده ای از دانشجویان هم جزو [آنها] بودند. چند نفر از این دانشجوها را که از دانشگاه شهید چمران اهواز، از دانشگاه مشهد -فکر می‌کنم- و ظاهرا تعدادی هم از دانشگاه های تهران بودند، خود من می شناختم، در روز [پانزدهم دی ۵۹] این عزیزان را دیدم و در نزدیکی هویزه با آنها ملاقات داشتم. مرحوم شهید علم الهدی و شهید قدوسی(۱) جزو سردمدارهای آنها بودند. عده ای که می رفتند طرف میدان های نبرد و من آخرین نگاه های عطوفت بار و محبت آمیز آنها را به خود احساس می کردم. آنها جزو دوستان من بودند. در اهواز غالباً با هم بودیم. طفلک ها رفتند و دیگر خبری از آنها نشد تا بعد که شنیدیم به شهادت رسیدند.» ۱۳۶۴/۱۰/۱۶

    اجازه بدهید همین ابتدا، سرنخ این روایت را بدهم دست‌تان و بی‌مقدمه بگویم آقا، «هویت بخش» و «روح» حماسه هویزه‌اند. حماسه‌ای دانشجومحور در تاریخ دفاع سربلند ۸ ساله که آفرینندگان آن جمعی از نخبگان مسلمان و آگاه به اهمیت و آینده انقلاب اسلامی بودند و امروز ۱۶ دیِ تقویم‌های ما به یاد کارهای کارستان و به عبارت بهتر، عرض بلند اقدامات عمر بابرکت شان، «روز شهدای دانشجو» نامیده شده است.

    اصلاً همین عنوان «حماسه» را هم که من اینجا دارم می‌نویسم همان اوایل بعد از شهادت بچه‌ها، حضرت آقا وقتی که رئیس‌جمهور ایران اسلامی بودند در مقدمه کتابی که «حماسه هویزه» نام گرفت، مرقوم داشتند: «درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز می‌دهد، پیام جاودانه‌ای برای همه ملّت‌ها و نسل هاست...»

    کمتر واقعه ای از آن ۸ فصل عاشقی را می توان یافت که در جای جای آن رد و نشان آقا تا این حد پر جلوه و جلا باشد. هویزه و هویزه آفرینان را باید از زبان آقا شناخت که مجالی مجزا می‌طلبد.

    و شاید برای همین وقتی سال قبل برای دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس و مقاومت با رهبر معظم انقلاب دعوت شدم، انگار دست هویزه و حماسه‌هایش را در دستان ناتوانم گرفته بودم و همراه خودم سمت حسینیه می‌کشاندم؛ البته که درستش این است که آنها مرا... دیداری که برای من شهدای هویزه واسطه‌اش بودند و هنوز با گذر بیش از یک سال در حال و هوایش غرقم.
     
     همراهی با سیّد و حاجی!
    ۴ مهر ۱۴۰۳ بود و من باید با یک «سیّد» و یک «حاجی» همراه میشدم؛ همان ترکیب قدیمی فیلم‌های دفاع مقدس که می‌گویند: «دیگر جواب نمی‌دهد!» پُر بیراه هم نمی‌گویند انگار!

    همان اول صبح تلفن سید در دسترس نیست. به ناچار محل قرار را برایش پیامک می‌کنم و با حاجی راهی می‌شویم. وعده‌گاه در محدوده طرح ترافیک است. باید با تاکسی برویم که آن هم به سختی و در آخرین دقایق گیر می‌آید. با تدبیر حاجی طول خیابان فلسطین جنوبی را تا رسیدن به ورودی پیاده گز می‌کنیم.

    صدای آب جاری در جوی خیابان، صفای صبح را سیری‌ناپذیر می‌کند. دور از نگاه شهر، پا تند می‌کنیم به سمت اصل خودمان. در همین هیر و ویر سید که پیام را دیده با ماشین از راه می‌رسد و می‌رود پارک کند.

    هرچه منتظر می‌شویم نمی‌رسد. حسینیه دارد پُر می‌شود. حاجی را راضی می‌کنم که برویم داخل.

     مشتری بازیگر داریم
    به اولین ورودی که میرسیم یکی از مسئولان می‌گوید: «آقا، مشتری بازیگر داریم.» بقیه همکارانش هم برمی‌گردند سمت استاد احمد نجفی. صف جمعیتی که می‌رسد جلوی ورودی حسینیه خیلی طولانی است! جوانی نایلون کفش می‌دهد دستمان. مسیر رفتِ صف در آفتاب است و مسیر برگشت، سایه. انتهای صف، آفتابی می‌شویم. انگار نه انگار صبح پاییز است و اینجا تهران! هوا ناز دارد و گرما می‌ریزد. گرم صحبتیم با حاجی که همچنان چشم می‌چرخاند پیِ سید.

    یکی از پشت سر سلام می‌کند. دوست دیرین، مدیر انتشارات روایت فتح است. چند سالی می‌شود که همدیگر را ندیده‌ایم. «دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟» شوق می‌بارد از سر و روی هردویمان. زود سر تعریف‌ها را باز می‌کنیم. در صف سایه‌روها با استاد «محمد مهدی رسولی» نقاش، نویسنده و فیلمساز مقابل می‌شویم. استاد سراپا سفید پوشیده‌اند. کِی فکرش را می‌کردم با نویسنده «روح ریحانی» و نقاش انارها که معتقد است حتی: «چهارقد مادرش سالی یک باغ انار می‌دهد!» در این صف بهشتی ملاقات کنم؟ تا باشد از این صف‌های پُر از غافلگیری.

    تصمیم صف شکنان سمت ما این می‌شود که به صف سایه نزدیک شویم. نمی‌شدند هم زور آفتاب بهمان نمی‌رسید. از آقا مهدی می‌پرسم کو کفش‌هایت؟
     قبل ورود به صف، تحویل کفشداری دادم.

    با معاون روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور که در صف روبروست هم احوالپرسی می‌کنم. بی آنکه متوجه گذر زمان شویم می‌رسیم به صف برگشت و با اشاره حاجی، کفش‌ها را به اولین قسمت کفشداری تحویل می‌دهیم. حاجی می‌گوید: «با هم هستیم.» کفشدارها اما به هر کدام‌مان یک پلاک شماره‌دار می‌دهند. 
     
     بزرگترهای فرهنگ پیشه دفاع
    قدری که جلوتر می‌رویم استاد «حبیب‌الله والی نژاد»؛ تهیه کننده و فیلمساز را در صف آفتابی‌ها می‌بینیم و بعد از آن «امیر دژاکام» مدرس و کارگردان تئاتر و جناب «سعید سعدی» دیگر تهیه کننده سینما و تلویزیون که سریال «بچه مهندس» را ساخت و سپس سردار «گلعلی بابایی» نویسنده نام آشنای دفاع مقدس. امروز در جمع بزرگترهای دفاع، فرهنگ پیشگان هم کم نیستند.

    چهره همه آشنای جمع اما همچنان «امیر سرتیپ دوم غلامحسین دربندی» است که اتفاقاً از راویان خوب ارتش درباره حماسه هویزه هم هست و حسابی با همه خوش و بش می‌کند. همان موقع که این جمله را به آقا مهدی می‌گویم با جمعی از خلبانان پیشکسوت نیروی هوایی که پیش تر در جمع اساتید هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی دیدمشان مواجه می‌شود و گُل از گلشان می‌شکفد.

    حجت‌الاسلام دکتر «علم الهدی» برادر شهید حسین علم الهدی و دکتر «نصرت الله محمودزاده»، حماسه‌نگار جبهه‌ها در پیاده روی مقابل قدم می‌زنند. آقا مهدی به شوخی می‌گوید:«حاج آقا که در صف نمی‌ایستد!» می‌گویم غیبت کردی! باید به حاج آقا بگویم و تازه در گزارشم هم می‌نویسم!
     خب بگو و بنویس.

    بعداً تلفنی به حاج آقا می‌گویم ایشان هم می‌گویند:«ما اصلاً داخل حسینیه جا نشدیم و همان دَم در ایستادیم.» امان از قضاوت...

    جوانی خوش سیما و کم سن و سال که شانه به شانه مان می‌آید و یکی دو باری هم ساعت را پرسیده است، وقتی حرف‌های من و آقا مهدی و حال و احوال مکررمان با چهره‌ها را می‌بیند، می‌پرسد: «ببخشید شما از طرف کجا آمده‌اید؟» آقا مهدی پیش دستی می‌کند که:«از طرف یک شهید!»

    قبلش برایم توضیح داده که کتابی درباره شهید مدافع حرم، «سید مصطفی موسوی» به اسم «۲۰ سال و سه روز» در روایت فتح منتشر کرده‌اند که جزو ۶ کتاب نظر کرده و تقریظ شده اخیر حضرت رهبر است. به برکت این توجه، همراه نویسنده‌ها دعوت شده‌اند.
     
     از طرف یک شهید دعوتم
    چه قدر این پاسخ آقا مهدی درست است. من هم از طرف یک شهید دعوتم و از همان لحظه‌ای که آمدنم قطعی شده دنبال جای خالی‌اش در لحظه لحظه‌های این سفرم.

    من امروز اینجا در حسینیه امام، جای پای «سید محمد حسین علم الهدی» را می‌جویم؛ علم الهدایی که سیدالشهدای حماسه هویزه(۲) و شاخصی برای همه دانشجویان تاریخ ایران است؛ که به تعبیر زیبای دانشجوی پیروخط امام شهید مهدی رجب بیگی: «پرچم هدایت را بر فراز قله انقلاب انسان برافراشت.» همان که آقا درباره‌اش فرمودند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگ‌هایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش می‌گرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای می‌گذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینی‌اش هم خوب بود.»(۳)

    و بالأخره سید حسینی که ۱۵ دی ۱۳۵۹ -۱۰ روز مانده تا پروازش- باعث و بانی دیداری شد از همین جنس؛ دیداری تکرار نشدنی که دل امام را شاد کرد و دشمن را بدجور ناکام.

    آن روزهای حیرانی و هراس اول جنگ که جای خیلی‌ها خالی بود! و از زمین و هوا فتنه می‌بارید، دشمن در بوق و کرنا کرده بود که عشایر عرب خوزستان خواهانش هستند و او برای نجات آنها از چنگال فارس‌ها آستین بالا زده است!

    هوای فتنه، غبار دارد. حق و باطل گم می‌شود. حسین و یارانش اما از همان سال‌ها جهاد تبیین و آتش به اختیاری بلد بودند. به تکذیب و حرف و سخنرانی بسنده نکردند. عشایر دست تنها و شاکی را دعوت کردند و با عزت و احترام سوار قطار دربست آوردند تهران، جماران، دیدار امام.

    حسینیه مثل آن روز را کمتر به یاد داشته باشد شاید. چه غلغله‌ای شد! چه کردند این پاره‌های تن ایران برای امام عزیزشان!... نقشه‌ها نقش بر آب شد. جای تودهنی آن روز تا پایان جنگ بر صورت صدام، درد می‌کرد! 

     دیدار امام با دشداشه که نمی‌شود!
    امروز من سخت در آن حال و هوایم. صبح که کلاهم را سر گذاشتم نمی‌دانستم می‌گذارند با کلاه وارد شوم یا نه؟ اگر نگذارند... آن روزهای اوایل دی پنجاه و نُهِ راه آهن اهواز هم همین قصه بود! سید حسین آمد ایستگاه دید برخی از «عشایرمردان» کت و شلوار پوشیده‌اند!
     پس کو دِشداشه و چفیه‌های عربی تان؟!
     خدا خیرت بدهد داریم می‌رویم دیدار امام؛ با دشداشه که نمی‌شود!
    حسین خندید! «خدا به شما خیر بدهد. کت و شلواری که در تهران هم زیاد است. همین چفیه و دشداشه شما دلگرمی امام می‌شود...»
    بحث را ادامه نداد. دوید سمت شهری که خیلی مغازه‌هایش بسته بود. بالأخره جایی را پیدا کرد. چند دست لباس محلی خرید و برگشت ایستگاه.
     زود بروید عوض کنید که الان قطار راه می‌افتد...
     
    صف به نزدیکی‌های در ورودی رسیده است. آن جلو، ایستگاه صلواتی زده‌اند، به یاد حال و هوای جبهه‌ها شربت آبلیموی تگری می‌دهند. فکرتان اصلاً نرود سمت شربت شهادت و این حرف‌ها! این شهد وصال است که سر می‌کشیم لاجرعه!
    «آن شاهد بزم دل که گلگون کفن است
     از شهد وصال دوست، شیرین دهن است»
    کلوچه هم هست؛ ‌می‌گویم کلوچه‌ها را تبرکی ببریم خانه. همه موافقند. کلوچه‌ام را می‌دهم حاجی بگذارد در جیب کُتش. کلوچه مزه نکرده بیت رهبری، خاطره حضرت آقا از بعد از ظهر شیرین ۱۵ دی ۵۹ و ملاقات غیرمنتظره با سید حسین علم الهدی و شهیدان هویزه در گرماگرم روز اول عملیات نصر را در ذهنم زنده می‌کند: «حول و حوش کرخه کور پیاده شدیم که ببینیم اوضاع چگونه است. البته مطمئن بودیم که بحمدالله پیروزی به دست آمده است. ناگهان دیدم عده‌ای از برادران سپاه دارند پیاده می‌آیند... من را شناختند. چند نفرشان را می‌شناختم. حسین علم الهدی، محمود قدوسی، فرزند شهید قدوسی و چند نفر دیگر. من به شدت گرسنه بودم و فکر می‌کردم ساعت یازده یا دوازده است. بعد که پرسیدم ساعت چند است؟ گفتند: سه. آن وقت فهمیدم که چندین ساعت مشغول بودیم و متوجه نبودیم. در آن واحدی که ما بودیم هیچ غذایی نبود... مدتی که در اهواز بودم، حسین علم الهدی هر روز با کمال مهربانی برای من از خانه‌شان غذا می‌آورد... او آنجا که به من رسید گفت غذا ندارید؟ گفتم نه، اتفاقاً خیلی گرسنه هستم. فورا در میان بچه های خودشان گشت و مقداری بیسکوییت و غذا و این چیزها برای من پیدا کردند. ما هم با برادرها شروع کردیم به خوردن.»(۴)

    چه لذت و حلاوتی داشته آن بیسکوییت برای آقا و همراهان‌شان در روزی که مهم‌ترین ضربه از ابتدای تهاجم وحشیانه بعثی‌ها را به پیکره دشمن وارد کرده بودیم. از استاد نصرت‌الله محمودزاده هم شنیدم که چند سال قبل حضرت آقا از طعم بیاد ماندنی غذای ساده آن روز یاد کرده بودند...
     
    مسیر پُر است از سپید موهایی که جوانی‌شان را در جبهه نقد کرده‌اند.

    آقا مهدی به حاجی می‌گوید: «شما پیشکسوتید و ما پَس‌کسوت!» حاجی هم شکسته نفسی می‌کند که: «نه خیر! ما کجا و شما جوان‌ها...؟»

    جمله‌ای که سخت تکانم می‌دهد و باعث می‌شود خیلی زود خودم را در قیاس با جوان‌های شهید هویزه ببازم؛ یاد وقتی می‌افتم که سید حسین علم الهدی بی‌قرار جای خالی «اصل ولایت فقیه» در پیش نویس قانون اساسی با گریه و پافشاری دست به دامن آیت‌الله موسوی جزایری (نماینده وقت مجلس خبرگان قانون اساسی) می‌شود که چرا کاری نمی‌کنید... در نهایت هم تا به سرانجام رساندن این فکر مبارک از پای نمی‌نشیند.

    مانده‌ام که این دانشجویان، آینده انقلاب را در چه چهارچوبی فهم می‌کردند؟
     
     کاش کارت را برمی‌گرداند
    دَرِ بزرگ ورودی، نیمه باز است. یکی ایستاده و کارت ملاقات‌مان را می‌گیرد، چک می‌کند و دیگر پس نمی‌دهد! کاش کارت را برمی‌گرداند...
    دوباره می‌روم تا ۵ دی ۵۹؛ سردار یونس شریفی (همرزم حماسه آفرینان هویزه) می‌گفت: «برخی پیرمردهای عشایر خوزستان، هنوز کارت آن ملاقات ماندگار با امام را نگه داشته‌اند. بعد ۴۵ سال!»

    چه کیفی داشت اگر من هم که به سن و سال آن پیرمردها می‌رسیدم، کارت امروز را داشتم! چه کیفی!

    آقا مهدی با مسئول انتشارات شهید کاظمی که آنها هم یکی از کتاب‌هایشان به تازگی همدم آقا بوده است، همراه می‌شود و پیشاپیش عذرخواهی می‌کند که باید از ما جدا شود و احتمالاً در ادامه برنامه همدیگر را نخواهیم دید. فردا عازم مشهد است. از اینجا می‌رود به مهمانی حضرت خورشید.
     
    می‌رسم به محوطه حسینیه. قسمت‌هایی را جدا کرده‌اند. دو سه میز بزرگ پر از چفیه و سربندهایی به رنگ پرچم. دو روحانی خوش برخورد به استقبال ایستاده‌اند. اولی که قد بلند و هیکلی‌تر است با احترام حاجی را می‌برد سمت میز و چفیه‌ای بر دوشش می‌اندازد.

    بعد هم می‌آید سراغ من و می‌گوید: این هم برای آقازاده!
    امروز آقا به همه همرزمان و ستاره‌های دنباله‌دارشان چفیه هدیه می‌دهند.

    چند قدم آن طرف‌تر، طلبه دوم که عینک دارد و سیمایی خراسانی، دو سربند می‌گذارد کف دستمان؛ سفید با نوشته «یا امام جعفر صادق علیه السلام» و قرمزِ «یا مهدی ادرکنی عجل الله فرجه».

    به حاجی می‌گوید ببندم روی پیشانی‌تان؟ حاجی که حسابی امام زمانی است، نوشته روی سربند را نشانم می‌دهد و ذوق می‌کند. نمی‌داند همان لحظه برایش خواب دیده‌ام!
     
     قطره به دریا رسیدنش زیباست
    بعد از حدود یک ساعت رسیده‌ایم به آستانه در اصلی حسینیه. قلبم تندتر می‌زند. «چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست...» آیه نصب شده بالا سر محل سخنرانی، اولین تصویری است که آینه‌بندان دلم می‌شود:« إِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» را با رنگ سفید بر زمینه خاکی نوشته‌اند: «قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند، دفاع می‌کند.»

    و این جانِ دیدار امروز است که جرعه جرعه در جام وجودم می‌ریزد. سمت خانم‌ها هنوز خیلی جا دارد، اما آقایان بیشترِ حسینیه را پُر کرده‌اند. به اندازه سه چهار صف بین نفرات جلویی و صندلی‌های آخری پر از مهمان، خالی است. با حاجی می‌نشینیم همانجا کنار سردار جانبازی که روی ویلچر نشسته است.

    هنوز چند ثانیه از جاگیر شدنم نگذشته که خنکای زیلوهای آبی و معروف حسینیه تا عمق جانم می‌دَود. انگار کاریزهای یزد از کویر تشنه دلم می‌جوشد؛ انگار کف آسمان سُر خورده است پایین. چشمانم را مِه گرفته است.
     
     اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است!
    سید حسین علم الهدی هیچ وقت اینجا نیامده بود. «حاج قاسم» اما خیلی؛ «سید ابراهیم» اما خیلی؛ حاج حسین همدانی و خیلی‌های دیگر که کلمه «شهید» برای همیشه به پیشواز اسمشان ایستاده است، بارها اینجا کنار آقا بوده‌اند. خدایا! من کجا و آنها کجا؟ اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! این زیلوها جای پای مجاهدان همه عمر ماست؛ این زیلوها بوسیدنی است و مگر نه اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله، محل تمرین و حضور مجاهدان را می‌بوسیده است؟

    می‌خواهم به خودم مسلط شوم که جوانی با «نوای کاروان» آهنگران را شروع می‌کند؛ درست مثل ۵ دی ۵۹ که «محمد صادق آهنگری»، آهنگران شد! سید حسین خواسته بود صادق همراهشان بیاید و جلوی امام نوحه بخواند. جوان محجوب خوزستانی در خیالش هم نمی‌دید جلوی امام بخواند و بعداً بشود «بلبل خمینی». سید حسین، اما اعتماد به نفسش را بالا برد و شد آنچه که باید می‌شد:
    «ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود
    لاله‌های سرخ پرپر گشته ایران درود...»
    فیلمبردارها ضبط کردند و تلویزیون تا شب چند بار پخش کرد. صدای حاج صادق هنوز هم در حسینیه جاری است؛ حتی اگر خودش اینجا نباشد...
     
    روحانی خوش صدایی همین‌طور که از کنارمان رد می شود می گوید: «به به! جمع شهدای آینده!» در دلم آمینی می‌گویم، اما دیگری بلندتر جوابش می‌دهد: خدا از زبانت بشنود.

    جوانی دیگر رجز می‌خواند از عکس‌العمل شیعه و کجا بهتر از این «مرکز عالم» برای رجزخوانی که صلابت حیدری‌اش چهارستون دیوها را مثل بید می‌لرزاند؟

    مردمک چشم‌هایم می‌گردند روی در و دیوار. چهار ستون آجری اول را گونی‌پوش کرده‌اند و دو ستون زیر سقف طبقه دوم را نه!
    دیوارهای بالاسر خانم‌ها یادی از چند عملیات‌ را زنده نگه داشته‌ و دیوارهای سمت چپ، تصاویری از برخی یادمان‌ها. نمی‌دانم هویزهِ سید حسین هم هست یا نه؟
     
     ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم
    هر از گاهی طنین پرطراوتی جمع را به همراهی می‌خواند. شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «صلوات»، «لبیک» و... . ولی شعار اختصاصی اینجا و هرجا که پای دیدار آقا وسط باشد: «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» است که دلت می‌خواهد هزار هزار فریادش در مویرگ‌هایت بدود؛ شعاری که حاضر و غایب از نظر را با هم می‌خواند؛ شعاری که خیلی زود مرا یاد این ابیات می‌اندازد:
    ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم
    ما را صدا زدی و جوابت نبوده‌ایم
    وقتی که نایب تو به ما حکم می‌دهد
    ما را ببخش اهل اجابت نبوده‌ایم...

    یکی از پشت سری‌ها ساعت را می‌پرسد. استاد رسولی یکی دو صف جلوتر از ما نشسته و شعارها را زمزمه می‌کند. از جانباز بغل دستی‌ام می‌پرسم اگر می‌توانستید با آقا حرف بزنید؟!
    مکث می‌کند و با صدای رگه‌ای و لرزان برایم شعر می‌خواند:
    گرچه از دست و پا فتادستم
    عهد و پیمان خویش نشکستم
    گرچه عضوی نمانده در بدنم
    عضوی از عاشقانتان هستم
    یک نفس مانده در تنم رهبر
    تا نفس هست با شما هستم...
    بی‌حرف، مژه‌های من هم خیس می‌شود. واقعش هم همین است که دشمن با همه سنگ اندازی‌هایش، آب در هاون می‌کوبد.
     
     مثل وقتی می‌رویم خانه بابا
    دو طرف، کیپ تا کیپ پُر است. دورتر از ما صدا و سیمایی‌ها دارند با روسپیدهای امت گپ می‌زنند. جز همهمه‌های مبهم چیزی شنیده نمی‌شود. بی‌خیال نشسته‌ایم مثل وقتی می‌رویم خانه بابا و هیچ نگرانی نداریم. جلو یک دفعه فریاد می‌شود: «ای رهبر آزاده آماده‌ایم، آماده...»

    شوق می‌بارد. گلویم می گیرد. «آقا آمدند» را با لحنی سریع و غافلگیرانه به حاجی می‌گویم. زود ساعت را می‌بینم. ۹:۲۵ است. جمعیت کَنده می‌شود و مَد برمی دارد به جلو. «بادا که به دریا برسد کوشش این رود...»

    چهل پنجاه متر جلویمان خالی می‌شود. وقت پیشروی است! حالا خیلی شفاف‌تر آقای را می‌بینم که مثل همیشه محکم و متکی به خدا و البته با لبخندی به نرمی دارند برایمان دست تکان می‌دهند.

    سلام حضرت رهبر؛ سلام قرص قمر. نور از صورت آقا می‌ریزد. بیخود نبود که «امام روح الله» به آقا سیّدعلی آقایش فرموده بود: «شما از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.»

    حضرت فرمانده می‌نشینند روی صندلی ساده‌شان. «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» از رگارگ حاضران می‌جوشد. رزمنده‌ای با لباس کُردی، شال به کمر و چفیه بر دوش ایستاده مقابل آقا و با حرارت در حالی که عکسی در دست دارد عرض ارادت می‌کند. حضرت فرمانده برایش دست بلند می‌کنند به شیوه سلام نظامی. تصویر دشمن‌سوزی است گر عکاس‌ها ماندگارش کرده باشند.

    عده‌ای هنوز ایستاده‌اند. پشت سری‌ها صدا بلند می‌کنند که: «آقا بنشین» جایی برای نشستن ندارند! لحظه ورودِ آقا رفته‌اند جلو و پشت سری‌ها جایشان را پُر کرده اند. خادم‌های حسینیه با احترام به صف‌های عقب راهنمایی‌شان می‌کنند.

    قاری به سبکی متفاوت آیات سوره شمس را می‌خواند. آقا دست بالا می‌آورند و «احسنت، طیب‌الله، زنده باشید.» را بدرقه‌اش می‌کنند. رزمنده‌ای که پشت سرم نشسته می‌گوید: «ای جانم!»
     
     به سمت قله، رهپوی جهادیم
    بعد از آن نوبت «رسانه انقلاب» می‌رسد؛ سرودی که دختر پسر‌های دانش‌آموز می‌خوانند و قبلش هم دکلمه خوانی استاد «مصطفی محدثی خراسانیِ» شاعر است.

    آقا یک نظر به متن سرود -که روی کاغذ دستشان گرفته‌اند- و یک نگاه به بچه‌ها دارند. «به سمت قله، رهپوی جهادیم؛ برای عزت اسلام و ایران...» اشاره به شعار آن سال راهیان نور و هفته دفاع مقدس دارد که: «در راه فتح قله‌ایم».

    نیم ساعت اول را خیلی‌ها نیم خیز نشسته‌اند محو تماشای آقا. با اینکه دور نیستیم، اما دیدن حضرتشان راحت نیست. کم کم ولی نیم خیز‌ها دوزانو و دوزانوها چهار زانو می‌شوند و حالا صحنه آنی می‌شود که دلمان می‌خواهد؛ صحنه‌ای که سیری ندارد. «یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت...»

    حاج مهدی سلحشور، حماسی شعر می‌خواند و نمکی، نوحه و روضه. به: «باید گذشت از این دنیا به آسانی»ِ معروفش که می‌رسد، شانه‌ها می‌لرزد. خاطرات شب‌های تنهایی‌ام در هویزه زنده شده؛ چه قدر با این نوحه... نوبت به سخنرانی‌ها می‌رسد. این بخش از برنامه مجری دارد که زمان را برای هرکس اعلام می‌کند و می‌خواهد از ۳ دقیقه بیشتر نشود.
     
     ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی
    خانم دکتر «نجمه کشاورز» را که معرفی می‌کند، هم استانی در می‌آید! رئیس بیمارستان فیروزآباد فارس است؛ پزشک متخصص گوش و حلق و بینی و فرزند جانباز ۷۰ درصد. از مجاهدت پزشکان در جنگ می‌گوید؛ از اینکه راوی دفاع مقدس است در جمع دانشجوها. از شهید دکتر «پروین ناصحی» با بیشترین تعداد عمل جراحی در جنگ تحمیلی؛ از شهید مدافع سلامت «مریم رحیمی» که همشهری ماست و کرونای لعنتی همراه فرزندی که شش ماهه باردار بود پرپرش کرد و بالأخره از استاد دکتر «ناصر تابش» با ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی که رکورددار عمل‌های جراحی در جنگ‌های دنیا هستند و فیلم سینمایی «انفجار در اتاق عمل» روایتگر یکی از حماسه‌های بی نظیر ایشان است. استاد تابش هنوز هم در خیابان نادری اهواز دل انگیز به طبابت مشغولند و بیشتر طب سوزنی انجام می‌دهند.

    آخر سر هم انگشتر آقاجان را به تبرک برای بابایش می‌خواهد و می‌رود جلو دست بر سینه چند کلمه‌ای با آقا صحبت می‌کند و کُلی خوش به حالش می‌شود!

    دکتر «یحیی نیازی» سخنران دیگر است که آقا مهدی توی صف، ذکر خیرشان را به میان آورد و از همکاری‌شان در حوزه تدریس و سرپرستی تیم پژوهشی با انتشارات روایت فتح و اتفاقاً یکی از کارهای جدید مرتبط با حماسه هویزه گفت.
     
     این زمان بگذار تا وقت دگر
    حجت‌الاسلام «میثم صبور» که برادر شهید است و مسئول یادمان کانال کمیل و حنظله به نمایندگی از یادمان‌ها صحبت می‌کند. البته بیشتر گزارش یادمان خودشان را می‌دهد. دوره‌های آموزشی و کارهایی که برای معرفی آقا ابراهیم هادی کرده‌اند و بیش از ۱۰۰ یادواره که به همت خدام و زائران در نقاط مختلف کشور برای شهدای کانال کمیل گرفته شده را معرفی می کند و حُسن ختام کلامش هم می‌شود دست نوشته معروف و ماندگار یکی از شهدای کانال کمیل:
    «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم .
    آب را جیره بندی کرده‌ایم .
    نان را جیره‌بندی کرده‌ایم.
    عطش همه را هلاک کرده است.
    همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده‌اند.
    دیگر شهدا تشنه نیستند .
    فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه (سلام الله علیها)»

    درباره این بخش برنامه بین بچه‌های یادمان‌ها حرف و حدیث زیاد بود، اما «این زمان بگذار تا وقت دگر». قبل از آمدن سخنران بعدی خانمی با صدای بلند فریاد می‌زند: «آقا من حرف دارم. اجازه بدهید...» آقا که متوجه می‌شوند سریع می‌فرمایند: «بعد از جلسه بیایید اینجا همه حرف‌هایتان را بگویید.»

    سمت خانم‌ها را آوایی از سر خوشحالی می‌گیرد. همه به حالش غبطه می‌خورند که تا چند دقیقه دیگر می‌تواند خیلی راحت حرف‌هایش را بی‌واسطه به آقا بگوید.

    پیشکسوتی از جهاد سازندگی، یاد سنگرسازان بی‌سنگر را زنده و ابتکارات مهندسی جنگ جهاد در احداث شاهکارهایی مثل «پل بعثت» را مرور می‌کند.

    دختر خانمی از فرزندان تحصیل کرده شهدا سخت و منتقد گلایه می‌کند از وزارت علوم. بخش پایانی بیانات آقا که: «پرچم نفوذ فرهنگی و سبک زندگی دشمن و وسوسه‌های خصمانه‌ی دشمن، نباید در داخل کشور، در دستگاه‌های مختلف ما برافراشته بشود! باید مراقبت کرد؛ همه موظّفند. در وزارت آموزش‌وپرورش باید مراقبت کرد، در صداوسیما باید مراقبت کرد، در مطبوعات باید مراقبت کرد، در وزارت علوم و وزارت بهداشت ــ که محلّ تربیت جوان ها است ــ باید مراقبت کرد». شاید در همین باره بود.

    در مجموع ۶ نفر (سه خانم و سه آقا) با سهم مساوی حرف می‌زنند که چون قلم و کاغذ نداشتم اسم همه را یادم نمی‌ماند. نزدیک یک ساعت از آغاز برنامه در محضر فرمانده گذشته است که سردار کارگر پشت تریبون می ‌ایستد و توضیح می‌دهد این پنجمین آیین ملی تجلیل و تکریم پیشکسوتان دفاع مقدس و مقاومت است.  چهارمین دوره‌ای که جمع ایثارگران محضر رهبر انقلاب هستند و علاوه بر حاضران، تعداد انبوهی هم در استان‌ها با حضور نمایندگان ولی‌فقیه، استانداران، فرماندهان، فرمانداران و... از راه دور شاهد این جلسه‌اند. سردار اشاره‌ای هم دارد به نمایشگاهی که آقا قبل از تشریف فرمایی به حسینیه از آن بازدید کرده‌اند. قبلاً اعلام شده بود که قرار است در این نمایشگاه گزارش کاری درباره فضای مجازی و اقدامات حوزه هوش مصنوعی ارائه گردد.
    آخرین جمله این سرتیپ بسیجی، درخواست از حضرت فرمانده برای به فیض رساندن جمع حاضر است. رأس ساعت ۱۰:۳۰ آقا «بسم الله» می‌گویند. «خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز...»
     
     خوش خط های پاک نشدنی صفحات جنگ
     چقدر می‌چسبد این خوش آمد حضرت میزبان! تو گویی دوباره پنج دی ۵۹ است و حضرت روح‌الله آن بالا نشسته و می‌فرمایند: «شما دوستان عزیز و برادران محترم که از صفحات جنگ آمده‌اید، خوش آمدید.» امروز هم اینجا خیلی‌ها خط خوش و خوانا و صد البته پاک نشدنی صفحات جنگند که از پی ۴۴ سال، رو به روی رهبر انقلاب نشسته‌اند؛ تو گویی ۲۰ اسفند ۷۵ است که آقا در اولین سفر راهیان نورشان آمده‌اند هویزه روی بام یادمان با مردم سخن می‌گویند: «خداى بزرگ و پروردگار عظیمِ کریمِ رحیم را شکرگزاریم که به ما آن‌قدر فرصت داد و عمر بخشید که یکى از معجزات بزرگ الهى در تاریخ را به چشم خود مشاهده کنیم.»

    در همین رفت و برگشت‌هایم که صدای تکبیر به خود می‌آوَردم. پیرمرد خوش سیمایی که با فاصله میلیمتری جلویم نشسته صورتش را برمی‌گرداند که: «بگو اینها تکبیر نیست. پارازیت انداختن است! عجیب است که بقیه هم همراهی می‌کنند.»

    اتفاقی افتاده‌ام پشت ستون چهارم حسینیه. آقا را خوب می‌بینم؛ دوربین‌ها اما -با اینکه در فاصله کمی هستند- مرا نمی‌بینند. سید حسین علم الهدی هم با اینکه صفر تا صد دیدار عشایر با امام را همراه یارانش جفت و جور کرده بود، رفت پشت یکی از ستون‌های جماران؛ مبادا دوربینی شکارش کند. فیلم آن روز را که تماشا کنی همه را می‌بینی جز سید حسین. «اگر برای خداست بگذار گمنام بماند.»
     
     بازی در لیگ بالاتر
    به قول دوستی، آقا در لیگی بالاتر از ادبیات امروز دنیای کوچک ابرقدرت‌ها بازی می‌کنند: «ما با دنیا قهر نیستیم؛ ما با نظم سیاسی نظام سلطه مخالفیم.» حضرت فرمانده خاطره هم تعریف می‌کنند: «در یکی از اجلاس های عدم تعهّد، بعد که بنده آنجا سخنرانی کرده بودم، رئیس‌جمهور یک منطقه‌ای در دنیا به من گفت همه از آمریکا می ترسند، جز شما؛ بعد، سرش را آورد نزدیک و گفت من هم می ترسم از آمریکا»؛ همه می‌خندند و خیلی‌ها دوباره نیم خیز می‌شوند برای بهتر دیدن لبخند آقا. «نذر لبخند مولامون صلوات.»

    این «جز شما» شامل دانشجویان پیروخط امام شهید کربلای هویزه هم هست. همان‌ها که در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ هیمنه شکستند و «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» امام‌شان را باورِ هنوز و همیشه ایران و ایرانی نمودند و مزد جگر داشتن‌شان هم شد شهادت در هویزه.
     
    آقا گزارش توصیفی و گزارش تبیینی از حادثه جنگ را نیاز جوان امروز می‌دانند و تأکید می‌فرمایند: «باید روی این‌ها کار بشود؛ تلاش بشود.» کمی بعدتر گزارش تبیینی را مهم‌تر می‌دانند؛ کاری که بحمدالله برخی از جوان‌های نخبه و دانشجو با راه انداختن مؤسسه دانش‌بنیان و غیره دارند انجام می‌دهند و در راهیان نور هم شاهدش هستیم، اما خیلی باید بیشتر شود.
     
     تولید صد برابری و حکم قطعی شرعی
    فرمان دیگر حضرت فرمانده تبدیل این دو نوع گزارش به محصولات جذاب است. می‌فرمایند: «من سال گذشته گفتم آن مقداری که انجام گرفته باید ۱۰۰ برابر بشود. واقعش هم همین است. ما در این زمینه‌ها کم کار هستیم.»

    آقا واقعه لبنان و فلسطین را با حوادث جنگ تحمیلی و دفاع مقدس قیاس می‌کنند: «یک کشور اسلامی، یعنی فلسطین، به وسیله‌ی خبیث‌ترین کفّار عالم غصب شده؛ حکم قطعی شرعی این است که بر همه واجب است تلاش کنند، کمک کنند و فلسطین را به مسلمان ها، به صاحبان اصلی‌اش برگردانند؛ مسجد‌الاقصی را برگردانند.»

    جوانی از دو صف جلوتر دو بار برمی‌گردد سمت ما و این عبارت «حکم قطعی شرعی» را با حیرت تکرار می‌کند. آخرهای صحبت است: «به حول و قوّه‌ی الهی، پیروزی نهایی در این نبرد متعلّق به جبهه‌ی مقاومت و جبهه‌ی حزب‌الله خواهد بود.»

    حضرت فرمانده با انگشتر حدیدی که در دست دارند و در روایات برای فتح بر دشمن توصیه شده است، بشارت می‌دهند به پیروزی و تکبیرها، تأیید می‌کنند. نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ.

    جمعیت دوباره روی پایش بند نیست.

    آقا با انگشت نشان می‌دهند که چفیه‌شان را به چه کسی بدهند و می‌روند. همراه حاجی می‌رویم آن جلو ببینیم اسم و عکس هویزه روی دیوار حسینیه هست یا؟
     
     هویزه ای که از قلم افتاده است!
    متأسفانه نیست! فتح المبین و شلمچه و دهلاویه و قلاویزان هست و هویزه نیست! هویزه‌ای که سنگ بنای یادمان‌های دفاع مقدس و اولین مقصد راهیان نور آقاست؛ هویزه‌ای که خودِ آقا راوی حماسه نامیرایش هستند و دوست و همرزم شهدای نامدارش، از قلم افتاده است! چه باید گفت؟ بی ‌توجهی کرده‌اند دوستان! هرچه آقایان آرام خارج می‌شوند خانم‌ها با انرژی شعار می‌دهند: «بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو»

    از در اول که بیرون می‌آییم، کلاه‌های نظامی ردیف شده‌اند در قفسه‌های چوبی. فرماندهان قبل از ورود به حسینیه کلاه از سر برداشته‌اند. جوانی دعوت می‌کند برای پذیرایی برویم طبقه بالا. حاجی می‌گوید به نماز جماعت نمی‌رسیم. یک جایی از مسیر، صف خروج مردم و مسئولان یکی می‌شود. کهنه سربازهای لشکر آقا با دیدن فرماندهان حسابی عشق می‌کنند و بازار دیده بوسی داغ داغ است.

    زود از تجمعی که به سمت طبقه بالا می‌رود جدا می‌شویم. بیرون، جوانی دیگر کنار دو سه سبد بزرگ نارنجی رنگ پر از ظرف آلومینیومی غذا ایستاده و می‌پرسد: شما غذا نگرفتید؟
     
     به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین (علیه السلام)
    برکت امروز هم می‌رسد. چلو خورش قیمه داغ داغ به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین علیه‌السلام. محل پر شده از سلبریتی‌ها... به حاجی می‌گویم آقا را که دیده باشی همه این‌ها برایت عادی می‌شود. جوانی که در همان حوالی، تعمیرکار موتور سیکلت است؛ انگار می‌داند چه خبر بوده، چفیه یکی از مهمانان حسینیه را می‌گیرد و زود می‌اندازد گردنش.
    همکارش می‌گوید: جنبه داشته باش!
    گُل می‌شکفد روی صورتش که چفیه بیت رهبری است. می‌خواهی بیاورم بگذاری روی چشمانت؟
     
    من اما هنوز از حسینیه امام خمینی(ره) دنبال ردپای سید حسینم. ردپایی که در آن دی ماه نامهربان در جماران جا ماند. ردپایی از بصیرت بالا در زمان و مکان مناسب؛ رد پای یَزله(۵) حماسی اش دست در دست عرب‌های دشت آزادگان و هویزه، وسط حسینیه بعد از سخنرانی امام که بدجور داغ جشنی که بعثی‌ها در استقبال از ارتش‌شان توسط عشایر ایرانی انتظار داشتند را به دل صدام حسین گذاشت؛ ردپای جواب سؤال برادر کوچکتر که وقتی همان روز از حسین پرسید: «سرنوشت این جنگ چه می‌شود؟» و «ما باید چه بکنیم؟»

    شنید: «جنگ بالأخره تمام می‌شود؛ آنچه مهم است آینده انقلاب است. عشایر را که به هویزه رساندم، سپاه را تحویل می‌دهم. باید برویم در عرصه علمی و فرهنگی کار کنیم.»
     
    پی نوشت:
    ۱.شهید محمد حسن (محمود) قدوسی نوه دختری علامه طباطبایی و فرزند شهید آیت‌الله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب) سال ۱۳۳۶ در قم متولد شد. وی که دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه فردوسی مشهد بود در دوران دفاع مقدس در کنار شهید علم الهدی به سپاه هویزه رفت و سرانجام در ۱۶ دی ۱۳۵۹ در عملیات هویزه به شهادت رسید.
    ۲.حماسه هویزه در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۹ با محوریت جمعی از جوانان نقاط مختلف کشور و تعدادی از دانشجویان پیروخط امام شکل گرفت در یک نیم روز از عملیات نصر شکل گرفت که طی آن سید محمد حسین علم الهدی و یارانش پس از نبردی حماسی در محاصره دشمن بعثی، مظلومانه به شهادت رسیدند. دشمن بعثی با تانک از روی پیکر های شهدا و مجروحین گذشت و خاطره عصر عاشورا را زنده کرد.
    ۳. بخشی از مصاحبه حضرت آیت الله خامنه‌ای با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۳۶۱/۱۰/۱۵
    ۴. همان
    ۵. یزله: نوعی شعرخوانی حماسی و دسته جمعی که معمولا با کوباندن پا بر زمین اجرا می شود و بین عشایر خوزستان رایج است.

    منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62270

    #ديگران__گزارش
    📰 جای خالی حسین علم‌الهدی در حسینیه  آیت‌الله خامنه‌ای؛ مسجد دانشگاه تهران: «[روز شانزدهم دی] روز شهدای هویزه است و سالگرد آن عزیزانی است که در هویزه به شهادت رسیدند که عده ای از دانشجویان هم جزو [آنها] بودند. چند نفر از این دانشجوها را که از دانشگاه شهید چمران اهواز، از دانشگاه مشهد -فکر می‌کنم- و ظاهرا تعدادی هم از دانشگاه های تهران بودند، خود من می شناختم، در روز [پانزدهم دی ۵۹] این عزیزان را دیدم و در نزدیکی هویزه با آنها ملاقات داشتم. مرحوم شهید علم الهدی و شهید قدوسی(۱) جزو سردمدارهای آنها بودند. عده ای که می رفتند طرف میدان های نبرد و من آخرین نگاه های عطوفت بار و محبت آمیز آنها را به خود احساس می کردم. آنها جزو دوستان من بودند. در اهواز غالباً با هم بودیم. طفلک ها رفتند و دیگر خبری از آنها نشد تا بعد که شنیدیم به شهادت رسیدند.» ۱۳۶۴/۱۰/۱۶ اجازه بدهید همین ابتدا، سرنخ این روایت را بدهم دست‌تان و بی‌مقدمه بگویم آقا، «هویت بخش» و «روح» حماسه هویزه‌اند. حماسه‌ای دانشجومحور در تاریخ دفاع سربلند ۸ ساله که آفرینندگان آن جمعی از نخبگان مسلمان و آگاه به اهمیت و آینده انقلاب اسلامی بودند و امروز ۱۶ دیِ تقویم‌های ما به یاد کارهای کارستان و به عبارت بهتر، عرض بلند اقدامات عمر بابرکت شان، «روز شهدای دانشجو» نامیده شده است. اصلاً همین عنوان «حماسه» را هم که من اینجا دارم می‌نویسم همان اوایل بعد از شهادت بچه‌ها، حضرت آقا وقتی که رئیس‌جمهور ایران اسلامی بودند در مقدمه کتابی که «حماسه هویزه» نام گرفت، مرقوم داشتند: «درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز می‌دهد، پیام جاودانه‌ای برای همه ملّت‌ها و نسل هاست...» کمتر واقعه ای از آن ۸ فصل عاشقی را می توان یافت که در جای جای آن رد و نشان آقا تا این حد پر جلوه و جلا باشد. هویزه و هویزه آفرینان را باید از زبان آقا شناخت که مجالی مجزا می‌طلبد. و شاید برای همین وقتی سال قبل برای دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس و مقاومت با رهبر معظم انقلاب دعوت شدم، انگار دست هویزه و حماسه‌هایش را در دستان ناتوانم گرفته بودم و همراه خودم سمت حسینیه می‌کشاندم؛ البته که درستش این است که آنها مرا... دیداری که برای من شهدای هویزه واسطه‌اش بودند و هنوز با گذر بیش از یک سال در حال و هوایش غرقم.    همراهی با سیّد و حاجی! ۴ مهر ۱۴۰۳ بود و من باید با یک «سیّد» و یک «حاجی» همراه میشدم؛ همان ترکیب قدیمی فیلم‌های دفاع مقدس که می‌گویند: «دیگر جواب نمی‌دهد!» پُر بیراه هم نمی‌گویند انگار! همان اول صبح تلفن سید در دسترس نیست. به ناچار محل قرار را برایش پیامک می‌کنم و با حاجی راهی می‌شویم. وعده‌گاه در محدوده طرح ترافیک است. باید با تاکسی برویم که آن هم به سختی و در آخرین دقایق گیر می‌آید. با تدبیر حاجی طول خیابان فلسطین جنوبی را تا رسیدن به ورودی پیاده گز می‌کنیم. صدای آب جاری در جوی خیابان، صفای صبح را سیری‌ناپذیر می‌کند. دور از نگاه شهر، پا تند می‌کنیم به سمت اصل خودمان. در همین هیر و ویر سید که پیام را دیده با ماشین از راه می‌رسد و می‌رود پارک کند. هرچه منتظر می‌شویم نمی‌رسد. حسینیه دارد پُر می‌شود. حاجی را راضی می‌کنم که برویم داخل.  مشتری بازیگر داریم به اولین ورودی که میرسیم یکی از مسئولان می‌گوید: «آقا، مشتری بازیگر داریم.» بقیه همکارانش هم برمی‌گردند سمت استاد احمد نجفی. صف جمعیتی که می‌رسد جلوی ورودی حسینیه خیلی طولانی است! جوانی نایلون کفش می‌دهد دستمان. مسیر رفتِ صف در آفتاب است و مسیر برگشت، سایه. انتهای صف، آفتابی می‌شویم. انگار نه انگار صبح پاییز است و اینجا تهران! هوا ناز دارد و گرما می‌ریزد. گرم صحبتیم با حاجی که همچنان چشم می‌چرخاند پیِ سید. یکی از پشت سر سلام می‌کند. دوست دیرین، مدیر انتشارات روایت فتح است. چند سالی می‌شود که همدیگر را ندیده‌ایم. «دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟» شوق می‌بارد از سر و روی هردویمان. زود سر تعریف‌ها را باز می‌کنیم. در صف سایه‌روها با استاد «محمد مهدی رسولی» نقاش، نویسنده و فیلمساز مقابل می‌شویم. استاد سراپا سفید پوشیده‌اند. کِی فکرش را می‌کردم با نویسنده «روح ریحانی» و نقاش انارها که معتقد است حتی: «چهارقد مادرش سالی یک باغ انار می‌دهد!» در این صف بهشتی ملاقات کنم؟ تا باشد از این صف‌های پُر از غافلگیری. تصمیم صف شکنان سمت ما این می‌شود که به صف سایه نزدیک شویم. نمی‌شدند هم زور آفتاب بهمان نمی‌رسید. از آقا مهدی می‌پرسم کو کفش‌هایت؟  قبل ورود به صف، تحویل کفشداری دادم. با معاون روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور که در صف روبروست هم احوالپرسی می‌کنم. بی آنکه متوجه گذر زمان شویم می‌رسیم به صف برگشت و با اشاره حاجی، کفش‌ها را به اولین قسمت کفشداری تحویل می‌دهیم. حاجی می‌گوید: «با هم هستیم.» کفشدارها اما به هر کدام‌مان یک پلاک شماره‌دار می‌دهند.     بزرگترهای فرهنگ پیشه دفاع قدری که جلوتر می‌رویم استاد «حبیب‌الله والی نژاد»؛ تهیه کننده و فیلمساز را در صف آفتابی‌ها می‌بینیم و بعد از آن «امیر دژاکام» مدرس و کارگردان تئاتر و جناب «سعید سعدی» دیگر تهیه کننده سینما و تلویزیون که سریال «بچه مهندس» را ساخت و سپس سردار «گلعلی بابایی» نویسنده نام آشنای دفاع مقدس. امروز در جمع بزرگترهای دفاع، فرهنگ پیشگان هم کم نیستند. چهره همه آشنای جمع اما همچنان «امیر سرتیپ دوم غلامحسین دربندی» است که اتفاقاً از راویان خوب ارتش درباره حماسه هویزه هم هست و حسابی با همه خوش و بش می‌کند. همان موقع که این جمله را به آقا مهدی می‌گویم با جمعی از خلبانان پیشکسوت نیروی هوایی که پیش تر در جمع اساتید هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی دیدمشان مواجه می‌شود و گُل از گلشان می‌شکفد. حجت‌الاسلام دکتر «علم الهدی» برادر شهید حسین علم الهدی و دکتر «نصرت الله محمودزاده»، حماسه‌نگار جبهه‌ها در پیاده روی مقابل قدم می‌زنند. آقا مهدی به شوخی می‌گوید:«حاج آقا که در صف نمی‌ایستد!» می‌گویم غیبت کردی! باید به حاج آقا بگویم و تازه در گزارشم هم می‌نویسم!  خب بگو و بنویس. بعداً تلفنی به حاج آقا می‌گویم ایشان هم می‌گویند:«ما اصلاً داخل حسینیه جا نشدیم و همان دَم در ایستادیم.» امان از قضاوت... جوانی خوش سیما و کم سن و سال که شانه به شانه مان می‌آید و یکی دو باری هم ساعت را پرسیده است، وقتی حرف‌های من و آقا مهدی و حال و احوال مکررمان با چهره‌ها را می‌بیند، می‌پرسد: «ببخشید شما از طرف کجا آمده‌اید؟» آقا مهدی پیش دستی می‌کند که:«از طرف یک شهید!» قبلش برایم توضیح داده که کتابی درباره شهید مدافع حرم، «سید مصطفی موسوی» به اسم «۲۰ سال و سه روز» در روایت فتح منتشر کرده‌اند که جزو ۶ کتاب نظر کرده و تقریظ شده اخیر حضرت رهبر است. به برکت این توجه، همراه نویسنده‌ها دعوت شده‌اند.    از طرف یک شهید دعوتم چه قدر این پاسخ آقا مهدی درست است. من هم از طرف یک شهید دعوتم و از همان لحظه‌ای که آمدنم قطعی شده دنبال جای خالی‌اش در لحظه لحظه‌های این سفرم. من امروز اینجا در حسینیه امام، جای پای «سید محمد حسین علم الهدی» را می‌جویم؛ علم الهدایی که سیدالشهدای حماسه هویزه(۲) و شاخصی برای همه دانشجویان تاریخ ایران است؛ که به تعبیر زیبای دانشجوی پیروخط امام شهید مهدی رجب بیگی: «پرچم هدایت را بر فراز قله انقلاب انسان برافراشت.» همان که آقا درباره‌اش فرمودند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگ‌هایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش می‌گرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای می‌گذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینی‌اش هم خوب بود.»(۳) و بالأخره سید حسینی که ۱۵ دی ۱۳۵۹ -۱۰ روز مانده تا پروازش- باعث و بانی دیداری شد از همین جنس؛ دیداری تکرار نشدنی که دل امام را شاد کرد و دشمن را بدجور ناکام. آن روزهای حیرانی و هراس اول جنگ که جای خیلی‌ها خالی بود! و از زمین و هوا فتنه می‌بارید، دشمن در بوق و کرنا کرده بود که عشایر عرب خوزستان خواهانش هستند و او برای نجات آنها از چنگال فارس‌ها آستین بالا زده است! هوای فتنه، غبار دارد. حق و باطل گم می‌شود. حسین و یارانش اما از همان سال‌ها جهاد تبیین و آتش به اختیاری بلد بودند. به تکذیب و حرف و سخنرانی بسنده نکردند. عشایر دست تنها و شاکی را دعوت کردند و با عزت و احترام سوار قطار دربست آوردند تهران، جماران، دیدار امام. حسینیه مثل آن روز را کمتر به یاد داشته باشد شاید. چه غلغله‌ای شد! چه کردند این پاره‌های تن ایران برای امام عزیزشان!... نقشه‌ها نقش بر آب شد. جای تودهنی آن روز تا پایان جنگ بر صورت صدام، درد می‌کرد!   دیدار امام با دشداشه که نمی‌شود! امروز من سخت در آن حال و هوایم. صبح که کلاهم را سر گذاشتم نمی‌دانستم می‌گذارند با کلاه وارد شوم یا نه؟ اگر نگذارند... آن روزهای اوایل دی پنجاه و نُهِ راه آهن اهواز هم همین قصه بود! سید حسین آمد ایستگاه دید برخی از «عشایرمردان» کت و شلوار پوشیده‌اند!  پس کو دِشداشه و چفیه‌های عربی تان؟!  خدا خیرت بدهد داریم می‌رویم دیدار امام؛ با دشداشه که نمی‌شود! حسین خندید! «خدا به شما خیر بدهد. کت و شلواری که در تهران هم زیاد است. همین چفیه و دشداشه شما دلگرمی امام می‌شود...» بحث را ادامه نداد. دوید سمت شهری که خیلی مغازه‌هایش بسته بود. بالأخره جایی را پیدا کرد. چند دست لباس محلی خرید و برگشت ایستگاه.  زود بروید عوض کنید که الان قطار راه می‌افتد...   صف به نزدیکی‌های در ورودی رسیده است. آن جلو، ایستگاه صلواتی زده‌اند، به یاد حال و هوای جبهه‌ها شربت آبلیموی تگری می‌دهند. فکرتان اصلاً نرود سمت شربت شهادت و این حرف‌ها! این شهد وصال است که سر می‌کشیم لاجرعه! «آن شاهد بزم دل که گلگون کفن است  از شهد وصال دوست، شیرین دهن است» کلوچه هم هست؛ ‌می‌گویم کلوچه‌ها را تبرکی ببریم خانه. همه موافقند. کلوچه‌ام را می‌دهم حاجی بگذارد در جیب کُتش. کلوچه مزه نکرده بیت رهبری، خاطره حضرت آقا از بعد از ظهر شیرین ۱۵ دی ۵۹ و ملاقات غیرمنتظره با سید حسین علم الهدی و شهیدان هویزه در گرماگرم روز اول عملیات نصر را در ذهنم زنده می‌کند: «حول و حوش کرخه کور پیاده شدیم که ببینیم اوضاع چگونه است. البته مطمئن بودیم که بحمدالله پیروزی به دست آمده است. ناگهان دیدم عده‌ای از برادران سپاه دارند پیاده می‌آیند... من را شناختند. چند نفرشان را می‌شناختم. حسین علم الهدی، محمود قدوسی، فرزند شهید قدوسی و چند نفر دیگر. من به شدت گرسنه بودم و فکر می‌کردم ساعت یازده یا دوازده است. بعد که پرسیدم ساعت چند است؟ گفتند: سه. آن وقت فهمیدم که چندین ساعت مشغول بودیم و متوجه نبودیم. در آن واحدی که ما بودیم هیچ غذایی نبود... مدتی که در اهواز بودم، حسین علم الهدی هر روز با کمال مهربانی برای من از خانه‌شان غذا می‌آورد... او آنجا که به من رسید گفت غذا ندارید؟ گفتم نه، اتفاقاً خیلی گرسنه هستم. فورا در میان بچه های خودشان گشت و مقداری بیسکوییت و غذا و این چیزها برای من پیدا کردند. ما هم با برادرها شروع کردیم به خوردن.»(۴) چه لذت و حلاوتی داشته آن بیسکوییت برای آقا و همراهان‌شان در روزی که مهم‌ترین ضربه از ابتدای تهاجم وحشیانه بعثی‌ها را به پیکره دشمن وارد کرده بودیم. از استاد نصرت‌الله محمودزاده هم شنیدم که چند سال قبل حضرت آقا از طعم بیاد ماندنی غذای ساده آن روز یاد کرده بودند...   مسیر پُر است از سپید موهایی که جوانی‌شان را در جبهه نقد کرده‌اند. آقا مهدی به حاجی می‌گوید: «شما پیشکسوتید و ما پَس‌کسوت!» حاجی هم شکسته نفسی می‌کند که: «نه خیر! ما کجا و شما جوان‌ها...؟» جمله‌ای که سخت تکانم می‌دهد و باعث می‌شود خیلی زود خودم را در قیاس با جوان‌های شهید هویزه ببازم؛ یاد وقتی می‌افتم که سید حسین علم الهدی بی‌قرار جای خالی «اصل ولایت فقیه» در پیش نویس قانون اساسی با گریه و پافشاری دست به دامن آیت‌الله موسوی جزایری (نماینده وقت مجلس خبرگان قانون اساسی) می‌شود که چرا کاری نمی‌کنید... در نهایت هم تا به سرانجام رساندن این فکر مبارک از پای نمی‌نشیند. مانده‌ام که این دانشجویان، آینده انقلاب را در چه چهارچوبی فهم می‌کردند؟    کاش کارت را برمی‌گرداند دَرِ بزرگ ورودی، نیمه باز است. یکی ایستاده و کارت ملاقات‌مان را می‌گیرد، چک می‌کند و دیگر پس نمی‌دهد! کاش کارت را برمی‌گرداند... دوباره می‌روم تا ۵ دی ۵۹؛ سردار یونس شریفی (همرزم حماسه آفرینان هویزه) می‌گفت: «برخی پیرمردهای عشایر خوزستان، هنوز کارت آن ملاقات ماندگار با امام را نگه داشته‌اند. بعد ۴۵ سال!» چه کیفی داشت اگر من هم که به سن و سال آن پیرمردها می‌رسیدم، کارت امروز را داشتم! چه کیفی! آقا مهدی با مسئول انتشارات شهید کاظمی که آنها هم یکی از کتاب‌هایشان به تازگی همدم آقا بوده است، همراه می‌شود و پیشاپیش عذرخواهی می‌کند که باید از ما جدا شود و احتمالاً در ادامه برنامه همدیگر را نخواهیم دید. فردا عازم مشهد است. از اینجا می‌رود به مهمانی حضرت خورشید.   می‌رسم به محوطه حسینیه. قسمت‌هایی را جدا کرده‌اند. دو سه میز بزرگ پر از چفیه و سربندهایی به رنگ پرچم. دو روحانی خوش برخورد به استقبال ایستاده‌اند. اولی که قد بلند و هیکلی‌تر است با احترام حاجی را می‌برد سمت میز و چفیه‌ای بر دوشش می‌اندازد. بعد هم می‌آید سراغ من و می‌گوید: این هم برای آقازاده! امروز آقا به همه همرزمان و ستاره‌های دنباله‌دارشان چفیه هدیه می‌دهند. چند قدم آن طرف‌تر، طلبه دوم که عینک دارد و سیمایی خراسانی، دو سربند می‌گذارد کف دستمان؛ سفید با نوشته «یا امام جعفر صادق علیه السلام» و قرمزِ «یا مهدی ادرکنی عجل الله فرجه». به حاجی می‌گوید ببندم روی پیشانی‌تان؟ حاجی که حسابی امام زمانی است، نوشته روی سربند را نشانم می‌دهد و ذوق می‌کند. نمی‌داند همان لحظه برایش خواب دیده‌ام!    قطره به دریا رسیدنش زیباست بعد از حدود یک ساعت رسیده‌ایم به آستانه در اصلی حسینیه. قلبم تندتر می‌زند. «چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست...» آیه نصب شده بالا سر محل سخنرانی، اولین تصویری است که آینه‌بندان دلم می‌شود:« إِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» را با رنگ سفید بر زمینه خاکی نوشته‌اند: «قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند، دفاع می‌کند.» و این جانِ دیدار امروز است که جرعه جرعه در جام وجودم می‌ریزد. سمت خانم‌ها هنوز خیلی جا دارد، اما آقایان بیشترِ حسینیه را پُر کرده‌اند. به اندازه سه چهار صف بین نفرات جلویی و صندلی‌های آخری پر از مهمان، خالی است. با حاجی می‌نشینیم همانجا کنار سردار جانبازی که روی ویلچر نشسته است. هنوز چند ثانیه از جاگیر شدنم نگذشته که خنکای زیلوهای آبی و معروف حسینیه تا عمق جانم می‌دَود. انگار کاریزهای یزد از کویر تشنه دلم می‌جوشد؛ انگار کف آسمان سُر خورده است پایین. چشمانم را مِه گرفته است.    اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! سید حسین علم الهدی هیچ وقت اینجا نیامده بود. «حاج قاسم» اما خیلی؛ «سید ابراهیم» اما خیلی؛ حاج حسین همدانی و خیلی‌های دیگر که کلمه «شهید» برای همیشه به پیشواز اسمشان ایستاده است، بارها اینجا کنار آقا بوده‌اند. خدایا! من کجا و آنها کجا؟ اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! این زیلوها جای پای مجاهدان همه عمر ماست؛ این زیلوها بوسیدنی است و مگر نه اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله، محل تمرین و حضور مجاهدان را می‌بوسیده است؟ می‌خواهم به خودم مسلط شوم که جوانی با «نوای کاروان» آهنگران را شروع می‌کند؛ درست مثل ۵ دی ۵۹ که «محمد صادق آهنگری»، آهنگران شد! سید حسین خواسته بود صادق همراهشان بیاید و جلوی امام نوحه بخواند. جوان محجوب خوزستانی در خیالش هم نمی‌دید جلوی امام بخواند و بعداً بشود «بلبل خمینی». سید حسین، اما اعتماد به نفسش را بالا برد و شد آنچه که باید می‌شد: «ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود لاله‌های سرخ پرپر گشته ایران درود...» فیلمبردارها ضبط کردند و تلویزیون تا شب چند بار پخش کرد. صدای حاج صادق هنوز هم در حسینیه جاری است؛ حتی اگر خودش اینجا نباشد...   روحانی خوش صدایی همین‌طور که از کنارمان رد می شود می گوید: «به به! جمع شهدای آینده!» در دلم آمینی می‌گویم، اما دیگری بلندتر جوابش می‌دهد: خدا از زبانت بشنود. جوانی دیگر رجز می‌خواند از عکس‌العمل شیعه و کجا بهتر از این «مرکز عالم» برای رجزخوانی که صلابت حیدری‌اش چهارستون دیوها را مثل بید می‌لرزاند؟ مردمک چشم‌هایم می‌گردند روی در و دیوار. چهار ستون آجری اول را گونی‌پوش کرده‌اند و دو ستون زیر سقف طبقه دوم را نه! دیوارهای بالاسر خانم‌ها یادی از چند عملیات‌ را زنده نگه داشته‌ و دیوارهای سمت چپ، تصاویری از برخی یادمان‌ها. نمی‌دانم هویزهِ سید حسین هم هست یا نه؟    ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم هر از گاهی طنین پرطراوتی جمع را به همراهی می‌خواند. شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «صلوات»، «لبیک» و... . ولی شعار اختصاصی اینجا و هرجا که پای دیدار آقا وسط باشد: «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» است که دلت می‌خواهد هزار هزار فریادش در مویرگ‌هایت بدود؛ شعاری که حاضر و غایب از نظر را با هم می‌خواند؛ شعاری که خیلی زود مرا یاد این ابیات می‌اندازد: ما را ببخش پا به رکابت نبوده‌ایم ما را صدا زدی و جوابت نبوده‌ایم وقتی که نایب تو به ما حکم می‌دهد ما را ببخش اهل اجابت نبوده‌ایم... یکی از پشت سری‌ها ساعت را می‌پرسد. استاد رسولی یکی دو صف جلوتر از ما نشسته و شعارها را زمزمه می‌کند. از جانباز بغل دستی‌ام می‌پرسم اگر می‌توانستید با آقا حرف بزنید؟! مکث می‌کند و با صدای رگه‌ای و لرزان برایم شعر می‌خواند: گرچه از دست و پا فتادستم عهد و پیمان خویش نشکستم گرچه عضوی نمانده در بدنم عضوی از عاشقانتان هستم یک نفس مانده در تنم رهبر تا نفس هست با شما هستم... بی‌حرف، مژه‌های من هم خیس می‌شود. واقعش هم همین است که دشمن با همه سنگ اندازی‌هایش، آب در هاون می‌کوبد.    مثل وقتی می‌رویم خانه بابا دو طرف، کیپ تا کیپ پُر است. دورتر از ما صدا و سیمایی‌ها دارند با روسپیدهای امت گپ می‌زنند. جز همهمه‌های مبهم چیزی شنیده نمی‌شود. بی‌خیال نشسته‌ایم مثل وقتی می‌رویم خانه بابا و هیچ نگرانی نداریم. جلو یک دفعه فریاد می‌شود: «ای رهبر آزاده آماده‌ایم، آماده...» شوق می‌بارد. گلویم می گیرد. «آقا آمدند» را با لحنی سریع و غافلگیرانه به حاجی می‌گویم. زود ساعت را می‌بینم. ۹:۲۵ است. جمعیت کَنده می‌شود و مَد برمی دارد به جلو. «بادا که به دریا برسد کوشش این رود...» چهل پنجاه متر جلویمان خالی می‌شود. وقت پیشروی است! حالا خیلی شفاف‌تر آقای را می‌بینم که مثل همیشه محکم و متکی به خدا و البته با لبخندی به نرمی دارند برایمان دست تکان می‌دهند. سلام حضرت رهبر؛ سلام قرص قمر. نور از صورت آقا می‌ریزد. بیخود نبود که «امام روح الله» به آقا سیّدعلی آقایش فرموده بود: «شما از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.» حضرت فرمانده می‌نشینند روی صندلی ساده‌شان. «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» از رگارگ حاضران می‌جوشد. رزمنده‌ای با لباس کُردی، شال به کمر و چفیه بر دوش ایستاده مقابل آقا و با حرارت در حالی که عکسی در دست دارد عرض ارادت می‌کند. حضرت فرمانده برایش دست بلند می‌کنند به شیوه سلام نظامی. تصویر دشمن‌سوزی است گر عکاس‌ها ماندگارش کرده باشند. عده‌ای هنوز ایستاده‌اند. پشت سری‌ها صدا بلند می‌کنند که: «آقا بنشین» جایی برای نشستن ندارند! لحظه ورودِ آقا رفته‌اند جلو و پشت سری‌ها جایشان را پُر کرده اند. خادم‌های حسینیه با احترام به صف‌های عقب راهنمایی‌شان می‌کنند. قاری به سبکی متفاوت آیات سوره شمس را می‌خواند. آقا دست بالا می‌آورند و «احسنت، طیب‌الله، زنده باشید.» را بدرقه‌اش می‌کنند. رزمنده‌ای که پشت سرم نشسته می‌گوید: «ای جانم!»    به سمت قله، رهپوی جهادیم بعد از آن نوبت «رسانه انقلاب» می‌رسد؛ سرودی که دختر پسر‌های دانش‌آموز می‌خوانند و قبلش هم دکلمه خوانی استاد «مصطفی محدثی خراسانیِ» شاعر است. آقا یک نظر به متن سرود -که روی کاغذ دستشان گرفته‌اند- و یک نگاه به بچه‌ها دارند. «به سمت قله، رهپوی جهادیم؛ برای عزت اسلام و ایران...» اشاره به شعار آن سال راهیان نور و هفته دفاع مقدس دارد که: «در راه فتح قله‌ایم». نیم ساعت اول را خیلی‌ها نیم خیز نشسته‌اند محو تماشای آقا. با اینکه دور نیستیم، اما دیدن حضرتشان راحت نیست. کم کم ولی نیم خیز‌ها دوزانو و دوزانوها چهار زانو می‌شوند و حالا صحنه آنی می‌شود که دلمان می‌خواهد؛ صحنه‌ای که سیری ندارد. «یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت...» حاج مهدی سلحشور، حماسی شعر می‌خواند و نمکی، نوحه و روضه. به: «باید گذشت از این دنیا به آسانی»ِ معروفش که می‌رسد، شانه‌ها می‌لرزد. خاطرات شب‌های تنهایی‌ام در هویزه زنده شده؛ چه قدر با این نوحه... نوبت به سخنرانی‌ها می‌رسد. این بخش از برنامه مجری دارد که زمان را برای هرکس اعلام می‌کند و می‌خواهد از ۳ دقیقه بیشتر نشود.    ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی خانم دکتر «نجمه کشاورز» را که معرفی می‌کند، هم استانی در می‌آید! رئیس بیمارستان فیروزآباد فارس است؛ پزشک متخصص گوش و حلق و بینی و فرزند جانباز ۷۰ درصد. از مجاهدت پزشکان در جنگ می‌گوید؛ از اینکه راوی دفاع مقدس است در جمع دانشجوها. از شهید دکتر «پروین ناصحی» با بیشترین تعداد عمل جراحی در جنگ تحمیلی؛ از شهید مدافع سلامت «مریم رحیمی» که همشهری ماست و کرونای لعنتی همراه فرزندی که شش ماهه باردار بود پرپرش کرد و بالأخره از استاد دکتر «ناصر تابش» با ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی که رکورددار عمل‌های جراحی در جنگ‌های دنیا هستند و فیلم سینمایی «انفجار در اتاق عمل» روایتگر یکی از حماسه‌های بی نظیر ایشان است. استاد تابش هنوز هم در خیابان نادری اهواز دل انگیز به طبابت مشغولند و بیشتر طب سوزنی انجام می‌دهند. آخر سر هم انگشتر آقاجان را به تبرک برای بابایش می‌خواهد و می‌رود جلو دست بر سینه چند کلمه‌ای با آقا صحبت می‌کند و کُلی خوش به حالش می‌شود! دکتر «یحیی نیازی» سخنران دیگر است که آقا مهدی توی صف، ذکر خیرشان را به میان آورد و از همکاری‌شان در حوزه تدریس و سرپرستی تیم پژوهشی با انتشارات روایت فتح و اتفاقاً یکی از کارهای جدید مرتبط با حماسه هویزه گفت.    این زمان بگذار تا وقت دگر حجت‌الاسلام «میثم صبور» که برادر شهید است و مسئول یادمان کانال کمیل و حنظله به نمایندگی از یادمان‌ها صحبت می‌کند. البته بیشتر گزارش یادمان خودشان را می‌دهد. دوره‌های آموزشی و کارهایی که برای معرفی آقا ابراهیم هادی کرده‌اند و بیش از ۱۰۰ یادواره که به همت خدام و زائران در نقاط مختلف کشور برای شهدای کانال کمیل گرفته شده را معرفی می کند و حُسن ختام کلامش هم می‌شود دست نوشته معروف و ماندگار یکی از شهدای کانال کمیل: «امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم . آب را جیره بندی کرده‌ایم . نان را جیره‌بندی کرده‌ایم. عطش همه را هلاک کرده است. همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده‌اند. دیگر شهدا تشنه نیستند . فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه (سلام الله علیها)» درباره این بخش برنامه بین بچه‌های یادمان‌ها حرف و حدیث زیاد بود، اما «این زمان بگذار تا وقت دگر». قبل از آمدن سخنران بعدی خانمی با صدای بلند فریاد می‌زند: «آقا من حرف دارم. اجازه بدهید...» آقا که متوجه می‌شوند سریع می‌فرمایند: «بعد از جلسه بیایید اینجا همه حرف‌هایتان را بگویید.» سمت خانم‌ها را آوایی از سر خوشحالی می‌گیرد. همه به حالش غبطه می‌خورند که تا چند دقیقه دیگر می‌تواند خیلی راحت حرف‌هایش را بی‌واسطه به آقا بگوید. پیشکسوتی از جهاد سازندگی، یاد سنگرسازان بی‌سنگر را زنده و ابتکارات مهندسی جنگ جهاد در احداث شاهکارهایی مثل «پل بعثت» را مرور می‌کند. دختر خانمی از فرزندان تحصیل کرده شهدا سخت و منتقد گلایه می‌کند از وزارت علوم. بخش پایانی بیانات آقا که: «پرچم نفوذ فرهنگی و سبک زندگی دشمن و وسوسه‌های خصمانه‌ی دشمن، نباید در داخل کشور، در دستگاه‌های مختلف ما برافراشته بشود! باید مراقبت کرد؛ همه موظّفند. در وزارت آموزش‌وپرورش باید مراقبت کرد، در صداوسیما باید مراقبت کرد، در مطبوعات باید مراقبت کرد، در وزارت علوم و وزارت بهداشت ــ که محلّ تربیت جوان ها است ــ باید مراقبت کرد». شاید در همین باره بود. در مجموع ۶ نفر (سه خانم و سه آقا) با سهم مساوی حرف می‌زنند که چون قلم و کاغذ نداشتم اسم همه را یادم نمی‌ماند. نزدیک یک ساعت از آغاز برنامه در محضر فرمانده گذشته است که سردار کارگر پشت تریبون می ‌ایستد و توضیح می‌دهد این پنجمین آیین ملی تجلیل و تکریم پیشکسوتان دفاع مقدس و مقاومت است.  چهارمین دوره‌ای که جمع ایثارگران محضر رهبر انقلاب هستند و علاوه بر حاضران، تعداد انبوهی هم در استان‌ها با حضور نمایندگان ولی‌فقیه، استانداران، فرماندهان، فرمانداران و... از راه دور شاهد این جلسه‌اند. سردار اشاره‌ای هم دارد به نمایشگاهی که آقا قبل از تشریف فرمایی به حسینیه از آن بازدید کرده‌اند. قبلاً اعلام شده بود که قرار است در این نمایشگاه گزارش کاری درباره فضای مجازی و اقدامات حوزه هوش مصنوعی ارائه گردد. آخرین جمله این سرتیپ بسیجی، درخواست از حضرت فرمانده برای به فیض رساندن جمع حاضر است. رأس ساعت ۱۰:۳۰ آقا «بسم الله» می‌گویند. «خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز...»    خوش خط های پاک نشدنی صفحات جنگ  چقدر می‌چسبد این خوش آمد حضرت میزبان! تو گویی دوباره پنج دی ۵۹ است و حضرت روح‌الله آن بالا نشسته و می‌فرمایند: «شما دوستان عزیز و برادران محترم که از صفحات جنگ آمده‌اید، خوش آمدید.» امروز هم اینجا خیلی‌ها خط خوش و خوانا و صد البته پاک نشدنی صفحات جنگند که از پی ۴۴ سال، رو به روی رهبر انقلاب نشسته‌اند؛ تو گویی ۲۰ اسفند ۷۵ است که آقا در اولین سفر راهیان نورشان آمده‌اند هویزه روی بام یادمان با مردم سخن می‌گویند: «خداى بزرگ و پروردگار عظیمِ کریمِ رحیم را شکرگزاریم که به ما آن‌قدر فرصت داد و عمر بخشید که یکى از معجزات بزرگ الهى در تاریخ را به چشم خود مشاهده کنیم.» در همین رفت و برگشت‌هایم که صدای تکبیر به خود می‌آوَردم. پیرمرد خوش سیمایی که با فاصله میلیمتری جلویم نشسته صورتش را برمی‌گرداند که: «بگو اینها تکبیر نیست. پارازیت انداختن است! عجیب است که بقیه هم همراهی می‌کنند.» اتفاقی افتاده‌ام پشت ستون چهارم حسینیه. آقا را خوب می‌بینم؛ دوربین‌ها اما -با اینکه در فاصله کمی هستند- مرا نمی‌بینند. سید حسین علم الهدی هم با اینکه صفر تا صد دیدار عشایر با امام را همراه یارانش جفت و جور کرده بود، رفت پشت یکی از ستون‌های جماران؛ مبادا دوربینی شکارش کند. فیلم آن روز را که تماشا کنی همه را می‌بینی جز سید حسین. «اگر برای خداست بگذار گمنام بماند.»    بازی در لیگ بالاتر به قول دوستی، آقا در لیگی بالاتر از ادبیات امروز دنیای کوچک ابرقدرت‌ها بازی می‌کنند: «ما با دنیا قهر نیستیم؛ ما با نظم سیاسی نظام سلطه مخالفیم.» حضرت فرمانده خاطره هم تعریف می‌کنند: «در یکی از اجلاس های عدم تعهّد، بعد که بنده آنجا سخنرانی کرده بودم، رئیس‌جمهور یک منطقه‌ای در دنیا به من گفت همه از آمریکا می ترسند، جز شما؛ بعد، سرش را آورد نزدیک و گفت من هم می ترسم از آمریکا»؛ همه می‌خندند و خیلی‌ها دوباره نیم خیز می‌شوند برای بهتر دیدن لبخند آقا. «نذر لبخند مولامون صلوات.» این «جز شما» شامل دانشجویان پیروخط امام شهید کربلای هویزه هم هست. همان‌ها که در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ هیمنه شکستند و «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» امام‌شان را باورِ هنوز و همیشه ایران و ایرانی نمودند و مزد جگر داشتن‌شان هم شد شهادت در هویزه.   آقا گزارش توصیفی و گزارش تبیینی از حادثه جنگ را نیاز جوان امروز می‌دانند و تأکید می‌فرمایند: «باید روی این‌ها کار بشود؛ تلاش بشود.» کمی بعدتر گزارش تبیینی را مهم‌تر می‌دانند؛ کاری که بحمدالله برخی از جوان‌های نخبه و دانشجو با راه انداختن مؤسسه دانش‌بنیان و غیره دارند انجام می‌دهند و در راهیان نور هم شاهدش هستیم، اما خیلی باید بیشتر شود.    تولید صد برابری و حکم قطعی شرعی فرمان دیگر حضرت فرمانده تبدیل این دو نوع گزارش به محصولات جذاب است. می‌فرمایند: «من سال گذشته گفتم آن مقداری که انجام گرفته باید ۱۰۰ برابر بشود. واقعش هم همین است. ما در این زمینه‌ها کم کار هستیم.» آقا واقعه لبنان و فلسطین را با حوادث جنگ تحمیلی و دفاع مقدس قیاس می‌کنند: «یک کشور اسلامی، یعنی فلسطین، به وسیله‌ی خبیث‌ترین کفّار عالم غصب شده؛ حکم قطعی شرعی این است که بر همه واجب است تلاش کنند، کمک کنند و فلسطین را به مسلمان ها، به صاحبان اصلی‌اش برگردانند؛ مسجد‌الاقصی را برگردانند.» جوانی از دو صف جلوتر دو بار برمی‌گردد سمت ما و این عبارت «حکم قطعی شرعی» را با حیرت تکرار می‌کند. آخرهای صحبت است: «به حول و قوّه‌ی الهی، پیروزی نهایی در این نبرد متعلّق به جبهه‌ی مقاومت و جبهه‌ی حزب‌الله خواهد بود.» حضرت فرمانده با انگشتر حدیدی که در دست دارند و در روایات برای فتح بر دشمن توصیه شده است، بشارت می‌دهند به پیروزی و تکبیرها، تأیید می‌کنند. نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ. جمعیت دوباره روی پایش بند نیست. آقا با انگشت نشان می‌دهند که چفیه‌شان را به چه کسی بدهند و می‌روند. همراه حاجی می‌رویم آن جلو ببینیم اسم و عکس هویزه روی دیوار حسینیه هست یا؟    هویزه ای که از قلم افتاده است! متأسفانه نیست! فتح المبین و شلمچه و دهلاویه و قلاویزان هست و هویزه نیست! هویزه‌ای که سنگ بنای یادمان‌های دفاع مقدس و اولین مقصد راهیان نور آقاست؛ هویزه‌ای که خودِ آقا راوی حماسه نامیرایش هستند و دوست و همرزم شهدای نامدارش، از قلم افتاده است! چه باید گفت؟ بی ‌توجهی کرده‌اند دوستان! هرچه آقایان آرام خارج می‌شوند خانم‌ها با انرژی شعار می‌دهند: «بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو» از در اول که بیرون می‌آییم، کلاه‌های نظامی ردیف شده‌اند در قفسه‌های چوبی. فرماندهان قبل از ورود به حسینیه کلاه از سر برداشته‌اند. جوانی دعوت می‌کند برای پذیرایی برویم طبقه بالا. حاجی می‌گوید به نماز جماعت نمی‌رسیم. یک جایی از مسیر، صف خروج مردم و مسئولان یکی می‌شود. کهنه سربازهای لشکر آقا با دیدن فرماندهان حسابی عشق می‌کنند و بازار دیده بوسی داغ داغ است. زود از تجمعی که به سمت طبقه بالا می‌رود جدا می‌شویم. بیرون، جوانی دیگر کنار دو سه سبد بزرگ نارنجی رنگ پر از ظرف آلومینیومی غذا ایستاده و می‌پرسد: شما غذا نگرفتید؟    به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین (علیه السلام) برکت امروز هم می‌رسد. چلو خورش قیمه داغ داغ به سبک قیمه‌های مجلس امام حسین علیه‌السلام. محل پر شده از سلبریتی‌ها... به حاجی می‌گویم آقا را که دیده باشی همه این‌ها برایت عادی می‌شود. جوانی که در همان حوالی، تعمیرکار موتور سیکلت است؛ انگار می‌داند چه خبر بوده، چفیه یکی از مهمانان حسینیه را می‌گیرد و زود می‌اندازد گردنش. همکارش می‌گوید: جنبه داشته باش! گُل می‌شکفد روی صورتش که چفیه بیت رهبری است. می‌خواهی بیاورم بگذاری روی چشمانت؟   من اما هنوز از حسینیه امام خمینی(ره) دنبال ردپای سید حسینم. ردپایی که در آن دی ماه نامهربان در جماران جا ماند. ردپایی از بصیرت بالا در زمان و مکان مناسب؛ رد پای یَزله(۵) حماسی اش دست در دست عرب‌های دشت آزادگان و هویزه، وسط حسینیه بعد از سخنرانی امام که بدجور داغ جشنی که بعثی‌ها در استقبال از ارتش‌شان توسط عشایر ایرانی انتظار داشتند را به دل صدام حسین گذاشت؛ ردپای جواب سؤال برادر کوچکتر که وقتی همان روز از حسین پرسید: «سرنوشت این جنگ چه می‌شود؟» و «ما باید چه بکنیم؟» شنید: «جنگ بالأخره تمام می‌شود؛ آنچه مهم است آینده انقلاب است. عشایر را که به هویزه رساندم، سپاه را تحویل می‌دهم. باید برویم در عرصه علمی و فرهنگی کار کنیم.»   پی نوشت: ۱.شهید محمد حسن (محمود) قدوسی نوه دختری علامه طباطبایی و فرزند شهید آیت‌الله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب) سال ۱۳۳۶ در قم متولد شد. وی که دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه فردوسی مشهد بود در دوران دفاع مقدس در کنار شهید علم الهدی به سپاه هویزه رفت و سرانجام در ۱۶ دی ۱۳۵۹ در عملیات هویزه به شهادت رسید. ۲.حماسه هویزه در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۹ با محوریت جمعی از جوانان نقاط مختلف کشور و تعدادی از دانشجویان پیروخط امام شکل گرفت در یک نیم روز از عملیات نصر شکل گرفت که طی آن سید محمد حسین علم الهدی و یارانش پس از نبردی حماسی در محاصره دشمن بعثی، مظلومانه به شهادت رسیدند. دشمن بعثی با تانک از روی پیکر های شهدا و مجروحین گذشت و خاطره عصر عاشورا را زنده کرد. ۳. بخشی از مصاحبه حضرت آیت الله خامنه‌ای با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۳۶۱/۱۰/۱۵ ۴. همان ۵. یزله: نوعی شعرخوانی حماسی و دسته جمعی که معمولا با کوباندن پا بر زمین اجرا می شود و بین عشایر خوزستان رایج است. 🔗 منبع: https://farsi.khamenei.ir/others-report?id=62270 #ديگران__گزارش
    0 Reacties 0 aandelen 3K Views 0 voorbeeld
  • مقاله 2402

    اصالت امکان کاربرد رمل برای شناخت حقیقت دوستی‌ها و دشمنی‌ها و تحلیل رفتار انسانی در روابط اجتماعی

    اصول
    1: اصل تعیین صحت و راستی ادعاهای شخصی بر اساس ضرب اول و خانه یازدهم در رمل[1]
    2: اصل اهمیت شکل داخل یا ثابت در خانه‌های اول، سوم و نهم به‌عنوان ملاک تحقق وصال دوست[2]

    برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
    https://eitaa.com/Hezbolah_121/7664
    🔴 مقاله 2402 🔆 اصالت امکان کاربرد رمل برای شناخت حقیقت دوستی‌ها و دشمنی‌ها و تحلیل رفتار انسانی در روابط اجتماعی 🔷 اصول 1: اصل تعیین صحت و راستی ادعاهای شخصی بر اساس ضرب اول و خانه یازدهم در رمل[1] 2: اصل اهمیت شکل داخل یا ثابت در خانه‌های اول، سوم و نهم به‌عنوان ملاک تحقق وصال دوست[2] 📣 برای مطالعه بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایید: https://eitaa.com/Hezbolah_121/7664
    0 Reacties 0 aandelen 227 Views 0 voorbeeld
شبکه اجتماعی امین https://aminsocial.com